Skip to main content

برنامه ریزی عمرانی و تصمیم گیری سیاسی

کتاب الکترونیکی

برنامه ریزی عمرانی و تصمیم گیری سیاسی

 

مقدمه

این کتاب چهارمین مجلّد از”مجموعه توسعه و عمران ایران” است که منتشر می شود. درونمایه اصلی این مجموعه صدها ساعت مصاحبه با دست اندرکاران سیاست های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دوران پهلوی است که در آرشیو تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران ضبط است. انگیزه دست گرفتن این برنامه تضادی است که میان تاریخ نگاری های اخیر درباره ایران و مصاحبه های تاریخ شفاهی بنیادمطالعات ایران دیده می شود. تاریخ نگاری این دوره معمولا مملو از ارزش داوری است و بیشتر برافکار، عقاید، گفته ها و اقدامات محمد رضا شاه پهلوی از یک سو و گهگاه توده ای از آمار، از سوی دیگر، استوار است. کسانی که با نظر مثبت به دوران پادشاهی او می نگرند، بیشتر آن چه را که دراین دوران به دست آمده و می پسندند نتیجه بلندی اندیشه، رهبری درست، سازماندهی، و وطن پرستی شاه می دانند. دربرابر، آن هائی که نظر منفی دارند، کمبودها وکاستی های ایران دراین دوران را یک سره ناشی از سیاست های او می بینند. خیراندیشان برآمار مثبت تکیه می کنند؛ بداندیشان برآمار منفی. امّا، دربیشتر این موارد، میان شاه و آمار عنصر ملموس دیگری وجود ندارد؛ بیرون از ایدئولوژی، نه از سازمان خبری است، و نه از میلیون ها ایرانی که روزانه در زمینه های گوناگون تلاش کرده اند. آن چه هست به “جعبه سیاهی” می ماند که درون آن برکسی روشن نیست. گوئی شاه، همانند خدای ماشینی تراژدی های یونانی، گفته است “باش”، و همه چیز، خیر یا شر، “بوده است”.

محتوای تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران تصویری متفاوت با تصویر “شاه و آمار” می دهد. دراین تصویر، انسان ها، باهویت و نشانه های خاص خود، بسیاری از برنامه های اجتماعی و عمرانی کشور را پایه می ریزند و سازمان می دهند و درفراشد پروراندن ذهنی و اجرای عملی آن ها، جای جای، از سوی برخی از همکارانشان پشتیبانی می شوند و با برخی ازدست اندرکاران مبارزه می کنند، تا درنهایت طرحی پیاده می شود که همیشه آن نیست که اندیشیده اند، امّا در مسیری است که کم و بیش قبولش دارند و درقالبی که دربرابر نیروهای موثر بر تصمیم گیری سیاسی و اداری امکان پذیراست. دراین چارچوب، شاه همواره نقشی موثر و در صورت لزوم تعیین کننده ایفا می کند، امّا بیشتر در قوام بخشیدن به نیازمندی های سیاسی وتسجیل شرایط برای انجام کارها، تا درابداع، بازداشتن و یا منحرف کردن پیشنهادها. درخاطراتی که در تاریخ شفاهی سازندگی ایران ضبط شده، کمتر به موردی اشاره شده که نقش شاه درآن مورد خاص بازدارنده و یا منحرف کننده باشد.

ما که دست اندرکار انجام برنامه تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران بودیم، می اندیشیدیم که چگونه یافته های این برنامه را، به ویژه در زمینه عمران و توسعه ایران، درمعرض دید و نقد عموم قرار دهیم، بی آن که به اصالت و امانتی که ویژه تاریخ شفاهی است خدشه وارد کنیم. در سال 1991، طی مصاحبه ای که من با آقای عبدالرضا انصاری انجام می دادم، به ویژه آن جا که درباره سازمان آب و برق خوزستان گفتگو بود، هردو به این نتیجه رسیدیم که یکی از راه های موثر ارائه این مطالب، با حفظ امانت گفته، این است که گویندگان خود درتدوین نوشته مشارکت کنند. طبیعتاً، از آن پس، سازمان آب و برق خوزستان به عنوان اولین نامزد برنامه “مجموعه توسعه و عمران ایران”درمرکز بحث های ما قرار گرفت، ودست آورد آن، کتاب “عمران خوزستان”، درسال 1994منتشر شد.

از همان زمان، چند موضوع دیگر، از جمله برنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی، تحوّل نظام اداری و استخدامی، نفت و گاز و پتروشیمی، توسعه صنعتی، آموزش، رادیو تلویزیون، محیط زیست، و انرژی اتمی نیز در برنامه کار قرار گرفتند، به این امید که متدرجاً در هریک از زمینه های نامبرده یک یا چند موضوع را به پایان رسانده و به چاپ برسانیم. در این راستا، کتاب «برنامه انرژی اتمی ایران: تلاش ها و تنش ها»، که بر اساس مصاحبه با اکبر اعتماد، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران، تهیه شد، درسال 1997 انتشار یافت. کتاب «تحول صنعت نفت ایران: نگاهی از درون» بر اساس مصاحبه با پرویز مینا، مدیرسابق امور بین المللی و عضو هیئت مدیره شرکت نفت و یکی از کارشناسان سرشناس بین المللی، تهیه و درسال 1998 منتشر شد.

درنوشتاری که اینک از نظر خواننده میگذرد سه تن از دست اندرکاران برنامه ریزی درایران پیش از انقلاب – منوچهرگودرزی، خداداد فرمانفرمائیان، و عبدالمجید مجیدی- مشارکت دارند. منوچهر گودرزی از اولین جوانان تحصیل کرده خارج بود که پس از بازگشت به ایران به دعوت ابوالحسن ابتهاج به سازمان برنامه پیوست. تخصص گودرزی سازماندهی و مدیریت است، درنتیجه ابتدا مسئولیت نوسازی تشکیلات و سپس، پس از دوسال و اندی، مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه به او محول شد. گودرزی در بخش یکم مصاحبه خود چگونگی تحول تشکیلات برنامه ریزی را درآغاز تصدی ابتهاج توضیح می کند. بخش دوم نوشته وی امور اجتماعی وشهرسازی، به ویژه کیفیت اجرائی فرهنگ برنامه ریزی در زمان ابتهاج را دردسترس خواننده قرار می دهد. گودرزی این دو بخش را خود با قلمی روان و آشنا نوشته و از این جهت اگرچه این دو بخش با بخش های دیگرکه نتیجه مصاحبه هستند از نظر سبک و ساختار متفاوت است، اما فضای محاورهای آن حفظ شده است.

خداداد فرمانفرمائیان درشکل گیری و تحول مفهوم و ساختار برنامه ریزی در ایران نقشی محوری ایفا کرد. ابتهاج ابتدا فرمانفرمائیان را در امریکا ملاقات و او را برای تصدی دفتر اقتصادی سازمان برنامه به ایران دعوت کرد. استخدام او در سازمان برنامه همزمان است با آمدن گروه مشاورین هاروارد و ایدئولوژی خاصی که از آن زمان بر فرایند برنامه ریزی در ایران سایه افکند. فرمانفرمائیان در دو نوبت در سازمان برنامه خدمت کرد. در نوبت اول، که در دوران ابتهاج آغاز شد و تا ابتدای مدیریت عامل صفی اصفیا ادامه یافت، او ابتدا مسئول دفتر اقتصادی و سپس معاون طرح و برنامه شد. در این مشاغل، او نه تنها در شکل دهی به اندیشه و ساختار عمومی برنامه ریزی درایران نقش داشت، بلکه به عنوان مسئول مستقیم تهیه برنامه سوم شاهد و دست اندرکار تنش هائی بود که درشکل گیری سیاست های داخلی و نیز روابط خارجی درسال های بعد تأثیر گذاشتند. تنشی که از ابتدا بر رابطه میان محمدرضا شاه از یک سو و جان کندی رئیس جمهوری امریکا و برادرش رابرت از سوی دیگر سایه افکنده بود مستقیم و غیر مستقیم در رابطه میان دولت امینی، که از حمایت امریکا برخوردار بود، و شخص شاه که نسبت به ارتباط امینی با امریکا همواره مظنون بود، تاثیرگذاشت، و به تبع آن دید شاه را نیز نسبت به طرح هائی که منتج از نفود گروه مشاوران هاروارد درسازمان برنامه بودند متأثر کرد. یکی از موضوع های جالب این کتاب توضیح همین تنش است که از دیدهای مختلف مطرح می شود و درنتیجه به عوامل مؤثر برنامه ریزی و سیاستگزاری درایران در دهه های شصت و هفتاد شفافیت و عمق بیشتری می بخشد.

خداداد فرمانفرمائیان پس از یک دوره هشت ساله که در مقام قائم مقام رئیس و رئیس بانک مرکزی ایران از سازمان برنامه دور بود، دگر بار در اواسط برنامه چهارم به سمت مدیرعامل به سازمان برنامه برگشت و برنامه پنجم را، که آخرین برنامه عمرانی است که در دوران پیش از انقلاب اسلامی اجرا شد، پایه گزاری و تدوین کرد. فرمانفرمائیان در آغاز برنامه پنجم، به گفته خود، به علت اختلافی که با امیرعباس هویدا، نخست وزیر، پیدا کرد از مدیریت عامل سازمان برنامه استعفاد داد و از آن پس، تا زمان انقلاب، در ایران در کار خصوصی اشتغال داشت.

عبدالمجید مجیدی نیز کاریر اداری خود را در سازمان برنامه آغاز کرد و بخش بزرگی از آن را در سازمان برنامه و یا در رابطه با سازمان برنامه گذراند. او پس از فرمانفرمائیان با سمت وزیر مشاور به ریاست سازمان برنامه منصوب شد و تجدید نظر در برنامه پنجم و نیز تدوین برنامه ششم زیرنظر او انجام گرفت. دراین مجلد، تاکید گفتگو با مجیدی عمدتاً بر روند تحول و تکامل نظری و سازمانی نظام بودجه در ایران است. بودجه به عنوان سند تخصیص منابع، و به عبارتی تخصیص ارزش ها، شاید مهم ترین سند سیاسی کشورهاست و کنترل ساختار و عملکرد بودجه مهم ترین ابزار اعمال قدرت سیاسی است. به همین جهت در ایران نیز، همانند دیگر کشورها، بر سر کنترل محل سازمانی و فرایند تهیه بودجه همواره میان سازمان ها و وزارتخانه ها، به ویژه وزارت دارائی و سازمان برنامه، اختلاف و کشمکش وجود داشته است. هرسه راوی این کتاب درباره بودجه و رابطه آن با برنامه ریزی و توزیع قدرت دردرون بوروکراسی و میان بوروکراسی و مجلس بحث می کنند. مجیدی، که مسئولیت شکل دهی رفتاری و سازمانی نظام بودجه مستقیما با او بود، طبعاً با دقت و تفصیل بیشتری به این مهم می پردازد.

از آن جا که پیشینه برنامه ریزی درایران به زمان رضاشاه بر می گردد و ابوالحسن ابتهاج از ابتدا در رابطه با شکل گیری مفهوم برنامه ریزی نقشی محوری ایفا کرده است، ویراستار سابقه تحول مفهوم و سازمان برنامه ریزی در ایران را به اختصار در پیشگفتار این مجلد آورده است. ضمناً، مصاحبه کننده و مصاحبه شونده ها کوشیده اندکه باطرح سؤال ها و ایراد پاسخ های مناسب پیچیدگی های فنی مربوط به برنامه ریزی را حتی المقدور باز کنند. موضوع هائی مانند ابعاد حقوقی، تکنیکی و سیاسی برنامه ریزی به ویژه پرورانده شده اند.

دربرگردان نوشته مصاحبه ها پرسش ها با حروف کوچک تر امّا پر رنگ و پاسخ ها با حروف معمولی درج شده اند. برای هم آهنگ کردن موضوع ها، در مواردی برخی از پرسش ها و پاسخ ها از جای اول خود درمصاحبه شفاهی به جای دیگری در نوشته نقل شده اند، بی آن که تغییری در مطلب یا معنا داده شود. درمواردی، برای حفظ روانی گفته، پرسش ها حذف شده اند. درجائی که ویراستار گمان کرده است که مفاهیم و یا سیاست ها برای خواننده نا مانوسند، از گوینده خواسته است که درچند خط موضوع را توضیح کند. درنتیجه دربیشتر موارد متن مصاحبه خواننده را به درک مسائل و مطالب تکنیکی رهنمون می شود و نیازی به رجوع به منابع دیگر نیست. افزون برآن، هرکجا لازم آمده ویراستار در پی نویس ها به سابقه افراد و ویژگی های مطالب اشاره کرده است. کوشش شده است، تا آن جا که به درک مطلب خدشه وارد نشود، همه جا “هوای” محاوره ای زبان شفاهی درمتن نوشته نیز حفظ شود.

بنیاد مطالعات ایران امیدوار است که با اقدام به چاپ مجموعه توسعه و عمران ایران گوشه ای از تاریخ اخیر ایران را روشن تر کرده باشد.

غلامرضا افخمی

پیشگفتار

آغاز برنامه ریزی عمرانی در ایران

دردوران پادشاهی رضا شاه بخش خصوصی بیشتر درگیر صنایع دستی کوچک و بازرگانی بود. طرح های زیر بنائی و سرمایه گذاری صنعتی، ازآن جمله ایجاد خط سرتاسری راه آهن و تاسیس کارخانه های نساجی، سیمان، دخانیات، وقند را وزارتخانه ها و سازمان های دولتی برنامه ریزی و اجرا میکردند. “توسعه اقتصادی”، به معنائی که پس از جنگ دوم بر آن مترتب شد، شناخته نشده بود، و درنتیجه میان فعالیت های اقتصادی دولت و یا بخش خصوصی و مفهوم “توسعه” رابطه مدلّل و سازمان یافته ای وجود نداشت. بااین همه، میان سال های 1305 و 1317 رقمی نزدیک 35 درصد بودجه عمومی صرف ایجاد وتوسعه صنایع نامبرده و نیز معادن درایران شد. گام های نخستین برنامه ریزی درایران در اواخر پادشاهی رضا شاه برداشته شد. ابوالحسن ابتهاج، که بی تردید مهم ترین عامل اشاعه اندیشه برنامه ریزی و نیز سازمان و روش دهی به آن در ایران بوده است، درخاطراتش* می نویسد که پس از مدتی که با حسین علاء راجع به لزوم داشتن ” نقشه” اقتصادی گفتگو می کرده، روزی، در زمان نخست وزیری جم و کفالت وزارت دارائی محمود بدر، علاء به او می گوید که شاه با این فکر موافقت کرده است و درنتیجه، برحسب پیشنهاد اداره کل تجارت، شورائی به نام ” شورای اقتصاد” مرکب از رئیس الوزراء ، وزیر مالیه، رئیس کل فلاحت، رئیس کل صناعت، رئیس کل تجارت، رئیس نظارت برشرکت ها، رئیس بانک ملی ایران و رئیس بانک فلاحتی و سه نفر از اشخاص صلاحیتدار، به تصویب هیئت وزیران، برای تمرکز مطالعات اقتصادی تاسیس می شود. کلیه وزارت خانه ها و ادارات مستقل مکلف می شوند در مورد «مسائل اساسی که مستقیماً مربوط به امور اقتصادی بوده و یا در امور اقتصادی کشور مؤثر باشد، قبل از اتخاذ تصمیم و پیشنهاد به هیات دولت نظریات شورای اقتصادی را کسب نموده» و همراه با پیشنهاد خود به اطلاع هیأت دولت برسانند. شورا نیز موظف می شود مسائل ارجاعی را به دقت مطالعه و درباره هریک گزارش جامعی تهیه وبه ادارات مربوط و هیات دولت ارسال کند. ضمنا، مستقلا «اقتصادیات کشور و قوانین و مقررات موجوده را» مورد بررسی قرار داده و برای حل مشکلات راه حل های مناسب تهیه، نقشه های اقتصادی طرح و راه های اجرائی مناسب ارائه کند. ابتهاج [298-99] در واقع، به شورای اقتصادی همه نوع امکانات حقوقی برای ابداع، تنظیم، تجمیع و پیشنهاد روش های برنامه ریزی اقتصادی و اجرای طرح ها داده می شود.

درجلسه ای که دریکم تیرماه 1316 درسعدآباد درحضور رضاشاه تشکیل می شود، پس ازتذکرات شاه شوراتصمیم می گیرد با کوشش بیشتری به تهیه نقشه اقتصادی بپردازد ودراین راستا ابتهاج، به عنوان رئیس دبیرخانه شورای اقتصاد، مشغول تهیه مقدمات کارمی شود؛ امّا، بنا به گفته ابتهاج، محمود بدر کارشکنی می کند و درملاقات حضوری که میان علاء و ابتهاج از یک سو و بدر از سوی دیگر دست می دهد اعلام می کند که برنامه ریزی «دراین مملکت غیرممکن است و این فکر اصلاً عملی نیست.» درنتیجه فکر تهیه برنامه از بین می رود و شورای اقتصادی هم دیگر تشکیل نمی شود !! [ ابتهاج 303-302 ]

پس ازسقوط کابینه جم، ابتهاج درنامه ای به احمد متین دفتری، نخست وزیرتازه، باز براهمیت برنامه ریزی تاکید می کند، امّا این بار نیز اقداماتش به نتیجه نمی رسد. ابتهاج، بارسوم، پس ازکناره گیری رضا شاه، درزمان نخست وزیری صدرالاشراف ووزارت مالیه محمود بدر، نامه دیگری به بدرمی نویسد که از قرار، دوباره، بامخالفت اومواجه می شود. بالاخره، درزمان صدارت قوام السلطنه، کوشش های ابتهاج به نتیجه می رسد و اولین جلسه کمیسیون تهیه نقشه اقتصادی در8 فروردین 1325 دردفتر سهام السلطان بیات، وزیرمالیه، تشکیل می شود و سپس، پس ازجلسات پیاپی، درجلسه17 فروردین 1325، براساس تصویب نامه دولت «هیات تهیه نقشه اصلاحی و عمرانی کشور» تشکیل می شود تا زیر نظر شخص وزیر دارائی «برنامه چندساله اصلاحاتی که در وزارتخانه ها و امورعام المنفعه کشورلازم است به عمل آید» را تهیه وتنظیم کند. براساس گزارش این هیات، هیات وزیران در تاریخ 19 مرداد 1325 تشکیل هیات عالی برنامه را تصویب می کنند.

با تشکیل هیات عالی برنامه کاربرنامه ریزی درایران درمسیر تازهای افتاد. دولت ازیک سوبه بانک جهانی اعلام کرد که متقاضی وام خواهد بود،واز سوی دیگر با شرکت موریسون نودسون(Morrison Knudson) قراردادی بست که اولین برنامه توسعه اقتصادی کشوررا تهیه کند. شرکت موریسون نودسون نیز هیئتی رابرای مطالعه و تهیه برنامه به ایران فرستاد. این هیات گزارش خود را درمرداد 1326 درقالب دوبرنامه عمرانی جداگانه، یکی با هزینه 500 میلیون دلار ودیگری 250 میلیون دلار، به دولت تقدیم کرد.

لایحه قانون برنامه هفت ساله براساس گزارش مشرف نفیسی در14 اردیبهشت 1327 ازطرف دولت حکیم الملک به مجلس تقدیم شد و به مدت چندماه درکمیسیون مخصوصی به ریاست امیراشرف افخمی مورد رسیدگی قرارگرفت. درشهریور1327 با تصویب اعتباری به مبلغ 25میلیون ریال اداره ای به نام” اداره کل برنامه” به ریاست مشرف نفیسی تاسیس شد که بعداً “سازمان موقت برنامه” نام گرفت وتا هنگام تصویب قانون برنامه هفت ساله و تاسیس سازمان برنامه برجا ماند. در26 بهمن 1327، در زمان نخست وزیری محمدساعد ووزارت مالیه عباس گلشائیان، قانون اجازه اجرای مقررات مندرج درگزارش کمیسیون برنامه مجلس شورای ملی به تصویب مجلس رسید وبه صورت قانون درآمد.[ ابتهاج 323-327]

مبلغ کل هزینه برنامه عمرانی هفت ساله 21 هزار میلیون ریال، یعنی براساس نرخ تبدیل ریال و دلار در دهه 20، درحدود100 میلیون دلار درسال تعیین شد. این رقم، اگرچه نسبت به هزینه های سال های بعد ناچیز به نظر می رسد (بودجه سال دوم برنامه پنجم (1354) شش هزار میلیون دلار، یعنی60 برابر افزایش یافته بود که خودگویای دگرگونی هائی است که طی یک نسل درایران صورت گرفت)، در زمان خود قابل توجه بود، به ویژه که بخش مهمی از آن می بایستی از طریق وام های خارجی تامین شود. در عمل از 21 میلیارد ریال بودجه مصوب، تنها درحدود چهار میلیارد ریال آن برای طرح های برنامه هفت ساله تخصیص یافت، و از بقیه بودجه، 9 میلیارد ریال مربوط به طرح ها و برنامه هائی بود که در گذشته آغاز شده و هنوز تکمیل نشده بودند. معذلک، بسیاری از کارخانه هائی که در زمان رضاشاه تاسیس شده واکنون درشرایط نابسامانی بودند، تعمیر شدند و در بعضی موارد، هم در کشاورزی و هم درصنعت، کارهای تازه ای آغاز شد. سازمان برنامه شکل گرفت. تعداد بیشتری از ایرانیان با مفاهیم برنامه ریزی آشنا شدند و گام های اولیه به سوی استقرار زیر بنای فیزیکی و اجتماعی رشد اقتصادی برداشته شد. درنهایت، برنامه هفت ساله اول با توفیق روبرو نشد. ابتهاج این ناکامی را معلول عوامل زیر می داند:

میزان پشتوانه اسکناس بالا بود و مجلس با لایحه تقلیل آن که قسمتی از ارز و طلای مملکت را آزاد وقسمت مهمی از هزینه برنامه عمرانی را تامین می کرد مخالفت نمود، درنتیجه بانک بین المللی هم ازپرداخت وام خودداری کرد؛ برخلاف نص قانون، اعتباری که از محل درآمد نفت به کارهای عمرانی تخصیص داده شده بود، دراختیار سازمان برنامه گذاشته نشد؛ درمدت هفت سال دوره برنامه عمرانی اول 9 نفر (تقی نصر، حسن مشرف نفیسی، محمد سجادی، محمد نخعی، احمد زنگنه، جعفر شریف امامی، ابوالقاسم پناهی، احمدحسن عدل، ابوالحسن ابتهاج) به سمت مدیرعامل سازمان برنامه منصوب شدند؛ متصدیان امور به اصول برنامه ریزی اعتقاد نداشتند؛ وظیفه سازمان برنامه به غلط محدود شده بود به تهیه طرح های عمرانی ونظارت بر اجرای آنها، درحالی که دستگاه های دولتی توانائی اجرا نداشتند؛ و بالاخره وقفه ای که درعایدات نفتی کشور روی داد. [ابتهاج 330]

ابتهاج در شهریور 1333 به ریاست سازمان برنامه منصوب و عملا حاکم بر فراشد برنامه ریزی درایران شد. او ابتدا نظام برنامه ریزی را تجدیدسازمان داد. درسازمان برنامه دو دفتر فنی و اقتصادی ایجاد وصفی اصفیا و خداداد فرمانفرمائیان را به ترتیب به ریاست دفتر فنی و دفتر اقتصادی منصوب کرد، که هردو بعداً به ریاست سازمان برنامه رسیدند و اصفیا، به ویژه، در عمران خوزستان و تاسیس و تداوم سازمان آب و برق خوزستان نقشی استثنائی ایفا کرد. ابتهاج در استخدام کارمند بر تخصص و کاردانی تاکید کرد، و بی پروا ازکارشناسان خارجی، گاهی تا آن جا که با احساسات ملی گرائی دولتمردان دیگر در تضاد می آمد، استفاده کرد. به واقع، در زمان تصدی او برامربرنامه ریزی فرهنگ عمرانی ایران در سازمان برنامه پایه گذاری شد، وسپس از طریق کارشناسانی که از این دستگاه به سازمان ها و وزارت خانه های عمرانی نوپا منتقل شدند، به بخش های دیگر نظام اداری کشورسرایت نمود.

 از مهمترین اقداماتش، که بعدا هم در روش برنامه ریزی و هم در سازمان سیاسی کشور تاثیر گذاشت، تمرکزکارهای برنامه ریزی، اجرا و نظارت در سازمان برنامه بود. خودش می گوید:

من، درعین حال که معتقد بودم عملیات اجرائی عمرانی اصولا می بایستی به وسیله وزارتخانه ها و ادارات و یا بنگاه های دولتی صورت گیرد، اعتقاد داشتم تا زمانی که این دستگاه ها جهت اجرای این عملیات که باید با سرعت و درعین حال با دقت و شایستگی به عمل آید کاملا مجهز نشده اند وظایف اجرائی نیز باید به عهده دستگاه عمرانی باشد. من توانستم این فکر را بعدها در چهارسال و چندماهی که سرپرست سازمان برنامه بودم (از شهریور 1333 تا بهمن 1337) به موقع عمل بگذارم. [ ابتهاج 326]

 ابتهاج درخاطراتش به واقعه ای اشاره می کند که از یک سو مبین برداشت او از برنامه ریزی متمرکز ملی است و از سوی دیگر گویای گزینه دیگری از شیوه اندیشیدن درباره برنامه ریزی است که می توانست تأثیر بسزائی در ساختار روابط سیاسی در دوران توسعه ایران و به تبع آن، در باز کردن فضا برای مشارکت مردم در سیاست های عمرانی داشته باشد. درآغاز تصدیش درسازمان برنامه یک روز سپهبد کمال، استاندارخوزستان، نظام السلطنه مافی و مصدق الدوله ناصری، سناتورهای خوزستان، و چندنفر از وکلای خوزستان با نقشه بزرگ خوزستان به دفترش می روند و می گویند طرحی برای تصویب درمجلس تهیه کرده اند که براساس آن هفت درصد درآمد نفت به اجرای برنامه عمرانی درخوزستان تخصیص داده شود و خواستار پشتیبانی او از این طرحند. می نویسد:

گفتم که من با تمام قوا با چنین طرحی مخالفت خواهم کرد. گفتم نیت من این است که مملکت ما یک برنامه عمرانی جامع و هم آهنگ داشته باشد. حالا شما برنامه ای تهیه کرده اید ومی گوئید هفت درصد درآمد نفت را به ما بدهید چون منابع نفت درخوزستان است. اگرمن حرف شما را قبول کنم و ازطرح شما پشتیبانی کنم چند روز دیگر آذربایجانی ها می گویند شما مشروطیت را مدیون ماهستید واگر ما نبودیم مشروطه ای در کار نبود. . .بعد خراسانی ها می ایند و آنها هم هزار ویک دلیل می آورند که خراسان، با توجه به آستان قدس رضوی، بیشترازهمه جا اهمیت دارد. بعد کرمان وگیلان وبقیه استان ها ادعاهای مشابهی خواهندکرد. و این درست مخالف فلسفه ای است که من در نظر دارم.[ابتهاج 375]

 نمایندگان خوزستان مایوس می شوند و پی کار خود می روند و از آن پس نظام برنامه ریزی عمرانی درایران در مرکز اندیشیده می شود، نضج می گیرد، طرح ریزی، اجرا و نظارت می شود.

غلامرضا افخمی

* خاطرات ابوالحسن ایتهاج، دوجلد، به کوشش علیرضا عروضی، لندن 1370/1991

بخش یکم: منوچهر گودرزی

آغاز کار در سازمان برنامه

بازگشت به ایران

درماه آوریل 1956 پس ازگذراندن دوسال دردانشگاه کالیفرنیای جنوبی و تحصیل در رشته علوم اداری برای تدریس درموسسه علوم اداری دانشگاه تهران به ایران مراجعت کردم.

دوسال پیش ازآن تاریخ، یعنی درسال 1954دانشگاه تهران و دانشگاه کالیفرنیای جنوبی براساس قراردادی موافقت کرده بودند که مشترکاً و با کمک مالی صندوق مشترک کمک های امریکا (اصل چهار) نسبت به تاسیس موسسه ای در زمینه علوم اداری وابسته به دانشکده حقوق دانشگاه تهران اقدام نمایند.

طبق این قرارداد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی موافقت کرده بود ضمن اعزام موّقت تعدادی از استادان خود به تهران هرساله تعدادی از ایرانیان را که دوره های فوق لیسانس و یا دکترا را در رشته های وابسته به علوم اداری دردانشگاه های اروپا و امریکا گذرانده بودند برای تحصیل در رشته علوم اداری و جانشینی استادان امریکائی به کالیفرنیا بفرستد. درسال اول 6 نفر و در سال های بعد که گویا این کار سه یا چهار سال طبق قرارداد ادامه یافت هرساله 8 نفر پس از گذراندن یک سلسله امتحانات مفصل شفاهی و کتبی انتخاب و به امریکا فرستاده می شدند.

بعضی از این افراد پس از پایان دوره دوساله به ایران مراجعت کردند. از عده ای هم که مراجعت کردند بعضی فقط برای مدتی کوتاه درمؤسسه علوم اداری اشتغال داشتند. برخی درآن رشته دوام آوردند و با تحکیم پایه های آن موسسه، بالاخره موجبات تاسیس دانشکده علوم اداری را فراهم آوردند. این اشخاص پس از خاتمه قرارداد منعقده بین دودانشگاه جایگزین استادان امریکائی شدند و نقش بسیار مهمی را در سال های بعد درتعلیم مدیران جدید ایرانی چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی به عهده گرفتند. تحوّل بارزی که از اواسط سال های 1950 به بعد درزمینه مدیریت درایران صورت گرفت به میزان قابل توجهی مرهون خدمات این افراد است.

من در اوایل سال 1954 پس از دوسال تحصیلات مقدماتی دردانشگاه امریکائی بیروت و 8 سال تحصیل در رشته اقتصاد و سپس علوم سیاسی در امریکا به ایران مراجعت کردم. هنوز یک ماهی نگذشته بودکه فرزند اول ما قبل از موعد و همراه با یک سلسله گرفتاری های طبی که چندین سال ادامه یافت پا به دنیا گذاشت. متاسفانه درهمان چندماه اول دریافتم که امکان پیدا کردن شغلی که هم با رشته تحصیلی من تناسب داشته و هم حقوقی داشته باشد که زندگی ما را در ابتدای کار و با توجه به هزینه گزاف بهداشتی فرزندمان تامین نماید بسیاربعید بنظر می رسد. ناامیدی از امکان پیدا کردن شغل مناسب، ادامه بیکاری روزانه و کمبود وسائل راحتی زندگی که درامریکا به آن عادت کرده بودیم به جائی رسید که رفته رفته به فکر مراجعت به امریکا افتادم.

دردو سه سال قبل از مراجعت به ایران هنگامی که مشغول تحقیق و تهیه رساله دکترای خود دردانشگاه پرینستون بودم به علت بروزگرفتاری های سیاسی مربوط به ملّی کردن نفت و مضیقه ارزی، ارسال وجه برای دانش آموزان و دانشجویان ایرانی مقیم امریکا از طرف اولیاء آنها تقریباً امکان ناپذیر شده بود. نتیجتا من برای ترمیم حقوق کمی که ضمن تحصیل بابت تدریس زبان فارسی از دانشگاه پرینستون دریافت می کردم باقبول شغلی تمام وقت و با حقوق نسبتا خوب به کاری مشغول شدم. درضمن به علت وابستگی به دانشگاه پرینستون نیز درایام فراغت برای یکی دو مؤسسه علمی و تحقیقاتی به عنوان پژوهشگر درمقابل بررسی و یا اظهار نظر یا گاهی ترجمه ودیگرکارهائی که مراجعه می شد حق الزحمه هائی دریافت کرده و ماهی یکی دوبار نیز ازطرف باشگاه های حرفه ای و یا اجتماعی از قبیل باشگاه های روتاری، اطاق بازرگانی، باشگاه سازمان زنان، و غیره از شهرهای کوچک برای سخنرانی های کوتاهی درباره ایران و مشکل نفت و دعاوی ایران دعوت می شدم. آن نیز مقداری به عایدی ماهانه من اضافه می کرد، تا آن جا که درآمد ماهانه من به طور متوّسط از یک هزارو پانصد دلار بیشتر می شد. این مبلغ درآن سال ها، به خصوص برای کسی به سن من که هنوز تحصیلش تمام نشده بود، کافی وجالب به نظر می رسید. از همین رو بود که بیکاری و نداشتن یک شغل مناسب با حقوقی مکفی مرا نسبت به درستی تصمیم در مراجعت به ایران مرّدد می کرد به طوری که هر روز که می گذشت فکر برگشتن به امریکا و تدریس در یک دانشکده و یا دانشگاه بیشتر درمخیله من نضج می گرفت. امّا پدر و مادرم با اطلاع از نگرانی ها و دلسردی من و ترس از آن که اگر این بار به امریکا برگردم ممکن است دیگر هرگز به وطنم مراجعت نکنم به هروسیله ای متوسل می شدند که مرا از چنین تصمیمی باز دارند.

بازگشت به امریکا برای تحصیل امور اداری

درخلال این احوال تصادفاً روزی در روزنامه اطلاعات نظرم به اعلانی جلب شدکه از افراد واجد شرایط و ذیصلاحیت علمی در رشته های نظری از قبیل علوم سیاسی، اقتصاد، جامعه شناسی، تاریخ و غیره دعوت شده بود که درصورت تمایل درامتحاناتی که به منظور انتخاب عده ای جهت تحصیل دررشته علوم اداری و مدیریت از طرف دانشگاه کالیفرنیای جنوبی انجام می گرفت شرکت نمایند. دیدن این اعلان مرا به وسوسه انداخت، و صرفاً برای رفع بیکاری و آزمایش شانس خودم دراین امتحانات بدون داشتن قصدجدی و قطعی درمراجعت به امریکا و از سرگرفتن زندگی تحصیلی آن هم در رشته ای تازه، تصمیم گرفتم در امتحانات مفصل کتبی و شفاهی و مصاحبه های متعدد با استادان امریکائی و آقای دکترعمید(1)،که درآن موقع رئیس دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود، مشارکت نمایم. پس از چند هفته که قبول شدگان یک مرحله دعوت به شرکت در امتحانات مرحله بعدی، و سپس مصاحبه های انفرادی آخرین مرحله شدند، به من اطلاع دادند که از تعداد کل شرکت کنندگان در امتحانات، که درحدود سیصد نفر بودند، شش نفر قبول شده اند که خوشبختانه من هم یکی از آنها می باشم. درآن جا با بهت وناراحتی فراوان یک مرتبه متوجه شدم که چگونه می توانم دراین مرحله ازکار به استادان آمریکائی و سایر برگزار کنندگان این امتحانات بگویم که من از ابتدا قصد رفتن به امریکا را نداشته و فقط به منظور رفع بیکاری و درحقیقت برای تفنّن دراین مسابقات شرکت کرده ام و اوقات آنها را ضایع نموده ام.

ابراز این مطلب برای من سخت بود ولی به هرحال این موضوع را با آنها درمیان گذاردم. آنها ضمن مصاحبه های قبلی از سابقه زندگی و تحصیل و مسائل خانوادگی و کسالت فرزندم به خوبی اطلاع پیدا کرده بودند و به آنها بانظردلسوزی و همدردی می نگریستند، امّا در ضمن اصرار می کردند که دراثر این امتحانات مرا یکی از اعضای مفید و با استعداد دراین برنامه شناخته و مهره موثری درتحکیم مبانی موسسه علوم اداری دردانشگاه تهران و موفقیت آن درتوسعه رشته مدیریت و علوم اداری درکشور می دانند و حیف است که خود را از تحصیل دراین رشته کنار بکشم. مضافا استدلال می کردند که ظاهرا تاکنون تحصیلات من در رشته علوم سیاسی طرفی برای من نبسته و کار و شغلی برای من فراهم نیاورده است. علاوه برآن به کار در وزارت امورخارجه هم که علاقمند نیستم، پس چرا در رشته جدیدی که افق آن درتمام کشورها به خصوص کشورهای درحال توسعه، باز و بازار کارش روز بروز، چه در بخش دولتی و چه دربخش خصوصی، وسیع تر می گردد وارد نمی شوم!

درهمین اوقات بود که پدرم نیز یکی از منسوبین ما را که مرد محترم، سالخورده، دانشمند، متمکّن، و صاحب نفوذی بود، وادار کرد که با من چندین بار صحبت و مرا نصیحت و ترغیب به ماندن درایران بکند. شخص مزبورکه نامش حاجی حسین آقای ملک(2) بود، و خود و اجدادش درخراسان به خصوص درشهر مشهد، از احترام و موقعیت خاصی برخوردار بودند. در اثر توصیه های پدرم اصرار می کرد که با توجه به این که فامیل مادری من از خانواده های ریشه دار و ایلیاتی و سرشناس خراسان است خوب است در فکر شرکت درانتخابات مجلس شورای ملی باشم. خاصه آن که به علت علاقه مردم و دولت به جلب جوانان تحصیل کرده به کارهای ملی و دولتی امکان موفقیتم در این کار زیاد خواهد بود، و تعهد می کرد در انجام این امر و در شناساندن من در خراسان و کسب معروفیت محلی از هیچ گونه تلاشی فروگزار ننماید.

معذالک پس ازچندین روزمشورت با افراد صاحب نظر و دلسوز، و به خصوص با درمیان گذاردن تمام جوانب کار و مشورت با خانم خود که همواره مشوق و پشتیبان من بود، بالاخره تصمیم گرفتم پیشنهاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی را قبول کرده و فکر مشارکت در انتخابات مجلس شورای ملی را برای دوره نوزدهم، که دوسال بعدصورت می گرفت، به عقب بیاندازم.

بدین ترتیب در اواخرماه اوت 1954 بار دیگر رهسپار امریکا شده و در رشته علوم اداری و مدیریت دانشگاه کالیفرنیای جنوبی نام نویسی کردم و برنامه درسی و تحصیلی خودم را طوری تنظیم کردم که موضوع تخصص من درآن رشته درمرحله اول تشکیلات و مدیریت و درمرحله ثانی امور استخدامی باشد. دوره تعلیماتی دکترای علوم اداری دوسال تحصیلی، یعنی چهاردوره 4 ماهه و یک دوره تابستان به طول می انجامید و آخرین دوره 4 ماهه درماه ژوئن 1956پایان می پذیرفت. درآن زمان، علاوه بر امتحانات اختصاصی دوره آخر، یک سلسله امتحانات عمومی کتبی و شفاهی چندین ساعته دیگر از دروس تمام دوره دوساله نیز باید برگزار می شد.

من درماه مارس 1956، یعنی در اوایل دوره چهارماهه آخر تحصیلی، مطلع شدم که دوره 18 تقنینه مجلس شورای ملی درماه آوریل پایان می پذیرد و لازم است من هرچه زودتر به ایران مراجعت کنم. من نمی خواستم قبل از پایان آخرین دوره تحصیلی و گذراندن امتحانات دکتری به ایران برگردم، زیرا تمام زحماتم درطی دوسال گذشته از بین می رفت. لهذا، این مشکل را با چند نفر از استادانم، که بعضی از آنها همان هائی بودند که برای انتخاب گروه اول به تهران آمده و مرا ترغیب به مشارکت دراین برنامه کرده بودند، درمیان گذاردم. آنها راهنمائی کردند اگرچه این موضوع نادر است ولی بی سابقه نیست که دانشجویانی که معدل نمرات آنها بالا باشد، و استادان دروس آخرین دوره ناتمام تحصیل آنها موافقت داشته باشند، می توانند تقاضائی به شورای عالی دانشگاه ارسال دارند و اجازه بخواهند که قبل از پایان کلاس های دوره آخر در امتحانات آن دوره و امتحانات عمومی کتبی و شفاهی دوره دکترا شرکت نمایند به همین ترتیب عمل کردم و علت این تقاضا را هم ذکر نمودم وشورای دانشگاه باتوجه به نمرات من درطی بیست ماه گذشته و توصیه استادان دروس دوره آخر موافقت کرد که در امتحانات عمومی شفاهی و کتبی دوره دکترا دوماه زودتر از موعد شرکت کنم. به این ترتیب در اوایل ماه آوریل امتحانات مزبور را گذراندم و باعجله به ایران مراجعت کردم. ولی متاسفانه پس از چند روزی متوجه شدم که تا یکی دو هفته دیگر اخذ رای برای دوره نوزدهم مجلس شورای ملی (بیست و دوم آوریل) آغاز می شود و برای من فرصتی برای عزیمت به محل و آشنائی با رأی دهندگان و شروع فعالیت انتخاباتی درمشهد وجود ندارد.

داستان اولین ملاقات با شاه جوان هنگام تحصیل در دانشگاه پرینستون

دراین جا خوب است قدری به عقب برگردم و به اتفاق جالب و فراموش نشدنی که در زندگی اداری و سیاسی بعدی من تأثیر فراوان گذاشت اشاره کنم.
دراواخرسال1949، هنگامی که دردانشگاه پرینستون در رشته علوم سیاسی برای اخذ درجه دکتری شروع به تحصیل کردم، به عنوان معلم در دانشکده ادبیات و السنه شرقی آن دانشگاه به تدریس زبان فارسی مشغول شدم. دانشجویان فوق لیسانس این کلاس ها اکثراً کارمندان وزارت خارجه و یا وزارت دفاع و یا افرادی بودند که خودرا برای حرفه تدریس در رشته های خاورشناسی، زبان های شرقی، باستان شناسی و یا انسان شناسی آماده می کردند. در اوایل ماه نوامبر آن سال رئیس دانشکده ادبیات و السنه شرقی، فرد دانشمندی که امریکائی و لبنانی الاصل به نام آقای دکتر هیتی بود به من اظهار داشت اعلیحضرت شاه ایران بنا به دعوت پرزیدنت ترومن به امریکا تشریف خواهند آورد و قرار است روز بیست و سوم نوامبر از دانشگاه پرینستون بازدید فرمایند. مهماندار ایشان درآن روز دانشکده السنه و ادبیات شرقی که من هم درآن به تدریس اشتغال دارم خواهد بود. ایشان پیشنهاد نمود که چون من یکی از دو دانشجوی ایرانی در پرینستون هستم، و ضمنا در دانشکده میزبان به تدریس هم اشتغال دارم، خوب است درآن روزبه عنوان راهنما و نماینده آن دانشکده دررکاب ایشان بوده و درسرمیز نهار نیز حضور داشته باشم.

درآن روز اعلیحضرت از این که یک جوان ایرانی را درآن دانشگاه بزرگ می دیدند که هم مشغول تحصیل و هم تدریس است خیلی اظهار خوشوقتی و نسبت به من اظهارمحبت کردند و می خواستند بدانندکه کی درس هایم تمام شده و به ایران مراجعت خواهم کرد. به خصوص شنیدن این که پدرم افسر بازنشسته ای است که در دوران رضاشاه خدمت کرده و درجنگ های داخلی به منظورخلع سلاح طوایف و زد وخوردها با مهاجمین روس دراستان گیلان در ایام جنگ جهانی اول مشارکت داشته و زخمی شده است برایشان جالب بود. این اولین برخورد با پادشاه جوان و با محبت و متواضع و درعین حال سرشار از علاقه به میهن برای من خاطره ای بود فراموش نشدنی.

به هرحال در تهران طبق قراردادی که با دانشگاه کالیفرنیای جنوبی داشتم خودرا به موسسه علوم اداری معرفی کردم. این موسسه درطی یک سال و نیمی که با اعضای گروه اعزامی اول به امریکا رفته بودیم، در جنب دانشکده حقوق دانشگاه تهران تاسیس یافته بود و اداره امور و اجرای برنامه تعلیماتی آن توسط استادان امریکائی با همکاری عده ای از ایرانیانی که برای اعزام در دوره های بعدی انتخاب شده بودند انجام می گرفت، در ابتدای کار درآن موسسه تدریس درس سازمان و مدیریت، اصول و تئوری های علوم اداری، و ریاست کمیته انتخاب کتب درسی انگلیسی و ترجمه آنها برای تدریس در کلاس ها و هم چنین انتخاب نامزدان گروه های اعزامی سال های آینده به من محول شد. پدر و مادرم نیز اگرچه باز از تردید و دودلی من درماندن در ایران نگران بودند ولی خوشحال بودند که لااقل حاضر شده بودم تا تعیین تکلیف نهائی و تحصیل درآمدی که بتوانم مستقل از آنها زندگی خود را اداره کنم موقتا درمنزل آنان و تحت مراقبت دائمی آنها مهمانشان باشم.

حاجی حسین آقا ملک درطی این جریان، بدون اطلاع من و از روی نهایت لطف و دلسوزی، پس از ورودمن به ایران نامه ای حضور اعلیحضرت تقدیم کرده بود و با اشاره به شرفیابی من درسال 1949 دردانشگاه پرینستون و تحصیلات بعدی درکالیفرنیا و این که اعلیحضرت به مشارکت نسل جوان در آمادگی و پیشرفت کشور علاقه خاصی دارند کسب اجازه کرده بود که من درمیارزات انتخاباتی آن دوره شرکت نمایم. پس از چندی شنیدم که اعلیحضرت پاسخ فرموده بودند که شرکت در فعالیت های انتخاباتی خیلی دیر شده است و فلانی هم که جوان و سال ها از کشورش دور بوده بهتراست دوسال آینده را صرف آشنائی با مملکت وحوزه انتخابی و کسب معروفیت محلی بنماید و بعداً با فرصت بیشتر و وضع بهتری درانتخابات دوره بعدی یعنی دوره تقنینه بیستم، شرکت کند. من وقتی از این موضوع مطلع شدم، باوجود آن که نظر اعلیحضرت را کاملا منطقی و منصفانه و محبت آمیز یافتم، از این که با این حرارت وشدت دوران تحصیلی اخیر را به بهترین وجه و قبل از موعد با موفقیت به اتمام رسانده و شتابان با امید سرشار نسبت به یک آینده فعال و مفید به مملکتم مراجعت کرده بودم بی اختیار ناراحت و بیش از پیش از مراجعتم پشیمان شدم.

ملاقات با ابتهاج

چند ماهی به این ترتیب گذشت و تدریس من در برنامه فوق لیسانس موسسه علوم اداری ادامه یافت. در طی همین مدت، روزی در یک مهمانی عصرانه با آقای ابوالحسن ابتهاج، که درآن روزها مدیرعامل سازمان برنامه بودند، روبرو شدم. ایشان چندین سال قبل در امریکا با من آشنا شده و از سوابق تحصیلی و کاری من اطلاع داشتند. ضمن احوالپرسی و اظهار محبت پرسیدند حالا مشغول چکارید. گفتم چندماهی است پس از یک دوره تعلیماتی دیگر از امریکا مراجعت کرده و درموسسه علوم اداری مشغول تدریسم. ایشان پس ازچند لحظه صحبت، هنگام خداحافظی اظهار داشتند که حتما برای ملاقاتشان به سازمان برنامه بروم. یکی دوهفته بعد طبق خواسته ایشان به دیدنشان رفتم. ایشان پس از شرح برنامه هفت ساله دوم و مسئولیت هائی که سازمان برنامه در راه اندازی چرخ های اقتصادی و شروع کارهای عمرانی دارد اظهار علاقه کردند که درسازمان برنامه مشغول به کارشوم. با تشکر از اظهار محبت ایشان گفتم طبق اطلاعاتی هم که خودم کسب کرده ام و توضیحات بسیطی که ایشان داده اند خودم هم سازمان برنامه را مناسب تر از هر دستگاه یا وزارتخانه دیگر برای اشتغال می دانم. ولی دو موضوع در ابتدای امر برای من مهم است. یکی آن که چه کاری به من واگذار می شود که بدانم درحدود توانائی فکری و روحی من خواهد بود، و در ثانی حقوق آن درچه حدودی است که بدانم آیا می توانم بدون دغدغه و به طور تمام وقت هم خود را مصروف آن کار کنم. در آن موقع شنیده و دیده بودم که به واسطه کمی حقوق ها بیشتر افراد یک یا دو شغل دیگر درخلال کار دائمی خود به عهده می گرفتند که عراده زندگی را بچرخانند و درنتیجه نمی توانستند در هیچ یک از آن مشاغل آن طوری که استعداد و معلوماتشان اجازه می داد موفق شوند. ایشان، چون شغل مشخّصی را درآن وحله درنظر نداشتند مصرّاً گفتند شما فعلاً بیائید بعداً فکری خواهیم کرد. این برای من کافی نبود و با معلومات اداری جدیدی که اخیرا کسب کرده بودم این رویه را که درایران کاملاً متداول بود بسیارعجیب و غیر منطقی می یافتم. درطی تعلیمات علوم اداری به ما یاد داده بودند که طبق رویه های مدیریت جدیدهیچ دستگاهی کسی را دعوت به کار نمی کند تا ضرورت آن براساس شغل خاص در نظام تشکیلاتی احساس شود و سپس براساس وظائفی که برای آن شغل تعیین می شود و ارزش پولی که آن شغل دربازارکاردارد به جستجوی افراد ذیصلاحیت می روند و آنان را به کار دعوت می کنند. درنتیجه نامزدان آن شغل، پیش از استخدام، از شرح وظائف، مسئولیت ها، اختیارات،مراجعی که احتمالا باید تحت نظرشان کارکنند و به آنان گزارش دهند، مقررات و سیاست هائی که حاکم بر اجرای وظائف آنان خواهد بود، و بالاخره حقوق و مزایائی که به آن شغل تعلق می گیرد کاملا مطلع شوند و با چشم باز مسئولیت و وظائف شغلی پیشنهادی را قبول و یا رّد می کردند.

شرفیابی به حضور شاه در تهران

من وقتی وضع را بدین ترتیب دیدم از آقای ابتهاج تشکر و خداحافظی نمودم و وعده دادم که با ایشان بعدا تماس خواهم گرفت. یک ماهی گذشت. درخلال آن مدت، درجرائد تهران مقالاتی انتقادی مشاهده می شد که درآن اظهار می کردند که جوانان تحصیل کرده ایرانی، به خصوص آنان که از خارج به میهن برگشته اند، با وجود این که کشور به خدمت آنها احتیاج مبرم دارد عاطل و باطل درکنار خیابان ها مانده و رفته رفته کشور را درجستجوی کار ترک می کنند، و این رویه نه تنها مملکت را از وجود آنها محروم می کند بلکه سبب می شود که سایرین هم که تحصیلاتشان درشرف اتمام است از وطن روبرگردانند. این موضوع بی شک آینده کشور را به شدیدترین وجهی تهدیدخواهد نمود. درپی آمد این مقالات روزی ازطرف شاهنشاه شرحی خطاب به دانشجویان ایرانی در روزنامه ای که احتمالا روزنامه اطلاعات بود منتشر شد که آنان را به مراجعت و ماندن درکشور و مشارکت در نوسازی و توسعه اقتصادی و عمران زادگاه خود تشویق فرموده بودند.

پدرم پس از خواندن این مطلب چندین روز وقت صرف کرد تا مرا راضی کند نامه ای به حضور شاهنشاه نوشته وتقاضای شرفیابی کنم و درآن شرفیابی اشکالات و مسائل اولیه دانشجویانی را که سال ها پس از تحصیل و دوری از وطن به کشور مراجعت می نمایند به طور دست اول به عرضشان برسانم. پدرم اطمینان داشت با سابقه شرفیابی چند سال قبل من درپرینستون و به یاد داشتن جریان انتخابات مجلس حتما اجازه شرفیابی خواهند داد، و احتمالا این ملاقات منتج به صدور دستوراتی درحدود مقدورات دولت برای رفع لااقل قسمتی از مشکلات معقول و واقعی دانشجویان خواهد شد.

عریضه از طریق یکی از دوستان پدرم، که متا سفانه چون هیچ وقت فرصت دیدن ایشان دیگر دست نداد نامشان را فراموش کرده ام، تقدیم اعلیحضرت شد. پس ازچند روز با کمال تعجب نامه ای از آقای هیراد،(3) که در آن زمان ریاست دفتر مخصوص اعلیحضرت را به عهده داشت، دریافت کردم که درآن از من خواسته شده بود که برای شرفیابی حضور اعلیحضرت در روز سه شنبه ای ساعت 4 بعداز ظهر با لباس ژاکت به کاخ اختصاصی بروم.

حقیقت این که یکی از عللی که من راضی به نوشتن این نامه شده بودم این بود که اطمینان داشتم جواب آن منفی خواهد بود، و یا این که مرا به دیدن مرجع دیگری هدایت خواهند کرد. دلیل دوم رضایتم این بود که حداقل پدرم را راضی کرده باشم که هرچه گفته است کرده ام و دیگر مرا بیش از این درماندن درایران و متوسل شدن به هر راه و چاره ای در فشار نگذارد. لکن وصول اجازه شرفیابی مرا کاملا غافلگیر کرد و چون فکر نمی کردم چنین فرصتی پیش آید، افکارم را دقیقا حاضر نکرده بودم که چه مطالبی راعرضه کنم که هم معقول و سنجیده باشد و هم جنبه شخصی، که از ارزش و اهمیت آنهامی کاست، نداشته باشد. هرچه می خواستم بگویم دیگران بهتر ومفصل ترگفته و نوشته بودند، و اعلیحضرت هم مسلماً به آن مسائل وقوف داشت. رفع مشکلات جوانان کشور احتیاج به زمان و بودجه کافی و تغییر پاره ای از مقررات و قوانین و حتی طرز فکر بسیاری از اولیاء امور آن زمان داشت که انجام آن به آسانی و درمدت کم میسر نمی شد.

درهرحال باعاریه کردن یک دست لباس ژاکت توسط یکی از دوستان از یک نفر از اعضای وزارت امورخارجه درساعت موعود شرفیاب شدم. اعلیحضرت با روی باز و قیافه خندانی با من دست دادند و پرسیدند مراجعت شما به ایران خیلی طول کشید. شما از سال 1949 تاکنون در دانشگاه پرینستون بوده اید؟ از این که هنوز مرا به یاد داشتند و درخاطرشان بود خوشحال و متعجب شدم. یادم آمد در پرینستون چند بار پرسیده بودند کی به ایران مراجعت خواهید کرد و من مدت دو تا سه سال را متذکر شده بودم. حالا تقریبا 7 سال از آن تاریخ می گذشت. من داستان مراجعتم به ایران درسال 1954 و پیدا نکردن شغل مناسب و درنتیجه برگشتن به امریکا جهت تحصیل در رشته علوم اداری را به عرضشان رساندم. از من پرسیدند آیا هنوز علاقمند هستم که دوسال دیگر در انتخابات دوره بیستم شرکت کنم. گفتم خیر. پرسیدند چرا؟ پس از ذکر نقیصه مادرزاد پاهای فرزندم که دوسال بود درگچ بود و تا سن 5 سالگی هم که به راه افتاد همچنان درگچ مانده بود، وهمچنین سایرگرفتاری های زندگی به عرض رساندم که یا ناچارهستم به امریکا مراجعت کنم، چون لااقل در امریکا علاوه بر امکانات بهترطبی برای درمان فرزندم انسان می تواند هم کاری در زمینه تحصیل و رشته مورد علاقه خود پیدا کند و هم با حقوق اولیه آن زندگی ساده ای را فراهم آورد. یا این که در ایران در بخش خصوصی کار مناسبی پیدا کنم که توأم با تدریس درموسسه علوم اداری باشد. فعالیت سیاسی درمجلس با روحیه من و طرز فکرم که علاقه دارم نتیجه و آثار کار و فعالیت خودم را عینا رؤیت کنم وفق نمی دهد. پرسیدند از من چه می خواهید؟ عرض کردم هیچ، فقط برای این خدمت رسیدم که 7 سال پیش به عرضتان رساندم که برای خدمت به وطن مراجعت خواهم کرد. خواستم نزد اعلیحضرت به قولم عمل کرده باشم. درثانی میل داشتم به اطلاع اعلیحضرت برسانم که گرفتاری ها و مشکلات اولیه دانشجویان مطلبی است واقعی و قابل تأمل. مسائل دولت را هم درحل آنها واقف هستم، ولی لازم است مقامات دولتی مسائل دولت را مفصل تر و صادقانه تر به دانشجویان توضیح و تشریح نمایند و در جلسه های متعدد و مرتبی با آنان “دیالوگ” برقرار کنند و ضمنا، تا آن جا که مقدور است، در رفع آن قسمت از مشکلات که عملی است سرعت عمل بیشتر نشان دهند.

اعلیحضرت ضمن تایید این مطالب گفتند شماغیراز تدریس درموسسه علوم اداری به چه کاری مشغولید. عرض کردم هیچ. با تعجب گفتند چند ساعت تدریس در هفته وقت شما را که کاملا پُر نمی کند و درنتیحه شما اوقات بیکاری زیادی دارید و خوب نیست مملکت از آن مقدار انرژی کار محروم شود. اگر این انرژی از دست رفته را درچند هزار (افرادی نظیرشما) ضرب کنیم می بینیم که چه قدرت خلاقه ای درمملکت بیهوده و بلا استفاده مانده است. تصدیق کردم. فرمودند چرا به دستگاه های دولتی دیگر مراجعه نکرده اید؟ اظهار داشتم اکثرا یا احتیاج ندارند یا ممنوعیت قانونی استخدام دارند و یا من علاقه به کار درآن دستگاه ها را ندارم. فقط یک سازمان به نظرم مفید رسیده است که رئیس آن هم نظر کاملاً مساعد دارد، ولی من مراجعه نکرده ام. وقتی سؤال کردند، داستان سازمان برنامه و ملاقات با آقای ابتهاج را ذکر کردم و گفتم اشکال دراین است که نه دقیقاً شغلی به من پیشنهاد شده و نه حقوقی که به من پرداخت خواهد شد تعیین گردیده است. بنده هم نمی توانم شغلی را قبول کنم بدون آن که بدانم از عهده انجام وظائف آن به خوبی می توانم برآیم و هم از حقوقی استفاده می کنم که لااقل یک زندگی خیلی ساده ولی راحت و بی دغدغه را برای من و زن و فرزندم تامین می نماید. اعلیحضرت درخلال این شرفیابی دو سه بار به خصوص هنگام دادن اجازه مرخصی تاکید کردند که ایشان را مرتبا درجریان کار خودم بگذارم. اجازه ای که تا خیلی سال ها بعد که شرایط وضع خدمتم در دولت آن را ایجاب می کرد، هرگز از آن استفاده نشد.

چگونگی استخدام در سازمان برنامه

فردای آن روز، یعنی روز چهارشنبه، ساعت 2 بعدازظهر پس از پایان کارم درموسسه علوم اداری برای صرف نهار به منزل رفتم. خانمم به من اظهار داشت که ازساعت 1 بعدازظهر دومرتبه از دفتر آقای ابتهاج به من تلفن شده و دقایقی پیش از ورود من نیز شخصی بهنام آقای مهندس بلالی که خود را معاون آقای ابتهاج معرفی می کند به منزل ما آمده و اظهار می دارد که آقای ابتهاج مایلند هرچه زودتر به دیدنشان بروم.

من اولین فرصتی که می توانستم به دیدن آقای ابتهاج بروم روز شنبه اول وقت بود. به محض ورود به ساختمان سازمان برنامه، که ساختمان سه طبقه نسبتا کوچکی درخیابان دانشکده بود، در راه پله به آقای ابتهاج برخوردم. ایشان بدون معطلی و بالحنی تند اظهار داشتندکه از روز چهارشنبه درجستجوی من بوده اند و چرا من این قدر دیرخدمتشان رفته ام. به ایشان اظهار داشتم چهارشنبه عصر ازدعوت ایشان مطلع شدم. پنجشنبه گرفتاری های شخصی خودم را داشتم، جمعه تعطیل بود، و حالا اول وقت شنبه آمده ام که ببینم چه فرمایشی دارند. ولی از لحن کلام ایشان که بعدها فهمیدم قصدخاصی نداشته اند و صحبت کردن با سرعت و صدای بلند جزء اخلاق ایشان است، قدری مکدر شدم. گفتم من که کارمند سازمان برنامه نیستم که به محض احضار هرچه دستم هست زمین بگذارم و به دیدار ایشان بروم. آقای ابتهاج فورا نرم شدند و با محبت مرا به دفتر خودشان راهنمائی کردند و پس از احوالپرسی مختصری گفتند قرار بود پس از فکر کردن درباره اشتغال در سازمان برنامه باایشان تماس بگیرم. امّامدتی است که دیگر ازمن خبری نشده و می خواستند از جوابم با اطلاع باشند. پاسخ دادم متاسفانه مسئله هنوز به صورت اولش باقی است، زیرا هنوز به من کار مشخصی پیشنهاد نشده و درباره حقوق هم چیزی گفته نشده است و تا این دو موضوع روشن نشود من پاسخی به پیشنهاد ایشان نمی توانم بدهم. گفتند چرا این قدر مصّرید که همه چیز الان روشن شود. شما قبول کنید که از فردا به استخدام سازمان درآئید و حقوقی هم موقتا برایتان تعیین خواهد شد، آن وقت، سرفرصت، زمانی که شغل مناسبی پیدا و به شما ارجاع شد،حقوقتان هم به تناسب ترمیم خواهدشد. جواب دادم این یکی از بدترین شیوه های مدیریت است و باید در دستگاه های دولتی ایران رفته رفته متروک شود و من که به این موضوع معتقدم حاضر نیستم خودم از آن تبعیت کنم. پس از چند لحظه صحبت دراین زمینه با بی صبری از من پرسیدند: حالا شما بگوئید چه کاری در سازمان برنامه می خواهید؟ گفتم آقای ابتهاج، چطور امکان دارد شخصی که به دستگاهی مراجعه می کند خودش برای خودش شغل تعیین کند؟ این باورکردنی نیست. گفتند ماحالا داریم صحبت می کنیم. دراین لحظه من شغلی در ذهن ندارم که پیشنهاد کنم. ضمنا می خواهم شما را هم به سازمان برنامه بیاورم. حالا، من باب صحبت، شما بگوئید چه شغلی را می خواهید. گفتم تا آن جا که شنیده ام سازمان برنامه، با تمام وظائف وسیع و پیچیده ای که به عهده اش گذارده شده است، از لحاظ اداری و مدیریت هنوز مثل یکی از ادارات قدیمی دولت، نظیر ثبت اسناد، اداره می شود و با این ترتیب با تمام هوش و تجربه و اطلاعات و پشتکار شما این ماشین کهنه و قدیمی نمی تواند از یک سرعت معینی تندتر حرکت کند. جناب عالی احتیاج به یک معاون اداری با افکار جدید دارید که این دستگاه را به ترتیبی مجهز کند که بتواند به افکار و پشتکار آقای ابتهاج جامعه عمل بپوشاند، والا تمام زحمات شما به هدرخواهد رفت. ایشان با عصبانیت گفتند من شنیده ام که شما بسیار فرد لایقی هستید، ولی من جنس امتحان نشده را نمی خرم و نمی توانم شما را یک مرتبه بالای سر دیگران، هرچقدر هم که از مدیریت بی اطلاع باشند، بگذارم. جواب دادم کاملاً صحیح می فرمائید. اگر من هم به جای شما بودم همین پاسخ را می دادم، ولی این شما بودید که اصرار کردید من شغلی را که مناسب خود می دانم به شما پیشنهاد کنم. حالا توپ دوباره درگُل شما است. بفرمائید شما که صاحب کارید چه شغلی به من پیشنهاد می کنید. پس ازمختصری فکر اظهار داشتند یکی از چهار رکن اساسی تشکیلات سازمان برنامه واحدی به نام اموراجتماعی و شهرسازی است که وظائفش بسیارگسترده و زیربنای تمام امور عمرانی مملکت است، وماهیت آن هم طوری است که سستی و یا سرعت پیشرفت کارهای آن در زندگی روزمره اکثریت مردم بسیار موثر و محسوس است. مدتی قبل مدیریت این واحد را فردی عهده دار بود که چندی قبل پست وزارت دادگستری را به عهده داشت. ولی بعداً شخصی را به نام آقای زاکاریان که حسابدار بسیار ورزیده و عالی رتبه ای در بانک ملی بود و با خود من هم در بانک ملی کار می کرد، به این جا منتقل کرده ام، ولی می بینم که کثرت کار و تنوع وظائف به حدی است که او هم آن طوری که باید از عهده کارها برنمی آید. بنابراین خوب است شما مدتی درسمت معاونت ایشان خدمت کنید و پس از کسب تجربه و ابراز کاردانی شما را به جای ایشان منصوب خواهم کرد. به آقای ابتهاج تذکر دادم شروع کار من به عنوان معاون این آقا و با این برنامه در ابتدای کار که روزی من جای ایشان را خواهم گرفت نه به مصلحت من است و نه عملی است منصفانه نسبت به ایشان. من به هرحال برای آن که تصور نفرمائید به تمام پیشنهادات جواب منفی می دهم با ایشان ملاقات خواهم کرد که در وحله اول از نوع کارهای آن سازمان و وظائفی که به من محول می شود کسب اطلاع کنم و سپس دریابم که آیا ایشان واقعا احساس می کنند که به یک معاون احتیاج دارند و اگر دارند آیا می توانیم به عنوان یک تیم با هم کارکنیم. آن وقت نتیجه تصمیم خودم را به اطلاع شما می رسانم. به همین ترتیب نیز عمل کردم.

ملاقاتی که من با آقای زاکاریان داشتم بسیار ناراحت کننده بود. اولا معلوم بود که این مرد محترم حدس زده است که برنامه این است که مرا برای جانشینی او آماده و مهیا کنند و از این بابت بی اندازه نگران و مضطرب به نظر می رسید. من هرچه درباره وظائف امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه و کارهائی که انجام می شود و روش کارهائی که در اجرای طرح های عمرانی و بهداشتی و آموزشی درپهنه کشور مورد عمل است سوال کردم، به من مطلبی نگفت. او فقط اظهارداشت که شما بیائید خودتان آشنا خواهید شد. تنها نکته ای را که باید خیلی مدنظر داشته باشید این است که این جا افراد باتجربه و مسن و خوبی اشتغال دارند که باید رعایت حال آنها را بنمائید و احترامشان را حفظ کنید. درمدت یک ساعت و نیمی که من از ایشان درباره طرح ها و برنامه های اجرائی شهرسازی و بهداشتی و آموزشی که جزء وظایف این دستگاه بود سوال می کردم فقط اظهار می داشت که ما به هیچ چیز احتیاج نداریم به جز کارمندان بیشتر. درصورتی که بعدا فهمیدم این واحد دراثر تقاضا و فشار ایشان از هر واحد دیگر درسازمان برنامه بیشتر کارمند دارد، منتها با این تفاوت که در هردستگاه که کارمند زائد و بلا استفاده و یا نامطلوب پیدا می شد همه را حواله این واحد می کردند. درنتیجه نه تنها کیفیت کارمندان و کارآئی این واحد بهتر نشده بود، بلکه اجتماع کارمندان زائد و بلااستفاده خود مشکل دیگری به مشکلات آن اضافه کرده بود.

به هرحال، بدون گرفتن نتیجه از نزد آقای زاکاریان خارج شدم و چون قرار بود نتیجه ملاقات و تصمیم خود را ازطریق آقای خسرو هدایت(4) که قائم مقام مدیرعامل سازمان برنامه بود، به اطلاع آقای ابتهاج برسانم، طبق وعده قبلی به ملاقات ایشان رفتم. درآن جلسه در اطاق آقای هدایت با سه نفر از اعضای بسیار عالی رتبه سازمان برنامه، که یکی امریکائی و دونفر دیگر ایرانی بودند، آشنا شدم. ایرانی ها عبارت بودند از آقای مهندس صفی اصفیا(5)، که بعدها به سمت مدیریت عامل سازمان برنامه و سپس وزیرمشاور و نایب نخست وزیر منصوب شد، و آقای عامری(6) که مردی مسّن و بسیارموقر ومتین بود که بعدا دانستم درهیئت نظارت سازمان برنامه عضویت دارند. فرد امریکائی هم به نام هکتورپرودُم(Hector Prudhomme) یکی از افراد سطح بالای بانک جهانی بود که در طی اقامت آقای ابتهاج که درسال های اول دهه 30 هجری شمسی در واشنگتن درصندوق بین المللی پول کار می کرد با ایشان آشنا و دوست شده بود. آقای ابتهاج پس ازمراجعت به ایران و عهده داری ریاست سازمان برنامه ترتیبی داده بود که آقای پرودُم برای چند سال به سمت رئیس دفترفنی ازبانک جهانی مأمورخدمت درسازمان برنامه شود. این شخص بسیار آدم خوب ومنزه و کاردانی بود که به علت دوستی بسیار نزدیک با ابتهاج و نفوذ کلامی که در او داشت غالبا رفتار و گفتار تند ابتهاج را تعدیل و او را از تصمیمات و اقدامات خیلی تند وگاهی عجولانه باز می داشت و تنها کسی بود که اجازه داشت بی خبر وارد دفتر ابتهاج شود و اورا با نام کوچکش “ابوالحسن” صدا کند.

ظاهرا جلسه ای که دردفتر آقای هدایت تشکیل شده بود به دستور آقای ابتهاج و رسیدگی به کار من و تشویقم به قبول خدمت در سازمان برنامه صورت گرفته بود. به آقای هدایت ضمن تشکر از حسن نیت کلیه اولیاء سازمان برنامه، گفتم که باید با نهایت تاسف دست گرمی را که به سوی من دراز شده پس بزنم و از قبول سمت معاونت امور اجتماعی و شهرسازی صرف نظر کنم. توضیح دادم که اولا آقای زاکاریان، مدیر آن واحد، دربرابر سوالات من راجع به نوع کار و وظائف آن دستگاه به طور اعم، و وظائف و مسئولیت های خود من به طور اخص، هیچ توضیحی نداد و من همچنان ازنوع کار و وظائفی که قرار است به من محول شود بی خبرم. ثانیا اگر با شخصی کار کنم، خاصه آن که معاون او باشم، قصد و هدف من این است که یار و یاور او باشم نه سربار او. امّا مذاکرات من با آقای زاکاریان مرا قانع کرد که ایشان آن قدر از انتصاب من به سمت معاون ایشان واهمه دارد و نگران است که اعتماد متقابل و همکاری را، که لازمه موفقیت درکار ما خواهد بود، غیرممکن می سازد. لهذا خواهش کردم ضمن ابلاغ مراتب سپاسگزاری من به آقای ابتهاج یادآور شوند که متاسفانه با آن ترتیب برای من قبول خدمت درسازمان برنامه مقدور نیست. مدتی صحبت کردیم و من متوجه شدم که هرچهارنفر آنان بی اندازه از این رفتار من متحیرند. زیرا درآن روزها به علت تفاوت سطح حقوق های سازمان برنامه با سایر دستگاه های دولتی یا ملی، و همچنین پرستیژ و حسن شهرت سازمان برنامه، روزانه تعداد زیادی از مردم به هروسیله ای که ممکن بود سعی می کردند از هر دری وارد خدمت سازمان برنامه شوند و از آوردن هیچ نوع فشار و یا توصیه خودداری نمی کردند. باورکردنی نبود که سازمان برنامه از کسی استقبال نماید و او ترازو زمین بزند.

شاید یکی از علل این کار اندیشه ناخود آگاه من درباره مراجعت به امریکا و شغل تدریس بود. یا شاید هنوزخودرا آماده تحمّل و انطباق با شرایط آن روزی کاردر ایران نمی دیدم. آقای هدایت گفتند فعلا رابطه خود را با سازمان قطع نکنید تا من نتیجه را به اطلاع آقای ابتهاج برسانم و با شما تماس بگیرم. پس از خداحافظی و خروج از دفتر آقای هدایت آقای پرودُم به من گفت این اولین باری است که درظرف دو سال خدمت در سازمان برنامه می بیند کسی را به اصرار به سازمان دعوت می کنند آن هم ازطرف شخصی مثل ابتهاج و او با لجاجت قبول نمی کند، و به شوخی از من پرسید شما حالتان خوبست و آیا کسالتی ندارید. گفتم خیر، تصورمی کنم هنوز چون شروع به کار در سازمان برنامه نکرده ام عقلم سرجایش باشد. آقای عامری هم در راه پله به من گفتند که من مطمئنم که شما به سازمان برنامه خواهید آمد و امیدوارم سرسختی را کنار بگذارید. مملکت به وجود افرادی مثل شما و به سن شما احتیاج دارد. پسرهای خود من هم که درخارج تحصیل کرده اند امیدوارم درکشور مانده وخدمت کنند.

دو روزبعد ازدفتر آقای ابتهاج تلفن شد وخواستند که ملاقات دیگری با ایشان داشته باشم. ساعت موعود به دیدارشان رفتم. اظهار داشتند حالا هم که شغلی به شما پیشنهاد شده قبول نکردید. گفتم آقای ابتهاج علت آن است که هنوز به سوال اول من که یک سوال ساده و منطقی است جواب داده نشده است. آن سوال این است که چه شغل و چه وظائفی را به من پیشنهاد می کنید که من بدانم می توانم آن را انجام بدهم یا نه. جواب این سؤال برای شما هم باید مهم باشد زیرا اگر کاری را به من بدهید که من نتوانم آن را انجام بدهم، آن وقت نه تنها باری از دوش این دستگاه برنداشته ام برای شما هم عنصر زائدی می شوم که نخواهید دانست با او چه بکنید. این سماجت من برای خود دستگاه هم مفید است. ایشان که قدری بی حوصله شده بودند گفتند پس من ناچارم به اعلیحضرت بگویم که شما علاقمند به “سمت” هستید و فقط شغل معاونت اداری را می خواهید و بس. به محض شنیدن این موضوع متوجه شدم که اظهار علاقه ای که نسبت به خدمت من دراین دستگاه می شده است شاید به علت اشاره ای است که ممکن است اعلیحضرت به ابتهاج کرده باشند. یادم آمد روزی که من شرفیاب شده بودم سه شنبه بود و روزی که تلفن های آقای ابتهاج و مراجعه معاون ایشان به منزل ما شروع شد چهارشنبه، یعنی روز پس از شرفیابی من بود. بعدها نیز دانستم که آقای ابتهاج مرتبا هرهفته روزهای چهارشنبه ساعت11صبح حضور اعلیحضرت برای دادن گزارش شرفیاب می شود. لهذا به سرعت به آقای ابتهاج گفتم اگرچنین اظهاری به اعلیحضرت بشود، من هم حقیقت امر را همه جا خواهم گفت، و به عرض اعلیحضرت هم خواهم رساند که من، درجواب شما که به اصرار پرسیدید اگر قرار بود شغلی از من بخواهید چه می خواستید، به شما گفتم اگر چه این سوال اساسا درست نیست، ولی حال که برسبیل صحبت می پرسید خواستار سمت معاونت اداری سازمان می شوم، چون این سمت را در شرایط فعلی سازمان برنامه بسیار لازم و ضروری می بینم.

آقای ابتهاج قدری آرام شد و پس از چندی گفت قرار است چندماه دیگر یک تیم ده دوازده نفره از کارشناسان اداری و مدیریت امریکائی، طبق قراردادی که با یک موسسه علمی مدیریت امضا شده است، برای مطالعه و تجدید نظر در تشکیلات سازمان برنامه و بهبود وضع اداری آن به تهران بیایند و درسازمان برنامه مشغول کار شوند، چطوراست شما واحدی زیر نظرمستقیم من به وجود آورید و با استخدام تعدادی افراد ایرانی آنها و گروه مشاوران امریکائی را درآن جا بدهبد و مشترکا وضع اداری سازمان برنامه را بهبود بخشید. فورا گفتم این پیشنهاد را قبول می کنم، چون این کار متناسب با تعلیمات اخیر من است. موضوع استخدام من درسازمان به این ترتیب فیصله یافت و پس از مذاکره با آقای مهندس بلالی، مدیر امور اداری سازمان، و باحقوق ماهانه دوهزارو بیست تومان، که مثل خرید جنس از بازار با چانه زدن های بسیار توأم بود، وارد خدمت درسازمان برنامه شدم.

بلافاصله حکمی مبنی برایجاد و شرح وظایف و اختیارات دفتر تشکیلات سازمان زیر نظرمستقیم مدیرعامل تهیه کردم که آقای ابتهاج آنرا امضاء نمود و مرا هم به ریاست آن دفتر منصوب کرد.

دفتر تشکیلات

درآن روزها یعنی درسال 1335 که درسازمان برنامه مشغول به کار شدم تشکیلات سازمان برنامه عبارت بود از:

1- شورای عالی که به طورکلی مرجع رسیدگی و تصویب کلیه طرح هائی که از اعتبارات عمرانی سازمان برنامه تغذیه می کردند بود.

2- هیئت نظارت که مسئولیت نظارت برحسن انجام کار ومصرف اعتبارات سازمان برنامه براساس قوانین ومقررات حاکم بربرنامه هفت ساله دوم را به عهده داشت.

3- چهار شاخه اجرائی به نام: امورکشاورزی، امورصنایع ومعادن، امور ارتباطات، امور اجتماعی و شهرسازی، ودوشاخه ستادی عبارت ازامور اداری، و امورمالی و حسابداری که زیرنظرمستقیم مدیرعامل خدمت می کردند.

4- دفترفنی که مرکب بود از تعدادی ازمهندسین و کارشناسان عالی رتبه خارجی که ازطرف بانک جهانی، وام دهنده اصلی به سازمان برنامه، انتخاب می شدند و تحت نظر آقای هکتورپُرودم، نماینده بانک جهانی، و زیر نظر مستقیم مدیرعامل انجام وظیفه می کردند. تعدادی ازکارمندان این دفترهم درشعباتی که آن دفتر درهریک از امور اجرائی شش گانه داشت مامور به خدمت بودند.

5- علاوه براینها چند واحد مجزا از تشکیلات اصلی سازمان برنامه ولی وابسته به آن نیز وجود داشتند که یا زیرنظرمستقیم مدیرعامل سازمان برنامه و یا تحت سرپرستی فردی که ازطرف مدیرعامل معین می شد به کار مشغول بودند، از قبیل بنگاه مهندسی، سازمان معادن وکارخانجات دولتی، سدکرج و بعدها سازمان عمران خوزستان.

آقای ابتهاج موافقت کرد که قسمت تشکیلات، که بعدا موسوم به دفترتشکیلات گردید،مستقیما زیرنظر وی و به عنوان ستاد ایشان درزمینه بهبود تشکیلات و وضع اداری سازمان برنامه انجام وظیفه کند. تغییرات بنیادی و اساسی تشکیلات و رویه ها و تشریفات اداری درتمام سطح سازمان برنامه آن قدر اساسی و حساس بود که مرکزیت و دسترسی سریع و دائمی آن به مدیرعامل ازشرایط اصلی پیشرفت کار به نظر می رسید،چنان که سال ها بعد نیز شورای عالی اداری کشور، که عهده دار تغییرات اساسی درامورتشکیلاتی واستخدامی درتمام دستگاه های دولتی بود،به صورت سازمان مستقلی زیرنظرمستقیم نخست وزیرایجاد گردید.

آقای ابتهاج، بنا براظهارنظربرخی از همکاران اداری خود، درنظر داشت که دربدو شروع کار برای هریک از مشاوران و کارشناسان امریکائی که به سازمان برنامه می آمدند افرادی به نام مترجم استخدام کند. ما با این موضوع موافق نبودیم، زیرا معمولا یک فرد مترجم وظیفه اش ترجمه و تخصص او هم مهارت و تسلط برزبان خارجی است. یک مترجم خوب لازم نیست حتماً فارغ التحصیل مدارج عالی دانشگاهی در رشته های علمی، امور اداری و یارشته های دیگر باشد. از سوی دیگر، ما فکر می کردیم که اشخاصی که فاقد تحصیلات دانشگاهی و تجربه درتحقیق و بررسی های علمی، که لازمه کاردانشگاهی است، هستند نخواهند توانست مشاوران خارجی را به همکاری و همفکری دریک سطح ارتباط مساوی راغب کنند. درنتیجه، سازمان برنامه نیز نه از تجربه عملی مفید آنان، که تاحد زیادی نیازمند تحصیلات دانشگاهی است، بهره مند خواهد شد، و نه خواهد توانست پس از رفتن مشاوران خارجی آنها را به عنوان کارشناسان ورزیده و مجرب در خدمت خود داشته باشد. مامعتقد بودیم که باید ازافراد تحصیل کرده، از قبیل همان اشخاصی که برای دیدن دوره تعلیمات دردانشگاه کالیفرنیا و بعدا تدریس در موسسه علوم اداری تهران انتخاب می شوند، برای خدمت درسازمان برنامه دعوت کنیم و آنها را به عنوان کارشناس و همکار مشاوران خارجی و نه مترجم به کاری گماریم. این افراد، هم به واسطه سطح تحصیلی خود و هم عنوان اداری که برای آنان قائل می شدیم، همکارانی مفیدتر برای خارجیان می شدند. عاقبت نیز، پس از خاتمه کار و رفتن کارشناسان خارجی، این افراد با تجربه چندسال کار درکنار آنان، که خود دوره تعلیماتی بسیارمفیدی بود، برای سازمان برنامه و یا دستگاه های دیگری که به آن منتقل می شدند افراد بسیار ارزنده ای به شمار می آمدند.

ابتدا، پس از چند هفته مذاکره و استدلال و تقاضا موفق شدم دونفر ازدوستان زمان تحصیلیم آقایان دکتر سیروس بابک سمیعی(7) و دکتر حسین کاظم زاده،(8) را، که اولی از زمان تحصیل در دانشگاه بیروت در سال 1322 و دومی از سال 1315 در مدرسه نمازی شیراز با من دوست و همکلاس بودند، و هنوز هم خوشبختانه از این خوش اقبالی برخوردارم، راضی کنم به سازمان برنامه آمده و به من به پیوندند. سپس به اتفاق این دونفر، شروع به پیداکردن و جلب افرادی کردم که به درد قسمت تشکیلات می خوردند. افرادی را که تدریجا به خدمت درسازمان برنامه جلب کردیم باهمان معیارهای سختی که دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و موسسه علوم اداری برای اعزام استادان آینده به امریکا به کارمی بردند می سنجیدیم، تا این که قبل از ورود تیم خارجیان توانستیم چندنفری را به خدمت درقسمت تشکیلات بگماریم. تدریجا کادر قسمت تشکیلات را تکمیل و نحوه کار و همکاری آنان را با مشاوران خارجی تنظیم کردیم. در طی دوسال و نیمی که من در قسمت تشکیلات خدمت کردم و سه سال پس از آن،که سمت های دیگری را در سازمان برنامه عهده دار بودم، تقریبا بخش عمده برنامه بهبود اداری درسازمان برنامه پیاده شد. (ضمیمه1)

درخلال این احوال آقای ابتهاج که هرهفته، به طور خصوصی، یک جلسه نهار و مشاوره (Staff Meeting) با حضور آقایان خسرو هدایت قائم مقام مدیرعامل و مهندس اصفیا مشاور مدیرعامل و پُرودم رئیس دفتر فنی داشت، مرا هم دعوت کرد که درجلسات مزبور شرکت کنم. دراین جلسات، که کلیه مسائل روز سازمان برنامه بحث می شد، مذاکرات به علت وجود آقای پُرودم به زبان انگلیسی صورت می گرفت. دریکی از این جلسات آقای ابتهاج اظهار داشت که کارهای امور اجتماعی و شهرسازی بیش ازپیش عقب افتاده و موجب شکایات زیادی ازطرف مردم، به خصوص نمایندگان مجلس و روزنامه ها، شده است و بهتراست که ما منتظر ورود امریکائی ها نشده و وضع تشکیلاتی و اداری آن امور را سریعا رسیدگی کنیم و نتیجه را در یکی از جلسات نهار آینده مورد بحث قراردهیم. من به اتفاق سیروس سمیعی و حسین کاظم زاده وضع تشکیلاتی و اداری و بن بست هائی را که در راه تحرک و سرعت کارهای آن امور مشاهده می شد بررسی و سازمان جدید و رویه های اداری تازه ای را که اجرای آن فقط به تصویب مدیرعامل نیازداشت پیشنهادکردیم. ضمنا مشکلات دیگری را هم که حل آنها مستلزم تغییر و یا تعدیل مقررات وقوانین جاری که بعضا احتیاج به تصویب شورای عالی و یا هیئت نظارت سازمان برنامه و یا نیازمند تصویب کمیته برنامه مجلس شورای ملی بود گوشزد کردیم. آقای ابتهاج گفتند طرح پیشنهادی خوبست ولی این دستگاه احتیاج به دونفر مدیردارد زیرا وسعت کار و گسترش وظائف آن به حدی است که یک مدیر از عهده آن برنمی آید. از این استدلال خیلی متعجب شدم وگفتم چگونه ممکن است که یک واحد را دونفر رئیس اداره کنند. گفتند به علت زیادی کار و تنوع وظائف. اظهار داشتم پس موافقت کنید که آن را به دو واحد جداگانه تقسیم کنیم و اداره هریک را به یک مدیرمحول نمائیم. گفتند ارتباط برخی از وظائف این امور به یکدیگر و همچنین ارتباط آنها با وزارتخانه های مربوط (وزارت کشور، وزارت بهداری، وزارت آموزش و پرورش) این کار را غیرممکن می کند. گفتم دراین صورت تفکیک آنها مصلحت نیست و داشتن دومدیر هم کار را بدتر از گذشته خواهد کرد. آقای ابتهاج با بی صبری بازمسئله وسعت کار و وظایف آن واحد را که هنوز همکارهایش به علت نقص تشکیلاتی، نداشتن کادر مجهز، داشتن کارمندان زائد، عدم برنامه صحیح کار پیشرفت وحرکتی نکرده بود به میان آورد. من ناچارا گفتم به نظرمن پیشنهاد انتصاب دومدیر درسطح مساوی در یک واحد سازمانی به هیچ وجه عملی و مصلحت نیست، زیرا براساس این استدلال کارهای سازمان برنامه هم برای یک نفر زیاد به نظر می رسد و باید دو ابتهاج آن را اداره نمایند.

این اظهارمثل آب یخی بودکه به روی صحبت ها ریخت و همه به خصوص آقای ابتهاج مبهوت و ساکت شدند. من انتظار داشتم پس از سکوتی که دست داد آقای ابتهاج یکباره منفجر شود. ولی دیدم که ایشان پس از چند لحظه سکوت با زحمت بهت و عصبانیت خود را فرو خوانده و اظهار داشت، بسیار خوب بروید و هرنوع که صلاح می دانید پیشنهادتان را اجرا کنید. گفتم شما این طرح پیشنهادی را درتمام مراجعی که لازم است آن را تائید کنندحمایت خواهید کرد؟ گفتند بله. به همان ترتیب نیز عمل شد. آقای پُرودم وقتی از اطاق نهارخوری بیرون آمدیم دستش را روی شانه من گذارد و بالحنی پدرانه گفت چطور این طور با بی پروائی نظرات خودرا به ابتهاج می گوئید. گفتم برای این که من استعفانامه ام درجیبم است و به صندلی خود نچسبیده ام و اگر نتوانم مطالب خودرا با رئیسم صحبت کنم جای من دیگر این جا نیست. نگاهی به من کرد وگفت امیدوارم این طرز تفکر را هیچ وقت از دست ندهید و آرزو می کنم افرادی که این طرز فکر را دارند روز به روز درسازمان برنامه زیاد شوند. ما از آن روز خیلی باهم دوست شدیم و این شخص در بسیاری موارد درقبولاندن نظرات قسمت تشکیلات به آقای ابتهاج و درتصویب و پیاده کردن اجزاء طرح بهبود مدیریت درسازمان برنامه کمک های فراوانی کرد.

دراواخرسال 1335، یعنی چند ماهی پس از تشکیل قسمت تشکیلات، گروه مشاورین خارجی تدریجا وارد شدند و مشاهده کردند قبل از آمدن آنها دفاترشان با تمام تجهیزات لازم اداری و تعدادی کارشناس تحصیلکرده ایرانی که به سمت همکار کارشناس به استخدام قسمت تشکیلات درآمده بودند وهم چنین تعدادی منشی وماشین نویس آماده کارند.

حتی افرادی هم برای کمک به خانم های آنها جهت پیدا کردن منزل و مبلمان و سایر لوازم زندگی و سایر احتیاجات آماده بودند تا حتی المقدور وقت این مشاوران صرف این قبیل کارها نشود. درنتیجه دو روز پس از ورود مشاوران مزبور شروع به کار نمودند.

افرادی را که ما به سمت همکارکارشناس استخدام کرده بودیم به گروه مشاوران خارجی معرفی کردیم و از مشاوران خواستیم خودشان از میان آنها کسانی را که در رشته تخصص خود مناسب تر می بینند انتخاب کنند. اگر احیانا فردی زیاد می آمد و یا تجربیات و علاقه شخصی او با وظایفی که به آن مشاور محول شده بود تطبیق نمی کرد آن فرد را جزو کادر خودمان درقسمت تشکیلات قرارمی دادیم که درکارهائی که خود ما رأسا انجام می دادیم خدمت نماید وبرای آن کارشناس همکار جدیدی را برای استخدام جستجو می کردیم. خوشبختانه درکمتر از دو ماه کادر مورد احتیاج ما و مشاورین خارجی تکمیل شد.

تجدید نظر در تشکیلات و نظام اداری سازمان برنامه
“برنامه کار دفتر تشکیلات”

فعالیت مشاوران خارجی و همکاران ایرانی آنها در دفتر تشکیلات به چهارگروه اصلی تقسیم شده بود: سازماندهی، امور استخدامی، تنظیم روش های اداری و کنترل فرم ها، و بودجه و امور مالی. دراین جا، برای روشن شدن موضوع ابتدا به اختصار به سه مورد اول و سپس به مورد بودجه و امور مالی خواهیم پرداخت. (ضمیمه 2)

تجدید نظر در تشکیلات و نظام اداری

همان طوری که قبلا به آن اشاره کردم معمولا تغییرات در تشکیلات شاخه های اجرائی سازمان برنامه در هرمورد بسته به درخواست مدیر شاخه مربوط و کسب موافقت مدیرعامل انجام می گرفت. موافقت مدیرعامل نیز در بیشترموارد منوط به آن بود که هزینه آن تغییرات موجب تحمیل فشار زیادی به بودجه سازمان نشود. برای مثال مدیری احساس می کرد که برای انجام پاره ای از وظائف جدید و یا تسریع در پیشرفت کارهای جاری خود لازم است اداره جدیدی ایجاد و یا یکی از ادارات موجود را به دو یا چند واحد مجزّا تقسیم کند. این تصمیم کمتر براساس یک مطالعه دقیق سازمانی و اندازه گیری حجم کار صورت می گرفت. مسیر و جریان کارهای جاری، اختلاط وظائف و مسئولیت های کارکنان، یا خصوصیات رهبری متصدیان امر و یا میزان پشتکار و کاردانی کارمندان مربوط معمولا مورد دقت قرار نمی گرفت. درنتیجه پیشنهادی خام و بدون ارزیابی دقیق نزد مدیرعامل می رفت. مدیرعامل نیز کمتر وقت بررسی و مطالعه دقیق این گونه پیشنهادات را داشت. واحد خاصی هم برای این نوع بررسی ها زیرنظر وی وجود نداشت. نتیجتا تنها معیار که، علاوه بر اعتماد به حسن تشخیص مدیر مربوطه، از طرف مدیرعامل به کارگرفته می شد اضافه هزینه ای بود که تاسیس آن واحد یا واحدها به بودجه سال تحمیل می کرد. طرح تاسیس این واحدها اکثرا فاقد شرح وظائف مشخص بودند. حدود اختیارات و مسئولیت های متصدیان و ارتباط آنها با سایر قسمت ها نیز روشن نبود. تعداد کارکنان آنها نیزبراساس حجم کار تعیین نمی شد. علت هم روشن بود، چون اگر از ابتدا لزوم تأسیس واحد جدید دقیقا و از ریشه مطالعه شده و ضرورت آن تائید شده بود، نتیجتا جواب این سوالات هم داده می شد و ترتیبات لازم به موقع صورت می گرفت. متاسفانه تصمیم گیری های خلق الساعه و مطالعه نشده نه تنها غالبا گره ای ازکارها نمی گشود بلکه گره دیگری به کلاف سر درگم اداری و مشکلات سازمانی می افزود و پله دیگری درمسیر پیچاپیچِ کارها و جریان امور اداری قرار می داد.

نامشخص بودن وظائف این واحدهابه نوبت سبب می شد که حدود مسئولیت ها و اختیارات متصدیان و کارکنان آنها نیز نامشخص باشد و درنتیجه خطوط ارتباط آنان با سایر دوائر که وظائفشان مکمل و یا بعضا نظیر هم بودند غیرمشخص گردد.

از همه اینها گذشته، موقعیت مکانی این ادارات نیز منطقی و براساس مسیر بررسی شده کارها تعیین نشده بود. یعنی اداراتی که کارشان به هم مرتبط بود پیوسته بهم و یا نزدیک بیکدیگر قرار نداشتند. ادارات یک شاخه اجرائی، به دلائلی که معلوم نبود، اغلب دور از هم و یا درگوشه های مختلفی از ساختمان های سازمان برنامه قرار گرفته بودند و درنتیجه تماس کارکنان و آورد و برد نامه ها و پرونده هائی که مرتب بین آنها در حرکت بود موجب اتلاف وقت و مزاحمت های زیاد بود. در هریک از این مراجعات، که غالبا غیرلازم هم بود، نامه ها در دفاتر مختلف ثبت و شماره گزاری می شد. با این همه، تعداد نامه هائی که گم می شد و یا عوضی مراجعه می گردید کم نبود و تاخیرهای فراوانی را در کارها فراهم می آورد.

هر پرونده فرم های معینی داشت که روی آن نوع اقداماتی که لازم است توسط متصدیان مختلف روی پرونده یا نامه ها انجام بگیرد چاپ شده بود. لهذا افراد متعدد و غالبا زائدی که روی آن نامه ها اقدام می کردند به ناچار به حاشیه نویسی در زیر و بالا و اطراف نامه ها می پرداختند. این کار، علاوه بر ایجاد تاخیرهای زیاد، موجب می شد که اقدام یا مراجعه به آن مدارک، به علت سیاه شدن و پُرشدن و ناخوانابودن آنها و یا اظهارنظرات و دستورات مختلف و متناقض، بسیار مشکل شود. پرونده ها نیزکه حاوی این اسناد و نامه ها بودند معمولا قسمتی در دبیرخانه مرکزی شاخه اجرائی و قسمتی دردوائر اجرائی تابعه آنها نگاهداری می شدند. لیکن طرز نگاهداری وکدگزاری، که اغلب محصول میزان دقّت، سلیقه و ابتکار متصدیان بایگانی های مختلف بود، دسترسی به آنها را مستلزم ساعت ها و بعضا روزها اتلاف وقت می کرد.

از نقطه نظر تقسیم کار، وظائف اجرائی سازمان برنامه، که در اصل درمقام مدیریت عامل سازمان متمرکز بود، براساس ارتباط و وابستگی آنها به یکدیگر بین شاخه های اجرائی و واحدهای ستادی تقسیم شده بود. به طورمثال کارهای آبیاری، سدسازی، کشاورزی، و امثالهم درشاخه امور کشاورزی، امور مربوط به کارخانجات و معادن در شاخه امورصنایع و معادن، کارهای مربوط به راه سازی، فرودگاه ها، راه آهن، و بنادر در امور ارتباطات، وکارهای مربوط به بهداشت، آموزش و پرورش، شهرسازی، و نظائر آن در شاخه اموراجتماعی و شهرسازی جا گرفته بودند. به همین ترتیب نیز فعالیت های هر شاخه اجرائی برحسب جنبه اختصاصی خود به واحدهای کوچکتر واگذار شده بود. این نوع تقسیم کار، که از ابتدای برنامه هفت ساله کم و بیش انجام شده بود، اشکال زیادی نداشت. گرفتاری و مشکل در واحدهای درون شاخه های اجرائی بود و نداشتن واحدهای ستادی از قبیل دفاتر اقتصادی، بودجه، طرح ها و تشکیلات، و همچنین در نحوه مدیریت و گردش کارهای اداری درکلیه واحدهای سازمان برنامه. درکل، این کمبودها از دقت و سرعت پیشرفت کارها می کاست.

به همین جهت از همان ابتدا، بررسی همه جانبه ای را به منظور بهبود مدیریت در سازمان برنامه آغاز و برای هر بخش تیمی از مشاوران و کارشناسان را تعیین کردیم. گروه اول موظف شد که وظائف کلی سازمان برنامه را براساس هدف های عمرانی مندرج در قانون برنامه گروه بندی نموده و در شاخه های اجرائی قرار دهد و سپس وظائف شاخه ها را به دقت سنجیده و به دستجات مرتبط و هم آهنگ کوچکترتقسیم و به قسمت ها و ادارات مختلف درآن شاخه ها واگذار کند. بدین ترتیب برای هریک از شاخه های اجرائی و هریک از واحدهای متشکله آنها شرح وظائف دقیق و روشنی تدوین شد.

گروه دوم مسئولیت پیدا کرد که حجم کار و وظائف واحدها را سنجیده و براساس آن نوع مشاغل و تعداد کارکنان لازم را همراه با تعیین تخصص یا مهارت های لازم جهت احراز آن مشاغل تعیین نماید. بدیهی است هنگام پیاده کردن این طرح و تطبیق آن با وضع موجود درسازمان برنامه به مشکلات متعددی برخوردیم که تدریجا، درطول مدت اجرای طرح، اکثر آنها حلّ و از میان برداشته شدند. برای مثال هنگام اجرای این برنامه مشاهده شد که تعداد موجود کارکنان بعضی از واحدها کم تر و یا بالعکس زیادتر از حد نصاب تعیین شده است. این مشکل از طریق جابه جا کردن افراد (با توجه به تجربیات و تخصص و مهارت مورد نیاز درسایر واحدها یا قراردادن آنها دراختیار کارگزینی و استفاده تدریجی از آنها به جای استخدام های جدید تا حدود زیادی حّل گردید. بعضا مشاهده می شد که کارکنان موجود در واحدها و یا کارکنان مازاد آنها دارای تخصص لازم برای اجرای وظائف جدید نیستند. آنهائی که ممکن بود تحت تعلیم قرار گیرند به برنامه های آموزشی خاص اعزام می شدند و کسانی که به علت سن و یا نوع میزان تحصیلاتشان مناسب برای برنامه های آموزشی تشخیص داده نمی شدند سعی می شد به کارهائی که متناسب با شرایط آن بودند درطرح های اجرائی که خارج از کادر مرکزی سازمان برنامه بودند گمارده شوند و یا بازخرید شوند. هدف این بود که تا حدّی که ممکن است از طریق جا به جا کردن و یا آموزش ازکارکنان موجود استفاده شود و فقط در شرایط استثنائی و یا نیاز به تخصص های نو نسبت به استخدام جدید اقدام شود.

نقل و انتقال کارکنان و تشخیص صلاحیت آموزشی آنان توسط گروه سوم که مسئولیت بهبود امور استخدامی و کارگزینی را داشت انجام گرفت. این گروه وظیفه داشت که آئین نامه استخدامی جدیدی حاوی روش های تازه که وضع استخدامی کارمندان را از بدو استخدام تا پایان خدمت دربرگیرد تهیه نماید. درگذشته، به جز برای مشاغل کاخداری یا دفتری که استخدام توسط کارگزینی انجام می گرفت، عملاً واحدهای اجرائی سازمان برنامه در بیشتر موارد رأسا افراد مورد نیاز و نظرشان را برای استخدام پیدا و سپس، ضمن تعیین حقوق آنها، آنان را برای انجام تشریفات استخدام به کارگزینی پیشنهاد و معرفی می کردند. تنها کاری که کارگزینی می توانست بکند آن بود که درصورت مغایرت شرایط پیشنهادی استخدام و یا مشخصات کارمند با مصوبات قانونی یا ملاحظات انتظامی با دستگاه متقاضی وارد چانه زدن بشود. به علت همین عدم مرکزیت در اجرای امور استخدامی، غالبا اتفاق می افتاد که دونفر با شرایط و سمت های نظیر در دو واحد سازمان برنامه با عناوین و حقوق های متفاوت استخدام شوند. درحقیقت وظیفه کارگزینی به انجام تشریفات اداری و دفتری در امر استخدام خلاصه می شد.

طبق آئین نامه جدید داوطلبان استخدام درسازمان برنامه، به جز درموارد خیلی نادر و برای مشاغل تخصصی سطح بالا که خود سازمان برنامه به دنبال جلب افراد می رفت، می بایست درمرحله اول به کارگزینی مراجعه کنند. کارگزینی بدون توجه به پست های خالی و احتیاجات استخدام به طور ادواری دوره هائی جهت آزمایش متقاضیان ترتیب می داد و صورتی از آنها تهیه می کرد که هرموقع واحدی احتیاج به استخدام داشت سه نفر اول متناسب با آن نوع شغل را جهت مصاحبه به واحد مربوط معرفی می کرد. درصورتی که واحد مربوط، بنا به دلائلی، هیچ یک از آن سه نفر را واجد صلاحیت نمی شناخت، مراتب را با ذکر دلیل به کارگزینی اعلام می کرد و کارگزینی سه نفر دیگر را برای مصاحبه معرفی می نمود. بدین ترتیب رابطه متقاضی شغل با واحد استخدام کننده قطع می شد و استخدام با بی نظری بیشتر و از طریق آزمایش و مسابقه انجام می پذیرفت.

بدیهی است روش ها و مقررات وقتی به نحو احسن انجام می گیرند که همه افراد مسئول با دقت و حسن نیت و بی طرفی نقش های خود را ایفا نمایند. ضوابط و روش ها ومقررات اداری هرچقدر هم صحیح طرح شوند تا حدودی تحت تاثیر خصائل انسانی و طرز تفکر متصدیان مربوط قرار می گیرند. لکن با این تفاوت که با استفاده از روش های حساب شده و ضوابط مشخص، درصورت عدول از معیارها و خط مشی های مصوبه، رسیدگی به آنها مسئولیت هریک از متصدیان را روشن و نمایان می کند و در نتیجه، عملا،ً تا حد زیادی از بدکاری ممانعت می شود.

گروه مسئول بررسی کارگزینی علاوه برمطالبی که گفته شد وظیفه داشت طرحی برای طبقه بندی مشاغل و جدول حقوق و مزایائی که متناسب با طرح طبقه بندی باشد تهیه کند. با انجام این امر هم آهنگی و عدالت بیشتری در سلسله مراتب مشاغل و شرایط کاری متصدیان آنها به دست آمد. همزمان با این اقدامات، آئین نامه های اجرائی استخدامی متعددی نیز برای ارتقا و تنزل مرتبه ومقام، مرخصی ها، آموزش، ماموریت، رفاه، پایان خدمت و غیره تهیه شد که با شرایط روز و وضع دینامیک پیشرفت عمرانی کشور متناسب باشد.

به گروه چهارم مسئولیت داده شد که جریان و روش و تشریفات کارهائی را که انجام آن مستلزم اقدام درچند واحد سازمان برنامه بود بررسی و طرحی تهیه کند که براساس آن هراقدامی که روی آن کارها در هرواحد انجام می گیرد قدم به قدم و مرحله به مرحله روی نمودارهائی منعکس شود. با این عمل ممکن شد دقیقا روی کاغذ مشاهده کرد که روی یک نامه که برای انجام امری از یک جا شروع می شود تا مرحله اخذ تصمیم و اجرا چه اقداماتی، در چه اداراتی، توسط چه متصدیانی صورت گرفته است.

این روش اجازه می داد که دوباره کاری و دخالت های غیر لازم افراد یا واحدها درجریان انجام یک کار روشن شود و با حذف آنها (یا از طریق بخشنامه مدیرعامل یا تغییر آئین نامه ها و مقررات توسط مقامات مسئول) جریان کار، با طی حداقل مراحل، بر روی یک خط مستقیم قرار گیرد.

برای مثال، درجریان این بررسی مشاهده شد که تقاضای خرید یک ماشین تحریر از طرف یک اداره به قسمت کارپردازی سازمان بیش از چهل مرحله را طی می کند ونامه مربوط بین افراد و واحدهای مختلف، که غالباً دور از یکدیگر و درطبقات مختلف و حتی ساختمان های متفاوت قرار داشتند، پس و پیش می رود، تا کار به انجام رسد. مدت اجرای این کارنیز بعضی اوقات تا دوماه طول می کشد. پس از اجرای این بررسی ها و اصلاح روش ها، همین اقدام بیش از 10 تا 11 مرحله را طی نمی کرد، و اجرای کار هم، بسته به مورد، بین سه روز تا یک هفته و در صورت فوریت و شرایط خاص ظرف دو روز انجام می پذیرفت. بررسی روش ها موجب شد که تشریفات اداری در اجرای بسیاری ازکارهای اساسی سازمان برنامه تقلیل یابد و کارها تا حدود زیادی براساس روش های منظم و مدّون قرار گیرد و کاربرد افراد و واحدهای اجرائی بیشتر وحدود مسئولیت و اختیارات آنها مشخص گردد.

به موازات طرح روش های اداری گروه پنجمی هم تعیین گردید که مأموریت یافت طرز استفاده از فضای اداری را بررسی نموده و طرح جدیدی برمبنای اصول و ضوابط صحیحی پیشنهاد نماید.(ضمیمه2، بند4)

وقتی این طرح و ضوابط آن تهیه و ارائه شد، عده زیادی این بررسی را غیرلازم و عبث و حتی خنده آور تلقی کردند. لکن پس از تکمیل ساختمان کاخ جدید سازمان برنامه و نقل و انتقال اکثر واحدهای کادر مرکزی به ساختمان جدید، هنگامی که این ضوابط به موقع اجرا گذارده شد، ملاحظه گردید که طرح مزبور تا چه حدّ درگردش کارها و ارتباط سریع واحدها با یکدیگر و افزایش کارآئی افراد و برقراری نظم کلی در امور اثربخش بوده است.

تجدیدنظر در بودجه و امور مالی

دراین زمینه سازمان برنامه مانند سایر وزارت خانه ها درمراحل ابتدائی بود. درسازمان برنامه واحد مشخصی برای تهیه و تنظیم بودجه و نظارت برحسن اجرای آن وجود نداشت. در امور مالی سازمان برنامه، درکنار اداره حسابداری، اداره ای به نام اداره بودجه وجود داشت که بودجه سازمان برنامه را نظیرسایردستگاه های دولتی تهیه می کرد و آن عبارت بود از تهیه صورت هزینه های ثابت از قبیل حقوق ومزایای کارمندان، اجاره ساختمان ها و هزینه نگاهداری آنان، تعهدات مالی قبلی و هزینه طرح های درحال اجرا معمولا بدون اطلاع از آهنگ پیشرفت و درنتیجه احتیاجات واقعی اعتباری آنان.

درآن ایام دولت برای بودجه خود رقمی را به عنوان درآمد پیش بینی می کرد، ولی این رقم هرگز نمی توانست قطعی باشد، زیرا دولت نمی توانست به طور قطع پیش بینی کند که درسال بعد چه مبلغ مالیات جمع آوری خواهدشد و یا واردات کشور به چه میزان خواهد بود که عایدات گمرکی از روی آن محاسبه شود و یا تولید و فروش دقیق نفت از طرف شرکت های نفتی به چه میزان خواهد بودکه درصد درآمد دولت از روی آن محاسبه شود. لهذا رقمی براساس درآمدهای سال گذشته با درصدی اضافه پیش بینی می شد و به صورت درآمد پیش بینی شده دربودجه منظور می گردید. سپس هزینه های ثابت وزارت خانه ها با پیش بینی درصد افزایش آنها درسال بعد منظور می شد. اگرچیزی باقی می ماند، هر وزارتخانه ای که قدرتش بیشتر بود از آن کاسه سهم بیشتری می گرفت و آن را صرف اموری می کرد که برای آن کمتر اتفاق می افتاد طرح دقیق و حساب شده ای از قبل آماده شده باشد.

درسازمان برنامه هم تقریبا کار به همین ترتیب صورت می گرفت با این تفاوت که چون سهم آن از عایدات نفت بیشتر از هزینه های ثابتش بود مقدار قابل ملاحظه ای از درآمد برای کارهای عمرانی باقی می ماند که طبق طرح های آماده شده یا درحال تهیه به مصرف می رسید. ولی متاسفانه هنگام تهیه بودجه به جزئیات طرح و آهنگ پیشرفت واقعی آنها و درنتیجه نیازمالی حقیقی آنها درسال موردنظر توجه کافی نمی شد. خاصه آن که اکثر طرح ها نیز به طور دقیق و سیستماتیک تهیه نمی شدند. تنظیم بودجه تقریباً تهیه صورتی بود از هزینه های ریالی و ارزی پیشبینی شده طرح ها. حال اگر مبلغ درآمد پیش بینی شده سال آتی به اضافه اعتبارات مصرف نشده سال قبل و یا هرعلت دیگر بیش ازبرنامه فعالیت های سال آینده بود فوراً طرح های دیگری که در کنار قرار داشت مورد توجه قرارمی گرفت و اگر بالعکس طرح های مورد علاقه سال بعد به اعتباراتی بیش از پیش بینی درآمد نیاز داشت مراجعه به بازارهای بین المللی اعتباری راه حل این مشکل می شد.

در اوایل برنامه هفت ساله دوم، درسازمان برنامه کار از این پایه شروع می شد که به طورکلی درآمد پیش بینی شده ازمحل عایدات نفت برای طول مدت برنامه محاسبه می شد و برنامه های عمرانی به نسبت اولویت برای تمام مدت برنامه بین شاخه های اجرائی تقسیم می گردید. سپس، اعتبارات شاخه های اجرائی به طرح های مربوط آن شاخه ها به تدریج و طی سال های برنامه تخصیص می یافت. منتها اشکال دراین بود که غالبا طرح ها نه به صورت منظم و نه بنا بر اولویت، و نه بنا بر ارتباطشان با یکدیگر تنظیم می شدند، و چون نظارت بر آهنگ پیشرفت طرح ها و دسترسی به اطلاعات مالی و عملیاتی آنها از دقت لازم بهره مند نبود اداره امور مالی سازمان نیز دچار مشکل می شد.

بنابراین برای پیشبرد برنامه بهبود امورمالی و پایه گزاری نظام بودجه برنامه ای لازم شد علاوه برتعلیم متصدیان دستگاه های اجرائی و ستادی یک روش جدید بررسی و تنظیم و تصویب بودجه و، به موازات آن، یک سیستم تازه تدوین و تنظیم و نیزنظارت دائمی برطرح های عمرانی پایه ریزی شود. پس از یک سال و چندماه سیستم تهیه و نظارت براجرای بودجه عمرانی و سیستم جدید تهیه و تنظیم طرح ها و گزارش پیشرفت آنها آماده و پیاده شد. متعاقب آن، دو واحد به نام دفتر بودجه و دفتر طرح ها و گزارش ها برای انجام این وظائف به عنوان دو واحد ستادی مدیرعامل، زیرنظر وی، تاسیس یافت. از آن جائی که مطالعه و پیاده کردن این دوطرح توسط چند نفر ازمشاوران با همکاری دائمی و مستقیم دکترسمیعی و دکترکاظم زاده صورت گرفته بود، طبیعتا ریاست دفتر بودجه به دکترسمیعی و ریاست دفترطرح ها به دکتر کاظم زاده واگذارشد. ایجاد این دو واحد که هنوز هم از شالوده های اساسی سازمان برنامه به شمار می روند پایه تغییرات و تحولات چشمگیری درپیشرفت کارهای اجرائی سازمان برنامه چه در دوره هفت ساله دوم و چه در دوره های پنج ساله بعدی گردید.

موضوع دیگری که در زمینه امورمالی و بودجه دربرنامه مطالعات و پیشنهادات اصلاحی دفترتشکیلات قرار گرفته بود اصلاح سیستم حسابداری، حسابرسی، نظارت مالی، و به طور کلی بهبود روش های عمومی امورمالی و اعتباری سازمان برنامه و ارتباط آنها با سایر دستگاه های دولتی، بانکی و موسسات اعتباری بین المللی بود.

سازمان برنامه، که ناگهان با اعتباراتی که درآن زمان بسیار قابل ملاحظه می نمود وارد انواع و اقسام فعالیت های عمرانی و غیرعمرانی کوچک و بزرگ و کوتاه و درازمدت درسرتاسر کشور شده بود، نیاز داشت درهرلحظه از وضع صدهاحساب مختلف و ارقام موجودی، وتعهدات و مطالبات خود اطلاع دقیق داشته باشد. این اطلاعات برای جوابگوئی به مطالبات صدها پیمانکار، فروشنده جنس، کارکنان طرح ها، مهندسین مشاور، مجریان طرح ها درسایر وزارت خانه ها و دستگاه های دولتی دیگر، ارباب رجوع و تامین وسائل پیشرفت کار آنها حیاتی بود. سیستم ابتدائی دفترداری، حسابداری، خزانه داری و تطبیق اسناد که زائیده احتیاجات ساده و کم سرعت گذشته بود و دروزارت دارائی و سایر وزارت خانه ها به موقع اجرا گذارده می شد، با محیط و شرایط دینامیک و گوناگون و پیچیده ای که سازمان برنامه با آن روبروشده بود تطبیق نمی کرد. هراطلاع مالی که ازوضع یک طرح لازم می شد روزها و گاه هفته ها طول می کشید تا پاسخ آن تهیه وتسلیم گردد. اغلب نیز این پاسخ ها چند بار مورد رسیدگی مجدد و تصحیح قرار می گرفت و اغلب هنوز معلوم نبود که ارقام و اطلاعات تهیه شده قابل اعتمادند یا نه. این وضعیت آقای ابتهاج را، که نسبت به ارقام و دقت آنها اهمیت فوق العاده قائل بود، معتقد کرده بود که برای ایرانی اصولا رقم صفر مفهوم و اهمیتی ندارد و درنظر آنان بودن یا نبودن یک یا دو صفر درجلو ارقام مسئله مهم و قابل اعتنائی نیست.

بالاتر از اینها پیش رسیدگی به دستور پرداخت ها و تطبیق آنها با مجوزهای مربوط به طور مستمر و سیستماتیک انجام نمی گرفت. هنگامی که ازطرف یک دستگاه اجرائی سازمان برنامه یا یکی از وزارت خانه ها دستور پرداخت وجهی صادر می شد، امورمالی سازمان برنامه فرض می کرد مجریان طرح ها هزینه های مزبور را از هرلحاظ مورد رسیدگی قرار داده و با رسیدگی تمام جوانب ومجوزها اقدام به صدور دستور پرداخت نموده اند. درحالی که غالباً این رسیدگی ها از طرف مجریان طرح ها به طور ناموزون، نیمه کاره، عجولانه، و گاهی با بی توجهی، صورت می گرفت. امور مالی سازمان برنامه پس ازپرداخت متوجه اشکالات می شد و با گرفتاری های ناشی از اختلاف حساب روبرو می گردید. گاه بالعکس با رسیدگی مجدد و بعضا ناقص پرداخت درخواست وجهی معطل و کارهای اجرائی دچار تاخیر و گرفتاری های زیادی می شدند.

از این رو لازم بود واحدی درامورمالی ولی مجزا از قسمت حسابداری به وجود آید تا هر دستور پرداختی را که از واحدهای اجرائی می رسید، دقیقاً براساس ضوابط و بودجه و مصوبات مربوط به آن طرح، و نیز جدول پیشرفت کار آن، بررسی و تطبیق نماید و پس از تائید آن را برای اقدام لازم به حسابداری و سپس به قسمت خزانه سازمان ارسال دارد، والاّ آن را برای رسیدگی مجدد و اصلاح به مجری طرح مربوطه اعاده دهد. این امر اگرچه ظاهرا جریان پرداخت ها را قدری به تاخیر می انداخت، ولی، درعمل، به علت جلوگیری ازنقائص درمراحل مختلف امورحسابداری و خزانه داری و یاپیش و پس فرستادن اسناد به متصدیان واحدهای مختلف و مجریان طرح ها، به کارها سرعت و کارآئی بیشتر می بخشید. ضمنا، از آن جا که اضافه پرداخت هائی که موجب تقلیل موجودی قسمت خزانه می شد صورت نمی گرفت، امور مالی و واحدهای اجرائی ازگرفتاری اصلاح صورت حساب ها و دفاتر خود وکشمکش های اداری درپس گرفتن یا محاسبه اضافه پرداخت ها درصورت حساب های بعدی، که خود گاه به گاه موجب اشتباهات دیگرمی شد، رهائی می یافتند.

بدین ترتیب نظارتی که زیر نظر مدیرعامل ازطرف این واحد و نیز مسئول آن در امورمالی نسبت به جریان اجرای طرح ها اعمال می شد، حسن جریان کارها را تا حدود زیادی تامین می کرد. وجود این واحدها، که هرکدام مستقلا مسئولیت نظارت بریک قسمت از کار طرح ها را به عهده داشتند، موجب شد که با روشن بودن مسئولیت، کارها سریع تر و درست تر از یک مرحله به مرحله دیگر پیشرود و اگر اشکالی پیش آید، درمرحله بعدی متوقف و ضمن مشخص شدن واحد مسئول و رفع گرفتاری کار به مرحله بعدی ادامه یابد.

قسمت خزانه سازمان برنامه نیز به علت بالا رفتن حجم و تنوع کار و ارتباط آن باموسسات مهندسی و یا اعتباری خارجی نیازمند اصلاح و برقراری روش های نوینی بود که بتواند با نیازهای جدیدمقابله کند. ضمن برقراری روش های تازه، دوره های تعلیماتی متعددی نیز به کمک موسسات آموزش حسابداری خصوصی و دانشگاهی برقرار شد و افرادی هم برای دیدن دوره های تخصصی عمیق تری به خارج اعزام شدند.

وضع طرح ها و تنظیم گزارش

مدیرعامل سازمان برنامه طبق قانون برنامه عمرانی هفت ساله دوم موظف بود هرسه ماه یکبار گزارش کاملی از پیشرفت تمام طرح های عمرانی و استفاده از اعتبارات آنها به کمیسیون برنامه مجلس شورای ملی تقدیم نماید. درطی دوسال ونیم اول برنامه هفت ساله دوم این گزارش ها توسط واحدی مرکب ازحدود بیست نفر کارمند درسازمان برنامه تهیه و برای امضای مدیرعامل و ارسال آن به مجلس شورای ملی فرستاده می شد. درهمان اوایل تاسیس دفتر تشکیلات روزی آقای ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند و با نهایت عصبانیت اظهار داشتند به این گزارش سه ماهه اول سال که امروز که ماه نهم است یعنی با تأخیر شش الی هفت ماه برای مطالعه و امضای من فرستاده شده خوب نگاه کنید. گزارش مزبور که روی حدود20 یا 30 صفحه کاغذ کاهی بلند قطع استنسیل شده بود دارای مقدمه و موخره و نتیجه گیری از فعالیت های مختلف نبود، بلکه حاوی ارقامی بود که هریک ازواحدهای اجرائی سازمان، بدون کمترین دقت و رسیدگی طرح ها، و ظاهرا، با بی حوصلگی و به عنوان یک کارعبث به قسمت مسئول تهیه جمع آوری گزارش جامع سه ماهه ارسال کرده بودند. آنها نیز، بدون اطلاع ازطرح ها و ارقام و آمار مربوط، آنها را براساس فعالیت شاخه های اجرائی سرهم قطار کرده و بدون رسیدگی حتی به صحت جمع ارقام و آمارمندرج درآنها برای مدیرعامل فرستاده بودنذ. برای مثال، از ریز عنوان فصل کشاورزی، بدون هیچ توضیح و توصیفی که اعضای کمیسیون مجلس ازطریق آن بدانند اطلاعاتی که درگزارش گنجانده شده است حاکی از چه کارهائی است، نوشته بودند:
1- پیشرفت طرح شماره فلان درسه ماهه اول سال بیست و پنج درصد و اعتبارات مصرف شده آن فلان قدر ریال.
2- پیشرفت طرح شماره فلان درسه ماهه اول یازده درصد و اعتبارات مصرف شده آن فلان مقدار ریال الی آخر.

نماینده مجلس که جای خود دارد، حتی خود مدیرعامل سازمان برنامه هم نمی توانست دریابد که طرح شماره فلان یا فلان مربوط به چه کاری است و نرخ پیشرفت آن براساس چه معیاری اندازه گیری شده است. علاوه براینها با یک نظر سطحی به جمع ارقام هزینه های مصرف شده چند طرح که زیر هم درج شده بودند با نهایت تعجب مشاهده می شد که درحاصل جمع آنها گاهی تا سیصد درصد اشتباه شده است. این عدم دقت در ارقام و اشتباه محاسبه ها بیش از هرچیز آقای ابتهاج را که برای دقت وصحّت ارقام فوق العاده اهمیت قائل بود و به آن عشق می ورزید آزار داده بود. از اینها گذشته، وقتی درصد پیشرفت کار ذکر می شد معلوم نبود ضوابط اندازه گیری چه بوده است. آیا ضوابط مصرف اعتبارات بوده یا پیشرفت کار ساختمانی یا یک ضابطه دیگر. برای خواننده گزارش صرفا ذکر طرح شماره مثلا 112 معلوم نمی کرد که آیا طرح مزبور طرح ساختمان سد سفیدرود است یا شبکه آبیاری دشت مغان یا طرح جوجه کشی ورامین. وسعت و عظمت وجمع بودجه و اعتبارات این طرح ها خیلی با یکدیگرمتفاوت بود و 25% پیشرفت یکی با 25% پیشرفت دیگری تفاوت فاحش داشت. ازطرف دیگر اگر ضابطه اندازه گیری پیشرفت کارطرح ها میزان اعتبارات مصرف شده آنها درنظرگرفته شده بود، درغالب طرح های بزرگ عمرانی که اجرای آنها چندین سال به طول می انجامید قسمت مهمی از اعتباراتشان که گاه به سی درصد کل می رسید، درهمان ماه های اول به طور پیش پرداخت به مصرف هزینه های مطالعاتی، مهندسی، و احتمالا خریدماشین آلات مربوط می شد. لهذا خواننده تعجب می کرد درطرحی که هنوز آجری روی آجر گذارده نشده و مسائلی که معمولاًموجب کندی پیشرفت کارها می شود هنوز ظاهر نگردیده چگونه در سه ماه اول سیدرصد پیشرفت داشته است. به هرحال عدم توضیح و تشریح کامل طرح ها و روشن نبودن ضوابط سنجش پیشرفت کار ازیک طرف و عدم دقت ارقام و آمارها فهم و اعتماد به مفاد این گزارش ها را مشکل می ساخت. خاصه آن که تهیه و ارسال آن نیز 6 تا 7 ماه دیرتر از ضربالاجل معیّنه صورت می گرفت.

آقای ابتهاج اظهار داشت که به قسمت تشکیلات شما دو هفته فرصت می دهم که این گزارش را (که تهیه آن بیش از ده ماه طول کشیده بود) اصلاح کرده و ارقام و آمار آن را رسیدگی و تصحیح نمائید. در تقویم روی میزخود روز چهاردهم را یادداشت نمود که درآن روز وصول آن را انتظار داشته باشد. بلافاصله موضوع را با دکتر کاظم زاده و دکترسمیعی و دو سه نفر دیگر از همکارانم درمیان گذاردم. ما هیچ کدام تا آن روز پرونده یک طرح را از نزدیک ندیده بودیم. لهذا بدون فوت وقت با همان قسمت که گزارش های سه ماهه را به صورتی که وصف آن قبلا رفت تهیه می کرد تماس گرفتیم وچند نفر از کارمندان آنها را برای آن کار بسیج کردیم. همزمان با آن با هریک از شاخه های اجرائی مذاکره کردیم که از هرقسمت و اداره اجرائی آنها فردی را به عنوان راهنما و کمک برای دو هفته مامور همکاری با ما بکنند. درهمسایگی سازمان برنامه تشکیلاتی بود به نام اداره هنرهای زیبا که بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تبدیل شد در اداره مزبور یک کارشناس خارجی به کارمندان اداره چاپ آن جا نحوه کار با ماشین آلات افست را که از طرف اصل چهار هدیه شده بود می آموخت. با کارشناس مزبور مذاکره شد که گزارشی را که تهیه خواهیم کرد در مجله زیبائی که طرح جلد آن را خودمان به آنها خواهیم داد روی کاغذ برقی اعلا و با زمینه های رنگ سبز کمرنگ برای گزارش فعالیت های امورکشاورزی، خاکی برای ارتباطات، نارنجی برای امورصنایع و معادن، آبی کم رنگ برای امور اجتماعی و شهرسازی، و سفید برای امور اداری و مالی به چاپ رسانند. ضمنا طراح قسمت تشکیلات خودمان یک آرم مخصوص جهت سازمان برنامه برای اولین بار تهیه کرد که هم روی جلد و هم درمتن صفحات گزارش به صورت مات و کم رنگ به چاپ رسید.

 برای محتوای گزارش ها نیز تمام بایگانی ها و پرونده های واحدهای اجرائی زیر و روشد. براساس ضوابطی که تعیین کردیم ارقام و آمار را تهیه و هرطرح را علاوه بر ذکر شماره و نام با شرح مختصری توصیف کردیم. مثلا ذکرکردیم شماره طرح -، عنوان طرح -برای مثال ساختمان جاده تهران- اصفهان به طول- کیلومتر و عرض- متر مشخصات فنی زیرسازی و غیره.- هزینه پیش بینی شده – میلیون ریال که- ریال هزینه مطالعات و نظارت برساختمان و- ریال صرف هزینه ساختمان آن خواهدشد. علاوه بر اینها آمار مقایسه ای از طریق نمودارها و جداول گوناگون، فعالیت های عمرانی هریک ازشاخه های سازمان برنامه را همراه با تصاویر و عکس هائی ازپیشرفت کارهای ساختمانی آنها، که در پرونده های مختلف مدفون بود، تهیه کردیم و درلابلای گزارش، که به بیش از یک صد صفحه بالغ شد، گنجاندیم. کارحروف چینی وقسمت بندی گزارش مزبور توسط همکاران ما و شاگردان قسمت چاپ و تکثیر اداره هنرهای زیبا و کارشناس خارجی آن سه روز و سه شب تمام به طول انجامید. روزپانزدهم، یعنی روزی که قرار بود گزارش تصحیح شده قبلی به آقای ابتهاج تسلیم شود، نسخه مقدماتی و آماده برای چاپ گزارش جدید را که به صورت کتاب زیبائی تهیه شده و همراه با توضیحات کافی درباره هرطرح وجداول آماری و تصاویر عینی از پیشرفت کارها بود به ایشان تسلیم کردیم، تا اگر اصلاحی به نظرشان می رسد تذکر دهند تا نسبت به چاپ و تکثیر فوری نسخه نهائی اقدام کنیم. برای ایشان باور نکردنی بود که چنین گزارشی ظرف دو هفته تهیه شود. پس از آن که مدت دو روز آن را به دقت مطالعه کردند، گزارش چاپ و به مجلس فرستاده شد وگام اولیه ولی بلندی در طرز تهیه گزارش و سرعت و دقت درتنظیم آن برداشته شد. آرم سازمان برنامه هم که ازطرف قسمت تشکیلات ما طرح شده بود هنوز در نشریات سازمان برنامه مورد استفاده است.

موفقیت قسمت تشکیلات درانجام این کارچنان حسن ظنّی درآقای ابتهاج به وجود آورد که از آن پس ایشان، چه درجلب مغزها و استخدام افراد شایسته در سازمان برنامه و چه در رسیدگی به مشکلات ومسائل خاصی که پیش می آمد، همواره قسمت تشکیلات را به کمک می طلبید و نسبت به پشتکار و لیاقت کارکنان آن اعتماد و اعتقاد فوق العاده ای احساس می کرد.

تاسیس دفاتر کلیدی

 درطی تقریبا دوسال و نیم قسمت تشکیلات، که بعدها به نام دفتر تشکیلات درآمد، با کمک ذی قیمت مشاوران خارجی و فعالیت و تلاش صمیمانه و شبانه روزی کارشناسان ایرانی خود توانست طرح کامل تجدید تشکیلات سازمان برنامه و طرح بهبود و اصلاح وضع استخدامی آن را به طور کامل تهیه و پس از تصویب مقامات سازمان برنامه به موقع اجرا بگذارد. ضمنا درطی همان مدت، قسمت تشکیلات توانست با ایجاد دفترطرح ها و دفتر بودجه و نوسازی امورمالی و حسابداری سازمان برنامه دقت و سرعت و کارآئی بیشتری درتهیه و اجرا و نظارت برحسن پیشرفت طرح های عمرانی به وجود آورد. اعمال روش های اداری بهتر و ساده تر و اجرای دوره های آموزش ضمن خدمت موجب شد که از خدمات کارکنان سازمان بهتر و بیشتر بهره گیری شود. جلب مغزهای جوان و قراردادن آنان در مشاغل و سمت هائی که با تحصیلاتشان متناسب بود سبب شد که پس ازچندی تعداد کافی افراد تحصیلکرده و تجربه آموخته درسازمان گردآوری شوند تا بتوان هنگام واگذاری تدریجی مسئولیت های اجرائی طرح های عمرانی به وزارت خانه ها و سایر دستگاه های دولتی تعدادی از آنان را نیز دراختیار آن موسسات قرارداد. جلب افراد با صلاحیت و مغزهای جوان و قراردادن آنها در مشاغلی متناسب با تحصیلات و تجربیات آنان و اعمال مدیریت صحیح رفته رفته و به نسبت های گوناگون درسایر دستگاه های دولتی نیز متداول گردید.

 این تحولات، و نتیجتاً موفقیت های حاصله در سازمان برنامه، محیطی پُر از شور و فعالیت و علاقه به کار و اتکاء به خویشتن و غرور به ملیت به وجود آورد که اکثر کارکنان را شدیدا تهییج و به آینده کشور امیدوار ساخت.

درخلال اقداماتی که درتجهیز سیستم اداری و مدیریت سازمان برنامه صورت می گرفت درقسمت دیگر نیزگام های بلندی در زمینه برنامه ریزی و طراحی اقتصاد کشور برداشته می شد که بسیار شایان توجه بود. الحاق افرادی نظیردکتر خداداد فرمانفرمائیان(9) و دکتر رضا مقدم (10) به کادر سازمان برنامه و ایجاد دفتر اقتصادی و برنامه ریزی به همت آنان و مشاوران اعزامی از طرف دانشگاه هاروارد(11) را می توان درواقع طلیعه کار برنامه ریزی و تهیه طرح های عمرانی به طور جدی و براساس ضوابط علمی اقتصادی درکشور دانست. آقای دکتر سیروس سمیعی هم که درطی این مدت از ریاست دفتر بودجه به مدیریت امورمالی سازمان ارتقاء یافته بود پس از چندی به گروه اقتصاد دانان دفتر اقتصادی پیوست و دکتر عبدالمجیدمجیدی(12) معاون وی به سمت ریاست دفتر بودجه برگزیده شد. آقایان احمد تقوی و غلامرضا کیان پور(13)، دونفر دیگر از کارشناسان اولیه دفتر تشکیلات در زمینه های حسابداری و امورمالی، به ترتیب اولی به ریاست حسابداری و دومی به مدیریت امورمالی منصوب شدند.

 دفتر اقتصادی نیز به تدریج ده ها نفر از افراد زبده و تحصیلکرده را پس از ارزیابی های دقیق به خدمت دفتر اقتصادی سازمان درآوردکه تعدادی از آنها طی برنامه های عمرانی بعدی عهده دار وظائف مهمی در وزارتخانه ها و مؤسسات دولتی دیگرشدند و درگسترش طرز کار و افکار نو درنظام اداری ایران سهم به سزائی را به عهده گرفتند. علاوه بر اینها، وجود این افراد درسازمان برنامه موجب شد که تحول چشمگیری نیز درمحیط کار و جوّ اداری آن به وجود آید. برخورد دوستانه کارکنان با یکدیگر، روابط گرم متقابل بین رؤساء و مرئوسین و ابراز حسن نیت و برخورد مثبت در مواجهه با مسائل، کاملا محسوس بود. ساعات دراز کار اهمیتی نداشت و اغلب تا ساعت ها پس از خاتمه وقت اداری چراغ بعضی از ادارات روشن بود. روزانه چندین ساعت اضافه کارکردن بدون دریافت اضافه کار(چون فقط به کارکنان دفتری و خدمات تعلق می گرفت) خیلی عادی بود. بحث های داغ و بعضی اوقات بی اندازه شدید که درکمیسیون ها و جلسات مشورتی بین کارمندانی که درخارج ازمحیط کار اغلب دوستان قدیمی ایام تحصیل بودند زیاد پیش می آمد، بدون آن که در خارج از محیط اداری به روابط خصوصی و دوستی آنها لطمه ای بزند. اختلاف نظر ها بر سرمسائل اداری شخصی گرفته نمی شد. رابطه رئیس و مرئوس بسیار ساده و بی تکلف بود و کارمندان یک واحد به آسانی به رئیسشان دسترسی داشتند و با نهایت راحتی نظرات خود را با رؤساء درمیان گذارده و از مباحثه هراس نداشتند.

اخلاق اداری و منش ابتهاج

آقای ابتهاج با وجود داشتن طرز فکر غربی و نو و خصوصیات مثبت شخصی متاسفانه دارای اخلاق تندی بود که خودش هم به آن اعتراف داشت. دربعضی موارد خیلی زود عصبانی شده و ازکوره درمی رفت. دراین مواقع بدبختانه اختیار زبان ازدستش خارج می شد. گاه تصمیمات شدید و غلیظی می گرفت که اگر چند ساعتی صبر می کرد امکان داشت در آنها تجدید نظر کند. بارها فریاد و گاه دشنام های ایشان را، که درمکالمات تلفنی یا حضوراً به اشخاص نثار می کرد، دراطاق انتظار یا در راهروی جنب اطاقشان به خوبی می شنیدیم. روزی اتفاق جالب و خنده داری روی داد که فراموش شدنی نیست. درآن روز که با چند نفر از همکاران دراطاق انتظار ایشان نشسته و منتظر بودیم که برای مذاکره درباره کارهایمان به نوبت به دفتر ایشان برویم صدای فریاد و کلمات بسیار زنندهای به گوش رسید. همه متعجب بودیم چه کسی در دفتر ایشان هدف این پرخاش ها است. درهمین حیث که صدای فریاد آقای ابتهاج بلند بود، ناگهان لای دراطاق باز و سر یکی از مدیران پیدا شد. مدیرمزبور که می دانست عده ای در اطاق پهلو نشسته و می دانند که او نزد آقای ابتهاج است با صدای آهسته گفت: «آقایان جناب مدیرعامل با تلفن مشغول صحبت هستند و عصبانیتشان به من نیست، و آهسته در را پشت سرخود بست. رفتار آقای ابتهاج انسان را به یاد طرز رفتار و برخورد افسران نظامی مستبد قدیمی می انداخت که به هیچ وجه قادر به تحمل مقاومت و یا اظهار نظر مخالف زیر دستان نبودند و نمی خواستند و یا نمی توانستند درمقابل مرئوسین از تصمیمات عجولانه ای که گرفته بودند عدول کنند.

لکن باید اذعان کنم که درتمام مدت خدمتم در سازمان برنامه، که چند سالی هم بعد از رفتن آقای ابتهاج به طول انجامید، هرگز نه دیدم و نه شنیدم که ایشان به یکی از جوانان تحصیلکرده ای که با اصرار زیاد برای خدمت درسازمان برنامه جلب کرده بود تندی یا رفتاری دور از نزاکت و ادب کرده باشد. حداکثر واکنش ایشان در بعضی موارد، که مطلبی خیلی او را ناراحت می کرد، این بود که، درمیان صحبت، صندلی چرخدار خود را که روی آن پشت میزش می نشست به طرف دیوار پشت می چرخانید و چند لحظه با سکوت کامل به دیوار خیره می شد تا عصبانیتش فروکش کند و سپس برمی گشت و با لحن آرام به صحبت ادامه می داد. با وصف این، اغلب اعضای گروه ما یک استعفا نامه بدون تاریخ درجیب خود داشتند که اگر احیانا روزی ایشان کنترل خود را از دست داده و حرفی که از نزاکت دور باشد بزند آن را روی میزشان گذارده و سازمان برنامه را ترک گویند. بدیهی است چنین وضعی درمحیط کار و در رابطه بین رئیس و مرئوس مطلوب نیست. لکن سایرخصوصیات اخلاقی فوق العاده ایشان از قبیل میهن پرستی، شهامت اخلاقی، دید وسیع نسبت به آینده مملکت، قدرشناسی خدمات کارمندان و حمایت کامل از آنها در اجرای وظائفشان به حدی بود که این ناراحتی را قابل اغماض و چشم پوشی می کرد. مثال دیگری از این رابطه متقابل بین ایشان و همکاران جوانشان، و هم چنین بین خود افراد گروه واقعه ای است که مبیّن وجود محیط مثبت و سالم اداری درسازمان برنامه بود که ذکر آن به نظر من مفید است.

یکی از روزها آقای ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند و گفتند رئیس دفتر کارگزینی که یکی از کارشناسان قبلی دفتر تشکیلات در زمینه امور استخدامی بود طبق گزارشی که به ایشان داده شده مرتکب تخلفاتی شده است که باید هرچه زودتر به خدمتش خاتمه داده شود و خواستند که من به علت همکاری گذشته با او در دفتر تشکیلات و سابقه دوستی به خصوص درایام تحصیل با او مذاکره کنم و ترتیبی بدهم که خود وی از خدمت در سازمان برنامه استعفا دهد. من از آقای ابتهاج جویای تقصیراتی که به او نسبت داده بودند شدم. ایشان دو سه مورد بیان کردندکه به نظرم خیلی جزئی آمد، به خصوص آن که آنها هم به استناد گفته بعضی از افراد معاضد و بدون ذکر دلیل و مدرک بود. به ایشان اظهار داشتم من این نحوه اقدام را دون شان سازمان برنامه ای که درآن خدمت می کنم می دانم و درحفیقت مخالف تصویری است که از شخص ایشان در ذهن همه ما نقش بسته است. نه تنها این رفتار غیرمنصفانه است بلکه اثرات نامطلوبی هم در فکر و روحیه سایر افرادی که اخیراً به سازمان برنامه پیوسته اند خواهد گذارد. ولی ایشان مصّر بودند که دستور ایشان باید هرچه زودتر به موقع اجرا گذارده شود. من این موضوع را فوراً با چند نفر از دوستان همکار خود درمیان گذاردم که بدانم آیا آنها هم با نظر من موافقند یا خیر. دیدم اگرچه کم و بیش همه شکوه هائی از کندی کار و مته به خشخاش گذاردن های دفتر کارگزینی و دوست و همکار مشترکمان دارند، ولی بلا استثنا از لحاظ رعایت اصول نظرشان با من موافق است و معتقدند نباید به خدمت هیچ کس در سازمان برنامه بدون رسیدگی کامل و بی طرفانه و صرفا بنا به اظهارات و اتهامات غیرمستدل خاتمه داده شود. این گونه رفتار را هیچ یک شایسته یک دستگاه اداری وزین و قابل احترام نمی دانستند. بنا براین از آقای ابتهاج وقت گرفتم که هفت یا هشت نفر ما به دیدار ایشان برویم. آقای ابتهاج ما را با نهایت تعجب پذیرفت و ما به ایشان مطالبی را اظهار داشتیم که ماحصل آن این بود. هر اقدام انضباطی باید براساس رسیدگی دقیق یک هیئت بی طرف و یا دادگاه اداری باشد. رؤساء و حتی مدیرعامل سازمان نباید به خود حق بدهند که صرفا روی گزارش های غیرمستدل و یا تصمیمات آنی کسی را تنبیه و بدتر از آن به خدمتش خاتمه دهند. ادامه چنین رویه ای در تصمیم ما نسبت به ادامه خدمت در سازمان برنامه مؤثر خواهد بود.

 ایشان که گویا هیچ وقت درمدت عمرش با چنین برخوردی با همکاران خود روبرو نشده بود به قدری متعجب شد که عصبانیت عادی خود را تا حدّی فراموش کرد، ولی با حدت اظهار داشت که من از باندبازی وگروه بندی به هیچ وجه خوشم نمی آید و اجازه نمی دهم در دستگاه من افراد جبهه بگیرند. به ایشان گفتیم این گروه بندی نیست. ما خواستار یک روش صحیح و منطقی و بی طرفانه و بلا استثناء نسبت به تمام کارکنان سازمان برنامه هستیم. همان طور که ایشان از باندبازی خوششان نمی آید، که مورد موافقت کامل ما نیز هست، برای ما هم به نوبه خود رفتار مستبدانه و غیرعادلانه و بی منطق رؤسا خوشآیند نیست. ایشان پس ازمدتی تامل اظهار داشتند پیشنهاد شما چیست. گفتیم شما هیئتی را که مورد اطمینان و اعتماد خودتان باشد تعیین کنید که به این اتهامات رسیدگی کرده و هر اقدامی را که صلاح بدانند به جناب عالی پیشنهاد کنند. ایشان مدتی به فکر فرو رفتند و یک مرتبه سربلند کرده گفتند من همین گروه شما را مسئول این رسیدگی می کنم. ظرف یک هفته نتیجه رسیدگی خودتان را به من اطلاع دهید. این بار توپ درگل ما بود. ما هرگز فکر نمی کردیم که خودمان درچنین وضعی قرار بگیریم. زیرا از طرفی آن شخص دوست و همکار ما بود و از طرف دیگر ما هرگز به خودمان اجازه نمی دادیم که آن شخص اگر مقصر از کار درآید تقصیر او را پرده پوشی کنیم. به هرحال چند جلسه مانند یک دادگاه اداری تشکیل دادیم و تمام گزارش های مربوط و نیز دلتنگی هائی که خودمان از دفترکارگزینی داشتیم را جمع آوری کردیم و دوستمان را به جلسه داوری دعوت کردیم. و قتی او در جلسه شرکت کرد او را روی یک صندلی تنها درمقابل ما هفت یا هشت نفر همکارش نشاندیم. درابتدا قیافه اش خندان بود و تصور می کرد که یک جلسه تشریفاتی و صوری است که برای حفظ ظاهر انجام می گیرد. امّا پس از یکی دوساعت روشن شد که رسیدگی خیلی جدی است و دوستمان درحالی که عرق از پیشانیش سرازیر بود به سوالات و ایرادات هریک از ما جواب می داد. پس از سه روز معلوم شد که از سه موردی که به عنوان سوء رفتار به او نسبت داده اند، یک موردش بی اساس، و مورد دوّمش اضافه حقوقی است درحدود پنجاه تومان به یکی از کارمندان کارگزینی، که گفته بودند خارج ازحد متداول است. مورد سوّم هم استخدام فردی بود که زمانی در دستگاه دیگری متهم به عملی شده ولی بعداً از طرف دادگاه اداری همان دستگاه مبرا شناخته شده بوده است. روز موعود ما به دیدار آقای ابتهاج رفتیم و نتیجه رسیدگی را به ایشان گفتیم که تنها ایرادی که به رئیس دفترکارگزینی می توان گرفت بدی قضاوت در اخذ یک تصمیم است که درمقابل خدماتی که ایشان در سازمان انجام داده قابل گذشت می باشد. لکن اگر آقای ابتهاج مصّر باشند که حتما یک اقدام انضباطی درمورد این شخص صورت بگیرد، حداکثر آن صدور یک توبیخ نامه کتبی است. آقای ابتهاج گفتند استخدام شخصی که قبلا مورد اتهام بوده قابل بخشایش نیست. به ایشان جواب دادیم آن شخص در دادگاه اداری از آن اتهام مبرا شده، پس تفاوت بین محکومیت و برائت چیست؟ ایشان اصرار داشتند که با همه این احوال دیگر راضی نیستند که همکار ما در سازمان برنامه بماند و پرسیدند آیا من به عنوان مدیرعامل حق ندارم که بگویم میل ندارم با یک فرد به خصوصی همکار باشم؟ گفتیم چرا، ولی همان طور که ایشان استخدام مجدد فردی را که از طرف دادگاه اداری تبرئه شده است گناه فرض می کنند، فردا هم استخدام این همکار ما در یک دستگاه دیگر ممکن است به علت همین کج سلیقگی دچار اشکال شود. لهذا، پیشنهاد می کنیم که ایشان به ما فرصت دهند تا برای او در دستگاه دیگری خارج از سازمان برنامه شغلی پیدا کنیم و سپس خود او تقاضای انتقال به آن دستگاه را بنماید. آقای ابتهاج این پیشنهاد را قبول نمودند و پس از ده یا دوازده روز توانستیم برای این همکارمان در یک دستگاه مستقل دیگر سمت مناسبی پیدا کنیم. آقای ابتهاج هم درپاسخ استعفانامه دوستمان ضمن اظهار تاسف از استعفای او نامه بسیارگرمی به دستگاه بعدی نوشت و از خدمات وی تجلیل کرد. در واقع به استثنای یکی دو موضوع کم اهمیت و قابل گذشت که ذکر آن رفت و یا ناراحتی های جزئی همکاران ما از برخی ریزبینی ها و کندی تصمیمات کارگزینی، همکار و دوستمان منشاء خدمات قابل توجهی در بهبود وضع استخدامی سازمان شده بود. بعدها هم روی همین لیاقت و صداقتش به مشاغل بالاتری درقوه مقننه و دستگاه دولت دست یافت.

امور اجتماعی و شهرسازی

دراواسط سال 1336 صبح روز چهارشنبه ای آقای ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند. به محض آن که به دفترشان رسیدم اظهار داشتند تصمیم گرفته اند که مرا به مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی منصوب نمایند. امور اجتماعی و شهرسازی یکی از چهار شاخه اجرائی سازمان برنامه و همان واحدی بودکه در ابتدای کار و قبل از قبول ریاست قسمت تشکیلات به من پیشنهاد شده بود که به عنوان معاون مدیر آن شاخه مشغول کار شوم و من نپذیرفته بودم.

آقای ابتهاج ضمن چندکلمه قدردانی از خدمات گذشته من اظهار داشتند که اصول برنامه بهبود وضع اداری سازمان برنامه تقریبا به مرحله اجرا رسیده و انجام باقیمانده و جزئیات آن هم، با کادری که دردفتر تشکیلات به وجود آمده است، انتظار می رود بدون اشکال پیشرفت نماید. بنابراین بهتراست که منبعد از این وقت و تلاش من مصروف پیشبرد امور اجتماعی و شهر سازی یکی از حساس ترین امور اجرائی سازمان برنامه است شود.

امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه، به علت وظائفی که به عهده آن گذارده شده بود، مستقیما روی زندگی روزانه مردم درسطح کشور اثر می گذاشت و به همین علت نقش مهمی را در رابطه سازمان برنامه با افکار عمومی و نمایندگان مجلس و جرائد و وزارت خانه هائی که کارشان با وظائف این دستگاه مرتبط می شد به عهده داشت. فعالیت های امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه به سه برنامه اساسی تقسیم می شد.

1- برنامه آموزش و پرورش: این برنامه به طورکلی عبارت بود از مبارزه با بیسوادی- چاپ کتب درسی ابتدائی و متوسطه- تربیت معلم- تنظیم و تأمین اعتبار و نظارت در امر بورس های تحصیلی درخارج از کشور- ساختمان بناهای مورد احتیاج دانشگاه ها، دانشکده ها، پلی تکنیک های مستقل، مدارس متوسطه، ابتدائی و روستائی درسطح کشور و نظائر آن. طرح های ساختمانی طبق درخواست وزارت فرهنگ(آموزش و پرورش بعدی) و سایرمقامات ذیربط و تأئید قسمت آموزش اموراجتماعی و شهرسازی سازمان تهیه و راًساً باکمک مهندسان مشاور تحت نظارت قسمت آموزش اجرا میشد و سپس به سازمان های متقاضی و ذیربط تحویل می گردید. طرح های غیر ساختمانی نیز پس از تائید قسمت آموزش امور اجتماعی و شهرسازی از طرف وزارت فرهنگ (وزارت آموزش و پرورش بعدی) که عنوان مجری طرح را داشت با نظارت قسمت آموزش به مرحله اجرا درمی آمد. بدیهی است کلیه اعتبارات این طرح ها پس از تائید قسمت آموزش و سایرمقامات مربوط درسازمان برنامه از محل اعتبارات عمرانی سازمان تامین می شد.

2- برنامه بهداشت: این برنامه عبارت بود از طرح های مبارزه با مالاریا، مبارزه و تلقیح سرم برای رفع بیماری های آمیزشی، آبله و سل در سراسر کشور-مبارزه با امراض بیلارزیوز و تراخم در نواحی جنوبی- مبارزه با سل استخوانی اطفال- اجرای برنامه های آموزشی برای تربیت پرستاران و کمک پرستاران و تکنیسین های امور بهداشتی و ساختمان و تجهیز بیمارستان ها و درمانگاه ها درنقاط مختلف کشور. قسمت بهداشت امور اجتماعی و شهرسازی مسئولیت تائید و تامین اعتبارو نظارت برحسن اجرای کلیه این طرح ها را بهعهده داشت و مانند قسمت آموزش اجرای طرح های ساختمانی را با کمک مهندسان مشاور رأسا انجام می داد. آقای دکتر حسین توکلی، رئیس قسمت آموزش، چندین سال بعد به وزارت آموزش و پرورش منتقل و درآن جا به سمت معاونت آن وزارت خانه منصوب شد. آقای دکتر پرویزخبیر(14)، رئیس قسمت بهداشت، نیز سال ها بعد به معاونت وزارت کشور و سپس منابع طبیعی منصوب گردید.

3- برنامه شهرسازی: برنامه شهرسازی یا عمران شهری سازمان برنامه طبق قانون خاصی که به نام قانون پنجاه -پنجاه معروف شده بود انجام می گرفت. دراین قانون گفته شده بود که سازمان برنامه برحسب درخواست شهرداری های کشور کلیه مخارج نقشه برداری و مطالعاتی و مهندسی طرح های عمرانی مورد تقاضا و 50 درصد هزینه ساختمانی آنها را به عهده می گیرد و شهرداری ها نیزموظفند پنجاه درصد بقیه هزینه ساختمانی را ازمحل اعتبارات عمرانی خود (طبق قانون شهرداری ها چهل درصد درآمد سالانه شهرداری ها باید برای کارهای عمرانی آنها تخصیص داده می شد) به طور مرتب و طبق پیشرفت کار تامین نمایند. به این ترتیب درحقیقت بین هفتاد تا هشتاد درصد کل هزینه طرح ها از طرف سازمان برنامه و بقیه ازطرف شهرداری ها تامین و پرداخت می شد. طرح هائی که ممکن بوداز محل این اعتبارات به موقع اجرا گذارده شوند عبارت بودند از اسفالت خیابان ها،ایجاد و یا گسترش شبکه برق ، تامین آب و لوله کشی، ساختمان سیل بند و کناره رودخانه ها، ساختمان کشتارگاه، سردخانه، غسال خانه، حمام عمومی و نظائر آن در شهرداری های کشور.

این برنامه از لحاظ اثراتی که در زندگی مردم شهرها می گذارد بی اندازه مورد توجه مردم و جرائد آن شهرها بود و نمایندگان مجلس نیز به علت همین توجهات بسیار علاقه داشتند درحوزه انتخابی خود نقش خود را درپیگیری و مداخله دراجرای این برنامه ها به نحو احسن ارائه دهند. درنتیجه هرمسئله کوچک و یا تاخیرطبیعی درکارها به طور بی قاعده ای بزرگ می شد و اکثرا نیز تقصیر را متوجه سازمان برنامه می دانستند.

ساختمان هائی که امور اجتماعی و شهرسازی درآن قرار گرفته بود همان ساختمان سابق سازمان برنامه قبل از انتقال به کاخ جدید بود. مدیر امور اجتماعی و شهرسازی هم اطاق سابق آقای ابتهاج را که اطاق مستطیل شکل بزرگی بود به عنوان دفتر کار خود انتخاب کرده بود. این ساختمان که دارای سه طبقه بود یک بنای مستطیل شرقی غربی بود که اطاق های آن پهلو به پهلو در اضلاع شمالی و جنوبی آن ساخته شده و یک راهروی وسیع و سرتاسری ضلع شمالی هرطبقه را از ضلع جنوبی جدا می کرد. اطاق ها به هم راه نداشتند و فقط از طریق یک در ورودی به راهرو مرتبط بودند. اطاق سابق آقای ابتهاج در انتهای راهروی طبقه دوم و درنبش شمال غربی ساختمان قرار گرفته بود و اطاق روبروی در ورودی ایشان هم اطاق رئیس دفتر و اطاق انتظار آقای ابتهاج بود. یک نفر پیشخدمت هم در راهرو می ایستاد تا مراجعین را به اطاق انتظار در آن طرف راهرو هدایت کند تا دروقت معین توسط رئیس دفتر به اطاق آقای ابتهاج راهنمائی شوند. مدیر امور اجتماعی و شهرسازی رئیس دفتر نداشت و کارهای رئیس دفتر را رئیس دبیرخانه امور اجتماعی و شهرسازی که در انتهای دیگر راهرو قرار داشت انجام می داد و چون آقای مدیر اطاق انتظار هم نداشت ناچار مراجعین به محض ورود توسط پیشخدمت به دفتر خود مدیر راهنمائی می شدند. از آن جائی که تعداد این مراجعین زیاد بود دورتا دور اطاق بزرگ مدیر امور اجتماعی صندلی ها و مبل هائی به اشکال و اندازه های مختلف قرار داده شده بودند که در هرلحظه تا حدود بیست نفر را جوابگو بودند. مُراجعی که زودتر ازهمه می آمد روی صندلی نزدیک تر به مدیر می نشست و مراجعی که آخر از دیگران می رسید در صندلی خالی آخر صف قرار می گرفت و هرکس که کارش تمام می شد صندلی خالی خود را به نفر بعدی می داد و همه به همان ترتیب از یک صندلی به صندلی بعدی نقل مکان می کردند. این نحوه کار نه تنها قدری خنده آور بود، بازده کار مدیر را نیز به مقدار قابل ملاحظه ای کاهش می داد و سبب اتلاف وقت می شد. مثلا به محض ورود یک مهمان تازه وارد مدیر مجبور می شد کلام خود را با مراجعی که پهلویش نشسته بود قطع و چند دقیقه ای صرف خوش آمد و تعارفات نماید. هم چنین، تعدادی از مراجعین که تازه وارد را می شناختند اقدام به سلام و احوالپرسی می کردند. درضمن تعداد زیادی از مراجعین مایل نبودند که مشکلات و مسائل خویش را درحضور دیگران مطرح کنند. خاصه آن که برخی از آنها که مقاطعه کار بودند رقبای همدیگر به شمار می رفتند. درنتیجه دربسیاری از اوقات بایستی درگوشی با مدیرصحبت کنند. ثالثا درخلال این احوال چون مدیرمنشی نداشت که تلفن های او را تنظیم نماید به ناچار تلفن های خود را که دائما زنگ می زد جواب می داد و مجدداً صحبت ها قطع و همه خاموش می شدند تا مکالمات تلفنی تمام شود. نتیجتا افکار و مذاکرات دائما قطع و وصل می شد وچون وقت کم می آمد بیشتر تصمیمات به وعده بررسی های بعدی وتماس مجددمنتهی می گردید و درنتیجه نه مراجعین راضی می شدند و نه مدیر کار مثبتی انجام می داد.

بنابراین، من درهمان روزهای اول اتاق روبروی دفتر خودم را به اطاق انتظار و دفتر یک منشی که تلفن ها و وقت مراجعین مرا تنظیم و کنترل کند تبدیل کردم، و ترتیبی دادم که مراجعین را پیشخدمت به اطاق منشی هدایت نماید که اگر وقتم آزاد بود به ترتیب ورودشان آنها را ببینم، و الا وقت دیگری برایشان تعیین شود. دربرنامه روزانه من دوساعت برای خواندن نامه ها و گزارش های ارسالی، دوساعت برای جلسات مشاوره و مذاکره با همکارانی که مایل بودند مسائلشان را مطرح نمایند، و بقیه برای مذاکره و حل و فصل کار مراجعین و گرفتن تصمیم درهمان جلسات با حضور مسئولان مربوطه و یا شرکت درجلسات در سایر ادارات سازمان برنامه تخصیص یافته بود. بدین ترتیب، طبق برنامه ملاقات ها، که از روز قبل براساس وقت هائی که تعیین شده بود تنظیم می گردید، می دانستم چه کسانی برای چه کارهائی مراجعه خواهند کرد و از پیش پرونده های مربوطه را می خواندم و با حضورمسئولان مربوط با مراجعین مذاکره و تصمیم لازم اتخاذ می شد. به مسئولان هم تذکر داده بودم که تصمیمات و کارها را دقیقا دنبال کنند و اگر به مشکلی برخوردندخودشان با من تماس بگیرند که تا حد ممکن لازم نشود ارباب رجوع مجدداً به سازمان مراجعه نمایند.

بدین ترتیب دردقایقی که مراجعین دردفتر من حضور پیدا می کردند مراجع دیگری حضور نداشت، تلفن هم صحبت را قطع نمی کرد، و مسئول مستقیم کار آنها هم حضور داشت و پرونده را هم قبلا مطالعه کرده بودم. درنتیجه درحداقل وقت تصمیم لازم اتخاذ می شد. در ابتدا بعضی از مراجعین از این ترتیب کار خوششان نمی آمد. به خصوص وقتی که پیشخدمت آنها را به جای دفتر من به اتاق روبرو که اتاق انتظار و منشی بود هدایت می کرد ناراحت می شدند و آن را نسبت به خود بی احترامی تلقی می کردند. حتی بعضی ها با قهر و بدون تعیین وقت مجدد از ساختمان خارج می شدند. وقتی این مطلب به من گفته شد و بعضی از همکاران قدیمی امور اجتماعی درخواست کردند من با تلفن از آن اشخاص عذرخواهی و دلجوئی کنم، اظهار داشتم روشی که تعیین شده است برای سرعت و دقت بیشتر درحل مشکلات خود آنها است، که متاسفانه توجه ندارند. لهذا اگر کارشان فوری و با اهمیت باشد دوباره مراجعه خواهند کرد و اگر مراجعه نکنند ظاهرا مشکل اساسی ندارند. لذا موجبی برای عذرخواهی دیده نمی شود.

معذالک برای آن که این گونه مسائل دیگر پیش نیاید، اتاق پهلوی دفترم را تبدیل به اتاق انتظار و منشی کردم و درب ورودی دفترم را به راهرو مسدود و به جای آن دری بین اتاق خود و اتاق انتظار پهلو بازکردم. نتیجتاً هرکسی که به دیدن من می آمد ناچار بود اول وارد اتاق انتظار و منشی بشود، چون راه دیگری نبود. درآن جا از مراجعین با احترام پذیرائی می شد. اگروقت قبلی داشتند به نوبت نزد من راهنمائی می شدند و اگر نداشتند با توضیح کامل و مودبانه برای ملاقاتشان وقت تعیین می شد. پس از یکی دوماه این رویه کاملا عادی شد و ظاهراً موجبات رضایت مراجعین فراهم گردید. این موضوع درحال حاضر به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده می رسد ولی درآن زمان این رویه در سازمان برنامه فقط دردفتر آقای ابتهاج و تاحدودی در دفتر بعضی از وزراء معمول بود. رواج تدریجی این روش کار در دستگاه های دولتی نظم قابل توجهی درجریان کارها و صرفه جوئی در وقت مسئولین امر و افزایش کاربرد سازمان ها را باعث گردید.

مسئله دیگر درهمان روزهای اولیه کارم در امور اجتماعی رهائی از پرونده هائی بودکه دور تا دور میز تحریر و هم چنین در امتداد دیوار پشت صندلی من تا ارتفاع نزدیک به یک متر چیده شده بودند. من با این پرونده ها، که قسمت عمده ای از آنها به زبان انگلیسی، فرانسه، و آلمانی و مربوط به طرح هائی بود که توسط مهندسان مشاور و یا سازندگان خارجی وسائل برق و لوله کشی اجرا می شد، آشنائی نداشتم. از آقای نقشینه، رئیس دبیرخانه، که اداره بایگانی امور اجتماعی هم زیر نظر ایشان بود، خواستم که چند نفر از مستخدمین را مامورنماید که این پرونده ها را فوراً به اداره بایگانی منتقل نمایند. آقای نقشینه، که سال ها بعد فهمیدم هنرمند ارزندهای نیز بود (درفیلم تلویزیونی دائی جان ناپلئون نقش دائی جان را عهده دار بود)، با کمال تعجب به من اظهار داشت که این پرونده ها آنقدر اهمیت دارند که مدیر سابق همیشه آنها را در دفتر و در دسترس خود نگاهداری می کرد، حال چگونه من تصمیم گرفته ام آنها را به بایگانی دبیرخانه منتقل نمایم. جواب دادم این پرونده ها برای آقای مدیرسابق از آن رو با اهمیت بودکه ایشان با محتویات آنها آشنائی داشت و مطالب مندرج درآنها را می دانست و می فهمید. برای من، که بیش ازچند روزی نیست به این جا آمده ام، این پرونده ها با سایر پرونده هائی که در بایگانی هستند فرقی ندارند و لذا بهتر است قبل از آن که حجم و تعداد آنها مرا به وحشت بیاندازد از این دفتر خارج شوند. منبعد برحسب مورد و احتیاج آنها را خواهم خواست. بدین ترتیب میز و دفتر من از وجود آن همه پرونده پاک شد و اشکالی درجریان کارها هم پیش نیامد. ولی به خوبی احساس می شد که باید هرچه زودتر و عمیق تر با وظائف امور اجتماعی و کارهای جاری هریک از واحدهای تابعه آن از نزدیک آشنا شوم. برای این کار برنامه ای تنظیم کردم که یک یا دو روز کامل به دفتر هریک از رؤسای قسمت ها رفته و با آنها مصاحبه کنم. به آنها اظهار داشتم فرض کنند که برای مدت یک یا دو ماه قرار است به مرخصی بروند و می خواهند مرا به جای خود به نشانند که کارهای مربوط به قسمت تحت نظرشان را از طرف آنها انجام دهم و بنابراین مانند یک معلم به من تعلیم دهند که چه کارهائی پیش آنها می آید و من به چه صورت لازم است آنها را انجام دهم. درتمام مدت مصاحبه صفحات متعددی یادداشت برمی داشتم و شب ها آنها را مثل یک دانشجو مطالعه و به خاطر می سپردم و درصورت لزوم روز بعد از مسئول مربوط اگر توضیح بیشتری لازم بود سوال می کردم. درظرف دو تا سه هفته این برنامه انجام شد و در پایان آن احساس کردم که تقریبا به اکثر کارهائی که جزو وظائف امور اجتماعی و شهرسازی است کم و بیش آشنا شده ام و آن قدر اعتماد به نفس پیدا کرده ام که می توانم اگر هریک از رؤسای قسمت ها از کار کناره گیری کرده یا به مرخصی برود، به استثنای کارهای فنی و مهندسی، به ترتیبی که کارهای جاری معوق نماند به جای آنها انجام وظیفه کنم. پس از این اقدام ضروری شد که بدانم چه قسمت از کارهائی که مربوط به وظائف قسمت های تابعه است ولی ابتدا نزد من می آید باید مستقیما به مسئولین آن وظائف ارجاع شود تا وقت من برای برنامه ریزی و هم آهنگ کردن کارها و اعمال مدیریت و نظارت آزاد شود.

از همان ابتدا متوجه شده بودم که هر روز علاوه بر تعداد زیادی مراجعین تعداد کثیری نامه و تلفن وقت مرا می گیرد که ناچار بودم به همه آنها توجه و رسیدگی کنم ولو آن که این کار محدود به آن می شد که روی نامه ای بنویسم «آقای. . . برای اقدام مقتضی». درحقیقت قسمت عمده وقت من در نقش پیام رسانی و یا تصدی توزیع مراسلات مرئوسین خود من صرف می شد. وجود این مسئله به خوبی نشان می داد که یا وظایف رؤسای واحدها به طور وضوح روشن نشده است، یا مسئولین امور اختیارات کافی ندارند و یا در به کار بردن اختیارات خود مردّد و از آن دوری می گزینند. از طرفی ممکن بود مدیران قبلی حاضر به تفویض اختیار نبوده و علاقه داشتند سرنخ تمام کارها را خود در دست داشته باشند وبه جزئی ترین کارها شخصاً رسیدگی کنند. غافل از این که بدین ترتیب دیگر وقتی برای انجام کارهای واقعی و انجام کار مدیریت و رهبری امور باقی نمی ماند. درهرحال برای آن که بدانم دقیقا چه مسائلی روی میز من می آید و یا تلفنا چه موضوعاتی با من درمیان گذارده می شود یکی از کارشناسان دفتر تشکیلات را برای مدت یک ماه مأمور کردم که درکنار میز من بنشیند و هرنامه ای را که پیش من می آید بخواند و ببیند من روی آن چه دستوری می دهم، و هرتلفنی را که به من می شد با تلفن دیگری که به خط من وصل بودگوش دهد و مطالب آنها را همراه با تصمیمات من یادداشت کند. سپس موضوع تمام این نامه ها و تلفن ها و تصمیمات و اقدامات مرا درجدول بزرگی که تنظیم شده بود درستون های جداگانه و مشخص منعکس نماید. علاوه بر اینها کارشناس مزبور مامور بود درتمام ملاقات ها و جلساتی که من درآن ها حضور پیدا می کردم شرکت کرده و موضوع جلسات و مذاکرات را همراه با تصمیمات متخذه درجدول و ستون های مربوطه یادداشت نماید. بدین ترتیب پس از یک ماه انواع مسائل و موضوعاتی که ازطریق نامه، تلفن و یا حضوری با من مطرح می شد و تصیماتی که اتخاذ می گردید در جدولی که ذکر آن رفت خلاصه شد و سپس اطلاعات جمع آوری شده طبقه بندی و مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. نتیجه رسیدگی این شد که بیش از 75% موضوعاتی که با من مطرح می شد لزومی نداشت که به من ارجاع شود و می باید مستقیما از طرف رؤسای قسمت های مربوط مورد اقدام قرار می گرفت و احتمالا نتیجه بعضی از آنها به اطلاع من می رسید. وقتی این مسائل روشن شد، برای تنظیم جریان کار و روشن کردن حدود وظائف و مسئولیت های رؤسای قسمت های تابعه و مشخص کردن مجاری ارتباط صورت کارهائی که ضرورت نداشت نزد مدیر بیاید طی یک بخشنامه به رؤسای قسمت ها ابلاغ شد. ضمناً خط مشی هائی نیز جهت تعیین حدود اختیارات و وظائف آنان اعلام گردید، تا هر رئیس قسمت صراحتاً بداند اتخاذ تصمیم درچه مواردی با مدیر امور اجتماعی و درچه مواردی با او است و چه مسائلی را باید از مدیر کسب تکلیف نماید و چه مواردی را باید راًسا تصمیم بگیرد. هم چنین تصریح شد چه موضوعاتی باید مرتباً گزارش شود و چه نکاتی برحسب مورد یا دستور مدیر. برخی از رؤسای قسمت ها، که در ابتدا از نداشتن اختیارات لازم شکایت داشتند، پس از ارجاع این اختیارات از وسعت حدود آن نگران و مضطرب شدند و علاقمند بودند که از اختیارات کمتری بهره مند باشند. به آنها گفته شد که این اختیارات همراه با مسئولیت برای انجام وظائفشان ضروری است و اگر از آن شانه خالی کنند معلوم می شود که ازعهده وظائفی که به آنان محول شده است برنخواهند آمد. باید اذعان کنم که تردید آنها در اوائل امر به علت شانه خالی کردن از بارمسئولیت نبود، بلکه عادت نکرده بودند که آن همه اختیارات برای انجام وظائفشان به آنها تفویض شود، ولو آن که مسئولیت اجرای آنها به عهده آنان گذارده شده بود. تلاش دیگرم این بود که آنان را قانع کنم تا وقتی که از اختیارات خود به درستی استفاده کنند همواره برای دفاع از تصمیمات آنها درکنارشان خواهم ایستاد. اما اگر درقبول مسئولیت تعلل شود و یا اختیارات مورد سوءاستفاده قرارگیرد به شدت مورد مواخذه قرار خواهند گرفت. تقریبا درطی سه سالی که مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی را عهده دار بودم حتی یک بار هم مشاهده نشد که همکارانم از قبول مسئولیت استنکاف نموده و یا از حدود اختیارات خود تجاوز کرده باشند.

پس از انجام این اقدامات مقدماتی ولی ضروری نوبت به رسیدگی وضع تشکیلات داخلی و تعداد و کیفیت کارکنان امور اجتماعی و شهرسازی رسید. خوشبختانه چهارچوب سازمانی امور اجتماعی به علت رسیدگی های قبلی دفتر تشکیلات و انجام بیشتر پیشنهادات اصلاحی چندان ضرورت تغییرنداشت، ولی تعداد و وضع استخدامی کارکنان و خط مشی ها و روش های کار آن واحد نیازمند توجه و رسیدگی خاص بود. از آن جائی که اصلاح و تقویت یک دستگاه به قیمت تضعیف واحد دیگر دور از عقل و منطق است، کوشش شد هنگام انتقال از دفتر تشکیلات به امور اجتماعی تعداد افرادی را که نیاز داشتم با خود همراه ببرم در حداقل باشد، و از آن رو فقط چهار نفر، که یکی از آنها منشی من در دفتر تشکیلات بود، به امور اجتماعی منتقل شدند. تعداد کارکنان امور اجتماعی زیاده براحتیاج بود. درگذشته کندی کار آن دستگاه، که واقعا معلول عدم وجود برنامه صحیح و روش های کار سنجیده شده و اعمال مدیریت مناسب بود، به سبب کمبود کارمند تشخیص داده شده بود و مسئولان مربوطه سعی کرده بودند هرچه می توانستند از سایر واحدهای سازمان برنامه کارمند بگیرند. طبعا آن واحدها هم فقط با انتقال کارمندان زائد و یا کسانی که واجد شرایط نبودند موافقت می کردند. نتیجتا امور اجتماعی پُر از کارمندانی شده بود که عملا یا برایشان کاری نبود یا اگر بود شرایط آن با خصوصیات افراد مزبور منطبق نبود.

مدیریت سازمان برنامه هم به عذر این که هرچه کارمند خواسته اید دراختیار گذارده ایم و معذالک کارها هنوز پیشرفت ندارد از قبول درخواست ترمیم حقوق و شرایط بهتراستخدامی کارکنان امور اجتماعی شانه خالی می کرد. این وضع روحیه کارکنان معدودی را که انجام کارها به دوش آنها بود و بیشتر زحمات را آنان تحمل می کردند تضعیف کرده بود و محیطی فوق العاده یاس آور و بدگمان به وجود آمده بود.

به ناچار با بررسی دقیق پرونده استخدامی کارکنان و مشورت با رؤسای آنها و مصاحبه انفرادی با اکثر آنان صورتی تهیه شد که چه کسانی در امور اجتماعی خواهند ماند و چه کسانی در اختیار کارگزینی مرکزی سازمان برنامه قرار خواهند گرفت که درصورت احتیاج به واحدهای دیگر اعزام شوند. از این طریق تعدادی بیش از بیست درصد کارکنان امور اجتماعی تقلیل یافت. من از آقای ابتهاج تقاضا کردم موافقت شود مبالغی که از کسر این تعداد از بودجه پرسنلی اموراجتماعی صرفه جوئی می شود در اختیار اموراجتماعی قرار بگیرد که زیرنظر یک کمیته صرف تعدیل حقوق بقیه کارمندان امور اجتماعی گردد تا دریافتی های آنان تاحدودی با مسئولیت ها و وظائف جدید آنها تناسب داشته باشد. این پیشنهاد مورد موافقت قرارگرفت و طبیعتا درآغاز کار اثر مطلوبی در روحیه کارکنان گذارد.

از چندی قبل که ساختمان کاخ جدید سازمان برنامه به پایان رسیده و واحدهای مرکزی سازمان درآن مستقر شده بودند، ساعات کار سازمان برنامه طبق پیشنهاد دفتر تشکیلات یکسره شده و از سی وپنج ساعت به چهل و پنج ساعت در هفته افزایش یافته بود. لیکن تدریجا اغلب کارکنان امور اجتماعی روزها تا پاسی ازشب، و غالبا تا ساعت 9 یا ده شب، در دفاترشان مشغول به کار بودند. این رویه که از دوسال و نیم پیش از زمان تاسیس دفترتشکیلات درآنجا رویه عادی شده بود، تدریجا به امور اجتماعی وسایر واحدهای سازمان برنامه نیزکه رفته رفته تشکیلات جدید وشیوه های مدیریت نوین و خون تازه درآنها رسوخ پیدا کرده بودسرایت کرد.

همکاران نزدیک من در امور اجتماعی و شهرسازی

در این مرحله از کار از یک طرف تعدد و تنوع طرح هائی که طبق هدف های قانون برنامه اجرای آنها به عهده مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی واگذار شده بود و از طرف دیگر نارسائی روش های اجرای طرح ها و نواقص رویه های اداری و کادر پرسنلی داخلی، و از همه مهم تر روحیه ضعیف کارکنان و فقدان ذوق و شور و حرارت در پیشبرد کارها من را متوجه کرد که از همان ابتدا احتیاج دارم که دو نفر همکار قابل اعتماد و خوش فکر و کار آمد به عنوان معاونان خود انتخاب کنم تا بتوانم برنامه سنگین و وسیعی را که درپیش داشتم به عهده بگیرم.

همان طور که قبلا گفته شد، برای این که دفتر تشکیلات برنامه که با آن مرارت به وجود آمده و منشاء تحولات چشمگیری در اوضاع اداری سازمان برنامه شده بود تضعیف نشود، فقط سه نفر از همکاران خود را از آن دفتر به امور اجتماعی و شهرسازی منتقل نمودم. آنها به ترتیب عبارت بودند از دکتر عزیزالله راسخ که تحصیلات خود را در رشته امور اقتصادی و مالی درسوئیس به پایان رسانیده بود، آقای دکتر حسین توکلی که درجه دکترای خود را در رشته تعلیم و تربیت از دانشگاه تنسی Tennessee گرفته بود، و آقای ساهاک قازاربکیان که لیسانس خود را در رشته فیزیک از دانشگاه تهران و سپس لیسانس و فوق لیسانس در رشته علوم اداری را به ترتیب از دانشگاه امریکائی بیروت و موسسه مطالعات بین المللی لاهه در هلند دریافت کرده بود. آقای قازاربکیان قبل از شروع خدمت در دفتر تشکیلات نیزچند سالی دراداره اصل چهار تهران تجربه اندوخته بود.

من قبل از انتصاب به مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی درجریان تجدید تشکیلات سازمان برنامه با نمایندگان واحدهای مختلف جلسات مذاکره و تبادل نظرتشکیل می دادم تا آنان را با اقدامات و تغییراتی که بنا بود در اوضاع اداری سازمان به وجود آید آشنا و نیز از نظرات اصلاحی آنان اطلاع حاصل کنم. در یکی از این جلسات با فردی روبرو شدم که شخصیت، تیزهوشی، طرز استدلال و تفکر او بی اندازه در من موثر افتاد. وقتی تحقیق کردم که کیست و در چه واحدی مشغول کار است گفتند نامش آقای رحمت الله جزنی و کارمند امور اجتماعی و شهرسازی است، ولی درآن جا سمت مشخصی ندارد. چندماه بعد که غفلتا به سمت مدیر امور اجتماعی و شهرسازی منصوب شدم خواستم ایشان را از نزدیک ببینم. روزی را که در دفترم وعده ملاقات داشتم تاکنون از یاد نبرده ام. زیرا آن قدر نقطه نظرها و ارزش های اجتماعی و اخلاقی ما نزدیک بود که آن روز نه تنها طلیعه یک همکاری صمیمانه واثربخشی در پیشبرد برنامه های امور اجتماعی و شهرسازی گردید، بلکه آغاز یک دوستی و محبت دوجانبه ارزشمندی شدکه هنوز هم پس از گذشت بیش از چهل سال ادامه دارد. ایشان به علل سیاسی در دوران تحصیلات دانشگاهی مدت ها با مقامات انتظامی گرفتاری داشت تا بالاخره پس از چندسال به وی اجازه داده شده بود که به خدمت سازمان برنامه درآید. ولی به علت احتیاط و واهمه بی جای برخی از رؤسا به ایشان با وجود صلاحیتی که داشت کار و سمت مشخصی واگذار نشده بود. من در همان جلسه به ایشان پیشنهاد کردم که علاقمندم با من از نزدیک همکاری نمایند و این موضوع هیچ مشکل سیاسی و امنیتی، که خود ایشان نیز نگران بودند برای من پیش آید، پیش نیاورد و روشن شد که واهمه ها و نگرانی ها همه بی جهت بوده است. در این موقع وظائف اصلی خود را به دو شاخه کلی و وسیع تقسیم کردم که یکی امور مالی و اداری و دیگری امور اجرائی طرح های امور اجتماعی و شهرسازی بود.

مسئولیت نگاهداری حساب پرداخت های اقساط ماهانه شهرداری ها بابت طرح های عمرانی آنان و واریز سهم متقابل سازمان برنامه به آن حساب ها و پرداخت صورت وضعیت پیمانکاران اساسا با قسمت حسابداری و امور مالی سازمان برنامه بود. لیکن چون امور اجتماعی و شهرسازی طرف قرارداد با شهرداری ها و مسئول انجام مناقصه و نظارت بر اجرای کارها پس از آغاز کار ساختمانی و تهیه جدول پیشرفت کار و تایید صورت وضعیت پیمانکاران برای امور مالی سازمان برنامه و ضمنا اعلام پایان کار و اجازه ترخیص ضمانت نامه های حسن انجام کار پیمانکاران بود، لازم می شد که امور اجتماعی نیز دفاتر ساده تری برای دنبال کردن حساب ها و تطبیق آن با ارقام امور مالی سازمان نگاهداری نماید. طرح های اجرائی وزارت خانه ها زیر نظر قسمت بهداشت و آموزش امور اجتماعی و نیز ارزیابی حسن پیشرفت کار تحت نظر امور اجتماعی بود. لهذا مسئله مراقبت حساب ها اعمال مدیریت صحیح و هم آهنگی آنها با امور مالی سازمان برنامه وظیفه سنگینی بود که به عهده امور اجتماعی گذارده شده بود. از همین رو آقای دکتر راسخ به سمت معاون مالی و اداری مدیر امور اجتماعی و شهرسازی منصوب شد.

تعداد طرح های شهرسازی بنا به عللی که قبلا گفته شد محدود و در مرحله اجرائی از چند طرح اسفالت تجاوز نمی کرد. این طرح ها همگی در قسمت شهرسازی متمرکز بود. با توجه به تغییراتی که درروش برنامه ریزی طرح های مربوط به شهرداری ها صورت گرفت و نیز دگرگون شدن نحوه بستن قرارداد با شهرداری ها، قرار شد یکباره یک برنامه شهرسازی 4 ساله (چون از آن موقع چهار سال تا اختتام برنامه هفت ساله بیش نمانده بود) تهیه شود. درنتیجه قسمت شهرسازی به سه قسمت لوله کشی، برق و امور ساختمانی (شامل اسفالت، ساختمان کشتارگاه ها، سیل بند، دیوارهای ساحلی و غیره) تقسیم و برای هریک از آنها رؤسائی از میان کارکنان موجود امور اجتماعی انتخاب گردید. این سه قسمت تحت نظر آقای جزنی به عنوان معاون اجرائی مدیر امور اجتماعی قرار گرفتند. آقای جزنی پس از من چندی مدیریت اموراجتماعی را به عهده داشت و پس از مدتی سازمان برنامه را ترک کرد و به بخش خصوصی رفت. ایشان یکی دوبار که خود نیز شاهد یکی از آنها بودم دعوت به شرکت در کابینه شد ولی قبول نکرد.

ریاست قسمت لوله کشی به عهده آقای بهمن سهراب که از کارکنان قدیمی سازمان برنامه و تحصیل کرده انگلستان بود واگذار گردید. مشارالیه یکی از پرکار ترین، مطلع ترین و درستکارترین افرادی بود که من در تمام طول خدمتم با او روبرو شدم. مشارالیه دائرة المعارف سیّار طرح های عمرانی شهرداری ها، بالاخص طرح های لوله کشی، بود و آخرین اطلاعات مربوط به وضع روزانه طرح های مزبور چه از لحاظ پیشرفت کار و یا وضع مالی آنها در دفتر قطوری که همواره در کیف دستی ایشان حمل می شد موجود بود.

ریاست قسمت ساختمانی به عهده آقای مهندس ریشار واگذار شد. ایشان نیز از کارمندان با سابقه سازمان برنامه و فردی صحیح العمل، پرکار و پر تجربه بود که خدمات ذی قیمتش در پیشبرد کارهای اموراجتماعی بی اندازه موثر بود. ایشان مدت نه ماه با من در تمام مسافرت ها به اکناف کشور همراه بودند.

ریاست قسمت برق به عهده مهندسی با سابقه و قدیمی سازمان به نام آقای خرسند واگذار شد. ایشان تحصیلات خود را در رشته برق در آلمان انجام داده و یکی از ساکت ترین، کم توقع ترین، و خجول ترین افرادی بود که در امور اجتماعی خدمت می کرد. وظائف خود را به بهترین وجه بدون تظاهر و بی سرو صدا و شکایت انجام می داد.

آقای قازاربکیان به عنوان دستیار مدیر امور اجتماعی (به شوخی سفیر سیار) گاهی به سمت معاون آقای مهندس سهراب، زمانی همکار و مشاور رؤسای قسمت های دیگر شهرسازی، و گاه به نیابت از طرف من مسئول اجرای مطالعات و طرح های خاص در ایجاد سرعت و تحرک بیشتر در کار واحدهای تابعه و یا حل فوری مسائل ضروری و خاصی که پیش می آمد فعالیت می کرد. لیاقت و کفایت او همین بس که کمک و معاضدت او را همه قسمت های تابعه امور اجتماعی متقاضی بودند. مشارالیه هر روز ساعت ها تا دیر وقت در دفتر خود مشغول کار بود و به خاطر ندارم در طی سال هائی که ایشان چه در دفتر تشکیلات و چه در امور اجتماعی و چه بعدها در شورای عالی اداری کشور و سازمان امور اداری کشور و بالاخره وزارت تولیدات کشاورزی و تولیدات مصرفی که با من همکاری می کرد روزی به مرخصی رفته باشد. به جز این که در زمانی که در سازمان امور اداری و استخدامی خدمت می کرد طبق یک بورس اهدائی دانشگاه پرینستون چند ماهی برای گذراندن دوره آموزش عالی در سطح مدیریت به آن دانشگاه اعزام شد. اگرچه ایشان تا سطح مدیرکلی ترقی و قرار بود به معاونت وزارت خانه هم منصوب شود، بنا به تمایل خود و درخواست سازمان ملل متحد به سازمان ECAFE منتقل و پس از نه سال خدمت و رسیدن به مدارج بالای آن سازمان به دفتر مرکزی سازمان ملل متحد در نیویورک انتقال یافت و چند سال قبل پس از رسیدن به درجه D2 که بالاترین رتبه “اداری” درکادرسازمان برنامه است بازنشسته گردید.

امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه در موقع انتصاب من به مدیریت آن بیش از یکصدو سی نفر کارمند داشت، که با وجود افزایش برنامه به چندین برابر و اجرای طرح ها به تعدادی غیر قابل پیش بینی درآخر به یکصد نفر تقلیل یافته بود. جدیت، پشتکار، شور و ذوقی که من در همه مهندسین و کارمندان دفتری، مالی و اداری آن واحد دیدم آن دوره را برای من از پر ارزش ترین، پرثمرترین و شیرین ترین ایام خدمتم کرده. بی تردید اگر از خود گذشتگی های این افراد نبود موفقیت های بدست آمده امکان ناپذیر می شد. نقش من فقط ایجاد تسهیلات لازم برای آنان، تشویق و راهنمائی و حمایت از خواسته ها و احتیاجات حقه آنها بود، والا بار سنگین را کارمندانی برداشتند که اکثرا تحصیلکرده ایران و کارمندان واحدی بودند که تا قبل از آن به دستگاه عاطل و باطل و چرخ پنجم سازمان برنامه شهرت یافته بود. درخاتمه برنامه هفت ساله دوم امور اجتماعی و شهرسازی نمونه یک واحد موفق، پیشرو و فعال سازمان برنامه به شمار می رفت.

تغییر سیاست دربرنامه ریزی و اجرای طرح های عمرانی شهرها

در قانون برنامه هفت ساله دوم مقرر شده بود که سازمان برنامه نسبت به درخواست کلیه شهرداری هائی که برای ایجاد و یا توسعه شبکه برق، لوله کشی یا اسفالت خیابان ها، ساختمان سیل بند، دیوار ساحلی، کشتارگاه مُدرن، سردخانه و نظائر آنها درخواست کمک می نمایند پاسخ مثبت بدهد. سازمان برنامه، علاوه بر تقبل پرداخت پنجاه درصد هزینه اجرای آن طرح ها به صورت کمک بلاعوض، موظف بود که کلیه مخارج نقشه برداری، تهیه نقشه های ساختمانی و نظارت برحسن اجرای کار از طرف پیمانکاران را نیز رأسا به عهده بگیرد. بدین ترتیب سهم مالی شهرداری ها در اجرای طرح های مزبور عملا بیش از سی تا سی و پنج درصد کل هزینه آنها نمی شد. درآن تاریخ هنوز شرکت های مهندس مشاور ایرانی برای انجام کارهای فنی و پیچیده به وجود نیامده بودند. علت هم آن بود تا قبل از شروع برنامه دوم کارهای مربوط به برق و لوله کشی و یا سردخانه و امثالهم در شهرهای کوچک و متوسط آن قدرها توسعه نیافته بود که موجب ایجاد و رشد شرکت های محلی شود و چند کار بزرگ در تهران هم به ناچار به شرکت های خارجی ارجاع شده بود. درنتیجه سازمان برنامه مجبور بود برای انجام طرح های مربوط به شهرداری ها به شرکت های مهندس مشاور خارجی متوسل شود.

چون اجرای این برنامه، طبق مفاد قانون برنامه هفت ساله دوم، بستگی به تمایل و مشارکت شهرداری ها داشت و حجم و نوع طرح های مورد درخواست شهرداری ها و قدرت مالی آنها نیز مشخص نبود، امکان نداشت که تهیه و تنظیم کلیه این برنامه و طرح های نامشخص و نامعین را به مناقصه گذارد. بنابراین می بایستی از یک یا چند شرکت واجد شرایط خواست که درایران دفاتر و کارکنانی داشته باشند، هرگاه یک شهرداری از سازمان برنامه تقاضائی کرد اجرای آن کار به آنها واگذار شود. البته قبول چنین کار نامطمئنی چندان مورد علاقه شرکت ها نبود و فقط شرکت های بزرگ، به امید اینکه مآلا شهرداری های زیادی وارد این برنامه خواهند شد، حاضر می شدند که به امید کارهای آینده به ایجاد دفاتری درتهران و اعزام مهندسینی اقدام نمایند. امّا ارجاع تمامی این کار از طریق ترک مناقصه به یک شرکت خاص هم خالی از اشکال نبود. اول آن که ارجاع آن به یک شرکت خارجی بازتاب سیاسی داشت که چرا شرکت وابسته به یک کشور خارجی به شرکت وابسته به یک کشور خارجی دیگر ترجیح داده شده است. دوم آن که وسعت و پهناوری کشور و طول مسافات بین شهرهای کوچک و بزرگ و به خصوص نابسامانی وضع وسائل ارتباط در آن ایام اجرای کارها را از طرف یک موسسه بسیار مشکل می کرد. درنتیجه سازمان برنامه کشور را به سه قسمت تقسیم کرده بود که طبق آن قسمت شمال و غرب کشور به یک دستگاه مهندس مشاور فرانسوی به نام “ژیکف”، قسمت جنوب و جنوب غربی به یک شرکت مهندس مشاور امریکائی به نام “لیچفیلد”، و قسمت مرکزی و شرقی کشوربه یک شرکت آلمانی به نام “کوکس” واگذار شده بود. درضمن، درآن زمان یک شرکت کوچک و با صلاحیت ایرانی دیگر هم به نام شرکت مهندسی دکتر کوروس، که رئیس آن استاد دانشگاه تهران بود، برای تهیه منابع آب و لوله کشی آب وجود داشت، که تهیه و اجرای طرح لوله کشی چندشهر مشخص به آن واگذار شده بود.

زمانی که من به مدیریت اموراجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه منصوب شدم رویه این بود که شهرداری ها می توانستند ابتدا به ساکن به سازمان برنامه مراجعه کرده و مطالعه و اجرای یک یا چند طرح مشخص را بدون دادن هیچ گونه تعهدی تقاضا کنند. سازمان برنامه هم برمبنای تقاضای کتبی آنان شروع کار مطالعات را به مهندس مشاور دستور میداد. متاسفانه سازمان برنامه دراجرای برنامه شهرسازی خود دچار مشکل بزرگی با شهرداری ها شده بود. طبق قانون شهرداری ها هر شهرداری می توانست لااقل چهل درصد درآمد سالانه خودرا صرف کارهای عمرانی نماید. ولی اکثر شهرداری ها به قدری کم درآمد بودند که درآمدشان به زحمت کفاف هزینه های جاری و اداری آنها را می داد. شهرداری های دیگر هم که وضع درآمدشان بهتربود به طورکلی علاقمند نبودند که قسمت عمده ای از درآمد خودرا برای انجام کارهای طویل المدتی که اختیارش با سازمان دیگری بود تعهد نمایند و بدین ترتیب خود را از انجام کارهای چشم گیرتر و کوتاه مدت تر، از قبیل ساختمان میدان و فواره و یا پرداخت پاداش و اضافه حقوق و یا خرید اتومبیل و لوازم غیر فوری دیگر، محروم کنند. البته موارد زیادی پیش می آمد که شهرداری ها واقعا درآمدی نداشتند،ولی احتیاج مبرم آنها به چند کیلووات برق و یا یک چاه عمیق و چند شیر آب عمومی در تقاطع خیابان ها دولت را ناچار می کرد که از طریق اعتبارات خاص خود و یا کمک های شرکت ملی نفت سهم شهرداری های مزبور را در اجرای این کارها تامین کند، تا سازمان برنامه هم بتواند بقیه هزینه را از اعتبارات عمرانی پرداخت کند.

مشکل بعدی آن بود که فرضا هم که شهرداری قادر بود قسمتی از درآمد خود را صرف یک یا دو طرح عمرانی نماید، تا وقتی که مطالعات نهائی انجام نمی گرفت و هزینه قطعی اجرای طرح مشخص و اسناد مناقصه آماده نمی شد، نمی دانست که آیا با توجه به درآمد سالانه اش می تواند سهم خود را تقبل و تعهد نماید یا نه. ممکن بود هزینه اجرا آن قدر باشد که تمام درآمد شهرداری هم کفاف آنرا ندهد. لهذا شهرداری ها تا انجام کلیه مطالعات و تهیه نقشه های اجرائی و برآورد مهندس مشاور برای اعلان مناقصه پرداخت سهم خود را رسما تعهد نمی کردند.

سازمان برنامه هم برای کاری که معلوم نبود به مرحله اجرا برسد، و شهرداری ها رسما حاضر به امضای قرارداد اجرای کار بشوند، صلاح نمی دانست کلیه هزینه مطالعات را به مهندسان مشاور بپردازد. با توجه به این مسائل، سازمان برنامه کار انجام مطالعات و تهیه نقشه جات اجرائی را به سه مرحله کاملا مجزا و مشخص تقسیم کرده بود، و برای انجام هر مرحله حق الزحمه ای که درپایان هریک ازمراحل پرداخت می شد تعیین نموده بود. مجموع این حق الزحمه هاطوری تعیین شده بودکه با حق الزحمه ای که اگر از ابتدا قرار می شد تمام مراحل کار به مهندس مشاور مراجعه شود چندان تفاوت نداشت.

مراحل سه گانه مزبور که به منظور صرفه جوئی از ادامه مطالعات بیهوده و زائد به علت تغییر رای شهرداری ها تنظیم شده بود عبارت بودند از:

اول، مطالعات عمومی در وضع جغرافیائی و فیزیکی (منابع آب مشخصات خاک و غیره) محل، تعداد جمعیت، امکانات رشد و گسترش شهر لااقل تا خاتمه دوره برنامه هفت ساله دوم و پیشبینی احتیاجات توسعه طرح مورد نظر درآن دوره، و بالاخره برآورد کلی هزینه اجرا براساس این طرح اولیه.

دوم، تهیه نقشه های دقیق ساختمانی و اجرائی پس از تعدیل و تصویب طرح و نقشه های مرحله اول از طرف امور اجتماعی و شهرسازی و دفتر فنی سازمان برنامه، و ارائه برآورد نهائی هزینه اجرائی که براساس آن اسناد مناقصه تهیه می شد.

سوم، انجام مناقصه و تعیین پیمانکار پس از امضای قرارداد رسمی بین سازمان برنامه و شهرداری، تعهد سهمیه هریک در پرداخت پنجاه درصد سهم خود، و بالاخره اعمال نظارت فنی برحسن انجام کار از طرف پیمانکار و تحویل کار تمام شده به شهرداری.

مشکل اساسی دیگری که سازمان برنامه با آن روبرو بود این بود که اکثر نزدیک به اتفاق شهرداری ها فاقد نقشه شهر خود بودند. درنتیجه مهندس مشاوردرتنظیم نقشه اجرائی نمی دانست حدود شهرچیست و برای اجرای یک طرح برق و یا لوله کشی به چه میزان کابل، تیرچراغ، یا لوله آب و امثالهم احتیاج خواهد بود. لهذا لازم بود درابتدا نقشه کامل محدوده شهرتهیه شود تا با توجه به خیابان ها، کوچه ها و تعداد خانه ها و غیره مطالعات اولیه آغاز گردد. برای این کار هم سازمان برنامه ناچار بود درآغاز با مهندسان مشاور، و بعدا، پس از ایجاد و مجهز شدن سازمان نقشه برداری کشور، با آن سازمان قرارداد جداگانه ای امضا کند و هزینه آن را بپردازد.

باتوجه به این مسائل از ابتدای شروع برنامه هفت ساله دوم تا زمانی که من مسئول امور اجتماعی و شهرسازی شدم، یعنی درحدود 3 سال، به طور کلی بیش از چهل یا پنجاه طرح، که اغلب آنها اسفالت خیابان ها، که اکثرا نیز مربوط به شهر تهران می شد، درحال اجرا نبود. بسیاری از طرح ها درمراحل اولیه و دوم متوقف و یا طبق درخواست شهرداری ها به شروع مطالعه طرح دیگری مبّدل شده بود. بدیهی است این رویه نمی توانست ادامه یابد. برای مسئولان شهرداری ها، که برای انجام مطالعات طرح ها پولی نمی پرداختند، آسان بود گاه و بی گاه طرح های گوناگونی را که زائیده تخیل و آرزوی آنها بود و باعث بهبود وجهه آنها در شهر می شد از سازمان برنامه تقاضا کنند. درخلال این مطالعات اگر شهردار عوض می شد، و یا تصمیم او یا انجمن شهر تغییر می کرد، به راحتی طی یک نامه حذف آن طرح و شروع طرح دیگری را خواستار می شدند. تازه وقتی هم که کار به انتهای مرحله دوم می رسید و هزینه نهائی اجرای آن تعیین می شد و پای امضای قرارداد با سازمان پیش می آمد، شهرداری اگر پرداخت سهمیه خود راسنگین احساس می کرد از امضای قرارداد خودداری می کرد و سازمان برنامه هم هیچگونه اقدامی نمی توانست انجام بدهد.

علاوه براینها، موارد دیگری هم بود که شهرداری ها با سازمان برنامه قرارداد رسمی امضا کرده و پرداخت سهمیه خود را به اقساط چند ساله، که از حدود دوره باقیمانده از برنامه هفت ساله دوم تجاوز نمی کرد، تعهد کرده بودند. اما، چون امضای این قراردادها بدون رسیدگی به وضع درآمد و دفاتر مالی آنان صورت گرفته بود، پس از شروع کار و پرداخت چند قسط تدریجا شهرداری از عهده پرداخت اقساط خود برنمی آمد و نتیجتا کار متوقف می شد. سازمان برنامه هم طبق قانون مجاز نبود از پنجاه درصد سهم خود یک شاهی بیشتر به پیمانکار بپردازد، مگر آن که اقساط پنجاه درصد سهم شهرداری نیز مرتبا به حساب مشترک واریز شده باشد. نتیجه آن که خیابان ها کنده و کار متوقف می گردید. پیمانکارشاکی نیز دست از کار می کشید، و امور اجتماعی مواجه با سیل شکایات مردم از گرد و خاک و گل و لای ، و اعتراض نمایندگان مجلس، و روزنامه های محلی، و مراجعات دائم پیمانکار و کارگران بیکار و بی دستمزد آنان می شد. کاری هم از دستش قانوناً برنمی آمد.

من و همکارانم پس از جلسات متعدد و طولانی به این نتیجه رسیدیم که برخلاف گذشته که سازمان برنامه پس از پایان مطالعات و تهیه نقشه های اجرائی با شهردار وارد مذاکره برای عقد قرارداد، آن هم بدون بررسی دقیق وضع مالی آنها می شد، بهتراست اول وضع مالی شهرداری های متقاضی را بررسی کنیم، و پس ازآن قراردادی که درحدود وسع مالی آنها بوده و ضمانت اجرا نیز داشته باشد امضاء و سپس به مهندس مشاور دستور شروع مطالعات کار را صادر کنیم. به عبارت دیگر جریان کار را کاملاً برعکس سابق بنمائیم. به عوض این که منتظر مراجعه شهرداری ها بشویم، ما به سراغ شهرداری ها برویم. لازم دیدیم که استاندار و مدیرکل شهرداری های وزارت کشور و مدیرکل وزارت دارائی استان نیز به عنوان ضامن و شاهد قرارداد با شهرداری را امضا نمایند. البته امضای استاندار و مدیرکل شهرداری های وزارت کشور ضمانت اجرای خاصی نداشت، ولی آنها را به نظارت و حمایت از اجرای این قرارداد بیشتر وادار می کرد و به شهردارها و رؤسای انجمن شهرها و جانشینان بعدی آنان یادآور می شد که قرارداد مورد تائید استانداری و وزارت کشوراست و اگر اقداماتی برخلاف آن درآینده صورت بدهند موجب عدم موافقت و تائید آن مقامات خواهدشد.

امضای مدیرکل وزارت دارائی پای این قرارداد این خاصیت را داشت که، پس از تعیین هزینه نهائی اجرای طرح و مشخص شدن سهم شهرداری ها، اداره دارائی استان هارا موظف می کرد هرماه از محل وصولی های شهرداری ها پیشاپیش اقساط بدهی شهرداری ها را برداشت و به حساب مخصوصی که سازمان برنامه برای اجرای طرح های عمرانی هریک از آن شهرها افتتاح می کرد واریز نماید. به این ترتیب این وجوه از اختیار شهرداری و احتمال تجاوز به آنها خارج می شد و سازمان برنامه با اطمینان خاطر از ثابت ماندن طرح ها و پرداخت منظم شهرداری ها شروع یا ادامه مطالعات را به مهندس مشاور ابلاغ می کرد.

انجام بررسی وضع مالی شهرداری ها و تعیین روند وصولی های آنها، لااقل درطی سه سال ماقبل آن تاریخ، کاری نبود که بشود از تهران و ازطریق مکاتبه صورت بگیرد. ازطرفی دیگر، جمع آوری همه امضاکنندگان قراردادها در تهران، و آوردن کلیه مدارک و سوابق لازم، این امر را تعلیق به محال می کرد. درضمن لازم بود تهیه متن قراردادی را که تنظیم کرده بودیم، و نحوه مذاکره و رسیدگی و بالاخره امضای آن را، درجائی آزمایش نمائیم تا پس از رفع نواقص درمورد کلیه شهرهای کشور به موقع اجرا بگذاریم. روی این اصل تصمیم گرفتیم به جای تهران اجرای این برنامه را به مراکز استان ها سوق بدهیم. بدین ترتیب که یکی دونفر از افراد امور اجتماعی و شهرسازی را به مرکز استان اعزام نمائیم تا با مذاکره با استاندار وقت برنامه دقیقی تنظیم شود که در تاریخ معینی شهردارها و رؤسای انجمن های شهراستان برای حداکثر مدت ده روز درمرکز استان جمع شوند و اسناد و مدارکی را که برای رسیدگی نسبت به مراجعات و احتمالا قراردادهای سابق آنان با سازمان برنامه و رسیدگی به وضع مالی و میزان وصولی های آنان لازم داریم باخود بیاورند. درنظر بود این رسیدگی ها شهر به شهر وطبق یک برنامه ازقبل تهیه شده با حضور استاندارو مدیرکل دارائی آن استان ومدیرکل شهرداری های وزارت کشور وکلیه مقامات اجرائی امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه مسئول آن استان و همچنین نمایندگان مسئول شرکت مهندس مشاور آن منطقه و شهرداران و رؤسای انجمن های شهرآن استان که به مرکز آن استان می آمدندصورت بگیرد. روش کار نیز به این ترتیب درنظرگرفته شده بود که روز اول در یک جلسه عمومی قانون برنامه عمرانی، به خصوص عمران شهرها و هدف های آن و کمک هائی که می توان به شهرداری ها نمود، از طرف مدیر اموراجتماعی و شهرسازی توضیح داده شود. سپس مشکلات اجرائی طرح ها و گرفتاری های آنها درگذشته برای شهرداران تشریح گردد. درخاتمه طرح قرارداد و تکلیف هریک از امضاکنندگان و روش کار آینده به اطلاع حضار برسد و از آنها نظرخواهی شود. از روز دوم برای هرشهرداری وقتی معین شود که روی تابلوی اعلانات سالن اجتماع الصاق گردد. طی آن برنامه مقرر بود شهردار و رئیس انجمن هر شهر در جلسه ای که استاندار و مدیران کل شهرداری های وزارت کشور و وزارت دارائی و مدیر امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه و مسئولان اجرائی سازمان برنامه برای طرح های آن استان و نمایندگان مهندسین مشاور حضور داشتند شرکت کنند. در این جلسات، پس از مذاکرات لازم و رسیدگی به دفاتر وصولی، شهرداری ها براساس حداکثر پولی که شهرداری ها قادر بودند تا پایان برنامه هفت ساله دوم (که درآن زمان چهارسال از آن باقیمانده بود) تعهد نمایند، و هم چنین مبلغی برابر آن که سازمان برنامه تعهد می نمود، قراردادی برای اجرای یک یا چند طرح، برحسب درخواست شهرداری و درحدود اعتبارات دوطرف و تخمین هزینه ها از طرف مهندس مشاور، به امضاء می رسید. سپس، درساعاتی که قرارداد پاراف شده و دستورات اجرائی آنها برای ابلاغ به مهندس مشاور و سایر واحدهای اجرائی امور اجتماعی و شهرسازی ماشین نمره گزاری و ثبت برای امضای نهائی آماده می شد، بررسی شهرداری بعدی شروع می گردید. این فعالیت ها هر روز از ساعت 7 صبح تا پاسی از شب برای مدت پنج تا ده روز براساس تعداد شهرداری های هر استان وپیچیدگی کار ادامه می یافت. بدین ترتیب، پس ازخاتمه کار در هراستان، وقتی هیئت اعزامی امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه به تهران مراجعت می کرد، یک برنامه کامل همراه با قرارداد با شهرداری های آن استان دردست داشت که برنامه کار آن استان تا خاتمه دوره هفت ساله برنامه دوم روشن شده بود، وسازمان برنامه به خوبی می دانست چه کارهائی با چه هزینه هائی درآن چهارسال باید درآن استان انجام دهد. به جای آن که تا آخرین دقایق برنامه هفت ساله نداند چه کارهائی بالاخره در شهرداری ها به انجام خواهد رسید و یا اعتبارات لازم برای آنها چه خواهد بود.

اولین استانی را که برای انجام این برنامه و آزمایش آن انتخاب کردیم استان فارس بود. علت آن هم این بود که در فارس استاندار وقت آقای رام(15) بود که پسرشان بامن در امریکا هم مدرسه بودند و با هم سابقه دوستی داشتیم و از همین رو نیز با پدر ایشان آشنا شده بودم. درخلال رابطه اداری هم ایشان را مردی بسیار روشن، خوش فکر و با تجربه یافتم، و پیدا بود که مسائل استان تحت نظرخود را با دید وسیع و عملی نگریسته و نسبت به عمران و آبادانی شهرهای فارس ابراز علاقه زیادی می کنند.

ایشان درمذاکره ای که با مامورین اعزامی ما برای تنظیم و تهیه مقدمات اجرای آزمایش این برنامه درآن استان داشتند، باعلاقه مندی بسیار راهنمائی های جالبی نیز نمودند. طبق برنامه تنظیمی مشترک، رؤسای انجمن های شهر و شهرداران شهرهای فارس به شیراز دعوت شدند. مدیرکل شهرداری های وزارت کشور، به اتفاق من و همکارانم، و نمایندگان مهندس مشاور آن منطقه (لیچفیلد) نیز به شیراز عزیمت کردیم. از دفتر امور اجتماعی و شهرسازی هم افرادی برای ماشین نویسی و شماره گذاری و بایگانی نامه ها و قراردادها آمدند تا تمام دستورات کتبی ما درمحل به مهندس مشاور ابلاغ شود و رونوشت آنها نیز به شهرداری ها و استانداری، وزارت کشور و اداره دارائی درهمان جا ماشین و شماره شده و تحویل گردد تا پس از مراجعت به تهران دیگرکاری دراین زمینه ها به جز تعقیب جریان امور نداشته باشیم.

مسافرت به خوبی انجام گرفت و پس از مراجعت برنامه عمرانی شهرداری های استان فارس برای چهارسال مانده از برنامه عمرانی هفت ساله دوم کاملا مشخص و بودجه لازم برای اجرای آن معین شده بود. از آن پس مراجعه و مکاتبه و جّر و بحث با شهرداری های آن استان از میان رفت و وظیفه ما تعقیب مداوم کار از طرف واحدهای اجرائی، و مهندس مشاور در انجام مطالعات و شروع اجرای کارها و نظارت برفعالیت پیمانکاران درحسن انجام کار و حفظ ضرب الاجل ها بود و بس.

درخلال ده ماهی که از این جریان گذشت عین این اقدامات را درکلیه استان های کشور تکرار کردیم و درنتیجه برنامه شهرسازی درکلیه شهرداری های کشور مسجل گردید.

امّا این تغییر سیاست و رویه برنامه ریزی چندان راحت و بی مشکل هم نبود. تعداد زیادی از شهردارها، از این که قسمت قابل ملاحظه ای از درآمدشان برای مدت چهارسال از اختیارشان خارج شده و صرف کارهائی می شد که اگرچه اساسی و ضروری بود ولی چون به سرعت به مرحله انجام نمی رسید مردم شهر را خوشحال و مرهون خدمات آنها نمی کرد، خوشحال نبودند. چه بسا تاریخ به راه افتادن برق و یا لوله کشی و غیره به دوره شهرداران خوش اقبال بعدی می افتاد. اگر این اعتبارات هم چنان دراختیار شهرداری ها قرار می داشت، چنان که قبلا این طور بود، شهردارها می توانستند علاوه بر راضی کردن موقت مردم با چندگل کاری و بنای حوض و فواره، که با هزینه کم و در مدت کوتاه، به انجام می رسید، یک یا چندخیابان را هم که مورد نظر خود و یا بزرگان شهر بود اسفالت نمایند و به این ترتیب به ارزش مستغلات اطراف آن بیافزایند. استدلال هم این بود که اگر شهرصاحب لوله کشی و برق نشود اشکالی ندارد، قرن ها فاقد آن بوده اند، مردم می توانند چند سالی بیشتر هم صبرکنند. روی این نظر، باوجود این که قراردادشان با سازمان برنامه چهارمیخه شده بود و عدول از آن امکان ناپذیر بود، گاه به گاه کوشش می شد که با ایجاد اشکالات متعدد اجرای کارهای ساختمانی را کند و یا متوقف نمایند و مسئولیت ناراحتی ها و شکایات ناشیه از آن را به گردن سازمان برنامه بیاندازند و به این ترتیب، سازمان برنامه را تخطئه کنند. به خاطر دارم که یکی از پیمانکاران اسفالت یکی از شهرهای مهم شمالی که اجرای کارهایش مدتی دچار تاخیر و موجب شکایت مردم و نماینده مجلس آنها شده بود، پس از آن که ازطرف امور اجتماعی و شهرسازی چندین بار مورد ایراد و بالاخره مورد تهدید قرارگرفت که از او خلع ید شده و کار به پیمانکار دیگری واگذار خواهد شد، نزد رئیس قسمت شهرسازی منطقه شمالی ما رفته و محرمانه و با یک دنیا استدعا از این که جائی بازگو نشود اظهار کرده بود که شهردار برای خود و هم چنین برای استاندار از او توقعات مالی دارد که او از عهده آن برنمی آید، و با وجود آن که تاکنون مبالغی به او پرداخته است ولی شهردار انتظار دارد از هرپرداختی که سازمان برنامه بابت صورت حساب های پیمانکارمی کند چند درصدی به او پرداخت شود. چون پیمانکار مزبور برای موفقیت درمناقصه کمترین رقم را پیشنهاد کرده بود، دیگر محلی برای این گونه پرداخت ها را به شهردار نداشت و رفته رفته این کار برای او زیان آور شده بود. برای اثبات مدعای خود اظهار کرده بود هروقت کامیون های خودرا برای آوردن شن به خارج شهر می فرستد، شهردار راه کامیون ها را به علت این که خیابان های مسیر دردست تعمیر هستند، و یا معاذیر دیگر، می بندد و کامیون ها را مجبور می کند که شهر را دور زده و با افزایش مسافت و تاخیرات حاصله هزینه های پیمانکار را، از قبیل سوخت و اجاره کامیون ها و دستمزد کارگران، افزایش داده و او را متضرر می کند. دربعضی روزها هم اصلا ورود کامیون ها را به شهر قدغن می نماید. همکاران من از او پرسیده بودند آیا حاضر است که موضوع درخواست رشوه را ثابت نماید و او با کمال میل آن را قبول کرده بود. موضوع به من گزارش داده شد و اظهار شد که پیمانکار حاضر است یکی دونفر ازکارمندان سازمان برنامه را به عنوان کارکنان اداری شرکت خود درتهران همراه به آن شهر ببرد و درحضور آنها پول را به شهردار بپردازد. من موضوع را به آقای مهندس هدایت وزیرمشاور و مدیرعامل وقت سازمان گزارش دادم و کسب اجازه کردم. ایشان هم موضوع را دریکی از شرفیابی ها به اعلیحضرت گزارش کرد. چون مسئله شکایت از تاخیرات سازمان برنامه درجرائد به سرحد مبالغه رسیده بود، اجازه داده شد که این کار با همکاری و نظارت مامورین انتظامی انجام گردد. دریک روز معین، با اطلاع به شهردار که وجوهات موردنظرش از تهران آورده خواهد شد، پیمانکار یکی از کارمندان امور اجتماعی و یک نفر از مامورین انتظامی را به عنوان کارمندان خود به آن شهر می برد. ضمنا به کارمندان پیمانکار درمحل هم دستور داده می شود که دو اطاق متصل به هم در مهمانخانه آن شهر برای مسافرین اجاره نمایند سپس باهمکاری مقامات انتظامی شماره اسکناس های پنجاه هزار ریالی، که آن موقع پول کمی نبود، یادداشت می شود و همراه با یک جعبه مشروب مورد علاقه شهردار به عنوان هدیه در روز موعود به آن شهر برده می شود. برای این که مذاکرات درمحلی دور از سایر مشتریان صورت بگیرد شام دراتاق هتل پیمانکار صرف می شود. دونفر ازماموران انتظامی دیگر هم پشت دراطاق پهلو به استراق سمع می نشینند. پس از صرف شام پیمانکار پاکت پول شماره گزاری شده و صندوق مشروب را به شهردار می دهد. شهردار ضمن اظهار این که همه این پول ها برای او نیست و بلکه استاندار است که سهم بزرگتر را می خواهد و اصرار دارد که پیمانکار تحت فشار قرارگیرد پول را قبول می کند، منتها به این شرط که پرداخت های بعدی سریع تر و بیشتر باشد. درآن لحظه ماموران انتظامی از پشت در اطاق بیرون آمده و همراه با ماموری که به عنوان کارمند پیمانکار مشغول صرف شام با شهردار بود اورا دستگیر می کنند.

این اقدام موجب شد که شهردار تحت پیگرد و محاکمه قرار گیرد و استاندار هم پس از جریان محاکمه و اظهارات شهردار از کار برکنارشد. مورد دیگر این بود که درجریان مسافرت وعقد قراردادها با شهرداری های خوزستان یکی از شهرداری ها به هیچ وجه حاضر برای عقد قرارداد نبود و می گفت شهر او باوجود آن که از تمام وسائل زندگی اولیه شهری محروم است به هیچ طرح آبادانی احتیاج ندارد. سازمان برنامه هم نمی توانست اورا مجبور به قبول تعهدی برای کارهای عمرانی بنماید. بالاخره پس از اندرزهای استاندار و اصرار مدیرکل شهرداری های وزارت کشور شهردارحاضرشد که ده درصد از درآمد خودرا برای طرح های عمرانی تعهد نماید. هرچه به او گفته می شد که ده درصد درآمد آن شهر مبلغ ناچیزی است و سازمان برنامه هم قانونا بیش از آن ده درصد نمی تواند کمک بلاعوض بنماید و با این مبلغ اجرای یک کار اساسی امکان ندارد این حرف در شهردار تاثیر نمی کرد و حاضر نبود که قبول کند طبق برنامه 50-50 هرچه بیشتر پول از درآمد خود را تعهد کند به همان نسبت نیز پول بیشتری به عنوان کمک بلاعوض از طرف سازمان برنامه دریافت خواهد کرد و درنتیجه کارهای بیشتری درشهرش انجام خواهدشد. شهردار گفت با همان ده درصد وجوه خود و ده درصد کمک سازمان برنامه می شود چند خیابان را اسفالت نمود. مهندس مشاورگفت به علت دوری آن شهر از سایر نقاط جمعیت و کوچک بودن کار هیچ پیمانکار صاحب صلاحیت و قابل اطمینان حاضر به قبول این کار نخواهد شد و درنتیجه هرشرکتی که برای این کار دعوت شود با نرخ هائی بیش از نرخ سایر شهرهای بزرگ پیشنهاد خواهد داد. نتیجتا با پولی که شهرداری و سازمان برنامه بدهند فقط یک خیابان اصلی ممکن است اسفالت شود و آن هم خیابانی است که خانه شهردار درآن قراردارد. من ادامه مذاکرات درباره قرارداد را استثنائا به بعد از رسیدگی مجدد درتهران موکول کردم. روز بعد ازطریق استاندار درشهرمزبور شیوع داده شد که مدیر امور اجتماعی و شهرسازی برای یک سخنرانی به میدان آن شهردر مقابل یکی از ادارات دولتی حضور خواهد یافت و من با فرماندار محل و تعدادی از همکارانم درساعت معین به آن شهر، که بیش ازچند ساعتی از اهواز دور نبود، رفتم. مقامات استانداری تعداد نسبتاً کثیری از مردم را برای استماع این سخنرانی جمع کرده بودند. درآن اجتماع ضمن ذکر لزوم کارهائی از قبیل تهیه آب آشامیدنی و لوله کشی که به خصوص از لحاظ شیوع امراض مختلف درآن شهر به هرکار دیگری ارجحیت دارد، اظهار داشتم که شهردار آنها، با خودداری از تخصیص مبالغ بیشتری از عایدات شهر، آنها را از دریافت کمک های بلاعوض بیشتر سازمان برنامه محروم می کند و فقط علاقمند است که مبلغ جزئی از عایدات خود را متعهد شود که آن هم صرف اسفالت خیابان منزل او گردد. ما معتقدیم که شهر به آب آشامیدنی احتیاج بیشتر دارد و رسیدگی های ما هم نشان می دهد که شهرداری می تواند به راحتی مبالغ بیشتری تعهد نماید و همراه با سهم بیشتر سازمان برنامه اجرای طرحی شامل حفر یک چاه عمیق و لوله کشی درخیابان های اصلی و نصب شیرآب درچهار راه ها امکان پذیر است. به امید خداوند، می توان دربرنامه عمرانی بعد، یعنی دو سه سال بعد از اجرای این طرح، این شبکه را توسعه داد و به خانه ها نیز انشعاب داد.

من هنوز از اهواز به تهران نرفته بودم که شهردار با التماس درخواست قرارداد لوله کشی را نمود. یک سال و نیم بعد شهرمزبوردارای آب آشامیدنی شد و چنانچه بعداً شنیدم میزان بیماری های آن شهر نیز به مقدار قابل ملاحظه ای تقلیل یافت.

همان طور که قبلا اشاره کردم، گرفتاری بزرگ این بود که شهردارها علاقمند بودند هرچه کمتر از درآمد خود را بابت طرح های اساسی تعهد نمایند و بقیه پول خود را دراختیار داشته باشند که هر طور میل دارند خرج کنند. ماهم اصرار داشتیم آنها را تشویق کنیم که سهم بیشتری از وصولی های خود را برای اجرای طرح های عمرانی لازم تخصیص بدهند تا ما هم مبالغ بیشتری روی آن بگذاریم تا کارهای اساسی تر به انجام رسد. حدود اعتبارات عمران شهری سازمان برنامه درآن زمان مسئله نبود و هرچه شهرداری ها تعهد می کردند سازمان هم به راحتی می توانست به همان میزان به شهرداری ها کمک کند. مسئله برنامه ریزی و اداری اجرای طرح ها به ترتیبی که ذکر آن رفت حل شده بود، ولی مسئله تاخیر در اجرای طرح ها قابل اجتناب نبود، زیرا علاوه برنداشتن نقشه شهرها، که برای تهیه نقشه اجرائی طرح ها و گذاردن مناقصه و سفارش اجناس ضرورت خاص داشت، متاسفانه وسائل مورد نیاز از قبیل لوله های چدنی، تیرچراغ (که برای رعایت ارزانی و محدودیت بودجه شهرداری ها بعضا از تیرهای چوبی وارداتی خاص استفاده می شد)، ژنراتور برق، کابل، تلمبه و غیره، همه باید به خارج سفارش داده می شد و ورود آنها ماه ها طول می کشید. علاوه براین، ترخیص آنها از گمرکات و بنادر نامجهز و رسیدن سالم آنها به محل کار و سفارش مجدد وسائل ناقص و معیوب خود مشکلات دیگری را باعث می شد. درمقابل، اقدامی که باعث خرسندی شد این بود که وقتی ما برنامه عمرانی تمام شهرها را پس از مسافرت های عقد قرارداد تهیه کردیم، به طور روشن دانستیم که چقدر لوله آب، چقدرکابل، چقدر تیرچراغ چند موتور و ژنراتور برق چند تلمبه برقی و غیره و باچه مشخصاتی برای تمام برنامه مزبور احتیاج داریم. درنتیجه می توانستیم از طریق مناقصه های بین المللی و حجم بیشتر سفارشات قیمت های ارزان تری به دست آوریم. متاسفانه این قسمت در برنامه هفت ساله دوم به علت ضیق وقت انجام نشد، ولی دربرنامه عمرانی 5 ساله سوم مورد استفاده قرارگرفت.

بی تجربگی شرکت های کوچک پیمانکاری و کمبود تکنیسین های واجدصلاحیت و مجرب درسطح کشور نیز از مشکلاتی بود که با آن روبرو بودیم. کارهای شهرسازی کارهای نسبتا کوچکی بود که مورد علاقه شرکت های بزرگ پیمانکاری، که آنها هم تعدادشان درآن تاریخ زیاد نبود، قرار نمی گرفت. شرکت های کوچک هم اکثرا فاقد ماشین آلات لازم، کادرمجهز، و تجربه کار بودند. این اشکالات موضوع نظارت فنی سازمان برنامه را درحین اجرای کارخیلی مشکل می کرد. معهذا باهمه این احوال درخاتمه برنامه هفت ساله دوم در بیش از یکصد و شصت شهر بزرگ و کوچک کارخانه و شبکه برق ایجاد و یا توسعه داده شد، دربیش از یک صد و هشتاد شهر کوچک و بزرگ لوله کشی آب آشامیدنی احداث شد. بسته به حدود اعتبارات، در برخی از شهرها لوله کشی و انشعاب آن به خانه ها هم رسید. دربعضی به حفر چاه عمیق و لوله کشی درخیابان های اصلی و نصب شیر آب اکتفا شد.دریک صدو ده شهرخیابان های اصلی، بعضاً همراه با تعدادی خیابان فرعی، اسفالت شدند. نزدیک به دوهزار مدرسه (اعم از ابتدائی، متوسطه و یا روستائی) احداث شد و تعدادی بیمارستان بزرگ همراه با تعداد قابل ملاحظه ای درمانگاه درسطح کشور ساخته و تجهیز شدند و یا گسترش یافتند. برنامه ریشه کنی مالاریا تقریبا به صورت کامل به مرحله اجرا رسید.

درسال های 38 و 39 سرعت انجام کارها و تحویل کارهای عمرانی به صاحبان اصلی، یعنی کارهای شهری به شهرداری ها، ساختمان ها و کارهای فرهنگی و بهداشتی به وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش و علوم و آموزش عالی بعدی) و وزارت بهداری به حدی رسیده بودکه امور اجتماعی وشهرسازی تحویل آنها را هرچند هفته یا ماه عقب و جلو میکرد تا خبر افتتاح ده یا بیست طرح درتاریخ هائی که جنبه ملی داشت، از قبیل اعیاد نوروز، قربان، غدیر و یا چهارم آبان، اعلام و به مردم مژده داه شود. اکثر طرح های عمرانی سازمان برنامه درزمینه های کشاورزی، صنایع و ارتباطات طرح های عظیم و وسیعی بودند که اجرای آنها احتیاج بیشتری به زمان داشت و درنتیجه مغرضین و منقدین سازمان برنامه، که تعداد آنها هم کم نبود، یا افرادی که چندان از اشکالات و موانع کارها مطلع نبودند، دائماً سازمان را به کندی و سستی درانجام کارها متهم می کردند. لهذا، با تغییر رویه سیاست برنامه ریزی و درنتیجه تسریع اجرای طرح های شهرسازی و بهداشت و آموزش، و پخش خبر انجام و تحویل آنان درهرچندماه، موجب شد انتقادها و ایرادات شماری از مردم و جرائد تخفیف یابد وصبر و امید و اعتماد آنان نسبت به اجرای سایر طرح های بزرگ و دراز مدت سازمان برنامه بیشتر شود.

من در چند خاطره جالب دوره خدمتم در امور اجتماعی و شهرسازی شاهد و ناظر حس وظیفه شناسی، علاقمندی، غرور درکار، خوش بینی و ذوق و شوق فوق العاده و درستی و امانت و لیاقت کارمندان امور اجتماعی و شهرسازی، که واحدشان تا چندسال پیش غیرقابل اصلاح و به چاه ویل سازمان برنامه معروف شده بود، بودم. آن ایام را از شیرین ترین و پُر ثمر ترین و هیجان انگیزترین دوران خدمتم در سطوح مختلف دولت می دانم. از آن ایام هنوز چندخاطره دیگر به یادم هست که شاید اظهار آن جالب باشد.

مسافرت های اولیه من به استان ها برای تنظیم برنامه شهرسازی در چهارسال آخر برنامه عمرانی هفت ساله دوم جمعا حدود نه ماه به طول انجامید. این مسافرت ها برحسب مورد با اتومبیل، هواپیما و ترن انجام می گرفت، ولی درچند مورد حتی از اتومبیل زره پوش و شتر نیز استفاده شد. متاسفانه برنامه مسافرت ها با فصول مناسب سال لزوما انطباق نداشت. مثلاً، موقعی که به فرمانداری مستقل بندرعباس، که بعدها به استانداری تبدیل شد، رفتیم وسط تابستان بود. البته دراین مسافرت ها اغلب شهرها دارای مهمانخانه و مسافرخانه مناسب نبودند و درآن صورت من و یکی دونفر از همراهان را، که گاه تعداد آنها به بیست وچند نفر می رسید، درمنزل استاندار یا شهردار محل جا می دادند. دربندرعباس، برای این که تابستان را تحمل کنیم، تمام اعضای هیئت و مقامات محلی دورمیز بزرگی با زیرپیراهن و شلوار پیژامه می نشستیم و زیرمیز زیرپای هرکدام یک لگن آب سرد با چند قطعه یخ گذارده می شد که پاهای بدون جوراب را درآن نگاه می داشتیم و مرتباً لیوان های آب لیمو و نمک به جای چای صرف می شد. عصر هم که آفتاب می رفت همگی درحوض وسیع ولی کم عمق و کاشی کاری شده فرمانداری با لباس شنا می نشستیم به طوری که نیمی از بدن از آب بیرون بود و به همان ترتیب مذاکرات مربوط به طرح ها و قراردادهای شهرداری ها را ادامه می دادیم. کارمندان دفتری هم نامه ها و اسناد و قراردادهای مربوط را پس از ماشین شدن همان جا برای ما می آوردند که امضاء کنیم. منظره بسیار خنده آوری بود، ولی کار قطع نمی شد و طبق برنامه به انجام می رسید.

درکردستان استاندار، به علت اتفاقاتی که در چند روز قبل از مسافرت ما در راه ها اتفاق افتاده بود، اجازه نمی داد به علت نا امنی از سنندج به طرف سردشت و مهاباد برویم. ماهم نمی خواستیم بدون انجام تمام برنامه مسافرت به تهران مراجعت کرده و یا روزهای نامشخصی را در سنندج معطل بمانیم. به اصرار زیاد با چند اتومبیل حرکت کردیم. در یک قسمت از راه از طرف ارتش یک اسکورت نظامی همراه ما شد و مرا در یک زرهپوش که پیشاپیش کاروان حرکت می کردجا دادند. البته اظهارات افسری که مامور بدرقه و حفاظت ما بود و در زره پوش پهلوی من نشسته بود چندان آرامش بخش نبود. در سرپیچ گردنه ای که از آن می گذشتیم اظهار داشت که چند روز پیش سارقین عراقی به یک اتومبیل حمله برده و رئیس اداره فرهنگ محل را به قتل رساندند. درسرپیچ دیگر می گفت ماه گذشته در اثر حمله راهزنان عراقی به یک اتوبوس چند نفرمجروح و یکی دونفر کُشته شدند. البته، طبق اظهار او، با همکاری چریک های کرد ایرانی مقامات انتظامی ایران در دستگیری و قلع و قمع راهزنان مزبور به موفقیت های شایانی دست یافته بودند. در سردشت اعضای گروه ما را درمنازل سرشناسان شهرمنزل دادند. اقامتگاه من درمنزل شهردار تعیین شده بود. شب ها روی زمین هرچند نفر در یک اطاق خوابیده و غذا را هم روی زمین بدون کارد و چنگال و با دست می خوردیم. جالب آن که مهمانداران با همان دست هائی که با آنها مشغول صرف غذا بودند از روی مهمان نوازی مرتبا به شقاب های ما را پُر از پلو و خورش می کردند.

یک بار، هنگامی که قافله اتومبیل های ما از زاهدان به طرف کرمان در حرکت بود، اتفاقی رخ داد که اکنون که حدود سی و چند سال از آن می گذرد به نظر بسیار خنده آور می رسد. حادثه آن روز برای من بسیار ناراحت کننده و فراموش نشدنی و اسباب خجلت شد. در آن ایام اکثر جاده ها، به خصوص درنقاط دور دست از قبیل کرمان و بلوچستان، اسفالت نشده بود، و مسافرت با اتومبیل درجاده های خاکی و خشک دشت های جنوب شرقی ایران بی اندازه مشکل و ناراحت کننده بود. اتومبیل ها باید صدها متر ازهم فاصله می گرفتند، والاّ گرد و خاک اتومبیل جلو سرنشینان اتومبیل عقبی را دچار خفقان می کرد. خاصه آن که درآن منطقه، به علت گرمای فوق العاده در ایام تابستان، پنجره های اتومبیل را نیز ممکن نبود بالا کشید. من و یک نفر مهندس امریکائی بنام هیل، که پیرمرد بسیار شریف باتجربه و در کارخود بسیارمطلع بود، در اتومبیل جلو نشسته بودیم. مشارالیه کارمند بانک جهانی بود و به عنوان رئیس دفتر فنی امور اجتماعی و شهرسازی سازمان برنامه خدمت می کرد. این شخص و همکاران زیرنظرش در دفتر فنی ما مسئول رسیدگی به نقشه های محاسبات و پیشنهادات و کلیه مسائل مربوط به مهندسین مشاور خارجی بودند، و در ضمن به کار نظارت فنی پیمانکاران طرح های ساختمانی نیز نظارت عالیه داشتند. دراکثر نواحی ایران به خصوص درمناطق جنوب شرقی دربیابان ها آثار زیادی از آب بریدگی و سیل هائی دیده می شد که در اثر رگبارهای شدیدغفلتا از دامنه کوه ها، که اکثرا سنگی بودند، به طرف دشت های زیردست سرازیرشده و پس ازچند روز هم فروکش کرده وخشک می شدند. درجاهائی که مسیل ها،، جاده ها را قطع می کردند، عبور از آنها حتی هنگام خشکی هم سخت بود، زیرا جاده پُراز سنگ و سنگپاره های بزرگ و کوچک می شد که از دامنه کوه ها با سیل آمده بود.

قافله ما مرکب از چهار اتومبیل بود که هرکدام به علت گرد و خاک زیاد حدود یک کیلومتر از هم فاصله گرفته بودند. حدود بیست کیلومتر قبل از شهر بم اتومبیل ما به یکی از این مسیل ها رسید. معلوم بود یکی دو شب قبل رگبار تندی باریده که هنوز مقدار زیادی از آب آن درمسیل مشاهده می شد. عمق این آب بریدگی چندان زیاد به نظر نمی رسید و راننده ما سعی کرد با احتیاط از قسمتی از آن که آب کمتر به نظر می رسید عبور کند. متاسفانه در وسط آب بریدگی، که حدود بیست یا سی متر عرض داشت، چرخ های اتومبیل درگودالی که زیر آب بود فرورفت. آب به داخل اتومبیل نفوذ کرد و اتومبیل از کار افتاد. آقای هیل و من تصمیم گرفتیم از اتومبیل پیاده شده به آن سوی آب بریدگی برویم تا شاید اتومبیل سبک تر شده و حرکت کند. به محض بیرون آمدن از اتومبیل پاهای ما تا بالای زانو درآب فرو رفت و ما کیف های چرمی خود را که حاوی اسناد و نقشه ها و مدارک اداری بود با خود برداشتیم که در اتومبیل دچار آب دیدگی نشود و به آن طرف مسیل رفتیم. اتومبیل ما روشن نمی شد و پس از چندی چون خبری هم از سایر اتومبیل ها نشد من و آقای هیل کت و شلوارهای خود را که خیس شده بود همراه با جوراب ها روی سنگ ها پهن کردیم تا خشک شود و به راننده گفتیم که ما آهسته آهسته پیاده خواهیم رفت، هروقت که اتومبیل های بعدی رسیدند و به کمک آنها اتومبیل ما هم حرکت داده شد، کت و شلوارها را برداشته و به ما برسند. آقای هیل و من کیف به دست با کلاه حصیری تابستانه و فقط با زیر پیراهن و زیر شلوار و کفش به راه افتادیم. درجلو به فاصله سیصد یا چهارصد متر تپه کوتاهی مشاهده می شد که جاده آن را دور می زد و امتداد بقیه جاده دیده نمی شد. همین که ما تپه جلو را دور زدیم، ناگهان مواجه با یک قهوه خانه و چند خانه دهقانی و چند درخت مریض و پریشان حال شدیم که کنار آنها هفت یا هشت اتومبیل و جیپ نظامی توقف کرده و حدود بیست یا سی نفر اشخاص ملبس به کت و کراوات و یکی دونفر افسر شهربانی و ژاندارمری روی صندلی ها و نیمکت های قهوه خانه نشسته بودند. ظاهراً چنین به نظرمی رسد که منظور از این گردهم آئی احتمالا بدرقه و یا استقبال رسمی کسی هست. آنها که ما را بدین وضع و قیافه دیدند هم متعجب شده بودند و هم خنده شان گرفته بود. افسری که بعدا معلوم شد رئیس گروهان ژاندارمری محل است آهسته به جلو آمد و ما را به دقت ورانداز کرد و پرسید با پای پیاده آن هم با آن قیافه از کجا می آئیم. به او گفتم از زاهدان می آئیم و اتومبیل ما دریکی دوکیلومتری آن جا درمسیل مانده است ومنتظریم که به ما برسد و لباس های ما را هم که خیس شده با خود بیاورد. رفته رفته افراد دیگر از روی کنجکاوی دور ما جمع شدند و یکی از آنها که بعداً روشن شد شهرداربم است پرسید آیا اتومبیل های دیگری را در راه دیده ایم. گفتیم فقط اتومبیل های ما درجاده بودند و اتومبیل دیگری نبود، والاّ برای کمک به ما توقف می کردند. یکی از آنها گفت ما این جا به استقبال هیئت اعزامی سازمان برنامه آمده ایم. آیا اطلاعی از آنها و این که آیا از زاهدان حرکت کرده اند داریم یا خیر؟ دراین جا، با یک دنیا خجالت، گفتم ما همان هیئت هستیم و سپس خودم را معرفی کردم. منظره حیرت آمیخته به خنده همگی و ندانستن این که چه نوع رفتاری باید دراین گیرو دار بکنند که احساسات ما جریحه دار نشود بسیارجالب بود. جالب تر اینکه بلافاصله شهردار نطقی مبنی برخیرمقدم از جیب خود بیرون آورد و آنرا با صدای بلند و خیلی رسمی قرائت کرد. من هم با همان وضع بی لباسی و کیف به دست ناچار شدم پاسخ خیرمقدم ایشان را داده و از استقبال گرم همه آنها تشکرکنم. سپس همگی برای صرف چای زیر درخت ها نشستیم و جیپ های ژاندارمری هم برای تسریع در رهائی اتومبیل ما از مسیل و کمک به سایر همراهان حرکت کردند. پس از یک ساعت نشستن به آن حالت و صحبت با تمام مقامات اداری آن شهر و استعلام از وضع هوا و محصولات محل و پیشرفت کار هریک از آنها همراهان ما رسیدند و خوشبختانه لباس های خشک شده را همراه آورده بودند. مطمئنا این واقعه روزها نقل مجالس و موجب تفریح اهالی بم شده بود.

دراین جا شرح یک واقعه دیگر را که مبین اختلاف دید و روش کار در سازمان برنامه درمقایسه با برخی از مقامات سایر دستگاه های دولتی آن روز است جالب می دانم.

دریکی از روزها در سال 1339 از کمیسیونی به نام کمیسیون عمران نواحی جنوب و سواحل خلیج فارس نامه ای به سازمان برنامه رسید که طی آن خواسته شده بود که نماینده تام الاختیار سازمان برنامه به منظور اخذ تصمیم درباره تاسیس برق درجزیره قشم ساعت 5 بعدازظهر درکمیسیونی که درنخست وزیری تشکیل می شد شرکت نماید. نامه را آقای مهندس شریف امامی(16)، وزیرصنایع و معادن وقت و رئیس کمیسیون مزبور، امضا کرده بودند. وظایف کمیسیون مزبور عمدتا کارهائی از قبیل تامین برق و حفرچاه آب و سایرکارهای عمرانی کوچک در قراء و قصبات نواحی ساحلی بود که دولت از محل اعتبارات خود انجام می داد. آقای ابتهاج درحاشیه آن نامه مرا مامور شرکت درکمیسیون مزبور نمودند. من حسب عادت همیشگی درست پنج دقیقه قبل از ساعت پنج وارد نخست وزیری شدم و از پیشخدمت های سرسرا پرسیدم محل کمیسیون کجا است و زحمت کشیده حضور مرا به اطلاع جناب آقای شریف امامی برسانند. پیشخدمت ها گفتند که جلسه در اتاق هیئت دولت تشکیل شده است و مرا به اطاقی درطبقه فوقانی که دو سه کارمند پشت میزهایشان نشسته و مشغول به صرف چای و کشیدن سیگار و صحبت بودند هدایت کردند. من خود را به یکی از کارمندان معرفی کردم و اظهار داشتم که سروقت برای شرکت درکمیسیون مزبور آمده ام و خواهشمندم آمادگی مرا به اطلاع جناب آقای شریف امامی برسانند. کارمند مزبور با کمال آرامی و بی تفاوتی، ضمن نوشیدن چای قند پهلوی خود، اظهار داشت عجله ای نیست، آقایان مشغول مذاکره هستند، بهتر است بنشینید هروقت لازم باشد شما را صدا خواهند کرد. گفتم لااقل حضور مرا به اطلاع ایشان برسانید که تصور نکنند تاخیرکرده ام. باز با آرامش کاملی اظهار داشت پیشخدمت ها اطلاع خواهند داد. برای من که عادت کرده بودم تمام ملاقات ها و جلسات سروقت شروع شود، این تاخیر، باتوجه به این که همان روز ساعت 5/6 بعد از ظهر جلسه دیگری در دفتر خود ترتیب داده بودم، نگران کننده بود. با بی صبری 15 دقیقه منتظر نشستم خبری نشد. مجددا به کارمند مزبور گفتم به آقای وزیر اطلاع دهید ساعت پنج و پانزده دقیقه است و من باید برای شرکت در جلسه دیگری به سازمان برنامه مراجعت کنم. باز اعتنائی نکرد و گفت عجله بی جا نکنید، خودشان هروقت مناسب بود خبر خواهند کرد. ده دقیقه دیگر صبرکردم باز خبری نشد. این بار از جا برخواسته کیفم را برداشتم و با لحن تندی گفتم من 25 دقیقه صبرکرده ام و به ناچار باید به سازمان برنامه مراجعت کنم، به آقای وزیر عرض کنید اگر لازم دیدند وقت دیگری را که مشغولیت کمترداشته باشند تعیین کنند خدمت خواهم رسید واز پله ها سرازیرشدم. کارمند مزبور که معلوم بود چنین واقعه ای برایش تازگی داشت هراسان و با عجله و جلوتر از من از پله ها پائین دوید و ضمن راه خواهش می کرد چند ثانیه ای در سرسرا صبر کنم، تا از آقایان کسب تکلیف کند. قبل از آن که پایم به پله آخر برسد، دراطاق هیئت دولت باز شد و کارمند مزبور گفت فرمودند بفرمائید. در اتاق هیئت دولت 5 نفر از وزرای عضو کمیسیون نشسته بودند. درصدر جلسه آقای شریف امامی نشسته بود و اطراف ایشان تیمسار ضرغام(17) وزیر گمرکات و سه نفر وزرای کشاورزی، کشور و راه، که اگر حافظه ام درست باشد تیمسار انصاری (18)، آقای جلالی(19) و تیمسار اخوی(20) بودند، قرار داشتند. بلافاصله آقای شریف امامی شروع به صحبت کردند و گفتند برای دولت ایران خجالت آور است که کشتی های خارجی که شب ها از تنگه هرمز عبورمی کنند آن طرف خلیج که عرب نشین است غرق نور باشد و طرف ایران در تاریکی محض. لهذا کمیسیون عمران سواحل جنوب درنظر دارد در جزیره قشم یک موتور برق پنجاه کیلو واتی نصب و با برپا ساختن چند عدد تیر و نصب تعدادی چراغ روشنائی جزیره را تامین کند. پرسیدم از سازمان برنامه چه می خواهید. اظهار داشتند کمیسیون هزینه این کار را 5 میلیون ریال برآورد کرده که نصف آن را کمیسیون عمران تقبل خواهد کرد و نصف دیگر را می خواهند سازمان برنامه تامین و برای اجرای فوری کار در اختیار کمیسیون مزبور بگذارد.

به آقای وزیر یادآورشدم که استفاده از اعتبارات عمرانی سازمان برنامه منوط به انطباق موارد هزینه با مصوبات قانون برنامه عمرانی هفت ساله دوم و اخذ مجوزهائی از مراجع قانونی سازمان برنامه است. لهذا پرداخت هرگونه وجهی به ترتیبی که آقایان ذکر کردند برای سازمان برنامه امکان ناپذیر است. با تلخی و عصبانیت پرسیدند چرا؟ سایر اعضای کمیسیون هم با نگاه های سرد و قیافه های درهم به من چشم دوخته و از این که یک جوانک سازمان برنامه ای درمقابل پنج وزیر مملکت نشسته و بگو مگو می کند به وضوح ناراحت بودند. توضیح دادم اعتبارات شهرسازی سازمان برنامه طبق قانون برنامه تحت شرایطی قابل مصرف می باشد که عبارتنداز:

1- محل اجرای کار رسما یک شهرداری باشد.

2- طرح پیشنهادی شهرداری از لحاظ اولویت احتیاجات آن شهر مورد تایید باشد.

3- طرح مزبور پس از بررسی و تهیه نقشه های اولیه و برآورد کلی هزینه مورد تایید شهرداری و سازمان برنامه قرار گیرد.

4- پس از تهیه نقشه های قطعی و اساسی و تایید دفتر فنی سازمان و تعیین رقم قطعی طرح با شهرداری قرارداد بسته شود و نحوه پرداخت تعیین گردد.

5- پس از تمام این اقدامات کار به مناقصه گذارده شده و اجرای کار به پیمانکار محوّل گردد.

بنابراین درجزیره قشم که شهرداری ندارد و جمعیت قلیل و اقتصاد بدوی آن وجود یک شهرداری را هم ایجاب نمی نماید، اجرای چنین طرحی با استفاده از اعتبارات شهرسازی منع قانونی دارد. مضافا این که اگر هم امکان داشت تهیه آب مشروب برای ساکنین معدود قشم و تامین بهداشت و رفاه آنان به مراتب از ایجاد برق که صرفا جنبه خودنمائی داشته و برای آنست که کشتی های خارجی از دور ساحل ایران را نورانی ببینند ارجحیت دارد. اعضای کمیسیون برآشفتند و گفتند همین هفته وزارت کشور تصویب نامه ای به هیئت دولت تسلیم خواهد کرد و در جزیره قشم شهرداری تاسیس خواهد نمود و ضمنا دومیلیون و پانصد هزار ریالی را که کمیسیون مزبور در اختیار دارد، به عنوان پنجاه درصد سهم شهرداری به میان خواهد گذارد تا بدین ترتیب ایرادات سازمان برنامه مرتفع شود. لذا سازمان لازم است بلافاصله پنجاه درصد سهم خود را به کمیسیون عمران بپردازد تا اقدامات مربوط به ایجاد برق در قشم آغاز شود. درجواب گفتم ایرادات قانونی هنوز باقی است زیرا قانون معین کرده است که سازمان برنامه رأسا مسئولیت انجام این کارها را دارد و نه از طریق دستگاه دیگر و آن اقدامات نیز باید براساس مطالعه انجام پذیرد تا کار صحیحاً انجام شود. سپهبد ضرغام به اتفاق سایرین به سازمان برنامه حمله کردند که این مطالعه بازی و مهندس مشاور بازی چیزی جز اتلاف وقت و حرام کردن پول نیست، و اضافه کردند که طرز عمل ضربتی اینست که یک موتور برق را فرستاد از بازار خریداری کرد، آن را سوار یک کامیون نمود و به همراه یک شاگرد شوفر و یک مکانیک به محل اعزام کرد تا در قشم نصب شود. این کار احتیاجی به این همه تشریفات ندارد. پرسیدم موتور برق آیا احتیاج به تیرهای چراغ و سیم کشی ندارد تا نور مورد نظر آقایان را برای کشتی های شب رو تامین نماید. آیا نقشه ای از دهکده قشم امروز و شهرداری تصنعی فردای آقایان در اختیار هست که طبق آن بدانند چقدر کابل و چند تیر برق برای این کار لازم است؟ آقای شریف امامی از وزیرکشور پرسیدند که آیا نقشه دهکده مزبور در دست است؟ جواب داده شد خیر. سپس از تیمسار سپهبد ضرغام پرسیدند که آیا اداره گمرکی در آن جا هست که نقشه آن جا را داشته باشد. تیمسار ضرغام گفتند درقشم اداره گمرک نیست، ولی خود ایشان دوسال قبل سفر چند ساعته ای به آن جا کرده اند و هم امشب خواهند توانست از روی حافظه نقشه دهکده قشم را ترسیم نمایند. به محض شنیدن این حرف من از جای خود بلند شدم و گفتم جناب آقای شریف امامی سازمان برنامه متاسفانه برای تاسیس شبکه برق که مشخصات آن را طبق نقشه ای که امشب جناب وزیرگمرکات از روی حافظه، آن هم مربوط به سفر دوسال پیش خود، تهیه می نمایند و موتوربرقی که یک شاگرد شوفر آن را نصب خواهد کرد نمی تواند وجهی به پردازد و از انجام این خواسته معاف است و ازجلسه خارج شدم. موضوع را روز بعد به آقای ابتهاج گزارش دادم. آقای ابتهاج اقدام مرا کاملا تایید کرد. یک ماه بعد وزارت کشور دهکده قشم را تبدیل به شهرداری کرد و کمیسیون عمران سواحل جنوب نیز یک طغری چک به مبلغ دومیلیون و پانصدهزار ریال به سازمان پرداخت تا سازمان رأسا کار را انجام دهد. شش ماه بعد از آن جریان تاسیسات برق کوچکی درقشم دایر گردید. البته حفر یک چاه آب و نصب چند شیر آب به عقیده من به مراتب برای اهالی آن جزیره ضروری تر بود.

سازمان برنامه پس از ابتهاج

درخلال دورانی که من در امور اجتماعی و شهرسازی خدمت می کردم آقای ابتهاج از کار برکنارشد. به عقیده من برکناری ایشان نه تنها برای سازمان برنامه بلکه برای پیشرفت و توسعه برنامه های آبادانی کشور ضایعه بزرگی بود. ولی خوشبختانه به جای ایشان کسی منصوب شدکه چندین سال به عنوان قائم مقام مدیرعامل در سازمان برنامه خدمت کرده و به جزئیات کارهای آن آشنا بود. مضافا آن که مردی بود حلیم و بردبار و تیزهوش و درستکار. آقای مهندس خسرو هدایت نه تنها سوابق و تجربیات زیادی درخدمات سیاسی و دولتی با خود به سازمان برنامه آورده بود بلکه به عنوان همکار آقای ابتهاج با سازمان برنامه و افراد آن نیز کاملا آشنا بود و چون سمت معاونت نخست وزیر را نیز داشت به مسائل سازمان در دولت و مجلس هم آگاهی کامل داشت. به عقیده من اگرچه به اندازه آقای ابتهاج در امورمالی و برنامه ریزی سابقه نداشت ولی عملا مدیر بهتری بود و به خوبی می توانست با ایجاد محیط آرامی درسازمان برنامه از تمام عوامل خلاقه آن در راه پیشرفت کارهای آن استفاده نماید. درضمن با حسن تدبیر وکیاست و سیاستمداری خاص خود قادر بود مخالفت های جناح های مختلف را دردولت ومجلس و جرائد به مقیاس قابل ملاحظه ای کاهش دهد. به آقای خسرو هدایت علاوه برعنوان مدیرعامل سازمان برنامه سمت وزیرمشاور هم داده شد که سازمان برنامه بیشتر ازسابق در مسیرجریان امور دولت قرار گیرد و هم آهنگی بیشتری از این لحاظ بین آن دو حاصل شود. بین ایشان و من از ابتدای ورودم به سازمان برنامه رابطه دوستانه و احترام آمیز متقابلی برقرار شده بود و من همواره احساس می کردم که نسبت به من با نظر لطف و اعتقاد می نگرند. من هم به ایشان علاقه و احترام خاصی داشتم. ولی رابطه ما درآن دوره زیاد نزدیک نبود، زیرا خشکی ها و یکدندگی های من در کار که ناشی از کمی تجربه اداری بود غالبا با حسن سلوک و اخلاق ملایم و نرمش ایشان در اداره امور و برخورد با مسائل چندان سازگار نبود. درمواردی که طبق معمول آن زمان افرادی توقعات و یا پیشنهاداتی داشتند که من آن را ناصواب و یا خارج از اصول می دانستم بی تامل و با صراحت ولی با کمال ادب از انجام آن عذر می خواستم و معتقد بودم که جواب اشخاص را باید صریح و بی معطلی و با استدلال داد و بی جهت وقت آنها را تلف نکرد. ولی ظاهرا این رویه مقبول عامه نبود و کسانی بودند که ترجیح می دادند جواب مثبت شنیده ودلخوش شوند ولو آن که کارشان انجام نشود. توقعات ناصواب زیادی پیش می آمد که البته ممکن می بود با صحبت و بحث و امروز و فردا کردن و موضوع را به مطالعه و کیمسیون بازی انداختن آن را بدست فراموشی سپرد و از انجام آن خودداری کرد. ولی درآن زمان اعتقاد من این بود که این رویه نادرست و یک نوع بی حقیقتی است و بهتر است انسان با استدلال کامل نادرستی توقعات را توضیح دهد و علل عدم انجام آن خواسته ها را به صراحت به متقاضی گوشزد نماید تا وقت او و ما تلف نشود.

به همین علل رابطه دوستانه و احترام آمیز متقابل من و آقای خسرو هدایت گه گاه به علت مسائلی از این قبیل زیاد نزدیک نبود. به طوری که شنیدم وقتی اظهار داشته بودند فلانی فردی است بسیار لایق و درستکار و مفید، ولی متاسفانه قدری تلخ و زمخت است.

به همین علت نیز اولین استعفای من ازخدمت دولت دراین دوره صورت گرفت، اگرچه ایشان آن را نپذیرفتند. درآن هنگام که قرارداد شهرداری ها همه امضا شده و طبق آن معین شده بود که درچه شهرهائی لوله کشی خواهیم کرد، ما سعی داشتیم مرحله مطالعات و نقشه کشی را به سرعت پشت سرگذارده و مرحله ساختمان را شروع کنیم. درنتیجه لوله کشی تعداد زیادی از شهرها به مرحله مناقصه و اجرا رسیده و قراردادها با پیمانکار بعضی از آنها امضا شده بود. کار برخی دیگر نیز به آن مرحله نزدیک شده بود. مشکل ما دراجرای طرح لوله کشی ها این بود که چون درایران لوله تولید نمی شد به ناچار لوله ها را به خارج سفارش می دادیم. لوله ها بیش از شش یا هفت ماه طول می کشید تا به ایران برسند. مضافا، به علت بدی راه ها و مشکلات حمل و نقل و باراندازی دربنادر و غیره اجبارا لوله های آهنی سفارش داده می شد که در راه صدمه نبینند.از طرف دیگر، برای این که درکار تسریع شده باشد، پیمانکار عملیات حفر چاه و ساختمان برج آب و کندن خیابان ها را شروع می کرد تا لوله ها برسند. ضمنا اگر قرار بود درآن شهر خیابان ها هم اسفالت بشوند برنامه اسفالت به ناچار عقب می افتاد تا لوله ها رسیده و نصب شوند و سپس خیابان ها اسفالت شوند. متاسفانه جدول زمانی بیشتر این برنامه ها، با نهایت دقتی که به کار می رفت، به ناچار اغلب قابل انطباق نبود و فریاد مردم از گرد و خاک و یا گل و لای بلند می شد و حق هم با آنها بود.

دراین گیر و دار رئیس یکی از شرکت های پیمانکاری بزرگ و بسیار متنفذ به اتفاق یکی از مهندسان مشاور بسیار سرشناس ایرانی با مقامات املاک اختصاصی تماس گرفته و مشترکا طرح جالبی را تهیه کردند و با من درمیان گذاردند. هدف طرح این بود که لوله های آب را از بتون، که در آن زمان به آنها “آزبست” اطلاق می شد، درایران بسازند و آن را برای استفاده درلوله کشی شهرها به پیمانکاران ما بفروشند. حسن این طرح این بود که اولا این لوله ها چون در ایران ساخته می شد هر آن که به یکی از آنها آسیب و صدمه ای وارد می شد فورا جانشین آن قابل تحصیل بود و مجبور نبودیم چندین ماه کارها را معطل سفارش به خارج و ورود آن به کشور به نمائیم. مضافا آن که قیمت آنها بسیار از لوله های آهنی خارجی ارزان تر بود. ثالثا صنعت جدیدی به وجود می آمد که موجب اشتغال بیشتر در مملکت وصرفه جوئی در ارز می شد. تفاوت دوام لوله های بتونی با آهنی نیز با توجه به تفاوت قیمت و مدت حمل و هزینه آن مسئله ای چندان به نظر نمی رسید.

این محاسن طرح مزبور بود. ولی مشکلات و معایب آن پیشنهاد نیز درآن تاریخ به خصوص بسیار بود. اول آن که پیشنهادکنندگان زمینی برای احداث کارخانه در اختیار نداشتند و انتظار داشتند مانند بعضی ازصنایع دیگر زمین آن را دولت فراهم کند، که این خودمسئله ای بود که موافقت با آن ماه ها وقت لازم داشت. دوم، اداره املاک و دونفر شرکای دیگر می خواستند سهم مختصری برای ساختمان این کارخانه بگذارند و انتظار داشتند که سازمان برنامه ازمحل اعتبارات خرید لوله های خارجی بقیه هزینه ساختمان کارخانه را به آنها وام بدهد که بعدا، وقتی که کارخانه به مرحله تولید رسید، تدریجا وام مزبور از محل فروش لوله ها به سازمان برنامه مستهلک شود. این یعنی سازمان برنامه تمام کارهای لوله کشی را که در اغلب شهرها شروع شده و خیابان ها کنده شده بودند متوقف نماید و با پیمانکاران وارد مذاکره و مجادله شود که چه مقدار بابت هزینه لوله ها از حساب های آنها کسر و دراختیار آن شرکت تاسیس نیافته بگذارد. سوّم، این پیشنهاد اجرای برنامه لوله کشی را چندین سال، شاید بیش از 4 سال باقیمانده برنامه هفت ساله دوم، معوق نگاه می داشته، در انتظار خرید زمین، ساختن کارخانه، تولید آزمایشی، رفع معایب و اشکالات اولیه تولید و بالاخره تولید درحدّ ظرفیت. در ننیجه سازمان برنامه نمی توانست تعهدات خود را نسبت به شهرداری ها انجام دهد. متاسفانه این پیشنهاد درطی مدت باقیمانده برنامه دوم غیرقابل انجام بود.

من به پیشنهاد دهندگان این مسائل را توضیح دادم و ضمن استقبال از فکر و برنامه آنها متذکر شدم که کار برنامه ریزی لوله کشی ها به حدی جلو رفته است که امکان توقف آن را نداریم و بهتر است آقایان خودشان رأسا به دنبال احداث این کارخانه بروند. هروقت نواقص اولیه ساخت مرتفع ومحصول مرغوبی تولیدشد، سازمان برنامه برای ادامه کارهای خود خریدار عمده محصولات آنان خواهد بود.

درابتدا فکرکردم نظرم را قبول کردند. ولی چند روز بعد آقای هدایت مرا به کمیسیونی دردفتر خود دعوت کردند که دیدم آقایان مزبور نیز درآن جا هستند و این مسئله دوباره عنوان شده است. آقای خسرو هدایت پس از توضیحات آقایان مذکور، که معلوم بود به تفصیل قبلا به اطلاع ایشان رسانیده اند، و ظاهرا هم از مراجع دیگری ایشان را تحت فشار گذارده اند، به من گفتند این طرح که طرح خوبی است. چرا با آن موافق نیستند؟ من ضمن تمجید از طرح و اثرات آن درآینده، اجرای آن را به آن صورت که آقایان می خواستند، و با مشکلات بی حدّی که موجب معطل کردن تمام طرح های لوله کشی و اسفالت شهرها و شکایات مردم می شد، عملی ندانستم و ضمنا، تاسیس یک کارخانه، آن هم با پول ما و با زمین اعطائی دولت، را توسط یک شرکت خصوصی صحیح تلقی نکردم. به خوبی مشهود بود که آقای هدایت نیز مسائل را به همین ترتیب می بیند ولی ظاهرا فشارها و عواملی بودکه ایشان را ناچارمی کرد که به طرفداری از طرح پیشنهادی تظاهر نماید. بالاخره وقتی دیدم که استدلال های من در جلسه اثر زیادی ندارد به آقای هدایت گفتم البته یک راه دیگر برای حل این مسئله و قبول پیشنهادات آقایان موجود است. این مقدمه باعث گشادگی صورت ها شد. سپس ادامه دادم که فردا پیش نویس قرارداد سازمان برنامه با شرکت آقایان را همراه با استعفانامه خود تقدیم ایشان خواهم کرد که لطف فرموده با هردو موافقت و آنها را امضا بفرمایند. سکوت کاملی دراطاق برقرار شد و احساس کردم که آقای هدایت را در موقع بدی قرار داده ام. ایشان با نهایت بزرگواری گفتند بسیار خوب شما بفرمائید به دفترتان تا ببینم چه باید بکنیم. پرسیدم آیا طرح قرارداد راتهیه کنم یا خیر؟ گفتند لازم نیست. گفتم پس تصمیم این جلسه چیست. گفتند آن دیگر مشکل من است، شما بروید به کارهایتان برسید. آن طرح به آن ترتیب تا آخر برنامه هفت ساله دوم اجرا نشد و سازمان برنامه کارش را مانند گذشته ادامه داد. امّا در برنامه 5 ساله سوم همان پیشنهاد دهندگان به ترتیب معقولی با به کارگرفتن منابع مالی خود شرکت مزبور را تاسیس کردند و سازمان برنامه هم در توسعه شبکه های لوله کشی شهرها مشتری عمده آن کارخانه گردید. آقای خسرو هدایت مسئله را با نرمش خاص خودحل کردند و امور اجتماعی را هم از محظور نجات دادند.

داستان تدریس مدیریت به هیئت وزراء

چندی بعد دریکی از روزهای آبان ماه 1338 آقای خسرو هدایت حدود ساعت 11 صبح به من تلفن کردند و اظهارداشتند شما ساعت 5 بعدازظهر به نخست وزیری بیائید تا در جلسه هیئت وزیران حضور پیدا کنید. به تصور این که حتما یکی از طرح های عمرانی شهرها مطرح شده است پرسیدم موضوع چیست تا سوابق و پرونده های مربوط را همراه بیاورم. اظهار داشتند پروندهای لازم نیست، فقط بیائید قدری صحبت کنید. باکمال تعجب پرسیدم راجع به چه موضوعی صحبت کنم. گفتند درباره این که چگونه وزارتخانه ها باید اداره شوند و روش های مدیریت و سیستم های تشکیلاتی جدید چیست. توضیح برایم کافی نبود خواستم بیشترسوال کنم ایشان تلفن را قطع کرده و توضیح بیشتری ندادند. من تمام روز با مقداری نگرانی فکر می کردم که موضوع چه می تواند باشد. رفتن من به هیئت وزیران که درآن موقع از لحاظ من اکثر نزدیک به اتفاقشان جای پدر من بوده و در میان آنها افرادی هم نظیر تیمسار ضرغام وزیر انحصارات و گمرکات مشاهده می شد که چندان اعتقادی نسبت به جوانان آن هم تحصیلکرده خارج نداشتند معمائی شده بود که هرچه فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم. به هرحال ساعت 5 بعد ازظهر طبق دستور به نخست وزیری رفتم وقتی مرا برای حضور در هیئت وزیران صدا کردند مشاهده کردم آقای دکتر اقبال(21) در صدر میز درازی نشسته و وزراء هم گوش تا گوش در دوطرف نشسته و یک صندلی در انتهای میز روبروی آقای نخست وزیر برای من خالی مانده است که آقای نخست وزیر مرا به نشستن روی آن دعوت کردند. همین که نشستم دیدم سکوت کاملی درجلسه حکمفرما است و چشم تمام حاضرین با قیافه هائی اخم آلود و نسبتاً عصبانی به من دوخته شده است. آقای اقبال بدون مقدمه و مثل این که روضه خوانی دعوت شده است که روضه بخواند گفتند، “بفرمائید”. احساس من این بود که هرطور شده باید بهانه ای به دست حضار نداده و به هرنحو که ممکن است خود را از این جلسه که احتمالا عواقب بدی برای من خواهد داشت نجات دهم. مطمئن بودم که غرور آقایان اجازه نمی دهد که مرا معلم خود فرض کرده و اظهارات و راهنمائی های مرا در رشته مدیریت بپذیرند و بعید نیست با سوالات بعدی خود مرا دست هم انداخته و تفریح خواهند کرد. لهذا بهتر دیدم که به ترتیب دیگری سخنانم را عنوان کنم و خطاب به آقای نخست وزیر گفتم صبح امروز رئیس بنده جناب آقای هدایت وزیرمشاور و مدیرعامل سازمان برنامه تلفنا و به اختصار به من دستور دادند که دراین جلسه هیئت دولت حضور به هم رسانم. من به فکر این که شاید یکی ازطرح های امور اجتماعی و شهرسازی مورد نظر هیئت محترم دولت است استفسار کردم چه مطالبی مطرح است که پرونده و سوابق لازم را همراه بیاورم فرمودند فقط لازم است آمده ومطالبی چند درباره طرز اداره و سازمان دهی دروزارت خانه ها به عرض آقایان برسانم و دیگر توضیح بیشتری به من ندادند. من از آن ساعت تاکنون درفکر این بودم که من چه می توانم به آقایان وزراء که هریک به مراتب از من مسن تر، باتجربه تر، درمسائل مملکت واردتر و در امر مدیریت استادترند عرض کنم که برای آنها تازگی داشته باشد. هرچه فکرکردم مطلبی به نظرم نرسید. تنها فکری که به سرم آمد این بود که چون درسال های اخیردر رشته مدیریت و سازمان دهی پیشرفت ها و ابتکارات وتحقیقات جالبی دردانشگاه ها و محافل علمی علوم اداری حاصل شده و آقایان وزراء با توجه به کثرت مشغله و گرفتاری های شبانه روزی فرصت مطالعه آنها را ندارند لازم دیده شده است که من چون رشته تحصیلیم دراین زمینه است به عنوان منشی آقایان نشریات و مقالات جالبی را که ممکن است موردعلاقه آقایان باشد مطالعه کنم و آنها را ترجمه و تلخیص و پلیکپی کرده خدمتشان بفرستم تادرساعات فراغت مطالعه کنند. این نتیجه ای است که من به آن رسیده ام حال اگر وظیفه خود را درست تشخیص داده ام تائید فرمائید تا به همان ترتیب اقدام کنم. والاّ اگر نظر دیگری هست لطفا مرا روشن بفرمائید برای چند لحظه در جلسه سکوت عمیق و کامل همچنان ادامه یافت. با این تفاوت که تعدادی از وزراء با لبخند به یکدیگر نگاه هائی رّد و بدل کردند. سپس آقای نخست وزیر بدون تامل اظهار داشتند نظر شما کاملا صحیح است و به همان ترتیب اقدام کنید و مرا مرخص کردند.

من نفس راحتی کشیده و از جلسه بیرون آمدم و دیگر هم هیچ کس راجع به این جلسه واین موضوع نه صحبتی کرد ونه سوالی راجع به عدم ارسال ترجمه نشریات وعده داده شده نمود. تنها کسی که موضوع را جدی گرفته بود وچند بار تلفن کرد و جویای جزوات مزبورشد آقای عباس آرام(22) وزیرخارجه بود که به ایشان گفتم مسئله شوخی بود. بدین ترتیب از طرفین رفع تکلیف شد.

چند سال بعد که آقای خسرو هدایت به سمت سفیرکبیر به کشور بلژیک رفته بودند مصرا از من دعوت کردند که هنگام مراجعت از یک ماموریت کوتاه در امریکا سر راه چند روزی مهمان ایشان باشم. دوسه روز خدمت ایشان رفتم و از آن تاریخ رابطه احترام و اعتماد متقابل قبلی ما تبدبل به دوستی گرم و محبت آمیزی شد که هربار به خارج می رفتم درهرجا که ایشان تشریف داشتند از قبیل رم و یا ژنو به دیدارشان می شتافتم و یکی دو روز را با ایشان به پیاده روی و مبادله خاطرات گذشته ویا بازی شطرنج می گذراندم. دریکی از این مسافرت ها اتفاقا موضوع آن جلسه هیئت وزیران مطرح شد و خیلی خندیدند و گفتند که چند روزی قبل از آن جلسه معروف اعلیحضرت در شورای عالی اقتصاد راجع به کندی کارها در وزارت خانه ها و نقائص اداری اشاره کرده و فرمودند «دستگاه اداری دولت از مدیریت جدید بی بهره است باید وزارتخانه ها به ترتیبی از لحاظ اداری مجهز شوند که بتوانند روزی کارهای اجرائی سازمان برنامه را که در واقع کار خود آنها است رأسا انجام دهند و سازمان برنامه بتواند تمام همّ خود را صرف مطالعات اقتصادی و برنامه ریزی کشور بنماید. در دنباله سخن اعلیحضرت رویشان را به حاضرین کرده و اظهار داشته بودند هیچ یک از وزرای ما از علم مدیریت جدید چیزی نمی دانند و بهتراست اصلاح این کار از خود شما شروع شود. لذا به گودرزی بگوئید بیاید در هیئت وزیران چند بار برای شما سخنرانی کند». آقای هدایت اضافه کردند که این مطلب برای وزراء خیلی ثقیل بود ولی کسی جرأت مخالفت نداشت. فقط یکی از وزراء که از سایرین جوان تر بود اظهار می دارد که ما از تحصیلات و کفایت آقای گودرزی اطلاع داریم ولی چگونه امکان پذیراست که مثلا آقای گودرزی که کارمند آقای هدایت در سازمان برنامه است بیاید درهیئت وزیران و به آقای هدایت درس بدهد که چگونه سازمان برنامه را می توان بهتر اداره کرد. اعلیحضرت با شدت جواب داده بودند که «مدیریت رشته ای است تخصصی و جدید. کار وزراء هم بیشتر جنبه مدیریت دارد و لزومی ندارد که وزراء حتما در کار فنی اختصاصی وزارت خانه خود متخصص هم باشند معاونان و مدیران فنی کارهای فنی را انجام می دهند و وزراء کار مدیریت و هم آهنگی را. مثلا شما که اکنون در رأس وزارت خانه ای هستید مگر متخصص کارهای فنی آن وزارت خانه هم هستید؟». به این ترتیب نخست وزیر آن جلسه کذائی را ترتیب داده و سپس به اعلیحضرت گزارش داد که گودرزی در هیئت دولت حضور پیدا کرد و سخنرانی نمود و مسئله درهمان جا متوقف شد.

استعفای خسرو هدایت و آمدن فلاح و آرامش

آقای خسرو هدایت پس از مدتی که سازمان برنامه را سرپرستی نموده علاقه مفرطی نشان داد که سازمان برنامه را ترک کند و به کشور بلژیک که محل تحصیلات عالیه ایشان بود به عنوان سفیر اعزام شود. بالاخره اعلیحضرت با انتصاب ایشان به سمت سفیر ایران دربلژیک موافقت فرمودند رفتن ایشان برای من و سایر همکاران و دوستان سازمانی من خیلی نگران کننده و تاسف آور بود. زیرا نمی دانستیم چگونه شخصی به سمت مدیریت عامل منصوب خواهد شد و آیا تفاهم و کارکردن با او برای ما امکان پذیر خواهد بود یا خیر. آقای هدایت قبل از ترک سازمان برنامه به ما گفتند که قراراست آقای مهندس اصفیاء که از زمان آقای ابتهاج تا آن تاریخ به سمت مشاور عالی مدیرعامل خدمت می کرد جانشین ایشان بشوند. این خبر بسیار خوبی بود. زیرا آقای مهندس اصفیاء از لحاظ دانش و هوش و اخلاق، توانائی کار، درستی و نجابت شخصی فرد بی نظیری بود، و سازمان برنامه را هم بهتر از هرکسی که داوطلب جانشینی آقای هدایت بود می شناخت. کلیه افرادی که من می شناختم از چنین انتصابی حسن استقبال کردند. متاسفانه درآخرین روزی که آقای هدایت درسازمان برنامه بود اعلام شد که آقای رضا فلاح،(23) که درهیئت مدیره شرکت ملی نفت عضویت داشت، به سمت مدیرعامل سازمان برنامه انتخاب شده است. من و اکثر مدیران سازمان برنامه آقای فلاح را نمی شناختیم، و از این که آقای اصفیا، که ما ایشان را از خود سازمان برنامه می دانستیم، انتخاب نشده است، بسیار ناراحت و دلسرد شدیم. آقای فلاح حدود دوهفته ای کمتر یا بیشتر درسازمان برنامه حضور یافت و بیشتر وقت خود را صرف آشنائی با مدیران و وظایف و سازمان های هریک از آنها کرد. یک روز هم مدت 6 ساعت به دفتر من آمدند تا با جزئیات کار امور اجتماعی و شهرسازی و با رؤسای قسمت های تابعه آشنا شوند.

پس از دو سه هفته شنیده شدکه آقای فلاح به شرکت نفت معاودت کرد و قرار شده است باز آقای مهندس صفی اصفیاء به سمت مدیریت عامل منصوب شوند. مجددا قیافه ها درسازمان برنامه باز شد و از این خبر افراد زیادی خوشوقت شدند. متاسفانه این خبر درست نبود و ناگهان شنیدیم که آقای احمد آرامش(24) که هیچ کدام ما نه ایشان را می شناختیم و نه از تحصیلات و تجربیات و سوابق اداری ایشان اطلاع کافی داشتیم به سمت مدیرعامل درسازمان برنامه حضور به هم رسانده است. این خبر برای من وچند تن از همکاران نزدیک و صمیمی من آنقدر غیرمنتظره و ناراحت کننده بودکه بلافاصله آقای دکترخداداد فرمانفرمائیان رئیس دفتراقتصادی و آقای دکترسیروس سمیعی مدیرامورمالی و من بدون آشنائی با مدیرعامل جدید استعفای خود را برای ایشان فرستاده و به منزلمان رفتیم. ایشان برای ما پیغام فرستادند که بهتراست با ایشان ملاقات و علت استعفای خود را توضیح دهیم . ولی ما ازملاقات با ایشان امتناع کردیم، به خصوص آن که درآن گیرو دار ازچندین مرجع نیز شنیده بودیم که آقای آرامش در مشاغل قبلی خود حسن شهرتی ازخود به جا نگذاشته است. ظاهراً ایشان چون مرا مسن ترو ارشدتراز دو دوست و همکار دیگرم فرض کرده بود وشاید فکر می کرد محرک اصلی استعفا هم من هستم پس ازچند روز حکمی برای من فرستاد که طبق آن ماهانه مبلغ پنج هزارریال به عنوان فوق العاده مخصوص به حقوق من اضافه می شد. درآن موقع حقوق من سی هزار ریال بود و فوق العاده مزبور مبلغ ناچیزی به شمار نمی رفت، به خصوص آن که آقای آرامش آن را عطف به ماسبق کرده بود و چند ماهی یک جا قابل پرداخت می شد. من حکم مزبور را ضمن اظهار تشکر برای ایشان پس فرستادم و توضیح دادم که استعفای من روی میز ایشان است و بیشتر ممنون خواهم شد که با آن موافقت نمایند.

لازم به توضیح است که درآن زمان ما هیچ یک کارمند رسمی نبودیم و استعفای ما را هم اگر قبول نمی کردند، کسی نمی توانست قانوناً ما را وادار به کار کند. حدود یکی دو هفته به این منوال گذشت تا روزی آقای حسین علاء(25) وزیردربارما سه نفر را به دفتر خود احضار کرد و علت ترک کارمان را درسازمان برنامه جویا شد. توضیح دادیم که ما از ابتدا از این رو قبول کرده بودیم که درسازمان برنامه خدمت کنیم که آن را سازمانی خارج از نوسانات سیاسی و آمد و رفت های رؤسای مختلف با سلیقه های گوناگون می دانستیم و آن را دستگاهی شناخته بودیم که فارغ از سیاست بازی ها صرفا عهده دارکارهای اقتصادی و برنامه ریزی و امور عمرانی کشور است. اکنون مشاهده می شود که درظرف چند ماه چند رئیس عوض کرده و تدریجا از لحاظ بی ثباتی به سایر وزارت خانه ها شباهت پیدا کرده است. لهذا این دیگر آن دستگاهی که درآن شروع به کار کرده و به آن دل بسته بودیم نیست. مضافا این که شنیده ایم آقای آرامش از لحاظ مالی نیز دارای حسن شهرت نیست و ما با چنین رئیسی حاضر به همکاری نیستیم. آقای علاء مراتب را به عرض اعلیحضرت رساندند و درجلسه دیگری که ما را دعوت کردند، پس از مقداری نصیحت گفتند این جریان به عرض اعلیحضرت رسیده است و ایشان فرموده اند اگر شما و افرادی نظیر شما سنگر را خالی کنند پس چه کسی وظایف خطیری را که سازمان برنامه به عهده دارد انجام خواهد داد. اعلیحضرت با اعتقاد کامل به وظایف خطیرسازمان برنامه هرگز نخواهند گذارد که آن بی ثباتی ها و نوساناتی که به آن اشاره شده است به وقوع به پیوندد. ضمنا علاوه کردند که اعلیحضرت می فرمایند شما شنیده ایدکه آقای آرامش ناصالح است، ولی خودتان که شاهد آن نبوده اید. بروید سرکارتان هر وقت کوچکترین خطائی از او سر زد آن وقت استعفا بدهید و درآن وقت اعلیحضرت هم اقدام مقتضی را خواهند فرمود. به این ترتیب ما به سرکار خود مراجعت کردیم.

من هنوز تا آن وقت آقای آرامش را ندیده بودم و با وجود آنکه کار من مستلزم تماس دائم با مدیرعامل بود نمی توانستم خود را راضی کنم که به دیدن ایشان بروم. دو سه هفته بدین ترتیب گذشت. آرامش نامههائی را برای اقدام نزد من میفرستاد. جوابش را به معاون خود آقای رحمت جزنی میدادم که از طرف من امضاء و ارسال دارد. بدین ترتیب مسئله مکاتبه اداری حلشده بود، ولی من در انجام وظایف خود ناچار به ملاقات و مذاکره حضوری با مدیرعامل و یا شرکت درجلساتی که دردفتر ایشان صورت میگرفت بودم. تا آنجا که میشد از آقای جزنی خواهش کرده بودم درآن جلسات شرکت کند. ولی این نحوه کار نمی توانست دائمی باشد. لهذا روزی از ایشان وقت ملاقات خواستم. بلافاصله با خوشحالی مرا به دفتر خود دعوت کرد. پس از تعارفات سرد اولیه، به ایشان گفتم لابد شرح علل استعفای ما را دست دوم و سوم از جاهای مختلف شنیده اید. ولی من امروز آمده ام که علل آن را خود دست اول برای شما ذکر کنم، چون فکر میکنم که منصفانه است که شما هم که طرف دیگر مسئله هستید از واقعیت جریان مطلع باشید. به اختصار همان مسائلی را که به آقای علاء راجع به تغییر وضع ثابت سازمان برنامه اظهار داشته بودیم برای ایشان تکرار کردم. سپس اضافه کردم که ما شنیده ایم که شما از لحاظ مالی فرد صالحی نبوده اید و برای ما همکاری با چنین شخصی امکان پذیر نبود. اعلیحضرت امرفرموده اند که ما به سر کار خود برگردیم و اگر این شایعه درباره شما صدق پیدا کرد آن وقت استعفا بدهیم. اکنون که با این صراحت این مطلب را برای شما بیان می کنم، با همان صراحت و صداقت نیز می گویم تا وقتی که شما با علاقه و درستکاری در سازمان برنامه انجام وظیفه کنید من هم با نهایت صمیمت و صداقت زیرنظر شما خدمت خواهم کرد، ولی به محض آن که کوچک ترین تردیدی نسبت به شما پیدا کنم همان لحظه مجداً از خدمتتان مرخص خواهم شد. آرامش چند دقیقه که مثل چند ساعت به نظر رسید مرا نگاه کرد، سپس از جایش به عنوان خداحافظی بلند شد و با لبخند گفت آقای گودرزی حرکات شما سه نفر را به چیزی جز خامی و بی تجربگی نمی توان تعبیر نمود. من دیگر به دیدن ایشان نرفتم. تا چند هفته بعد آقای آرامش از سازمان برنامه برکنار و بجای وی بالاخره آقای مهندس اصفیا به مدیریت عامل سازمان برنامه منصوب شد.

آقای آرامش درمدت چند ماه خدمت کوتاه خود نه تنها به پیشرفت امور و حل مسائل سازمان برنامه کمکی نکرد بلکه در هرجا به خصوص درمجلس شورای ملی خود یکی از منقدین اصلی و عامل تضعیف آن شده بود. هریک از مدیران داستانی از اصرار ایشان در انجام کارهائی قابل ایراد و ناصحیح داشتند که آخرین آن مجبور کردن یکی از شایسته ترین جوانان و رئیس حسابداری سازمان برنامه به پرداخت وجهی بودکه با موازین و مقررات سازمان برنامه موافقت نداشت. آقای احمد تقوی رئیس حسابداری به او توضیح می دهد که پرداخت این وجه آن هم برای کاری که اصلا ارتباطی به کارهای عمرانی و احتیاجات سازمان برنامه ندارد نیازمند مصوبه شورایعالی برنامه و هیئت نظارت است ولی آقای آرامش دستور می دهد که وجه را فورا و با مسئولیت او به پردازد و اضافه می کند مجوز شورای عالی و هیئت نظارت هم اکنون روی میز او است و بلافاصله به او ابلاغ خواهد شد. رئیس حسابداری که هنوز جوان و دارای تجربه کهنه کاری های اداری نبودخجالت می کشد که بگوید پس چک رامی فرستم خودتان امضاء کنید و به قول مدیرعامل که همان روز مجوز پرداخت راخواهد فرستاد اعتماد می کند ومبلغ مزبور را پرداخت می نماید. مجوز مزبور هرگزصادر نشد و پس از برکناری آقای آرامش آن جوان معصوم به دیوان کیفر احضارگردید و برای مدتی که فکر می کنم بیش از یک سال به طول انجامید. آقای تقوی در ادارات و راهروهای دیوان کیفر سرگردان بود تا بالاخره بی گناهیش ثابت شد و آن فرد با کفایت برای همیشه خدمت دولت را با دلسردی ترک کرد.

همکاری باصفی اصفیا

پس ازچندی آقای مهندس اصفیا که درطی چندسال گذشته با آنکه کارمان به یکدیگر ارتباط مستقیم نداشت ولی رابطه دوستی و صمیمیت فوق العاده ای بین ما به وجود آمده بود از من دعوت نمود که به عنوان معاون ایشان امور اداری و مالی سازمان برنامه را عهده دار شوم. من ضمن اظهار تشکر ازایشان خواهش کردم که مرا ازقبول این پیشنهاد معاف بدارند. زیرا من به امور اجتماعی و شهرسازی و همکارانم بی اندازه وابستگی پیدا کرده و می خواهم با آنها کارهائی را که با آن مشقت به راه انداخته و می بینم که رفته رفته به مرحله اجرا و تحویل به شهرداری ها می رسد شاهد باشم. به خصوص دورانی که در پیش است خالی است از اضطراب و ناراحتی ها و شتاب های گذشته ومملو ازشادمانی هفتگی وماهانه ازخبربه ثمررسیدن طرح ها. من فکرمی کردم پس از چهار پنج سال کار شبانه روزی درتجدید تشکیلات سازمان برنامه و پس از آن به نتیجه رسانیدن طرح های عمرانی امور اجتماعی و شهرسازی منصفانه است که من بتوانم در یکی دو سال آخربرنامه هفت ساله درشغلی باقی بمانم که محیط کار و همکارانم را دوست دارم و درضمن شاهد به ثمر رسیدن زحماتم باشم. علاوه براین در تشکیلات سازمان برنامه از لحاظ حقوق ومزایامحلی برای معاون سازمان برنامه وجود نداشت و من ناچار بودم برای آن که حقوقم را بگیرم سمت معاونت اداری و مالی برنامه را همراه بامدیریت امور اجتماعی و شهرسازی عهده دارباشم ولو آن که عملا کارهای اموراجتماعی را آقای جزنی معاون اجرائی من به عنوان قائم مقام انجام دهد. این نیز منصفانه نبود که آقای جزنی تمام وظایف ومسئولیت های مدیراموراجتماعی راعهده دار شود بدون این که ازعنوان و حقوق ومزایای آن بهره مند باشد و من هم به سمت بالاتری همراه با مسئولیت های جدیدی ارتقاء بیابم بدون آن که در وضع حقوقی من تغییری حاصل شود. ولی مسئله حقوق درحقیقت برای من و آقای جزنی مسئله فرعی بود. ایشان به خصوص حتی به عنوان مدیریت امور اجتماعی و شهرسازی هم علاقمند نبود. این من بودم که معتقد بودم هرکسی به هرکاری منصوب می شود باید از حقوق و عنوان آن هم استفاده کند ولو آن که نسبت به آن بی اعتنا و بی نیاز باشد.

آقای اصفیاء هم چنان در پیشنهاد خود اصرار می ورزید من به ایشان یادآور شدم که پس از امور اجتماعی و شهرسازی من به کارهای عمرانی و تحرک و هیجان آن علاقه بیشتر پیدا کرده ام تا به کارهای یک نواخت و غیرجالب اداری و مالی و بیشتر ترجیح می دهم که درسرجای خود باهمان عنوان سابق باقی باشم. لکن اگر ایشان علاقمندند که من درسمت معاونت با ایشان همکاری کنم ترجیح من اینست که به عنوان معاون اجرائی انجام وظیفه کنم. ایشان اظهار داشتند که در اثر تغییرات اخیر درسازمان برنامه جوّ خاصی به وجود آمده که محیط کار را تا حدی ناآرام کرده است و دادن عنوان معاونت اجرائی به من با توجه به کمی سن و تجربه درسایر فعالیت های سازمان و باوجود بودن تعدادی مدیران فنی با سابقه در رأس کارهای اجرائی سازمان برنامه ممکن است ناآرامی اوضاع افزایش یابد وباعث ناراحتی ها و دشواری هائی برای ما درابتدای کار بشود. ولی اضافه کردند که روش کارها را طوری ترتیب خواهند داد که من درسمت معاونت اداری و مالی عملا نیز درجریان کارهای اجرائی قرارداشته وبه این وسیله درسرپرستی ونظارت برآن امور نیز با ایشان همکاری ومعاضدت داشته باشم. به همین سبب دیگرپستی به عنوان معاونت اجرائی تعیین نشد و به جای آن پست معاونت دیگری به نام معاونت اقتصادی به وجود آمد که دوست و همکارم آقای خداداد فرمانفرمائیان مدیر و پایه گزار دفتر اقتصادی سازمان برنامه به آن منصوب شد.

درمقام معاون اداری و مالی

بدین ترتیب همکاری نزدیک و مستقیم من با آقای مهندس اصفیاء مدیرعامل جدید آغاز شد. ماه های اولیه من درسمت معاونت اداری و مالی برخلاف پیش بینی قبلی خودم چندان آرام وخالی از هیجان نبود. زیرا درهمان بررسی های اولیه اوضاع اداری وکارگزینی سازمان برنامه را به علت نابسامانی های اخیر خیلی مغشوش تر ازآن چه که فرض می کردم یافتم. درحالی که تعداد زیادی از کارمندان در زمره کارکنان آماده به خدمت بیکار بودند استخدام های زائدی صورت گرفته بود که بیشتر آنهم غیرلازم و یا بدون رعایت شرایط احراز مشاغلی بود که برای آن استخدام شده بودند.

تعدادی اشخاص نیز بودندکه به علل مختلف به سطوح بالای اداری دستگاه های مختلف دولت رسیده و سپس به سازمان برنامه منتقل شده بودند. عده ای از این افراد به دلائلی ازشغلشان تدریجا برکنار شده و چون واجد شرایط فنی و تخصصی پست های خالی نبودند به آنان پیشنهاد شده بود که با حفظ حقوق و مزایای قبلی مشاغل اداری که عناوین کمتری را داشت بپذیرند. بیشتر این افراد حاضر به قبول این پیشنهاد نشده و سازمان به علت سابقه آنها و بالاخص نفوذ و رابطه شخصی آنان با مقامات سرشناس دولت و مجلسین عنوان مشاور سازمان برنامه را به آنها داده بود و خود را راحت کرده بود. این گونه اشخاص چون وظیفه و الزامی به حضور در سازمان برنامه نداشتند و حتی برای آنان میز و دفتری درسازمان برنامه نبود دربعضی شرکت ها و بانک ها و موسسات دولتی و خصوصی دیگر به عنوان عضو هیئت مدیره، بازرس و مشاور سمت های بی دردسر وغیر فعالی به دست آورده و فقط آخر هرماه برای دریافت حقوق مشاورت خود به حسابداری سازمان برنامه مراجعه می کردند. علاوه بر اینها در آن زمان تعدادی روزنامه های کم تیراژی درتهران و برخی شهرستان های بزرگ منتشر می شد که کار برخی از آنها انتقاد و حمله به سازمان های دولتی و افراد سرشناس بود که به محض دریافت وجه و یا امتیازی انتقادشان مبدل به مداّحی می شد. تعدادی از مدیران آنان واسطه و یا شریک مقاطعه کاران کوچک که اکثرا فاقد وسائل کار و تجربه و کادر فنی بودند می شدند وروزنامه خودرا وسیله گرفتن مقاطعه قرار می دادند. تعدادی نویسنده جرائد هم بودند که ماهانه حقوقی به عنوان مشاور مطبوعاتی سازمان برنامه دریافت می کردند ولی اغلب آنان عملا کاری برای سازمان نمی کردند و اگر هم چیزی به عنوان رپرتاژ می نوشتند بابت آن کار هم خودشان و هم روزنامه آنها حق الزحمه خود را دریافت می کردند.

این وضع برای سازمان برنامه قابل ادامه نبود ولی مرتفع کردن آن هم با موقعیت و ارتباطاتی که این موسسات و یا افراد داشتند آسان نبود. آقای مهندس اصفیا و من اطمینان داشتیم به محض این که برای اصلاح این وضع قدم برداریم قبل از برداشتن گام اول ازگوشه و کنار و منابع قدرتمند کشور آنقدر فشار وارد خواهد شد که نخواهیم توانست دریافتی حتی یک نفر از آنها را از لیست حقوق ها کسر نمائیم. درنتیجه تصمیم گرفتیم که قطع مقرری آن روزنامه نگاران به خصوص و حذف پست های زائد “مشاور” و منتظر خدمت کردن آنان باید در یک روز و ناگهانی انجام شود که فرصت توسل به عوامل صاحب نفوذ به کسی داده نشود. درمیان مشاوران بیکار سازمان یکی دونفر از دوستان زمان تحصیلی خود من هم که به آنها علاقه داشتم وجود داشتند ولی اگر درنظر بود که این اقدام اصلاحی انجام پذیرد به هیچ وجه ممکن نبود درمورد آنان تبعیض قائل شد. درنتیجه پس از آن که صورت افراد مزبور از لیست حقوق و لیست کارکنان واحدها به دقت و محرمانه استنساخ شد یک روز جمعه یک نفر ماشین نویس و یک نفر کارمند دبیرخانه را با دفتر مراسلات به منزل آورده و تا عصر احکام لازم را صادر و دردفتر شماره گزاری و ثبت کردیم. سپس سه نفر نامه رسان موتوسیکلت سوار را مامورکردیم که آنها را همان روز به افراد مورد نظر ابلاغ کنند. تصور می کنم جمع شاغلین پست های مشاورت زائد بین 40 تا 50 و جمع روزنامه نگارانی که بدون انجام کاری برای سازمان برنامه مقرری ماهانه دریافت می کردند بین 15 تا بیست نفر بود. بین این افراد مسلماً از لحاظ شخصیت و سابقه و صلاحیت تفاوت های فراوان بود ولی از نقطه نظر عدم نیاز به خدمت آنها درآن تاریخ متأسفانه همگی آنان دراین جریان و در یک ردیف قرارگرفته بودند. طبیعی است که این افراد مردمان با نفوذی بودند که با مقامات و مراجع مهم در ارتباط بودند والاّ این امتیازات قبلا به آنان داده نمی شد. صبح روز بعد نزدیک ظهر اولین مقدمه طوفان ظاهر شد و از انواع و اقسام افراد و مقامات سیل تلفن ها به آقای مهندس اصفیاء و من سرازیر گردید. البته لحن تلفن ها این بود که این اقدامات اشتباهی است که از طرف بعضی از کارکنان سازمان و بدخواهان آقای اصفیاء و من صورت گرفته است که می خواهند به موقعیت ما درانظار و افکار مردم آسیب برسانند و ازنقطه نظرخیرخواهی و دوستی به ما توصیه می کردند که جلوی این اقدامات را گرفته و احکام صادره را لغو نمائیم و الاّ عاقبت این کار برای هیچ یک از ما و سازمان برنامه خوب نخواهد بود. همزمان با این تلفن ها حملات بعضی از روزنامه های وزین هم که تا آن وقت ساکت بودند شروع شد وحملات روزنامه های تجارتی و ابن الوقت شدید ترگردید. پس از سه چهار هفته وقتی مشاهده شد که فشارها مثمرثمری نیست تدریجاً توصیه های تلفنی متوقف شد و انتقادات روزنامه ها نیز کمتر و گاه به گاه گردید. دراین جریان اقای دکتر امینی که دربرنامه کار دولتشان موضوع صرفه جوئی درهزینه های دولت و افزایش کاربرد دستگاه های اداری با اهمیت زیاد تلقی شده بود از این اقدامات سازمان برنامه کاملا حمایت و پشتیبانی می کرد. درآن زمان از تاریخ تجدید تشکیلات وجایگزینی سیستم اداری و استخدامی جدید درسازمان برنامه مدتی گذشته و بیشتر توجه سازمان معطوف امور اجرائی بود. به همین مناسبت و هم چنین به علت صدمات چندماهه گذشته تشکیلات داخلی و امور استخدامی سازمان قدری از محور و چهارچوب اولیه خود خارج شده بود که خوشبختانه پس از چندماهی مجددا در مسیر اولیه قرارگرفت. همزمان با این اتفاقات سیل ورود جوانان تحصیلکرده در رشته های مختلف مورد نیاز سازمان برنامه به بازار کار آغاز گردید. سازمان برنامه نیز هم به علت گسترش دائمی فعالیت های اقتصادی و عمرانی درکشور و هم به سبب داشتن آئین نامه خاص استخدامی که ورود افراد ذی صلاحیت را با شرایط نسبی بهتری تامین می کرد سهم عمده ای از این بازار کار را به دست آورد و تعداد قابل ملاحظه ای از افراد کارآمد و صاحب صلاحیت را به خدمت خود درآورد.

نورالدین الموتی و پرونده سازی در سازمان برنامه

درخلال این احوال به علت هیاهوی همان افراد وسایرگروه هائی که خواسته ها و امیالشان موردموافقت سازمان قرار نمی گرفت وزیردادگستری کابینه آقای امینی(26) به نام آقای نورالدین الموتی(27) که دربعضی محافل به غلط یا صحیح گفته می شد تاحدی عقایدچپ گرا دارد دادستان کل کشور و عده ای از بازرسان وزارت دادگستری را مامور نمود که به سازمان برنامه آمده و به شکایات و پرونده های شاکیانی که اغلب هویت خود را علنی نمی کردند رسیدگی نمایند. بازرسان مزبور چند اتاق را در بنای سازمان برنامه اشغال کردند و چون معلوم نبود از کجا باید شروع کنند منتظر می نشستند که کارمندان و افراد خصوصی ناراضی به آنها مراجعه کنند و سپس براساس اظهارات و اشارات آنان پرونده های مربوط را از سازمان برنامه خواستار و مورد رسیدگی قرار دهند. این جریان که یکی دوماه به طول انجامید محیط فوق العاده متشنج و رعب آوری را به وجود آورده بود. هرکس که از رئیس خود و یا از فردی درسازمان برنامه ناراحتی داشت مطالبی را به طور مستعار یا با امضا می نوشت و یا حضوری با بازرسان درمیان می گذاشت. اکثر نزدیک به اتفاق این شکایات و یا راهنمائی ها مستدل و مبتنی به مدرک نبود بلکه فقط نسبت به یک موضوع و یا واقعه اشاره می شد و بازرسان هر پرونده ای را که به نحوی از انحاء ممکن بود به آن موضوع مرتبط باشد خواستار می شدند. محیط کار به طوری ترس آور شده بود که اکثر مقامات اجرائی سازمان برنامه دیگر مایل نبودند، و یا جرأت نداشتند، که به صورت حساب های پیمانکاران و یا لیست حقوق کارگران و کارمندان طرح های اجرائی که مرتباً به سازمان برنامه ارائه می شد صحّه بگذارند. درنتیجه اغلب کارها تدریجا متوقف می گردید و فریاد پیمانکاران و کارمندان و کارگران آنها بلند می شد. آقای مهندس اصفیا و من ناچار شدیم طبق اختیاراتی که داشتیم به جای مقامات اجرائی صورت حساب هائی را که ازمجریان طرح ها در وزارتخانه های مختلف و یا پیمانکاران می رسید رسیدگی و تائید کنیم تا حسابداری آنها راپرداخت کند و از وقفه درکارها جلوگیری شود. رسیدگی های وزارت دادگستری پس از چندین ماه بدون نتیجه خاتمه یافت و ازخلافکاری هائی که گفته می شد صورت گرفته مطلب عمده و مهمی به دست نیامد و از آن قیل و قال ها و تشنجات جز کندی کارها و وحشت و نگرانی عده ای از این که بی جهت مورد اتهام قرار گیرند ومدت ها در اضطراب و گرفتاری باشند اثری عاید نشد. البته تعدادی از جوان های پُرشور و جدیدالاستخدام هم که فکر می کردند درانجام وظائفشان هدف و انجام سریع و مطلوب کار مطرح بوده و تا وقتی که با نهایت امانت وصداقت کار کنند بی گناهی آنان مورد تردید قرار نخواهد گرفت به ناچار کمی در تصمیم گیری های بعدی ملاحظه کار و دچار تردید می شدند.

تدوین برنامه سوم و استعفای وزیر دارائی

دراین ایام برنامه هفت ساله دوم به پایان می رسید و برنامه پنج ساله سوم که تهیه شده بود باید مورد تائید دولت قرار می گرفت تا بعدا به تصویب مجلسین برسد. ولی درخلال آن روزها مجلسین تعطیل شده بودند به ناچار برنامه عمرانی هفت ساله نیزمانند سایر لوایح قانونی لازم بود با تصویب هیئت وزیران به عنوان لایحه قانونی به مرحله اجرا درآید. به همین جهت آقای دکترامینی نخست وزیر همراه با آقای عبدالحسین بهنیا(28) وزیردارائی و برحسب مورد بعضی ازوزرای دیگر روزهای شنبه در دفتر مدیرعامل سازمان برنامه حضور می یافتند تا برنامه پنج ساله سوم را مرور و رسیدگی کنند تا پس از تائید آن جهت تصویب نهائی به هیئت وزیران فرستاده شود.

دراین جلسات علاوه برجناب آقای مهندس اصفیاء آقای خداداد فرمانفرمائیان، آقایان دکتررضا مقدم و دکترسیروس سمیعی معاونان او، چند نفر کارشناسان ارشد دفتر اقتصادی، یکی دونفر دیگر از مدیران اجرائی و من حضور داشتیم. هدف اصلی ازاین جلسات وبحث های مفصل این بود که آقای نخست وزیر و وزیردارائی ضمن آشنائی بامفاد برنامه و تأیید کلی آن سایر وزراء را نیز با آن قسمت از برنامه که مربوط به فعالیت وزارتخانه آنان می شد آشنا و موافق نمایند تا بعدا که تمام فصول برنامه عمرانی پنج ساله سوم برای تصویب نهائی به هیئت دولت می رفت توافق های اصولی قبلا به عمل آمده و از تضییع وقت جلوگیری شده باشد. دراین جلسات آقای بهنیا وزیردارائی درمورد تقسیم اعتبارات عمرانی و غیرعمرانی بین سازمان برنامه و دستگاه دولت و نقش وزارت دارائی نظراتی داشت که حاضر نبود آن را به آسانی با نظرات سازمان برنامه سازش دهد. ضمنا به طورکلی با پیش بینی های سازمان برنامه از درآمد دولت، به خصوص مالیات های مستقیم و غیرمستقیم درطی پنج سال آینده، و هم چنین پیشنهادات سازمان برنامه درباره لزوم تقلیل بعضی از هزینه های دولت موافقت نداشت.

هرشنبه بحث های داغ و شدیدی بین ایشان از یک طرف و نمایندگان سازمان برنامه ازطرف دیگر صورت می گرفت . نظر نمایندگان سازمان برنامه مبتنی بر روند اعداد و ارقام گذشته و پیش بینی نسبتا معقولی نسبت به درآمدهای آینده بود و اظهار می شد که با جدیتی که لازم است در کاوش محل های درآمد جدید و بهبود سیستم وصولی مالیات ها از طرف وزارت دارائی به عمل آید مسلما درآمدهای پنج سال آینده بیشتر از دوره ماقبل آن خواهد بود. از طرف دیگر دولت باید به ناچار در صرف هزینه های غیرلازم اداری و غیرعمرانی و محدود ساختن استخدام های غیرضروری و تقلیل تعداد کارمندان زائد صرفه جوئی بیشتری در بودجه خود به عمل آورد.

لکن وزیر دارائی برای این که نکند گرفتاری هائی پیش آید که نتواند جوابگوی احتیاجات مالی دولت باشد میل داشت که برآورد درآمدهای دولت کمتر و پیش بینی هزینه های جاری اداری بیشتردرنظرگرفته شود تا بدین وسیله سهم دولت از درآمد نفت بیشتر شده و دست وزارت دارائی در تامین درخواست های اعتباری بعضی از وزارتخانه ها بازتر باشد. البته این کار وزارت دارائی را در موقعیتی قرار می داد که هم قدرت خود را دربین وزارت خانه ها حفظ کند و هم اگر در اقدامات مربوط به افزایش درآمد و تقلیل هزینه موفق نشد گرفتار و جوابگو نباشد. سازمان برنامه معتقد بود که به منظور موفقیت درتحصیل هدف های بلند برنامه عمرانی استفاده از حداکثر منابع از یک طرف و تلاش شبانه روزی درصرفه جوئی درهزینه ها و بهره گیری بیشتر از منابع مالی از طرف دیگر ولو آن که این کار باعث دلتنگی و نارضائی بعضی از وزراء و مقامات دولتی بشود لازم و حیاتی است.

آقای نخست وزیر منطق استدلال و نظرات ما را با وجود آن که اجرای آنها برای دولت آسان نبود به خوبی درک می کرد. از طرفی نیز نسبت به محافظه کاری دوست و همکار نزدیک و لایق خود آقای بهنیا حسن تفاهم داشت و درنتیجه محیط جلسات گاهی بسیار داغ و تند میشد. آقایان دکتر رضا مقدم و دکتر سیروس سمیعی که هردو از زمان تحصیل از دوستان بسیار نزدیک من بودند دونفر از برجسته ترین افرادی بودند که به اتفاق دوست زمان تحصیل و هم کارشان آقای دکتر خداداد فرمانفرمائیان سکان اقتصادی سازمان برنامه را ثابت نگاه داشته و هرگونه ناملایمات و فشاری را درحفظ و حراست هدف های عمرانی و اقتصادی کشور تحمل می کردند.

این همکاران همراه با سایر نمایندگان سازمان برنامه دراین جلسات آن قدر ازنظرات سازمان برنامه مبنی بر تلاش در تجهیز منابع مالی و بهبود سیستم وصولی و کوشش مداوم درصرفه جوئی و ممانعت از اتلاف بی جهت اعتبارات دولت مستدلانه دفاع کردند که آقای بهنیا وزیر دارائی درنهایت با عصبانیت از آقای نخست وزیر خواستند که یا بانظرات ایشان موافقت کند و یا استعفای ایشان را قبول نماید. آقای بهنیا به عقیده من یکی از بهترین وزرای دارائی در ده های اخیر بود. ولی متاسفانه مانند اکثر افراد باهوش و با لیاقت قدری مستبد به رأی و در عقاید خود پابرجا بود شاید هم تاحدی از این که چندنفر جوان اگر چه بسیار دانشمند ولی در هرحال کم سن و سال و کم تجربه درمقابل ایشان که یک وزیر وزین ومورد احترام دولت بود با سماجت از عقایدشان دفاع می کردند ناراحت و دلگیر شده بود و انتظار داشت که دوست و همکارش آقای دکتر امینی درداوری و قضاوت دراین اختلاف نظراز ایشان جانبداری کند.

آقای دکتر امینی با نهایت محبت و احترامی که به دوست و وزیر دارائی خود داشت منطق سازمان برنامه را تائید کرد و معتقد شد که باید کمرها را تنگ کرد و قسمت اعظم اعتبارات دولت را از طریق افزایش درآمدها و جلوگیری از حیف و میل وجوه عمومی و صرفه جوئی درهزینه های غیرضروری تامین نمود تا دولت مجبور نباشد مقدار بیشتری از عایدات نفت را برای مخارج یومیه و اداری که برگشتی برای کشور ندارد به مصرف برساند. از این طریق بیشتر درآمد نفت به مصرف کارهای عمرانی که رشد اقتصادی کشور و رفاه آینده مردم را پایه گزاری و تضمین می کرد می رسید.

آقای بهنیا با نهایت تأسف برسر حرف خود ایستاد و از مقام وزارت دارائی استعفا کرد و ریاست یک بانک خصوصی را پذیرفت. خوشبختانه بعدا در تیرماه 1341 در اولین دولت آقای امیراسداله علم آقای بهنیا مجدداً به سمت وزیردارائی منصوب شد و تا اواسط سال 42 درآن سمت خدمت نمود.

چندی بعد روزی اعلیحضرت به سازمان برنامه تشریف آوردند و در جلسه بزرگی که قرار بود رؤسای واحدها و کارشناسان سازمان برنامه رئوس کلی برنامه پنج ساله عمرانی را به عرضشان برسانند حضور یافتند. مسئولین هر بخش از فعالیت های عمرانی نکات اصلی برنامه فعالیت های مربوط به خود را که حاوی هدف ها، اطلاعات، آمار و مشکلات در سر راه بود به عرض رساندند.

برنامه عمرانی مزبور به مراتب وسیع تر از برنامه های قبلی بود و طبعا برای سازمان برنامه تهیه و تنظیم طرح های اجرائی متشکله برنامه عمرانی از یک طرف و نظارت دائم برحسن اجرای آنها ضمن عهده داری مسئولیت اجرای قسمت عمده ای از طرح های بزرگ امری بود نه تنها غیرمنطقی بلکه بی اندازه دشوار و غیرقابل دوام. ازطرف سازمان برنامه به سبب سوابق تحصیلی و تجربیات شغلی از من نیز خواسته شد که درپایان گزارش شاخه های برنامه ریزی گزارشی نیز درباره کمبودها و تنگناهای اداری و تشکیلاتی کشور و اثرات آنها در اجرای طرح های برنامه عمرانی هفت ساله دوم به عرض اعلیحضرت برسانم. به طور خلاصه نارسائی سازمانی و اداری و مسائل استخدامی و هم چنین مقررات و رویه های دست و پاگیر اداری را که سد راه پیشرفت سریع و مداوم عملیات عمرانی هستند به عرض رساندم و اضافه کردم که گسترش برنامه عمرانی و طرح های اجرائی به آن مرحله ای رسیده است که اجرای همه آن از توان سازمان برنامه خارج خواهد بود و اصولا کارهای اجرائی لازم است که توسط وزارت خانه ها که برای اجرای همان امور به وجود آمده اند انجام پذیرد. سازمان برنامه درگذشته به علت فقد مقدورات اجرائی وزارت خانه ها و هم به علت محدود بودن وسعت کار تلاش می کرد هردو وظیفه را که برنامه ریزی طرح ها و اجرای آنها بود انجام دهد ولی اکنون موقع آن رسیده است که وزارت خانه ها نیز سهم خود را دراین فعالیت و تلاش ملی به عهده بگیرند درآن صورت سازمان برنامه نیز می تواند به مراتب بیشتر و بهتر همّ خود را صرف وظیفه برنامه ریزی و نظارت بر اجرای آنها بنماید. مطالبی که به عرض شاهنشاه رسید کاملا مورد تائید معظم له قرار گرفت و لزوم یک بررسی کلی و همه جانبه در باره مسائل سازمانی و اداری کشور را به منظور تجهیز وزارتخانه ها و موسسات دولتی برای قبول مسئولیت اجرائی برنامه عمرانی سوم تاکید فرمودند.

ضمیمه 1

یکی از اولین کسانی که من برای خدمت در قسمت تشکیلات دعوت کردم فردی بود به نام محمد نخشب، که دریکی از کلاس های دوره فوق لیسانس که چندماه قبل از شروع خدمتم در سازمان برنامه، درموسسه علوم اداری تدریس می کردم به تحصیل اشتغال داشت. نخشب شخصی بود بسیار ساکت-کناره گیر- قدری تلخ و ظاهرا مغموم. با همکلاسی هایش که اکثراً ازکارمندان جوان عالی رتبه وزارت خانه ها و موسسات دولتی و ملّی و چندنفری هم از افسران ارتش با درجات حداقل سرهنگ بودند، محشور نمی شد. با آنها کمتر صحبت می کرد و به سایر شاگردان که شوخ طبع، شاد و رفتارشان نسبت به استادان پُر از احترام و گاهی آمیخته به چاپلوسی بود شباهت نداشت. در راهروها وقتی مرا می دید سری به عنوان احترام خم می کرد و درکلاس هم از هرکس دیگری بهتر فارسی حرف می زد و از من نیزسوالات عمیق تر و پیچیده ترازدیگران می کرد. رفتار این شخص مرا خیلی جلب کرد و روزی به عنوان مرور یک گزارش درسی که نوشته بود او را به دفترم خواندم. درضمن صحبت کمی از سابقه او و محل کارش جویا شدم. مطلب زیادی نگفت، فقط دانستم که از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده و درشهرداری تهران دارای شغلی با حقوق ماهانه حدود هفت هزار ریال است. کارمشخصی هم به او رجوع نشده و برای همین است که درمؤسسه علوم اداری برای اخذ درجه فوق لیسانس ثبت نام کرده است.

چندماه بعد که به سمت رئیس قسمت تشکیلات سازمان برنامه منصوب شدم آقای نخشب را روزی به سازمان برنامه دعوت کردم و به او پیشنهاد کردم که در دفتر تشکیلات با حقوقی بیش از دوبرابر آنچه درشهرداری می گرفت مشغول شود. مدتی نمی توانست جواب مرا بدهد و شاید فکر می کرد این یک شوخی زشت و تلخی است که پاسخ رفتارخشک و سوالات گاها نیشدار او درکلاس درباره سیستم اداری آمریکا می باشد. ولی وقتی فهمید که با کمال خلوص نیّت از او دعوت به کار می شود گفت سابقه ندارد کسی را بدون آن که توصیه ای بشود و یا سابقه خویشی و دوستی باکسی داشته باشد و به خصوص رفتار قبلی او هم طوری باشد که چندان موجبی برای محبت و گرمی فراهم نمی آورده با چنین حقوقی برای خدمت درسازمان برنامه دعوت کنند! گفتم شاید این طلیعه ای باشد از تغییراتی که امیدواریم کم و بیش در وضع اداری کشور به وجود آید. به هرحال، گفتم من کسی را به جزچند نفر از دوستان تحصیلی خود نمی شناسم و هرکه را که به خدمت دعوت کنم برای من ناشناس است. لااقل با او در یک دوره چهارماهه تحصیلی درکلاس درس آشنا شده و همین بیشتر از آشنائی من با دیگران است.

آقای نخشب دردفتر تشکیلات وارد به کار شد و اورا مامور کردم که مستقیما با خود من کارکند. از همان هفته های اول مشاهده کردم که با وجود آن که محیط کار ما تقریباً مثل محیط یک دانشکده بود و رفتارما با رفتاری که کارمندان سایر ادارات سازمان برنامه باهم و یا نسبت به رؤسای خود داشتند بسیار متفاوت بود، نخشب شاد نیست و از یک فشار روحی قابل ملاحظه ای رنج می برد. چندین روز دورا دور و درجلساتی که دائما با مشاورین خارجی و همکاران ایرانی داشتیم مراقب احوال او بودم. پس از چندی چنین دستگیرم شد که از یک عذاب روحی زیادی رنج می برد. کار روزانه ما به علت وجود مشاورین خارجی به زبان انگلیسی صورت می گرفت و تمام گزارش های داخلی و مذاکرات و بحث ها به آن زبان انجام می شد. بعدا این گزارش ها و نتایج مباحثات برای مدیرعامل و سایر مقامات سازمان به زبان فارسی ترجمه و ارسال می گردید. نخشب به علت ندانستن زبان انگیسی از تمام این جریان دور می افتاد و درجلسات چون مطالب را نمی فهمید حوصله اش سرمی رفت و قلبش می گرفت. تدریجا نیزاز مشاهده این که سایر همکاران ایرانی او بادرجات فوق لیسانس و دکترا از دانشگاه های خارج فارغ التحصیل شده اند درصورتی که او فقط یک لیسانسیه از دانشگاه تهران است معذب بود. رفتار، طرز لباس پوشیدن، منش و طرز فکر او نیز قدری با سایرین متفاوت بود و درنتیجه شاید احساس غریبگی می کرد. بدون این که با او درمیان بگذارم با شعبه سازمان ملل متحد درایران وارد مذاکره شدم که بورسی برای مدت یکسال برای او بگیرم که برای تکمیل زبان انگلیسی و ادامه تحصیل در رشته علوم اداری به امریکا برود. خوشبختانه موفق شدم و چون دراین خلال فهمیده بودم که نخشب سابقا درجبهه ملی عضویت داشته و درفعالیت های سیاسی گوناگونی که بعضی ها آن را چپگرا تلقی می کردند مشارکت داشته است صلاح دانستم برای گرفتن ویزای مسافرتش به امریکا قبلاً با مقامات سفارت امریکا مذاکره کنم. ابتدا سفارت امریکا به علت سوابق سیاسی وی با صدور ویزا مخالفت کرد. پافشاری من دراین مورد به حدّی شد که گفتم این رویه شما مرا هم که درامریکا سال ها تحصیل کرده و با داشتن یک زن امریکائی باید طبیعتا نسبت به آن کشور حسن ظّن داشته باشم به کلی دلسرد و بدبین می کند و ادامه این روش تصور می کنم درطرز تفکر سایرتحصیل کرده های امریکا نیز بی تاثیر نشود. پس از چند روز به من اطلاع دادند که با توجه به این که نخشب از لحاظ سیاسی دیگر مسئله ای با سازمان امنیت ندارد و آنها اشتغال ایشان را درکارهای دولتی بلامانع دانسته اند و این که من و سایر همکارانش نیز او را تائید و اخلاقا ضمانت می کنیم صدور ویزا برای ایشان مانعی نخواهد داشت. پس از حصول اطمینان از بورس و صدور ویزا موضوع را با نخشب درمیان گذاردم و سوال کردم آیا برای تکمیل تحصیلات خودحاضراست با بورس سازمان ملل متحد به امریکا برود. اشک از چشمانش سرازیرشد و گفت هرگز چنین امکانی را تصور هم نمی کرده است. صحبت را کوتاه کنم درسال 37 ایشان با دریافت تمام حقوق و مزایا برای تحصیل دردوره فوق لیسانس در رشته علوم اداری راهی امریکا شد.

پس از یک سال آقای نخشب که مرتبا گزارش کارش را برای من می فرستاد درخواست کرد حال که این فرصت به او داده شده است که در امریکا به تحصیل بپردازد موافقت کنم ماموریت او یک سال دیگر تمدید شود تا دوره دکترا را نیز تمام کند. ضمن موافقت نوشتم که متاسفانه طبق مقررات سازمان برنامه دیگر مزایای شغلی او را درسال بعد نمی توانیم به پردازیم ولی تمام حقوق ثابت او را به حسابش خواهیم ریخت. در پایان سال دوم مجددا نامه ای از او داشتم که برای نوشتن رساله دکترا احتیاج به یکسال دیگر تمدید ماموریت دارد با آن هم موافقت کردم ولی به ناچار می باید اورا منتظر خدمت کنم و درآن حالت فقط نیمی از حقوق ثابتش قابل پرداخت می بود. ضمنا به او گوشزد کردم که اگر باز مجددا تقاضای تمدید نماید دیگر ناچار خواهم شد به خدمتش درسازمان برنامه خاتمه دهم و پرونده استخدامی اورا به محل خدمت اصلی او که شهرداری تهران بود اعاده دهم. پاسخ داد که ضمن اظهار تشکر از تمام محبت هائی که درطی این چند سال به او شده است با نظرم کاملا موافق است و آن را منصفانه و منطقی می داند و اصولا اگرغیر از این اقدامی می خواستم بکنم عقیده اش نسبت به من سست می شد. آقای نخشب دیگر به ایران مراجعت نکرد و ما هم ناچار پرونده او را به شهرداری تهران عودت دادیم. چندی بعد هنگامی که من به عنوان وزیر مشاور و دبیر کل سازمان امور اداری و استخدامی کشور در جریان اصلاح وضع تشکیلات وزارت خانه ها و تدوین قانون جدید استخدام کشوری بودم برای انجام ماموریتی به امریکا رفتم. درطی اقامتم درآن جا یک روز تلگراف رمزی ازطرف آقای هویدا نخست وزیر وقت از طریق سفارت به من رسید که درآن اظهار شده بود با توجه به سوابق استخدامی آقای نخشب درسازمان برنامه وحسن ظّن و حرف شنوی که از من دارد؟ لازم است با او صحبت کرده و تشویقش کنم برای قبول شغلی به ایران مسافرت نماید. چون جسته گریخته شنیده بودم که نخشب با گروهی از دانشجویان ناراضی و مخالف دولت هم صدا شده است فوراً به آقای هویدا تلفن کردم و علت حقیقی این خواسته را جویا شدم و صراحتا گفتم اگر به من قول می دهند که منظور همان است که در تلگراف گفته اند با او مذاکره خواهم کرد ولی اگر هدف چیز دیگری باشد و خدای ناکرده موئی از سر او کم شود من هم یک نخشب دوم خواهم شد چون حاضر نیستم که آلت و وسیله یک عمل نا به جا و ناشایست باشم. آقای هویدا به من قول شرف داد که منظور از آوردن نخشب به تهران ومآلا تحبیب سایر ناراضیان و مشارکت دادن آنها درکارهای دولتی است. من با نخشب دو روز و هر روز دو یا سه ساعت در اطراف کلیه مسائل مورد توجه و شکایت او صحبت کردم. با نهایت محبت و قدرشناسی و احترامی که نسبت به من ابراز می داشت به آسانی تن به این پیشنهاد نمی داد تا این که بالاخره قبول کرد تا حدودی قانع شده است ولی میل دارد درجلسه دیگری به اتفاق دونفر از دوستان و همفکرانش برای صحبت آخر به دیدن من بیاید. قبول کردم و او با اتفاق دو نفر که اسامی آنها یادم نمانده است نزد من آمدند و باز دو سه ساعت دیگر صحبت کردیم . درخاتمه نخشب رویش را به رفقایش کرد و گفت اگرچه هنوز بعضی از انتقادات و تردیدهایش باقی است ولی با اعتقاد دربستی که به من دارد و همچنین با نظر مثبتی که به سایر همکاران من درایران که او هم آنها را خوب می شناسد می نگرد اگر گودرزی قبول داشته باشد با این رژیم کارکند او هم حاضر است شانس خود را در این زمینه امتحان کند و قبول کرد پس از چند هفته و اخذ مرخصی از سازمان ملل متحد که در آن جا به کار مشغول بود به ایران مسافرت کند و از نزدیک اوضاع کار در ایران را بررسی کرده و تصمیم نهائی را نسبت به قبول یا ردخدمت درایران اتخاذ کند.

پس ازمراجعت ازسفر و گزارش موضوع به آقای نخست وزیر روزی که برای تقدیم گزارش ماموریت خود حضور اعلیحضرت شرفیاب بودم پرسیدند گزارش ملاقات شما با نخشب را نخست وزیر داده است ولی واقعا حرف و ایراد اساسی این جوان ها چیست؟ اظهارداشتم اکثر مطالبی که جوانان دنیا به خصوص جوانان کشورهای درحال توسعه عنوان می کنند مقداری نارضائی آنها از مسائل اقتصادی – اجتماعی و سیاسی است که درجامعه خود احساس می کنند و مقداری هم معلول خصوصیات و احساسات پر شور جوانی است که بی صبری و عصیان منعکس کننده آنها است. برای آنها آزادی، بی غرضی درکارها، مساوات و درستی به عنوان یک سلسله اصول لایتغیر بدون توجه به واقعیات سیاسی و اجتماعی روز و شرائط و امکانات محیط مطرح است. آنها همه چیز را از دیده ایدالیزم نگاه می کنند و این هم از خصوصیات سنین جوانی و عدم تجربه عملی درکار است. لیکن دیده شده است غالب این افراد پس از این که وارد عرصه کار و فعالیت شده و با واقعیات زندگی رویارو می شوند اکثرا در افکار و نظراتشان واقع بین تر و معتدل ترمی شوند. بنابراین بهتر است که این واقعیت را قبول و تحمل کنیم و با آنها با حوصله به بحث و گفتگوی مداوم بپردازیم و هیچ گاه در این دیالوگ از حریم منطق و صداقت دور نشویم. اگر آنها را قانع کنیم که درگفتار و عقایدمان ولو آن که بانظرات آنها متفاوت است صادق هستیم اکثرا به راه خواهند آمد. برای مثال به اعلیحضرت عرض کردم که آقای نخشب شدیداً معتقد بود که نظام سلطنتی که درمملکت ما برقرار است موجب بقای دیکتاتوری و مانع از برقراری آزادی و درنتیجه ایجاد رشد یک حکومت دمکراتیک درکشور می باشد. عرض کردم من به آقای نخشب توضیح دادم که شکل و قالب حکومت کشورها لزوما ضامن حفظ دمکراسی و یا وجود دیکتاتوری درآنها نیست چنان که درکشورهای پادشاهی انگلیس، کشورهای اسکاندیناوی و یا هلند و بلژیک و حتی ژاپن که تا قبل از جنگ جهانی دوم شدیدا تحت یک نظام مستبد اداره می شد دمکراسی درحدی که دنیا فعلا به آن دست یافته است وجود دارد. وکسی آنها را به دیکتاتوری متهم نمی کند. درصورتی که بالعکس در تعداد بی شماری از کشورها که ظاهرا از سیستم جمهوری برخوردارند وحتی در ابتدای نامشان هم بعضا کلمه دمکراتیک را اضافه کرده اند از قبیل کشورهای امریکای لاتین- افریقائی- جهان کمونیست و غیره سیستم دیکتاتوری به معنای واقعیش حکمفرما است. البته کشورهای جمهوری دیگری هم هستند که تاحدود زیادی از آزادی و دمکراسی برخوردارند از قبیل امریکا، فرانسه، کانادا و غیره. به آقای نخشب توضیح دادم که آزادی واقعی درکشورهابستگی به آداب و خصوصیات فرهنگی و تاریخی مردم آن و شرایط اقتصادی و اجتماعی و میزان سواد و دانش آنان دارد با صدور یک اعلامیه و یا انشاء و تصویب یک قانون اساسی جدید و تغییر یک سیستم حکومت، نظام دمکراتیک درکشور به وجود نمی آید و آزادی درجامعه استقرار پیدا نمی کند. اگر سعی کنیم عدالت اجتماعی را درکشور مستقر کنیم، اگر اجازه دهیم که مردم نظرات و شکایات خود را بدون واهمه و بدون اخلال درنظم عمومی ابراز کنند اگر در باسواد کردن و بالا بردن سطح زندگی آنان کوشا باشیم و اگر به آنها نشان دهیم که در حقیقت در خدمت آنها هستیم و به خواسته ها و رنج و الم آنها تا حدود مقدورات رسیدگی و عکس العمل مثبت نشان می دهیم، مطمئنا آزادی و دمکراسی واقعی رفته رفته و بدون توجه به قالب و یا عناوین ظاهری سیستم حکومت جوانه خواهد زد. راه برقراری آزادی واقعی راهی است بسی طولانی و به آقای نخشب یادآور شدم که در همین کشور آمریکا که ایشان درآن فعلا ساکنند می بینند درشهرهای کوچکتر و مناطقی که کمتر زیر ذره بین مطبوعات و وسائل جمعی خبری هستند چه اتفاقاتی درشئون اجتماعی و سیاسی آنها رخ می دهد وچه تجاوزاتی به حقوق افراد اقلیت به خصوص درمناطق جنوبی آن کشورصورت می گیرد و حتما می شنوند یا می خوانند که بسیاری از افراد امریکائی خودشان اذعان می کنند که برای تعمیم آزادی واقعی هنوز راه درازی در پیش است که لازم است نه تنها در راه پیشبرد آن دائما تلاش کنند بلکه با سماجت باید برای حفظ آن چه که تاکنون به دست آورده اند کوشا باشند.

اعلیحضرت اصول مطالبی را که با آقای نخشب بحث کرده بودم تائید کردند ولی عقیده داشتند که اکثر این جوانان به علت بی تجربگی و سادگی آلت دست افراد و گروه های دیگری قرار گرفته اند که نیات و نظراتشان غیر از خیر و صلاح ایران است.

چندی بعد آقای نخشب به تهران آمد و در مدتی که درتهران بود شنیدم چندین شغل به او پیشنهاد شده و با عده ای از مقامات هم ظاهراً ملاقات کرده است. درطی اقامت خود فقط دوبار به دیدن من آمد و وقتی هم که از تهران به امریکا مراجعت کرد از من خداحافظی ننمود. ظاهرا مشاغلی که به او پیشنهاد شده بود مطابق میلش نبود و یا به هرحالت با بررسی اوضاع از نزدیک قانع نشد که به ایران مراجعت کند. کاغذی از امریکا برای من نوشت و ضمن اظهارمعذرت از این که از من خداحافظی نکرده بود اظهار داشت علت این کار این بود که اولا پس از آن همه صحبت ها برای او راحت نبود که بگوید باز درتصمیم خود درماندن در امریکا ثابت قدم است و علاوه برآن می ترسید نکند باز درموقعیتی قرار گیردکه رویش نشود به من جواب منفی بدهد.

چندی بعد که دقیقا نظرم نیست چقدر طول کشید بانهایت تاسف شنیدم که آقای نخشب در امریکا و هنگامی که همچنان در سازمان ملل متحد خدمت می کرد به علت یک بیماری فوت کرده است. خیلی از این خبر متاثر شدم زیرا اگرچه در تمام مسائل باهم اتفاق نظر نداشتیم ولی درباره اکثر آنها یا هم فکر بودیم و یا لااقل نقطه نظر همدیگر را می فهمیدیم. باوجود آن که محیط و سابقه تحصیلی و تجربی و رشد فکری ما متفاوت بود نه تنها مسائل بسیاری را از یک دید می دیدیم بلکه برای آن قسمت هم که متفاوت بود احترام قائل بودیم و احساس می کردیم هردو با مشکلات و مسائل اجتماع با صداقت روبرو میشویم . درگذشت بی موقع او برای من واقعا غم انگیز بود.

ضمیمه 2

1 – سازماندهی

– بررسی و تهیه نمودار سازمانی جدید. حذف واحدهای غیرلازم و ایجاد واحدهای جدید.

– بررسی و تهیه نمودار سازمانی شاخه های اجرائی و اصلی تشکیلات با ذکر شرح وظائف و مسئولیت ها و اختیارات و خطوط ارتباط آن ها با یکدیگر و با سایر واحدهای ستادی.

– تهیه نمودارکارگزینی و تعیین انواع و تعداد مشاغل مورد نیاز کلیه واحدهای سازمان برنامه.

– تعیین خطوط ارتباطی مشاغل با یکدیگر به نحوی که هرشاغل بداند مسئول چه مقامی است و یا سرپرست چه افرادی. هدف این کار این بود که افراد از لحاظ اداری به دو مقام مختلف اداری مسئول نباشند، مگر استثنائا درمواردی که شرایط فنی خاص آن شغل چنین حالتی را ایجاب می نمود. به عنوان مثال اگر پزشکی در یک واحد سازمانی مانند طرح مبارزه با مالاریا مشغول بود از لحاظ ساعات کار و انجام جنبه های اداری وظائفش درمقابل رئیس طرح، که احتمالا یک نفر مدیر غیرپزشک بود، مسئول بود درحالی که از لحاظ انجام وظائف حرفه ای و تکنیکی خود، مانند نحوه مداوای بیماران و یا انجام سایرکارهای تخصصی و طبی، از معیارها و دستورالعمل های وزارت بهداری و یا سایر مقامات فنی مسئول پیروی می گردید.

 2 – امور استخدامی

– تشخیص انواع مشاغل و طبقه بندی آنها، تهیه و تنظیم جدول حقوق ها و مزایای شغلی.

– تنظیم آئین نامه های استخدامی شامل مقررات و ضوابط آزمایش و استخدام، آموزش، ارزیابی خدمات، ترفیع، حقوق، مزایا، رفاه، ماموریت، مرخصی، تنبیه و تشویق، پایان خدمت، و غیره.

– برقراری دوره های آموزشی اداری و مدیریت چه در داخل و یا خارج از سازمان برنامه و تنظیم نحوه استفاده از بورس های خارجی به منظور افزایش مداوم سطح دانش کارمندان.

 3- تهیه روش های اداری و کنترل فرم ها

– مطالعه کلیه فعالیت هائی که درواحدهای مختلف سازمان برنامه انجام می گرفت از ابتدا تا انتها و براساس آن، تهیه روش های جدید ومشخص به طوری که جریان کارها کوتاه تر- سریعتر و اختیارات و مسئولیت افرادی که مسئول اجرای هریک از مراحل آن بودند کاملا مشخص و قابل نظارت باشد. این امر ازدوباره کاری و لوث مسئولیت و تضاد اختیارات افراد جلوگیری می کرد.

– تهیه فرم های معین و مشخص برای کارهای تکراری که درموارد نظیربه کار برده می شد، از قبیل دستور خرید کالا، پرداخت صورت حساب ها، انجام مناقصه ها، درخواست استخدام و غیره. این فرم ها کد گذاری شده و در مرکزی در قسمت تشکیلات متمرکز می شدند تا به طور یکسان در تمام ادارات سازمان برنامه به کار روند و درصورت لزوم نیز درهمان جا اصلاح و یا تغییر یابند.

– بررسی و بهبود بایگانی های کلیه واحدها و ایجاد یک سیستم نوین و یک نواخت برای حفظ و نگاهداری وطرز استفاده از پرونده ها و ایجاد یک بایگانی مرکزی در دبیرخانه مرکزی.

– بررسی و بهبود نحوه تهیه و کدگزاری طرح های اجرائی وعمرانی و تهیه یک سیستم گزارش نویسی منظم ازجریان پیشرفت طرح ها. از این طریق حسن جریان پیشرفت طرح ها و نظارت برتطبیق آنها با ضوابط مربوط درحین اجرای واقعی کار امکان پذیر می شد. همچنین آهنگ پیشرفت کار و هزینه های انجام شده درارتباط با برنامه پیشرفت کار و بودجه پیشبینی شده کاملا مشخص و قابل نظارت می گردید.

– تهیه و تنظیم یک سیستم جدید بایگانی برای کلیه طرح های اجرائی و اعتباری سازمان برنامه همراه با گزارش های دوره ای درباره هریک از آنها. ایجاد این سیستم موجب می شد که درهرلحظه رسیدگی به مسائل مختلف هر طرح به آسانی میسر شود و با دردسترس داشتن آخرین اطلاعات اجرائی و مالی هم بررسی وضع اعتبارات سازمان برنامه را در هرزمان امکان پذیر می کرد و هم تهیه بودجه عمرانی سالانه را تسهیل می نمود. طرح مزبور براساس ضوابطی که عمده آنها به قرار ذیل بودند پیشنهاد و مورد تائید قرار گرفت.

4- استفاده از فضای اداری

  1.  با توجه به نوع کار- مقام سازمانی- میزان ارباب رجوع و غیره برای هر یک از مشاغل فضای مورد نیاز آن مشخص شود.
  2.  وسائل مورد نیاز از قبیل میز و صندلی، جعبه های بایگانی، کتابخانه، وسائل دفتری مبل و غیره هرشغل تعیین و برای مشاغل مشابه استاندارد و یکنواخت شود.
  3.  کارکنانی که شغلشان مستلزم تماس دائم با ارباب رجوع است با کارکنانی که ارباب رجوع خاصی ندارند و کارشان بیشتر جنبه فکری دارد دریک اطاق قرار نگیرند.
  4.  اداراتی که به علت نوع کار با مراجعین خارج از سازمان برنامه تماس زیاد دارند درطبقات اول ساختمان و نزدیک درهای ورودی قرار گیرند تا رفت وآمد ارباب رجوع آرامش و نظم سایر ادارات را مختل نکند.
  5.  واحدهای هرشاخه اجرائی نزد هم قرار داشته باشند و اداراتی که کارشان به هم مربوط است، تا آن جا که ممکن است، درهمسایگی یکدیگرجا داشته باشند تا بدین وسیله در رفت و آمد افراد، آورد و برد پرونده ها و نامه ها، حداکثر صرفه جوئی دروقت بشود.
  6.   دفاتر مدیران هرشاخه اجرائی درهمان طبقاتی باشد که واحدهای زیرنظر آنها جاگرفته اند. درگذشته مدیران علاقه داشتند حتی الامکان درطبقه ای باشند که دفتر مدیرعامل درآن قرار داشت. قرابت جغرافیائی به مدیرعامل نشانه اهمیت شغل و پرستیژ شخصی بود، ولی متاسفانه دوری آنها از کارکنانشان یا موجب تردد آنان در طبقه مدیرعامل و قائم مقام او و دفاتر هیئت نظارت و شورای عالی برنامه و درنتیجه ازدحام درآن قسمت می شد و یا دسترسی سریع و نظارت مستقیم مدیران را در کار و یا حضور و غیاب کارمندان مشکل می کرد.
  7.   تعیین جا و مکان لازم برای بایگانی های اختصاصی واحدها، تعیین محل و موقعیت مناسب برای نهارخوری و آشپزخانه کارکنان و دستشوئی های کافی درطبقات مختلف و مراقبت لازم درنظافت آنها.
  8.   برقراری سیستم تلفن مدیر و منشی به نحوی که منشی بتواند مراجعات تلفنی ارباب رجوع را مستقیما به مسئولین اصلی کار مورد نظر هدایت کند و از این طریق فقط کسانی را به تلفن مدیر مرتبط سازد که حتما و ضرورتا باید با او تماس بگیرند. این رویه مقدار زیادی در وقت مدیران صرفه جوئی می کرد. درگذشته که منشی وجود نداشت و تلفن ها مستقیما به دفتر مدیران وصل بود، مدیران به ناچار تمام تلفن ها را ضمن اداره جلسات یا مذاکره با ارباب رجوع جواب می دادند. درنتیجه، یا اکثر مراجعین را از سر باز می کردند و یا به تلفن متصدیان مربوطه راهنمائی می نمودند. تغییر در این روش مقدار قابل ملاحظه ای از وقت مدیران و مراجعین را صرفه جوئی می کرد و به مدیران فرصت تعمق و تمرکز فکری بیشتر درجلسات و مذاکرات با همکاران و یا ارباب رجوع می داد.
  9.  ایجاد تلفن خانه مرکزی با سیستم جدیدی که اجاره می داد کارکنان، به استثنای آنهائی که به دلیل سمت یا اقتضای نوع شغل مجاز به داشتن خط آزاد بودند، ازطریق تلفنخانه مرکزی، آن هم برای کارهای اداری، با خارج تماس داشته باشند. برای کارهای ضروری و خصوصی کارکنان نیز تلفن های عمومی درطبقات مختلف نصب شود.

 

بخش دوم: خداداد فرمانفرمائیان

ملاقات با ابتهاج، بازگشت به ایران
و آغاز به کار در سازمان برنامه

جناب آقای فرمانفرمائیان از این که لطف کردید و بامن این مصاحبه را می کنید خیلی ممنون هستم. این مصاحبه بخشی است از کارهائی که دربنیاد مطالعات ایران در ارتباط با برنامه سازندگی ایران انجام می گیرد. این بخش مربوط به سازمان برنامه است و شما یکی از افرادی هستید که هم به ساخته شدن سازمان برنامه کمک کردید هم به قوام گرفتن برنامه ها و نظام برنامه ریزی در سازمان برنامه. اگر اجازه بدهید از این جا شروع بکنیم که چطور شد شما وارد سازمان برنامه شدید، آغاز ورود شما به سازمان برنامه چگونه بود؟

خیلی متشکرم که این لطف را کردید که نظرات مرا بخواهید امیدوارم که دراین کاری که انجام می دهید که موفق باشید.
اولین باری که راجع به سازمان برنامه مطلبی با من مطرح شد موقعی بود که آقای ابتهاج، که آن موقع رئیس سازمان برنامه بود، آمده بود به امریکا. من ایشان را درجمعی از محصلین در نیویورک دیدم. درآن جا ایشان نطقی کردند راجع به کارهائی که در ایران انجام می دهند و البته همه ما که آن جا بودیم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتیم. من همیشه دلم می خواست، نه تنها آن موقع بلکه حتی موقعی که محصل بودم، که اگر نقشی در ایران قرار بود داشته باشم درکارهای برنامه ریزی باشد. تحصیلات دانشگاهی ام، غیر از در اصول علمی اقتصاد، مربوط به برنامه ریزی در ممالک عقب مانده یا درحال رشد بود. یادم است، دوستم دکتر رضا مقدم که در استانفورد با هم بودیم درهمان دوران وقتی از من پرسید تو درآتیه چکار می خواهی بکنی، اگر به ایران برگردی، گفتم، من می خواهم رئیس سازمان برنامه بشوم. این حرفی است که درست درحدود 25 سال قبل از این که من در واقع رئیس سازمان برنامه بشوم به دوستم دکترمقدم گفته بودم، که بعد هردو البته درآن جا یک نقشی پیدا کردیم. وقتی ابتهاج را برای اولین بار دیدم نطق ایشان را شنیدم فریفته افکار او شدم و برایش احترام زیادی حس کردم.

این در چه سالی است؟

این در سال 1956، فکر می کنم در پائیز 1956 بود.

درحدود چند سال بعد از این که ابتهاج رئیس سازمان برنامه شده بود؟

ابتهاج متجاوز از دو سال بود که رئیس سازمان برنامه شده بود. ابتهاج در54، بعد از رفتن مصدق، برگشت به ایران و رئیس سازمان برنامه شد. تقریبا سه سال بود که رئیس سازمان برنامه بود. آن موقع من در هاروارد (Harvard) یونیورسیتی فلو(university fellow) بودم، تحقیقات می کردیم درکارهای اقتصادی، و یک مقاله هم راجع به ایران نوشته بودم. یک مقدارهم تدریس می کردم. درپائیز 1957 به دلیل این که پرینستون (Princeton) به من پیشنهاد کرده بود به طور مدام بروم به پرینستون (tenure track) قبول کردم. قبل از رفتن به پرینستون یک سفر به ایران کردم.

یعنی بعد از این که ابتهاج را در آمریکا ملاقات کردید؟

بله، بعد از این که ابتهاج را دیدم یک سفر به ایران کردم. یادم است ابتهاج مرا به یک مهمانی درهتل دربند دعوت کرد. آن موقع ابتهاج خودش درآن جا زندگی می کرد. منزلش آن جا بود. در همان مهمانی به من گفت شما باید حتما برگردید به ایران. می خواهم یک دفتر اقتصادی ایجاد کنم با کمک بانک بین الملل. شما بیائید و درآن شرکت کنید. من هم اظهار علاقه کلی کردم ، امّا به ابتهاج گفتم من باید برگردم به سر کارم. آن موقع صحبت با پرینستون شده بود و می دانستم به پرینستون می روم. در هرحال، پائیز 1957 وارد پرینستون شدم و شروع کردم به درس دادن. در آن وقت ابتهاج با شخصی به اسم لیچفیلد(Lichfield) که کنتراتچی معروفی بود و برای سازمان برنامه کار می کرد با ابتهاج هم دوست بود تماس گرفت. لیچفیلد در آن موقع درکاخ سفید مشاور بود و در شمار نزدیگان به ایزنهاور. وقتی ابتهاج به من مراجعه کرد که به ایران برگردم، و من به ایشان گفتم که با پرینستون قرارداد دارم و نمی توانم به همین سادگی قرارداد را بشکنم وبرگردم، ابتهاج با لیچفیلد صحبت کرد. لیچفیلد با رئیس پرینستون تماس گرفته بود. رئیس پرینستون مرا خواست گفت من حرفی ندارم. اگر شما می خواهید وسط سال برگردید، می توانید. من غیر از بقیه امسال یک سال دیگر هم این پست شما را برایتان نگه می دارم. اگر شما خواستید، دوباره می توانید بیائید، و الا تا آخرسال بعد ما فکر دیگری باید بکنیم، و همین طور هم شد. من برگشتم به ایران. در سازمان برنامه، قبل از آمدن من به ایران، مذاکراتی شده بود. ابتهاج از من سوال کرد که با کدام دانشگاه تماس بگیرم و کار بکنم. من هاروارد و پرینستون را معرفی کردم. در هاروارد هم اسم شخصی را که با او آشنا بودم و کار می کردم به ابتهاج دادم. او استاد اقتصاد معروفی بود به اسم ادواردمیسون (Edward Mason). میسون رئیس مرکز لتاور (Littowre Center)بود، که بعد به کندی اسکول (Kennedy School) تبدیل شد.

آقای میسون شخصی را به اسم آقای کِنِت هَنسن به من معرفی کردند. ایشان آمد به پرینستون و در پرینستون من او را اینترویو (interview)کردم. شخصی بود که از من 8 ،9 سال سنش بالاتر بود، سوابق آکادمیک زیاد نداشت، فقط یک لیسانس(B.A.) در اقتصادداشت. ولی تجربیات خیلی زیادی در کارهای دولتی داشت. در زمان جنگ مسئولیت کارهائی که مربوط به طرح مارشال(29) (Marshall Plan) بود، به خصوص در اطریش و بعضی از ممالک دیگر، ولی مقرش در اطریش بود، به او داده شده بود. خودش هم در زمان جنگ درتمام صحنه اروپا جزو ارتش امریکا جنگیده بود. هنسن خیلی شخص باهوشی بود، تند و سریع الانتقال، و از لحاظ کارهای اداری(administrative) خیلی وارد، ولی در همان مذاکرات اول من فهمیدم از لحاظ دانش اقتصادی در سطح بالا نبود. ایشان زیاد وارد به تئوری اقتصاد نبود، ولی خیلی برازنده بود و مدیر خیلی خوب به نظرم آمد، و من هم عین این مسائل را به ابتهاج نوشتم.

یعنی آقای هنسن زمانی که دراروپا بود، عملا با کشورهائی مانند آلمان و اطریش و یا دیگر کشورهائی که درچارجوب طرح مارشال قرار می گرفتند، که تازه داشتند نضج می گرفتند، کار کرده بود؟

بله، از لحاظ برنامه ریزی عملی، یعنی چه عملیاتی باید انجام بگیرد، و چه برنامه هائی لازم است، به چگونگی ساختمان این برنامه ها، وارد بود، دراین مسائل خیلی خوب بود. آدمی بود که روزی، بعدها البته من این را متوجه شدم، 16 ساعت کار می کرد. فوق العاده آدم با دیسیپلینی بود. درهرحال عین این گزارش را که الان دارم می گویم، درتلگرافی که به ابتهاج زدم، منعکس کردم. ابتهاج هم با پیشنهاد میسون که این آقای هنسن به تهران بیاید موافقت کرد. البته آن را ممکن است بعد برایتان توضیح بدهم که همراه این آدم افرادی آمدند که واقعا درعلم اقتصاد و تجربه در برنامه ریزی در سطح بالا بودند؛ همه شان امریکائی نبودند، به خصوص افرادی که میسیون ازانگلستان، از هلند، از کانادا به ایران فرستاد دارای تحصیلات علمی درسطح بسیاربالا بودند با سوابق علمی و تحقیقاتی و نشریات متعدد.

آقای ابتهاج با آقای میسون در هاروارد دراین زمینه قراردادی بسته بود؟

بله، قراردادی سه طرفه بود. بین سازمان برنامه، بنیاد فورد (30) و دانشگاه هاروارد، اول برای دوسال، که بعدا برای دوسال دیگر تمدید شد، به منظور انتخاب و اعزام تعدادی متخصص به سمت مشاورین دفتر اقتصادی سازمان برنامه.

بنیاد فورد پولش را داده بود و آقای میسون انتخاب و نظارت می کرد. ولی آقای هنسن را قبل از این که به طور کامل قبول بشود شما اینترویو کردید. با کارشناسان دیگر هم شما مصاحبه کردید قبل از آمدن به ایران . . .؟

من در امریکا غیر از هنسن، قبل از رفتنم به ایران، کس دیگری را ندیدم. ولی بعدا اسم افراد دیگر را همراه با شرح تحصیلات و سوابق کاری آنها برای ما می فرستادند و ما نگاه می کردیم. آن روزها موقعی بود که اغلب اینها را می شناختیم. در هرحال من خیلی از این آدم ها را با اسم می شناختم و کتاب هایشان را خوانده بودم. البته خود پروفسور میسون در این موارد قبل از پیشنهاد با این افراد مصاحبه می کرد و به سوابق آنها رسیدگی می کرد. میسون شخصی بود فوق العاده. آدم گردن کلفتی بود، اصرار می کرد که وقتی که من یک نفر را به شما پیشنهاد می کنم شما باید قبول بکنید و اعتماد بکنید که من خودم به اندازه کافی تحقیقاتم را کرده ام. درهمان موقع البته میسون عین همین گروه ما را در پاکستان اداره می کرد و افراد خیلی برجسته هم به آن جا فرستاده بود. ما هم اطلاع داشتیم از کارهائی که در پاکستان انجام شده بود. البته منتخبین را می فرستاد ابتهاج می دید، من می دیدم و با همکارانم بحث می کردیم. بعد قبولی مان را اطلاع می دادیم. ولی به طور کلی افراد را وقتی که پروفسورمیسون می فرستاد ما قبول می کردیم، در اینجا مسئله ای نبود. اگر شما از من بپرسید از این افراد، که حدودا دراین دوره چهارساله تعدادی نزدیک 20 نفر بودند، کسی بودکه ما درعمل دیدیم که خوب انتخاب نشده بود، جواب من این است که بله. شاید الان در نظرم یک نفر می آید که به عقیده خودم نه از لحاظ مدیریت زیاد خوب بود نه از لحاظ آکادمیک چیز خاصی بود. مثل این که، اگر اشتباه نکنم، ازخواصش فقط این بود که زن ایرانی داشت، که با ایران آشنائی قبلی داشت. نمی خواهم اسمش را بگویم. ولی وقتی که بعد از سال ها من نگاه می کنم، اغلب مشاورینی که از طرف هاروارد آمدند افراد قابل و خوبی بودند. کسانی که ازآمریکا آمده بودند، تحصیلاتشان خوب بود، ولی نه در سطح دکترا.بیشتر آشنا باکارهای دولتی و برنامه های عمرانی بودند.

در دولت فدرال یا . . .؟

اینها بیشتر در دولت فدرال بودند، یا بعضی هایشان سوابق بانک بین الملل داشتند. درهرحال کسانی که از اروپا می آمدند، مثل انگلستان، از لحاظ آکادمیک درسطح بالا بودند. ازکانادا و دانمارک دو نفر آمدند برای امور کشاورزی که هم تحصیلات عالی داشتند و هم تجربیات عملی.

شما جائی اسامی اینها را دارید؟

بله دارم. درجزوه ای که راجع به دفتر اقتصادی بعد از استعفا از ریاست آن تهیه کردم. البته پس از این که استعفا دادم گروه عوض شد. اسم اعضاء جدید در آن جزوه نیست. شاید سیروس سمیعی، که بعد از من رئیس دفتر اقتصادی شد، این اسم ها را بتواند برای شما بعدا تکمیل بکند.

اجازه بدهید حالا برگردیم به زمانی که شما مراجعت کردید به ایران.

موقعی که بالاخره با پرینستون توافق کردیم، من برگشتم به ایران. این در حدود اواخربهار بود. یعنی من ترم اول پرینستون را که درس دادم من برگشتم ایران عید نوروز در 1957 بود.

یعنی درحدود مارس 1957.

بله بله، درست است. در آن موقع عمارت سازمان برنامه که اجاره ای بود درخیابان شاه رضا بود و دفتر ابتهاج آن جا بود و من هم رفتم آن جا. بعد از کوتاه مدتی عمارت خود سازمان برنامه که در دست ساختمان بود تکمیل شد. ما هم رفتیم به همان عمارت، درطبقه بالا بغل دست ابتهاج. خیلی آن روزها عزیز دردانه بودیم. درست طبقه چهارم بغل دست ابتهاج نشسته بودیم و کارمان را انجام می دادیم. این آغازکار بود.

 

همکاری با رضا مقدم

من در موقعی که هنوز در آمریکا بودم، ابتهاج دوبار مرا دید، دوبار مرا دید. یک دفعه همان موقع که برای بچه ها نطق کرد. دفعه دوم، وقتی که آمده بود واشنگتن، من رفتم واشنگتن دیدنش، قبل از این که بروم ایران. دفعه دوم ابتهاج از من راجع به افراد دیگرسوال کرد. من اول کسی را که اسم بردم دکتر رضا مقدم بود. ما هم مدرسه بودیم. من کلاس به کلاس او را دیده بودم و او را خوب می شناختم . از من جلو تر بود، ولی در چندین کلاس با هم بودیم، او در دوره پس از لیسانس بود، من هنوز لیسانسم را نگرفته بودم. البته بعد هم وقتی که من رفتم به دوره ما فوق لیسانس آن جا با هم، یک دوسالی ادامه دادیم. من کلاس به کلاس دکتر مقدم را دیده بودم و واقعا می دانستم که محصل درجه یک، آدم بافهم، و بسیارخوبی است.
دکترمقدم از من زودتر برگشته بود به تهران و ابتهاج با او تماس گرفته بود.

مستقلا؟

مستقلا، نه. بعد از تماس با من، بعد از این که از من سوال کرده بود، تماس گرفته بود، به او گفته بود که من در نظر دارم خداداد را بیاورم رئیس و شما به سمت نفر دوم تشریف بیاورید این جا. ایشان که فعلا نیست ، زمانی که ایشان بیایند شما شروع به کار کنید.
ابتهاج عجله داشت. نمی توانست منتظر هرچیزی بشود. واقعا می خواست کارها را راه بیندازد. حوصله این که منتظر بشود نداشت. مقدم آن موقع جزء دبیرخانه شورای عالی اقتصاد بود. یک مرکز تحقیقاتی درست شده بود تحت نظر حسن علی منصور (31) که بستگی داشت به شورای عالی اقتصاد که نزد شاه جلساتش اداره می شد. دکتر مقدم را علی منصور برده بود آن جا به سمت مشاور عالی.

در این زمان شورای عالی اقتصاد سازمانی بود مستقل؟

شورای عالی اقتصاد، درواقع که هیچ وقت تکلیفش روشن نشد. شورای عالی اقتصاد گروهی بود گاهی از تمام اعضاء کابینه و گاهی از وزرائی که مسئول کارهای اقتصادی بودند، که به طور منظم، غیر از در دوران نخست وزیری داکتر امینی، درحضور اعلیحضرت تشکیل می شد. غیر از وزراء، رئیس سازمان برنامه و رئیس بانک مرکزی هم شرکت داشتند. رئیس دبیرخانه شورا در آن موقع علی منصور بود. همیشه یک جنگ و جدالی بود بین سازمان برنامه و شورای عالی اقتصاد که بالاخره تصمیم گیری از لحاظ کارهای اقتصادی کشور باید واقعا کجا باشد. منصور دلش می خواست همآهنگ کننده باشد، و ُرل همآهنگ کننده را بازی کند. این شورای عالی اقتصاد یک دستی بود برایش که بتواند اطلاعاتی از سازمان برنامه، از وزارت دارائی، از وزارت اقتصاد بگیرد، اینها را جمع بکند که در شورای عالی اقتصاد مطرح بکند. چندین فرد را دور خودش آنجا جمع کرده بود.

منصورشغل خاص خودش چه بود، محل سازمانیش کجا بود؟

درنخست وزیری بود آن اوائل، و بعد البته وزیر شد، وزیر بازرگانی شد. در اواخر دولت دکتر اقبال و به نظرم زمان شریف امامی هم وزیر بود. در هرحال دکتر مقدم در دبیرخانه شورای عالی اقتصاد به سمت مشاورعالی مشغول بود. علی منصور با مشکلاتی مقدم را برده بود، به اصطلاح با نوع عنوان هائی که در هرحال برای مقدم مهم نبودند. خوب یادم است این بحث ها را با مقدم می کردم، برایش مهم نبود. وقتی که ابتهاج به او پیشنهاد کرد که بیاید پست قائم مقام دفتراقتصادی را قبول کند، بدون هیچ مکثی پذیرفت و رفت به سازمان برنامه، با اطلاعی که من می آمدم و رئیس می شدم. چون دوست فوق العاده نزدیک من بود این پیشنهاد را پذیرفت، گرچه سنش بالاتر بود و بالاخره تجربه اش در ایران خیلی بیشتر از من بود. من همیشه مدیونش هستم به این دلیل همیشه هم پشت سرش گفته ام، و یک عمری هم، شما می دانید، ما با هم دوست و نزدیک بودیم و سال ها با هم کار کردیم. سال ها دکتر مقدم، چه در دفتر اقتصادی و چه بعدا که من رئیس سازمان برنامه شدم، قائم مقام من بود، ولی قائم مقامی که، خودش البته باید بگوید نه من، هیچ وقت من نگذاشتم کسی فکر کند که مثلا شکل نفر دوم دارد. همیشه آزادی خود رئیس را داشت. طوری که من با دکتر مقدم رفتار می کردم این طور بود. می دانید، معلوم شده بود کجاها او تصمیم می گیرد، ولی دیسیپلین فوق العاده داشت. غیرممکن بود در مسائلی که می دانست من مسئولیت دارم، یا رئیس مربوطه مسئولیت دارد، سرخودی بکند. هیچ وقت سرخودی نکرد. یک مطالبی بود که هیچ وقت امضاء نمی کرد. چیز ناراحت کننده ای نبود، مثلا مطالبی مربوط به ارتش را معمولا امضاء نمی کرد در زمانی که من رئیس سازمان برنامه بودم و ایشان قائم مقام بود، بعضی ازطرح ها را امضاء نمی کرد. می گفت من موافق نیستم. البته من، باتشخیص وضع خیلی از اینها را یا امضاء می کردم یا رد می کردم. خیلی هم با او صحبت می کردم چرا امضاء نمی کنی، مسئله چه هست، وقتی توضیح می داد اگر قانع می شدم من هم امضاء نمی کردم. خیلی ازموارد، که حالا بعدا مثل می زنم برایتان، موارد خیلی بزرگ، اینها را رد می کردم به وزارتخانه های مختلفه. حالا، آن زمان دور است از امروز که راجع به این مطالب صحبت می کنیم.

 

انتخاب همکاران دیگر

دکتر مقدم شروع کرد به کار تا من رسیدم. من و دکتر مقدم دفتر پهلوی هم داشتیم. شروع کردیم به انتخاب افراد ایرانی درامریکا، من قبلا درامریکا درباره افرادی که در کارهای مختلف تخصّص گرفته بودند مطالعاتی کرده بودم.. مثلا، در اقتصاد کشاورزی شخصی بود به اسم دکتر فرهاد قهرمان، که بعد شد وکیل مجلس، و در دانشگاه ویسکانسین تحصیل کرده بود. او را آوردم. یکی دیگر بود به اسم عباس قزلباش که دکترا در اقتصاد ریاضی داشت. متاسفانه اخیرا فوت شد. اینها اسم هایشان همه هست. بااو تماس گرفته بودم. با بعضی هایشان مصاحبه کرده بودم. بعضی ها آمدند به ایران چون به آنها نامه نوشتم، از آنها دعوت کردم، به ایران برگردند و پس از مصاحبه تعداد زیادی از آنها را استخدام کردم. درهرحال با یک چیزی حدود 20 نفر تشکیلات دادیم. دکتر عِلم را من در ایران ملاقات کردم . او از دانشگاه سیراکیوز درجه دکترا در اقتصاد داشت و مسئول بخش صنعتی شد. دکتر بهمن آبادیان، که کارهای اصولی برنامه ریزی کلان (Macra aspects) را انجام می داد، همه زندگیش برای کار بود، هیچ چیز به جز کار نمی فهمید. تحصیلاتش هم در هندوستان بود و دکترا از یکی از دانشگاه های هندوستان گرفته بود. این را هم در ضمن بگویم: همه می گفتند دفتر اقتصادی مرکز تحصیل کرده های امریکا است، این طور نبود. دکتر آبادیان که در برنامه ریزی واقعا خبره بود در دفتر اقتصادی مقام خیلی مهمی داشت و بعدا هم معاون سازمان برنامه شد در هندوستان تحصیل کرده بود. دکترشاپور راسخ، که او هم بعدها معاون سازمان برنامه شد در ایران، سوئیس و فرانسه تحصیل کرده بود. یک آدم عالم و در زبان فارسی مهارت خاص داشت و در فرانسه وانگلیسی هم مهارت داشت و تحصیلاتش در سوئیس در رشته اقتصاد و علوم اجتماعی بود. اومسئول بخش(sector) اجتماعی و سیاست های اجتماعی بود. داریوش اسکوئی تحصیلاتش درانگلستانLondon School of Economics)) ) بود و از زمره محصلین برجسته بود. ایشان فرانسه هم خوب صحبت می کرد و از همکاران عالی مقام ما بوذ. دکتر حسین مهدوی که در فرانسه و اکسفورد تحصیل کرده بود. آقای مهدی امین صالحی که تحصیلاتش را در دانشگاه تهران تکمیل کرده بود برای کارهای اداری دفتر اقتصادی انتخاب شد. اسماعیل عجمی، که در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود، بعد ازکُرنل (Cornell)، دکترا گرفت خودمان او را به دانشگاه کُرنل فرستادیم آقای کنستانتین مژلومیان که در تهران تحصیل کرده بود که بعدا او را به دانشگاه واندر بیلت (Vanderbilt) در امریکا فرستادیم. آقای یوسف اکبر که فارغ التحصیل دانشگاه لندن بود. آقای محمد تقی پور عباس که تحصیلات خود را در سویس تکمیل کرده بود. البته تعدادی هم علاوه برآن چه قبلا گفتم مانند خانم پروین مرآت امینی و آقایان احمد نوبان که بعدا به ریاست بخش صنعتی تعیین شد، همایون صهبا که در امور وام های خارجی مشغول بود” رسول بختیار که هم مدرسه من و دکتر مقدم در استانفورد بود و بعدا به مقام معاونت سازمان برتامه رسید، شریف ادیب سلطانی و مرحوم جمشید اشرفی و تقی مرتضوی و یحیی طاهباز از جمله افرادی بودند که در امریکا تحصیل کرده بودند.

واقعا انتخاب ما روی هیچ مطلب دیگری غیراز سواد، اطلاعات، تحصیلات، شخصیت و اخلاقیات نبود. هیچ وقت ابتهاج مرا وادار نکرد یک نفر را انتخاب کنم، هیچ وقت هیچ کس دیگری، در کار ما دخالت نمی کرد. آزادی عملی که ما داشتیم فوق العاده بود. با تمام این حرف ها که راجع به ابتهاج می زنند ، درآن حیطه ای که معلوم کرده بود، و مسئولیت ها روشن شده بود، به هیچ وجه دخالت نمی کرد. من افراد را انتخاب می کردم، بعد معرفی می کردم به ابتهاج. هیچ کس دیگری هم به کار ما دخالت نمی کرد، یک نفر به ما زور نمی آورد، نبود که یک وزیری مرا وادار کند یک شخص مخصوصی را انتخاب بکنم، نبود که از دربار یک بار به ما نوشته بشود که یک کسی را انتخاب بکنید. نکاتی است به عقیده من که لازم است ، گفته شود که ما یک چنین روزهائی را دیده ایم، در چنین وضعی کار کرده ایم. این همه حرف ها که می زنند، آزادی که ما داشتیم در فکر کردن، درانتخاب افرادی که همکار ما بودند، و آن افراد در انتخاب همکاران خودشان، فوق العاده بود. این را هم برایتان توضیح می دهم. رئیس های قسمت های مختلف دفتر اقتصادی آزادی کامل داشتند، می رفتند فردی را پیدا می کردند، با آنها مصاحبه می کردند، بین چند نفر انتخاب می کردند، می آمدند به ما پیشنهاد می کردند، من با دکتر مقدم و هنسن با هم رسیدگی می کردیم و تصمیم می گرفتیم و بعد آنها انتخاب می شدند. حالا می گویم هنسن، به دلیل این که می دانستم ابتهاج نمی خواهد ما هر روز با خارجی ها دعوا داشته باشیم. سعی می کردیم نا آن جائی که ممکن است از نظراتشان استفاده کنیم. ما ها یک آدم های فوق العاده، نمی خواهم بگویم مغرور به معنی فارسی کلمه، می خواهم بگویم (proud) به معنی انگلیسی آن، بودیم که به سادگی زیربار هیچ خارجی نمی رفتیم. ولی من همکاری را با این گروه هاروارد لازم می دانستم و لازم تشخیص می دادم. بنابراین، ندرت بود که مثلا او یکی را رد می کرد و ما می آوردیم یا او یکی را می پسندید و ما رد می کردیم. کم اتفاق می افتاد. اگر رد شدنی بود درهمان فرایند(process) اولیه رد می شد. درهرحال این اصلی که کسی دخالت درکار نمی کرد از چیزهائی است که آدم باید بیشتر بپروراند که روحیه و طرز کار چه بود در آن موقع

 

اخلاق و طرز کارابواحسن ابتهاج

قبل از این که از این موضوع رد شویم، سوالی راجع به ابتهاج می خواستم بکنم. همین طور که شما اشاره کردید، خیلی ها صحبت از این می کنند که ابتهاج آدم خشک و مشکلی بود. تجربه شما با او چطور بود؟ بعضی ها می ترسیدند از ابتهاج؟ او چه جور آدمی بود؟

آن یک بحث خیلی مفصلی است. من روی ابتهاج خیلی مطالعه کرده ام و خیلی چیز هم نوشته ام. راجع به ابتهاج من خیلی چیزها دارم. راجع به ابتهاج با من مصاحبه هم شده و چاپ شده. کتاب راجع به ابتهاج چاپ شده که از سرتاسرش از من نقل (quotation) است راجع به اخلاقیات ابتهاج. ایتهاج یک آدم وطن پرست (nationalist)است. هیچ وقت هیچ چیز دیگر برایش از ایران مهم تر نبود. کاردانی این شخص تک بود. یادم است، سیروس سمیعی مدیر امورمالی بود، یعنی از من یک مرتبه اداری (rank)بالاتر بود. سیروس سمیعی قبل از من آمده بود به سازمان برنامه مدیرامور مالی شده بود، خیلی هم آدم قدرتمند وقوی بود. آدم تصمیم گیری بود، او بعد از این که مقدم به سمت معاون وزارت بازرگانی تعیین شد من از سیروس سمیعی خواهش کردم قائم مقامی دفتر اقتصادی را بپذیرد. او هم پس از مدت کوتاهی قبولی خود را به من اطلاع داد. پس از چندی که من معاون سازمان برتامه شدم او رئیس دفتر اقتصادی شد. یک روز تمام ارقام مربوط به برنامه دوم را آورده بود نزد ابتهاج. جدول مربوطه که باهم متصل بودند، شده بود به اندازه طول و پهنای میز بزرگ ابتهاج. اینها را گذاشته بودند روی این میز. یک جدول دوطرفه (matrix) تهیه شده بود از تمام سکتورها و پرداخت ها و جمع آنها، این جدول بزرگ را روی میز پهن کرده بودیم . سیروس سمیعی شروع کرد به توضیح دادن . ابتهاج شروع کرد به سوال کردن و سیروس سمیعی جواب دادن راجع به ارقام، راجع به کشاورزی، راجع به صنعت، راجع به پرداخت ها، راجع به بخش های مختلف، طرح های مختلفه. ابتهاج، ناگهان انگشت می گذاشت روی یک رقم و می گفت این رقم غلط است. حالا ما، چندین دکتر اقتصاد و آمار دور میز جمعیم، و تمام این رقم ها را چک کرده بودیم، مطالعه کرده بودیم، و آورده بودیم آنجا جلوی ابتهاج گذاشته بودیم. این آدم انگشت می گذاشت روی یک رقم می گفت ین رقم غلط است. سیروس می گفت غلط نیست، من می گفتم غلط نیست، ما اینها را آقا چک کردیم. می گفت دوباره چک کنید. یک بار نبود که ما چک کنیم و غلط نباشد. من مانند ابتهاج هیچ کس را در ایران ندیدم. خیلی ها مدعی اند، امّا هیچ کس را من ندیدم بین تمام آن رجال که این قدرت را داشته باشد. ابتهاج حقیقتا رقم می شناخت و می فهمید البته، این را به شما بگویم، خود طبیعت آن ارقام گاهی اوقات می توانست مورد بحث باشد و آن را دیگر کارش نمی شد بکنیم، ولی اشتباه درجمع و تفریق ممکن نبود از دست ابتهاج دربرود. کاردانیش تنها این نبود. کاردانیش این بود که درست می دانست کی چقدر می فهمد. کی اختیارش چه هست و کی مسئول چه هست و کار آن شخص چه بوده و وقتی که بازخواست می کرد درست توی آن کاری که مربوط به او بود، بازخواست می کرد. بی خود و بدون دلیل بازخواست نمی کرد. یعنی سازمان شناس بود. از لحاظ پی گیری (follow- up)، تعقیب عملیات، دوباره تک بود. ممکن نبود فراموش بکند. اگر دستوری امروز داده و گفته تا هفته دیگرگزارش تهیه شود، سروقت تلفن زنگ می زد. ما همه مدیران یک تلفن مستقیم داشتیم، که مستقیم وصل بود به ابتهاج و هیچ کدام از بازخواست او مصون نبودیم.

یک نظام سازمانی برای پی گیری درست کرده بود یا این که خودش همه اینها را در ذهن داشت؟

اوّل، دفتر مخصوص خودش بود. دوم این که ابتهاج اهل یادداشت بود. یادداشت های ابتهاج معروف بود. این سالنامه های بانک ملی همیشه روی میزش بود. تمام اینها یادداشت می شد. حالا یک چیز دیگر. ما که آمدیم، اولین کارمان، برایتان جدا توضیح می دهم، ارزشیابی برنامه دوم بود. من این جا فهمیدم که ابتهاج چه آدم دقیقی است. تمام پرونده های مختلفه را ما ناچار بودیم ارزشیابی بکنیم. پرونده های مربوط به سکتورهای مختلفه، طرح های مختلفه، کشاورزی، امور اجتماعی، هرچه بود، می آمد به دفترمان، قسمت مربوطه اینها را مطالعه می کرد، خلاصه می کرد، و نظرات ابتهاج را ملحوظ می داشت. این نظرات ابتهاج همیشه درحاشیه بایک مدادی که قابل پاک کردن نبود، به رنگ پشت گلی(pink)، مداد مخصوص، به خط قشنگ و همیشه با امضاء و تاریخ، نوشته شده بود. ممکن نبود ابتهاج یک یادداشتی آن جا بنویسد و امضاء نکند، یا تاریخ نگذار. دستورات صریح: «با این مطلب به این دلائل1، 2، 3 مخالفم. فورا تعقیب فرمائید»، یا «عین این پیشنهاد عملی شود»، هیچ از این در به آن در بزند، حالا مذاکره فرمائید ببینم چطورمی شود، اینها نبود در کارش، یک صراحت فوق العاده داشت. واقعا من مثل ابتهاج کسی را ندیدم. من دراین دوره اغلب رجال را چه درسطح نخست وزیرها و وزراء، چه رؤسای بانک ها و دیگران می شناختم. هیچ کس، یک نفر را مثل ابتهاج ندیدم.

راجع به اخلاق دیگر ابتهاج شما سوال کردید، می گفتند تند اخلاق است. این را بگویم راجع به اخلاقش، فوق العاده تند مزاج بود. زود عصبانی می شد. ولی آن چه که جالب بود، رفتار ابتهاج با ما جوانان، یعنی این گروهی که هم دوره و هم سن و همکار ما بودند، و با افراد دیگری که قبلا در سازمان برنامه بودند یا از وزارتخانه های دیگر آمده بودند و سنشان بالاتر بود، مختلف بود. با آنها با تندی فوق العاده رفتار می کرد. با ماها یک مقدار حالت پدری داشت، یک مقدار طاقت می آورد. طاقتش با ما خیلی بیشتر بود، برای این که می دانست باید ماها را تربیت بکند. می دانست از آنها شاید گذشته و می دانست آنها عادت کرده اند به بیکاری، فرض کنید، یا کم کاری. وقتی هم نمی فهمند نمی پرسند، می دانید. یک اخلاقیاتی در آنها بود به خاطر این که گذشته دیگری داشتند. ما تازه شروع کرده بودیم. می خواست ما را عوض بکند، انسان های دیگر بکند. خیلی با ما طاقتش بیشتر بود. یک مثال بزنم برایتان. در یکی ازهمان جلسات اولی که تازه آمده بودم، این حکایت را رضا مقدم همیشه تعریف می کند، دور ابتهاج نشسته بودیم. ابتهاج سر میز می نشست، من دست راستش می نشستم، مقدم روبرونشسته بود. دو سه تا از همکارانم در اطراف. راجع به دفتر اقتصادی صحبت می کردیم. ابتهاج یک دفعه گفت آخر این طور نمی شود، مشتش را می زد به زمین. من در تمام این مدت داشتم سیگار می کشیدم. ابتهاج از سیگار بدش می آمد و من دود سیگار را پف می کردم به طرف ابتهاج. منظورم نبود به او پف بکنم، اما، خوب، چون صحبت باهاش می کردم، سیگار هم می کشیدم، طبیعتا دود به طرف او می رفت. اولا قبیح بود از من که جلوی رئیسم سیگار بکشم. لزومی نداشت، بعدا می کشیدم. اما من عادت داشتم. همین شکلی سیگار می کشیدم. ابتهاج هی عصبانی تر می شد. هی من می دیدم صورتش را برمی گرداند به طرف دکتر مقدم، به حالت استغاثه، تقاضا، تمنا از دکتر مقدم که به این یک چیزی بگو. درحالی که مشت می زد روی میز من یک هو دستش را گرفتم که آقا شما چرا بی خودعصبانی می شوید. این جالب است، او می دانست که ما ها این حرف ها را نمی فهمیم، این ژست ها را نمی فهمیم، درحالی که دستش را می برد بالا، من دستش را گرفتم، گفتم آقا شما چرا بی خود عصبانی می شوید. بعد آرام شد. درجلسات دیگر که من یادم است منوچهرگودرزی بود، جواد منصور بود، سیروس سمیعی بود، مقدم و من، وقتی نسبت به ما عصبانی می شد به خودش فحش می داد. داد می زد من خاک برسر شما را آوردم به من کمک کنید، چرا این جور با من رفتار می کنید.

ابتهاج برای من یک حکایت فوق العاده ای است. راجع به او نوشته اند، خیلی هم خوب نوشته اند. ولی این خواصی را که من راجع به ابتهاج می گویم خودم تجربه کردم. ابتهاج به ما وطن پرستی یاد داد. ابتهاج به ما اعتقاد یاد داد. ما را دیسیپلین آموخت. ما راجع به مسائل اقتصادی که اگر نرخ بهره بالا برود حجم پول چطور می شود، اگر درکشاورزی بیشتر سرمایه گذاری بکنیم تا درصنعت، چطورمی شود، صحبت می کردیم. بیشتر ما به جنبه های فنی مطلب می پرداختیم تا به این مسائل کلی. تشخیص مسائل برنامه ریزی دراجتماع ایران و لزوم این که برنامه ریزی باید ریشه پیدا بکند و برای مردم قابل قبول بشود، اینها را ابتهاج به ما یاد داد و برای معتقدانش حاضر بود بایستد و خودش راقربانی کند، همان طور که کرد. من به شما بگویم، به خاطر برنامه ریزی و به خاطر برنامه و شاید هم مقداری به خاطر ماها خودش را قربانی کرد. آن جنگ و جدالی که البته راه انداخت راجع به برنامه ریزی درزمان دکتر اقبال، آن را هم دوباره حکایتش را می گویم.

 

ابتهاج، دولت، و برنامه دوم

به او می رسیم. وقتی که شما آمدید به دفتراقتصادی و آغاز به کار کردید، ابتهاج شما را نشاند و راجع به برنامه ریزی با هم صحبت کردید. آیا او بینش خاصی راجع به این مطلب داشت که با شما در میان بگذارد، یا اینکه مطلب را به طورکلی به شما واگذار کرد؟

ابتهاج بی شک سیاست های کلی داشت که ایستادگی کامل رویش می کرد. ما ها هیچ کدام زورمان نمی رسید که این سیاست ها را عوض کنیم. کم کم عوض کردیم، ولی سال ها طول کشید و تا آن زمان ابتهاج رفته بود. شاید هم ابتهاج به دلیل بعضی از این حرف های ما رفت. اینجا حالا من دوباره باید برگردم به سازمان برنامه، فلسفه کلی سازمان برنامه ابتهاج را توضیح بدهم. برنامه اول می دانید واقعا پا نگرفت. برنامه اول سر زا رفت. نه پولی داشتیم نه چیزی. البته، یک مطالعات نسبتا خوب. . . موریسون کنودسون (Morrison- Knudson) انجام داده بود. این مطالعات اکنون کجا هست نمی دانم، شاید کتابخانه کنگره از آن یک کپی داشته باشد. یک بررسی کامل از اقتصاد ایران و احتیاجات ایران شد. گرچه آن موقع آمار کافی نبود، ولی این بررسی یکی از بهترین مطالعاتی بودکه وجود داشت. وقتی ابتهاج آمد قضیه این بود که دولت چقدر از منابعش را، درآمد نفت را، باید برای برنامه ریزی عمران کشور بگذارد، و چقدر برای کارهای جاری و ارتش. ابتهاج اعتقاد داشت صد درصد پول نفت باید برای کارهای عمرانی خرج شود و علاوه برآن، به پشتوانه پول نفت، ما ازخارج، به خصوص ازبانک بین الملل، وام بگیریم.خیلی معتقد بود از بانک بین الملل وام بگیریم. به وام از مملکت های جداگانه معتقد نبود. ابتهاج همیشه دراین راه بود که کمک و وام از دستگاه های بین المللی بگیرد. با کمک و یا وام جداگانه از دولت ها موافق نبود. می گفت وقتی بانک بین الملل ببیند که تمام درآمد نفت برای کارهای عمرانی درکشورکنارگذاشته شده، آن وقت آن هم می آید، وام های بیشتری می دهد که ما از آن برای برنامه عمران کشور استفاده بکنیم. البته این جنگ سال ها ادامه داشت. از اول، اگر اشتباه نکنم، 80% کل درآمد نفت را به کار برنامه تخصیص دادند.

یکی این پول بود که برای برنامه ریزی تخصیص داده شده بود. ابتهاج یک فلسفه ای داشت که من اسمش را به انگلیسی گذاشتم(the wedge approach) . توضیح بدهم: ابتهاج می خواست سازمان برنامه یک دستگاهی باشد که تمام احتیاجات مالیش را در درون خودش داشته باشد، تمام تخصّصات لازم را داشته باشد، و برنامه عمرانی را خودش مستقلا اجرا کند. علی رغم وزارتخانه ها و دستگاه های سنتی که وجود داشتند، پیش ببرد و عملی بکند، و معتقد بود که نمی شود به وسیله وزارتخانه ها این کارها را انجام داد. من درمقابل وج اَپروچ رویه شکافی، رویه دیگری را به اسم فرانتال اَپروچ (frontal approach)، یعنی یک جبهه ای، مطرح کردم. دولت ازروزاول اصرار می کرد که وزارتخانه ها هم، باید در کار برنامه شریک باشند و مجری طرح های برنامه باشند. این پول ها را بدهید به ما خودمان عمل می کنیم. ابتهاج زیربار این حرف ها نمی رفت و با این پیشنهادات شدیدا مخالفت می کرد. درتمام این دوره، بزرگترین جنگش این بود که پول دست وزارتخانه ها ندهد. می گفت تا اینها اصلاح نشوند، تا اینها آدم های حسابی نیاورند، تا اینها نشان ندهند به من که می توانند ازعهده اجرای طرح ها برآیند، پول دست آنها نباید داد. ابتهاج می گفت پول دراختیار سازمان برنامه، طرحریزی و اجرا دردست سازمان برنامه، وام گرفتن و پس دادن و پرداخت ها هم دست سازمان برنامه. این رویه شکافی بود. وزارتخانه ها می خواستند سازمان برنامه به جنبه های کلی اقتصادی و مالی بپردازد و می خواستند خودشان در کار طرح ریزی و اجرائیات دخالت داشته باشند.

البته ابتهاج برای تنظیم برنامه دوم گروهی در حدود صد نفر را به سمت شورای مشاورین از افراد با تجربه و متخصّص انتخاب کرد که برای تهیه برنامه دوم مورد مشورت قرار گرفتند.

این افراد را از وزارتخانه های مختلف انتخاب کرده بود؟

نه، محدود به وزارتخانه نبود. کسانی که حتی در کارهای خصوصی بودند، از افراد با سابقه از نمایندگان مجلس و تعدادی هم از وزارتخانه ها انتخاب شده بودند. وقتی ما از طرز تهیه برنامه دوم انتقاد می کردیم که غیر از یک لیستی از طرح ها چیز دیگری نیست، اینها درست به هم دوخته نشده، اثر اینها روی همدیگر حساب نشده، ابتهاج می گفت من که اقتصاد دان نداشتم، من که مهندس نداشتم، من که کسی را نداشتم. موقعی که این برنامه را ما تشکیل دادیم فقط روی اطلاعات و تجربیات واستنباط، روی (common sense) این افراد خبره بود و احتیاجات به قدری زیاد بود که هرکجا که ما دست می گذاشتیم در هرحال کار بدی نبود، کار غلطی نبود. ما می خواستیم پیشرفت کنیم. نمی توانستیم منتظر بشویم تا سال های بعد یک برنامه قشنگی ریخته بشود. راست هم می گفت. مردم در انتظار بودند، مردم دلشان می خواست نتیجه ببینند. مردم می خواستند ببینند سطح کشاورزی بالا برود، سطح صنعت بالا برود، سد ساخته بشود. مردم آب و برق و جاده می خواستند. اینست که یک سد اینجا، یک سد آنجا ، تعدادی طرح های کشاورزی و صنعت، به خصوص کارخانجات قند،کارخانجات دیگر، اینها همه را در آن اوان شروع کرد و منتظر برنامه نشد. در برنامه دوم در مورد اجرای طرح ها به دست سازمان برنامه، ابتهاج می گفت وزارتخانه ها لیاقت این که این طرح ها را انجام بدهند ندارند. حالا ما بعدها خیلی با او جنگ و جدال کردیم که وزارتخانه ها هم باید یاد بگیرند و تجربه پیدا کنند. بعد قضیه وام گرفتن از خارج بود برای کارهای عمرانی.

که درواقع خود سازمان برنامه عامل گرفتن وام و هزینه کردن وام باشد؟

بله، بله، می گفتند دولت در دولت، به این دلیل بوده، توجه می کنید. ولی ابتهاج، روی اعتقاد،می گفت اینها نمی توانند و نخواهند کرد. دزدی می کنند. اینها را به صراحت می گفت، جلوی مجلس می گفت دزدی می کنند، بلد نیستند، تربیت نشده اند، اینها طول می کشد. از الان شروع بکنید این وزارتخانه ها را رفرم بکنید، درست بکنید، تا این کارها را بعدها انجام بدهند.

ابتهاج این برداشت، را با کسانی که از نزدیک با او در زمینه برنامه ریزی کار می کردند، مثل خود شما، درمیان گذاشته بود؟ آیا شما هم دراین زمان با اوهم عقیده بودید راجع به این جریان یا . . . .؟

نه، این فکر خود ابتهاج بود. درسال 1938 در زمان رضا شاه ابتهاج اولین کسی بود که یک مقاله نوشت راجع به لزوم نقشه ملی، آن موقع ابتهاج منشی شورای عالی اقتصاد بود، شورای عالی اقتصاد در زمان رضا شاه عمر طولانی نداشت. ولی ابتهاج بود که طرح لزوم یک نقشه ملی را مطرح کرد.(32) آن موقع می گفتند نقشه ، ماپ (map)نه برنامه، نقشه ملی که ابتهاج مطرح کرده بود برای پیشرفت منظم صنعت، کشاورزی، این نوع کارها. ما که آمدیم، یک حرف های دیگری می زدیم. باید جدا برایتان توضیح بدهم که حرف های دفتر اقتصادی چه بود.

علت این که این سوال را می کنم اینست که می خواهم بدانم آیا ابتهاج از ابتدا این نظرات را داشت و یا این که شما با این نظرات با ابتهاج شروع کردید و ابتهاج با این نظرات موافقت کرد؟

این نظرات را خودش داشت. حالا، دراین دوران، یادتان نرود، ابتهاج نظراتش را علنا مطرح می کرد. از 1938 تا 1954 که شد رئیس سازمان برنامه، ابتهاج افکار خود را با وزراء و صاحبنظران داخلی وبین المللی چه زمانی که رئیس بانک ملی بود و بعدا که در صندوق بین المللی پول مشغول بود مظرح کرده بود. این است که ابتهاج وقتی وارد شد این نبود که تازه بنشیند فکر بکند. این افکار را درمغزش پرورانده بود. جنبه های به خصوص تامین منابع مالی برای برنامه ریزی از چیزهائی بود که ابتهاج خیلی راجع بهش فکر کرده بود. طرح پشتوانه اسکناس را ابتهاج سال ها قبل تهیه کرده بود. سال ها قبل مطرح کرده بود که ما می توانیم طلا را مجدداً ارزشیابی کنیم و افزایش ارزش (appreciation) آن را برای کارهای عمرانی تخصیص دهیم. یعنی این یک چیزی نبود که ابتهاج تازه که وارد شده بود راجع به آن فکر کند. البته این دفعه درآمد نفت ما درحال افزایش بود. این بار ابتهاج مستقیم به طرف منبع اصلی درآمد که نفت بود توجه کرده بود و می گفت دولت از منابع دیگر خودش مانند مالیات مستقیم و غیر مستقیم برای کارهای جاری خودش استفاده کند، و پول نفت را کلا ًیک جا، در اختیار کارهای برنامه ریزی بگذارد.

 

دفاتر فنی و اقتصادی

ابتهاج هم چنین معتقد بود که طرح ریزی و مهندسی و به اصطلاح جوانب اقتصادی برنامه ها هم حتما در سازمان برنامه مطالعه بشود. برای این بود که دو تا دفتر باز کرد، یکی دفتر فنی بود که تقریبا یک سال قبل از دفتر اقتصادی باز شد و شخصی را به اسم هکتور پرودم(34) (Proudhom)، که بانک بین الملل معرفی کرده بود، از آمریکا آورده و به ریاست آن دفتر منصوب کرده بود. بعد یک تعداد افراد با تجربه و سابقه را برای کارهای فنی، مثل بندرسازی، راه سازی، کارهای کشاورزی، و صنعتی، انتخاب کرد که در دفتر فنی مشغول به کار شدند و برکارهای اجرائی سازمان برنامه، نظارت فنی می کردند.

یعنی دفتر آنها یک دفترستادی بود برای نظارت بردستگاه هائی که کارهای عملی اجرائی می کردند؟

بله، بله، و شکل آن دفتر هم مثل دفتر اقتصادی نبود. آنها اغلب خارجی بودند و در اوان کار از ایرانی ها تعداد کمی مهندس بودند که زیردست خارجی ها کار می کردند. بعدها، البته، این تغییر کرد، ولی روز اول که ابتهاج آمده بود خودش می گفت من کسی را نمی شناختم که اصلا این مفاهیم (concept) را بفهمد و بتواند اجرا بکند و چنین شخصیتی داشته باشد که بهترین آدم ها را بیاورد زیر دستش کار بکنند، بهترین مهندسان ایرانی را بیاورد زیر دستش کار بکنند. جزو کارهای اینها انتخاب مهندسین مشاور بود. دفتر فنی بود که از بین مهندسین مشاور ایرانی و خارجی، بهترین را انتخاب می کرد. درآن موقع شرکت های مهندس مشاور درایران معدود بودند و در نتیجه اغلب شرکت های منتخب خارجی بودند. ابتهاج می گفت کی را بیاورم؟ پول مملکت را دست کی بدهم؟ او ایران و ایرانی را دوست داشت. هیچ وقت نبود که بگوید ایرانی نمی خواهم. دفتر فنی مهندسین مشاور را انتخاب می کرد و با آنها قرارداد می بست و می گذاشت دراختیار سازمان برنامه برای طرح ریزی و نظارت بر اجرای طرح ها. ابتهاج می گفت وقتی که طرح اجرا شد، وقتی که طرح تکمیل شد، برای بهره برداری و برای نگهداری این طرح ها را ممکن است به وزارتخانه ها داد. ولی می گفت دراوان کار نمی دهم. می خواست اطمینان پیدا کند که وزارتخانه ها از عهده این کار برمی آیند، و می توانند بهره برداری بکنند. می گفت بعد از این که طرح تمام شد ما تحویل وزارتخانه می دهیم، مشروط براین که ما قانع بشویم که وزارتخانه می تواند این کارها را درست انجام بدهد.

پرداخت به مهندسین مشاور و مقاطعه کاران یا مستقیم از منابع خود سازمان برنامه تامین می شد، یا ازمنابع مالی مانند وام های بانک بین المللی تامین می گردید. البته بانک بین الملل در یک مورد یک وام هفتادو پنج میلیون دلار به سازمان برنامه داد به منظور کمک کلی که اختصاص به طرح خاصی نداشت. کاری بود که فقط یک بار آن هم در مورد ایران شد و دیگر چنین وامی به هیچ مملکتی ندادند یک کار فوق العاده بود که همان طورکه گفته اند و نوشته اند به دلیل اعتقاد به پیشنهادات ابتهاج و اطمینان به شخص او این کار را انجام دادند و هفتاد وپنج میلیون دلار در اختیار ابتهاج گذاشتند که بتواند آزاد برای اجرای برنامه دوم خرج کند. البته بانک بین الملل وضع ایران را قبل از تصویب چنین وامی بدقت رسیدگی کرده بود و از قدرت مالی ایران برای بازپرداخت این وام اطمینان حاصل کرده بود و بر اساس آن وام این وام کلی را تصویب کردند. بعد از این، تمام کمک های بانک بین الملل روی طرح ها بود.

بعد از دفتر فنی دفتر اقتصادی تشکیل شد. اولین کار دفتر اقتصادی، ارزیابی برنامه دوم بود. درنهایت آزادی و با صراحت کامل افکار و انتقادات اعضاء دفتر اقتصادی در مجموعه به نام «ارزیابی برنامه دوم عمرانی کشور» در حدود صد صفحه تهیه شد و طی نامه ای رسماً جهت مدیرعامل سازمان برنامه فرستاده شد. دراین ارزیابی به مطالب مهمی اشاره شد. حالا اینها همه را یادم نمی آید. در این کتاب، اصل اول که ما مطرح کردیم این بود که برنامه دوم براساس علمی تهیه شده و یک برنامه جامع نیست، یک لیستی ازطرح هاست. مهم ترین جنبه برنامه ریزی اینست که شما احتیاجات مملکتی را ارزیابی می کنید، بعد درمقابلش منابع را نیز ارزیابی می کنید، جمعیت را درنظر می گیرید، افزایش جمعیت را در نظر می گیرید، اینها را با هم ربط می دهید و با آن منابعی که دراختیارتان هست یک برنامه ای درست می کنید که آن برنامه براساس سنوات مختلفه، براساس زمان بندی مناسب، سال به سال پیشرفت بکند و نتیجه بدهد و بالاخره درآمد ملی و درآمد سرانه را همراه با ثبات سطح قیمت ها افزایش دهد. در این حساب ها البته خیلی چیزهای دیگر مطرح می شود. مثلاً سیاست های مالیاتی مطرح می شود، سیاست هائی که اثر می گذارد روی تقسیم و توزیع درآمد بین گروه های مختلف جمعیت. طرح هائی را که درنظر می گیریم آنها هم دوباره روی رفاه گروه های مختلفه اثرات مختلفه دارند. با توجه به محدودیت منابع انسانی و مالی و لزوم پیشرفت متوازن تمام بخش های اقتصادی و اجتماعی کشور لازم بود که با تعیین اولویت ها منابع موجود بین خواسته های بی حد تقسیم می شد. نمی شد در مدت کوتاه تمام احتیاجات تعلیم و تربیتی و بهداشتی و رفاه اجتماعی مانند آب و برق و جاده را تأمین کرد. لازم بود که صنعت و کشاورزی پیشرفت کند و از قبال آن درآمد و پس انداز بیشتر به دست آید تا سرمایه گذاری به تدریج بیشتر شود سرعت رشد افزایش یابد.

 

ایدئولوژی برنامه ریزی

درمسیرحرف هائی که می زنید، شما وقتی شروع کردید به نقد، به ارزشیابی برنامه دوم، طبیعتا سوالی که پیش می آید این است که آیا یک ایده عمومی از این که یک جامعه خوب، یک نظام مطلوب، چه جور نظامی است، داشتید؟

درآن اولی که ما آمده بودیم داده ای که برای ما از همه چیز مهم تر بود، و این هم بعدا مورد نقد قرار گرفت، افزایش درآمد سرانه بود. ملاحظه می فرمائید. اگر این را آدم درست بشکافد، درآمد سرانه وقتی می گویم خود به خود معنی فوق العاده ندارد، اما اگر درست نگاه بکنید، می بینید وقتی که درآمد سرانه به طورحساس بالا برود، درشکم آن، آن کارهای دیگری که مورد نظر است انجام می شود. وقتی درآمد سرانه بالا برود (حالا ابتهاج خیلی بیشتر از اینها می گفت، آن را هم برایتان می گویم، خیلی جالب بود این حرف)، وقتی درآمد سرانه برود بالا، سطح زندگی برود بالا، مردم اولا می توانند از لحاظ آموزش و پرورش وضع فرزندانشان را بهتر بکنند. از لحاظ بهداشت می توانند به خودشان بهتر برسند. امکان این که خودشان بپردازند به بهبود وضع، امکان این که یک حرکت بیشتری از حرکت مرکز برنامه ریزی، که فقط دولت است، ایجاد بشود،خیلی بیشتر است، تا این که ما بیائیم برعکس بکنیم، یعنی بگوئیم که ما فقط می رویم مریض خانه می سازیم، مدرسه می سازیم، و فرض کنید آب می دهیم، برق می دهیم. و فراموش کنیم صنعت و کشاورزی را، که اساس اقتصاد یک کشور است. آن را فراموش کنیم. یا این که زیربنا(infrastructure) مثل جاده ها و بنادر یا بعضی ازصنعت های سنگین و این قبیل برنامه ها را اگر ما کاملا فراموش بکنیم، رشد اقتصادی مدام و با ثبات نخواهیم داشت. مدرسه، بهداشت، آب و برق برای دهات و شهرها کالاهائی است مصرفی(consumption goods)، کالاهای سرمایه ای نیستند، ملاحظه می کنید، آن موقع یک مملکتی پیشرفت تند دارد که یک پایگاه کالاهای سرمایه ای (capital goods) بزرگ درآن ایجاد یشود. ما پی این بودیم که یک زیربنا از لحاظ دارائی های سرمایه ای (capital assets) ایجاد بکنیم. درطرح های ابتهاج در آن لیست که گفتم، شما اینها را می دیدید که همه جورش هست، این نبود که جاده نباشد، بندر نباشد. لازم بود و اینها تویش بود. برنامه دوم را می گویم. ما انتقادمان از این لحاظ بود که به جنبه های مالی درست توجه نشده، هزینه این طرح ها درست حساب نشده، نمی دانستیم که جمع اینها خرجش چه هست، کسی نمی دانست. موقعی که ما وارد شدیم اصلا کسی نمی دانست که توانائی تولید یا مقدار تولید حتی شرکت های دولتی چه هست. اینها همه تحت نظر سازمان برنامه بود. ما نمی دانستیم دخل و خرج شرکت های دولتی چه هست، درآن موقع که آمده بودیم ممکن است که هیچ کس نمی دانست. تمام اینها پول خور بودند، پول ساز نبودند. اینها یک دستگاه هائی بودندکه دائما براساس ضرر و کمبود عمل می کردند، تمامشان. ممکن است یکی دوتا بودند، مثل دخانیات و قند و پارچه که بازار داشتند. ولی تعداد افرادی که آن جا کار می کردند زیاد بود و بی کاری که درآن جا وجود داشت، یا بی کاری پنهانی درآنجا، بسیار زیاد بود، در دخانیات و بعضی از شرکت های دیگر. این را مطالعه کردیم، اینها بودند که پول می خوردند و نمی توانستند هزینه خود را با منفعتی بابت سرمایه اصلی تمین کند. کسی حساب نمی کرد برای هر یک ریالی که دولت خرج می کند درفلان شرکت چقدر درمقابلش درمی آورد. به هیچ وجه این حساب ها وجود نداشت که اصلا بدانند دخل و خرج چه جوری است. آخرش یک لیستی درست می کردند مثل بودجه. و می نوشتند این قدر هزینه کمبود که می بایست از منابع دولتی تامین شود.

حالا باز می خواهم یک مدت کوتاهی برگردم به همان سوال قبلی، شاید بشود گفت ایدئولوژی، نمی دانم، شما وقتی برگشتید به ایران، خیلی از شما از امریکا آمده بودید و مطالعات اقتصادیتان را درآن جا کرده بودید.
درهمان زمان ایده کارهائی که درجوامع سوسیالیستی انجام گرفته بود، مثل ایده ساختن زیر بنا، خیلی نضج گرفته بود، در ذهن ها بود. سوال من بیشتر مربوط به این است که در ذهن شما، که حالا وارد این جریان شده بودید و به اصطلاح مرکز اندیشیدن درباره برنامه و برنامه ریزی را تشکیل می دادید، این ایده ها چطور با هم جمع می شدند؟ یعنی شما چطور ابعاد مختلف مسئله را می دیدید؟

اولا ما طوری تربیت شده بودیم که معتقد به یک تز خیلی ساده بودیم که دولت می تواند آگاهانه (deliberate) به سوی اهدافی قدم بردارد. به وسیله اقدامات دولت ما می توانیم درمکانیزم بازار(market mechanism) دخالت بکنیم و با آن دخالت می توانیم مملکت را خیلی سریع تر پیش ببریم، تا اگرفقط بگذاریم به اصطلاح عرضه و تقاضا (supply and demand) درخود بازار اتوماتیک کار کند. این فلسفه خیلی ساده را ما درمدرسه یاد گرفتیم که به قول شما تا حدودی جنبه سوسیالیستی داشت. آن زمانی که ما شروع کردیم به کار، در این راه پیش قدم بودیم. یعنی اولین کتاب هائی که الان من یادم می آید در مدرسه ما می خواندیم، مقاله ها و کتاب ها ازسال 1946، دو سه تا هم قبل از جنگ، همه روی این مطلب تاکید داشتند که با دخالت مستقیم دولت درعرضه و تقاضا سرعت پیشرفت اقتصادی می تواند خیلی تندتر باشد تا این که ما هیچ کاری نکنیم فقط بگذاریم که منابع مالی و انسانی بدست بازار برای احتیاجات مختلفه تخصیص یابد ما می دانستیم و معتقد شده بودیم که عرضه و تقاضا زیربنا(infrastructure) برای مملکت نمی سازد. یادتان نرود، آن چه هم قبلا درزمان رضا شاه شده بود، از لحاظ ساختمان جاده ها، بنادر و مانند آن، با نظر و دخالت مستقیم دولت بود. آن چه کارخانه هم ساخته شده بود با نظر مستقیم دولت بود. بعد از این که، زیربناها، تامین شدند، بعد از این که زیربناهای فیزیکی بلکه اجتماعی تامین شدند، دانشگاه ها و مریض خانه ها ساخته شدنِد، بخش خصوصی شروع کرد به سرمایه گذاری درکارهای دیکر. حالا ما همیشه یک ایندکس دربرنامه ریزی داشتیم. وقتی تولید ناخالص ملی (GNP) راحساب می کردیم درصد کنترل دولت روی منابع کل کشور درمقابل دستگاه خصوصی را هم حساب می کردیم و این موضوع تمام مدت مدنظر ما بود. یعنی خیال نکنید ما این را فراموش کردیم. یادم می آید دکتر آبادیان این را مرتب هرسال حساب می کرد، و دفتر اقتصادی سعی می کرد که این درصد (percentage) را به نفع بخش خصوصی یواش یواش افزایش دهد. ما تربیت شده این مکتب بودیم ومعتقدشده بودیم که دریک محیط دمکراتیک، دریک جّو(environment) دمکراتیک، از لحاظ سیاسی، دولت می تواند دخالت هائی در کار بکند که اقتصاد را تندتر پیش ببرد و سطح درآمد مردم را تندتر بالا ببرد.

اما پیاده کردن این فلسفه! آن چه که سوال شما هست که می گفتید چطوری اینها را جمع می کنید، این فلسفه پیاده کردنش آن قدر مشکل نبود.چرا؟ برای این که از زمان رضا شاه این کارها درهرحال شده بود. مردم شاید زیادی اتکاء شان همیشه به دولت بود. متاسفانه، اتکاء این بود که منتظر بشوند دولت آن جاده، آن بندر، آن مدرسه، آن مریض خانه، آن کارخانه را بسازد و تحویلشان بدهد. مردم این اتکاء را به دولت پیدا کرده بودند، این فکر ما مثل این نبود که بیائیم در انگلستان بخواهیم برنامه ریزی شروع بکنیم که مغایر بشود با فکر به اصطلاح (free enterprise)، اقتصاد آزاد. ما دراین جا با چنین مخالفتی روبرو نبودیم. حالا، چون مخالفتی نبود روبروی ما، آیا ما بلد بودیم، اطلاع داشتیم، می توانستیم، می فهمیدیم که چه بکنیم؟ این جا، واقعاً، من به شما می گویم، خیلی کمبود داشتیم. همه ما تجربه کم داشتیم؟ تازه وارد شده بودیم. من که طرح اجرا نکرده بودم، من که طرح نمی شناختم، من که این حرف ها را نمی فهمیدم. اینها یک چیزهائی بود که ما نمی دانستیم، امّا از چند جا کمک داشتیم. یک تعداد افرادی بودند، تحصیل کرده های دوران زمان رضا شاه که رفته بودند به خارج و برگشته بودند. اینها خیلی کمک کردند. نمی خواهم یک وضعی را ترسیم بکنم که قبل از ما هیچ کس نبوده و هیچ کاری نکرده. اینطور نیست. خیلی ها بودند که آمده بودند به سازمان برنامه. من اینها را می شناختم، می رفتم اتاقشان، می رفتم پهلویشان تا از نظراتشان استفاده کنم. اسم هایشان، صورت هایشان درنظرم است. افرادی مانند مهندس اسبقی، مهندس بیانی، مهندس کاظمی، مهندس دفتریان، مهندس زنجانی، مهندس سالور، مهندس نیرنوری و غیره. آنها راجع به جو مملکت و اوضاع محلی وارد تر و در اجرای طرح ها به مراتب از ما مجرب تر بودند.

از کسانی صحبت می کنید که . . .

قبل از ما، قبل از برنامه، از کسانی صحبت می کنم که در زمان رضا شاه مسئول اجرای طرح های دولتی بودند. دارم این را می گویم به شما. اول پرسیدید که شما این فلسفه را که داشتید چه جوری می خواستید اجرا بکنید، چه فکری راجع به این مطلب کردید، چه گرفتاری هائی دراین مورد داشتید. بنده مطلب را عرض کردم. ما اول خودمان معتقد به این فکر بودیم. دوم با مخالفتی با این فکر در ایران مواجه نبودیم. سوم می گویم، ماها تجربه درطرح ریزی و اجرای طرح نداشتیم، ولی افرادی بودند که کاملا وارد بودند و از این کارها انجام داده بودند و درخود سازمان برنامه وجود داشتند و ما از اینها، یواش یواش که با اینها آشنا شدیم و ترسمان از اینها ریخت، بسیاری مطالب را یاد گرفتیم. این هم خیلی مهم بود که با آنها آشنا بشویم و ترسمان بریزد. آن جا یک مساله روانی مطرح بود که ما می گفتیم اینها غیر از ما هستند. آنها هم همین را می گفتند، ولی نظرشان نسبت به ما خیلی ملایم تر بودتا نظر ما نسبت به آنها. ما خیلی تندتر بودیم. اینها افرادی بودند که وارد بودند، می دانستند ازخیلی جهات، نه تنها از لحاظ جنبه های مهندسی و جنبه های جوّی و مکانی قضیه. یعنی می دانستند که اگر در بندرعباس بخواهید یک کاری بکنید مواجه با چه مشکلاتی هستید. من نمی دانستم. آقا اینها می دانستند آب خوردن آن جا وجود ندارد، اینها می دانستند هوا گرم است، به یک درجاتی می رسد که نمی شود در تابستان طرح را پیش برد. ما ها برنامه ریزی می کردیم، مثلا، که در تابستان باید برنامه 30% جلو برود. خوب در بندرعباس او می دانست 30% جلو نمی رود، اینها را دارم بهتان می گویم، مسائل تاکتیکی کار را ماها بلد نبودیم ولی آنها بلد بودند و یواش یواش داشتیم با هم جور می شدیم و ما از تجربه آنها، به خصوص در ارزشیابی برنامه که نوشتیم، خیلی استفاده کردیم.

من خوب یادم می آید که حسین مهدوی، اسمش را باید ببرم، دکتر حسین مهدوی، که معاون من شد در مقابل خیلی مخالفت هائی که همکارانم داشتند، جوان فوق العاده خوبی بود، ولی زیاد تند و زیادی در آن موقع توی فکرهای سیاسی، نه توی این فکرها. موقعی که ما ارزشیابی برنامه دوّم را تهیه می کردیم دکتر حسین مهدوی، که او را مسئول کرده بودم که گزارش نهائی را تهیه بکند، با تمام این افراد مختلفه رفته بود صحبت کرده بود، جدا جدا، و نظرات اینها را گرفته بود. یادم می آید، می آمد پهلوی من، شما نمی دانید با چه خوشحالی، می گفت حالا من فهمیدم واقعاً اینها چقدر بلدند. تا شما نروید با اینها صحبت نکنید و خودتان نبینید، نخواهید دانست. گرچه خود این آدم از آن سردسته هائی بود که می گفت اینها یک آدم های دیگرند ما یک آدم های دیگری هستیم. ما داشتیم یاد می گرفتیم، درعین حالی که کار می کردیم، داشتیم تربیت می شدیم. تا خودمان بفهمیم داریم چکار می کنیم. ابتهاج هم البته بالای سرما بود و تمام مدت با سوالاتش و خواسته هایش و کنترل هایش نظارت می کرد و چک می کرد که آیا حرف های ما اساس دارد یا ندارد، ملاحظه می کنید. ما خیلی متوجه بودیم بی گدار به آب نزنیم و بی خودی حرف نزنیم. حالا ما البته یک راه دیگری هم داشتیم، و آن مشاورین خارجی ما بودند که خیلی هایشان تجربیات مستقیم با این نوع طرح ها داشتند و به ما کمک های شایانی می کردند.
بالاخره یک گزارش اصلی راجع به ارزشیابی برنامه دوم تهیه شد که از آن منبعد ما شروع کردیم براساس آن طرح ریزی کنیم و پیشنهاداتمان رفت روی آن اساس.

که اساس و پایه برنامه سوم شد؟

حالا به برنامه سوم می رسیم. در برنامه سوم یک مسائل دیگری نیز بود که جدا برایتان توضیح می دهم، ولی این، به اصطلاح، اولین پایه(base) ما بود که آماده بشویم برنامه سوم را تهیه بکنیم. حرف شما صحیح است که این ارزشیابی، چشم ما را به مسائل برنامه ریزی در ایران باز کرد.

من مجبورم یک سوال دیگر از شما بکنم برای این که فکر می کنم شما بهترین کسی هستید که بتوانید به آن پاسخ بدهید، حداقل در ارتباط با فلسفه برنامه ریزی و اندیشه کردن درباره برنامه ریزی درآن زمان. ابتهاج درکتابی که خودش نوشته، خاطراتش، به یک موردی اشاره می کند که درذهن من این مورد خیلی معنا پیدا کرد. می گوید یک روزی من نشسته بودم (به احتمال زیاد بعد از این که یک خرده درآمد نفت بالا رفته بود و وضع بهتر شده بود) در دفترم. یک عده از نمایندگان خوزستان آمدند، ازجمله سپهبد کمال که درآن زمان استاندار خوزستان بود، همراه با دو تا از سناتورهای خوزستان که یکی شان ناصری بود و یکی شان فکر می کنم نظام السلطنه مافی بود.(35) سه چهارنفردیگر از نمایندگان خوزستان هم بودند. می گوید اینها آمدند به من گفتند آقا تو بیا براساس کاری که شما می کنید آن چه که سهم خوزستان می شود از این مقدار منابعی که بایستی استفاده بشود پولی که باید خرج بشود، این را یک کاسه، (lump sum) لامپ سام، بده به ما و ما براساس برنامه ای که شما تائید می کنید خرجش می کنیم. ابتهاج می گوید شما برای این کارباید از روی نعش من رد شوید. من هرگز چنین کاری را نمی کنم. بعد شروع کرد به توضیح دادن راجع به این که اگر من به شما این امکان را بدهم خراسانی هم می آید می گوید به ما بدهید، کرمانی و دیگران هم همین را می گویند. و هرکس هم دلیلی می آورد. خوب، اینها مایوس می شوند و دست از پا درازتر می روند. سوال من بیشتر در ارتباط با این جریان است که نظام برنامه ریزی در ایران، که پایه اش در زمان ابتهاج و در زمان شما گذاشته شد، یک نظام بسیارمتمرکزی شد. این تمرکز بعدا اشکالات دیگری در زمینه های گوناگون ایجاد کرد که راجع به آن صحبت می کنیم. این صحبتی که این نمایندگان خوزستان کردند احتمالا مسائل مختلفی را به همراه داشت، ولی این طور به نظر نمی آید که می بایستی فورا رد بشود. یعنی می شد راجع به آن بحث کرد که آقا در یک شرایطی شاید بشود کار برنامه ریزی را به صورت نا متمرکزتری انجام داد. حالا در این زمینه می خواستم ببینم آیا درمیان شما هیچ فکری که به این طرف تمایل داشته باشد یا درمقابلش استدلال بشود وجود داشته است؟

در آن بحث اولم گفتم در مقابل رویه شکافی، تزی که من مطرح کردم رویه جبهه ای بود. البته این مسئله در زمان دکتر امینی پیش می آید که ابتهاج از سازمان برنامه رفته بود برنامه سوم، درحالی که ما فلسفه ابتهاج را خوب می فهمیدیم، می دانستیم که این جنگی است که درنهایت ابتهاج پیش نخواهد برد، برای این که ابتهاج یک نفر بود در مقابل تمام وزراء و وکلاء. جانبداری شاه از ابتهاج پس از دو سه سال اول کم کم ضعیف شد و درآخر کار تبدیل به مخالفت علنی گردید. ابتهاج می گفت من به شاه روز اول گفتم شما با این همه کمک که به من می کنید و طاقت می آورید، بعد از یک مدتی با این شکایت هائی که وزراء، افراد و دولت مرتب نزد شما می آورند یواش یواش از من زده می شوید وبه طرف دیگر می چرخید و مرا کنار خواهید گذاشت. من فکر می کنم که شاید این جا بد نباشد بگویم چه موقع ابتهاج اصلا رفت. یا قبل از رفتن ابتهاج، یواش یواش داشتیم تغییر فکر می دادیم که اگر قرار بشود این وزارتخانه ها بالاخره رفرم بشوند، بهبود پیدا بکنند، بالاخره یک دستگاه هائی بشوند مثل سازمان برنامه، که ما آن موقع فکر می کردیم دستگاهی است که خوب کار می کند و باید بقیه مثل آن بشوند، تا به آنها کار را رجوع نکنیم به جائی نخواهند رسید. در واقع نمی شود بدون این که کاری داشته باشند یک مشت افرادی را بیاورند آن جا دور میز بنشینند منتظر بشوند تا یک کاری بیاید و این افراد هم همه آدم های مجرب و خبره بشوند. کار این طور پیش نمی رود. تا کار نباشد کاری پیش نمی رود. افراد تا با مسائل در عملی روبرو نشوند چیزی یاد نمی گیرند. وزارتخانه ها هم درست همین جور بودند. حالا کار به این قضیه ندارم که ابتهاج همیشه ازفساد(corruption)صحبت می کرد. فساد درتمام دستگاه ها وجود داشت، آن یک چیز دیگری بود، یک مسئله دیگری بود که به عوامل اقتصادی و اجتماعی، سیاسی ربط پیدا می کند. آن مسئله را شاید بعداً بحث کنیم. ولی درمورد قضیه رجوع کار به وزارتخانه ها، در اواخر دوران ابتهاج ما یواش یواش به این فکر رسیده بودیم که باید ما یک کاری بکنیم که یک مقدار اجرای این طرح ها را به وزارتخانه ها محول کنیم و این فکر پس از رفتن ابتهاج تصویب شد. ما هنوز برنامه سوم را تکمیل نکرده بودیم که ابتهاج رفت.

 

استعفای ابتهاج

در زمان نخست وزیری اقبال.

بله، بله. دکتر اقبال آن ماده واحده(36) را برده بود به مجلس، من با چند نفر دیگر نزد ابتهاج جلسه داشتیم. خسرو هدایت، که قائم مقام سازمان برنامه، بود آدم بسیار کاردان و شریف، خدا بیامرزدش، راجع به او هم برایتان بعدا صحبت می کنم، از دفترش آمد درگوش ابتهاج یک چیزی گفت. ابتهاج به او نگاه کرد، گفت خیلی از شما متشکرم. خیلی به هدایت احترام می کرد. هدایت برگشت اتاقش. ابتهاج بلند شد، گفت، مرا ببخشید، این جلسه ختم است. همه رفتیم بیرون.

و نمی دانستید مطلب چه بود؟

فوری فهمیدیم. اصلا توی دفتر که وارد شدیم فهمیدیم که دکتراقبال ماده واحده را برده. تیمسارضرغام هم، آن موقع وزیردارائی بود، برگشته بود گفته بود اجازه بدهید خودم با دو سه تا سرباز بروم از آن جا بیرونش کنم البته او خودشیرینی می کرد. تیمسارضرغام هم یک آدم مخصوصی بود. یکی دو ساعت بعد ابتهاج مرا خواست، تنها رفتم اتاقش، دیدم چند جعبه جلویش هست، دارد کاغذهایش را می ریزد توی جعبه. «گفت به من گفتند ماده واحده را برده اند. من که تا به حال سه بار استعفا دادم، چرا مرا مثل سگ بیرون می کنند». هیچ یادم نمی رود. من همین طور جلویش ایستاده بودم، به من گفت، آقا شما چرا به من نگفتید، قبلا؟ گفتم من چی را به شما نگفتم؟ گفت وقتی که آمدید به سازمان برنامه به شما حکم کفالت دفتر اقتصادی را دادند، طبق مقررات قرار بود بعد از سه ماه حکم ریاست دفتر اقتصادی را به شما بدهند، ولی من می بینم که هنوز این حکم را نداده اند. دستور دادم حکم را بنویسند امروز من برای شما امضاء کنم بهتان بدهم. گفتم آقای ابتهاج من اصلا نمی دانستم حکم دارم یا ندارم. خیلی جالب بود، آن موقع هم یک قدری احساساتی شده بودم، اصلا یادم نبود، نمی دانستم که حکم چی هست، من از دقیقه اولی که وارد شدم تا آن دقیقه رئیس بودم و به یک دلیل ساده چون ابتهاج مرا رئیس کرده بود و من هم آن جا مسئله ای با کسی نداشتم. رئیس بلا مدعی بودم و حکم لازم نبود.

درمورد رفتن ابتهاج از سازمان برنامه ابتهاج و دیگران صحبت کرده اند و به اختلافات ابتهاج با دولت و پشتیبانی شاه از ابتهاج، اقلا تا اواخر کار، اشاره کرده اند. آیا مطلبی هست که به نظر شما هم باشد و کمتر به آن اشاره شده باشد؟

دو یا سه روز قبل از رفتن ابتهاج آدمیرال ردفورد(Redford)،
که رئیس ستاد مشترک نظامی(Joint Chiefe of Staff) ایزنهاوربود، آمد سازمان برنامه با(George Mayer)معاون وزارت خارجه امریکا(State Department) و شخص دیگر به نام Iuerson که من می شناختم. او اول در بنیاد فورد(Ford Foundation) بود، و بعد مسئول کارهای مربوط به خاورمیانه در وزارت خارجه امریکا شد. اینها همراه آدمیرال ردفورد آمده بودند به دیدن ابتهاج که راجع به برنامه ریزی ابتهاج برایش توضیحاتی بدهد.من و مقدم و هنسن هم از سازمان برنامه بودیم و یکی دونفر دیگر از سفارت امریکا بودند که اسمشان یادم نیست. ابتهاج نشسته بود سرمیز، آدمیرال ردفورد نشسته بود دست راست ابتهاج، من پهلوی آدمیرال ردفورد نشسته بودم، آن دونفر دیگر از وزارت خارجه امریکا روبروی ما. هنسن و مقدم هم پهلوی من نشسته بودند میز کنفرانس سازمان برنامه، که دراطاق مدیرعامل سازمان برنامه است خیلی بزرگ است که اغلب اوقات20نفر دورش می نشستند. ابتهاج سر میز نشسته بود. هیچ طاقت تعارفات نداشت، پس از مدت کوتاهی که صرف مقدمات شد ابتهاج با صدای بلند به آدمیرال ردفورد گفت: «ایران احتیاج به توسعه اقتصادی دارد نه کمک نظامی. ایران کمک برای توسعه اقتصادی لازم دارد. ایران ارتش بزرگ لازم ندارد.»

(Iran needs development, not military support. Iran needs support for development. Iran doesn’ t need big armies.).

همین شکل ادامه داد وبعد با مشت، میزد روی میز، آن طرف میز، خدای من شاهد است، میزتکان می خورد. این آدمیرال ردفورد،یک آدم معروف، رئیس ستاد ایزنهاور، مهمان ما، این بیچاره متوحش شده رنگش قرمزشده بود، ولی ابتهاج همین طور ادامه می داد و می گفت ارتش قوی فقط روی پشت اقتصاد قوی می تواند وجود داشته باشد، تا اقتصاد این مملکت به سطح بالا نرسد، تا مردم این مملکت درآمدشان بالا نرود و سطح زندگی شان بالا نرود، ارتش این مملکت به هیچ کجا نخواهد رسید. و همین طور می زد روی میز. در این احوال ادمیرال رفورد اصلا فراموش کرده بود که چه بگوید. البته این مطالب فوری گزارش شده بود به سفیر. سفیر هم فوری به شاه. این بودکه ماده واحده با قید دوفوریت از مجلس گذشت. به عقیده من دلیل فوری برداشتن ابتهاج همین جلسه با ردفورد بود. دلائل زیاد دیگری هم بود، مخالفت ها با ابتهاج فوق العاده شده بود. ابتهاج درجلوی جلسه خصوصی مجلس وسنا هردو رفته بود صحبت کرده بود، و از کارهایش دفاع کرده بود. اینها همه درزمان دکتر اقبال اتفاق افتاده بود. ولی اینها پی یک مستمسک می گشتند که کار ابتهاج را تمام بکنند. شاه ایستادگی می کرد تا این قضیه آدمیرال ردفورد پیش آمد. این طوری شد که ابتهاج را ازکاربرداشتند وماده واحده را بردند. اینها دوباره یک مطلب تاریخی است که می خواستم برای شما گفته باشم.

 

خسرو هدایت

بعد از این که ابتهاج استعفا کرد، خسرو هدایت مسئولیت سازمان برنامه را به عهده گرفت. هدایت چگونه مدیری بود؟

خسرو هدایت در آن دوسالی که درزمان اقبال و شریف امامی به سازمان برنامه ریاست کرد واقعاً به مملکت خدمت کرد. اویکی از سیاس ترین آدم هائی بود که من شناخته ام، به معنی خوب کلمه. یک حکایت هم برای شما باید از واشنگتن بگویم تا ببینید که خسرو هدایت چه انسان شریف و شرافتمندی بود. پس از رفتن ابتهاج خسرو هدایت سازمان برنامه را به بهترین وجهی اداره کرد. با نرمش و دیپلماسی رابطه بین دولت و سازمان برنامه را بهبود داد و همکاری آنها را افزایش داد و دو دستگی را کم کرد. این انسان بلد بود، آرام بود، خوب توضیح می گرفت و خوب می فهمید که ما چه می گوئیم. ممکن است این جا به نظر بیاید که من از همه به خوبی یاد می کنم. این طور نیست. من از بدها حرفی نمی خواهم بزنم. افراد بد هم زیاد بودند. یعنی نه تحصیل داشتند، نه اعتقاد داشتند، نه پی یک برنامه مخصوصی بودند. یک حقوقی می گرفتند. خیلی هایشان اصلا سر کارنمی آمدند. البته در زمان ابتهاج ترس بود که از پنجره اتاق اینها را پرت کند به پائین. ولی بعدها اصلا اینها دیگر ولو بودند. این خسرو هدایت از آن آدم های فوق العاده حسابی بود. وارد بود. شاه را خیلی خوب می شناخت و به او نزدیک بود. نخست وزیر، وزراء را خیلی خوب می شناخت. این چهارسال که ابتهاج بود واسطه بین دولت و ابتهاج خسرو هدایت بود به سمت قائم مقام و معاون نخست وزیر. دوسال ما با خسرو هدایت به سمت رئیس سازمان برنامه خیلی خوب دوسالی بود، این دوسال را خیلی خوب اداره کرد. دکترامینی که آمد استدعا کرد که او را بفرستند به بلژیک، چون هدایت نمی خواست تحت نظر دکتر امینی کار کند. گویا یک گذشته ای با هم داشتند.

تقریبا همه متفق القول هستند که خسرو هدایت انسان وارسته ای بود. درمقابل، بعضی ها می گویند اگر ابتهاج کمی بیش از اندازه تند بوده، سرتق بوده، هدایت از آن طرف خیلی آرام، بیش از حد، آرام بود.
آیا واقعا این طور بود؟

پس من دو تا مثال برای شما می زنم. یک مثال مربوط به حضورسازمان برنامه در شورای عالی اقتصاد است. از روزی که من وارد شدم به سازمان برنامه، ابتهاج مرا برد به شورای عالی اقتصاد. رئیس سازمان برنامه، رئیس بانک مرکزی و وزرائی که کارشان مربوط به اقتصاد مملکت بود، و دیگران آن جا بودند. من آن ته می نشستم. آن روزهای اول من با شاه جر و بحث می کردم، حتی سر الفاظ اقتصادی. این قدر جالب بود، برای این که از زیرمیزچندین بار خدا بیامرزکاشانی،(37) که رئیس بانک مرکزی بود، و علی منصور خدا بیامرز، به من لگد می زدند، به من یواشکی می گفتند خداداد، خداداد ساکت شو، و من گوش نمی کردم، خیلی راحت، خیلی آزاد. گفتم بهتان، هنوز ما عوض نشده بودیم، یک اعتقاداتی داشتیم، یک حرف هائی می زدیم، و ترسی ازکسی نداشتیم چون برنامه مخصوصی نداشتیم. ما برنامه مان روشن بود وهمه می دانستند. کاربرنامه ریزی بود. من با اعلیحضرت سرمفهوم تولید ناخالص ملی (GNP) و درآمد ملی (national income) یک روز شدید بحث داشتم. گفتم قربان اشتباه است آن چه می فرمائید. به همین لفظی که به شما می گویم. بعد توضیح دادم تفاوت بین جی ان پی و نشنال اینکام را. آن موقع تازه از درس دادن آمده بودم. این چیزها را از بر بودم و فوری می فهمیدیم که اشتباه است. حالا نمی دانستیم دیگر که آن قدر مهم نبود. امّا ما دلمان می خواست بالاخره شاه مملکت ما که حرف می زند، وقتی راجع به این مطالب صحبت می کند، اگر به خصوص با روزنامه نویس های خارج صحبت می کند، اشتباه نکند. بد بود که شاه این اشتباه را بکند. بالاخره شاه برخاست و از اتاق رفت ولی به وسیله آقای شریف امامی به من پیغام فرستاد که من از افرادی که با صراحت صحبت می کنند و من را در امور فنی تصحیح می کنند خوشم می آید و خیلی خوشحالم. این را به شریف امامی پیغام داد که به من بگوید. حالا همه خیال می کنند مرا الان بیرون می کنند، شریف امامی آمد به من گفت نخیر، شاه خیلیقدردانی کرد مطالبی که گفتید.

حالا بگذریم. به خسرو هدایت برگردم. در شورای عالی اقتصاد یک مرتبه قرار بود از بانک بین الملل سی میلیون دلار وام بگیریم. ضرغام می گفت من امضاء نمی کنم. یعنی در هیئت وزراء ضرغام مخالفت شدید کرده بود و گفته بود من امضاء نمی کنم. مسئله کشید به شورای عالی اقتصاد درحضور اعلیحضرت. حالا، خسرو هدایت نشسته، ضرغام هم نشسته. اعلیحضرت راجع به امضاء قرارداد سوال کردند. ضرغام گفت، قربان چاکرامضاء نمی کنم به خاطر این که غلط است که قرض بکنیم، خزانه پُر از پول است. درجواب خسرو هدایت با آرامش کامل و نرمش کلام که از خواص او بود گفت قربان، شاهنشاه اجازه بفرمایند همین پول را خزانه به سازمان برنامه بپردازد، ما احتیاج شدید داریم به این پول. امر بفرمائید که از خزانه کشور معادل سی میلیون دلار به ریال به سازمان برنامه پرداخت شود. ضرغام گفت بله قربان، فردا خودم چک را برای ایشان می آورم. هدایت ضرغام را گیر انداخت. یادآوری کنم که تمام جنگ مان همیشه این بود که اقلاً اعتبارات قانونی سازمان برنامه را از خزانه دریافت کنیم و علاوه برآن برویم قرض بکنیم، ولی خزانه از این کار ممانعت می کرد. حالا چون ضرغام می خواست به شاه نشان بدهد که دارد مالیات جمع می کند، این حرف را زد و گرفتار شد و آن پول را داد. بعدا خودش گفت آدم باید خیلی متوجه خسرو باشد. خسرو یک زرنگی های خاص خودش را داشت. فهم و شعور خاص خودش را داشت. می دانید، این نبود که فقط ملایم باشد، ملایم به این معنی که بترسد و بخواهد از این دست به آن دست بکند تا مطلب بگذرد. تصمیم گیر قاطع بود. خسرو تصمیمم های قشنگی می گرفت، ولی ماها را درحال تصمیم گرفتن محفوظ می کرد. سازمان برنامه را در این دوسال محفوظ نگاه داشت.

یعنی آگاه به شرایط سیاسی بود؟

خیلی زیاد. بعدها ما فهمیدیم معنی این چیزها چه هست. یعنی تنها انتقادی که من در زندگیم از ابتهاج ممکن است بکنم این است که سیاست را ناچیز می گرفت. (He disdained politics.). می فهمید، این نبود که آگاه نباشد، اما بدش می آمد، و چیزی که ابتهاج بدش می آمد با آن مخالفت می کرد، و نمی خواست با آن روبرو بشود، می جنگید با آن. خسرو هدایت نه، آن شرایط را می فهمید و صبر و حوصله را داشت، که ابتهاج نداشت، که برود یک راه حل برای مطلب پیدا کند. مثل این 30 میلیون دلار که شده بود یک مسئله سیاسی بزرگ، یک مسئله اقتصادی، یک مسئله برای سازمان برنامه. آخر، 180 میلیون تومان از خزانه گرفتیم. آن وقت شاه هدایت را خیلی خوب می شناخت، شاه دوستش داشت، نه به شکل ابتهاج که برایش حالت احترامی از راه دور، از قبل، از زمان بچگی اش، داشت. خسرو بیشتر هم سن و هم تیپ شاه بود تا ابتهاج، نزدیک تر بود، رفت و آمد داشت. خسرو با کمونیست ها سال ها جنگیده بود در دورانی که تازه محمدرضاشاه ، شاه شده بود. خسرو هدایت در راه آهن با اتحادیه کمونیست ها یک جنگ و جدال عجیبی کرده بود و سرپا مانده بود. جنگش را با موفقیت به نهایت رسانده بود. خسرو خیلی مرد بود. از آنهائی نبود که از میدان در برود. هیچ وقت درنرفت، هیچ وقت. ولی نرمش هم داشت. فکر می کرد. بی خودی عصبانی نمی شد. نا راحت نمی شد. خیلی آرام و آهسته صحبت می کرد. آن دوره دوره خسرو هدایت بود. بعد رسیدیم به دوره امینی. وقتی خسرو هدایت رفت، اول، دکتر عباس فلاح آمد. مأمور ریاست سازمان برنامه شد.

 

فلاّح و آرامش

دراین زمان شما هنوز رئیس دفتر اقتصادی بودید.

بله، بله رئیس دفتر اقتصادی بودم. دکتر فلاح یک روز به سازمان برنامه آمد. با چند نفر من جمله من مشورت کرد. گفت آقا به من گفته اند که بیایم سازمان برنامه، شما چه فکر می کنید. گفتم، این کار متعلق به آن آقائی است که در آن دفتر نشسته به اسم صفی اصفیاء. ما به او معتقدیم. او سال ها است که این جا نشسته و همه کارها را هم بلد است. سوابقش را هم تو بهتر ازمن می دانی. پلی تکنیسین درجه یک. همه ماها هم دوستش داریم، ازش پشتیبانی می کنیم. جای تو این جا نیست. فلاح همان روز رفت و دیگر برنگشت.

بعد از فلاح آقای آرامش آمد که شوهرخواهرشریف امامی بود. من دو ماه یا سه ماه تعطیلات داشتم، فوری تقاضای تعطیلات کردم. درواقع، اول استعفا دادم، ولی وادارم کردند که تقاضای تعطیلات بکنم، گفتند بی خودی اینها را از دست نده. حالا اصفیاء هم تمام مدت می گوید آقا بی خودی سرو صدا نکن، تو بیا بنشین، این چیزی نیست، می گذرد. اصفیاء هم خیلی نرمش دارد. اول استعفا دادم. بعد هم گفتم به اتاقش نمی روم. یادم است، احمد نفیسی مدیر امور اداری، که بعداً شهردار تهران شد، با فریدون هدایت، که یک خرده می لنگید و هنوز رئیس دفتر مدیر عامل بود، رئیس دفتر خسرو هدایت بود، امّا بعد از هدایت مانده بود، زیربغل من را دوتائی گرفتند کشان کشان آوردند پهلوی آرامش. آرامش نشست، من نشستم جلویش. گفت آقا شما به حرف پدرتان معتقدید؟ گفتم حرف پدر بنده چی بوده؟ گفت فرمانفرما گفت که تا دربازی نباشید چهار آس نمی آورید. گفتم آقا بازی من با بازی فرمانفرما فرق می کند. بازی او با بازی من فرق داشته. گفت آقا شما اشتباه می کنید و شروع کرد به گریه کردن. من همچین چیزی به عمرم ندیدم. این گلوله های اشک شر، شر، شر از چشم هایش می ریخت. و هرچه این بیشتر این حالت را گرفت من شدیدتر شدم درمخالفتم، که استعفا باید بدهم. بعد روی حکمی که فرستاده بود نوشته بود که از تعطیلاتش به طور متناوب استفاده کند. من آن موقع معنی لغت متناوب را نمی دانستم. رفتم پرسیدم این متناوب یعنی چی؟ فارسی ام زیاد خوب نبود، حالا هم تعریفی ندارد، آن موقع که آمده بودم، خسرو هدایت می نشست توی جلسات، من نطق می کردم، ترس هم نداشتم، ولی در فارسی اشتباهات زیاد می کردم، و مثل الان هم هی پی لغت می گشتم، ولی آن موقع خیلی بدتر. خسرو می نشست، گوش می کرد، مثلا شورای عالی برنامه بود، یا از کمیته برنامه ریزی مجلس می آمدند، من راجع به برنامه سوم صحبت می کردم. خسرو هدایت گوش می کرد، در آخر لیستی درست می کرد، تمام غلط های فارسی مرا می نوشت، صحیح ها را جلویش می نوشت، آخر جلسه می داد به من. فوق العاده آدم مخصوصی بود.

درهرحال، من گفتم استعفا می دهم و آن جا نشستم. اصفیاء از من خواهش کرد شما فعلا استعفا ندهید. من استعفایم را فرستادم، رد شد. اصفیا باز گفت شما فعلا استعفا ندهید، این جا باشید، ببینیم چطور می شود. من هم به اصفیاء می گفتم آقا این جا جای شما است. اصفیاء را که سمت معاونت داشت در آن اطاق نشانده بود، یک کار روی میز اصفیاء نمی رفت. من صبح به صبح می رفتم به اصفیاء گزارش می کردم، نه به آقای آرامش. من به اصفیاء می گفتم کاری به ایشان ندارم، پس من می آیم پهلوی شما. بعد برمی گشتم دفترم. کار زیادی هم نبود. دو سه تا گزارش برای ما آمد که ایشان با مقاطعه کاران تماس گرفته. یک مقاطعه کار فرانسوی آمد پهلوی خودم در دفتر اقتصادی گفت از طرف ایشان از ما پول خواسته اند. او مُرده و رفته، حالا می گویند پشت مُرده حرف نباید زد، ولی عین حقیقت است که به شما می گویم. پس از شنیدن حرف آن فرانسوی من از اتاقم بلند شدم رفتم به اصفیاء گفتم که آقا یک چنین حرفی به من زدند و من به این دلیل به شما گفتم با این جور افرادی که نمی شناسم و حس می کنم یک ساخت و پاخت هائی داشته باشند اصلا طاقت کار ندارم. آرامش البته رفت جلوی مجلس به بانک بین الملل هم یک فحش مفصل داد و از دخالت یوجین بلاک (38) (Eugene Black) رئیس اسبق بانک بین الملل در کارهای مملکت انتقاد شدید کرد. بعدا که دکتر امینی نخست وزیر شد از من خواهش کرد در سفری که به واشنگتن می رفتم بروم نزد آقای یوجین بلاک و از ایشان بابت مطالبی که آرامش گفته بود معذرت بخواهم و من هم آن کار را کردم.

 

دولت دکتر امینی و مساله انتقال بودجه به سازمان برنامه

دراین اوضاع دولت شریف امامی افتاد، آقای دکتر امینی آمد. قبل از آمدن دکتر امینی به دلیل آشنائی قبلی و خویشاوندی دوری که داشتیم من مرتباً می رفتم خانه دکتر امینی. دکتر امینی شدید درحال فعالیت بود. من زیرکرسی با دکتر امینی و بتول خانم و چند نفر از نزدیکان دیگر می نشستیم و راجع به سازمان برنامه و آن چه می گذشت صحبت می کردیم. اصفیاء را دکتر امینی اصلا نمی شناخت. مرتبا به او می گفتم فقط صفی اصفیاء است که باید رئیس سازمان برنامه بشود. برای منوچهرگودرزی هم همین کار را کردم. دکتر امینی با گودرزی آشنائی نداشت. پس از این که اصفیاء رئیس سازمان برنامه شِد از من خواهش کرد که معاون اقتصادی و مالی سازمان بشوم و من هم قبول کردم. بعدا از من خواست که موافقت دکتر امینی را برای منوچهر گودرزی بسمت معاون اداری سازمان برنامه جلب کنم. من رفتم نزد دکتر امینی و گفتم گودرزی در سازمان برنامه خدمات درخشانی کرده و مدت ها سمت مدیریت را داشته و کاملا استحقاق ارتقاء به پست معاونت را دارد. پس از مدتی جرّوبحث بالاخره توانستم موافقت امینی را جلب کنم و به اطلاع مهندس اصفیاء رساندم.

ما به منظور انتقال اجراء طرح ها به وزارت خانه ها در برنامه سوم یک سلسله پیشنهاداتی راجع به اصلاحات اداری در دستگاه های دولتی کرده بودیم که اهم آن ایجاد یک دستگاه مرکزی در دفتر و مسئول به نخست وزیر بود که ملقب به شورای عالی اداری شد. منطقا رئیس این تشکیلات که مستقیما به نخست وزیر گزارش می داد و برای توضیحات قوانین پیشنهادی لازم بود در مجلس حضور یابد و وزارتخانه مستقلی هم نبود می بایست حکم معاونت نخست وزیر را داشته باشد. هدف ما در سازمان برنامه این بود که رئیس این دستگاه از افراد با سابقه سازمان برنامه باشد. گودرزی به دلیل تخصص در امور اداری و تشکیلاتی و خدمات برجسته او در مدیریت رفاه اجتماعی سازمان برنامه، کاندید ما بود برای این پست. برای دکتر امینی قبول پیشنهاد من آسان نبود کاندیدهای زیادی از دوستان و همکاران قدیمی ایشان رقبای سرسخت گودرزی بودند. غروبی بعد از جلسه ای راجع به برنامه سوم در اطاق مهندس اصفیاء از دکتر امینی که به الهیه می رفت خواهش کردم من را همراه خودش ببرد. منزلم از الهیه دور نبود. ایشان هم که همیشه به من لطف مخصوصی داشت قبول کرد. در تمام راه راجع به تشکیلات دولتی در طی برنامه سوم صحبت کردیم و بالاخره بحث به لزوم این که شخصی مجرّب و قابل اعتماد در سمت معاون نخست وزیر این کار را انجام دهد رسیدم. من این قدر در تعیین منوچهر گودرزی پای فشاری کردم که بالاخره ایشان گفتند تو که مرا کشتی، بسیار خوب این کار را خواهم کرد. بدین ترتیب منوچهر گودرزی معاون نخست وزیر و رئیس سازمان اداری و امور استخدامی کشور شد. بعدها دکتر امینی به اصفیا خیلی معتقد شده بود و از کار گودرزی کاملا رضایت داشت.

 

ملاقات با رابرت کندی

باید بگویم که دکتر امینی به من لطف خاصی داشت. باهم رفتیم آلمان، به سمت معاون نخست وزیرمرا به ارهارد(39) معرفی کرد. من با ارهارد تنهائی و به سمت رئیس گروه مذاکره می کردم. بعد، از طرف امینی، تنهائی رفتم با رابرت کندی(40) مذاکره و پیغام دکتر امینی را راجع به شاه و مسائل ارتش ایران به ایشان اعلام کردم. این خیلی مطلب جالبی است. در زمان امینی، ما آن موقع که در آلمان بودیم رابرت کندی هم در آن جا بود. امینی مرا مامور کرد که بروم با رابرت کندی صحبت بکنم راجع به کمک به ارتش ایران. دکتر امینی به من این جورگفت، جمله تاریخی است، گفت بهش بگو من می دانم شما چطور فکر می کنید، چون امینی با کندی ها از زمان سفارتش درآمریکا خیلی آشنا بود، اما شاه فوق العاده اخیرا افسرده (depressed) است و لازم است که شما یک کمکی نسبت به ارتش بکنید که او از این حالت افسردگی بیرون بیاید. عین جملات را، یک دانه پس و پیش نبود، به کندی گفتم. قاعدتا باید اینها درآرشیوهای امریکا موجود باشد. نمی دانم. من هنوز در چارچوب (Freedom of Information Act) تقاضا نکرده ام که برایم آن سوابق را بفرستند. یک جا ممکن است باشد. کندی خیلی به من محبت کرد.

واکنش رابرت کندی چه بود؟

خیلی صریح بود. گفت ما به دولت دکتر امینی معتقدیم، و تا زمانی که دکتر امینی هست، اگر لازم باشد کاری بکنیم می کنیم و من می روم صحبت می کنم. فوق العاده به دولت دکتر امینی معتقد بودند. می گفت ما با دولت دکترامینی صددرصد موافقیم و راجع به این مطلب فکر می کنیم. نمی دانم بعدا چه شد. هیچ وقت این حرف را به شاه هم دزارش نکردم، وقتی برگشتم، به هیچ کس این مطالب را بازگو نکردم. یادم است سفیر امریکا در یک مهمانی که در آن وقت داده بود، مرتبا می آمد نزدیک من و سعی می کرد که ببیند من ممکن است راجع به این مذاکرات چیزی بگویم. وقتی از من پرسید، گفتم آقای سفیر، این مطلب محرمانه ای است مربوط به دولت ایران و من اجازه ندارم آنرا افشاء کنم. خیلی ساده. آن سفیر هم یک خرده تو لب رفت و دیگر زیاد به من روی خوش نشان نداد.

این سفیر کدام بود؟ جولیوس هولمز(41) بود؟

درزمان جنگ با دوگل رفت و آمد داشت. از آن شق و رق ها بود، قبل از مک آرتور(42) آمده بود.

 

اندیشه انتقال بودجه به سازمان برنامه

حالا برگردیم به مطلبی که سوال کردید. راجع به این فلسفه فرونتال اَپروچ، یاجبهه ای، که ما دنبالش بودیم. ابتهاج این رابه ما خیلی خوب حالی کرده بود، که اگرکارهای اجرائی از سازمان برنامه برود، کسی دیگر برای سازمان برنامه وقعی قائل نخواهد بود، به سازمان برنامه و برنامه های عمرانی کسی اعتنائی نخواهد کرد، برنامه ریزی و آن پلانی که شما می نویسید به درد کسی نخواهد خورد. مانند این که دندان های شما را بکشند. اجرائیات کار دندان است. من دراین وسط به این فکر افتاده بودم که چکار باید کرد که هم از یک طرف وزارتخانه ها کارهای اجرائی را انجام بدهند و هم ما، به اصطلاح، دندان هایمان را از دست ندهیم. فکر کردم اگراجرائیات بروند به وزارتخانه ها یک سازمان برنامه می ماند که قدرتی ندارد، فقط طرح ها را تحویل وزارتخانه ها می دهد. وزارتخانه ها می روند و هرطور که می خواهند عمل می کنند. حالا آن جا، در داخل وزارتخانه، چه خبر می شود خدا می داند، ما کنترل رویش نداریم. ابتهاج راست می گوید. این دندان را بکشند دیگر سازمان برنامه نقش مؤثری نخواهد داشت. من مطرح کردم که بودجه کل کشور باید از وزارت دارائی به سازمان برنامه منتقل شود، به خاطر این که اگر هم که قانون برده بودند که تخصیص از طریق برنامه انجام شود، باز می توانستند بودجه را عوض کنند، و کردند. تخصیص اعتبار اولیه را قانون گذرانده بودند که هشتاد درصد پول نفت را بدهند به سازمان برنامه برای کارهای عمرانی. هرسال می توانستند با قانون بودجه این را تغییر بدهند. آن مسئله ای نبود برایشان. آن چه که ما از دست می دادیم توانائی و کنترل بود، من نزد خودم فکر کردم تنها راهش این است که ما بودجه کل کشور را تحت کنترل سازمان برنامه بیاوریم و اجرائیات را درمقابل به وزارتخانه ها منتقل کنیم. این طرح را پیشنهاد کردم، نوشتم، و خیلی سر و صدا راه انداختم، و این مطلب در زمان دکتر امینی به اوج بحث رسیده بود.

من قضیه بودجه را با دکتر امینی مطرح کردم، خیلی شدید گفتم شما فلسفه تان این است، و به ما می گوئید، که باید وزارتخانه ها کارهای اجرائی را در دست بگیرند. بسیار خوب، اما سازمان برنامه اگر این کار را از دست بدهد، دیگر هیچ گونه حرمت سیاسی، قدرت سیاسی، قدرت اقتصادی، نزد کسی نخواهد داشت. شما راضی نشوید به این کار، با دست خودتان این سازمان را از بین نبرید. این یک سازمانی است به درد کشور می خورد و این کمک ها را کرده. اگر یک دندان می کشید جایش یک دندان مصنوعی اقلاً بگذارید. گفت برو لایحه اش را تهیه کن. عبدالحسین خان بهنیا وزیردارائی بود، خدا بیامرزدش. درمورد رسیدگی به بودجه، در مورد ارقام نفت، وزیر دارائی یک ارقامی می فرستاد از وزارت دارائی که نفت سال دیگر فقط دودرصد بالا می رود. ما هم جداگانه رفته بودیم ارقام از تمام دنیا، از شرکت ها، از همه جا گرفته بودیم، پیش بینی کرده بودیم که افزایش درآمد نفت حدود شش درصد خواهد بود. این تفاوت خیلی زیاد بود و از لحاظ پولی که به سازمان برنامه می آمد و از لحاظ مقداری که درقانون بودجه برای سازمان برنامه تعیین می شد خیلی مهم بود. حالا تو بیا سال دیگر پول را از دست بهنیا بگیر. آن کار خیلی مشکلی بود. در هرحال یک بار مخالفت ها و جنگ و جدال های ما با بهنیا درسازمان برنامه جلوی نخست وزیر باعث شد که بهنیا از جلسه بلند شد و رفت.

در این مبارزه از سازمان برنامه تنها شما هستید، یا اصفیا و دیگران هم بودند؟

اصفیاء نشسته بود ولی مثل همیشه ساکت .سیروس سمیعی و دکتر مجیدی و آبادیان و اسموئی و یکی دونفر دیگر هم بودند ولی جوجه تیغی من بودم، خروس جنگی من بودم، بالا و پائین می پریدم راجع به این چیزها. بهنیا از جلسه رفت و بعد از مدتی از وزارت دارائی استعفا داد. دکتر امینی به من گفت فعلا جای بهنیا من کسی را نمی گذارم. لایحه انتقال بودجه به سازمان برنامه را هرچه زودتر تهیه کن تا قبل از تعیین وزیر جدید به مجلس تقدیم شود. این یک سیاست خوب دکترامینی بود، من هم خیلی خوشحال شدم. شروع کردم به تهیه کردن لایحه، که آن سال رسیدگی بودجه کل کشوردر سازمان برنامه به عمل آید. دکتر مجیدی خیلی به این نکات وارد است، و هم چنین دکترسیروس سمیعی، اینها در تمام این جرّ و بحث بودند. درحال تهیه این لایحه بودیم که ناگهان دکتر امینی دکترجهانگیر آموزگار(43) را، که وزیر بازرگانی بود، به سمت وزیردارائی معرفی کرد. من فوری رفتم نخست وزیری پهلوی دکتر امینی. گفتم شما گفته بودید وزیر نمی گذارید تا این لایحه بودجه را بگذرانید. حالا ما روبرو می شویم با این مشکل. من هم جای وزیر جدید بودم با انتقال دستگاه بودجه به سازمان برنامه مخالفت می کردم. حالا شما می گوئید من چکار بکنم. دکتر امینی، نشسته بود روی صندلی و حالش هم هیچ خوب نبود. گفت خداداد من دیگر قدرت این کار را ندارم. گفتم آقای دکتر امینی، شما نخست وزیرمملکت هستید، قدرت چی را ندارید؟ گفت من به هیچ وجه نمی توانم این قولی را که به شما دادم عملی بکنم. این را گفت، من گفتم آقای نخست وزیر از امروز.

ببخشید، سمت شما حالا در سازمان برنامه چیست؟ چه کسی رئیس دفتر اقتصادی است و چه تغییری درمقام شما داده شده؟

در آن وقت من معاون سازمان برنامه بودم و سیروس سمیعی رئیس دفتر اقتصادی و دکتر مقدم هم قبل از آمدن امینی معاون وزارت بازرگانی و در زمان مورد بحث درسمت قائم مقام رئیس کل بانک مرکزی خدمت می کرد.

برگردیم به مطلب، دکتر امینی گفت من دیگر نمی توانم. گفتم آقای دکتر امینی پس بنده از امروز استعفایم را حضورتان تقدیم می کنم و از فردا هم سازمان برنامه نمی آیم. دکتر امینی، که فوق العاده ناراحت شده بود و مریض بود، چرخید، از صندلی پرت شد افتاد زمین. من دویدم بغلش کردم، بلندش کردم، گذاشتمش روی صندلی. اشک از چشم هایش می ریخت، من هم همین طور شُرشُرگریه می کردم.

من امینی را فوق العاده دوست داشتم. یک خصوصیات مخصوص به خودش داشت، غیر از نزدیک بودن خانوادگی، به عنوان یک شخص. دوستش داشتم. رضا مقدم هم دوستش داشت. همه مان دوستش داشتیم. یک چیزهائی داشت که همه بهش معتقد شده بودیم. یک حرف هائی می زد به دل ما می نشست. می دانستیم از پی اصلاح است، می خواهد تغییرات اساسی بدهد. کسی بود که قدغن کردکه شورای عالی اقتصاد نزد شاه نباشد. در زمان او شورای عالی اقتصاد نزد نخست وزیر تشکیل می شد. داشت یک مقدار فشار می آورد روی این که نخست وزیر قانونی باشد. البته گرفتن افرادی مانند ابتهاج وحبس کردن او، که الموتی وزیردادگستری اش انجام داده بود، از تحریکات سیاسی بی اساسی بود که قدر و قدرتش را فوق العاده کم کرده بود. درنتبجه، روبرو شد با یک کوه مخالفت، بی خود و بی جهت، و هیچ لزوم نداشت. می توانست مقدار زیادی کارهای اساسی را انجام دهد.

بعد، دکتر امینی خواهش کرد که من، قبل از این که استعفا بدهم، در یک جلسه در خود سازمان برنامه شرکت کنم که این مفهوم بودجه درسازمان برنامه بیشتر بررسی شود. همان طور هم شد. خیلی از افراد وارد به کار را در این جلسه دعوت کرد.

در زمان جهانگیر آموزگار یا زمان بهنیا ؟

زمان آموزگار بود، برای این که از طرف وزارت دارائی سیروس سمیعی آمده بود. پس از رفتن دکتر مقدم به سمت معاون منصور در وزارت بازرگانی، من به سیروس پیشنهاد کردم که به جای دکتر مقدم پست قائم مقامی دفتر اقتصادی را بپذیرد، گرچه رتبه اش از من بالاتر بود. سیروس مدیر بود، من، همان طور که گفتم، هنوز رسما کفیل دفتر اقتصادی بودم، من رئیس هم نبودم. سیروس قبول کرد که بیاید معاون من بشود. گفتم سیروس این یک حرکت مردانه تو بود، و تو مرا درچشم مردم بزرگ کردی. بعدا او رئیس دفتر اقتصادی و پس از آن شد معاون آموزگار در وزارت دارائی. حالا سیروس به جای وزیردارائی. آمده بود درجنگ بودجه. آموزگار خودش نیامده بود. دکتر پورهمایون،(44) رئیس بانک مرکزی و اصفیاء هم بودند. من هم دیگر متکلم منحصر به فرد بودم آن جا، میدان تازی می کردم. تز بودجه، دلیلش، و تمام اینها را با اعتقادی که داشتم مطرح کردم. اصفیاء حرفی نزد. دکتر امینی گفت آقا بالاخره نمی شود، می دانید، مشکل است، حرف های این جوری می زد. تنها کسی که پای من ایستاد و با صراحت از من دفاع کرد، آن هم، درحالی که معاون وزارت دارائی بود، سیروس سمیعی بود. گفت، این مطلب مدت ها است مطرح شده و خود من هم رویش کار می کرده ام و ما این را پختیم، و آماده است، و به عقیده من حرف فرمانفرمائیان منطقی است. در هرحال، چون حس کردم به جائی نمی رسم، استعفا دادم رفتم. یکی دو روز بعد اصفیاء آمد به دیدن من درمنزلم و خیلی اصرار کرد که سر کارم برگردم. با وجودی که من همیشه مهندس اصفیاء را دوست داشم و به او خیلی اعتقاد داشتم نتوانستم پیشنهادش را بپذیرم.

بله. به هرحال رفتم خانه ام نشستم. نشان به آن نشان که یک سال بیکار بودم. مرحوم حسین علاء که با دکتر امینی زیاد موافق نبود درآن وقت وزیردربار بود. من علاء را، خدابیامرزدش، خیلی دوست داشتم، برای او احترام زیادی داشتم، مردی بود شریف، صریح، و با تجربه. سال ها سفیر و وزیر و نخست وزیر بود. با مرحوم پدرم دوست بود و با خانواده ما خیلی رفت و آمد داشت. درخانه اش و دفترش همیشه به روی من باز بود. پس از این که از سازمان برنامه استعفا دادم، رفتم نزد آقای علاء و به ایشان مطالب را گزارش کردم. آقای علاء به من گفت تو باید فوری شرفیاب بشوی. گفتم من تا زمانی که دکتر امینی نخست وزیر است شرفیاب نمی شوم، و نرفتم تا بعد از این که دکتر امینی، پس از سه چهارماه، استعفا کرد. اعلیحضرت سوال کردند، چرا تا به حال نیامدید. در جواب عرض کردم که صحیح نیست زمان یک نخست وزیری شرفیاب بشوم حضورتان از آن نخست وزیرگله بکنم. به این دلیل شرفیاب نشدم. شاه گفت ما از آدم هائی که به اصول پایبندند، خوشمان می آید. بعداً فرمودند به علاء بگوئید به ما یادآوری بکند یک کاری برای شما فکر کنیم. من تعظیم کردم از اطاق آمدم بیرون.

شش ماه بعد هنوز کاری نداشتم. هیچ کس به من مراجعه نکرد، علاء هم به من چیزی نگفت. من در حدود یک سال بیکار، بدون هیچ حقوقی، به کمک برادرانم به گذران زندگی ادامه دادم، تا این که اتفاق افتاد مهدی سمیعی(46) شد رئیس بانک مرکزی و از من پرسید قائم مقام من می شوی؟ چون مقدم که قبلا ًقائم مقام بود رفته بود به صندوق بین الملل پول. من قبول کردم. حالا دوباره بهنیا شده بود وزیردارائی و تصویبنامه ای که برای قائم مقامی من رفته بود برای تصویب هیئت وزراء، درکشوی میز وزیر دارائی مانده بود. ایشان از بردن آن به هیئت وزراء خودداری می کرد. سه ماه گذشت و من هم چنین بلاتکلیف مانده بودم. مهدی سمیعی هم حاضر نبود از پیشنهادش صرف نظر کند. یک روز که من با دکتر فرهاد،(47) خدا بیامرزدش رئیس دانشگاه بود، و شمسی زنش هم قوم و خویش ما، خودش هم قوم و خویش، ناهار باهم بودیم، ایشان گفتند که آقا کار شما چطور شده؟ گفتم والله مثل این که آقای وزیردارائی با من مخالفتی دارند، نمی خواهند تصویب نامه را ببرند به هیئت دولت، وگرنه سمیعی بی چاره تصویبنامه را سه ماه است فرستاده. فرهاد گفت بگذار من یک ناهاری ترتیب بدهم، شما هم بیائید. در باغچال، یک روز جمعه، ناهاری ترتیب داد. ما رفتیم آنجا. بهنیا نشسته بود. آقای عبدالله انتظام (47) هم بود. سرناهار بهنیا با من خیلی خوشروئی و خوشرفتاری کرد. گفتم آقای بهنیا من می خواهم قبل از شما حرف بزنم، بگویم من هم اگر جای شما بودم تصویبنامه خداداد فرمانفرمائیان را به هیئت وزیران نمی بردم. یک خرده خندید، بعد صحبت کردیم، دیگر هیچ چیز نگفت. شب فردای آن روز تصویبنامه مرا برد و به تصویب رساند. من شدم قائم مقام رئیس کل بانک مرکزی. با مهدی سمیعی در بانک مرکزی بودم، حدود 6 سال، درسمت قائم مقام. و پس از رفتن ایشان به سازمان برنامه حدود دوسال درسمت رئیس کل بانک خدمت کردم.

سوالی دارم راجع به قبل از این برنامه. زمان امینی درشورای عالی اقتصاد و یا درجای دیگری که شاه هم حضور داشته باشد، درارتباط با کار برنامه ریزی،در ارتباط با ارتش، یا در هر زمینه ای، هیچ مسئله عمده ای مطرح نشد که برای شما مشکل ایجاد کند؟ یعنی درگیری پیدا نکردید با شاه یا با کس دیگری دراین زمان؟

 

در زمان دکتر امینی من آن قدر که قبلا شرفیاب بودم شرفیاب نبودم، و آن تعداد دفعاتی که قبلا می رفتم نزد شاه خیلی بیشتر بود تا در زمان امینی. برای این که، گفتم، شورای عالی اقتصاد نزد نخست وزیر بود و من دیگر درسمت معاون سازمان برنامه کار مخصوصی نبود که شرفیاب بشوم، مگر این که خودم تقاضا می کردم. یادم نمی آید که در زمان دکتر امینی من تقاضا کرده باشم شرفیاب بشوم.

یعنی استعفای شما تنها مرتبط به این طرح پیشنهادی درارتباط با بودجه بود؟

فقط و فقط. وگرنه خیلی دکتر امینی را دوست داشتم. همه کارهایمان را حل می کرد. مرتب رفت و آمد داشتم. اصلا هرکجا که بود، هرمهمانی که بود، من بودم. در سازمان برنامه همه هروقت کاری داشتند راجع به دکتر امینی می آمدند سراغ من. ما یک خرده یواش یواش وجهه سیاسی پیدا کرده بودیم. به عنوان مثال، معرفی جهانگیر آموزگار به دکتر امینی یک حکایت جالبی است. یعنی اول از من پرسید که وزارت بازرگانی کی باشد؟ گفتم آقای دکتر رضا مقدم. امینی قبول کرد. با دکترمقدم با هم رفتیم پهلوی دکتر امینی. دکترمقدم گفت آقای دکترامینی من هنوز جوانم، نمی خواهم دراین سن قبل از این که یک مقدار تجربیات بیشتر پیدا کنم در کارهای سیاسی وارد شوم. دکتر امینی از این حرف بسیار خوشش آمد و خیلی احترامش برای دکترمقدم زیادتر شد. بعدها هم همیشه جویای نظرات دکتر مقدم بود. دکتر امینی پرسید چه شخصی فکر می کنید برای این پست خوب باشد. من قبلا با رضا صحبت کرده بودم و رضا به من گفته بود که قبول نمی کند. رضا فکر می کرد برای این پست جهانگیر آموزگار کاندید خوبی است. من جهانگیر را خوب نمی شناختم، رضا قبلا با جهانگیر کار کرده بود، یک مدتی هم جهانگیردرسازمان برنامه بود و رضا آن جا با او آشنائی داشت که من آن موقع درسازمان برنامه نبودم. وقتی امینی پرسید کی برای وزارت بازرگانی خوب است، رضا گفت جهانگیر آموزگار بسیار خوب است و من هم تایید کردم، که امینی هم فورا جهانگیر را صدا زد. جهانگیر هم قبول کرد.

برنامه سوّم

درجائی که من هم حضور داشتم، جهانگیر آموزگار و رضا مقدم هم بودند، آموزگارخودش این مطلب را گفت که اگر من وزیر شدم و بعد بسیاری وقایعی که بعدا برایم پیش آمد، همه مرتبط به این است که رضا مقدم وزارت را قبول نکرد و پیشنهاد کرد که او انتخاب شود. در ارتباط با سازمان برنامه تا این زمان مطلب دیگری هست که بخواهید راجع به آن صحبت بکنید؟ قبل از این که بپردازیم به مرحله بعدی که برنامه سوم است؟

تفاوت اصلی برنامه سوم با برنامه دوم این است که برنامه سوم برنامه جامعی بود. در برنامه سوّم تمام منابع از یک طرف و اهداف برنامه از سوی دیگر براساس یک سلسله اولویت ها(priorities) در برابر هم قرار گرفتند. عوامل مورد نیاز برنامه را معلوم کردیم. هزینه سنجی(costing) کردیم درمقابل منابع، و یک برنامه ای درآوردیم که به اصطلاح منابع و احتیاجات با هم بخواند. هزینه اش را درآوردیم و معلوم کردیم درشکم هرکدام از بخش ها، سکتورها، طرح های اصلی کدام هستند. علاوه براین خاصیت جامع بودن برنامه سوم، مطلب کشاورزی (agriculture) بود که راجع به آن ما هیچ گونه محدودیتی نگذاشتیم. یعنی ما گفتیم کشاورزی تا هرحدی که می تواند جذب کند اجازه دارد از منابع استفاده بکند، یعنی آن اولویتی را به کشاورزی دادیم که بتوانیم از جای دیگر، سکتور دیگر، بزنیم بدهیم به کشاورزی، اگر بخش کشاورزی می توانست آن را جذب بکند.
این یک جنبه برنامه بود. جنبه دیگرش تاکید برمسائل اجتماعی بود. روی آموزش بویژه، و دیگرکارهای اجتماعی. برای اولین بار به طور جدی کمک به صنایع کوچک خصوصی در برنامه سوم مطرح شد، در واقع اولین باری که ما شروع کردیم توجه واقعی به بخش خصوصی بکنیم. این تذکر لازم است که علی منصور در زمان شریف امامی طرحی برای ارزشیابی پشتوانه اسکناس به منظور کمک به صنایع خصوصی به تصویب رساند ( همان فکری که ابتهاج سال ها پیش مطرح کرده بود) که خارج از برنامه سوم بود و نتایج زیاد درخشانی نداشت. تهیه این طرح و هم چنین طرح قانون تفکیک بانک مرکزی از بانک ملی به کمک یک متخصص بلژیکی، که اول در سازمان برنامه بود و با ابتهاج سازش نکرد و به دبیرخانه شورای عالی اقتصاد انتقال یافت انجام گرفت.

این همان است که یک زمانی ابتدا با مجیدی هم کار می کرد درسازمان برنامه، فرانسوا کراکو؟

درست است. این قبل از دفتر اقتصادی بود. بله بله درست است و منصور به این شخص خیلی پرو بال داد. از ارزشیابی پشتوانه اسکناس یک پولی کنار گذاشته شد که به صنایع کشور کمک شود. یک برنامه صنعتی حساب شده ای بود و اجرایش خیلی بد بود. به این معنی که سال های سال بانک ملی در پس گرفتن این پول اشکالات زیاد داشت، و مقدار زیادی از این پول برنگشت، و طرز عملشان بریک اساس بی نظری نبود، یعنی معیارهای دقیقی نبود که براساس آن به پیشنهادات رسیدگی بشود. دبیرخانه شورای عالی اقتصاد و بانک ملی هم برای این کار خوب نبود. منصور هم طرح را برای رسیدگی به سازمان برنامه نمی آورد. این طرح را بانک ملی اجرا می کرد. دستگاه بانک ملی هم برای رسیدگی به طرح اصلا هیچ گونه اداره و سازمان نداشت. البته از لحاظ وام دادن آنها خیلی مجرب بودند. مثل این که این طرح ها دستوری بودند، و همه اش با تصویبنامه هیئت وزیران می گذشت. منصور یک تصویبنامه ای می برد، می گذراند و ابلاغ می کرد. خیلی آدم های گردن کلفت این پول ها را می گرفتند. ما آمدیم اصرار کردیم که باید به صنایع کوچک کمک کرد. یک مقدار مستقیم پول می دادیم به خردجو، به دستگاه بانک توسعه صنعتی و معدنی، که رئیس آن اول مهدی سمیعی بود و بعدا مرحوم قاسم خردجو و یک مقداری هم به نظرم در اختیار بانک ملی گذاشته بودیم با شرایط خیلی مخصوص، ولی بیشترش به دست بانک توسعه صنعتی و معدنی و بانک اعتبارات صنعتی خود سازمان برنامه بود که علینقی فرمانفرمائیان(49) رئیس آن بود. آنها هم به صنایع کوچک کمک می کردند. این اولین بار بود که در ایران این برنامه اجرا شد. این هم یکی از مشخصات برنامه سوم بود.

دربرنامه سوم، وقتی که شما پایه هایش را می گذاشتید، هنوز مسئله ایجاد دفاتر برنامه ریزی در استان ها مطرح نبود؟

توسعه منطقه ای و محلی، که به خصوص در زمانی که من بعدا رئیس سازمان برنامه شدم رویش خیلی پافشاری کردم، در برنامه سوم نضج نگرفت. وزراء ادعا داشتند طبق قانون اساسی آن ها جواب گو درمجلس هستند نه استاندارها. ما می خواستیم با استاندارها کار بکنیم که آنها از ما و ما از آنها برنامه بگیریم و این برنامه را بگذاریم دربرنامه کلی. در زمان تهیه برنامه سوم ما هیئت های زیادی فرستادیم به منطقه های مختلفه، مثلاً کرمان، کردستان و فارس، که رسیدگی بکنند به احتیاجات و با افراد محل صحبت بکنند، با دولتی ها صحبت بکنند، ببینند احتیاجات آنها چیست. یک مقدار هم برنامه های منطقه ای بود، مثل عمران خوزستان و عمران کرمان که از زمان ابتهاج شروع شده بود. این را شما فراموش نکنید. عمران خوزستان یکی از بزرگ ترین برنامه هائی بود که مرکز ثقلش سد دز بود، و چه از لحاظ تولید و توزیع برق، چه از لحاظ آبیاری نتایج فوق العاده داد. حتی در آن موقع، از لحاظ مثلاً شکر هفت تپه و صاف کردن زمین ها، فروختن و به اصطلاح کشت این زمین ها برای کشت و صنعت و این حرف ها یک مقدار مسائل سیاسی پیش آمد. اگر یادتان باشد، در شوش ارتش نیرو فرستاد قلع وقمع کردند، چون زمین ها را وزارت کشاورزی خریده بود. روحانی یادم هست این توضیحات را می داد، رفته بود، پول خوب داده بود، طبق قانون. از قبل قانونی بود که ما می توانستیم برویم زمین افراد را براساس قیمت گذاری منصفانه بخریم و. و ما این زمین ها را مرتب می خریدیم. یک هیئتی بود که اصلاً مسئول این کار بود. می رفتند زمین می خریدند برای این که این زمین ها را می بایست به ناچار برای اینکه آبیاری بشوند همه شان را یکسان کرد، یک نواخت کرد، و صاف کرد تا بتوانند زه کشی بکنند، بتوانند آبگیری بکنند. ولی، خوب، این افراد که زمین ها را فروختند، رفتند، مثلا،ً به قول خدا بیامرز روحانی، یک دو تا زن دیگر گرفتند، یا این که رفتند به کربلا، نجف و مکه، تمام پول ها را خرج کردند برگشتند، گرسنه. عین حقیقت است. این فکرها را کسی نمی کرد. اینها مسائل سیاسی بود که ماها نمی شناختیم و نمی فهمیدیم. بعدها با این چیزها آدم آشنا می شود. و مردم جمع شدند سرو صدای گنده راه انداختند. ژاندارمری مسئول شد و رفت و آرام کرد. آن وقت این زمین های خوزستان را دادند برای کشت و صنعت به بعضی از افراد مثل نراقی، ابونصرعضد قوم و خویش بنده، و نمی دانم افراد دیگر. درآذربایجان هم همین طور دادند، و اینها هم شروع کردند به بهره برداری درسطح بالا، سطح بزرگ. شاه هم خیلی دوست داشت این کار را، شاه خیلی هم همراهی می کرد با روحانی. ولی خوب آن نتیجه که روحانی خیال می کرد، یا ما را قانع کرده بود که خیال بکنیم، هیچ وقت بدست نیامد. صحبت از این بود که طیاره 747 بنشیند درجنوب که صبح به صبح از این کشت و صنعت آقای نراقی کالاهائی مانند گوجه فرنگی و مارچوبه ببرد به انگلیس و اروپا.

در رابطه با این مطالبی که من گفتم راجع به کشت و صنعت و کشاورزی بزرگ درجنوب، مثل نراقی و عضد را زدم و گفتم که اینها امیدوار بودند که سطح کشت را درآنجا طوری بزرگ بکنند که بتوانند بعدها به تمام اروپا تولیداتشان را برسانند. این بیشتر در سال های بعد اتفاق افتاد. در خود برنامه سوم ما شروع کردیم به تکمیل سد دز و هفت تپه. آن هم شاید بهترین مثل از کشاورزی بزرگ و کشت و صنعت بود. طرح نیشکر هفت تپه عملی شد و شروع به عمل کرد. ولی کشت و صنعت خصوصی که دولت تشویق کرد، بعدا در دوران برنامه چهارم شروع به بهره برداری کرد. ولی در خود برنامه سوم در واقع بیشتر تمام فشار روی این بود که ما وام سد دز را از بانک بین الملل بگیریم و گرفتیم. سد دز ساخته شد، وکارهای سیم کشی برق و فرستادن برق به تهران و استان های دیگر کشور حتی در برنامه چهارم ادامه داشت. ولی از لحاظ زه کشی و آبیاری پیشرفت فوق العاده ای نداشتیم، برای این که مثل زدم این کار زه کشی یک کار بسیار مشکلی بود که می بایستی تمام زمین های زیرسد را دولت خریداری بکند، صاف بکند، مسطح بکند، اینها را بعد رویش زه کشی بکند، بعد تبدیل به کشت و صنعت های بزرگ بکند که ازش بتوانند آن بهره برداری لازم را انجام بدهند. دراین جا پیشرفت ما خوب نبود. مقدار زمینی که زیر کشت آمد و از آن بهره برداری شد خیلی کمتر از آن چه ما فکر می کردیم بود.

راجع به سال های 60 و 61 صحبت می کنید؟

اجازه بدهید این جا یک پرانتز باز بکنم و به سنوات برنامه های کشور اشاره کنم. برنامه اول ازسال 48 تا 55 و بعد برنامه دوم از 55 تا 62 بنابراین دو تا برنامه هفت ساله بودند. یکی از تفاوت های برنامه سوم با این برنامه ها این بود که پنج ساله شد. این هم یکی از ابتکارات دفتر اقتصادی سازمان برنامه بود که ما فکر کردیم برنامه پنج ساله را بهتر می توانیم تهیه بکنیم، بهتر می شود پیش بینی کرد، مدت کوتاه تر است، وشاید عملی تر باشد. بعد از آن دیگر برنامه ها پنج ساله شد. برنامه پنج ساله سوم در واقع سپتامبر1962 شروع می شود تا مارس 1968. این هم دلیل دارد این 6 ماه این وسط، برای این که ما می خواستیم که آخر برنامه بخورد به اول سال ایرانی، و تبدیل کردیم، که ماه سوم ماه مارچ است که می خورد به فروردین خودمان. برنامه چهارم از ماه سوم 1968 تا ماه سوم 1973 و برنامه پنجم از ماه سوم 73 بود تا ماه سوم 78. این پرانتز را من باز کردم که روشن باشد. بعداً می توانید ازش هرجوری می خواهید استفاده بفرمائید. حالا من می توانم ارقام کل پولی که دراین برنامه ها خرج شد، و حتی پیشرفت های اقتصادی را نیز شرح بدهم. البته لازم است یک مقدار به آمار نگاه بکنم و بعد دوباره آن را بررسی بکنیم که رشد اقتصادی ما سال به سال چه بود برای این برنامه ها چقدر پول خرج شد. اینها را بعدا در جدولی جدا می شود گفت.

دربرنامه سوم کارهای اصلی، کارهای مربوط به کشت و صنعت ، مربوط به سد دز، و پیشرفتی که ما از آن لحاظ داشتیم، از لحاظ توسعه منطقه ای (regional development) محدود بود بیشتر به خوزستان تا واقعاً جاهای دیگر. خیلی ما میل داشتیم، و در بطن برنامه بود، که حرکات خیلی مهم تر و بیشتر در استان های دیگر بشود. ولی یکی از گرفتاری های ما این بود که محلی که سد می شد بسازیم و آب بود محدود بود. مثلا درخوزستان ده، دوازده تا جا بود که می شد سد بسازیم که برای برق یا برای کشاورزی استفاده شود، درصورتی که این امکان در استان های دیگر کمتر بود. البته در آذربایجان، در مغان، این کار بعدا شد. در برنامه چهارم سد مغان، که روی رودخانه ارس بسته شد، زیر رودخانه را آبیاری کرد و محل کشت و صنعت نسبتا مهمی را ایجاد کرده بود. شکست ما درجای دیگر بود. آن جائی که می خواستیم برق بکشیم فوق العاده آسان بود. سیم برق را می کشیدند و برق را فوری می آوردند. آن جائی که لازم بود زمین را برای مسطح کردن و زه کشی آماده کنیم کار مشکلی بود. با افرادی که روی زمین کار می کردند، آن جائی که لازم بود دولت بیاید با این افراد مذاکره بکند و زمینشان را بخرد و بهشان یک پولی بدهد یا یک کاری بدهد درمقابل که مشغول نگهشان دارد، ممر درآمدی داشته باشند، بسیار کار مشکلی بود. هیچ جا من ندیدم که ما در این کار دوم واقعاً موفّق باشیم. زه کشی مربوط می شود به زمین، با افراد، و توضیح دادم که به گرفتاری های مختلف برخوردیم.

 

ضعف روابط عمومی

دولت یا خود سازمان برنامه هیچ طرح خاص و برنامه خاص داشت برای این که مردم را توجیه بکند که چرا این برنامه ها لازم است و چرا احیاناً به نفعشان هست؟ آیا چنین برنامه ای وجود داشت؟

به عقیده من نه به اندازه کافی، چون یک تجربه خیلی تلخی راجع به این کار داشتم، بعدا در برنامه چهارم، برایتان توضیح می دهم که روی اعتقادی که داشتم که باید برنامه ها از پائین ساخته بشود و به بالا بیاید من یک اقداماتی کردم و به یک شکست فوق العاده ای برخوردم، موقعی که خودم رئیس سازمان برنامه بودم. ولی دراینجا دارم فکر می کنم که یادم بیاید که ببینم چه موفقیت هائی ما داشتیم. من معتقدم که دراین موارد موفقیت ما فوق العاده محدود بود. ببینید، دولت، وزراء مربوطه که با سطح استان کار داشتند، یا استاندارها یا ژاندارم ها، که با مردم طرف می شدند لزوم توجیه عمومی را درک نمی کردند و روابط عمومی درستی نداشتند. آن چه که بود را درست در روزنامه ها، یا در رادیو و تلویزیون. توجیه نمی کردند. یک چیزهائی گاهی اوقات راجع به این مسائل بود، ولی بیشتر مربوط به این بود که مثلاً یک بار اعلیحضرت می رفتند به خوزستان درآن جا دیدار بکنند. در چنین مواقع روزنامه ها و رادیو و تلویزیون اطلاعاتی راجع به پیشرفت های اقتصادی آن استان پخش می کردند. ولی برای این که یک گروهی منظماً برود و تماس بگیرد با این زارعین و با این افرادی که در دهات زندگی می کردند و آنها را توجیه کنند به ندرت اتفاق می افتاد. خود من تجربه شخصی ام این است که این رابطه فوق العاده محدود بود. شاید دیگران، نمی دانم دوستانمان که استاندار بودند، با این حرف های من موافقت نکنند. بگویند نخیر، ما تمام مدت آن جا مشغول بودیم، اقدام می کردیم، با مردم صحبت می کردیم. ولی چنین رویه ها اصولاً در سنت ما نبود، در سنت دولت ایران نبود که با مردم بروند بنشینند و این مسائل را برایشان توضیح بدهند. شاید بعضی اوقات دلیل این بود که مسائل قدری بغرنج بودند و مشکل بود که برای مردم عادی توضیح داده شود و شاید وسیله کار کافی نبود. ولی می شد، به عقیده من، یک دستگاهی برای این کار ایجاد کرد که این مطالب را با یک زبان ساده در اختیار مردم بگذارد. ولی من یادم نمی آید که اقلاً من این کار را کرده باشم.

 

فلسفه و ایدئولوژی برنامه سوم

در رابطه با برنامه سوم، عملا دو گروه ایرانی و غیر ایرانی درگیر بودند، شما و دیگر کسانی که عوامل ایرانی برنامه سوم بودید، و گروهی که به اسم گروه مشاورین هاروارد معروف بودند. آیا در هیچ زمینه ای بود که شما با هم اختلاف سلیقه داشته باشید- در ارتباط با ایده پیشرفت به طور کلی، ایده توسعه به طورکلی، یا در ارتباط با استراتژی؟

می فهمم. خیلی سوال وارد و سوال خوبی است. بی شک تضادهائی وجود داشت. فرنگی یا امریکائی درمغز خودشان یک الگوهائی داشتند که براساس فرهنگ یا تمدنی بود که خیلی اوقات با آن فرهنگ و تمدنی که ما داشتیم، و درآن بزرگ شده بودیم و با آن مانوس بودیم، فرق داشت. طرز عمل و طرز تصمیم گیری که اینها با آن بزرگ شده بودند دوباره خیلی فرق داشت با آن چه که ما با آن مانوس بودیم و فهمیده بودیم. در اوان کارها مخالفت ها و تضادها خیلی زیاد بود. یواش یواش فرنگی ها شروع کردند به فهمیدن، آشنا شدن با فرهنگ ما، و با رویه هائی که ما داشتیم و بعد از یکی دوسال این گرفتاری ها خیلی کمتر شده بود. تضاد البته بود. من یادم می آید که در شورای عالی برنامه در دوران برنامه دوم و برنامه سوم، همه می خواستند یک ذوب آهن بزرگ در ایران ساخته بشود. شما هرکجا می رفتید در می زدید همه ذوب آهن بزرگ می خواستند، از اعلیحضرت گرفته تا پائین. ما مطالعه کردیم، و با آن طرح صریحا مخالفت کردیم. خوب یادم می آید، مسئول این رسیدگی حسین مهدوی بود. دلیل مخالفت شدید ما این نبود که خارجی ها مخالفت کردند. ما براساس این که نمی توانیم در دنیا رقابت بکنیم، و آهن را می توانیم خیلی ارزان تر بخریم، مخالفت کردیم. استدلال این بود که یا منابع کافی نداشتیم، یا آن محله ائی که برای این صنعت در زمان رضا شاه مثلاً پیش بینی کرده بودند، از لحاظ اقتصادی هیچ گونه اصولی نداشت. من معتقدم شما اگر امروز بروید ذوب آهن اصفهان را از نظر اقتصادی بررسی کنید، هزینه آن را حساب بکنید، یکی از گران ترین صنایعی است که در ایران پایه گزاری شده. ما می دیدیم که اگر ما آهن از ژاپن یا از هندوستان به ایران بیاوریم و از آن استفاده بکنیم خیلی برای ما ارزان تر تمام می شود تا این که خودمان آهن درست بکنیم. محلی که آب و آهن و ذغال سنگ یا گاز به اندازه کافی و نزدیک بهم و در ضمن نزدیک به بازار مصرف باشد وجود نداشت. این است که از لحاظ تز تشخیص این که باید محل کجا باشد در ایران جای فوق العاده ای نداشتیم که بتوانیم آهن به اندازه کافی به قیمت ارزان تولید کنیم. اصفهان هم از این لحاظ بهترین محل نبود.

یادم می آید که در این مورد ما با خارجی ها هم صدا بودیم، ولی متاسفانه، آن یک جنبه عدم وطن پرستی دادند. آن موقع می گفتند آقا اولین چیز، مهم ترین چیز، این است که اگر آدم می خواهد مستقل باشد از سیاست خارجی، باید آهن خودش بسازد، چون مادر تمام صنایع است، و ما صنایع دیگر نمی توانیم داشته باشیم مگر این که آهن را خودمان بسازیم. گرچه شما امروز می بینید که واردات خود امریکا از لحاظ آهن فوق العاده است، واردات نفت امریکا فوق العاده است، که هردویش اهمیت اساسی دارد برای صنعت امریکا. در این بحث، من یادم می آید، دفتر اقتصادی با دولت به شدت اختلاف پیدا کرد، به خصوص با مرحوم مهندس شریف امامی، چه در زمانی که وزیر صنایع بود و چه بعداً که نخست وزیر شد. شریف امامی البته چندین بار هم با بانک بین الملل تماس گرفت و بانک بین الملل رد کرد و به هیچ وجه حاضر نبودند که پول بدهند برای این کار. اما بعدا قرارداد با روس ها بسته شد، کاملا خارج از دست برنامه ریزها. وزارت اقتصاد رفت و قرارداد را بست.

مطلبی که هنوز می خواستم با شما درمیان بگذارم فلسفه ای است که براساس آن برنامه سوم تدوین شد، و رابطه این فلسفه از یک طرف با آن چه که گروه مشاورین هاروارد و درنتیجه کسانی که از طرف آمریکا آمده بودند می خواستند، و از طرف دیگر آن چه که خود سازمان برنامه و ایرانیانی که درسازمان برنامه بودند فکر می کردند. موضع دکتر امینی دراین زمینه چه بود؟از طرف دیگر رابطه شاه و واکنش او به این جریان، و نیز رابطه بین برنامه سوم و انقلاب سفید؟51 .

در متن برنامه سوم اشارات زیادی به نوع رفرم هائی که بعدا به شکلی درانقلاب سفید متطاهر می شوند بدون شک وجود دارد. برای این که اصولا فلسفه برنامه سوّم این بود که خیلی بیشتر بپردازیم به احتیاجات عام، کشاورزی مثلا، که یک مسئله اساسی کشور ما بود، و مهم ترین قسمت جمعیت کشور درآن موقع در کارهای کشاورزی بودند. ما میل داشتیم که به وسیله کمک به کشاورزی توزیع درآمد درکشور را، اصلا ساختمانش را، تغییر بدهیم.
ما، خیلی قبل از انقلاب سفید، در دفتراقتصادی از اصلاحات ارضی بحث می کردیم. این مورد، بی شک خیلی روشن برای ما مطرح بود و از سال های اول شروع به این بحث کردیم که بالاخره باید در کشورما اصلاحات ارضی بشود، و نمی شود به این شکل وضع را نگه داشت. خود دکتر امینی، قبل از این که نخست وزیر بشود، بعد از برگشتنش از امریکا به سمت سفیر، معتقد بودکه باید دراین راه یک اقداماتی بشود، ودرنخست وزیریش در این کار پیش قدم بود،وارسنجانی(52 ) هم که البته وزیرکشاورزی اش بود.مهمترین کارارسنجانی همین اصلاحات ارضی بود. البته خود اعلیحضرت این کار را با املاکشان قبلا درسال 1949 کرده بودند. ولی نمی دانم که ابتکار اصلاحات ارضی به عنوان اولین و مهمترین، به عقیده من، ماده انقلاب سفید، به دست اعلیحضرت بودیا به دست دکتر امینی. این قدر می دانم که امریکائی ها از زمان ایزنهاور روی این مطلب فشار آورده بودند، و همه مان می دانستیم، چه موقعی که آن جا بودیم، چه بعدا که اصلا امریکائی ها این برایشان یک مسئله اساسی شده بود، که باید این عمل انجام شود. تمام مشاوران امریکائی بی شک روی این مطلب پافشاری می کردند و به اصطلاح ما را هدایت می کردند به آن طرف. لازم نبود که افرادی مثل خود من که پدرم یکی از بزرگترین فئودال های ایران بود، یا رضا مقدم که از خانواده تجاّر بود، یا سیروس سمیعی، که از خانواده ملاک و فرهنگی بود، یا دیگران را قانع بکنند. هیچ کس لازم نبود ما را قانع بکند که اصلاحات ارضی یکی از مهم ترین اقداماتی است که باید انجام شود. در لزوم تغییر در وضع ارباب رعیتی در ایران همگی یک صدا و موافق بودیم.

درمورد اصلاحات ارضی اجازه بدهید یک حکایتی را برای شما راجع به آن روزگار تعریف بکنم. دولت دکتر امینی آمده بود، یا نیامده بود هنوز، یک روز من برحسب معمول رفتم منزل برادربزرگم، که اسمش بود محمد ولی میرزا. او فوت شده است. مرحوم محمد ولی میرزا مالک اصلی شهر میانه در آذربایجان بود و اغلب کشاورزان میانه رعایای ایشان بودند. آن روز وارد منزلش شدم دیدم او ایستاده توی دالان دم در،با شخصی که خیلی مودب ایستاده بود، با پرونده ای زیر بغلش که زیاد قطور نبود، صحبت می کرد. به من گفت خداداد شما بروید دفتر من بنشیند تا من بیایم. من رفتم دفترش نشستم. بعد از چند دقیقه آمد. گفت، ملاحظه کردید این آقائی که آن جا ایستاده بود، این ابتهاج من است، یعنی این رئیس برنامه ریزی من است. گفتم چطور آقا. گفت من چندسال پیش، بعد از 1949، وقتی که دیدم شاه املاک را تقسیم کرده، تصمیم گرفتم که املاکم را تقسیم کنم. گفت من خیلی فکر کردم و با بعضی افراد مشورت کردم تایک راه ساده ای پیدا کردم که این کار را انجام بدهم، و بالاخره این زمین ها را در میانه تقسیم کردم. چند سال پیش من این کار را شروع کردم و کار به همین شکل ادامه دارد. این شخص به من گزارش می دهد که چه تعداد از افراد زمین گرفته اند، چقدر برای زمین هائی که به این افراد واگذار کردم پرداخت کرده اند.

روشی که برادر من برای تقسیم میانه به کار برده بود از این قرار بود که آمده بود ریش سفیدان محل را صدا کرده بود. تمام محلی ها می دانستند کی، کجا، روی چه زمینی کار می کند، و چه حقوقی را روی آن زمین دارد. همه می دانستند. گفت من ریش سفیدان را جمع کردم و گفتم نظرمن این است و من دلم می خواهد بی سر و صدا این کار را انجام بدهم. گفت اصلی را که ما موافقت کردیم این بود که هرکس خودِش کشاورزبود و روی زمین کشاورزی کرده بودصاحب آن زمین می شد، با حقوق آبی که بر روی آن زمین جاری بوده. گفت نرفتیم یک مهندس بزرگ از خارج بیاوریم برای ما یک کدستر(53(cadastre) درست بکند. هیچ این صحبت ها نبود. ما آمدیم حدود این زمین ها را تعیین کردیم و همه آمدند موافقت کردند و تمام این بنچاق را امضاء کردند. چون توافق بود، هیچ دعوائی بین دو همسایه راجع به حد و حدود زمین یا آب نبود. تمام این کمیته هم از ریش سفیدان محل و مورد قبول مردم بودند. آنها امضاء کردند، قبول کردند، و تصدیق کردند. بعد من گفتم که ارزیابی بکنند، براساس برداشت از آن زمین ها. دوباره این کمیته محلی، که اعضاء آن از برداشت زمین ها اطلاع داشتند ومی دانستند سال به سال برداشت زمین ها چه مقدار بوده، ومی دانستند که من هم می دانم، آمدند تعیین کردند که این زمین ها چه ارزشی دارد و هرکسی چقدر باید پول به من بدهد برای این که زمین را صاحب شود. برادرم بعد گفت مطلب این بود که اینها چنین پولی نداشتند. آمدیم حساب کردیم درآمد کل هرفرد از زمین چقدر است، چه مقدار برای زندگی و ادامه به کار احتیاج دارد و چه مقدار قابل پس انداز است. گفت طبق آن حساب درآمد معلوم شد که در عرض 8 سال اینها می توانند آن ارزشی را که ریش سفیدان برای زمین معلوم کرده بودند پرداخت کنند. من هم موافقت کردم. گفت الان 5،6 سال گذشته، خیلی از این افرادی که من این زمین را به شان دادم مرتب می روند به کربلا و مکه و برمی گردند. وضعشان بسیار خوب است، و تا به حال، این جمله ای است که خدا بیامرز گفت، یک مورد نبوده که یکی از این سندهای بدهی به موقع پرداخت نشده باشد.من خیلی متعجب شدم، برای این که درآن موقع این فرنگی ها صحبت از این می کردند که اول یک ناشنال کدستر (cadastre) برای ایران درست بکنیم که براساس آن بعد بیائیم تصمیم بگیریم که زمین ها چطور تقسیم بشود و ارزشش چه هست، فلان و فلان و فلان، که وقتی ما حساب کردیم از لحاظ پول و مخارجی که برای این نشنال کدسترلازم بود، دیدیم هزینه آن بسیار سنگین است و سال ها طول خواهد کشید. یک چیزی نبود که به این سادگی بشود انجام داد.

ارسنجانی را من خوب می شناختم. راجع به کارهای کشاورزی جلسات متعددی با او و دکتر امینی داشتیم. صحبت اصلاحات ارضی شروع شده بود. یک روز ارسنجانی آمد سازمان برنامه گفت آقا من به شماها یک روز احتیاج دارم تا برای من طرحی تهیه کنید. من یادم می آید من و مقدم و سیروس سمیعی و مهدی سمیعی را، که از قبل با او دوستی داشت و به نظرم براساس توصیه مهدی به ما رجوع کرده بود، همه را برد به دانشکده کشاورزی نزدیک کرج که در آن جا ما با فراغت طرح را تهیه کنیم. دستورداد نهار بیاورند. گفت من درب را قفل می کنم تا شماها به من تا غروب یک برنامه بدهید. من عین برنامه ای را که از برادرم شنیده بودم توضیح دادم. دانه دانه اینها را قانع کردم که آقا راهی ما نداریم غیر از این که بیائیم و توافق بین افراد ایجاد کنیم که خودشان با دست خودشان کار اصلاحات ارضی و تقسیم اراضی را انجام دهند. هیچ کس بهتر از کشاورز از کار کشاورز اطلاع نداشت. خودشان بیایند تعیین بکنند، و با مالک بنشینند کنار بیایند. این هم باید عمومیت داشته باشد. نمی شد مثلا در یک قسمت های کشور این کار را کرد و در قسمت های دیگر نکرد. باید اصلاحات ارضی عمومیت داشته باشد. قبول کرد. قانونی برد به مجلس. البته توی قانون تغییرات زیادی داده شد. همیشه این چیزها وقتی شکل قانونی پیدا می کند هزارجور بالا و پائین می شود. من یادم می آید لایحه قانونی را که آورد، دیدم استثنائاتی درلایحه پیشنهادی وجود دارد که با پیشنهادات ما تفاوت اساسی داشتند. بعداً فهمیدم مثل این که اغلب آن تغییرات را آقای اسدالله علم(54) پیشنهاد کرده بود. ارسنجانی خیلی به علم نزدیک بود.

ارسنجانی؟

فوق العاده به عَلم نزدیک بود و دوست عَلم بود و بعد از دکتر امینی هم وزیرکابینه علم شد. استثناء اصلی درلایحه قانونی این بود که به هرمالک یک ده شش دانگی کامل بدهند. من به دکتر امینی همان جا گفتم آقا این باعث خونریزی می شود. این باعث شکست این برنامه می شود. نکنید این کار را. املاک باید همه تقسیم بشود. کشاورز، آن کسی که روی زمین کارمی کند، مالک باشد. خوب یادم است که ارسنجانی که آن طرف میز بود گفت، نظر هم همین است که خونریزی شود. چیزهای دیگر هم در قانون بود که بعضی باعث گرفتاری بود، مثل قضیه اعتبارات کشاورزی، بعدا ما چه جنگ و جدال هائی روی اعتبارات کشاورزی داشتیم، اصلا روی طرز عمل اعتبارات کشاورزی. درهرحال این حکایتی بودکه درآن زمان بود. درانقلاب سفید چند ماده بود، به نظرم به 19مادره رسیده بود. خیلی زیاد شده بود ومرتب به آن اضافه می شد. هر روز یک چیز جدیدی بود. مثلاً تقسیم سهام به کارگران به عقیده من هیچ وقت آن قدر مهم نبود، برای این که ما هنوزصنعتی نداشتیم در کشور، هنوز صنعت نضجی نگرفته بودکه برسیم به این قضیه که حالا بیائیم یک جامعه تعاونی ایجاد بکنیم در کشورمان که تمام کارگران مالک کارخانجات بشوند.

یعنی این مطلب در برنامه سوم وجود نداشت؟ مسئله مربوط به کارگران؟

اگراشتباه نکنم این مطلب از پیشنهادات برنامه ریزان نبود. در هرحال به متن برنامه سوم می شود رجوع کرد. این مطالبی که من به شما می گویم کاملا جنبه های خصوصی و شخصی داردکه من وارد بودم، و این مطالب را می گویم زیرا از لحاظ تاریخی هم جالب است. برگردیم به آن حرف قبلی تان. اولا شاه چطور با برنامه سوم روبرو شد؟ من یادم نمی آید. من دلم می خواهد این را دوباره چک بکنم که درجلسه ای، وقتی، شاه یک اظهار نظر خاصی حالا یا خوب و یا بد راجع به برنامه سوم کرده باشد. رسیدگی به برنامه سوم یک جریانی بود که مرتب درشورای عالی اقتصاد، درهیئت وزراء یا درخود سازمان برنامه نزد دکترامینی، که به سمت نخست وزیرمسئولیت نهائی سازمان برنامه را نیز به عهده داشت، بحث می شد. فکرمی کنم موقع تحویل برنامه سّوم من دیگر آنجا نبودم. درنوشتنش مسئولیت کامل داشتم، ولی دیگر موقع تقدیم لایحه به مجلس آنجا نبودم. دقیقاً یادم نیست اعلیحضرت نظرش چه بود، ولی بطور کلی مخالفت خاصی با خطوط کلی برنامه سوم نداشتند.

شاه، امریکا و برنامه سوّم

سوالی دیگر درهمین زمینه بکنم و بعد می رویم به مطالب دیگر. شما وقتی که با دوستان و همکارانتان برنامه سوم را تدوین می کردید، آیا هیچ وقت این توجه، این آگاهی، در ذهنتان بوجود آمد که این برنامه نه فقط از نظر تکنیکی و فنی و توسعه، بلکه از نظر سیاسی، به خصوص از نظر رابطه بین ایران و امریکا و رابطه بین شاه و امریکا، دارای ویژگی خاصی است؟

نفهمیدم.

بگذارید دوباره سؤال را تکرار بکنم. شما که مشغول تدوین برنامه سوم بودید آیا در ذهنتان هیچ وقت این مطلب مطرح شد که خود این عمل، خود این فرایند ایجاد برنامه سوم، به صورت خاصی متأثر از یک سلسله داده ها و عوامل سیاسی است، به این معنی که یک طرف داستان، همان طور که قبلا عرض کردم، ایرانی هاهستند، یک طرف داستان امریکائی ها هستند. کندی ها در امریکا هستند وشاه مسئله دارد با آنها. درنتیجه اضافه بر ابعاد فنی و ابعاد مربوط به مسائل اقتصادی ناب، یک سلسله ابعاد سیاسی وارد این جریان شده، یا می شود، که باید به آن توجه کرد، و یا درمقابلش جبهه گرفت، یا، به هرصورت، با آن روبرو شد؟

ببینید، این کاملا صحیح است که به طورکلی اعضای سفارت امریکا که با کارهای اقتصادی ومالی یا تجاری سر و کار داشتند با ما در تماس بودند. هم چنین امریکائی ها که با ما از دانشگاه هاروارد همکاری داشتند. همان طوری که گفتم افراد دیگری هم از انگلستان و کانادا و دانمارک و هلنددر دفتر اقتصادی سازمان برنامه اشتغال داشتند. امریکائی ها سه چهار تا بیشتر نبودند، و آخرش هم رئیس هیئت مشاورین، بعد ازاین که هنسن رفت، یک کانادائی شد. ولی معذلک آنها همه از لحاظ لزوم پیشرفت اقتصادی و برنامه ریزی با ما هم نظر و هم فکر بودند.شکی نیست که همه شان پشتیبانی از برنامه ریزی درایران و برنامه سوم می کردند، به دلیل آن فرهنگ و آن تربیت و آن تمدن که آنها داشتند. سیاست دولت امریکا راجع به ایران به مقدار زیادی متأثر بود از اطلاعاتی که از سفارت و از بانک بین المللی و صندوق بین المللی پول، به خصوص راجع به این نوع کارها، جمع آوری شده بود. درممالک درحال توسعه یاعقب افتاده، به طورکلی، سیاست امریکا به این طرف بود که همیشه ازبرنامه ریزی وکار منظمی که منتهی بشود به پیشرفت اقتصادی یا بالا رفتن سطح زندگی مردم پشتیبانی و حمایت کنند. درش هیچ شکی نیست که برنامه سوم را آنها از این دریچه می دیدند. به عقیده من این مطلب برای شاه و برای دولت کاملا روشن بود که امریکا و هم چنین انگلستان و ممالک اروپائی از برنامه ریزی حمایت می کردند. همین طوردستگاه های بین المللی. واقعا مااز این لحاظ مورد پشتیبانی بودیم. من خودم زمان شریف امامی یا زمان دکتر اقبال چندین بار مساله را مطرح کردم. گفتم آقای نخست وزیر، ما اگر برنامه نداشته باشیم نمی توانیم برویم سراغ بانک بین الملل برای طرح های برنامه عمرانی پول بگیریم، و این برای ما فوق العاده مهم است که آنها ببینند ما یک برنامه ای داریم و درچارچوب این برنامه پیش می رویم، و بدانند که این برنامه یک برنامه واقعی و حساب شده است و دستگاه های دولتی طبق آن عمل می کنند. یادتان نرود، ماها، یعنی ایرانی هائی که در سازمان برنامه کار می کردند، با این نوع افکار بزرگ شده بودیم. این نبود که یکی بیاید توی گوش ما پچ پچ بکند. به هیچ وجه من الوجوه. آخر همه ما تحصیلات عالی داشتیم و به این اصول معتقد بودیم. البته تجربه کم داشتیم ولی تحصیلاتمان بهتر از اغلب مشاورین خارجی بود. فکرما، به طورخیلی طبیعی، به طرف مردم می رفت. ما فئودالیسم را نمی توانستیم به پذیریم. می گویم، گرچه من یک بچه فئودالم، از فامیل فئودالم، شخصاً، خودم دراین راه پیش قدم بودم که مثلا اصلاحات ارضی ر ابه هر شکل شده در ایران انجام بدهیم. ما معتقد بودیم به این جورکارها. حالا آیا این جا یک بازی سیاسی بود که یک هو انقلاب سفید ظهور می کند، یا این که انقلاب سفید یک اهرم سیاسی برای استحکام سلطنت بود، یا وسیله ای بود برای این که شاه به مردم نزدیک تر شود، مطلبی است قابل بحث.، من فکر می کنم انقلاب سفید در هرحال واقعا یک وسیله(vehicle)، یک(omnibus)، بود برای این که شاه بتواند خودش را نزدیک تر به مردم بکند. من معتقد بودم که از لحاظ اصلاحات ارضی قطعا این طور بود، یک مقداری هم شاید از لحاظ کارگران. نمی دانم من سوال شما را جواب دادم یا ندادم.

بله، تاحدی امکان جوابش هست، برای این که مطالبی است که دیگر خارج از این بحث ما است. برویم به  مرحله بعدی. مرحله بعدی این است که شما از سازمان برنامه رفتید برای مدتی. در حدود 7 سال در بانک مرکزی بودید به عنوان قائم مقام و رئیس بانک مرکزی. آن خودش داستان دیگری است و در یک زمانی بایستی که با توجه خاص به آن بنشینیم و صحبت بکنیم. دراین مدت برنامه سوم پیاده می شود، و بعد برنامه سوم را عمل می کنند، بعد می خورد به برنامه چهارم. شما زمانی در دوره برنامه چهارم است که بر می گردید به سازمان برنامه.

حدود یک سال و نیم بعد از شروع برنامه چهارم من به سازمان برنامه آمدم. من از برنامه چهارم، گرچه خودم مستقیما مسئول تهیه برنامه چهارم نبودم، خیلی اطلاع داشتم، به این دلیل که اولا همکارانم را که درسازمان برنامه بودند مرتب می دیدم و آنها صحبت می کردند و افکارشان را می شناختم و همان کسانی بودند که حالا درسازمان برنامه خودشان رئیس دفتر اقتصادی و معاون و قائم مقام خود سازمان برنامه بودند.

 

صفی اصفیا

در زمانی که برنامه سوم پیاده و برنامه چهارم تدوین شد آقای صفی اصفیاء رئیس سازمان برنامه بود؟

بله بله درآن مدت صفی اصفیا رئیس سازمان برنامه بود. صفی 14 سال در سازمان برنامه بود. خیلی کم بودند به تحصیلات و عمق آگاهی او. از لحاظ فنی کم دیدم در این سال ها که به پای صفی اصفیا برسند. صفی اکونومیست نبود، ولی بسیار راحت این مطالب را می فهمید و راحت مصالح اقتصادی را تشخیص می داد. ولی صفی نه پی قدرت سیاسی بود و نه می خواست آن را اعمال بکند. اگر هم حس می کردکه قدرت را دارد، قدرت نمائی نمی کرد. یک سکوت و آرامشی مخصوص داشت. به هیچ وجه اصرار نمی کرد که حرف خودش را به کرسی بنشاند. می رفتیم قانعش می کردیم. درجلسات خیلی آرام، چند کلمه می گفت بعد کنار می کشید. البته یک چیزی به شما بگویم. من کم دیدم که درهیئت دولت، چه زمان امینی چه بعد از امینی تا آخر آخر، کسی به اندازه صفی اصفیاء محبوب باشد. هروقت هر وزیری مشکل داشت همیشه می رفتند نزد صفی برای این که صفی کدخدا منشی بکند. آن هم در ضمن بهتان بگویم درکدخدا منشی اش همیشه معتقدات خودش وارد بحث می شد و از آن لحاظ بود که به ماها کمک می شد. صفی در دوران برنامه سوم و چهارم رئیس سازمان برنامه بود. بعد مهدی سمیعی آمد، بعد من آمدم، بعد مجیدی آمد.

 

مهدی سمیعی

اجازه بدهید از اینجا شروع کنیم. چطور شد که شما دوباره برگشتید به سازمان برنامه؟

یک مقدمه کوتاه بگویم. من زمانی که به سازمان برنامه برگشتم راجع به برنامه چهارم مقدار زیادی وارد بودم، به این دلیل که برنامه چهارم یک وضعی پیدا کرده بود که تمام جنبه های مالی برنامه چهارم با بانک مرکزی، به دلیل لزوم پیش بینی و تامین منابع مالی و منابع ارزی، منظما مذاکره می شد. از این لحاظ، چون من قائم مقام بانک مرکزی بودم، سمیعی، که رئیس بانک بود، و می دانست که سوابق و تماس من با سازمان برنامه چگونه است، و از روز اولی که من آمدم به ایران همیشه متوجه کاریر اداری من بود، و چون با من خیلی دوست بود، این کار سازمان برنامه را داده بود به من که تحت نظر من در بانک مرکزی عمل بشود. از این نظر تا حدودی در واقع درتهیه برنامه چهارم حضور داشتم، ولی درجلساتی که با وزراء داشتند، با اعلیحضرت داشتند، ما به هیچ وجه دخالت نمی کردیم، چون همیشه بانک مرکزی خودش را از دولت کنار نگه می داشت. این یک سیاست قطعی بانک مرکزی بود که من هم واقعا سعی کردم تا آن حدی که ممکن است اجرائش بکنم. از این لحاظ من در کار برنامه ریزی درآن مدت نبودم. تا این که درزمان هویدا(55) صفی اصفیاء ازسازمان برنامه رفت شد وزیر مشاور و قائم مقام نخست وزیر درکارهای عمرانی و هویدا به مهدی سمیعی پیشنهاد کرد که بیاید بشود رئیس سازمان برنامه. مهدی هم با من صحبت کرد که یک هم چنین پیشنهادی شده. من گفتم هیچ بد نیست، شما یک عمر درکارهای بانکی بوده اید، هیچ بد نیست که یک دست بانکی هم در سازمان برنامه وارد بشود. می دانید، البته ابتهاج بانکی بود، تحصیلات مهدی در اقتصاد و حسابرسی بود. گفتم خیلی خوب می شود یک شخصی مثل شما بتواند با این سوابق بانکی و دانش حسابرسی دید جدیدی را درسازمان برنامه پیاده کند. در این جا دوباره یک پرانتز باز کنم. به عقیده من مهدی سمیعی، که من سال ها افتخار کار کردن با او را داشتم، چه از لحاظ تحصیل و تجربه و چه از لحاظ اخلاق در زمره رجال عالی قدر ایران می باشد. هیچ تا آن موقع به من گفته نشده بودکه من جای مهدی سمیعی را می گیرم، به هیچ وجه. من سرجایم نشسته بودم. ولی یک روزی هویدا مراصدا زد به من گفت من می خواهم توجای مهدی رابگیری، چون مهدی می رود به سازمان برنامه. گفتم با کمال میل. و اضافه کردم که تنها تغییری که خواهم داد از یک اطاق می روم به یک اطاق دیگر. هیچ اتفاق دیگر هم نیفتاد، چون، به دلیل رفتار سمیعی با من درسمت قائم مقام، به تمام کارها وارد بودم. دردورانی که، البته دوران کوتاهی بود، حدود دوسال، مهدی درسازمان برنامه بود و من بانک مرکزی بودم، واقعا همان سیستم، همان وضع دربانک مرکزی ادامه پیدا کرد. تا این که مهدی سمیعی با گرفتاری ها و مسائلی زیاد با بعضی از وزراء، و مخالفت های شدید آنها در مورد بعضی سیاست هاکه سمیعی روی آنها ایستادگی می کرد، روبرو شد. مهدی تیپ آدمی بود که هر پرونده ای را باید می خواند. ممکن نبود بگذرد. همیشه به من می گفت، خُدی، یا خودت تصمیم بگیر یا اگر پرونده را برای من فرستادی تو بدان من هر صفحه را باید بخوانم قبل از این که تصمیمم را ابلاغ بکنم. برای سازمان برنامه این سیاست یک چیز غیرممکن بود، و مهدی می خواست یک همچین دقتی، که گفتم مخصوص حسابرس هاست، به خرج بدهد که کار بسیار مشکلی بود. هیچ کدام از وزراء طاقت این را نداشت که او را بگذارد درست، بایک دید صحیح، تصمیم بگیرد. سازمان برنامه جائی بود که می دانید تمام وزراء می آمدند، جمع می شدند، مرتب، 13 و 14 وزیر می نشستند، جنگ و جدال می کردند سر این که کی چقدر پول می گیرد، کجا برای چه طرحی بودجه اضافه لازم است، چقدر بدهیم، چه طرحی را عملی بکنیم، چه طرحی را انجام ندهیم. تمام اینها همیشه بود، کارهای روزانه و فشارهای فوق العاده ازچند جهت. یکی ازطرف روحانی بود که درعین دوستی بسیار در حرف های خود مصر بود. ولیان(56)، او هم همان طور، ولی ولیان آن دوستی را با مهدی نداشت که روحانی داشت. وحیدی(57) خیلی نرم تر و آرام تر بود. آموزش و پرورش خانم پارسا(58) بود، یک آدم خیلی با صبر وحوصله، ضمناً هم محکم، به سادگی ول نمی کرد، از آنها نبود که شمشیر بکشد، جیغ و فریاد کند، ولی به موقع به نخست وزیر فشار می آورد، و به موقع حضور اعلیحضرت گزارش می داد، و البته با برنامه آموزش و افزایش اعتبار برای آنها زیاد مخالفتی نبود. البته همیشه در سازمان برنامه پی این بودیم که آیا وزارتخانه ها می توانند درست از پول استفاده بکنند یا نه. درهرحال این فشارها باعث شد که مهدی استعفا بدهد.

مهدی سمیعی خودش استعفا داد؟

مهدی خودش استعفا داد. هویدا مرا صدا زد گفت خُدی مهدی استعفا داده و من جای مخصوصی فعلا برای مهدی ندارم. (بعدا ریاست بانک توسعه کشاورزی به مهدی پیشنهاد شد) بهترین جا برای او بانک مرکزی است، تا جای دیگری برای او در نظر بگیرم. تو هم بیا برو به سازمان برنامه که با آن آشنا هستی و البته همان طوری که گفتم من هم قبول کردم.

هویدا ابتدا با شما صحبت کرد، یا این که قبلا بین شما و مهدی و هویدا حرف هائی زده شده بود؟

یادم نیست که مهدی با من قبلا هیچ صحبتی کرده باشد. فقط از استعفایش خبرداشتم. من مرتب می رفتم پهلوی مهدی در سازمان برنامه. یک روز که رفتم آن جا، دو روز قبل از رفتنش بود، فهمیدم که وضع چه هست. آن وقت به من گفت که من دارم می روم. مهدی به من نگفت کی جایش می آید. ولی هویدا مرا صدا زد و به من گفت اگر موافقی. . .

یعنی مهدی سمیعی هنوز خودش نمی دانست می آید به بانک مرکزی؟

آن دو روز که با من صحبت کرد به من چیزی نگفت راجع به برگشتنش. گفت من دارم استعفا می دهم. گفتم مهدی جان چکار می خواهی بکنی؟ به او گفتم و به هویدا هم گفتم اگر به من بگوئید مهدی سمیعی برمی گردد و رئیس بانک مرکزی می شود و شما به سمت قائم مقام برگردید من با کمال میل قبول می کنم. این را شما بدانید، با این صراحت گفتم روی اعتقادم به مهدی سمیعی، هیچ قضیه از خودگذشتگی و اینها نبود، چون می دانستم باز به حالم فرق نمی کند. وضع من فرقی نمی کرد. چرا یک خرده حقوقم پائین تر می آمد.
حالا، ضمنا حکایتی را بگویم. موقعی که هویدا گفت به سازمان برنامه برو، یک روزجمشید آموزگار،59 نمی دانم توی اتومبیل یا جای دیگربود، به من گفت آقا این خبر بهترین خبری است که من تا به حال شنیدم. قبلا بگویم که با جمشید آموزگار در زمانی که در بانک مرکزی بودم، چه قائم مقام چه رئیس بانک مرکزی، اغلب جنگ و جدال داشتم. حالا، آن یک فلسفه ای است که دنیا پذیرفته است، که باید بانک مرکزی از دولت جدا باشد و مستقل باشد. آن موقع، من و مهدی براساس اعتقاد و نظر شخصی که داشتیم خیلی صریح این مطلب را مطرح می کردیم. جمشید آموزگار، که وزیردارائی بود، میل داشت که بانک مرکزی مخلوق وزارت دارائی باشد و طبق سیاست های وزیر دارائی عمل کند. درهرحال آن روز او به من گفت این بهترین اتفاقی است که افتاده، بهترین رئیس ممکن بانک مرکزی برگشته به بانک مرکزی و بهترین فردی که برای برنامه ریزی کشوراست رفته به برنامه ریزی کشور. این را جمشید گفت. گفتم جمشید جان می خواهی بگوئی از دست من راحت شدی. در واقع همین طور بود. من و جمشید از لحاظ سیاست های پولی و اعتباری آبمان در یک جو نمی رفت، ولی این تضاد ما از محدوده سیاست های مالی و پولی و بانکی هیچ وقت خارج نشد، هیچ قضیه فردی و شخصی بین من و جمشید آموزگار وجود نداشت. ولی این را هم بگویم. البته وقتی که جمشید نخست وزیر شد، من مدت ها بود از دولت رفته بودم و دیگر با دولت و او کاری نداشتم. درصورتی که قبلا رفت و آمد ما زیادتر بود. نمی دانم، شاید هم اخلاق شخصی اش یک جوری بود که با اخلاق شخصی من جور نبود. از لحاظ فامیلی باخیلی از برادرهای من نزدیک و دوست بود، ولی با من یکی هیچ دوستی خاص شخصی نداشت. ولی درضمن می خواهم بگویم دشمنی شخصی هم من از این آدم ندیده بودم. این را آدم لازم است بگوید در این زیرنویس های تاریخ که بماند. با جهانگیر آموزگار هم جدل هائی داشتیم، به خصوص زمانی که وزیر بازرگانی بود، ولی بعدا فوق العاده نسبت به او حس دوستی پیدا کردم. می خواهم مدعی بشوم که این حس دوستی براساس اعتقاد من است به جهانگیر و کارهائی که کرده و مقالات وکتاب هائی که نوشته. فکر می کنم شخصی است ادیب و فاضل و مجرب در مسائل اقتصادی.

 

در مقام رئیس سازمان برنامه

حالا بپردازیم به وقتی که من رفتم به سازمان برنامه. اجرای برنامه چهارم و تهیه برنامه پنجم بزرگ ترین کاری بود که می بایستی انجام بدهیم. ملاحظه کنید، برنامه ها با هم ارتباط دارند. اول یک ارزشیابی لازم است از حرکاتی که دربرنامه قبلی شده، از پیشرفت هائی که در بخش های گوناگون، به خصوص در بخش های اقتصادی، انجام گرفته. ما برآن اساس برنامه نو را تطبیق می دادیم با برنامه قبلی و البته هدف ها و سیاست های کلی، من جمله داده های اصلی مانند درآمد و منابع مالی کل کشور، منابع ارزی کل کشور، سیاست هائی مثل اصلاحات ارضی، سیاست های دیگر انقلاب سفید، به طور کلی اینها به عنوان هدف های برنامه در تهیه برنامه پنجم مد نظر بودند. برنامه پنجم را خیلی خوب تنظیم کرده بودیم برای این که ما. . . .

قبل از این که وارد تهیه برنامه پنجم بشویم، من می خواستم سوال کنم وقتی که شما آمدید به سازمان سوم را تدوین می کردید، فرق کرده بود؟ از آن جمله، مثلا، دیگر فرنگی ها برنامه و شروع کردید به کار، سازمان برنامه از نظر ساختاری با سازمان برنامه ای که شما درآن برنامه مثلا، دیگر فرنگی ها نبودند؟

دیگرمشاورین خارجی نبودند برای این که اصلا بنیاد فورد Foundation) (Fordدیگرکارش را قطع کرده بود و خارجی ها برگشته بودند. جای اینها را ایرانی ها گرفته بودند، همه ایرانی، برای من بیشترشان خیلی آشنا، همکارانم بودند درسطح های بالا، و البته افراد جوان تحصیل کرده که دراین مدت آمده بودند که من آن قدر با آنها آشنائی نزدیک نداشتم، ولی، خوب، کم کم دراین دوره آشنا شدم.

شما وقتی که به سازمان برنامه برگشتید، همه آنهائی راکه آن جا بودند می شناختید؟

اغلب آنها را، به خصوص افرادی که دردوره برنامه دوم و سوم آنجا بودند، می شناختم. هنگامی که برگشتم به سازمان برنامه در دلم حس کردم که سازمان برنامه دارد کمی وزارتخانه ای می شود. آخر، دردوره قبلی، می دانید، یک مقدار حالت دانشگاهی داشت، آن بحث ها، آن رفت وآمدهائی که ما داشتیم، آن روحیه ای که ما در سال های پیش داشتیم، دیگر آن قدر مشهود نبود. فراموش نکنید، وقت گذشته بود، افراد پیرترشده بودند. کار با وزارتخانه ها، تماس با وزارتخانه ها، زیادتر شده بود و شاید این اثر آن وزارتخانه ها روی سازمان برنامه بود. ضمنا چون وزراء با افراد در سطح پائین تر مستقیما تماس داشتند آنها را تحت تأثیر قرار می دادند. درنتیجه، افرادی که مشغول تهیه برنامه بودند، یا مسئول طرح بودند، آن استقلال قبلی و آن آزادی قبلی را که در فکر کردن و پیشنهاد کردن و برنامه ریزی کردن داشتند، به طوری که خودشان معتقد بودند، دیگرنداشتند. به عقیده من اینها یک مقداری، به اصطلاح، چه جوری بگویم، دستمالی شده بودند. آدم های وزارتخانه ها شده بودند. یک مقداری ساخته آنها شده بودند. افرادی که مستقل الفکر و یا بسته به اعتقادات و فلسفه ها یا روش های خاص بودند خیلی کمتر بودند از زمانی که ابتهاج در سازمان برنامه بود.

آن زمان عملا کار اجرائی به وزارتخانه ها داده شده بود؟

بله کارهای اجرائی اغلب به وزارتخانه ها واگذار شده بودند ولی بودجه عملا به سازمان برنامه آمده بود.
راجع به بودجه یک مطلب برای شما بگویم که جالب است. ملاحظه بکنید، وقتی که بودجه را آوردند به سازمان برنامه من آنجا نبودم.

ولی قبلا شما پیشنهادش را کرده بودید.

پیشنهاد کرده بودم. درضمن گفتم که امینی عمل نکرد. منصور که نخست وزیر شد، جزء برنامه (platform) اصلیش این کار را انجام داد. هویدا وزیردارائی بود که با منصور هیچ اختلاقی در این مورد نداشت و منصور هم قبلا با او صحبت کرده بود و چون سازمان برنامه هم زیرنظر نخست وزیر بود، انتقال بودجه به سازمان برنامه بی اشکال بود. درهرحال منصور این کار را به صورت یک رفرم اداری پیشنهاد کرد. در آن موقع منصور دکترمجید مجیدی را که از افراد مجرب و با سابقه سازمان و سال ها مسئول بودجه در سازمان برنامه بود به سمت معاون نخست وزیر و مسئول بودجه تعیین کرد. دکتر مجیدی تمام سابقه اش درسازمان برنامه بود و زیر وروی سازمان برنامه را می شناخت و مسائل برنامه ریزی را می دانست. ما با هم در سازمان برنامه سال ها همکار بودیم. مجیدی وقتی مسئول بودجه شد این فلسفه ای را که من اصرار کرده بودم که بودجه باید ساخته دست برنامه ریز باشد خیلی خوب می فهمید. طبیعت دکتر مجیدی این جور بود که معاونت نخست وزیر رویش یک اثرمخصوصی نگذاشته بود و در مقابل صفی اصفیاء و همکاران برنامه ریزشاخ و شانه نمی کشید. دلیل این که رئیس بودجه می بایست معاون نخست وزیر باشد این بود که او بتواند درمجلس حاضر شود و ازبودجه دفاع کند. مدیرعامل سازمان برنامه قانونا نمی توانست برود جلوی مجلس، چنانچه ابتهاج نمی توانست برود، قائم مقامش خسرو هدایت معاون نخست وزیر بود که بتواند برود جلوی مجلس جواب بدهد. و الا هدایت قائم مقام ایشان بود و جوابگو بود به ابتهاج. مجیدی هم کلاملا جوابگو بود، و خودش را جوابگو تشخیص می داد، به صفی اصفیاء. این که این یک دوره خوب بودجه بود در آن اوان کار، به این دلیل بود. اما، می دانید مطلب به اخلاقیات شخصی مربوط می شود. بعد از آن یک دوره صفویان بود، که او هم همین طور بچه سازمان برنامه بود، و شناخت خوبی از وضع داشت و مسائل را خوب می فهمید. بعد، موقعی که مهدی سمیعی آمد، به اصرار و پیشنهاد خود من دکترعلی هزاره را به سمت معاون نخست وزیر و مسئول بودجه به هویدا پیشنهاد کرد و ایشان هم قبول کردند. هزاره اول کارشناس اقتصادی بانک مرکزی بود. من اورا به کار دعوت کرده بودم. یواش یواش در بانک مرکزی عمل آمده بود، شده بود رئیس دفترمطالعات اقتصادی بانک مرکزی، که قبل از آن، دکترمنوچهر آگاه، و بعداً دکتر آبادیان، ریاست آن دفتر را به عهده داشتند، که هردو ازمتخصصین برجسته اقتصادی و مالی بودند. وقتی منوچهر رفت، آبادیان را جای او به سمیعی پیشنهاد کردم، و بعد، آبادیان هم که رفت به بانک بین الملل، هزاره را جای آبادیان گذاشتم. موقعی که مهدی رفت به سازمان برنامه، پرسید برای بودجه چکار کنم؟ من روی اعتقاد، ولی گاهی اوقات آدم اشتباه می کند، هزاره را پیشنهاد کردم. من فکر می کنم او باعث شد که عملاً بودجه از برنامه ریزی جدا شود، و از این لحاظ اصل مورد نظر، که بودجه باید منعکس کننده سیاست ها و طرح های برنامه باشد، تضعیف گردید. به خاطر این که فکر می کرد معاون نخست وزیر فقط به نخست وزیر مسئول است. در زمان مهدی گویا خیلی نرم تر رفتار می کرد. وقتی که من آمدم به سازمان برنامه، یک مرتبه هوشنگ انصاری برای رسیدگی به بعضی از مسائل مربوط به بودجه وزارتخانه اش نزد من آمد.

هوشنگ انصاری آن وقت وزیر اقتصاد بود؟

بله، بله، مسائلی داشت راجع به بودجه. من گفتم با هزاره صحبت می کنم و تاکید می کنم که این کارها را زودتر انجام دهد. خود هزاره، مدت ها بعد، به من گفت که بله من بعد از آن جلسه رفتم به هوشنگ انصاری گفتم آقا شما وقتی با بودجه کار دارید با رئیس سازمان برنامه چکار دارید. باید بیائید پهلوی معاون نخست وزیر و مسئول بودجه. ببینید، من بد نمی خواهم بگویم، قضیه بدی و خوبی این جا نیست. قضیه این است که درعمل آدم می بیند بسیاری اوقات ویژگی های فردی، شاید هم خودخواهی، باعث تزلزل یک سیاست یا نرسیدن به یک هدف مورد نظر می شود. هزاره بودجه را در واقع از نفوذ سیاست های برنامه ریز جدا کرد. درصورتی که تمام اصل این بود که برنامه ریزها درتهیه بودجه کل کشور دخالت مستقیم داشته باشند.من روی اعتقاد اولیه ام به این شخص، که دیدم چقدر زحمت کش است، تا صبح کار می کرد، او را توصیه کردم. این را لازم بود که من بگویم، چون ضعف تشخیص خودم بود که این وضع را پیش آورد.

من می خواهم بگویم مهم ترین چیز به عقیده من موقعیت برنامه ریزی بود، که برنامه ریزی به طور صحیح پیش برود. گفتم بیائید کل بودجه را بگذارید در اختیار برنامه که برنامه و بودجه توأم با هم تهیه بشوند، و سعی بشود که اصول برنامه در بودجه منعکس شود و ضمنا درمخارج زایدو اداری صرفه جوئی بکنیم، و منابع سرمایه گذاری را افزایش دهیم. من یک چنین فکری داشتم. محل بودجه دیگر درعمارت وزارت دارائی نبودو به کاخ سازمان برنامه منتقل شده بود، ولی آن کاری را که ما فکر می کردیم بودجه انجام بدهد دیگر انجام نمی داد. البته یک چیز دیگررا هم بگویم. دخالت مستقیم اعلیحضرت، دستورات مستقیم اعلیحضرت که ابلاغ می شد، به خصوص درمورد قوای نظامی که اصلا به هیچ وجه قابل بحث و رسیدگی در دفتر بودجه نبود، این هم یک مطلب دیگر بود. ما امیدوار بودیم که بالاخره این ها یک روز حل می شود، یک روز این چیزها درست عمل خواهد شد. ولی در هرحال در آن زمان این مسائل وجود داشت.

ولی شما می گفتید ساختار را باید درست کنیم؟

حرف من همین بود که باید بنا (structure)را درست نگه داشت. داشتیم راجع . . . .

راجع به ساختارstructure سازمان برنامه حرف می زدیم، وقتی که شما وارد برنامه چهارم شدید، وقتی خواستید پیاده اش کنید. نکته دیگری که مطرح است . . .

شما پرسیدید از نظر اینکه چه تفاوتی داشت. من این مطالبی که یادم آمده گفتم. البته چیزهای دیگر هم بود. البته یک مطلب دیگر بگویم. افراد هم پخته تر شده بودند. افراد خیلی ازلحاظ تجربیات کار، از لحاظ اطلاعات راجع به دولت و مملکت، خیلی پخته تر شده بودند و حالا یک کادری بودکه این حرف ها را می فهمید و وارد بود. واقعاً آدم های برجسته سر کار آمده بودند، از لحاظ تحصیلات می گویم برجسته، در مقایسه با دولتی و دانشگاهی در ممالک پیشرفته خارجی. می خواهم بگویم در هرکجا که بودند برجسته بودند، و حالا اینها تجربه هم پیدا کرده بودند. همیشه، البته، وقتی آدم پیرتر می شود، محافظه کار می شود. اینها هم مقداری محافظه کار شده بودند، پُستی شده بودند. درآن اوان کار هیچ کس اصلاً فکر پُست نمی کرد. درست است که می گفتند حقوقمان کم است. امّا آن یک چیز دیگر است. حالا دیگر این پُست را داشتند، محافظه کار بودند، سلام و علیک پیدا کرده بودند، رفت و آمد داشتند و دیگر آن رفرمیست های روز اول نبودند. این خیلی طبیعی است.

 

مافیای برنامه؟

یک سوال دیگر بکنم که شاید جالب باشد، قبل از اینکه برویم به مرحله بعدی. از صحبت هائی که شما می کنید به ذهن من می آید، شاید کلمه درستی نیست و به آن معنا هم نمی خواهم بگویم، ولی انگار یک مافیای برنامه بوجود آمده بود، یک گروهی که از اول با هم بودند و با هم بزرگ شدند و فکر همدیگر را می شناختند، در همان سازمان برنامه یا در نقاط حساس مختلف مملکتی قرار داشتند، و در زمینه برنامه ریزی این ارتباط مداوم درمیانشان وجود داشت. راجع به این برداشت چه فکر می کنید؟

جوابتان را می دهم. به عقیده من یک چیز طبیعی بوده، این مافیا وجود داشت، اما کاشکی واقعا مثل مافیا بود. آن جوری هیچ وقت نبود. ولی من یادم می آید که به خصوص در زمان دکتر امینی که من یک خرده پروبال پیدا کرده بودم، برایم راحت بود که حرف هایم را بزنم و استدلال کنم. درب خانه اش به رویم باز بود. هر موقع شب و روز می توانستم بروم خانه اش. این یک چیزی بود که من داشتم و دیگران نداشتند، یا خیلی کم داشتند، یا دیگران رودربایستی داشتند، من نداشتم.
آن زمان، من یادم است، چقدر این فکر توی سرم بود که باید برنامه ریزها در تمام شئون دولتی رسوخ کنند. به عنوان مثال، وقتی دکتر مقدم آمد گفت منصور به من پیشنهاد کرده بروم به وزارت بازرگانی و معاون منصور بشوم، دکتر مقدم آن وقت قائم مقام من بود، مثل چشمم بود، مثل دستم بود، به من ضربت می خورد، معذلک گفتم البته حتماً باید بروی، راه دیگری وجود ندارد، باید بروی و قبول کنی. صریح گفتم هیچ ناراحت نباش که این تصمیم را می گیری. هم چنین درمورد دکترگودرزی برای رفتن به سازمان امور اداری کل کشور زمان دکتر امینی. رفتنش خلاء مهمی از لحاظ اداری در سازمان برنامه ایجاد می کرد ولی اصفیا هیچ گونه مخالفتی نکرد. من اعتقاد داشتم که تا برنامه ریزها ازمرکز به تمام این ماهواره های(satellites) دور، که اسمش وزارتخانه بود، رسوخ نکنند، درنهایت کار برنامه ریزی درکشور ما پیش نخواهد رفت. یک فلسفه و عقیده بود. درعمل دیدم در بعضی از موارد افرادی که به وزارتخانه ها رفتند خیلی زود تغییر فکر و رویه دادند. بعضی از افراد فکر و نظرشان به دلیل مکانشان عوض شد، دیگر آن همکار سازمان برنامه ای نبودند، حالادیگر برایشان مطالب دیگری مطرح بود. البته این مقداری بستگی دارد به اخلاق آن افراد. البته در خیلی موارد افزایش فهم و اطلاعات این افراد از لحاظ سازمان برنامه، و رفت و آمدشان برای برنامه ریزی خیلی خوب بود. دکتر مجیدی که رفته بود وزیرتولیدات کشاورزی شده بود، بعد وزیرکارشد، راحت مسائل ما را درک می کرد و همکاری نزدیک با ما داشت. ولی درعین حال آنجا روبرو با یک مسائل دیگری بود که می بایستی حل بکند و خودش را نشان بدهد. مسئله سیاسی داشت. در نظر شاه باید خودش را نشان بدهد، جلوی مجلس بتواند جوابگو باشد. نمی توانست دستور از برنامه ریزان بگیرد. این خیلی جالب است که من اعتقاد داشتم که این “مافیا” برنامه ریز باید طوری پخش بشوند که در تمام وزارتخانه ها، تمام دستگاه های دولتی، تمام کارخانجات دولتی، دست داشته باشند. آن وقت شاید یک امیدی برای برنامه ریزی درکشور باشد. الان،که شما یادآوری کردید می بینم که هیچ فکر بدی نبود

. شما، تا آن جائی که من می بینم، ایده برنامه ریزی را به صورت یک ایده تکنیکی- فنی مطرح کردید.
حالا سوال بعدی من در این زمینه این هست که آیا این نوع برنامه ریزی را شما در قالب یک فلسفه سیاسی هم می دیدید و آیا دراین زمینه ارتباط سیاسی میان شما و دوستانتان وجود داشت یا نه؟

هیچ وقت ما شکل سیاسی پیدا نکردیم. اصلا طبیعت ما این جوری بود. همه مان خیلی خوب شناخته شده بودیم از لحاظ تفکرهای سیاسی مان. اولا تمام ما، من معتقدم، در ذهن مان و حالت مان خواستارنوعی دموکراسی بودیم.من دکترحسین کاظم زاده را یادم می آید. می خواهم اینها را اسم ببرم. دکترگودرزی، دکترمجیدی، دکتر علی دفتریان، باقر نمازی خیلی افراد دیگر، حالا من نمی خواهم که تنها اینها را که وزیر و استانداربودند اسم ببرم. خیلی ها هم بودند که وزیر نبودند. دکتر شاهپور راسخ، دکترسیروس سمیعی، داریوش اسکوئی، یک لیست خیلی بلند بالائی است، به ویژه آنهائی که بعدها آمدند، مثل علیرضا رادپی. فیروز وکیل. اینها از لحاظ فورماسیون مغزی بدون شک همه معتقد به دموکراسی بودند. من مطمئنم همه مان در اغلب مواقع ته دلمان از دستوراتی که خلق الساعه بود، از دستوراتی که رسیدگی بهش نشده بود، ومی رسید می گفتند فلان بکنید، فلان بکنید، ناراحت بودیم و همه مان مخالف بودیم. ما اصلاً دستوردوست نداشتیم. من طاقت نظامی هیچ وقت نداشتم. گاهی می نشستم، بسیار مودب، گوش می کردم، چون اعلیحضرت دستور می داد نظامی ها بیایند سازمان برنامه طرح هایشان را مطرح کنند. آنها بدون دستور اعلیحضرت جائی نمی رفتند. می آمدند گوش تاگوش می نشستند. خاتم(60) می آمد، مین باشیان،(61) خود وزیر جنگ، و دیگران. ضبط صوت می گذاشتند آن جا که حرف ها ضبط بشود. من هم ساکت گوش می کردم. افرادی که لازم بود آن جا بودند و یادداشت می کردند. می گفتند این برنامه ها وجود دارد، این چیزها را اعلیحضرت خواسته اند، این چیزها لازم است. مثلا می گفتم شما این تقاضائی را که کردید برایاین تعداد فرودگاه، که مخارج آن خیلی از آن چه معمولا برای چنین طرح ها در نظر گرفته می شود تجاوز می کند، ممکن است توضیح بفرمائید. خاتم، مثلاً، می گفت آقا به من گفته اند، یعنی شاه، تعداد 250 طیاره14 F قرار داد بسته شده و قرار است تا فلان وقت وارد شوند، شما خیال می کنید بنده اینها را می توانم از سقف خانه ام به پرانم. این تعداد هواپیما لازم است و آنها وقتی می رسند فرودگاه ها باید آماده باشند. می گفتیم که این مسائلی است که باید رسیدگی بشود. می گفتند به همین دلیل هم ما آمدیم که شما رسیدگی بکنید. امّا این دستور را به ما ابلاغ می کردند، و تقریبا آن دستورات همگی بدون بحث زیاد اجراء می شد.

چیزهای دیگر هم بود. مثلا یکی از طرح های بزرگی که اول که آمدم سازمان برنامه مطرح بود، طرح مخابرات میکروویو (microwave)کشور بود. پیشنهادی آمده بود که شدیدا آقای اسدالله علم دنبالش بود. رسیدگی کرده بودیم دیده بودیم که هزینه مثلا یک واحد میکروویو پیشنهادی برای ایران درمقایسه با رقم های ممالک دیگر، اگردرکشورهای دیگر بوده 100 دلارمال ما یک هو بود 250 دلار. دکتر مقدم به من فریاد می کرد آقا این یک چیزی است که من نمی توانم بپذیرم. من بهش گفتم شما هیچ لزومی ندارد این را بپذیرید، هیچ کس به شما دستور نداده که این را بپذیرید، دستور بدهید طرح را بیاورند این جا. طرح را آوردند و برای من توضیحات دادند و من هم فهمیدم، دیدم که او چه می گوید. فوری یک گزارش شرف عرضی به اعلیحضرت تهیه کردم و تقاضا کردم که اجازه فرمایند اجرای این طرح را، به وزارت دربار انتقال دهم.

یعنی به کلی اجرای طرح را دادید به وزارت دربار؟

بله، بله اجرای طرح و تمام امضاء ها راجع به پرداخت ها را وزارت دربار می کرد. به هیچ وجه من دیگر دخالت نکردم. چاره ای نداشتم. ممکن است این نوعی گریز از روبرو شدن با اصل مطلب بود، ولی درآن هیچ چاره ای نبود چون ما حاضر به قبول مسئولیت نبودیم و زورسیاسی کافی برای جلوگیری از آن را هم نداشتیم. ببینید، نمی توانستم هیچ چیز را تغییر بدهم. ولی تنها راهی که داشتم این بود که بگذارم خودشان عمل کنند، به مسئولیت خودشان، مثل نظامی ها.

یک چنین طرحی، آن طرح را که شما دادید به وزارت دربار. . .

من طرح دیگر هم داشتم، الان برایتان مثال می زنم
.
نه، طرحی را می گویم که فرستادید به دربار . . . .

بله بله به دربار. ولی یکی دیگر را فرستادم به وزارت آبادانی و مسکن. آن خیلی جالب تر است که برایتان بگویم. چهار بار برای من دستور آمد.. . .

سوالی که من دارم راجع به چیز دیگر است. سوالی که من دارم این است که هزینه یک واحدی 150 درصد بالا می رود، خوب، آیا این افزایش به دلیل ندانم کاری یا به دلیل مسائل دیگری است؟

من معتقدم خیلی بیشتر از اینها بوده، قاعدتا یکی این جا تویش می خورده، خیلی مفصل هم می خورده. من، شخصا کاملا بی اطلاع بودم از هرگونه به اصطلاح معامله ای که بین هرکی و هرکجا بوده، کاملا بی اطلاع بودم ومی خواستم وارد آن مطلب بشوم. اگر می فهمیدم، اگروارد بودم، قاعدتا باید به دادستان نامه می نوشتم و شکایت می کردم.
حالا یک طرح دیگر که شکل دیگر دارد، بهتان بگویم. این جا شاید یک مقدار قضیه شخصی بود. من برادری دارم به اسم عبدالعزیز فرمانفرمائیان که آرشتیکت خیلی معروف درایران بود، و دستگاهش هم بزرگ ترین بود. درعین حال ما یک سیستم کامپیوتر ایجاد کرده بودیم که ویژگی ها و ارزش یابی تمام مقاطعه کاران و مهندسین مشاورسازمان برنامه در آن ضبط بود. این جزوکارهائی بود که مهندس رادپی معاون فنی من در سازمان برنامه شروع کرده بود و انجام شده بود. عبد العزیز فرمانفرمائیان بین آرشتیکت های کشوراول بود. چندین معیار برای این ارزیابی داشتند، مثلا حجم کارهائی که مهندس مشاوردرگذشته انجام داده، تعداد افرادی که دراستخدام دارد، تحصیلات آن افراد، الی النهایه. دیگران هم خیلی زیاد بودند. علاوه براین من این برادر را به خصوص دوستش داشتم و دوستش دارم. و همیشه خیال می کردم که واقعا معمار خیلی خوبی است، یک سلیقه فوق العاده دارد. تا این که قضیه ساختن استادیوم 100هزار نفری پیش آمد که المپیک آسیا قرار بود در آن اجرا بشود. دستور آمد، قبل از این که من بروم سازمان برنامه، زمان مهدی سمیعی هم دستور آمده بود، که این را بدهید به عبدالعزیز فرمانفرمائیان. من عریضه نوشتم که قربان این صلاح وصحیح نیست که سازمان برنامه یاچاکر این کار را انجام دهد. رفت و برای مدتی قضیه ساکت شد. حالا عزیز هم این وسط از من خیلی ناراحت شده بود. دوباره دستور آمد از دفتر مخصوص، ازطرف معینیان.(62) بلند شدم رفتم حضورشان گفتم قربان صلاح نیست که چاکر به برادرم چنین طرح بزرگی را بدهم. فردا همه جور حرف می زنند. این یک مسئله شخصی است. البته چیزی هم نگفتم که چکار باید کرد. راستش نمی خواستم بگویم که قربان بدهید به یکی دیگر. حالا، خیلی خوب، خودم را می خواستم منزه نگهدارم، به جای خود، ولی نان برادرم را نمی خواستم ببرم، به کس دیگر بدهم. باز، دستور ثالث آمد.

آن جا خود اعلیحضرت حرف خاصی نزدند به شما؟

فرمودند ما می گوئیم رسیدگی کنند، دستور سوم آمد. من یک دفتر مخصوص خودم داشتم که تمام چیزهائی که محرمانه (confidential) بود، از دربار یا از جای دیگری می آمد، منظم رکورد می شد و منظم هم جواب داده می شد. یادم هست کمر درد عجیبی داشتم. از این کمربندهای آهنی بسته بودم. اعلیحضرت شمال بود در نوشهر. وقت گرفتم رفتم آن جا. ایادی هم آن جا بود. یادم است، اعلیحضرت هنوز نرسیده بودند، من زودتر رسیده بودم آن جا روی زمین خوابیده بودم دراز به خاطر درد کمرم، که چون طیاره سوار شده بودم آمده بودم بدتر شده بود و خیلی اذیت می کرد. اعلیحضرت مرا خواستند. آن موقع هم والاحضرت لیلا یک دختر کوچکی بود، هی می آمد توی اطاق نزد پدرش بازی می کرد، اعلیحضرت بهش آب نبات می داد. می خواستم بگویم، قربان، این قدر آب نبات به بچه نباید داد. در هرحال، گفتم قربان، چاکر آمدم حضورتان استدعا کنم اجازه بفرمائید که چاکر این طرح را رد کنم به وزارت آبادانی و مسکن. گفتند بسیار خوب، همین طور عمل کنید. برگشتم طرح را یک جا رد کردم به وزارت آبادانی و مسکن، که درآن موقع آن جا کورس آموزگار(63) وزیر بود، و بعدا رفت به اجرا. هنوز که هنوز است برادرم به من سر این قضیه بد و بیراه می گوید.

آن سوالتان راجع به مافیا خیلی سؤال جالبی است. آدم باید روی این فکر بکند، فکر عمیق تر. من به طورسطحی نظرم را گفتم. نمی دانم تا چه حد این نظر من قاطع باشد. این را باید آدم برسد بهش و تحقیقش بکند. کاشکی شما این سوال را از بقیه افراد هم بکنید، ببینید نظر آنها چه بوده. همیشه یک مافیائی وجوددارد. در وزارت خارجه انگلیس هم است، وزارت دارائی این جا هم مافیای خودشان را دارند، و وزارت خزانه داری (Treasury) که واویلاست، دستگاه خودش را دارد. از خزانه داری وقتی می آیند پست های خیلی مهم پیدا می کنند، بالا می روند. البته سیستم این جا بامال ما فرق دارد. خیلی طبیعی است که یک مافیا این طوردرآن جا ایجاد شود.

 

کارنامه خوب برنامه های سوّم و چهارم

برنامه چهارم را چطور ارزیابی می کنید؟

برنامه چهارم یک برنامه ای بود جامع، که راجع به ویژگی های یک برنامه جامع قبلا توضیح دادم. درضمن یک برنامه ای بود که ادامه داده بود به توجهش به کشاورزی. حالا هم وزارت کشاورزی خیلی قوی تر شده بود و بهترمی توانستند طرح اجرا بکنند. این هم جالب بودکه آن تز”فرانتال” در واقع ما دیدیم که تا حدود زیادی عملی شد. واقعا. مثلا وزارت آب و برق و وزارت کشاورزی آمادگی پیدا کرده بودندو طرح های خیلی بزرگ را به راحتی عمل می کردند.

دراین زمان روحانی وزیر کشاورزی بود و وحیدی وزیر آب و برق؟

اول روحانی آب و برق بود. آن جا هم همین طورخط های سرتاسری کشور را خیلی توسعه داد و وحیدی درکشاورزی بود. بعد جایشان عوض شد درآن دو خط خیلی پیشرفت شده بود. کارها از لحاظ کشاورزی و از لحاظ تامین رشد اقتصادی کشور خیلی منظم و خوب پیش می رفت دراین سال ها. یعنی از اوائل برنامه سوم تا اواخر برنامه چهارم بهترین دوره پیشرفت بود، شاید دوره طلائی پیشرفت اقتصادی کشورما بود. درآن مدت تورم در سطح 3 و 4 درصد افسار شده بود، ازکنترل درنرفته بود و همیشه ما تورم را براساس خرجی که می کردیم حساب می کردیم. درمقدمه برنامه می نوشتیم که این برنامه ما همراه با ثبات سطح قیمت ها خواهد بود. ثبات قیمت ها برای ما خیلی مهم بود. و یکی از پایه های فکری این دو تا برنامه قطعا این بود که با مخارج بی خود تورّم بالا نرود. بنا درتوسعه پیدا کرده بودند. زیربناها ساخته شده بود. راه آهن ها ساخته شده بود. جاده ها ساخته شده بود. قدرت جذب پول درکشور بالاتر رفته بود. وکشور به طور خیلی سریع، ولی منظم پیشرفت می کرد، نه این که از دست رفته و افسارگسیخته باشد. در تهیه برنامه پنجم کنفرانس اوپک تهران راجع به قیمت نفت انجام شده بود. یک مقداری پیش بینی های ما راجع به درآمد نفت بالاتر رفته بود. به طورکلی بگویم در برنامه چهارم کل پولی که ما پیش بینی کرده بودیم برای خرج هفت میلیارد و نیم دلار بود. دربرنامه پنجم، آن چه که ما اول تهیه کردیم، زمانی که هنوز از اوپک خبری نشده بود ولی آن کنفرانس تهران انجام شده بود، روی پیش بینی های کلی که درآمد از نفت بیشتر می شود و هم چنین امکانات وام گرفتن ما بیشتر می شود برنامه را براساس هزینه بیست میلیارد دلار تنظیم کرده بودیم. من یادم است سطح افزایش قیمت ها را طی برنامه سالانه حدود چهار درصد پیش بینی کرده بودیم که کم نبود، ولی می توانستیم طاقتش را بیاوریم.

نرخ رشد چقدر بود؟

رشد اقتصادی درآن سال ها بود11/9 درصد. دراین برنامه هم همین حدود 11، 12 درصد بود که(in real terms) به طور واقعی 7 الی 8درصد رشد واقعی پیش بینی می کردیم. اینها را می شود چک کرد. این ارقام را من مطمئن نیستم. امّا با هر معیار که بسنجیم یک پیشرفت سریعی بود. دوباره توجه به آموزش فوق العاده زیاد بود، هم در برنامه چهارم و هم دربرنامه پنجم. ولی این جا فقط بگویم متأسفانه از منابع درآمد کل کشور یک مقدار زیادی بطور دستوری تخصیص داده شده بود، نه تنها به ارتش، هم چنین به طرح های اتمی.(64) صحبت 8 تا طرح اتمی بود، شروع طرح های اتمی و پیش بینی هزینه آن از لحاظ ما.

این مربوط به چه سال هائی است؟ منظورتان از زمان تدوین برنامه پنجم. . .

بخشی از آن درسال های 69 تا 73، ولی اغلب این هزینه ها بعد از آخر برنامه چهارم طی برنامه پنجم، به خصوص پس از افزایش سریع درآمد نفت، انجام گرفت. البته درآن موقع من دیگر مسئول سازمان برنامه نبودم و دکتر مجیدی در این مورد خیلی وارد تر است. در هرحال ما برنامه پنجم را تحویل دادیم. بعد از آن بود که من استعفا دادم. آن را برایتان توضیح بدهم، خیلی جالب است. برنامه پنجم را که ما تحویل دادیم اعتبارات را گذاشتیم بیست میلیارد دلار. پس از آن، در دوران ریاست دکترمجیدی، در جلسه ای درحضور اعلیحضرت در رامسر این رقم برای دوران برنامه اگر اشتباه نکنم به چیزی متجاوز از100 میلیارد دلار افزایش یافت.

این بیست میلیارد دلاری که می گوئید منظور بعد از1971 و آن بالارفتن اولیه نفت است یا . . . .

البته بعد از جلسه 1971 اوپک در تهران بود، به دلیل پیش بینی امکانات بیشتر ما هزینه برنامه را بیست میلیارد دلار تعیین کردیم. ولی افزایش بعدی برنامه به 100 میلیارد دلار در اواخر سال 73 یا اوایل 74 پس از اینکه من از سازمان برنامه رفته بودم انجام گرفت.

 

بنیان فلسفی برنامه پنجم

در مورد برنامه پنجم، بگذارید سیستماتیک از اینجا شروع بکنیم. بنیان فلسفی این برنامه چه بود، از نظر یک بینش اجتماعی- اقتصادی؟

اولا خیلی ما روی (decentralization)، یعنی عدم تمرکز، و روی تقسیم کار و فعالیت بین استان ها و یا منطقه های مختلفه کشور تأکید کردیم. فوق العاده روی این اصل من پافشاری کردم. من جمله این را بگویم، بر اساس قانون برنامه رئیس سازمان برنامه حق داشت نماینده در تمام استان ها معلوم کند. من جزء اولین کارهائی که کردم در استان ها نماینده گذاشتم. اولین دستوری که نماینده ها داشتند تهیه برنامه پنجم بود برای استان.

این یعنی همان دفاتر برنامه ریزی استان ها است؟

بله دفاتر برنامه ریزی استان ها، و اولین دستور که داشتند این بود که شروع کنند داده هائی که لازم است را جمع آوری بکنند، با اهل محل، با تمام بنیادهای محلی، تماس بگیرند و اطلاعات جمع بکنند و نظراتشان را راجع به برنامه هائی که استان ها لازم دارند به مرکز بفرستند که ما موقعی که برنامه پنجم را تکمیل می کنیم این نظرها را داشته باشیم و با توجه به این نظرها برنامه را تکمیل بکنیم. خود من راه افتادم، شروع کردم به رفتن به استان های مختلفه. سه چهار جا رفتم. همه جا پذیرائی گرمی از ما می کردند. هرجا می رفتیم، می نشستیم و صحبت می کردیم و هیچ گرفتاری نداشتیم و مطالبشان را می شنیدیم و یادداشت می کردیم و برمی گشتیم. ولی، خوب، روزنامه ها در ضمن تمام این ها را می نوشتند. یک روز بعد از این که از فارس برگشتم، هویدا مرا خواست، گفت آقا شما شدید رئیس سازمان برنامه که این ور و آن ور بروید. گفتم منظور از اینورو آن ور چه هست؟ من کار دارم، من به دلیل کار رفتم، این هم دلائلش و این هم گزارشاتش، خودتان همه را می دانید. من خیلی منظم بودم درگزارش دادن به نخست وزیر، چون نخست وزیر رئیس فوری من بود. نمی دانم حالا چه گزارشاتی جداگانه به او رسیده بود. سفر بعدی ام به کردستان بود. هویدا قدغن کرد که نروم. به من گفت خواهش می کنم شما فعلا این برنامه را یک قدری به تعویق بیندازید. من حس می کنم هویدا از لحاظ آن فهم سیاسی که داشت، یا بگویم حساسیت های سیاسی زیادی که داشت، فکر می کرد که ادامه این کار شاید باعث این می شد که به نحوی من زیاده از آن حدی که او دوست داشت از لحاظ سیاسی گنده بشوم. این حدس من بود. پرسیدید دلیلش چه بود، من حس می کردم که دلیلش بیشتر شخصی بود، برای این که ما کار خاصی نمی کردیم که فورا روی سیاست دولت اثر بگذارد. کاری که ما می کردیم جمع آوری اطلاعات بود برای تهیه برنامه پنجم. حالا خواهید دید که برنامه پنجم چطور می شود و این نظر تائید می شود که هویدا فکر می کرد که من دارم زیادی قدرت پیدا می کنم. آدم چه بگوید؟ خدا شاهد است به هیچ وجه من الوجوه برای من این قضیه محبوبیت مطرح نبود. می دانستم این کار یک کار لازم است و حتما باید انجام بشود. می دانستم و معتقد بودم که باید نقش استان ها در طرح برنامه ریزی خیلی زیادتر بشود، و الا این برنامه ریزی هیچ وقت به مردم نخواهد رسید، همان حرفی که شما قبلا سوال کردید که آیا دستگاهی بود که برنامه ها را برای مردم توضیح بدهد، آیا کاری بودکه شما کردید که برنامه ریزی را به مردم توجیه بکنید.

این اولین باری بود که بطور سیستماتیک با کمک این دفاتر که ایجاد کرده بودم، آن هم با تصویب هویدا ایجاد کرده بودم، من شروع کردم که بروم ببینم که کار دراستان ها چطور است و استان ها چطور پیشرفت می کنند و خودم هم بالاخره با مردم صحبت بکنم و خودم هم صاحب نظر باشم راجع به آن اصول و اساسی که بالاخره ما می خواستیم در برنامه بگذاریم.

از یک جهت هویدا شاید حق داشت ناراحت بشود، و آن هم این بود که به محضی که ما وارد می شدیم، مردم از وزارتخانه های دیگر به من شکایت می کردند. توجه می کنید، چون می دانستند که من وزیر اجرائی نیستم، از وزارتخانه های دیگر، طرز کارشان، یا مسئله ای که با آن وزارتخانه داشتند، یا گرفتاری هائی که داشتند، خیلی صحبت می شد. شاید این بود که وزرای هویدا بهش یک مقدار فشار آورده بودند که مدیرعامل سازمان برنامه از لحاظ قانون اساسی مسئولیتی ندارد و می رود بین مردم یک دخالت هائی می کند که اینها فقط در حدود اختیارات وزیر است. شاید این بود.

 

 مساله وزارت و ریاست سازمان برنامه

راستی، یادم رفت این را به شما بگویم. موقعی که هویدا به من گفت بیا رئیس سازمان برنامه بشو، یکی از افراد، بلکه تنها کس غیر از مهدی سمیعی، که من از او نظر خواستم، صفی اصفیا بود. وقتی رفتم پهلوی صفی، اصفیاء به من گفت خُدی من حتما پیشنهاد می کنم که پست رئیس سازمان برنامه را قبول کنی. این حق تو است، این جای تو است و حتما باید بروی. ولی یک نظر می دهم، می خواهی بپذیر می خواهی نپذیر. وزیر نشو، قبول نکن که وزیر بشوی، مدیرعامل سازمان برنامه بمان. حالا، هویدا خدا بیامرز روزی که بعد از شرفیابی ازدر آمدیم بیرون، توی اتومبیلش پهلویش نشسته بودم، گفت خُدی من به تو قول می دهم، مثل این که حالا من پی این بودم، درفکرش هم نبودم، در کوتاه ترین مدت به سمت وزیر معرفی ات می کنم. گفتم آقای هویدا هیچ لزومی ندارد شما مرا به سمت وزیر معرفی بکنید. من خیلی از این کاری که هست و وضعی که دارم خوشحالم. در سازمان برنامه فقط خسرو هدایت و آرامش شده بودند وزیر مشاور، ولی ابتهاج وصفی اصفیاء و مهدی سمیعی وزیر نشدند و در زمان آنها کار سازمان برنامه خیلی منظم و خوب پیش می رفت. به هویدا گفتم هیچ لزومی ندارد که رئیس سازمان برنامه وزیر باشد. فقط شما به سمت نخست وزیر باید به سازمان برنامه علاقمند باشید و در مواقع لازم از آن حمایت کنید.

این آخرین بحثی بود که راجع به وزارت شد. نمی دانم، من هی رفتم و هی آمدم به این استان ها، ومردم می آمدند میدان طیاره پیشواز، این کار را مردم برای همه می کردند، به خصوص برای من نبود، و من آن چنان معروفیت سیاسی نداشتم، ولی خوب می آمدند میدان طیاره وعکس برمی داشتند و روزنامه ها می نوشتند. این سر و صداها یک مقدار شخص هویدا را ناراحت کرده بود. هویدا خیلی حساس بود نسبت به حرکات سیاسی وزرایش. قضیه اردشیر زاهدی بود،(65) قضیه دیگران بود. افرادی مثل آموزگار به این مطلب بسیار توجه داشتند، به عقیده من هوشنگ انصاری(66) هم همین طور، ولی آموزگار خیلی بیشتر، خیلی دست به عصا بود راجع به این که عکس هایش، سر و صدا از وزارتخانه اش، در روزنامه ها زیاد نباشد. من هم اصلا با روزنامه ها کاری نداشتم، می آمدند و می رفتند. ما فقط راجع به برنامه پنجم توضیحات می دادیم، تمام شد و رفت. والا رفت وآمدی با روزنامه ها، که بیایند و بروند و چیز بنویسند، مطالبی از قول ما یواشکی درج کنند، اصلا اینها وجود نداشت.

 

تهیه برنامه پنجم

اولین مطلب برنامه پنجم جامعیت آن بود، که گفتم، مطالعات راجع به جنبه های اقتصادی، قیمت ها، تمام اینها، به جای خود. سیاست اول یکی این بود که استان ها را بیشتر وارد کار بکنیم، مناطق را بیشتر وارد کنیم. سیاست کشاورزی و آموزش دوباره به همان تأکید قبلی.
این جا، یک مطلب اساسی مطرح شد و درنتیجه آن جنگ و جدالی با هوشنگ انصاری پیش آمد که این هم جالب است برای شما بگویم. موضوع کمک به بخش خصوصی بود. گفتم به شما، از اول ما این پیش بینی را کرده بودیم که به صنایع جدید کمک بکنیم، به آنهائی که تازه دست به کار شده بودند. وام های صنعتی به صنایع بزرگ را معمولاً بانک صنعتی و معدنی ایران و بانک اعتبارات صنعتی سازمان برنامه از منابع اعتباری دولت و سازمان های بین المللی به ضمانت دولت تأمین می کردند. پیشنهاد ما این بود که در برنامه پنجم کمک مالی دولت با بهره ارزان تر از بازار فقط صرف احتیاجات اعتباری صنایع کوچک یا درحال تاسیس شود. استدلال ما هم خیلی روشن بود. می گفتیم آقای خیامی و آقای لاجوردی و مانند آنها، یعنی صنعتگران بزرگ، شناخته شده و صاحب اعتبار کافی هستند و می توانند احتیاجات خودشان را از منابع آزاد داخلی و خارجی تامین کنند. این مطلب با مخالفت شدید انصاری وزیراقتصاد و آقای قاسم خردجو، که از مجرب ترین بانکدارهای ایران و رئیس بانک صنعتی و معدنی بود، روبرو شد. هویدا گفت برای حل این مسئله بروید نزد شاه در شورای عالی اقتصاد. مطلب در شورای عالی اقتصاد مطرح شد. انصاری گفت قربان صنایع بزرگ احتیاج دارند که به آنها کمک مالی بشود. من هم ساکت نشستم تا او حرف هایش را زد. گفتم قربان ما می خواهیم به جای یک خیامی بیست خیامی درکشور وجود داشته باشد. تنها نتیجه برنامه ما این است. این خیامی که اول برنامه سوم اصلا وجود نداشت، الان ببینید چطور پیشرفت کرده، ایشان حالا می توانند روی پای خودشان بایستند. ما باید خیامی های دیگر را تشویق بکنیم. افراد دیگر را تشویق کنیم که بشوند خیامی های آتیه. والا وسعتی پیدا نمی کنیم و کشور هم دست چهار تا پنج تا مونوپولی می افتد که از لحاظ اقتصادی سالم نیست و صلاح و صحیح نیست. خوشبختانه اعلیحضرت طرف من را گرفتند. گفتند حق با سازمان برنامه است. این یک چیز خیلی جالبی بود که ما شروع کرده بودیم. این دفعه هم مقدار پولی که گذاشته بودیم مقدار نسبتاً زیادی بود. گفتیم یا بانک توسعه صنعتی و معدنی یا بانک اعتبارات صنعتی سازمان برنامه، ولی طبق مقررات برنامه پنجم، این برنامه را اجراء کنند.

آن که علی نقی فرمانفرمائیان رئیسش بود، بانک اعتبارات صنعتی؟

بله. ایشان اززمان ابتهاج ریاست آن بانک را داشتند وبه طور منظم آن بانک را توسعه داده بودوبیشتربه صنعتگران کوچک ترکمک می کرد. ما می خواستیم به دست بانک سازمان برنامه که تحت نظرمان بود این سیاست خیلی روشن را که به افراد کم مایه وکوچک ترکمک شود اجراء کنیم.

افرادی در کارهای صنعتی کوچک تر؟

بله، می گفتم در دروازه قزوین هزار خیامی وجود دارد. اینها، هرکدامشان، درمغازه های کوچک، این تراشکارها و فلزکارها، اینها باید بیایند و پخش بشوند درسرتاسرکشوروصنعتی بشوند و ماشین آلات جدید بیاورند و بزرگ بشوند. در هرحال، این یک قسمت دیگر از یک فلسفه جدیدی بود که در برنامه پنجم مطرح بود. بقیه البته ادامه کارهای گذشته، مثل سد دز، تکمیل زه کشی ها، نیشکرو آن طرح های بزرگ کشت وصنعت، جاده ها و بنادر، و مانند آن. آنها دیگر برای ما خیلی روشن شده بود. احتیاجات را می توانستیم بسنجیم.

یک موردی به شما بگویم راجع به تلفن. دوباره از اشتباهات خودم است. یادم است که پیشنهادی آمده بود راجع به شهر تهران، راجع به تعداد تلفن ها، که مثلا 80 هزار خط پیش بینی بشود برای تهران. ما می گفتیم 80 هزار زیاد است، 80 هزار می خواهیم چکار؟ رقم قطعی در نظرم نیست. حتی یک مقدار هم از80 هزار را شاید کم کردیم. پس از مدتی کوتاه تقاضا برای تلفن به پنج برابر آن چه که پیش بینی شده بود رسید. می خواهم بگویم دریک چیزهائی شما نمی توانید براساس داده های گذشته آینده را پیش بینی کنید. برای این که خیلی از اعتبارات به عوامل متعدد غیر قابل پیش بینی و غیر قابل سنجش ربط پیدا می کند، و به سادگی نمی شود اینها را پیش بینی کرد، از قبیل تلفن و جاده و غیره.

حال خواهش می کنم قدری راجع به فضای تهیه برنامه پنجم توضیح دهید و احیانا تضادهائی که وجود داشت؟

اول، من کاری که کردم از اعلیحضرت استدعا کردم که تشریف بیاورند به سازمان برنامه. آمدند و به اصطلاح خطوط کلی برنامه را قبل از تهیه برنامه پنجم توضیح دادیم. عکسش هم هست، تمام وزراء و ارتشی ها و دیگران درآن اطاق کنفرانس سازمان برنامه دور تا دور و گوش تا گوش نشسته بودند. اعلیحضرت با علیاحضرت آمدند. من نطقی برای هویدا تهیه کرده بودم که هویدا آن را خواند. بعد از هویدا من هم نطقی که با کمک همکارانم تهیه شده بودخواندم. اصول برنامه را آن جا طرح کردیم و معیارها و داده های برنامه همه طرح شد. بحث خیلی مفصلی بود و اعلیحضرت خیلی خوشحال بلند شدند و رفتند. به طور کلی اصول را تصویب کردند و گفتند البته بعد هم رسیدگی می شود. من هم درگزارشم گفته بودم که خود برنامه پنجم به دقت در حضور اعلیحضرت مطرح خواهد شد. هویدا هم ازبرداشت اعلیحضرت و علیاحضرت و از ترتیباتی که من داده بودم خیلی خوشحال بود.

یک نکته جالب دیگر. در همین زمان درشرق عمارت سازمان برنامه یک مسجدی بود، درواقع خرابه ای بود، وضع خیلی بدی داشت. با علی دفتریان که معاون سازمان برنامه بود صحبت کردم. علی مسئول تمام کارهای اداری بود، قبل از این که استاندار تهران بشود. گفتم علی جان باید راهی پیدا کرد که این طرف شرقی سازمان برنامه را بدهیم تمیز بکنند. با این مسجد چکار بکنیم؟ علی را خیلی دوست داشتم برای این که هیچ وقت بی گُدار به آب نمی زد. گفت به من دو روز مهلت دهید مطالعه کنم گزارش بدهم. رفت، آمد گفت من یک پیشنهاد دارم. گفتم پیشنهاد شما چیست؟ گفت ما از آقای سالور خواهش می کنیم برود قم اجازه تبدیل به احسن این مسجد را بگیرد. ما بنای مخروبه را خراب می کنیم، این جا را باغ می کنیم، تمیز می کنیم، ضمناً یک مسجد قشنگی هم در گوشه باغ بنا می کنیم که خیلی برای سازمان برنامه خوب است. خدا نگه داردش، آقای منوچهر سالوردرزمان ابتهاج مسئول امورصنعتی درسازمان برنامه بود، درصنایع قند به خصوص، بعدها شد رئیس صنایع بنیاد پهلوی. یک مسلمان واقعی که نماز و روزه اش را از دست نمی داد، و با تمام آخوندهای برجسته آشنائی داشت، ولی با فکر نو هم کاملا مانوس بود. او آدم افتادهای بود، کسی که هیچ وقت خودنمائی نمی کرد، همیشه کنار می ایستاد. گفتم بسیار فکر خوبی است، فوری این را عملی بکن. این فکر علی بود. من اصلا نمی دانستم که باید چکار کرد، علی این کار را کرد. آقای سالور رفت، اجازه گرفت، آمد. فورا مقاطعه کار آن خرابه را صاف کرد و یک مسجد کوچک خیلی قشنگ و یک باغی آن جا درست کردیم. موقعی که تکمیل شد، آن روزی که اعلیحضرت آمدند، یک نواری گذاشتیم آن جا، بُریدند. این اسم محل را گذاشتند میدان 15بهمن.

درهرحال، بعد ما ادامه دادیم. من برای مدتی مریض شدم، کمرم به علت دیسک درد می کرد. داریوش اسکوئی که از بچگی با هم دوست بودیم مسئولیت تهیه برنامه را داشت. این جا بگویم معاونین من چه کسانی بودند. دراین دوره قائم مقام دکتر مقدم بود تا آخر، معاون فنی آقای مهندس رادپی بود که تحصیلاتش را درMIT کرده بود، آدم درجه یک که تیمسارخاتم همیشه می خواست او را به نحوی از چنگ من درآورد. خوشبختانه، نه او می خواست برود نه من گذاشتم که تیمسار خاتم به او زور زیادی بیاورد. خاتم خیلی جوانمرد بود.

یعنی مهندس رادپی را ببرد برای نیروی هوائی؟

بله، بله. داریوش اسکوئی معاون برنامه ریزی بود که با مشقات و زحمات فوق العاده برنامه پنجم را به نحو احسن تکمیل کرد و به موقع تحویل داد. آقای دکتر راسخ معاون امور اجتماعی بود، علی هزاره مسئول بودجه و معاون نخست وزیر، علی دفتریان معاون اداری. بعدا هم شروع کردیم که مرکز کامپیوتری تشکیل بدهیم و به معرفی مهندس رادپی مسئولیت این کار را به آقای مهندس بهروز واگذار کردم. به محض این که ما یک مرکز کامپیوتر ایجاد کردیم تمام وزارتخانه ها گفتند ماهم کامپیوتر می خواهیم. خیلی با مزه بود. وزارت کشاورزی یک مقداری ماشین کامپیوترخریده بود. من اصرار کردم که باید بروم بازدید کنم. وارد شدم دیدم که از زیر در درز هست، یعنی خاک همیشه می آمد توی اطاقی که این کامپیوترها را نصب کرده بودند. یعنی هیچ کس با این کامپیوترها کار نداشت، در صورتی که کامپیوترهای ما تمام در اطاق هائی گداشته شده بودند که هوا تصفیه می شد و مرتبا مورد استفاده بود. بعد البته وزارت مالیه هم کامپیوترگرفت. اینها در واقع اقلا در آن موقع با این کامپیوترها فقط کارهای پیش پا افتاده و ساده انجام می دادند. در هرحال تا آن جائی که ما اطلاع داشتیم هیچ کدامشان در آن وقت کار چشم گیری انجام ندادند. فیروز وکیل، که بعدا شد معاون، آن موقع تحت نظر خسرو بهروز مسئول کامپیوتر بود. و او ازلحاظ تهیه برنامه و ربط دادن جداول (matrix) بزرگ با یکدیگر و اثرات سرمایه گذاری و تغییر در هر بخش اقتصادی روی دیگر بخش ها و داده های اقتصادی از کامپیوترها استفاده زیادی می کرد. ضمناً تحت نظر مهندس بهروز برنامه آموزشی وسیعی و هم چنین برنامه تبدیل کامپیوتر از لاتین به فارسی انجام گرفت. اینها افرادی بودند که مسئولیت قبول می کردند. واقعا همه شان انسان های پُر ارزشی بودند. همه شان راغیراز مهندس رادپی و بهروز از روز اول می شناختم. رادپی و بهروز قبلا دربخش خصوصی مهندس مشاور بودند، که بعد من راجع به آنها شنیدم و خواهش کردم آمدند سازمان برنامه و همیشه از این تصمیم خوشحال بودم.

 

ارائه برنامه پنجم در حضور شاه

بعد رسیدیم به آن جائی که برنامه تهیه شده بود. حالا قضیه ارائه و توضیح (presentation) برنامه مطرح شده. من با هویدا مطرح کردم که بالاخره چطور میل دارید برنامه پنجم حضور اعلیحضرت طرح بشود. گفت من فکر می کنم، صحبت می کنم، به شما می گویم. گفتم پیشنهاد من به شما این است که چون برنامه پیچیده است، چون برنامه ای است که وقت می خواهد، توجه می خواهد، خیلی قشنگ می شد اگر ما یک میز گردی درست می کردیم که اعلیحضرت بالا می نشستند، وزراء دور تا دور، ما ها هم همین طور، و ما اول کلیات برنامه را و بعد هربخش را جداگانه به اعلیحضرت عرضه می کردیم. این به فکر خودم نرسیده بود، ولی یک کسی پیشنهاد به من کرده بود، فکر می کنم رادپی، که ما برویم شیراز، تخت جمشید، در همان چادرهائی که جشن های دوهزار و پانصدساله را برپا کرده بودند، برنامه را حضور اعلیحضرت مطرح بکنیم. به هویدا گفتم آن جا، دور از تهران، در یک جوّ خیلی آرام بپردازیم به مسائل واقعی کشور، و اعلیحضرت تصمیماتشان را درآنجا بگیرند و ابلاغ کنند، که ما تمام کنیم، و بنویسیم، و توزیع کنیم. کل افرادی که من پیشنهاد می کردم درحدود بیست و پنج نفر بودند. گفت بسیارخوب، من فکر می کنم بعد به شما خبر می دهم. هویدا رفت و برگشت گفت خُدی با اصولش همه موافقیم، خیلی خوب است، اعلیحضرت هم تشریف می آورند. ولی من می خواهم تو تمام وزراء و همه معاون ها و رؤسای دستگاه های دولتی را هم دعوت کنی.

یعنی همه معاونین همه وزارتخانه ها را؟

بله، تمام آنهارا. هر وزیری چندین معاون داشت و تعداد دستگاه های دولتی هم زیاد بودند.گفت همچنین تمام روزنامه نویس ها و تلویزیون همه را دعوت بکن. گفتم آقا این که می شود یک نمایش گنده. گفت نه، لیست را درست کنید. لیست را تهیه کردم، سیصد و سی چهل نفرشد. این دستور مستقیم هویدا به من بود. خیلی مهم است این را یادآوری بکنم. حالا بعد برمی گردم به این مطلب. گفتم بسیار خوب. نشستم با همکارانم مشورت کردم. رادپی مسئول این کار شد، برای این که یک آدم فوق العاده ارگانیزه بود، بلد بود چه جوری سازمان بدهد. رادپی را مسئول کردم برای سازمان دادن به نمایش برنامه پنجم در نزد اعلیحضرت. تمام هتل تخت جمشید را گرفتیم، البته جای اعلیحضرت و نخست وزیر روشن بود. برای وزراء هریک اطاق گرفتیم. وقتی که رسیدیم به آن جا تمام این ترتیبات درست شده بود. گفتم یک هفته قبل از تشریف فرمائی اعلیحضرت ما همه می رویم آن جا که من خودم روز به روز هم سازمان و روش کار را ببینم، و هم تمرین(rehearse) بکنیم که چی می خواهیم جلوی اعلیحضرت و وزراء بگوئیم. درآن چادر بزرگ میز و صندلی گذاشته بودیم. من حتی طرز نشستن افراد را با نخست وزیرصحبت کردم. گفتم، آقای نخست وزیر چون شما مسئول سازمان برنامه هستید من پیشنهاد می کنم شما در صدر صف برنامه ریزان بنشینید، و آقایان وزراء و رؤسای دستگاه های دولتی رو برو و اعلیحضرت هم در صدر، بین برنامه ریزان و وزراء، به طوری که هردو طرف را به راحتی ببینند و مخاطب قرار دهند. هویدا گفت نه، من می نشینم آن طرف با وزراء. گفتم هرجور میل دارید. شکل کار این طوری شده بود که ما یک طرف نشسته بودیم، من اول، مقدم بعد از من، به ترتیب خط جلو، پشتمان تمام همکارانمان که مسئول بخش های برنامه بودند نشسته بودند؛ روبرو آقایان وزراء ومعاونین، البته ابتدا معاونین طرح و برنامه، ولی چون هویدا گفته بودمن معاونان دیگر راهم دعوت کرده بودم؛ بعد رؤسای دستگاه های مختلفه دولتی. روزنامه نگاران و مخبرین تلویزیون جداگانه روبروی اعلیحضرت قرار گرفته بودند.

من یک هفته با همکارانم تمرین (rehearse) کردیم. گزارش هریک از برنامه ریزان حداکثر بیشتر از پنج دقیقه طول نمی کشید. همه با یک لغت شروع می کردند. شاهنشاها. هیچ القاب، یا کلماتی مثل به شرف عرض برسد، از این نوع حرف ها وجود نداشت. هیچ. شاهنشاها، برنامه کشاورزی کشور بدین شرح است، یا خلاصه برنامه بدین شرح است، برنامه را یک به یک می گفتند. طرز حرف زدنشان، طرز بیانشان، ساده و محکم بود. خدا بیامرزد، آقای مهندس خبیری مسئول کارهای ساختمانی و شهرسازی بود. روز اول بلند شد که صحبت کند، گفتم که تو مثل امیرارسلان رومی صحبت می کنی. آرام ترباش. همه به یک تُن یک نواخت، نه یک نواخت خسته کننده، ولی بدون این که هیچ هیجانی داشته باشند مطالب خود را بیان می کردن دیک هفته با بچه ها تمرین کردم. اعلیحضرت آمدند، جلسات شروع شد.

روز به روز یک برنامه روز(agenda) جلوی اعلیحضرت می گذاشتم. صبح اول وقت که اعلیحضرت می نشست، من بلند می شدم می رفتم پیش اعلیحضرت برنامه روز را می گذاشتم، توضیح می دادم که امروز این مطالب بحث می شود. اعلیحضرت 3 روز یا 4 روز آن جا بودند. برنامه با نطق هویدا شروع شد. نطق هویدا را ما تهیه کرده بودیم، افرادی نوشته بودند که واقعا در نوشتن مهارت داشتند، مثل شاپور راسخ، با نظرات من و مقدم و دیگران. هویدا آن نطق را خواند. نوار این نطق وجود دارد. به نظرم رادپی آن را به من داد ولی نمی دانم چکارش کردم. هویدا نطق کرد راجع به تمام برنامه، در حدود 20 صفحه خواند، نزدیک نیم ساعت. نطق من هم روی نوار هست، در حدود سه دقیقه است. خیلی اینها مهم است. بی خود این چیزها را نمی گویم، سه دقیقه من صحبت کردم، تمام حرف من این بود که وظیفه دارم از وزراء و مسئولین و اعضاء کمیته های مشترک، از همکاری هائی که کردند تشکر بکنم. راجع به هیچ چیز دیگر من صحبت نکردم. یک کلام راجع به فلسفه برنامه ریزی نگفتم. همه آنها را درنطق هویدا گذاشته بودم، به دلیل خیلی ساده که او رئیس برنامه است، و این جا باید هویدا کلیات برنامه را ارائه بکند. بعد از من. طبق برنامه افراد تک تک بلند می شدند و با گفتن شاهنشاها درآغاز سخن خلاصه برنامه خود را به اطلاع می رساندند. اعلیحضرت نظراتش را می داد، بعضی از وزراء حرف هائی می زدند. روز دوم شد، رسیدیم به تعاون و روستاها. ولیان هی دستش را مثل شاگرد مدرسه ها بلند می کرد حرف بزند، مثل این که شاه آقا معلم است. هی می گفت قربان، قربان. حالا ما خیلی آرام بودیم، من کاملا ساکت. آنها هرچه دلشان می خواست می گفتند، البته مقداری هم پرت و پلا. شاه هم حرف های ما را گوش می کرد. آنها هم حرف هائی می زدند. بین وزراء همه، یک نفر بود که خیلی سنجیده حرف می زد، آن هم خانم پارسا بود. خدا بیامرزدش. گفت قربان، از روز اول اعضای سازمان برنامه ما را دعوت کردند، این جلسات مربوط به برنامه را ما مرتب داشتیم، هر هفته یا هر یک ماه چند جلسه کردیم و این برنامه آموزش که در حضور مبارکتان طرح شده ساخته و پرداخته سازمان برنامه و وزارت آموزش و پرورش است. خیلی از وزراء دیگر بدون این که گزارشات کمیته مشترک خودشان را مطالعه کرده باشند انتقاد و شکوه کلی می کردند. مثلا هوشنگ انصاری، شاید به دلیل توجه خاص به برنامه کشاورزی، ناراحت بود. گفت قربان چاکر نگرانم که صنعت کشور نضج نگیرد. ولیان از اعتبارات ناراحت بود و غیره. من هم هیچ نمی گفتم. آخر، اینها همه صحبت شده بود، اینها همه بحث شده بود، اینجا قرار بود که اعلیحضرت نظر بدهد. یا قرار بود که هیچی . . . .

برای این که دقیقاً روشن بشود، وقتی که شما با این برنامه رفتید به تخت جمشید، قبلا این مسائل با وزراء و نخست وزیر. . .

ما کمیته های دائم (standing committees) برنامه ریزی داشتیم. از اولی که شروع کردیم به برنامه ریزی با هر وزارتخانه و هر دستگاه دولتی یک کمیته مشترک بین سازمان برنامه و آن وزارتخانه برای تهیه برنامه آن سکتور ایجاد شده بود. هم چنین، همین طور که اضافه کردم، استاندارها هم اغلبشان دعوت شده بودند. مثلاً ازخراسان، خدا بیامرزد، پیرنیا(67) آن جا بود. پیروز که در فارس بود، آن جا بود. اینها را منظما با آنها بحث کرده بودیم. بالاخره در یکی از جلسات روز دوم یا سوم چون بعضی وزراء زیاد سرو صدا می کردند و حرف های کلی بی اساس می زدند، ناگهان اعلیحضرت چرخیدند به طرف وزراء، حالا روزنامه نگارها همه آن جا، تلویزیون هم دارد عکس می گیرد، گفتند، من مانعی نمی بینم که شما حرف بزنید امّا این قدر مزخرف نگوئید.

نه!

به پیغمبر، من که این را شنیدم اصلا شدم یک پارچه یخ. و به جان بچه هایم همان وقت می دانستم که من کارم تمام است. حالا می گویم چرا. به صورت هویدا نگاه کردم، دیدم صورت هویدا شده سفید. اعلیحضرت بعد از چند دقیقه بلند شدند رفتند، علم هم دنبال اعلیحضرت، رفتند اطاق خودشان. من رفتم پهلوی هویدا که ببینم اگر ناراحت است سعی کنم یک خرده از ناراحتیش کم بکنم. عکسش را من داشتم. ایستاده به من نگاه می کند، با یک چشمانی که من تا آن موقع ندیده بودم، یک چیزی فوق العاده بود. همان آن، دکتر اقبال بلند شد آمد مرا بغل کرد، حالا جلوی هویدا، ماچ ماچ. دکتر اقبال کجا مرا به عمرش ماچ کرده بود؟ دکتر اقبال، که با آدم دست می داد جوری می کرد انسان به او زیاد نزدیک نشود، حالا مرا بغل کرد این جوری، ماچ ماچ. علم از اطاق اعلیحضرت آمد گفت اعلیحضرت شما را می خواهد. هویدا حالا این جا ایستاده. من رفتم اطاق خصوصی اعلیحضرت. اعلیحضرت به من گفتند من ازکارشما خیلی راضی هستم. امروز هم این طرز تهیه کار شما خیلی خوب بود. رفتیم سرنهار. من آن ته نشستم، مثل همیشه پائین میز روبروی اعلیحضرت که با هویدا، اقبال، علم و بقیه نشسته بودند. حالا بگذریم که قبل از آن که برویم برای نهار، من وارد آن هال شدم وقتی که هنوز اعلیحضرت تشریف نیاورده بودند برای نهار، جا نبود، اقبال آمد مرا بغل کرد آورد روی دسته صندلی خودش نشاند. من از این رفتار سرد هویدا و محبت بی سابقه دکتراقبال و هم چنین علم متعجب بودم، معنی آن را راحت درک نمی کردم.

 

 چگونگی استعفا از ریاست سازمان برنامه

دردسر ندهم، همه کارهایمان تکمیل شد برگشتیم به تهران. آن شب که من رسیدم تهران، پیرنیا . . .

باقر پیرنیا استاندار خراسان؟

بله بله، مرحوم باقر پیرنیا غروب آمد منزل من. من همان روز از شیراز برگشته بودم. شب ساعت شش و نیم، هفت به نظرم پنجشنبه بود، آمدند به من گفتند آقای پیرنیا تشریف آورده اند. گفتم بگوئید بفرمایند تو. گفتند تو تشریف نمی آورند. من خودم رفتم دم در، گفتم آقا چرا تشریف نمی آورید تو! گفت نه خُدی، من آمدم یک مطلب به تو بگویم بروم. من باقر را از خیلی وقت های پیش می شناختم، باهاش دوستی داشتم. گفت خُدی من الان از دربار می آیم. دکتر ایادی68 به من گفت خداداد نخست وزیر بعدی است. این عین جمله ای است که پیرنیا در درگاهی خانه به من زد. من همان جا به باقر گفتم، باقرجان معنی این حرف این است که من تا چند روز دیگر از سازمان برنامه رفته ام. به جان بچه هایم عین این جمله را بهش گفتم. صبح روز شنبه رفتم سازمان برنامه، تلفن زنگ زد، هویدا پای تلفن بود، گفت که آقا این قانون برنامه ای که تو گفتی حاضر می شود، چطور شد. گفتم، اصفیاء رئیس کمیته است از ایشان سوال بفرمائید. آخر، من برای تهیه قانون برنامه گفته بودم دکترمقدم و دو سه نفر دیگر می نشستند با مهندس اصفیاء در اوقات معلومی کار می کردند که لایحه قانون برنامه پنجم را تهیه بکنند و تشکیلات و برنامه و تمام اینها البته در این لایحه مطرح بود. گفتم آقای نخست وزیر، تقریباً دارد تمام می شود. چون ما مشغول خود برنامه بودیم، نگارش آن هنوز تمام نشده، آقای مهندس اصفیاء خوب می دانند، از ایشان گزارش این مطلب را بخواهید. گفت نه، من الان این قانون را می خواهم. گفتم تا فردا به من مهلت می دهید؟ گفت نه، امروز بعدازظهر قانون، هرچه هست، همان را برایم بفرست، فردا ساعت 10 این جا جلسه است. من فورا رفتم اطاق دکتر مقدم تا ببینم وضع لایحه قانونی درچه حال است؟ مقدم گفت فصل آخرش فقط مانده، که آن هم دست نویسی است، خوب نیست این جوری برای نخست وزیر بفرستیم. گفتم نه رضا جان، بده همین را بفرستیم. گرفتم گذاشتم توی پاکت، فرستادم برای نخست وزیر. صبح ساعت 10 با دکتر مقدم رفتم نخست وزیری. وقتی که وارد شدم، گوش تا گوش تمام وزراء نشسته بودند، وزرائی که مربوط به کارهای اقتصادی بودند- صفی اصفیاء، آموزگار، انصاری، مجیدی و اشتباه نکنم روحانی و وحیدی. حالا دقیقاً یادم نمی آید، ولی این هائی را که دارم می گویم اینها همه آنجا نشسته بودند. البته مجیدی وزیرکار بود، اصفیاء قائم مقام نخست وزیر در کارهای عمرانی، دکتر آموزگار آن موقع هنوز وزیر دارائی بود، هوشنگ انصاری، یکی دو نفر دیگر. من با دکتر مقدم وارد شدیم. من رفتم روی یک صندلی نشستم. مقدم هم پهلویم نشست. نخست وزیر گفت خداداد این چه قانونی است برداشتی نوشتی؟ گفتم آقا شما که اطلاع دارید، با تصویب خودتان بود. آقای مهندس اصفیاء مسئول این کمیته بودند. با همکاران من نشستند این قانون را تهیه کردند. این هم که هنوز فورم نهائی اش نیست. ما البته تغییرات لازم را اگر نظری داشته باشید خواهیم داد. گفت بله، بله، من خیلی نظر دارم. گفتم بفرمائید. گفت من می خواهم تو فردا 500 نفر را از سازمان برنامه بفرستی به دستگاه های دیگر. من می خواهم سازمان برنامه بشود یک دفتر اقتصادی کوچک، تمام کارهای اجرائی و مالی، اجرائیات تمام بروندبه وزارتخانه ها. ازمالی اجرائی منظورش رسیدگی به کارهای وزارتخانه ها بود وگرنه ما دستگاه اجرائی دیگر به آن معنی نداشتیم. می گفت تمام آن کارهای مربوط به امور مالی و بودجه هم برگردد برود به وزارت دارائی.

ابتدا به ساکن این طور صحبت کرد؟

بله، بله. من ابتدا یک خرده خنده ام گرفت، بعد بغضم گرفت. وقتی حال من را دید گفت خداداد، تو که می دانی من، حالا عکس شاه آن بالا بود، سرش را می کرد به طرف عکس شاه، تو که می دانی من خودم که نظر خاصی ندارم، ولی این کارهائی است که باید انجام بشود. تو باید فورا این کارها را انجام بدهی. من طوری ناراحت شده بودم که اصلا نمی فهمیدم چه خبر است. آقایان وزراء همه ساکت، یک نفرشان، این وزراء که دوستان بنده بودند، یک کلام، اگر تو فکر کنی یک کلام بگویند، نه. مقدم هم ساکت این جا نشسته بود. به هویدا گفتم که آقا شما نمی توانید این کار را بکنید. گفت تو که می دانی این نظر من نیست. هی آن بالا را نگاه می کرد. گفتم که اگر امر اعلیحضرت است، با صدای بلند، حضور مبارکشان عرض کنید که خداداد از این کار عاجز است. این مطلب دو راه دارد. یا بنده الان می روم سازمان برنامه اسبابم را جمع می کنم و می روم به منزلم، یا یکی دو روز منتظر می شوم تا آقای نخست وزیر شخص جدیدی را برای سازمان برنامه معلوم کنند. حس کردم با این حرف من هویدا راحت شد. من پا شدم. دراین مدت دوباره یک کلام کسی حرف نزد. پا شدم کیف دستی ام را برداشتم از درب رفتم بیرون. همان شب هویدا تلفن زد و من به منزل شخصی ایشان رفتم . در منزلش به من گفت خداداد تو واقعا فکر می کنی که قدرتت از قدرت اردشیر زاهدی هم بیشتر است ؟ من خیلی متعجب شدم و به ایشان گفتم آقای نخست وزیر من ده سال همکار شما بودم و فکر می کنم خودم را به شما ثابت کرده ام من مانند زاهدی رقیب شما نیستم. هویدا گفت باید برای شما فکری بکنیم. فردای آن رو. اصفیاء آمد منزل من گفت خدی نباید استعفا بدهی؛ بعد مجیدی آمد که خدی خواهش می کنم نرو، او می خواهد مرا جای تو بگذارد، کار من در وزارت کار خوب پیش می رود، حیف است نتیجه زحماتی که کشیده ام را بگذارم و بروم به سازمان برنامه. این کار من کار ملی است. اصفیاء می گفت خُدی باز تو می خواهی مثل آن دفعه قبل عمل کنی! مثل زمان دکتر امینی! گفتم صفی جان تو که اخلاق مرا می شناسی، تو که آن دفعه آمدی دیدی. من یک مرتبه که این تصمیم را گرفتم، دیگر از آن نمی گذرم، راهی ندارد. به صفی گفتم، صفی جان دیگر اعتماد نیست. مثل این که هویدا به من مظنون است و از من یک نوع وحشت دارد. تو بگو من چه کرده ام؟ شما در تمام این جریانات بودید و می دانید. صفی هم دوباره ساکت، زُل زُل به من نگاه کرد. نمی گفت که آره حق با تو است. صفی به من فقط گفت خُدی، من آمده ام به تو بگویم نخست وزیر نمی خواهد تو استعفاء بدهی، این را صریح به من گفته، خواهش می کنم از تو که استعفاء نده، این بد است که اصلا تو اسعفاء بدهی، برای خودت بد است. قضیه این نبود که حق با کی است، فقط این مطلب که من نباید استعفاء بدهم. من گفتم که نخیر، من روی حرفم باقی می مانم. ایشان بروند به عرض اعلیحضرت برسانند که خداداد استعفا داده. دو سه روزی که قرار بود من درسازمان برنامه باشم تا جانشین من معلوم شود، یک روزش چهارشنبه بود و چهارشنبه ها من شرفیابی داشتم. من مثل معمول چهارشنبه رفتم دربار برای شرفیابی، نسخه انگلیسی برنامه پنجم زیربغلم، وارد اطاق شدم. اعلیحضرت گفتند دوباره شما یک کتاب قطوری زیربغلتان گرفتید. گفته شاه بیشتر حالت شوخی داشت. گفتم قربان این ترجمه انگلیسی برنامه پنجم است که به کتابخانه های مهّم دنیا و دانشگاه ها فرستاده می شود. حضورمبارکتان آوردم یک نسخه تقدیم بکنم. بعد یک مقدار صحبت کردند، راجع به کار و برنامه سوالات کلی کردند و بعد پا شدند. من هم البته پا شدم، عقب عقب آمدم، فقط یک جمله گفتم که هم شکل اطلاعیه داشت و هم شکل سوال. گفتم قربان اجازه فرمودید چاکر ازسازمان برنامه مرخص بشوم. شاه داشت می رفت به طرف در اطاق خصوصی، آن درکه می رفت به طرف قصر. برگشتند آمدند جلوی من، گفتند، مثل این که خودتان خواستید و در انتظار جواب من ایستادند. من هیچی دیگر نگفتم. تعظیم کردم. هیچ صحبت از این که توضیح بدهم قربان آخر هویدا این را گفت، این طور شد و آن طور شد نکردم و عقب عقب رفتم به طرف درخروجی. شاه هم برگشت و از دفتر کارش بیرون رفت.

چرا توضیح ندادید؟

هیچ توضیح ندادم. نمی توانستم. توضیح ندادم چون می دانستم و حس می کردم اعلیحضرت می داند تمام وقایع را. این جور حس می کردم. تعظیم کردم، عقب عقب آمدم. او ایستاد. می خواست از من یک حرفی در بیاید. یک چیزی بگویم. من ممکن نبود راجع به نخست وزیر وقت شکایت بکنم. درضمن هم نمی توانستم تقصیری بپذیرم. چه بگویم. گیرکرده بودم. نمی توانستم بگویم قربان کار هویدا است. یا این که هویدا انگشت کرده است. هویدا می خواهد من بروم. هویدا ناراحت شده از تخت جمشید. نمی توانستم این حرف ها را بزنم. عقب عقب رفتم، از در رفتم که رفتم.

حالا بعدا پیشنهاد سفارت بنلوکس (Benelux)به من شد، سفارت اقتصادی که خدا بیامرز عبدالعلی جهانشاهی(69) بعدها رفته بود و آقای مولوی(70) که بعد شد رئیس بانک مرکزی. من گفتم من نمی روم، برای این که زبان فرانسه را ندارم. و پرسیده بودم حقوق و حق سفره اش چه هست، دیده بودم که اصلاً من نمی توانم با آن درآمد در آن جا تامین زندگیم را بکنم. بعد به من پیشنهادشد بیایم رئیس بانک لندن که مهدی سمیعی و همکارانش داشتند باشرکت چند بانک خارجی تهیه اش رامی دیدند بشوم. آمدم لندن با بانک میدلند(Midland) صحبت کردم. گفتم اقلاً به من اختیار بدهید که من بتوانم طرح هائی را تا صدمیلیون، حالا نه، کمتر، 50 میلیون انجام بدهم. اختیار خواستم. بعد حقوقش را گفتند. دوباره من دیدم یک چیز مسخره است. آن موقع به من گفتند هزار و سیصد پوند. البته خانه و اینها می دادند. من هم نمی دانستم جمع و تفریق اینها چه می شود، ولی روی اختیارات باهاشان نتوانستم کنار بیایم. بعداً سر راهم رفتم سن موریتس(71) به اعلیحضرت گزارش کردم. گفتم قربان امر فرمودید که چاکر بروم این جا، این وضعش است و این اختیاراتش است که همه محدود است، و من باید برای هرتصمیمی از سانفرانسیسکو تا توکیو هربار اجازه بگیرم تا طرحی عملی بشود، چون یک سندیکا بود. یک خرده هم من شاید مبالغه می کردم چون دلم درآن کار نبود، برای این که در عمل هم واقعا جور دیگری شد. ولی دلم دیگر توی این چیزها نبود. بعد از آن، خیامی پیشنهاد کرد که رئیس هیئت مدیره بانک صنایع ایران بشوم. آن را پذیرفتم. این بود حکایت من. تا روز انقلاب من رئیس هیئت مدیره بانک صنایع بودم.

جناب فرمانفرمائیان، ممنونم از این مصاحبه ای که با هم کردیم. منبع فوق العاده ای برای آیندگان خواهد بود که تاریخ این زمان را، به خصوص برنامه ریزی ایران را، بهتر بشناسند.

 

بخش سوم: عبدالمجید مجیدی

آغاز کار در سازمان برنامه

آقای دکتر مجیدی، این مصاحبه مربوط است به سازمان برنامه، نظام برنامه ریزی، شیوه تحول برنامه ریزی درایران، از زمانی که جناب عالی درسازمان برنامه آغاز به کار کردید. بعد، همین طور که می دانیم، مصدر کارهای مختلف شدید، تا این که در دوران مهمی از تحول سازمان برنامه ریاست سازمان برنامه و بودجه به شما محول شد. ممکن است سخن را از گذشته،ازسابقه ورودتان در سازمان برنامه، شروع بکنیم؟

من در اول خرداد 1335 وارد خدمت سازمان برنامه شدم و علت این که از کاری که قبلاً داشتم، که کار حقوقی بود، آمدم به یک دستگاهی که جنبه اقتصادی داشت این بود که دلم می خواست که دردستگاه نوینی که با آینده بیشتر سر وکار دارد کار بکنم. در آنجا دوکارشناس خارجی بودند، یکی بلژیکی به اسم فرانسوا کراکو Francois Craco) و یکی هم امریکائی به اسم مورگن سیبت(Morgan Sibet)، که از طرفStanford Research Institute تحت یک قراردادی که با این Institute بسته شده بود آمده بودند به ایران. سازمان برنامه یک همکار می خواست برای این دو متخصص اقتصادی که به هر دو زبان آشنائی داشته باشد. پس از مراجعه و آزمایشی که کردند، مرا پذیرفتند برای اینکه با این دوکارشناس کار بکنم. کار این دو کارشناس کار اقتصادی بود، در زمانی که هنوز در سازمان برنامه فکر بررسی های اقتصادی و برنامه ریزی و غیره وجود نداشت و شکل نگرفته بود. سازمان برنامه یک سازمانی بود که در وهله اول می خواست که کارخانجات و سرمایه گذاری هائی که از قبل، حتی قبل از اشغال ایران، صورت گرفته بود تکمیل بشود، و حداقل زیربنا برای آبادانی و عمران کشور بوجود بیاید، برای استفاده صحیح از آب سرمایه گذاری هائی بشود، و این طرح ها اجرا بشود. لذا دستگاهی بودکه کاملا کارهای اجرائی می کرد، کارخانجات را اداره می کرد، کارخانجات را تعمیر و نوسازی می کرد، کار زیربنائی می کرد، و وارد کار کشاورزی و اصلاح بذر و غیره شده بود و چند طرح بزرگ آبیاری را هم در دست اجرا داشت.

این سازمان، بعد از این که ابتهاج ریاستش را قبول کرد، یکی از سازمان های ممتاز ایران شد. ابتهاج با تجربه ای که در صندوق بین المللی پول در تماس با بانک بین المللی پیدا کرده بود و ایده هائی که از قبل از زمان جنگ و اشغال ایران داشت که یک برنامه ریزی متمرکزی بایستی در ایران تحقّق پیدا کند، می خواست در واقع چیزی شبیه به مدل شوروی آن زمان را در ایران پیاده بکند، و با توجه به این که بعد از ملی شدن نفت درآمد نفت درشرف جاری شدن بود، سازمان برنامه را نوسازی و تقویت بکند. در یک چنین شرایطی بود که من آمدم به سازمان برنامه.

یعنی حضور ابتهاج درسازمان برنامه مشوقی بود برای شما که بروید به سازمان برنامه؟ یا این که رفتن شما به آن جا کم و بیش مستقل از حضور ابتهاج درآنجا بود؟

من قبل از این که به سازمان برنامه بیایم درحدود یک سال و چندماهی با پدرم به صورت کارآموز وکالت دادگستری کار کرده بودم. درآن موقع تحصیلات من درسطح حقوقی بود و اگرچه اقتصاد خوانده بودم در دوره لیسانس، ولیکن در واقع تخصصی در زمینه اقتصادی نداشتم. بعداً وارد بانکی شدم که در آن بانک کارهای حقوقی می کردم و رئیس دائره حقوقی آن بانک شده بودم. دراین موقع بود که سازمان برنامه، تحت مدیریت عامل ابتهاج، به عنوان یک دستگاه نوئی که کارهای خیلی جالب و عمرانی پُراهمیتی می کند قد بلند کرده بود، چون آن موقع در دستگاه دولت ایران بیشتر کارهای جاری انجام می شد،کارهای روتین آهسته بدون اثر از نظر ایجاد کار، از نظر افزایش تولید، و بهتر شدن شرایط زندگی. دستگاهی که به عنوان دستگاه نو، افکار نو و با ایده های جدید به وجود آمده بود، سازمان برنامه بود که رئیسش ابتهاج بود. ابتهاج داعیه نو داشت و سازمان برنامه به عنوان یک دستگاه پیشرو و مدرنی در مجموع دستگاه های دولتی ایران ظهور پیدا کرده بود که جلب توجه می کرد. همان طور که قبلا اصل 4 به عنوان یک دستگاهی شناخته شده بود که جوانان تحصیل کرده خارج، به خصوص امریکا تحصیل کرده ها، درآن برای خودشان شانس های خوب می دیدند و کارهای نو می کردند، فارغ از شرایط استخدامی خیلی سخت و سفت و کم درآمد دولت. بعداً سازمان برنامه به عنوان یک راه حل و یک الترناتیو دیگری، به عنوان یک سازمانی که حتی بهتر از اصل 4 می تواند جوانان تحصیل کرده را جلب بکند، جلوه گر شده بود. همه کسانی که دلشان می خواست در دستگاه مدرن و نوئی شروع به کار بکنند و از شرایط استخدامی بهتری برخوردار بشوند به سازمان برنامه نگاه می کردند. طبعاً، من هم خیلی علاقه داشتم که وارد سازمان برنامه بشوم.

چطور آگاه شدید که یک پستی باز است و نیازمند به کسی مثل شما هستند؟

خوب، همه چیز در ایران روی- شاید درکشورهای دیگر هم همین طور باشد- مسئله آشنائی و تماس وکسب اطلاع از طریق سنتی و روی دوستی صورت می گرفت. در مورد من هم همین طور. باجناقی دارم که آن موقع در یکی از واحدهای سازمان برنامه کار می کرد به اسم حسین صابرابراهیمی. یک روز حسین به من گفت که امروز درسازمان برنامه بودم و شنیدم که دنبال یک نفر می گردند که اقتصاد بداند و دو زبان بداند و بتواند برای دونفر کارشناس خارجی که آمده اند همکاری باشد که بعدا جای آنها را بگیرد. تو علاقه داری که یک چنین کاری بکنی؟ گفتم بله. فردای آن روز مراجعه کردم به معاون اداری سازمان برنامه؛ شخصی بود به اسم انصاری، که ازدوستان آقای ابتهاج بود و مورد اعتماد آقای ابتهاج. زمانی که ابتهاج در بانک ملی بود، این آقای انصاری همکارش بود درآن جا، لذا آورده بودش به سازمان برنامه. اولین سوالی که آقای انصاری از من کرد این بودکه چقدر حقوق می خواهی؟ گفتم آقا شما ببینید من چه کاری از دستم برمی آید. گفت، نه، می دانم آن کار از دستت برمی آید، ولی معذلک یک آزمایش و یک امتحانی از شما می شود، و امّا اصل کار آن است. خوب، من هم یک رقمی را گفتم. گفت، خوب، این می شود؛ هیچ ایرادی ندارد. مرا فرستاد پهلوی یک آقائی به اسم حسین مؤتمن، که خوشبختانه هنوز حیات دارد و درایران زندگی می کند. موتمن از فارغ التحصیلان مدرسه البرز سابق بود در زمان امریکائی ها. او انگلیسی را خوب می دانست و آدم باسوادی بود. اقتصاد خوانده بود. مقداری صورت جلسات اصل 4 و غیره را داد به من که به انگلیسی ترجمه بکنم. چون فرانسه را می دانست وارد هستم از من امتحان انگلیسی کرد. من هم با انگلیسی دست و پا شکسته ای که آن موقع می دانستم برایش ترجمه کردم. خیلی خوشش آمد. به ابتهاج گفت که آن شخصی که دنبالش می گشتیم را پیدا کردیم و بعد مرا استخدام کردند.

آن وقت شما با این دو مشاورشروع به کارکردید، با آقای کراکو و سیبت(Sibet) . خوب شرایط کار چطور بود؟ یعنی کجا رفتید، چه اطاقی نشستید، با اینها چه ارتباطی داشتید؟

در یکی از ساختمان هائی که سازمان برنامه داشت اتاقی به من دادند، جنب اتاق این دوتا آقایان، و از همان روز اول شروع کردیم به کار. یک مقدار کارگزارشاتی بود که می بایست بخوانم و راجع به آن با این دونفر صحبت بکنم و یک مقدار برایشان ترجمه کنم. ولی کار مهمی که از همان ابتدا با آن مواجه شدم این بود که سازمان برنامه، همین طور که توضیح دادم، یک دستگاه اجرائی بود. کارخانه اداره می کرد، برنامه های ساختمانی اجرا می کرد، سد کرج را شروع کرده بود، شبکه آبیاری سیستان را در دست اجرا داشت، سد سفید رود را می خواستند بسازند. این قبیل کارها بود که جنبه اجرائی داشت. کارهای دیگری هم داشت، از قبیل برنامه هائی که از اصل 4 به سازمان برنامه واگذار شده بود. چون اصل 4 شروع کرده بود به جمع و جور کردن کارهایش درایران و طرح های اصل 4 یواش یواش تحویل می شد به سازمان برنامه. لذا سازمان برنامه یک دستگاهی بود که از اصل 4 طرح هائی به دستش داده می شد، یک طرح هائی را خودش شروع کرده بود، و یک طرح هائی را نیز کارشناسان خارجی که در دفتر فنی به کمک بانک بین الملل استخدام شده بودند، پیشنهاد می کردند. دستگاه سازمان برنامه نمی دانست که دقیقاً این طرح ها چه هستند. یعنی هویت یک طرح روشن نبود. نمی توانستند قضاوت بکنند که چه می تواند یک طرح باشد چه نمی تواند یک طرح باشد. ضوابط تشخیص و تعیین و مقررات طرح و غیره وجود نداشت. به این جهت اولین کاری که از من خواستند این بود که یک لیست کاملی از طرح های عمرانی را روی کاغذ بیاورم که اقلا نشان بدهد که چند طرح در دست اجرا است، چند طرح در دست تکمیل است، و اینها تحت عناوین مختلف چه جور طبقه بندی می شوند.

 

تصویر عمومی برنامه دوم

موقعی که من وارد سازمان برنامه شدم برنامه دوم شروع شده بود. در قانون برنامه دوم هفتاد میلیارد ریال در ابتدا اعتبار معین کرده بودند و بعدا وقتی که تجدید نظر شد بیست درصد اضافه کردند و در نتیجه حجم مالی برنامه دوم شد هشتاد و چهار میلیارد ریال. برنامه دوم به چهار فصل تقسیم شده بود: فصل اول کشاورزی و آبیاری، فصل دوم صنایع و معادن، فصل سوم ارتباطات ومخابرات، و فصل چهارم اموراجتماعی، که شهرسازی و آموزش و پرورش و بهداشت جزوش بود. این چهارفصل یک اعتباراتی برای خودشان داشتند و زیر هرفصل هم بندهای مختلف وجود داشت و برای هر بندی هم یک اعتباراتی مشخص شده بود. لذا این تنها چیزی بود که وجود داشت به عنوان برنامه هفت ساله دوم.
تقریباً هیچ نوع تعریفی از محتوای این طرح ها دقیقا نشده بود. می بایستی یک کسی تشخیص بدهد که این طرح به کدام بند می خورد و به کدام فصل می خورد و در تحت چه عنوانی بایستی بیاید. حتی جزئیات روشن نبود. یک قانونی به صورت یک چهارچوب مالی با یک تقسیم بندی حسب فصل و بندهائی که زیر هر فصل بود به تصویب مجلس رسیده بود که رقم کلش و رقم اعتبارات فصل ها معین بود و اعتبارات بندها به صورت اندیکاتیو نشان داده شده بود و انعطافش زیاد بود. در مورد فصل ها هم انعطافش یک مقداری معین شده بود، یک کلیاتی با یک درجه انعطافی از نظر جدول بندی و از نظر اعتبارات فصول بندها وجود داشت، ولیکن به جز این چیز دیگری وجود نداشت. یعنی دراین برنامه هفت ساله نه یک برنامه اقتصادی کلانی که پشتش باشد وجود داشت، نه یک برنامه اقتصاد جزئی، و نه یک نوع توجیه اقتصادی برای سرمایه گزاری ها. لذا اولین کاری که از بنده خواستند این بود که در یک کادری، در یک چهارچوبی، طرح ها را مشخص بکنیم که معلوم بشود درهر فصل و در هر بند چند طرح داریم و چقدر اعتبار برای این فصل هست، چقدر اعتبار برای بند زیر فصل است، و این طرح هائی که الآن دردست اجرا است، یا تعهد شده است، چقدر از این اعتبارات را مصرف می کند، و چه طرح های جدیدی را می توانیم قبول بکنیم، چه طرح هائی را نمی توانیم قبول بکنیم، چون اعتبارش را مصرف کرده ایم. یا چه طرح هائی هست که برایش باید اعتبار اضافی بگیریم، یعنی از کمیسیون برنامه مجلس اجازه بگیریم که اعتبارات جابجا بشوند.

در یک چنین شرایطی بود که من شروع کردم به کار و سعی کردم به کمک یکی دوتا از این کارشناسان خارجی که آنجا بودند این کار را به نتیجه رضایت بخشی برسانم، که مواجه شد با آمدن دوستان دیگر به سازمان برنامه. درهمین اوان بود که دفتر اقتصادی بوجود آمد، دفتر تشکیلات بوجود آمد، دفتر طرح ها به وجود آمد، و دفتر بودجه. بعداً، کاری که من شروع کرده بودم در واقع بین دفتر بودجه و دفتر طرح ها تقسیم شد. دفتر طرح ها مسئول تشریح و شکل دادن به طرح ها و ضوابطی که برای تهیه این طرح ها و توجیه اقتصادی آنها لازم است شد. دفتر بودجه هم برای رسیدگی به مسائل مالی و تامین اعتبار بوجود آمد.

کاری که شما می کردید در سطح سازمان برنامه به طور کلی بود نه در داخل یکی ازاین فصل ها یا بخش ها. برای مشخص کردن شرائط هرکدام از این طرح ها قاعدتاً شما با مسئولان یکی از این بخش ها، در هرمورد، تماس می گرفتید. آیا یادتان می آید این مسئولان کی بودند؟

در هرکدام از این فصل ها سعی می شد کسانی که درآن رشته کار کرده بودند، تحصیل کرده بودند، و تجربه داشتند از وزارتخانه های مربوطه و از دستگاه اجرائی مختلف گرفته بشوند که در واقع کار سازمان برنامه به نحو احسن صورت بگیرد. لذا در هر انضباط شغلی این اصل رعایت می شد که کسانی که در هر مدیریتی هستند دارای تخصص مربوط به آن مدیریت باشند. مسئول مدیریت کشاورزی دکتر محمد کاظمی بود، مسئول صنایع مهندس اسبقی بود، مسئول ارتباطات حسین دفتریان بود، امور اجتماعی را هم دونفر اداره می کردند، یکی آقای مهندس کوچ صفهانی که در آلمان تحصیل کرده بود و بیشتر کارهای اجرائی را می کرد، و یکی هم آقای زاکاریان قسمت به اصطلاح بدنه اصلی بود، در واقع (headquarters)سازمان برنامه بود. درکنار سازمان برنامه، برای اداره کارخانجات و بهترکردن بازدهی و کارآئی کارخانجات (efficiency)قراردادی بسته شده بود با موسسه جورج فرای (frye) که آقای نیازمند،(72) مثلا، آن جا کار می کرد و چند نفر از مهندسین جورج فرای که در واقع برای بهترکردن مدیریت مؤسسات تابعه سازمان برنامه در کارخانجات و واحدهای تابعه کار می کردند. یک دستگاه بازرسی داشتیم که کار بازرسی عملیات اجرائی را می کرد و در واقع هرسال که حساب آن سال بسته می شد یک گزارشی می بایستی به من می دادند که از نظر اجرائی تا چقدر ما درست پیش رفتیم و عیب و نقص ها کجاست، کمبودها کجاست.

این دفتر بازرسی اداره بازرسی فنی بود، یعنی حسابرسی نبود؟

یک دستگاه حسابرسی هم بود، که آقای دانش پور رئیسش بود. درکنار امورمالی بود. چون علاوه براین چیزهای اجرائی که ذکرکردیم یک مدیریت مالی داشتیم و یک مدیریت اداری. دو تا مدیریت هم بود در داخل، یعنی در محیط کادر سازمان برنامه دو مدیریت بود که یکی کارهای اداری و پرسنلی را می کرد و دیگری کارهای مالی را که حسابداری جزئش بود، حسابرسی جزئش بود، کارپردازی جزئش بود. در هرصورت یک همچین شکلی داشت. تا این که رسیدیم به سال 1337 و دفتر تشکیلات بوجود آمد که رئیسش آقای دکتر گودرزی بود.

قبل از این که به آن مرحله برسیم، شما دراین مدت اولی که در سازمان برنامه بودید آیا با خود ابتهاج هیچ ارتباطی داشتید؟

درآن جریان نه. در تمام مدت یک سالی که من آنجا بودم دو یا سه بار آقای کراکو با ابتهاج ملاقات کرد. کراکو، چون تخصصش در امور بانکی بود، و آن موقع هم هنوز بانک مرکزی در ایران بوجود نیامده بود، بیشتر وقتش را صرف این می کرد که چرا ما بانک مرکزی احتیاج داریم و بانک مرکزی چه جور می تواند بوجود بیاید و مقرراتش چه باید باشد. یعنی روی طرح ایجاد بانک مرکزی کار می کرد. او ملاقات هایی با وزیر دارائی آن زمان، مرحوم غلامحسین فروهر، داشت و به علت این که ابتهاج سابقه بانکی خیلی زیادی داشت بیشتر توی آن زمینه ها با ابتهاج همکاری می کرد. سیبت بیشتر به طرح های عمرانی توجه داشت و از نظر این که طرح ها چه جورطبقه بندی بشوند، و چه ضوابطی داشته باشند. درآن دوره یکی از مسائلی که ما خیلی رویش با این دو آقایان متخصصین کار کردیم بهای سوخت در ایران بود که آن موقع هنوز درمملکت یکنواخت نبود. در هر منطقه ای سوخت یک بهای معینی داشت. تصمیم گرفته شده بود که قیمت مواد سوختی درهمه جای کشور یکسان باشد فارغ از این که چقدر نزدیکند به محل تولید و تصفیه. روی آن هم ما یک مقدار زیادی کار کردیم، به خصوص کراکو در آن زمینه با شرکت نفت آن زمان و با کنسرسیوم تماس گرفت و توجیه لازم را برای این کار تهیه کرد. درهرصورت این جور کارها بود، یعنی واقعا پراکنده. همه جور کارهائی می شد، ولیکن شکل سازمانی و تشکیلاتی منظم و مرتبی نداشت. که می رسیم به آن دوره ای که آقای ابتهاج برای امور اداری با موسسه جی.ای.آی.(G.A.I)(Government Administrative Institute)، که یک موسسه مشاور بود (consulting) یک قرارداد بست.

موسسه آمریکائی بود؟

بله. جی. ای. آی باسازمان برنامه قرارداد بست و آمد به ایران. رئیسشان یک آقائی بود به اسم گودراف (Goodruff). اینها کار اصلاحات اداری را در ایران شروع کردند که مجریش دفتر تشکیلات سازمان برنامه بود که آقای منوچهر گودرزی رئیسش انتخاب شده بود.

سال 1337؟

آخر 1336 و آغاز سال 1337.

این نوع تغییرات بنیانی دراین زمان شروع می شود، ولی …

1957.

ابتهاج 1954 رئیس سازمان برنامه می شود؟

ابتهاج درسال 1333 یعنی 1954 به سازمان برنامه آمد و درآذرماه 1337 یعنی 1958 از سازمان برنامه رفت.

1333، 1954، یعنی دوسال، در واقع بیشتر، ازدید او برای مطالعات اولیه گذاشته شده بود، برای این که از نظر سازمانی چه باید بشود و نیز برای شروع برنامه دوم؟

در اول مهرماه 1334 برنامه اول تمام شد. چون برنامه اول آخر شهریور 1327 شروع شده بود که در اول مهرماه 1334 تمام شد و برنامه دوم شروع شد. دراین جا این را ضمناً برایتان باید بگویم که از برنامه اول که رقم بزرگتری برای نوسازی کارخانجات و راه انداختن کارخانجات و کارهای زیربنائی پیش بینی شده بود، که اگر اشتباه نکنم هفت میلیارد یا نه میلیارد ریال بود، باید رقمش را چک بکنم، فرض کنید 9 میلیارد ریال اعتبار برنامه هفت ساله اول بود، در پایان برنامه فقط دو میلیارد ریال خرج شده بود.

پول نبود، یا به علت این که توانائی خرج نبود؟

به علت این که درسال 29 نفت ایران ملی شد و از اول سال 1330 درآمد نفت قطع شد. لذا عملا پولی وجود نداشت. یعنی اگر هم سازمان برنامه درآن موقع کار می کرد از محل بهره برداری از کارخانجات قند، کارخانجات نساجی، کارخانه ابریشم، کارخانجات سیمان و مانند آنهاکه مال دولت بود، از محل درآمد آنها، اگر یک پولی ایجاد می شد، خرج می کرد. یعنی اگر دولت بودجه ای، پولی به سازمان برنامه می داد رقم عمده نبود، همین قدر بود که دستگاه اداریش را نگهدارد و بعضی از طرح های کوچک را اجرا بکند.

ابتهاج می نویسد که من بعد از مرداد 1332 برگشتم به ایران به خاطر این که کوشش بکنم که درآمدی که حالا از نفت عاید خواهد شد صرف کارهای عمرانی درمملکت بشود. وقتی که شما رفتید به سازمان برنامه این فرهنگ جا افتاده بود، مطرح بود؟

مهمترین مسئله ای که از این جهت هم جنبه سیاسی داشت و هم در واقع جنبه استراژیکی داشت این بود که وقتی که قانون برنامه دوم به تصویب رسید، فرض براین بود که سال اول شصت درصد درآمد نفت به سازمان برنامه تعلق پیدا بکند و هرسال 5 درصد برود بالا، به طوری که سال های آخر برنامه بشود 80 درصد. اگر اشتباه نکنم، در هیچ موقع درطول برنامه دوم آن سهمی که از درآمد نفت به سازمان برنامه تعلق گرفت از 60 درصد تجاوز نکرد، بلکه بیشتر زیر 60 درصد بود، چون احتیاجات بودجه جاری دولت خیلی بیشتر اهمیت داشت. به خصوص که درآمد دولت ازصادرات نفت را وزیر دارائی می گرفت و بعداً می بایست بدهد به سازمان برنامه. وزیر دارائی طبعا چون سر چشمه بود و کنترل دست خودش بود، وزارت دارائی یک مقاومت زیادی نشان می داد که پول کمتر به سازمان برنامه داده شود و بیشتر برود به خزانه دولت. لذا فکری که درمورد تدوین برنامه هفت ساله دوم وجود داشت که سهم سازمان برنامه را از 60 درصد به 80 درصد درآمد نفت برسانیم هیچ وقت تحقق پیدا نکرد. این همیشه مسئله حادی بود که موجب برخورد بین مدیرعامل سازمان برنامه و وزیر دارائی می شد. درهیئت دولت همیشه چنین بحث هائی می شد. درآن موقع مدیرعامل سازمان برنامه در دولت نبود، مدیرعامل سازمان برنامه فقط ارتباطش با اعلیحضرت بود و دولت را در واقع زیاد تحویل نمی گرفت. به این جهت هم آن روزها صحبت از این بود که سازمان برنامه یک دولتی است خارج از دولت؛ و یا دولتی است در داخل دولت.

دولتی است در داخل دولت. آیا این برداشت، تا آن جائی که مربوط به کسانی بود که درسازمان برنامه کار می کردند، شمول کلی داشت؟ یعنی درواقع شما همه معتقد به این بودید که این پولی که از نفت می آید می بایستی عمدتاً صرف بودجه عمرانی مملکت بشود؟ اختلاف سلیقه وجود نداشت؟

ما دو تا جنگ داشتیم در آن موقع. یک جنگ با وزارت دارائی و در واقع با دولت بود که سهم سازمان برنامه، یعنی سهم بودجه عمرانی از درآمد نفت، بیشتر باشد و برسد به آن حدی که در قانون پیش بینی شده بود؛ یک جنگ دیگردر داخل خود سازمان برنامه داشتیم که آن چه سازمان برنامه اعتبارات عمرانی دارد بیشترصرف سرمایه گذاری واقعی بشود تا صرف کارهائی که اسمش عمرانی است ولی عملا هزینه های جاری است. خیلی ازدستگاه ها طرحی می آوردند که برای فلان سرمایه گذاری اداری احتیاج به استخدام دارند، احتیاج به کادر دارند، احتیاج به لوازم اداری دارند، احتیاج به هزینه های اداری دارند و این پولی را که از سازمان برنامه می گرفتند کمترصرف سرمایه گذاری واقعی می کردند و بیشتر سعی می کردند صرف هزینه های اداری کنند و مزایای اضافی به کارمندان بدهند. لذا یک نوع به اصطلاح (drainage)، یک نوع هدر رفتن اعتبارات عمرانی، بود به اسم طرح عمرانی ولی برای هزینه های جاری. یعنی در واقع در دوجبهه جنگ می کردیم که یک: اعتبارات بیشتری برای برنامه عمرانی بگیریم و دو: در داخل برنامه عمرانی بیشتر به پردازیم به کارهای سرمایه گذاری تا به کارهائی که طبیعتا جاری است. البته بعضی طرح ها مثل طرح های آموزشی، مثل طرح های کارآموزی، مثل طرح های بهداشتی، طبعاً سرمایه گذاری واقعی درآن کم وجود داشت، ولی برای توسعه اقتصادی لازم بود و اولویت داشت. مقداری از آن اعتبارات برای وسایل و تجهیزات بود، بعضی وقت ها برای ساختمان ها و وسائل نقلیه بود، ولی بیشتر اعتبارات می بایست درجهت اجرای برنامه ها مصرف می شد. لذا هزینه ها بیشتر طبیعت جاری داشت، حقوق بود، لوازم پرسنلی و هزینه های اداری و غیره بود. این بود که هیچ وقت نتوانستیم آن نقطه اپتیموم را پیدا بکنیم.

 

تشکیل دفتر فنّی

به جز آقایان کراکو و سیبت که باشما کار می کردند، آیا مشاورین دیگری هم بودند، مشاورین خارجی که شما. . . .؟

بله. دفتر فنی سازمان برنامه موقعی به وجود آمد که آقای ابتهاج، وقتی رئیس سازمان برنامه شد، از بانک بین الملل وام خواست. یعنی چون هنوز درآمد نفت شروع نشده بود و ما می خواستیم زودتر کارهای اجرائی به راه بیفتد، از بانک بین الملل تقاضای یک وام کلی کردیم. رویه بانک بین الملل این بودکه می بایستی طرحی که توجیه اقتصادی دارد ارائه بشود و برای آن طرح و برای آن کار بخصوص و آن سرمایه گذاری معین وام داده بشود، درحالی که ابتهاج درواقع یک وام نقدی ابتدائی می خواست که چرخ سازمان برنامه را راه بیاندازد. لذا طرح های عمرانی را دقیقا نمی توانست معین بکند. به خصوص، همین طور که توضیح دادم، اصلا درسازمان برنامه تعریف و معنای صحیح طرح وجود نداشت. اگر می خواستیم یک تقاضائی ارائه بدهیم به بانک بین الملل، می بایست به صورت طرحی باشد درداخل یک برنامه اجرائی که سال به سال آن روشن باشد، پرسنل آن معین باشد، و نحوه اجرایش نیز معین باشد، و از نظر اقتصادی بازده اش پیش بینی شده باشد. این قبیل چیزها را نداشتیم. لذا زمانی که ابتهاج تقاضای وام از بانک بین الملل کرد، بانک بین الملل اظهار داشت حال که شما طرحی ندارید، برنامه استقراض تهیه شده ای ندارید، کاری که می توانم بکنم این است که به شما چند کارشناس بدهم و شما یک دفتر فنی آن جا ایجاد کنید. این دفتر فنی خیلی بدردتان خواهد خورد. اقلا کارشناسانی آن جا خواهند آمد که از نزدیک ببینند که طرح ها چطور تهیه و اجرا می شود وغیره. لذا دفتر فنی بوجود آمد در سازمان برنامه و آقای هکتورپرودم (Pro udhom)، که یکی از اقتصاددانان آن زمان آمریکا بود و اگر اشتباه نکنم دردانشگاه نیوهمپشایرHampshire) (New تدریس می کرد، استخدام گردید و به ایران فرستاده شد.

به عنوان سرپرست دفترفنی؟

رئیس دفترفنی، و برای هرقسمت آن هم یک کارشناس از طرف بانک بین الملل استخدام شد. این کارشناسان به تهران آمدند و در سازمان برنامه شروع به کارکردند. به این ترتیب دفتر فنی سازمان برنامه بوجود آمد. هدف این بودکه این کارشناسان طرح ها را نظارت بکنند و ابتدا در تکمیل آنها مشارکت داشته باشند، طرح را بوجود بیاورند و بعدا طرح را در اجرائش کمک بکنند و همراهی بکنند.

ایجاد دفتر فنی و آمدن مشاورین فنی به ایران براساس توصیه بانک بین الملل بود؟ یعنی نبود که ابتهاج یا دولت ایران برود دنبال کارشناس در مرحله اول. درمذاکراتی که مربوط به گرفتن وام بود بانک بین الملل پیشنهاد می کند که برای این که ما بتوانیم با شما کار کنیم و کمک کنیم این مشاورین، این کارشناسان فنی، باید به ایران بیایند؟

وقتی که دفتر فنی شروع کرد به کار، که تقریبا موازی همان زمانی بود که من به سازمان برنامه آمدم و شروع کردم طرح ها را مشخص کردن، برای این که آن وامی را که آقای ابتهاج درخواست کرده بود تحقق ببخشند یک شخصی از بانک بین الملل آمد به اسم آقای کاوانو (Cavanaugh)، که بعدا مدیرمالی خود بانک بین الملل شد، آدم مهمی بود. آمد و طی چند روزی که در تهران بود با هم کار کردیم، راجع به همین مسئله که پولی که بانک بین الملل بخواهد بدهد به هرصورت یک (justification)، یک توجیهی می خواهد، به ویژه وقتی به هیئت مدیره بانک بین الملل می گوئیم که می خواهیم هفتاد و پنج میلیون دلار به ایران وام بدهید، آن هم بدون هیچ نوع شرط و شروطی، به اصطلاح(no string attached). خوب به خاطرم هست که بعد از ظهری بود، تا ساعت هفت ، هفت و نیم شب من و آقای کاوانو نشستیم و دو تا جدول درست کردیم که سازمان برنامه اعتباراتش چقدر هست، چقدر حجم برنامه هایش هست، و این را درسال های مختلف چه جور می خواهیم خرج کنیم، و چرا احتیاج به یک چنین پولی داریم، با توجه به وضع وصولی ها و درآمدها، وسهم درآمد نفت که به سازمان برنامه تعلق می گیرد. ایشان خیلی خوشحال بودند. یادم هست چون منشی ها رفته بودند، بنده، خودم، نشستم و این تابلو راماشین کردم دادم به دست آقای کاوانو و به فاصله یکی دوماهی بانک بین الملل آن وام هفتادو پنج میلیون دلاری را تصویب کرد و این اولین کمک مالی و وامی بودکه ایران برای اجرای طرح های برنامه عمرانی توانست بگیرد. البته بعد از این هفتاد و پنج میلیون دلاری که به صورت لامپ سام (lump sum) گرفتیم، و دوره باز پرداختش هم خیلی کوتاه بود، چون می بایستی بازپرداخت می شد و جایگزین می شد با وام هائی که ارتباط داشت با طرح های مشخص، بعداً همه طرح هائی که به بانک بین الملل ارائه کردیم تقاضای وامی بود که مربوط به طرح های مشخص و اجرائی بود.

مثل طرح سد دز؟

بله، دومین وامی که گرفتیم از بانک بین الملل وام مربوط به سد دز بود که چهل و دومیلیون دلار بود و به دنبالش هم طرح های دیگری در زمینه راه سازی و ساختن بنادر و طرح های مختلف دیگر بود.

بعد از یکی دوسالی که شما آن جا بودید افراد تازه نفس تر که بعدها مقامات عمدهای را در زمینه های اقتصادی و اجتماعی اشغال کردند آمدند. اولینش منوچهر گودرزی بود.

بله اولینش منوچهرگودرزی بود. جهانگیر آموزگار آمد، فقط برای دوماه ماند، و بعد از یک ماموریت به خارج دیگر برنگشت. در اواخر سال 1335 و شروع سال 1336، یعنی ماه مارس 1957، ایشان برای کنفرانسی در بیروت از تهران رفتند و آمدند به امریکا، دیگر برنگشتند تا موقعی که برای ارزشیابی طرح های اصل 4 آمدند به ایران. درهمان موقع بود که به ایشان پیشنهاد وزارت شد، وایشان وزیر بازرگانی درکابینه دکتر علی امینی شدند و بعد وزیر دارائی شدند درهمان کابینه.

شما با افرادی که تازه وارد سازمان برنامه شدند قبلا آشنائی داشتید؟ صحبت افرادی مثل گودرزی یا سمیعی و یا دیگران مانند آنها را می کنم.

دونفری که ابتهاج شخصا رویشان تصمیم گرفت و انتخاب کرد یکی منوچهر گودرزی بود یکی خداداد فرمانفرمائیان. این دونفر انتخاب شخص آقای ابتهاج بود. ولی بقیه را دیگر، مثلا آنهائی که بعداً به دفتر اقتصادی آمدند، خداداد انتخاب کرد با اطلاع و با موافقت ابتهاج. یا مثلا آقای گودرزی همکاران اصلیش را انتخاب کرد منتهی با تائید آقای ابتهاج، و یا برای سمت هائی که جدیداً بوجود آمده بود اشخاصی را توصیه کرد مثل سیروس بابک سمیعی و حسین کاظم زاده.

صفی اصفیاء چه ؟

صفی اصفیاء هم به عنوان معاون و مشاور در کنار آقای ابتهاج بود. وقتی که من می گویم اینها با توافق آقای ابتهاج استخدام شدند، بعد از این که ابتهاج موافقت کرد طبعا با صفی اصفیاء کار می کردند.

یعنی وقتی که شما رفتید به سازمان برنامه صفی اصفیاء آنجا بود؟ به چه عنوانی؟

بله، ابتدا به عنوان مشاور فنی بعداً معاون ابتهاج بود.

آن وقت شما در این مطالعاتی که می کردید با او هم ارتباط داشتید؟

بله. اصلا تشخیص طرح ها را اصفیاء از من خواست که رویش کار بکنم، در واقع لیست طرح ها را مشخص و تنظیم بکنم. عملا آن موقع ابتهاج مدیرعامل بود، از نظر سیاسی نفردومش، که عنوان قائم مقام مدیرعامل داشت و معاون نخست وزیر عنوان سیاسی او بود، خسروهدایت بود. از نظر اجرائی و فنی نفر دوم اصفیاء بود. یعنی کارهای طرح ها و اجرای برنامه ها و غیره را اصفیاء می کرد، منتهی به کارهای دیگر کار نداشت. کارهای اداری و مالی سازمان برنامه و کارهای سیاسی سازمان برنامه را خسرو هدایت اداره می کرد.

 

فضای کار در سازمان برنامه

شما که رفتید به سازمان برنامه این اولین برخورد شما با یک سازمان اداری در ایران بود؟

دولتی، بله. قبلش من در بانک کار می کردم. بانک مال دولت بود، ولی عملا مستقل بود. بانکی بود به نام توسعه صادرات ایران که زمان مصدق به وجود آمده بود برای این که صادرات را توسعه بدهد، چون درآمد نفت قطع شده بود، برای این که مملکت احتیاج به ارز داشت و می بایست اقتصاد متکی به خودش داشته باشد. با این هدف بودکه بانک توسعه صادرات را بوجود آوردند که سهامداران آن سه موسسه بودند: بانک ملی ایران، سازمان برنامه، و شرکت بیمه ایران. یعنی یک پنجم سرمایه اش متعلق به شرکت بیمه بود یک پنجم سرمایه اش، یعنی بیست درصد، سهام سازمان برنامه بود و سه پنجمش، یعنی شصت درصد، به بانک ملی ایران تعلق داشت. علت این که من نسبتا آسان از آن بانک منتقل شدم به سازمان برنامه این بودکه انتقال از این بانک به سازمان برنامه، به عنوان یکی از موسسات تابعه سازمان برنامه، خیلی راحت صورت می گرفت.

علت این که سوال می کنم این است که می خواهم بپرسم برای یک جوانی که وارد کار دولت می شود فضای سازمان برنامه چطور بود؟

بانک کاملا شکل دیگری داشت و جنبه اداریش خیلی کم بود. بیشتر جنبه عملیاتیش می چربید. لذا هرکسی مسئولیت معینی داشت. من درموقعی که در امور بانکی کار می کردم کارم مربوط به بازکردن و اداره اعتبارات اسنادی بود. یعنی یک اعتبار اسنادی که برای واردات می بایست باز بشود. ما اطلاعات لازم را می گرفتیم، تعهدات لازم را می گرفتیم، تضمین های لازم را می گرفتیم، و یک اعتبار اسنادی باز می کردیم به صورت تایید شده، غیرقابل برگشت. بانک کارگزار معین بود. از این نوع کارهای بانکی. لذا هرکسی در آن قسمتی که مسئولیت داشت تقریبا مستقل بود. کارش مستقل بود. تقریباً بیش از دوسالی که من در بانک کارکردم یک مقدارش این نوع کار بانکی بود. بعدا مسئول امور حقوقی بانک شدم. هرپرونده ای که می آمد خود تصمیم می گرفتم که این راچه کار می بایست کرد. فقط به مدیرعامل بانک گزارش می دادم یا با وی ملاقات می کردم و راجع به پرونده صحبت می کردم. لذا توی بانک من کار تقریباً مستقلی کرده بودم، چه در قسمت اعتبارات اسنادی چه در قسمت حقوقی.

اما در سازمان برنامه یک شکل دیگر کار بود که آن هم با دستگاه اداری فرق داشت. یعنی من که آن جا وارد شدم- یکی دو تا خارجی بودند، بلژیکی، آمریکائی، و منشی تحصیل کرده خارج- لذا به محیط کاملا نو و مدرنی وارد شده بودم. درآن زمان، وضع در سازمان برنامه کاملا فرق داشت با محیط ادارات ایرانی دیگر، چه در وزارت دادگستری، چه در وزارت دارائی، چه در دستگاه های دیگر. لذا من احساس این را داشتم که در یک موسسه خیلی مُدرن تیپ اروپائی و غربی کار می کنم و بیشتر چیز یاد می گیرم. یک محیطی بود شبیه مثلا دوره کارآموزی ای که انسان در یک مؤسسه تخصصی طی می کند. هر روز یک چیز جدیدی یاد می گرفتم. چون به خصوص در یک زمینه ای کار می کردم که کاملا نو بود. نه تنها برای من، بلکه برای خیلی از کسانی که وارد سازمان برنامه می شدند یادگرفتن، کارکردن با خارجی ها، با موسسات خارجی، با مجریان طرح ها، و با ایرانیانی که در وزارتخانه های مختلف بودند که در رشته های کاملا علمی، تخصصی و فنی بودند، جالب بود. لذا تمام مدتی که من در سازمان برنامه بودم، درواقع مثل این که انسان دریک دانشگاهی، دریک قسمت تحقیق و پژوهش، کار بکند، آن جنبه را داشت. لذا برای من یک محیط جالبی بود.

گفته می شود، خیلی ها می گویند، که سازمان برنامه دراین زمان درحدقابل ملاحظه ای تجلی شخصیت ابتهاج بود. این را شما به عنوان کسی که آن جا کار می کرد می دیدید، یا ممکن است این حرف یک خرده گزافه باشد؟

نه در این تردیدی نیست که ابتهاج یک قیافه کاملا نو و جالبی بود. درآن موقع در مملکت ما کسی مثل ایشان، به خصوص از نظر شهامت و جرأتی که در بیان عقایدش و بیان قضاوت هایش داشت، خیلی برای ما مهم و تحسین آمیز بود. چون در ایران سنتی همه چیز می بایست خیلی آرام باشد، خیلی ساکت باشد، با توافق رئیس باشد، با اجازه گرفتن از مافوق باشد، و باتوجه به آن چه که گفته می شود، باشد. نمایندگان مجلس نظراتی داشتند که اعمال می کردند. هر جا تیول یک اشخاص ذی نفوذی بود. لذا یک محیطی بود که کسی برای این که در یک دستگاه اداری کار بکند باید مواظب خیلی چیزها باشد. لذا طبعا تصمیم گیری خیلی مشکل می شد و احیانا در آن فساد و دسته بندی و پارتی بازی بود. درچنین شرائطی کار پیش نمی رود، سال می گذرد و هیچ نوع کار جدیدی و پیشرفتی حاصل نمی شود. ابتهاج می آید با یک طرز فکر و دید کاملا نوئی، که اولا صریحا به آدم بگوید که چکار دارد می کند و چرا دارد می کند و برای چه هدفی دارد این کار را می کند، و دوم این جرأت را داشته باشد که تصمیم بگیرد. در واقع می توانم بگویم که ابتهاج بود که نحوه تصمیم گیری را در ایران عوض کرد. یعنی دل و جرأت داد به اشخاص که تصمیم بگیرند، به کسانی که مدیر هستند و کار مدیریت را قبول می کنند، بدون ترس از این که دشمنشان فردا برایشان پرونده درست کند، این چنین بکند یا آن چنان بکند. این را گذاشت کنار و تصمیماتی گرفت که البته بعدا یک مقداری هم چوب همان نحوه کارش را خورد. ولیکن نحوه تصمیم گیری را واقعا در ایران متحول کرد. چون درگذشته هرکسی که یک کار عمده ای می کرد، به هر طریقی پایش به دیوان کیفر کشیده می شد. حالا یا دشمنانش برایش پرونده سازی می کردند، یا رئیسش، یا بالاتریش مساله ای درست می کرد، اگر مطابق میلیش عمل نکرده بود. لذا تصمیم گیری در واقع به صورت فردی یا به صورت مدیریتی وجود نداشت. اما ابتهاج آمدخودش تصمیمات خیلی جدی وسختی گرفت و پایش ایستاد، و از مدیران و همکارانش هم خواست که این طور عمل بکنند. لذا یک تحولی از نظر نحوه تصمیم گیری بوجود آورد. ولی خوب این را هم بایستی بدانیم که تمام این موفقیتی که ابتهاج درآن سال هائی که مسئولیت کار سازمان برنامه را داشت به دست آورد، به علت این بودکه پادشاه پشت سرش بود. چون فقط مستقیم با پادشاه کار می کرد و می دانست که پادشاه حمایتش می کند و پشتش ایستاده، آن جرأت را داشت و آن تصمیمات را می گرفت. روزی که دید ابتهاج با دید اعلیحضرت تطبیق نکرد، ابتهاج کنار رفت. پس درعین حالی که واقعا ابتهاج این تحول را ایجاد کرد که تصمیم های جدی و مهم را بتواند خودش بگیرد و به دیگران یاد بدهد که چطور بایست کار کرد و چه جور بایست عمل کرد، شرایطی هم بود و محیطی و فضائی بود که می توانست این کار را بکند.

 

تاسیس دفتر بودجه

شما بعد از این کاری که داشتید رفتید در قسمت بودجه. چطور این انتقال را انجام دادید؟

من کاری را که داشتم مالی و اقتصادی بود. همین طور که گفتم با آمدن دکترگودرزی و خداداد فرمانفرمائیان به سازمان برنامه دو دفتر تشکیلات و اقتصادی به وجود آمد. دفتر اقتصادی قراردادی با گروه مشاوران هاروارد (Harvard Advisory Group) امضاء کرد. دانشگاه هاروارد به توصیه بانک بین الملل تعدادی متخصص را استخدام کرد و به ایران فرستاد تا درایجاد دفتر اقتصادی و تجهیز آن از نظرکارشناسان ایرانی کمک کنند. لذا در زمینه اقتصادی مدیریت هائی مشابه مدیریت های موجود در سازمان برنامه در دفتر اقتصادی هم بوجود آمد. یعنی یک دفتر اقتصادی به ریاست خداداد فرمانفرمائیان بوجود آمد و آقای کن هانسن که رئیس گروه مشاوران هاروارد بود در کنار خداداد نشست وکار در دفتر اقتصادی را شروع کردند. برای هرکدام از این مدیریت ها، یعنی هرکدام از فصول عمرانی، یک متخصص آوردند. اینها در همین چهار زمینه عملیات عمرانی نحوه بررسی و ارزیابی اقتصادی طرح را یاد دادند، و این که چه طور از نظر اقتصادی بشود یک طرح را بررسی کرد و ارزیابی کرد و توصیه کرد که این طرح قبول بشود، یا آن طرح قبول نشود. از نظر اقتصاد کلان هم، با آمدن غلامرضا مقدم به سمت قائم مقام رئیس دفتر اقتصادی، و همکاری با خداداد، کارهای مکرو که مسائل مربوط به اقتصاد کلان می شود به عهده او قرار گرفت و درآن زمینه هم نوآوری هائی شروع شد. کسانی که درآن زمان خیلی در این زمینه فعالیت می کردند یکی شخص خداداد فرمانفرمائیان بود که رئیس دفتر اقتصادی بود و غلامرضا مقدم که قائم مقامش بود و قسمت اقتصاد کلان زیرنظرش بود و با بهمن آبادیان و حسین مهدوی در واقع یک تیم قوی اقتصادی بودند.

یعنی در همان زمینه ای که رضا مقدم کار می کرد آبادیان را هم آوردند؟

آبادیان را آوردند که کار آن زمینه را می کرد. بعد در زمینه مایکرو(micro) قسمت های مشابه مدیریت ها بودند که با مدیریت های سازمان برنامه روی طرح ها کار می کردند.

کارشما چه بود؟ یعنی شما وقتی که رفتید به بودجه درکدام…؟

دفتر تشکیلات که به وجود آمد دفتر بودجه را به وجود آورد. یعنی به پیشنهاد دفتر تشکیلات، که خودسازمان دهنده کلی بود، دفتر بودجه بوجود آمد. درکنار دفتر بودجه دفتر طرح ها و بررسی ها را به وجود آوردند و شروع کردند به کار. شش دفتر به وجود آمد: دفتر طرح ها و بررسی ها، دفتر بودجه، دفتر تشکیلات، دفتر روابط عمومی، دفتر کارگزینی، و مهم تر از همه دفتر اقتصادی. به این ترتیب سیروس سمیعی که به عنوان رئیس دفتر بودجه تعیین شد از من خواست که با وی همکاری بکنم، چون روی زمینه مالی و اعتبارات فصول و بندها واعتبارات و طرح ها من قبلا تنها کسی بودم که کارکرده بودم. لذا سیروس سمیعی به من پیشنهاد کرد که با او در دفتر بودجه همکاری کنم. من پیشنهاد او را پذیرفتم و در دفتر بودجه باسیروس همکاری را شروع کردم، تا این که سیروس شد مدیر مالی سازمان برنامه و من شدم رئیس دفتر بودجه سازمان برنامه.

پس این دفاتردرواقع دفاترستادی بودند، مدیریت ها مدیریت های اجرائی بودند، آیا به این صورت می شود تقسیم بندیش کرد؟ آن وقت آن مدیریت ها می خورند به بخش هائی که این جا داریم؟

بله، درآن موقع به اضافه دومدیریت به وجود آمد که آن موقع وجود نداشت، یکی مدیریت اداری و یکی مدیریت امور مالی.

یعنی شش مدیریت بوجود آمد؟

بله، شش مدیریت. دوتایش ستادی بود و چهارتایش اجرائی. مدیریت کشاورزی، مدیرمحمد کاظمی، مدیریت صنایع و معادن، مدیر مهندس اسبقی، مدیریت ارتباطات و مخابرات، مدیر حسین دفتریان، مدیریت امور اجتماعی که مدیریت آن تقسیم می شد بین مهندس کوچصفهانی و زاکاریان. سپس مدیریت امور اداری که انصاری مدیر آن بود و مدیریت امورمالی، که مدیر آن فرید بود. این دو مدیریت زیرنظر احمد نفیسی(73) معاون اداری کار می کردند.

در دفتر بودجه چند وقت شما با سیروس سمیعی کار کردید؟

از حدود تابستان 1356 تا آذر ماه 1337، یک سال و خرده ای.

 

نظام بودجه در سال های 30

سمیعی شما را از قدیم می شناخت یا قبلا نمی شناخت؟ یعنی وقتی که آمد به سازمان برنامه برای اولین بار بود شما همدیگر را دیدید؟ قبلاً سابقه دوستی نداشتید؟ و بعد کار بودجه در این زمان چه بود؟ یعنی بودجه داخلی سازمان برنامه و بودجه. . .؟

من سیروس سمیعی را موقعی شناختم که در موسسه علوم اداری که وابسته به دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود تدریس می کرد. این موسسه بعدا تبدیل شد به دانشکده علوم اداری. یعنی سیروس سمیعی را در اواخر سال 1335 شناختم. قبلا فقط پدر ایشان را می شناختم. امّا بودجه، بودجه سازمان برنامه بود. آن موقع دستگاه کنسرسیوم نفت خیلی دربسته و محرمانه کار می کرد وکسی درآن حق سوال و پرسش نداشت، یعنی راه آسانی برای کسب اطلاع نداشت، و نمی توانست اطلاعات خیلی دقیق از قبیل صادرات و درآمد نفت و غیره از ایشان بگیرد. درسال 1337 ابتهاج دستور داد که ما با کنسرسیوم تماس بگیریم (که میزان درآمد نفت را ببینیم چقدر است). چون همان طور که گفتم یک مبارزه ای بود بین رئیس سازمان برنامه و وزیر دارائی برای این که سهم عمرانی از درآمد نفت بیشتر بشود و رقم هائی که وزیر دارائی به دولت می داد ابتهاج خیلی نسبت به آن شک و تردید داشت و می خواست خودش یک اطلاعات خاص خودش داشته باشد. لذا به من دستور داد که بروم و با یکی از مدیران کنسرسیوم ملاقات بکنم و یک ترتیبی بدهم که یک نوع ارتباط مستقیمی بین سازمان برنامه و کنسرسیوم برقرار بشود که بتوانیم راجع به درآمد نفت اطلاعات دقیق تری بگیریم. درنتیجه بتوانیم سهم بهتری برای سازمان برنامه از درآمد نفت تامین کنیم. من می رفتم به نزد مدیری به نام مستر وارین (Roger Varian)، که قبلا درشرکت نفتBP بود و بعدا وارد کنسرسیوم شد. این شخص را ملاقات کردم. اوخیلی با صداقت و صراحت و مهربانی با من صحبت کرد و با هم قرار گذاشتیم هر سه ماه به سه ماه به من اطلاعاتی بدهد از میزان نفتی که صادر شده و رویش چقدر پرداخت شده به دولت ایران. چون آن موقع پرداخت درآمد نفت از طرف کنسرسیوم به دو صورت بود، یکی مالیات بردرآمد(income tax)، یکی پرداخت مشخّص(stated payment)). پرداخت مشخّص، اگر اشتباه نکنم، دوازده و نیم درصد بود. این پرداخت منظم بود و مرتب براساس میزان صادارات پرداخته می شد و آن چه بقیه اش بود به صورت مالیات بردرآمد داده می شد و مبالغ مربوط را واریان به من می داد. آن چه به صورت پرداخت مشخص داده می شد به شرکت نفت می رفت و آن چه که به صورت مالیات بردرآمد داده می شد می رفت به وزارت دارائی. این اطلاعات را کنسرسیوم به ما می داد و ما یک سری آماری درست کرده بودیم راجع به درآمد نفت که خیلی بعدها مورد استفاده ما قرار گرفت، ازنظر پیش بینی درآمد نفت، و غیره. در هرصورت در این زمینه هم ما یک مقدار وقت گذاشتیم و کار کردیم. این را می خواهم بگویم که دفتر بودجه کار بودجه عمرانی رامی کرد، کاربرآورد درآمد سازمان برنامه را ازنفت می کرد. نظیر همین تماسی که با کنسرسیوم برقرار کرده بودیم برای هرفصل عمرانی و هر بندی به دستگاه اجرائی مربوط در دولت مراجعه می کردیم و اطلاعات لازم را می گرفتیم. البته اطلاعات هم از مدیریت مربوطه در سازمان برنامه گرفته می شد و هم از دستگاه اجرائی مربوطه. برای این که بعضی وقت ها ما سعی می کردیم که اطلاعات دقیق تری از خود دستگاه اجرائی مربوطه بگیریم. برای این که مدیریت مربوطه در سازمان برنامه، بعضی وقت ها، آن اطلاع دقیق را و آن جزئیاتی را که ما می خواستیم به ما نمی دادند. برای این که خود مدیر بتواند یک موقعیت خاص و ممتازی ایجاد بکند، آن طور که باید و شاید به ما درست اطلاع نمی دادند. لذا ما می رفتیم با دستگاه اجرائی مربوطه تماس می گرفتیم و اطلاعاتی از آنها می گرفتیم. بعدا، در برنامه های بعدی، بخصوص در دوره برنامه سوم، ما تشویق کردیم که وزارتخانه ها دفتر برنامه ریزی خودشان را درست بکنند که ما در واقع با دفتر برنامه ریزی وزارتخانه مربوطه یا دستگاه اجرائی مربوطه، یک نوع گفت و شنود خاص خودمان را داشته باشیم.

وقتی از دستگاه اجرائی صحبت می کنید، دستگاه اجرائی است که زیر نظر سازمان برنامه یا زیر نظر یکی از این مدیریت ها کار می کرد؟

نه. دستگاه اجرائی مثلا وزارت کشاورزی بود. مثلا بنگاه حصارک بود، انستیتوپاستور بود، یا بعدها که وزارت نیرو بوجود آمد مثلا وزارت نیرو بود. قبل از این که وزارت نیرو به وجود بیاید بنگاه آبیاری یا بنگاه برق بود. اینها دستگاه های اجرائی بودند که با مدیریت ها و قسمت های مربوطه درسازمان برنامه کار می کردند. البته درآن زمان دستگاه های اجرائی هم بودند که تابع سازمان برنامه بودند، مثل بنگاه مهندسی، بنگاه ماشین های کشاورزی، سازمان سد کرج، سازمان عمران خوزستان وکارخانه شیرپاستوریزه یا شرکت شیار آذربایجان و غیره.

معنی کار اجرائی درسازمان برنامه، در این زمان که شما از آن صحبت می کنید، چیست؟

درآن زمان که من صحبت می کنم، که قبل از این است که برنامه سوم شروع بشود، طرح هایی که سازمان برنامه خودش شروع می کرد، ولو این که از نظرطبیعت کار مربوط به یک وزارتخانه معین بود، طرح سازمان برنامه بود، مجریش هم سازمان برنامه بود. بعد از این که تمام می شد و به مرحله بهره برداری می افتاد، می دادیم به دستگاه اجرائی مربوطه. کار اجرائی این بود. به عنوان مثال، سد کرج را سازمان برنامه اجرا می کرد. قرارداد با موریسون نودسون را سازمان برنامه امضاء کرده بود. نظارت درکار را سازمان برنامه می کرد. بعدا درطول مدتی که سد ساخته می شد کنارش یک عده مهندس و متخصصین فنی و اداری و غیره کار می کردند و کار یاد می گرفتند که بعد از این که سد ساخته شد و تحویل وزارت نیرو داده شد، وزارت نیرو آنجا را به عنوان یکی از واحدهای تابعه خودش اداره کند. یا مثلا کارخانه سیمان لوشان یک طرح سازمان برنامه بود. سازمان برنامه قرارداد با کارخانه آلمانی که آنرا تحویل داد امضاء کرد. یا درمورد کارخانه دورود که دانمارکی ها کارخانه سیمان را می ساختند، به هرصورت، موقعی که کارخانه ساخته می شد طرح سازمان برنامه بود و همه کارهایش، مدیریتش، و امور اجرائیش، با سازمان برنامه بود. آن روزی که افتتاحشد ودوره آزمایشی اش برگزارشد و کاملا قابل بهره برداری شد(operational) و راه افتاد، تحویل دستگاه مربوطه ای که درآن موقع شرکت سیمان بود شد و از آن به بعد شرکت سیمان اداره اش می کرد.

یعنی دراین زمان اگر یک وزارتخانه ای، مثلا وزارت کشاورزی، یک کار عمرانی انجام می داد، یک: آیا کار عمرانی را مستقلا می توانست انجام بدهد؛ دو: اگر انجام می داد آن وقت ارتباطش با سازمان برنامه چگونه بود؟

بعضی از وزارتخانه ها، به علت کاری که درگذشته با اصل 4 کرده بودند انضباط اجرای طرح را یاد گرفته بودند و عمل می کردند. درآن موارد دستگاه اجرائی خود وزارتخانه مربوطه بود. مثلا بنگاه حصارک کارهای مربوط به واکسن های حیوانات و موادی که برای مبارزه با امراض حیوانی و دامپزشکی لازم بود را می توانست انجام بدهد. یعنی دستگاه اجرائی ای بود که سازمان برنامه به آن اعتماد داشت. ما طرح را می دادیم خودشان اجرا می کردند، دیگر آن جا ما دخالت نمی کردیم. اما یک کارهایی بود که دستگاه مربوطه نکرده بود، یا دستگاه ها تسلط لازم را نداشتند. آنها را سازمان برنامه خود اجرا می کرد. درآن دوره دو نوع طرح های اجرائی بود، طرح های اجرائی که در دست سازمان برنامه بود، و طرح های اجرائی که در دست وزارتخانه های مربوطه بود.

امّا بودجه این طرح های عمرانی که در دست وزارتخانه ها بود در فصل مربوط به یکی از این مدیریت های سازمان برنامه بود که ازاین طریق به آن وزارتخانه خاص یا آن طرح خاص تخصیص پیدا می کرد؟

بله. در آن دوره ما، اگر اشتباه نکنم، سه نوع طرح داشتیم: طرحی که تمام اجرائیاتش دست سازمان برنامه بود، طرحی که اجرائیاتش در دست وزارتخانه یا دستگاه اجرائی مربوطه بود و سازمان برنامه تامین اعتبار می کرد و در اجرائش نظارت می کرد، طرح هائی مثل طرح های اصل4 که به تدریج به سازمان برنامه واگذار می شدند. این طرح نوع سوم تحت همان نظم خودش بود، اعتبارش را سازمان برنامه می داد، ولی در نحوه اجرائیاتش تغییری داده نمی شد. همان اجرائیات سابق را داشت . این نوع طرح ها رفته رفته بصورت طرح های سازمان برنامه درمی آمد.

دراین زمان بودجه مملکتی به طورکلی، که یک بخش عمرانیش می آمد به سازمان برنامه، چه جور بود؟ مبانی تهیه بودجه چه بود؟

ببینید، در آن موقع بودجه، بودجه جاری دولت بود. بودجه وزارت دارائی بود. و در واقع یک سرفصل هائی داشت، یک زیرفصل های خودش را داشت، وبشکل خیلی سنتی عمل می شد. سازمان برنامه بودجه عمرانیش کاملا جدا بود. اصلا ارتباطی با آن نداشت. آنها هم اصلا به کار سازمان برنامه کار نداشتند. دستگاه های تابعه دولت هم که بصورت سازمان ها و شرکت های تابعه بودند مستقل بودند، مثل شرکت نفت که اصلا نه به سازمان برنامه و نه به وزارت دارائی کاری داشت. شرکت های مختلفی که آن موقع وجود داشت آنها هرکدام کارخودشان را می کردند و هیچ ارتباطی به بودجه دولت نداشتند. موقعی که من بودجه به اصطلاح کل کشور را به آن صورت تلفیق شده شروع کردم، آن موقع بود که تمام اینها را زیر یک چتر آوردم. والا هیچ کدامشان، اصلا، عادت نداشتند بودجه تفصیلی به وزارت دارائی بدهند. دخانیات بودجه خودش را داشت. کسی کار نداشت به دخانیات. سازمان قند و شکر بودجه خودش را داشت. بودجه دولت فقط بودجه جاری دستگاه اداری دولت بود. موسسات انتفاعی هم کارخودشان را می کردند. بعضی از این دستگاه ها اصلا بودجه نداشتند. یک رئیسی بود یک درآمدی داشت و خرج می کرد، یک حسابداری داشت و اگر درآمدی در پایان سال داشت به خزانه می ریخت. وزارت دارائی یک ناظر مالی آن جا داشت که کنترل می کرد. شرکت ها و سازمان های انتفاعی دولت یا کاملا آزاد و مستقل بودند و یا جزء واحدهای تابعه وزارت دارائی بودند یا تابع سایر وزارتخانه ها بودند. درمورد این دسته اخیر وزارت دارائی فقط آنها را کنترل می کرد. البته این کنترل در مورد واحدهای تابعه وزارت دارائی بیشتر بود، مانند اداره کل غله، اداره کل قند و شکر، اداره کل چای و اداره کل دخانیات.

سازمانی مثل قند وشکر احتمالا از طریق فروش قند و شکر پولی درمی آورد و پولش را خرج می کرد؟

اگرمازادی داشت می رفت توی خزانه.

آن وقت وزارت دارائی نظارت می کرد براین، یا محاسبه می کرد، هرکاری که لازم بود بکند. ولی سوال من مربوط به این است که روش تخصیص منابع چطور بود؟ یک جائی یک سازمان یا کسی می بایست بگوید مثلاً این وزارتخانه این قدر می گیرد، آن وزارتخانه آن قدر می گیرد، برای کارهای عمرانی این قدر تخصیص داده می شود؟

درمورد برنامه عمرانی، همان طور که عرض کردم قانونی گذشته بود که سال اول 60 درصد درآمد نفت، سال بعد 65 درصد آن، سال سوم 70 درصد آن، همان طور برود بالا تا برسد به 80 درصد، به فعالیت های عمرانی تعلق گیرد. این سهم سازمان برنامه از درآمد نفت بود و بقیه اش مال خزانه و دست وزارت دارائی بود. سهم سازمان برنامه هم هیچ وقت به آن حد 80 درصد نرسید. همان طور که توضیح دادم در حد 60 درصد و حتی بیشتر شاید در حد 55 درصد باقی ماند. بقیه اش می رفت به خزانه. خزانه یک بودجه ای درست می کرد که چهار تا قلم درآمد بیشتر نداشت. یکی درآمد نفت بود، یکی مالیات های مستقیم بود، یکی مالیات غیرمستقیم بود، یکی درآمدهای گمرکی و درآمدهای متفرقه بود. جمع این اقلام کل درآمد می شد. در مقابل آن صورت هزینه وزارتخانه ها بود که هرکدام چقدر بودجه دارند. بعدا وقتی که این چهارچوب تصویب می شد درمجلس، بودجه های تفصیلی می بایست به تصویب برسدِ. یعنی هر وزارتخانه ای بودجه اش را می بایستی ببرد نزد کمیسیون بودجه مجلس شورای ملی، آن جا بحث بکند، آن جا به تصویب برساند. یعنی بودجه دولت موقعی قابل اجرا بود که بودجه های تفصیلی هروزارتخانه را کمیسیون بودجه مجلس تصویب کرده باشد. توجه مجلس بیشتر به تبصره های بودجه بود. ارائه بودجه موقعیت مناسبی بود از لحاظ دولت، زیرا بودجه اولویت مطلق داشت و درحد خود یک قانون گزاری بود که به صورت تبصره های بودجه به مجلس می رفت. بعد از ماده واحده و تبصره ها دو جدول وجود داشت. یکی جدول درآمد بود، یکی جدول هزینه بود، که آن هم برای هر مورد یک قلم، یک رقم، معین بود. مثلاً وزارت دادگستری، فرض کنید، سیصد میلیون ریال، تمام شد رفت. بعدا می بایستی این سیصد میلیون ریالی که به صورت بودجه وزارت دادگستری تصویب شده برود به کمیمسیون بودجه مجلس، جزئیاتش آن جا مطرح بشود و به صورت بودجه تفصیلی به تصویب برسد، و درجه انعطاف هم معین بشود که، تا چه حد دست خودشان هست، که اگر مثلاً ده درصد بیشتر باشد باید بیاورند دومرتبه به تصویب کمیسیون بودجه برسانند.

یعنی کمیسیون بودجه مجلس در این زمینه مرجع نهائی بود؟

بله. این ادامه داشت، همین طور که توضیح دادم، تا سال 1343. اولین بودجه تلفیق شده کل کشور را که بودجه اصلاحی سال 43 بود، چون بودجه سال 43 برهمین اساس گذشته که گفتم به تصویب مجلس رسید، منتهی مرحوم حسنعلی منصور وقتی بودجه را تقدیم مجلس کرد گفت من خواهش می کنم این بودجه را به تصویب برسانید که کارهای دولت لنگ نشود، ولی ما قصد اصلاح در سیستم بودجه مملکت را داریم و امیدوارم که قبل از پایان ماه خرداد ما بودجه اصلاحی را به مجلس تقدیم کنیم. حسنعلی منصور ازمن خواست که ظرف سه ماه یک بودجه اصلاح شده تلفیقی برای تقدیم به مجلس تهیه بکنم. من به سرعت شروع کردم و به جمع کردن اطلاعات و غیره پرداختم و همکاری دستگاه های مختلف را گرفتم، یعنی تمام دستگاه های دولتی را. یعنی تقریبا تمام بخش عمومی (دولتی وشبه دولتی) (public sector) را من آوردم در بودجه اصلاحی کل کشور، البته خیلی به صورت ساده. درخرداد ماه یا ابتدای تیرماه 1343 (چون می بایست قبل ازتعطیل تابستانی مجلس این کار انجام می شد)، مرحوم حسنعلی منصور بودجه را تقدیم مجلس نمود، و توضیح دادکه بودجه بعدی بودجه برنامه ای خواهد بود. من برای بودجه بعدی، که سال 1344می شود، یک بودجه ای تهیه کردم که بودجه برنامه ای بود. چند بُعد داشت. براساس روش برنامه ای(program budgeting) ،روش وظیفه ایfunctional ، روش سازمانی(organizational budgeting) وبالاخره روش اقلام هزینه.(expenditure budgeting) یعنی بودجه ای درست کردم که هم شکل برنامه ای داشت و هم شکل سازمانی داشت و هم براساس وظایف بود، و بالاخره هم شکل بودجه مواد هزینه داشت.

این اولین باری بود که بودجه به این شکل تقدیم مجلس می شد. از تمام دستگاه ها و سازمان های تابعه دولت هم خواستم بودجه شان را بدهند، که دادند. در رأسشان شرکت ملی نفت ایران بود. وقتی که این مسئولیت به من داده شد، در اولین فرصتی که مرحوم دکتر اقبال را دیدم، خود دکتر اقبال آمد به طرف من و اظهار داشت که هرکمکی که لازم باشد من به شما می کنم که دراین کار موفق باشید. گفتم یک جلسه بگذارید من بیایم با مدیران شرکت ملی نفت در این باره صحبت کنم. این جلسه را مرحوم دکتر اقبال ترتیب داد، به خصوص مدیرمالی که آقای آقاخان بختیار(74) بود حضور داشت، نشستیم و توافق کردیم که بودجه شرکت نفت را بدهند که ما در بودجه کل کشور منظور داریم. به دنبال شرکت نفت شرکت های دیگر هم همین کار را کردند، راه آهن، دخانیات، شیلات و غیره. علاوه بر اینها من از مؤسسات عام المنفعه هم که از دولت کمک می گرفتند یا از محل درآمدهای عمومی سهمی داشتند، خواستم که این کار را بکنند. یعنی جمعیت شیروخورشید سرخ بودجه اش را فرستاد برای ما، سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی بودجه اش را فرستاد برای ما، سازمان های دیگر، مثل انجمن حمایت کودکان، انجمن های مختلف خیریه که از دولت کمک می گرفتند، یا این که یک سهمی از درآمد گمرکی می گرفتند، یا از محل بخت آزمائی و غیره درآمد داشتند، اینها همه دادند. درنتیجه ما یک بودجه ای درست کردیم که ازچهار قسمت تشکیل می شد: قسمت اول بودجه جاری، قسمت دوم بودجه عمرانی، قسمت سوم بودجه شرکت ها و سازمان های انتفاعی دولت (public corporations)وقسمت چهارم موسسات عام المنفعه. این اولین بار بود که بودجه ای به این تکمیلی تقدیم مجلس می شد.

کمیسیون بودجه مجلس اصلا نه با مفهوم بودجه برنامه ای آشنائی داشت نه با یک چنین بودجه چند بُعدی. اصلا سر درنمی آوردند که این چه هست، که چطور آن را دنبال و بررسی بکنند، که این شکل ارائه ارقام درآمد و هزینه معنی اش چیست، و اثرش از نظر اجرائی چیست. بعد از این که نخست وزیر بودجه را تقدیم مجلس کرد، که حالا آقای هویدا شده بود نخست وزیر، آقای مهندس ریاضی(75) مرا خواستند و گفتند که کمیسیون بودجه می خواهد که قبل از این که این بودجه را آنها شروع به بررسی کنند شما برایشان توضیح بدهید که اینها چه هست، یعنی درواقع یک آموزش برنامه ریزی. دو روز تمام، صبح و بعد از ظهر، من رفتم کمیسیون بودجه، اول اصول اقتصاد را برایشان توضیح دادم، بعدا اصول و موضوع های اصلی امورمالی، یعنی مالیه عمومی (public finance) و این که بودجه چه مقامی دارد و ارتباطش با مسائل ارزیابی اقتصادی و تعاریف اقتصادی و غیره چیست. پس ازآن برایشان سیستم را توضیح دادم که اینها فهمیدند که یک بودجه برنامه ای معنیش چیست، بودجه برحسب وظیفه(functional) چیست. تمام اصول را برایشان توضیح دادم و از آن به بعد با کمیسیون بودجه خیلی از نزدیک کار می کردم.

 

ابتهاج و شریف امامی

بعدا بیشتر راجع به این پرسش صحبت خواهیم کرد که ایده این نوع بودجه بندی از کجا آمد، چطور متبلور شد، چطور نضج گرفت؟ حالا برگردیم به عقب از دوران ابتهاج به دوران خسرو هدایت، و بعد آن دوره کوتاهی که فلاح و بعد آرامش آن جا بودند که شما در تمام این مدت در سازمان برنامه بودید؟ نه؟ ممکن است این انتقال را توضیح بدهید که چگونه بود؟ چه فضائی حاکم برآن شده بود؟

همان طور که توضیح دادم زمان ابتهاج سازمان برنامه یک دستگاه مستقل بود که دولت ازآن کمک می گرفت ولی دخالت درکارش نمی توانست بکند. مدیرعامل سازمان برنامه هفته ای یک روز شرفیابی داشت حضور اعلیحضرت، و تمام مسائل را با اعلیحضرت مطرح می کرد و دستورات را می گرفت، و مسائل را که باید به تائید و تصویبشان برساند، می رساند و می آمد اجرا می کرد. نخست وزیر در واقع هیچ نوع کنترلی روی سازمان برنامه نداشت. با تقدیم یک لایحه ای به مجلس شورای ملی که نخست وزیر مسئول سازمان برنامه است، ابتهاج فهمید که این دوران خاتمه پیدا کرده است و به این جهت روز پنجشنبه ای که دکتراقبال این ماده واحده را به مجلس تقدیم کرد که مسئول سازمان برنامه نخست وزیراست، ابتهاج بساطش را جمع کرد و استعفا داد و رفت. خسرو هدایت با سمت وزیرمشاور، مدیرعامل سازمان برنامه شد.

خوب، حالا، قبل از این که این اتفاق بیفتد، در این یک سال گذشته، از بیرون که انسان نگاه می کند، یک تنش فوق العاده ای وجود داشت دراین جا. از یک طرف گرایش سازمان برنامه به طرف استقلال. ازطرف دیگر، افراد مختلفی درمملکت که می گفتند سازمان برنامه دولتی است دردرون دولت، که سازمان برنامه باید مسئول باشد در قبال دولت و مجلس و آن فرآیندی که به هرحال یک فرآیند کنترل سیاسی است. آیا این تنش در درون سازمان برنامه مطرح بود؟ یعنی شما با کارشناسان دیگر، با مسئولان دیگر، که صحبت می کردید، دراین باره چه جور فکر می کردید؟

برای ما این مسئله هر روز بود. یعنی ما درفضائی کار می کردیم که می دانستیم ما جدا هستیم از کادر سنتی دولت. ما یک دستگاهی هستیم که کارهائی انجام می دهیم که نوع و هدف آن را خیلی ها نمی فهمند. خیلی ها توجیه نشده اند و نمی دانند که خط مشی ما چیست و به چه طریق و با چه هدفی نوسازی می کنیم. ما فکر می کردیم که تلاشی که م بکنیم برای آینده ایران خیلی مفید است، چون ایران از نظر اقتصادی باید در راه توسعه قدم بردارد و تبدیل به یک کشور توسعه یافته شود، و این وظیفه به عهده ماست. دولت به ما طوری نگاه می کرد که اینها آدم های فرنگ رفته، امریکا تحصیل کرده، و نورچشمی هائی هستند که از ما حقوق بیشتر می گیرند، زندگی بهتری دارند، و دماغشان خیلی بالاست، و ما را کوچک و ضعیف تصور می کنند. این برخورد دولتی ها با ما بود، و در هرموردی و در هرجلسه ای این برخورد حس می شد. مثلا کسی که از یک دستگاهی می آمد و تقاضای اعتبار از ما می کرد، احساس می کرد که آمده و از یک نفر پولدار گدائی می کند. یا یک تقاضای ملتمسانه ای دارد و کمک می خواهد. این حالت وجود داشت که ثروت دست ما است و آنها تقاضا کننده هستند و باید حرف ما را گوش بدهند و اگر حرف ما را گوش ندهند به ایشان اعتبار داده نمی شود. بودجه شان تامین نمی شود. بودجه عمرانی به ایشان داده نمی شود. این واقعیت وجود داشت. اما چیزی که موجب این انفجار شد که دولت تصمیم بگیرد سازمان برنامه را جزو خودش بکند و سازمان برنامه بشود مسئول نخست وزیر، که در واقع هم کار درستی بود، اینست که آن شرایط نمی توانست برای همیشه ادامه داشته باشد. این بود که ابتهاج خیلی از طرح ها را با فکروخیال خودش در واقع تصور و تجسم می کرد. به خصوص در زمینه پتروشیمی ابتهاج افکار خیلی جالبی داشت که می خواست صنعت پتروشیمی را به وجود بیاورد و سازمان برنامه هم این صنعت را ایجاد بکند و توسعه بدهد. برای این کار شروع کرد به مذاکره با بانک بین الملل، با موسسات ایتالیائی که دراین زمینه تجربه داشتند. یک نمایشگاهی از تولیدات پتروشیمی درایران دایر شد که مردم بدانند که چه کارهائی با ایجاد صنعت پتروشیمی می شود کرد. به خصوص پی. وی. سی. (P.V.C.) که آن موقع اولین تولیداتی بود که از پتروشیمی ساخته می شد مثل انواع لوله و وسائل خانه وغیره. لذا یک برنامه ای داشت که زیر سد دز که ساخته می شود و با برقی که سد دز تولید می کند، و با گازی که درخوزستان هدر می رود، صنعت پتروشیمی را درخوزستان، به خصوص کنار شهر اهواز، به وجود بیاورد. این یک کار خیلی پُردرآمد مفیدی از نظر اقتصادی و منابع موجود بود. لذا می گفت که دولت هرکاری در این زمینه می خواهد بکند بایستی با موافقت سازمان برنامه باشد و با شرکت نفت هم این توافق را کرده بود که این کار را سازمان برنامه بکند. دراین میان آقای شریف امامی که آن موقع وزیرصنایع بود، حالا از چه طریقی و به چه وسیله ای، با یک شرکت فرانسوی قراردادی بست که در فارس، در نزدیک مرودشت، یک کارخانه پتروشیمی به وجود بیاورد.

این در کابینه اقبال است؟

بله درکابینه اقبال است. بدون این که با سازمان برنامه مذاکره بکنند، بدون این که از ابتهاج نظر بخواهند، خود شریف امامی مستقلا مذاکره کرد و قرارداد را امضاء کرد و تصمیم گرفته شد که این کارخانه در مرودشت ساخته شود. ابتهاج از نظر سازمان برنامه این طرح را از نظراقتصادی توجیه شده و از نظر محل هم صحیح نمی دانست و مخالف این طرح بود.

آیا در سازمان برنامه بخش های مخصوص به صنعت راجع به این موضوع مطالعه و اعلام کردند که این کار صحیح نیست؟ وقتی می گویید ابتهاج، آیا او برمبنای این مطالعه یا از پیش خود فکر کرد که این کار صحیح نیست؟

البته این نظر ابتهاج براساس مطالعات سازمان برنامه بود. ولی دراین مورد خاص ابتهاج نظر مخصوص خودش را داشت که این صنعت را سازمان برنامه بوجود بیاورد. لذا ابتهاج فکر کرد که این یک دهن کجی است که دولت دارد می کند و شریف امامی، که ابتهاج اورا آدم صالحی دراین کار نمی دانست، رفته یک زدو بندی کرده و این قرارداد را امضاء کرده است، و درجائی می خواهد پیاده کند که از نظر هزینه رساندن مواد اولیه و ساختن مواد پتروشیمی که باید خیلی ارزان تمام شود، به هیچ وجه توجیه نمی شود. چون ابتهاج و سازمان برنامه درآن موقع فکر می کردند که در نزدیکی اهواز، که گاز درکنار کارخانه است و رودخانه کارون از نظر حمل و نقل برای رساندن مواد اولیه و پخش و صادرات مواد ساخته شده بسیار مهم است و برق سد دز که به مقدار کافی می تواند نیروی ارزان برساند، می توانند یک صنعت پتروشیمی اقتصادی و موجه به وجود بیاورند. عمل آقای مهندس شریف امامی که قصد داشت کارخانه را در یک محلی که از تمام این منابع دور است بوجود بیاورد، غیر منطقی و ناموجه بود. ابتهاج خود به این طرح بادید مشکوک و مظنون نگاه می کرد، شایعات شهر هم از این جهت بود که این تصمیم شریف امامی در واقع به خاطر منافع شخصی یا منافع دستگاه ها و شرکت های ذی نفع است و از نظر منافع ملی و منافع اقتصادی توجیه نمی شود و بنابراین نباید اجرا بشود.

امّا این طرح به تصویب هیئت وزیران رسید و اجرا شروع شد. ابتهاج از این امرخیلی عصبانی شد و این را علاوه براین که یک کار غلطی می دانست، یک نوع توهین به خودش تصور کرد و عملاً اعلام داشت که این طرح از نظر اقتصادی توجیه نمی شود و این فقط به خاطر سوء استفاده انجام شده، و یا این که به هر صورت یک امر نا صحیح و فساد آلودی است، و خیلی تندی به خرج داد. این موجب شد که آقای شریف امامی خیلی از این امر ناراحت شد و به او برخورد. دکتر اقبال این مسئله را به عرض اعلیحضرت رساند و اعلیحضرت اجازه دادند که آن ماده واحده را ببرند به مجلس و دکتر اقبال فوراً ماده واحده را برد به مجلس که نخست وزیر مسئول سازمان برنامه است و این امر موجب استعفای ابتهاج شد. تنش وجود داشت و این جرقه ای بود که . . .

جرقه ای بود که این انفجار را ایجاد کرد. درخود سازمان برنامه آیا این تصور می رفت که چنین اتفاقی بیفتد، یا این که برای شما غیر مترقبه بود؟

ظرف ماه های قبل از این واقعه علائم زیادی وجود داشت. خود من خاطرم هست. مثلا درآن زمان کالاهای وارده به ایران برای طرح های عمرانی از حقوق گمرکی معاف بود. یک روز آقای ابتهاج مرا احضار کردند و به من گفتند که دقیقا به من بگوئید که معافیت گمرکی طرح های عمرانی سازمان برنامه، وسائل و تجهیزاتی که برای طرح های سازمان برنامه وارد می شود، چقدر است؟ برای این که هزینه طرح کمتر باشد و اعتبارات عمرانی از جیبی به جیب دیگر نرود، این امتیاز وجود داشت که مثلا کارخانه ای که برای طرح سازمان برنامه وارد می شود، یا یک ژنراتور برقی که برای طرح سازمان برنامه وارد می شود، حقوق گمرکی نمی پرداخت. آقای ضرغام که درآن موقع وزیر دارائی بود یک طرح اصلاحیه ای به دولت برد که سازمان برنامه باید حقوق گمرکی بپردازد. یک روزکه آقای ابتهاج خیلی عصبانی بود مرا خواستند و گفتند به من یک برآوردی دقیق بدهید که اگر ما حقوق گمرکی بپردازیم چقدر هزینه اش می شود، و این روی بودجه عمرانی چه اثری می گذارد. من بررسی کردم و گزارش لازم را به ایشان دادم. اصطکاک هائی ازاین قبیل وجود داشت. وزیر دارائی فشار می آورد که سازمان برنامه را تحت فشار قراردهد تا اعتباراتش محدود تر شود. یا درآمد نفت را آن طوری که مجلس تصویب کرده بود به سازمان برنامه نمی دادند، تحت عناوین مختلف، که ما بودجه مان کسری می آورد. کسر بودجه نشان می دادند برای این که بهانه ای پیدا کنند که به سازمان برنامه درآمد نفتی کمتری بدهند. یا مثلا همین موردی که ذکر کردم. یک طرح عمده پتروشیمی که دولت از بودجه جاریش قاعدتاً نمی تواند برای یک چنین طرحی تامین بودجه کند، آقای وزیر صنایع و معادن آن زمان، که آقای شریف امامی بود، می آید آن را می برد به هیئت دولت و درآنجا به تصویب می رساند. بدون این که طرح عمرانی برای آن پیش بینی شده باشد، یک چنین طرحی را به تصویب می رساند و به مرحله اجرا درمی آورد. اینها همه نشان می داد که این اصطکاک، این زورآزمائی، و این تنش بین وزارتخانه ها، دستگاه های اجرائی با سازمان برنامه وجود داشت.

 

خسرو هدایت

بعد که ابتهاج استعفا می دهد، خسرو هدایت که قائم مقام ابتهاج بود سرپرست سازمان برنامه می شود. از دید شما این تغییر و تحول تفاوت عمده ای درکار سازمان برنامه کرد؟ یعنی افتادن ابتهاج چه شرایطی را ایجاد کرد؟ چه فضائی را به وجود آورد؟

همان طور که گفتم، در آن ماه های آخر مدیریت عامل ابتهاج این کاملا حس می شد که سازمان برنامه زیرحمله دولت و وزارتخانه ها و دستگاه های اجرائی است و طبعا ما خیلی نسبت به این مسئله با احساس نگاه می کردیم. برای ما ابتهاج نشانه و نمونه مقاومت عوامل خوب بود درمقابل عوامل شیطانی، عوامل پیشرو در مقابل عوامل عقب مانده و سنتی. لذا رفتن ابتهاج برای همه ما یک ضربه سختی بود. چون ابتهاج را نمونه گروه تحصیل کرده پیشروی نوپرداز موجود درایران آن موقع می شناختیم. کنارگذاشتن او در واقع رد کردن تزهائی بود که ما دنبالش بودیم: تزهای توسعه اقتصادی، تزهای آرمان های نوآوری، نوکردن جامعه، غنی ترکردن جامعه ایرانی، ایجاد کار برای جوانان، توسعه آموزش و غیره. در هرصورت این ایده آل هایی که داشتیم را ما فکر می کردیم سازمان برنامه می تواند بهتر اجراء کند و عملی کند تا دستگاه سنتی دولت. دستگاه سنتی دولت هم به نظر ما می بایست مدل سازمان برنامه را قبول و دنبال کند و به این ترتیب ما بتوانیم دستگاه دولت و دستگاه های اجرائی را اصلاح کنیم.

یعنی نوع تصمیم گیری که بر مبنای تخصص انجام می گرفت؟

این یک نوع تکنوکراسی بود با صداقت. چون درآن موقع خیلی روی مسئله ناسالم بودن دستگاه دولت تکیه می شد و این که اشخاص پیش از آنکه مسئولیت دولتی را یک وظیفه ملی حس کنند، آنرا وظیفه شخصی، پیشرفت شخصی، جاه طلبی های شخصی، کسب درآمد آسان از طریق مشاغل دولتی و غیره فرض می کردند. ما می خواستیم که یک نوع کار خواسته شده و داوطلبانه بهتر و با شرایط بهتری را جایگزین آن سیستم قبلی بکنیم. البته این را باید بگویم که سازمان برنامه غالبا کسانی را استخدام می کردکه تحصیل کرده خارج بودند و انتظارات بالاتری داشتند. اگر هم از دستگاه های اجرائی دیگرمی آورد، بهترین های آنان را انتخاب می کرد، که طبعاً انتظاراتشان بیشتراز آن بود که از طرف دولت می توانست برآورده شود. لیکن درعین حال که منتقل شدگان از دستگاه های اجرائی دولت می بایست حقوق و مزایای بهتری داشته باشند و شرایط کاری بهتری داشته باشند، یک نوع ایده آلیزمی هم درآنان وجود داشت که بیایند وملحق بشوند به کسانی که دارند ایران را نوسازی می کنند و ایران را بهتر می کنند.

موقعی که ابتهاج رفت و خسرو هدایت آمد، خسرو هدایت در واقع همراه با این عده بود. هم این عده خسرو هدایت را قبول داشتند و هم خسرو هدایت از این نوع اشخاص بود. و درعین حال به علت سوابق سیاسی و خدماتی شخصی و به علت سابقه ای که خانواده اش درکار سیاست در ایران داشت، مورد احترام ضلع سنتی دولت هم بود. درنتیجه در دولت به عنوان وزیرمشاور ومدیرعامل سازمان برنامه خیلی نقش خوبی را بازی کرد. یعنی آن غضب و عصبانیتی را که وزراء نسبت به سازمان برنامه داشتند، وقتی که دیدند مدیرعامل سازمان برنامه هم دور همان میز هیئت دولت می نشیند، یک مقداری تسکین داد. مضافا به این که، برعکس ابتهاج که آدم خیلی تند و آشتی ناپذیری بود، و یکدندگی می کرد، خسرو هدایت خیلی نرم بود و خیلی مؤدبانه حرفش را بدون برانگیختن غضب و خشونت طرف به کرسی می نشاند و طبعا بهترمی توانست در آن دوره حساس سازمان برنامه را تبدیل بکند به یک دستگاهی که جزو دولت است، اما درعین حال یک دستگاهی است که خصوصیت خود و استقلال خود را دارد، و هدایت توانست این خصوصیت را نگه دارد و حفظ بکند.

یعنی انتخاب خسرو هدایت به جای ابتهاج نگرانی های شما را تسکین داد؟

بله. هم تسکین داد و هم آدم خوبی بود و هم سازمان برنامه توانست به کار خود ادامه بدهد و آن را دنبال بکند و هم این تلفیق (integration)و ترکیب با دولت خیلی به صورت نرم تری انجام شد.

صحبت کنیم راجع به اخلاق تند ابتهاج. آیا این تندی در رابطه اداری با همکاران داخل سازمان برنامه هم منعکس می شد؟

خیلی، همه خیلی از ابتهاج می ترسیدند. همه سعی می کردند که مطابق نظرش صحبت بکنند و با او مخالفت نکنند. او در واقع یک قلدری بود در داخل سازمان برنامه، یعنی دیکتاتوری بود در سازمان برنامه. منتهی کسی بود که چون ایده های خوب داشت، تجربه خیلی خوبی داشت، آدم زیرک و با شعور و با سوادی بود، کارش را درست انجام می داد، همه او را قبول داشتند و درعین حال از او خیلی ترس و وحشت داشتند.

هیچ وقت شرائطی بوجود آمد که کسی با ابتهاج دربیفتد، یا حداقل . . .؟

نه درافتادن با ابتهاج کافی بود که کسی را بیکار بکند یا از سازمان برنامه بیرون بکند. خیلی ها را بیرون کرد. خیلی ها نتوانستند با او کارکنند.

مثال دارید؟ شرائطش چطور شد؟

کسانی که با ابتهاج نتوانستند کار بکنند و رفتند بگویم، یکی مهندس ابوذر، که یکی از مدیرانش بود و بعدا ابتهاج با خانمش آذر ازدواج کرد. به هرصورت او از کسانی است که از سازمان برنامه بدون واقعا دلیل موجهی اخراج شد. از این قبیل بودند، کسانی که ابتهاج ازآنها خوشش نمی آمد، و یا این که موافق نظرش کار نمی کردند، و او ردشان می کرد. به همین دلیل به ندرت دیده می شد که کسی در مقابل او بایستد.

خودش ادعا می کند که درمورد همکارانش، کسانی که با او کار می کردند نرمش زیاد داشت و هر وقت که آنها نشان می دادند که او اشتباه کرده، تغییر رأی می داد و اشتباهش را تصحیح می کرد. امّا این برداشتی نیست که شما از او دارید؟

ببینید، ابتهاج آدمی بود که از دوران خودش خیلی پیشرفته تر و جلوتر و مدرن تر بود. به خصوص با توجه به آشنائی که با موسسات خارجی داشت. ابتهاج در بانک شاهنشاهی ایران، یعنی بانک انگلیسی ها، کارش را شروع کرد و از اول با انگلیسی ها کار کرد و طبعا نحوه کارش نحوه کار سنتی ایران نبود. بعد هم که بانک ملی ایران به وجود آمد. بانک ملی ایران، اولین رئیسش آلمانی بود و بانکی بود که براساس سیستم بانکی اروپائی اداره می شد، و سازماندهی شده بود. ابتهاج دربانک ملی ایران در واقع در یک دستگاه مدرنی کار کرد. بعدا هم که سفیر ایران در فرانسه شد و سپس درصندوق بین المللی پول استخدام شد که باز در یک دستگاه خارجی بود. وقتی که برگشت به ایران تقریبا تمام مدت کاریرش و خدمات قبلیش یا در دستگاه خارجی بود یا در دستگاه ایرانی که شکل کار خارجی را داشت و طبق روش مدرن و دنیای غرب عمل می کرد. لذا خودش یک ساخته شده و شکل یافته تمدن غربی بود. طبعا کارهائی که می کرد کارهائی بود که خیلی فرق داشت با شکل کار سنتی که در ایران وجود داشت، چه در دولت، چه در مؤسسات غیر دولتی. لذا از این جهت یک آدمی نوآور بود و مورد توجه هم شاه مملکت بود و هم کسانی که دلشان می خواست مملکت تحول و پیشرفتی پیدا بکند. یک چنین کسی بود که خیلی کارهای جالبی کرد. اما خلقا و از نظر طبیعتش آدم خیلی تندی بود و آن چیزی را که می گفت خیلی با شدت و اعتقاد می گفت و درعمل هم با سرسختی دنبال می کرد. طبعا موفقیتش هم بیشتر به همین علت بود. چون بیشتر همکارانش دنباله رو او بودند. زمین خوردنش هم به همین علت بود که علیه خودش یک نیروهائی را برانگیخت که در مقابلش ایستادند و موجب شکستش شدند.

درخاطراتش ابتهاج می نویسد که روزی نمایندگان خوزستان، تیمسار کمال که استاندارخوزستان بود همراه با نظام السلطنه مافی و ناصری از سناتورهای خوزستان و تعدادی از وکلاء خوزستان آمدند نقشه خوزستان را آوردند و گفتند که یک درصدی از این درآمد بودجه عمران مملکت را به ما بدهید که ما درآن جا برنامه ریزی کنیم و آن طور که نیاز محل است و یا ما تشخیص می دهیم عمل کنیم. ابتهاج می نویسد که سخت برآشفته و به اینها گفته من هرگز چنین کاری را نمی کنم، چون اگر به شما این پول را بدهم پس فردا از خراسان هم می آیند همین را می خواهند، و از استان های دیگر هم همین طور، و این مخالف برداشت من هست. در واقع ابتهاج به دنبال برنامه ریزی متمرکز است. آشکارا یک برداشت دیگری راجع به برنامه ریزی هم می شد داشت. یعنی یکی از نتایج کار ابتهاج تمرکز برنامه ریزی بود. بعد، عدم تمرکز ایجاد کردن فوق العاده مشکل شد. این مطلب در زمانی که ابتهاج درسازمان برنامه بود، هیچ وقت مورد بحث قرار گرفت، که آیا می شود برنامه ریزی را غیر متمرکز تر انجام داد؟

نه. ابتهاج اعتقادی که داشت این بود که در بعضی از نواحی ایران می شود یک طرح های به هم مرتبطی را اجرا کرد و درنتیجه درآن منطقه یک تحولی از نظر توسعه اقتصادی و ایجاد کار و ایجاد درآمد ایجاد کرد. مدلش هم مدل دره تنسی درآمریکا بود. بعدا وقتی که قرارداد با لیلینتال و کلاپ، مدیران D.R.C. (Development and Resource Corporation)، را برای عمران خوزستان(76) امضاء کرد، براساس همین برنامه درّه تنسی بود. بعداً دو آزمایش دیگر نظیر این پیش آمد، یکی با ایتال کُنسولت ایتالیائی درمورد عمران سیستان و بلوچستان بود، که آن منطقه چون عقب مانده بود می بایست که توسعه پیدا کند. البته بیشتر مورد نظرسیستان بود. سیستان با آب هیرمند و اراضی حاصلخیزی که درآن منطقه وجود دارد می توانست با یک مجموعه ای ازطرح های به هم مرتبط و مجتمع که جنبه ناحیه ای داشته باشد عمران یابد. لذا از ایتال کُنسولت ایتالیا کمک گرفته شد، که آمدند، قرارداد امضاء کردند و شروع کردند به اجرای طرح هایی درمنطقه سیستان وبلوچستان. اقدام دیگری درمورد دشت قزوین شد که اجرای آن بعد از دوره ابتهاج بود. از تجربه و تخصص اسرائیلی ها درجنوب اسرائیل استفاده شد و سازمانی برای عمران دشت قزوین طرح ریزی و اجرا شد که مجتمعی بود از طرح های به هم مرتبط عمرانی.

سوال من چیز دیگری است. سوال من اینست. همکارانش، یعنی شما، یعنی کسانی که در دفتر اقتصادی بودند، کسانی که در دفتر فنی بودند، کسانی که درمدیریت ها بودند، کسانی که در بودجه بودند، آیا کلا مدافع شیوه برنامه ریزی که ابتهاج مطرح می کرد بودند، یا این که هم در سازماندهی برنامه ریزی و هم در روش برنامه ریزی تنش هائی وجود داشت؟

نه، ببینید، ابتهاج در واقع سیستمی را ابداع نکرد، برای ابتهاج آن چه مهم بود متد اجرائی طرح ها بود. عقاید و نظرات و برداشت (concept) اصلی ابتهاج همان عقاید و نظراتی بود که درجلسات بانک بین الملل یا صندوق بین المللی پول مطرح می شد، و یا مشاورینی که می آمدند ابراز می کردند. همه در واقع یک نوع برخورد با مسئله توسعه اقتصادی داشتند، که مورد قبول او بود و او هم همان را می گفت. طبعا کسانی که در سازمان برنامه دراین زمینه ها کار می کردند درکلیات با او کاملا موافق بودند. ابتهاج اعتقاد به روش اجرائی خاص خود داشت و آن بود که بعضی وقت ها در میان همکارانش سوال ایجاد می کرد که آیا این کار صحیح هست یا نه؟ یا به این شکل درست هست که این کار را بکنیم یا نه؟ از این قبیل مسائل پیش می آمد. ولی دربرداشت های اصلی و برخوردهای اصلی، و استراتژی توسعه اختلافی وجود نداشت، اما درنحوه اجرا و به خصوص روش اجرائی چرا. بحث هائی بود در داخل سازمان برنامه که آیا این صحیح هست یا نیست؟ بایستی این کار را بکنیم یا نکنیم؟ مثلاً در مورد عمران خوزستان مسئله ای که خیلی بحث انگیزشد این بودکه درآن موقع درسازمان برنامه یک شورای عالی برنامه وجود داشت و یک هیئت نظارت. هرطرحی می بایست برود در شورای عالی برنامه مطرح بشود و تصویب بشود، آن وقت به مرحله اجرا در بیاید. درمورد عمران خوزستان، ابتهاج شخصا قرارداد را، قبل از این که به تصویب شورای عالی برنامه برساند، امضاء کرد. بعدا رفت به شورای عالی برنامه گفت من این طرح را امضاء کردم و شما باید آن را تصویب بکنید. روش اجرائیش یک روش صریح و مستقیم (direct)و در واقع خودسرانه ای بود. اگرچه در درستی اصل قضیه هیچ کس تردید نداشت، ولی روش کارش مطلوب نبود. این مسئله خیلی ایجاد بحث کرد، که چرا ابتهاج این کار را کرده است و به این ترتیب هزار ایراد ممکن است وارد باشد، که خوب بود قبلا مشورت می کرد، اول طرح را به تصویب شورای عالی برنامه می رساند و بعدا امضاء می کرد. این قبیل مسائل مطرح بود. یعنی اگربه طور خلاصه بگویم، همین طور که در یک مملکت، در یک دستگاه حکومتی، هرقدر دموکراسی محترم شمرده بشود، همان قدر محیط و جریانات کار سالم تر و آرام تر است، در یک سازمانی مثل سازمان برنامه در آن زمان هم در واقع این مسئله مطرح بود که دموکراسی وجود ندارد. اگرچه کار درست بود، ولی دموکراسی وجود نداشت.

بعد، در واقع، وقتی که از ابتهاج به خسرو هدایت می رویم، روی صحبت هائی که شما کردید، عملا همان نظام هست منتهی هدایت خیلی نرم تر است.

خیلی دمُکرات تر.

یعنی چه دمُکرات تر؟

از این نظر که مثلا خیلی موارد شد که از من کتبا خواست یک کاری را انجام بدهم، من دیگر چون زمان ابتهاج نبود که تردید بکنم یا نکنم یا بترسم کنارش صریحا نظرم را می نوشتم یا این که شفاهی به ایشان نظر مخالفم را می گفتم. یا حرف مرا تائید می کرد یا می گفتند دلیل اینکه بایستی اجرا بشود چیست. اوسعی می کرد با اقناع حرفش را بقبولاند تا این که با زور حرفش را بگوید.

و این را همکاران دیگرش می پسندیدند؟ یعنی آیا این درست است که وقتی ابتهاج رفت یک عده ای نفس راحت کشیدند؟

نمی توانم بگویم، برای این که برای یک عده ای ابتهاج نمونه حرکت موثر و حرکت صحیح بود. در واقع به کرسی نشاندن آن چیزی که صحیح است و حق دستگاه است و به نفع مردم هست بود. یک مدتی تا این که همه چیزجا بیفتد، یک مقداری سرخوردگی بوجود می آمد. لیکن هدایت آن چنان با بلند نظری و با جوانمردی برخورد داشت که خیلی می شد با ایشان راحت کنار آمد، با ایشان می شد خیلی راحت مسائل را مطرح کرد.

تقریبا همه راجع به این که هدایت انسان فوق العاده ای بود متفق القول هستند. ولی بعضی ها می گویند هدایت خیلیyes man بود، یعنی درواقع برخلاف ابتهاج که روی یک مواضعی می ایستاد، هدایت خیلی آسان تر با نیروهائی که بودند سازش می کرد.

این را نمی توانم تائیدکنم. برای این که در بعضی جاها هدایت ایستادگی خوبی نشان می داد. درمسئله رابطه با بالا، که در واقع رابطه با شخص پادشاه بود، تا موقعی که ابتهاج از آن پشتیبانی بهره می گرفت، خیلی کارش موفق بود و به همین جهت هم هست که در ابتدا گفتم، بدون یک چنین پشتیبانی، امکان پذیر نبود که کارهائی که ابتهاج می کرد صورت بگیرد. هدایت با یک دور اندیشی و با یک مصلحت انگیزی خاصی این کارها را انجام می داد، که ممکن است یک کسی حمل بر این بکند که بله قربان بگو بوده است. ولی من خصوصیات اخلاقی و روحی هدایت را این طوری ندیدم. او را آدمی دیدم که حرفش را می زند، منتهی در شرایطی می زند و به نحوی می زند که ایجاد غضب و ایجاد عصبانیت و ناراحتی نکند. مسلما وقتی که آدم بخواهد با نرمش یک کاری را بکند و به نتیجه برساند، سرعت اجراء آن کار و گرفتن بازده فوری و سریع مشکل می شود. طبعا آهسته ترمی رود جلو ومطمئن تر می رود جلو. ابتهاج سریع تر می رفت جلو. ولی نامطمئن می رفت. ولی به هرصورت ابتهاج یک راهی را باز کرد و یک پایه ای را گذاشت که روی آن پایه هدایت توانست راه او را ادامه بدهد. خوب این بیشتر به نظر من اعتبارش می رود به ابتهاج که مثل یک بولدوزری آمد و یک راهی را باز کردکه بعدا ما توانستیم آن راه را آسان تر و راحت ترپیش برویم. ولی، خوب، خودش نتوانست آن رویه را دنبال کند و ادامه دهد.

دوره هدایت فکر می کنم از آذرماه 1337 تا1340 بود، یعنی در دوره نخست وزیری اقبال و بخشی کوتاه از شریف امامی. فلاح کی آمد؟

فلاح در زمان شریف امامی برای یک دوره کوتاه یک ماهه به سازمان برنامه آمد.

آرامش؟

چون فلاح درسازمان برنامه نماند شریف امامی آرامش را که شوهر خواهرش بود آورد. خسروهدایت درابتدای کابینه شریف امامی به سمت سفیرکبیر ایران دربروکسل تعیین شد. سپس یک ماهی فلاح آمد. سپس آرامش آمد. آرامش با شریف امامی رفت. بعد دکتر علی امینی نخست وزیر شد. در زمان امینی مهندس اصفیاء به مدیریت عامل سازمان برنامه تعیین گردید.

خوب، حالا در دورانی که آرامش آمد، یعنی دوران نخست وزیری شریف امامی، واکنش سازمان برنامه نسبت به این تغییر و تبدیل چگونه بود؟

من درآن زمان برای یک دوره تخصصی به دانشگاه هاروارد رفته بودم. یک فلوشیپ بنیاد فورد به من تعلق گرفته بود.

چه سالی برگشتید؟

من موقعی که از آمریکا برگشتم به ایران و مجددا شروع کردم به کار درسازمان برنامه، با همان سمت ریاست دفتر بودجه، تابستان سال1340 بود.

درتابستان سال 1340 آقای اصفیاء رئیس سازمان برنامه بود؟

بله. من دوره فلاح و آرامش را در ایران نبودم.

درموضع رئیس دفتر بودجه با افراد دیگری که ِدرسازمان برنامه بودند، مثل اصفیاء، مثل فرمانفرمائیان، سمیعی، و دیگرانی که آن جا بودند، لابد دائماً ارتباط داشتید. ازنقطه نظر کار اداری و نیز ارتباط شخصی چه شرائطی حاکم بر فضای سازمان برنامه بود؟ یعنی شما یک گروه، یک clique، بودید، یا این که . . .؟

ما یک دسته مشخصی که منافع خاصی داشته باشیم، clique، نبودیم، ولی گروهی بودیم که قدیمی های سازمان برنامه خودشان را با ما مشخص می دانستند، یعنی خودشان را جدا از ما می دانستند. آنهائی که در زمان ابتهاج و هدایت آمدند به سازمان برنامه تازه واردین سازمان برنامه بودند که با قدیمی ها فرق داشتند. البته بعضی وقت ها خیلی خوب این تلفیق جوش می خورد، ولیکن بعضی وقت ها اصطکاک وجود داشت.

یعنی کسانی که قبلا بودند، اسامی بعضی هایشان را شما آوردید، مثل کاظمی، اسبقی، دفتریان، کوچصفهانی، به کنار، امّا این گروه دیگری که با شما کار را شروع کردند، و دیگران هم که بعد وارد شدند، اینها با هم سنخیت بیشتری داشتند. آیا شما باهم تبادل نظر می کردید درزمینه های مختلف، یا هرکسی کارخودش را می کرد با ابتهاج، یااین که شما باهم مشورت داشتید؟

در واقع یک گروهی داشتیم که با هم بودیم. بله، یعنی حتی خارج از سازمان برنامه ما یک گروهی بودیم که همدیگر را خیلی پشتیبانی و کمک (support)می کردیم و خودمان را در واقع از یک سنخ و از یک گروه می دانستیم.

یعنی یک آگاهی، چه جوری بگویم، یک حساسیت سیاسی هم وجود داشت. به این معنا که کجا. . . .؟

یعنی مثلا ما این گروه را که داشتیم .

می توانید اعضاء را اسم ببرید؟

من دبیر آن گروه بودم درتمام جلساتی که داشتیم. خارج از سازمان برنامه هر هفته خانه یکی جمع می شدیم. کسانی که بودیم درآن موقع عبارت بودند از:منوچهرگودرزی، خداداد فرمانفرمائیان، غلامرضا مقدم (خیلی مطمئن نیستم که مرتبا می آمد در جمع ما یا نه)، جواد منصور،(77) سیروس سمیعی، حسین کاظم زاده، احمد ضیائی، علینقی فرمانفرمائیان، سیروس غنی،(78) فتح الله ستوده،(79) جواد وفا، کریم پاشا بهادری،(80) هوشنگ پیرنظر. چند نفر هم خارج ازگروه ما بودند، یعنی سازمان برنامه نبودند، مثل منوچهرمحامدی که مهندس مشاور بود و رخشانی و ایرج والی پور، ولیکن با گروه ما تجانس داشتند. سیروس غنی درآن موقع درقسمت حقوقی سازمان برنامه کار می کرد. ایرج والی پور، تدریس می کرد و رخشانی در بخش خصوصی کار می کرد. به هرصورت ما عده ای بودیم که درآن موقع با هم جمع می شدیم، فارغ از مسئولیت های اداری مان، به عنوان یک گروهی که باهم تفاهم داشته باشند، همدیگر راپشتیبانی کنیم. در واقع یک همبستگی بود. درکار خیلی به هم کمک می کردیم و مهمتر از همه تفاهم و اطمینان به هم بین ما وجود داشت.

این ارتباط شما را ابتهاج و دیگران می دانستند؟

ابتهاج نمی دانست، چون در اواخر زمان ابتهاج ما این گروه را درست کردیم. ولی یک بار دستجمعی رفتیم منزل هدایت و خودمان را به عنوان گروه به ایشان معرفی کردیم و گفتیم ما یک چنین گروهی هستیم.

آن وقت در این گروه راجع به مسائل سیاسی هم صحبت می کردید، یعنی موضع سیاسی داشتید که آینده ایران چگونه باید باشد؟

بله، کاملا سیاسی نه، ولی صحبت های ما یک طبع و ماهیت سیاسی قوی داشت. یعنی اظهار نظر راجع به دولت، راجع به شیوه ای که دارند کار می کنند.

اظهارنظر راجع به آینده، آیا راجع به این که خودتان….؟

بیشتر ما دراین جهت فکر می کردیم که ما گروهی هستیم که باید همدیگر را داشته باشیم و به همدیگر کمک بکنیم، با این هدف که بتوانیم یک جامعه خوبی درایران به وجود بیاوریم. آینده نگری ما سیاسی بود. ولی برخورد ما یک برخورد به صورت همبستگی و اظهار وجود به صورت یک گروه متشکل بود.

اسم داشت گروه تان؟

اسم نداشت. ولی همان موقع حسنعلی منصور یک گروهی درست کرد به اسم “گروه مترقی” که همان موقع بعضی از دوستان ما گفتند که ما هم یک اسم برای گروهمان بگذاریم. ولی هرگز اسم نگذاشتیم . اما دونفر یا سه نفر از گروه ما به “گروه مترقی” پیوستند و عضو آن گروه شدند. چون آن گروه رنگ و عزم سیاسی خیلی قوی تری داشت. یکی از افراد گروه ما که به آنان پیوست کریم پاشا بهادری بود. دیگری فتح الله ستوده بود که حتی ما به آنان اعتراض کردیم که چرا بدون موافقت ما رفته جزو آن گروه شده اند. به خصوص که بهادری خود را کاندیدای وکالت مجلس کرد و در آن انتخاباتی که در تابستان صورت گرفت وکیل مجلس شورای ملی هم شد. البته این انتخابات به نتیجه نرسید و منحل شد.

انتخابات دوران اقبال؟

بله. بهادری دردوران اقبال انتخاب شد و دفعه دوم انتخابات آن سال دیگر انتخاب نشد. ما شدیدا کریم پاشا بهادری را انتقاد کردیم که چرا بدون موافقت ما رفته در این انتخابات شرکت کرده و یک کار سیاسی معنی داری کرده است بدون موافقت گروه ما. یعنی در واقع نحوه اداره سیاسی مملکت مورد تایید ما نبود. این قبیل چیزها و این طور مسائل را هم داشتیم.

خوب، این دید، این گروه، که طبیعتا یکنوع همبستگی بینش بود، تصور می کنم در زمان خسرو هدایت مسئله خاصی با شیوه مدیریت سازمان برنامه نداشت، ولی وقتی به آرامش می رسد واکنشش چگونه بود؟

در زمان آرامش من نبودم ولی همچنان که می دانم تصمیم به مقاومت درمقابل آرامش گرفته شده بود.

 

مبانی برنامه سوم

زمانی که برگشتید از امریکا به ایران، که همان . . .

من تابستان 40 برگشتم به ایران که مطابق آگست 1961 بود. با همان عنوان رئیس دفتر بودجه. بعدا دفتر همکاری های بین المللی را ایجاد کردند و یک مدتی تا رئیس آن انتخاب نشده بود هر دو دفتر را اداره می کردم. تا این که می رسیم به سال 1341 که آن دفتر همکاری های بین المللی به عبدالرسول بختیار(81) داده شد، چون که دفتر ایجاد شده بود و تماس هایش را برقرار کرده بود وکارش شکل گرفته بود. عبدالرسول بختیار شد رئیس آن دفتر و من رئیس دفتر بودجه بودم. علاوه برآن، به دستور مدیرعامل، تشکیلات برنامه سوم را در کمیسیون مربوطه مطالعه می کردیم و تدوین قانون برنامه سوم را بررسی می کردیم. این کار، در واقع یک کار تکوین و تدوین اندیشه و مفاهیم(conceptual) برای برنامه سوم بود. ازاول برنامه سوم، یعنی اول مهرماه41، اصفیاء سمت معاون مالی و اداری سازمان برنامه را به اینجانب واگذارکرد که یک ارتقاء خیلی مهمی بود.

برنامه سوم چه بود؟ یعنی می خواهم مبانی اولیه اش را بدانم.

مهمترین کاری که در برنامه سوم شد این بود که اجرائیات را درحدی که می شد واگذار کردیم به دستگاه های اجرائی. یعنی طرح هائی بود که هنوز مراحل تکمیلی اش را طی نکرده بود و آنها را هنوز نمی شد واگذار کرد به دستگاه های اجرائی. لذا آنها را به ناچار تا اتمام نگه داشتیم. دستگاه های اجرائی که سازمان برنامه داشت دادیم به وزارتخانه های مربوطه. مثلا برای کارهای ساختمانی بنگاه مهندسی داشتیم که دفتر مهندسی و طراحی بود(civil engineering) . بعدا که وزارت آبادانی و مسکن بوجود آمد دادیم به وزارت آبادانی و مسکن. یا کارخانجات تابع سازمان برنامه را دادیم به وزارت صنایع، مثلا شرکت قند، شرکت نساجی، شرکت سیمان، از این قبیل واحدها را دادیم به وزارت صنایع و معادن. بعضی دیگر به وزارت کشاورزی واگذار شد.

چه افرادی مشارکت داشتند درشکل دهی به ایده هائی که به این جا منجر شد؟ چطور شد که کار سازمان برنامه این تحول را پیدا کرد؟

اصفیاء چند نفر را معین کرد که این کار را بکنند. این کمیسیون مرکب بود از مهندس زنجانی، مهندس پایور، سیروس سمیعی، حسین کاظم زاده، مهندس سدهی و من. مهندس زنجانی، مهندس سدهی و مهندس پایور از قدیمی های سازمان برنامه بودند و سیروس سمیعی و کاظم زاده و من از جدیدی ها.

زنجانی و سدهی چکاره بودند؟

زنجانی ازمدیران قدیمی سازمان برنامه بودکه به امورمهندسی می پرداخت. مهندس سدهی مدیرصنایع بود و مهندس پایور مدیر ناظر برشرکت های تابعه بود. آقای مهندس اصفیاء ما را معین کرد که بنشینیم و بررسی بکنیم که تشکیلات سازمان برنامه چطور بشود. یعنی اجرائیات را بدهد به دستگاه های اجرائی و سازمان برنامه به عنوان یک دستگاه برنامه ریزی و طرح ریزی یک تشکیلات جدیدی پیدا کند. مدیرعامل ضمنا به ما دستور داد که هم آئین نامه معاملات را بررسی کنیم و هم قانون برنامه سوم را. ما ظرف چهارماه این بررسی ها را کردیم و نتیجه را با گزارش کاملی حاوی نمودار تشکیلاتی در شهریور ماه 1341 به مدیرعامل تقدیم کردیم.

ببخشید حالا باز برای این که روشن بشود، وقتی که شما مسئول این کارشدید تصمیم راجع به این که این کارهای اجرائی به سازمان های اجرائی داده بشود، گرفته شده بود؟ مسئله این بود که چگونه این تصمیم پیاده بشود؟

بله. این برمی گردد به بحث هائی که ما قبلش داشتیم که سازمان برنامه تبدیل بشود به یک کمیسیون برنامه ریزی (planning commission) یا یک سازمان برنامه ریزی (planning organization) . این فکرخداداد فرمانفرمائیان وکن هنسن وگروه مشاورین هاروارد بود که در واقع مبدعش بودند. به همراه آن این بحث پیش آمد که برنامه ریزی و تنظیم بودجه هم باید در یک جا متمرکز بشود. یعنی منابع بایستی یک جا بررسی بشود و تخصیص منابع (allocation of resources) باید دریک جا صورت گیرد. به این صورت بودجه بندی و برنامه ریزی با هم ترکیب شود و نزدیک به هم باشد. برنامه و بودجه باید باهمدیگر باشد. از موقعی که گروه مشاورین هاروارد به سازمان برنامه آمد، این فکر مطرح بود. توجه می کنید. درشروع برنامه سوم عمرانی این فکر پیشرفت کرد. تا این که حسنعلی منصور ایده را گرفت و جزء برنامه اصلی دولتش کرد.

در وسط برنامه سوم.

بله، در سال دوم برنامه عمرانی سوم. ما در نیمه اول سال 1341، در واقع از خرداد ماه آن سال، هم کارجاری مان را می کردیم و درضمن هر روز ما جلسه داشتیم برای تغییر شکل و وظائف سازمان برنامه، انتقال کارهای اجرائی به دستگاه های اجرائی، تجدید نظردر آئین نامه معاملات سازمان برنامه، و تهیه لایحه قانون برنامه سوم.

این جلسات، جلسات درون سازمان برنامه بود؟ از خارج هیچ کس مشارکت نداشتند؟ کس دیگر نمی آمد؟

ما شش نفر عضو این کمیسیون درسازمان برنامه بودیم. فقط سیروس سمیعی درابتدا عضو کمیسیون نبود. چون وقتی در کابینه امینی جهانگیر آموزگار شد وزیردارائی سیروس سمیعی را برد به سمت معاون وزارت دارائی. با استعفای امینی در تیرماه 1341، جهانگیر آموزگار بی کار شد و سیروس سمیعی برگشت به سازمان برنامه. در این موقع بود که سیروس سمیعی هم به ما ملحق شد برای آماده سازی برنامه برای برنامه عمرانی پنج ساله سوم کشور.

آماده سازی پایه های فکری برنامه سوم از نظر آینده نگری در ایران چه بود و چگونه به وجود آمد؟

برنامه سوم را در واقع دفتراقتصادی سازمان برنامه با کمک گروه مشاورین هاروارد، گروهی که از دانشگاه هاروارد آمده بود در کار برنامه ریزی کمک بکند، تهیه کرد. طرح های اولیه اش با توجه به استراتژی توسعه اقتصادی مناسب برای ایران و متد برنامه ریزی منطقی و مستدل تهیه شده بود. طبعا مطالعاتی شده بود و براساس آن یک آینده نگری شده بود، هدف و میزان رشد و توازن بین بخش های اقتصاد مطالعه و برنامه ای تنظیم شده بود که ظرف 5 سال آینده به موقع اجرا در بیاید. خصوصیات آن از این قرار بود که اولاً مدت آن از هفت سال دوران برنامه به پنج سال تقلیل پیدا کند. چون هفت سال خیلی طولانی به نظر می رسید و احتمال می رفت پیش بینی برای هفت سال بیشتر دور از واقعیت ممکن باشد تا پیش بینی هائی که برای دید 5 ساله می توانست باشد. لذا دوره برنامه به 5 سال تقلیل یافت، که چون وسط سال دوره هفت ساله تمام می شد، آن شش ماه دوم سال 41 هم به آن اضافه شد و در واقع پنج سال ونیم شد، که عنوان برنامه 5 ساله را داشت. ولی از نظر مدت پنج سال و نیم بود.

ثانیا فرض شده بود که این برنامه در جهت توزیع بهتر ثروت و ایجاد یک نوع مشارکت مردم در برنامه باشد. و این در واقع دید و فکری بود که پشت این برنامه بود. و طبعا اثر می گذاشت روی رابطه سازمان برنامه با دستگاه های اجرائی و تصمیمات دولت و نحوه رسیدن به هدف های برنامه و قبول استراتژی آن و خط مشی اجرای برنامه، که به خودی خود، اگر چه هدف ها هدف های اقتصادی و اجتماعی بود، ولی یک معنا و اثر سیاسی درآن دیده می شد که به آن رنگ سیاسی هم می داد. فرق برنامه سوم با مقایسه با برنامه های قبلی این بودکه درآن به برنامه های اجتماعی، به خصوص آموزش و بهداشت، وخصوصا به اصلاحات ارضی و توسعه روستایی وصنایع روستائی خیلی توجه شده بود. طبعا یک برنامه توسعه اقتصادی و اجتماعی بود. تنها برنامه اقتصادی تنها نبود. پس این جنبه آن که توجه به تغییر در وضع زندگی توده های مردم بود،همراه با قبول اصل محترم شمردن هدف های برنامه و هدف هائی که برای بخش های مختلف تعیین شده بود، و این که این برنامه درست اجرا بشود واز هدررفتن منابع احتراز شود، توازن بین بخش های اقتصادی(sector) رعایت شود، و یک نوع تعادل اقتصادی و اجتماعی درمملکت به وجود آید، و این که دولت تا چه حد بایستی به این اصول و به این ضوابط پایبند باشد، مسئله سیاسی را هم مطرح می کرد. این بحث اقتصادی و اجتماعی طبعا یک نوع تاثیر سیاسی هم روی نحوه اداره مملکت می گذاشت، تأثیر و برخوردی که گه گاه با دید و میل و اراده پادشاه، وظیفه متصورشاه مملکت، نحوه اداره مملکت، نحوه کارکردن دولت، نقش قوه مقننه و غیره تطبیق نمی کرد. لذا یک بحث سیاسی جدی هم پیش می آورد. به این سبب بود که بعضی ها تصور کردند که کسانی که در سازمان برنامه روی برنامه سوم کار می کردند، می خواهند در واقع درساختار سیاسی مملکت هم مداخله بکنند و روی آن اثر بگذارند. و این طبعا مسائلی را مطرح می کرد که ناچار ما را در یک موقعیت خیلی مشکلی قرار می داد. اگر می خواستیم که به این خط مشی برنامه سوم و اهداف برنامه سوم و نحوه اجرای آن وفادار باشیم و آنرا محترم بشماریم، طبعا به یک نوع تلاش سیاسی و حتی جنگ سیاسی هم کشیده می شدیم. آن جا بود که مسئول تهیه برنامه سوم، خداداد فرمانفرمائیان، ناچار مسائلی را مطرح می کرد که در بالا انعکاس خوبی نداشت و همین موجب شد. . .

مثل چه مسائلی؟ همین مسائل تأکید برابعاد اجتماعی ؟

ابعاد اجتماعی، ابعاد اقتصادی، توجه به یک نوع مشارکت و قبول تغییر و تحول وتوسعه درسطح خیلی پائین جامعه و روستاها و آموزش تصمیم گیری درآن سطحgrassroots، مشکلات سیاسی زیادی ایجاد می کرد. برای این که قبول یک نوع انضباط مطرح بود. دولت می بایست انضباط برنامه سوم را قبول بکند و محترم بشمارد. البته با قبول انعطاف منطقی و قابل قبول. ولی اصل این بود که یک نوع انضباط درنحوه تصمیم گیری ها بوجود آید که ما بتوانیم برنامه سوم را با اهدافی که داشت، با قبول تعادل و توازنی که بایستی به وجود بیاورد، با موفقیت اجرا کنیم.

راجع به دولت امینی صحبت می کنیم، یا این که این بحث تا دوران دولت علم ادامه پیدا کرد؟

مطالعات برنامه سوم از زمان شروع، برمی گردیم به سال 39، یعنی هنوز دولت اقبال سرکار است، شاید اواخر دوران اقبال بود، ظرف دوسال که می رسیم به دوران امینی، ادامه پیدا کرد. کارهای مربوط به بخش ها مطالعه شد، اهداف بخش ها معین شد، منابع بررسی شد و سیاست ها توصیه شد. موقعی به مرحله نهائی رسید که اواخر حکومت امینی بود. بعدا امینی استعفا داد و دوران حکومت علم شروع شد. دکتر امینی به علت مسائلی کنار رفت که جنبه بودجه ای و مالی داشت. حداقل علت استعفا این بود که دولت امینی نتوانست یک بودجه متعادل و یا حداقل با کسر بودجه منطقی تهیه بکند و به تصویب برساند. درنتیجه حکومت علم آمد روی کار و آن هم درست موازی با جریان همین کارمطالعاتی بود که در سازمان برنامه انجام می شد، و برخوردهائی که به وجود آورد. لذا این لحظه ایست که من صحبتش را می کنم که خداداد فرمانفرمائیان یک موضع سختی در پیش گرفت و درنتیجه مجبور شد استعفا بدهد. این وضع مقارن شروع دولت علم، یعنی حدود تابستان سال 1341 می باشد.

 

مسائل سیاسی برنامه سوّم

این دوره، شما خودتان خوب مسبوق هستید، یک دوران خیلی حساس تاریخی درایران هست. صحبت های مختلفی است، از آن جمله تضادهائی که شاه با دولت کندی در امریکا دارد، مسئله رابطه امینی با امریکا، و بعد گروه برنامه ریز درسازمان برنامه که به نظربسیاری خیلی گروه امریکائی هست. آنچه که از جهت صحبت ما جالب و مهم هست این است که در درون خود سازمان برنامه و در این فرایند برنامه ریزی، و ارتباطاتی که وجود دارد درجهت مشخص کردن عوامل برنامه، هم عوامل بخشی و هم به طور کلی ایدئولوژی این برنامه، این مسائل مطرح بود؟ یعنی صحبت هائی که در این زمینه می شد، مطالبی که مطرح می شد، اپسیون هائی که گرفته می شد، اینها چه طوری مرتبط با این جو عمومی هستند؟

درسازمان برنامه، از موقعی که گروه مشاوران هاروارد آمدند، طبعا این برداشت وجود داشت که این همکاری خواسته و مورد تأیید دولت امریکاست، به خصوص دموکرات ها. وقتی کندی انتخاب شد، معلوم شد که سازمان دهندگان گروه هاروارد هم با او بودند و کسانی که پشت سر گروه مشاوران بودند و تعیین کننده و حمایت کننده آنان بودند، در دانشگاه هاروارد، خیلی از نزدیک با کندی کار می کردند. لذا بدون این که این مسئله خیلی جنبه رسمیت پیدا کند کاملا در سازمان برنامه ما حس می کردیم که با انتخاب کندی، گروه هاروارد قاطع تر از پیش نظرش را ابراز می دارد و انتظار دارد که توصیه هایش بیشتر مورد تایید و قبول قرار گیرد. پس طبعا همین جنبه ای را که شما گفتید، یعنی این گروه که در دفتر اقتصادی سازمان برنامه کار می کردند، در واقع انگشت نما شده بودند، به عنوان کسانی که با سیاست امریکا موافق هستند و سعی می کنند که توصیه های دولت امریکا را در ایران اجرا بکنند. و این انعکاس به بالا داشت وشخص اعلیحضرت فکر می کردند که این گروه یک گروهی است که امریکائی ها گذاشتند آن جا و حمایت می کنند، و اینها در واقع بیشتر تابع نظرات واشنگتن هستند، تا تابع نظراتی که اعلیحضرت درمورد آینده ایران دارند. چنین حساسیتی به وجود آمده بود و خداداد فرمانفرمائیان در واقع بهای این برداشت را پرداخت.

این تضاد مشهود و محسوس بود؟

کاملا محسوس بود. و به همین جهت بودکه در زمستان سال 1340، زمان حکومت امینی، جلسه ای گذاشته شد که استراتژی برنامه سوم برای پادشاه توضیح داده بشود. وقتی که اعلیحضرت تشریف آوردند به سازمان برنامه و این جلسه تشکیل شد درحضورشان، خداداد و سایر همکاران سعی کردند همین اصول و اهداف برنامه سوم و نحوه تخصیص منابع و غیره را توضیح بدهند و بگویند اهداف چیست و ما ازبرنامه سوم چه می خواهیم و چطور باید این برنامه را اجرا کرد. اعلیحضرت در پاسخ صحبت ها و توضیحاتی که داده شد، در واقع یک گردش 180 درجه کردند و روی نیازهای دفاعی مملکت، موقعیت ایران درناحیه خاورمیانه و این که اول بایستی مملکت حفظ بشود، اول بایستی نیروی دفاعی تقویت بشود، و آن وقت هست که ما می توانیم به سایر مسائل برسیم و توجه کنیم صحبت کردند. به هیچ وجه در صحبت هایشان راجع به هدف های برنامه سوم و این که پیشنهاداتی که شده و گزارشاتی که به عرضشان رسیده مورد تائیدشان هست یا نه اشارهای نکردند. فقط روی الزامات سیاسی مملکت تاکید کردند و این که درمنطقه خاورمیانه برای این که ایران یک ایران قوی و مستقل و قادر باشد چکار می بایستی کرد. یعنی در واقع گزارش خداداد یک گزارش اقتصادی بود با اثرات آن روی جنبه های دیگر که در معنایش نهفته بود. یک انظباطی که بایستی رعایت بشود و این که در مملکت توزیع عادلانه ثروت بشود، دولت سرمایه گذاری صحیح در بخش های زیربنائی وکشاورزی و صنعتی و اجتماعی بکند، بخش خصوصی فرصت پیدا کند که سرمایه گذاری و ایجاد کاربکند و درنتیجه درآمد طبقات کم درآمد وزحمتکش بیشتربشود. به هرصورت این جنبه اقتصادی و اجتماعی نطقش و گزارشش بود. اعلیحضرت یک توضیحاتی دادند و یک فرمایشاتی کردند که کاملاً جنبه سیاسی و مردمی و مملکتی داشت. وقتی آن جلسه درحضور اعلیحضرت فقید تمام شد، من این احساس را داشتم که دیالوگی بود که طرفین آن در دو جهتی که بهم ارتباط نداشت صحبت می کردند.

دیالوگ کرها به اصطلاح؟

بله.

دراین جلسه، غیر از آنچه که گروه اقتصادی، یعنی خداداد فرمانفرمائیان و همکاران نزدیکش با کمک مشاورین هاروارد، تهیه کرده بودند و گزارش آن را دادند، مشارکت دیگری هم بود؟ یعنی افراد دیگری از سازمان برنامه یا از دولت یا از جاهای دیگر صحبتی کردند یا. . .؟

تا آن جا که یادم هست شروع جلسه با نطق خداداد بود و توضیحاتی که اختصاراً نخست وزیر و بعضی از وزراء دادند. بعد جوابی که اعلیحضرت فرمودند. تقریبا سئوال دیگری و مطالب دیگری مطرح نشد. جلسه ای بود که اعلیحضرت تشریف داشتند و اعضاء هیئت دولت بودند و مدیرعامل سازمان برنامه و معاونین ایشان و اعضاء شورای عالی برنامه و هیئت نظارت و مدیران بخش ها و بعضی رؤسای دفاتر و رؤسای قسمت های اجرائی.

هیئت دولت یعنی . . .

یعنی آنهائی که در دولت امینی مسئولیت های اقتصادی و اجتماعی داشتند. همه وزراء نبودند. آن وزرائی که با سازمان برنامه کار می کردند و تماس داشتند. علاوه برآنها بعضی مدیران سازمان برنامه بودند و آن کسانی که در تهیه برنامه مسئولیت داشتند. همه ایرانی بودند ولی همه کسانی بودند که درکار برنامه مسئولیت های بخش های مختلف را داشتند. و همان طور که توضیح دادم خداداد هم به عنوان رئیس دفتر اقتصادی و معاون اقتصادی سازمان برنامه گزارش را خواند.

امینی موضعش چه بود دراین زمینه.

امینی درآن جلسه تقریبا سکوت کرد. فقط گوش می داد. بعضی تعارفات و اظهارنظرهای کوتاهی می شد. ولی دو سخنرانی جدی که شد یکی گزارش خداداد فرمانفرمائیان بود که در آن موقع سمت معاونت سازمان برنامه را داشت. یکی هم نطق اعلیحضرت فقید بود. حتی تا آن جائی که خاطرم هست، اصفیاء که مدیرعامل سازمان برنامه بود، اصلا حرف نزد.

ولی تصور می کنم که قبل از این که به این ترتیب مطرح بشود، گزارش فرمانفرمائیان را اصفیاء به عنوان رئیس سازمان برنامه و دیگرانی که مسئول بودند دیده بودند و به نحوی تصویب کرده بودند. امینی هم به عنوان رئیس دولت یعنی نخست وزیر قاعدتا آشنا بود با این گزارش، و او هم قاعدتا تصویبش کرده بود؟

بله. اگر رسماً هم نکرده بودند. به همین جهت بود که وقتی امینی، بعد از آن جلسه، دست حمایتش را از پشت خداداد برداشت، خداداد خیلی دلسرد شد. ولی هنوز بکار خود ادامه می داد. ولی با نزدیک شدن شروع برنامه سوم و لزوم تصمیم گیری های مربوط به اجرای آن، برخورد با دولت بیشتر می شد به طوری که در اواخر بهارسال 1341 خداداد فرمانفرمائیان به عنوان اعتراض خانه نشین شد و به سازمان برنامه نمی آمد. به طوری که جلسات بررسی لایحه قانون برنامه سوم بدون حضور او تحت ریاست دکتر امینی بررسی و مطالعه می شد. دراین شرائط ما تصمیم گرفتیم که از نخست وزیر وقت ملاقاتی بگیریم و برای تعدیل نظرات نزد ایشان برویم. لذا اینجانب باتفاق کاظم زاده، درودیان و آبادیان رفتیم نزد دکتر امینی و عکس العمل وی این بود که خداداد هذیان می گوید.

شما بعد از جلسه درحضور شاه رفتید نزد امینی، و او این مطلب را گفت؟

یعنی این طور بگویم که مثلاً این جلسه ای که حضور اعلیحضرت بود، اسفندماه 1340 بود، و آن روز که ما نزد دکتر امینی رفتیم خرداد 1341 بود.

یعنی پس از این وقایع آیا می توان گفت که برنامه سوم از راه اولیه اش منحرف شد؟

برنامه سوم با تغییراتی از نظر تقسیم اعتبارات بعداً تصویب شد و وقتی که انتخابات صورت گرفت به مجلس هم داده شد. ولیکن عملا برنامه سوم در خیلی از قسمت ها یا اجرا نشد یا رعایت نشد. برای این که مثلا قبل از این که برنامه سوم نهائی بشود، جزو پیشنهادات و توصیه های دفتر اقتصادی سازمان برنامه و با حمایت و پشتیبانی گروه مشاوران هاروارد اجرای برنامه اصلاحات ارضی پیش بینی شده بود. اعلیحضرت و دولت از همان اول آن را قبول نکرده بودند که جزو برنامه سوم باشد. ولیکن در بهمن ماه 1341، یعنی در6 ماهه اول برنامه سوم، اصلاحات ارضی با انقلاب 6 بهمن اعلام شد، در حالی که در برنامه سوم برای اجرای آن نه اعتباری پیش بینی شده بود، نه یک چنین تغییری در برنامه بخش کشاورزی گذاشته شده بود.

اگر من حرف شما را درست فهمیده باشم، در بدو امر، وقتی که برنامه سوم داشت مطرح می شد، چیزی شبیه اصلاحات ارضی درآن برنامه پیش بینی شده بود؟

مسئله این است که آن رابطه ای که می بایست بین گروه برنامه ریزی در سازمان برنامه با تصمیم گیران دولتی، به خصوص تصمیم گیرنده اصلی که پادشاه باشد، وجود داشته باشد وجود نداشت. برای این که اگر آن رابطه درست می بود، یا از همان موقع پیش بینی می کردند که چه باشد و چطور اجرا شود یا این که اصلا ردش می کردند. درحالی که فکر را اعلیحضرت داشتند، منتهی این فکر را می خواستند طبق رویه خودشان عمل بکنند، نه این که در برنامه سوم باشد که وقتی اجرا شد بگویند امریکائی ها خواستند که اصلاحات ارضی بشود. این جریان نشان می دهد که چه حالت شک و تردیدی وجود داشت. از یک طرف تصمیم گیر اصلی که اعلیحضرت بودند و ازطرف دیگرگروهی که روی برنامه سوم کار می کردند. در نتیجه در آن موقع گفتند که یک چنین چیزی فعلاً لازم نیست. ولیکن توی فکر خودشان این برنامه بود و بالاخره هم آن را به عنوان برنامه خودشان عملی کردند. یعنی برنامه سوم را برنامه خودشان نمی دانستند. یا این که این طور بگوئیم اعلیحضرت نمی خواستند خودشان را در انضباطی تحمیلی محدود کنند.

خوب، این دو چیز متفاوت است. نه؟

می دانم. یا این است یا آن. ولی می خواهم بگویم یا به این گروه اعتماد نمی کردند و فکر می کردند که امریکائی ها دارند از زیر کار می کنند و می خواهند زیرپای ایشان را خالی کنند. یا این که اصولا به علت موقعیتی که داشتند، وزنی که روی سیاست مملکت داشتند و مقامی که برای پادشاه تصورداشتند، نمی خواستند که یک گروهی بنشیند تصمیم بگیرد و ایشان مجبور بشوندکه خودشان را دنباله روی آن تصمیم بدانند.

بعد از این جلسه و بعداز این که این واکنش نسبت به برنامه سوم نشان داده شد، فرمانفرمائیان استعفا کرد؟ یعنی اصلا استعفا کرد از سازمان برنامه یا از؟

حالا رسیدیم به حکومت علم. آقای مهندس اصفیاء خیلی سعی می کرد که خداداد برگردد به سازمان برنامه و کار را شروع بکند. استعفایش را که قبلا شفاهی بود بعد کتبی اش را آورد، ایشان قبول نکرده بودند. جلساتی گذاشتند با چند نفری از ما که خداداد مطالبش را بگوید. خداداد گفت که فقط درصورتی که شرائطش قبول بشود حاضر است برگردد به سازمان برنامه. درآن جلسات بود که خداداد این اصل را که دولت بایستی پاسخگوباشد درمقابل مردم برای تصمیماتی که می گیرد و برنامه هائی که اجرا می کند، ومردم بایستی اطمینان داشته باشند که در دولت تصمیماتی گرفته می شود که درجهت تامین منافع آنها است، درجهت تامین خواسته های آنها است، و این که لازمه یک رژیم دموکراتیک است، که دولت از طرف مردم تعیین می شود و درمقابل مردم احساس مسئولیت می کند و وظیفه پاسخگوئی دارد. این فکر را خداداد فرمانفرمائیان مطرح می کرد که اگر ما این اصل را قبول بکنیم که ما در مقابل تصمیماتی که می گیریم باید پاسخگو باشیم، درآن صورت است که من می توانم بیایم و این کار برنامه ریزی را درست بکنیم و انضباط آن را با تصویب مقامات تصمیم گیرنده و مجلس به وجود آوریم. این انضباط را وقتی قبول کردیم بایستی محترم بشماریم و دنبالش برویم. اگر احیانا اشتباه کردیم و کارهای غلط کرده بودیم ما باید مسئول باشیم و پاسخگو باشیم.

یعنی به عبارت دیگر، حالا یک کمی روشن ترش کنیم، خداداد، حالا یا مستقیم، و این جور که شما می گوئید کم و بیش مستقیم، می گفت که این مسئله ای است که ما بایستی با دولت و مجلس حل بکنیم، نه، در واقع، این که اعلیحضرت بیاید و دستوراتی صادر کند و ما هم عمل کنیم. آیا این برداشت کم و بیش درست است؟ و آیا این واژه ای که امینی مصرف کرده، که خداداد هذیان می گوید، مرتبط با همین اتمسفر است.

فضائی است که درسازمان برنامه برای اجرای برنامه سوم وجود داشت. یعنی فرض می کردیم، البته ما درسازمان برنامه فرض کردیم، شاید خیلی خیال پرداز بودیم، که ما وارد یک دوره ای شده ایم که امکاناتی برایمان وجود دارد که می توانیم یک جامعه در واقع فعال و دینامیک و آزاد داشته باشیم. برای ما برنامه سوم این معنی را داشت که ایران وارد یک مرحله جدیدی می شود که نو سازی و توسعه همراه با مشارکت مردم و آزادی های سیاسی خواهد بود.(82)

خوب خداداد که رفت، بعد این فرآیند برنامه ریزی چه شکلی گرفت؟

بعد از این که خداداد استعفا داد و رفت، و برنامه سوم شروع شد، یک تعداد کارهای جدید و جالبی صورت گرفت، که از آن جمله تجدید تشکیلات سازمان برنامه بود و…

ببخشید، قبل از این که به آن جا برسیم، حرفهای خداداد فرمانفرمائیان درجهت پیشبرد برنامه سوم بود، و آنچه که گروه وی تعیین کرده بود. اکنون آشکارا بایستی یک چیزهایش تغییر پیدا بکند، این فرآیند . . .

نه، محتوایش به عنوان یک برنامه جامع و متوازن اقتصادی، و روحیه اش از نظر جلب مشارکت و مردمی بودن آن چیزی بود که برنامه سوم فکر می شد باید داشته باشد.

حالامن نمی خواهم بگویم که ما ذهن شاه را بخوانیم، درحالی که نمی توانیم آن رابخوانیم، ولی از آن چه که شما می گوئید می توان به این نتیجه رسید که شاه با محتوای این برنامه مسئله ای نداشت، بلکه فکرمی کرد که باید به هر نوعی که هست این برنامه را از آن چه که احتمالا امریکائی ها مطرح می کنند جدا بکند؟ همین است؟

تقریبا همین بود.

 

صفی اصفیا و تجدیدنظر درسازمان برنامه

وقتی که خداداد رفت و برنامه سوم شروع شد، که می شود اول مهرماه سال 1341، همان روز اول اصفیاء، بدون این که قبلا به ما چیزی گفته باشد، چند نفر را در اتاقش خواست، که من بودم وسیروس سمیعی و مهندس سدهی. اصفیاء گفت امروز برنامه سوم شروع می شود و این برنامه سوم همراه با تجدید نظر در تشکیلات سازمان برنامه است، و همراه است با تغییر دادن وظایف سازمان برنامه. لذا من فکر می کنم که بایستی ما به سه جنبه کار خیلی اهمیت بدهیم. یکی مسئله برنامه ریزی و مطالعات اقتصادی وتهیه برنامه سوم واجرائش است. اجرائیات می رود بدستگاه های اجرائی. ما می شویم یک دستگاه برنامه ریزی. لذا در درجه اول برنامه ریزی مهم است و در درجه دوم این که این برنامه چه جور اجرا می شود، و ما وقتی که اجرائیات را دادیم به دستگاه اجرائی، بتوانیم مثل یک رادارنظارت بکنیم که این برنامه چطور اجرا می شود. لذا من فکرکردم یک معاونت جدیدی درست بکنم در سازمان برنامه به اسم معاونت نظارت و تعقیب عملیات. یعنی از یک طرف نظارت بکنیم و ازطرف دیگر هم پی گیری بکنیم (follow up)که طرح های مصوب درست اجرا شود. چون دیگر مجری آنها سازمان برنامه نیست، مجری دستگاه های اجرائی است. و به من رو کردند و گفتند ما از شما می خواهیم که معاون مالی و اداری سازمان برنامه بشوید. چون مسائل مالی الآن خیلی اهمیت پیدا می کند. چون ما در واقع تامین کننده اجرای برنامه توسط دستگاه اجرائی هستیم و ضمنا تشکیلات درسازمان برنامه بایستی اصلاح شود و تغییر پیدا کند. بایستی خوب پیاده بشود و خوب اجرا بشود. لذا سیروس سمیعی را مأمور کردند که معاونت اقتصادی را در دست داشته باشد. مهندس سدهی معاونت نظارت و تعقیب عملیات را و من هم معاونت مالی و اداری سازمان برنامه را عهده دار شوم.

بعد، کار جالبی که اصفیاء شروع کرد، به دنبال این که سازمان برنامه اجرائیات را بدهد به دست دستگاه های اجرائی، این بود که پیشنهاد کرد کارهائی که در استان ها انجام می شد، ازنظر شهرسازی و ازنظر کارهای آموزشی، بهداشتی و غیره، از این پس به صورت غیرمتمرکز در استان ها انجام شود. این فکر را مطرح کرد که ما در هر استانی یک دفتر فنی به وجود بیاوریم که در واقع سازمان برنامه کوچک آن استان باشد، نه از جهت برنامه ریزی، بلکه از جهت اجرائی. لذا دفاتر فنی استان ها به وجود آمد. یکی از مسئولیت هائی که من داشتم این بود که هرچه سریع تر 12 دفتر فنی استانی را به وجود آوریم. برای هر دفتر مسئول و کارمند معین کنیم تا مقداری ازکارهای نظارت و تعقیب در استان ها انجام شود. ضمنا کارهای تهیه و اجرای طرح هایی از این قبیل را هم استان ها انجام بدهند، البته درحد معقول و قابل اجراء. به هرصورت این کار بسیار مهم دیگری بود که به نظر من اصفیاء کرد. فکرخیلی جالبی بود، زیرا در جهت عدم تمرکز بود. منظور این بودکه مناطق مملکت رفته رفته خود بتوانند بعضی از کارها را انجام بدهند. این تصمیم از نظر اجرائیات و تهیه و اجرای طرح ها و سبک کردن بار سازمان برنامه بسیار مهم بود.

کار دیگری که اصفیاء کرد، تغییر درنحوه ارجاع کار به مهندسین مشاور و به مقاطعه کاران بود. تا آن موقع پیمانکاران و مهندسین مشاور برحسب کاری که درگذشته کرده بودند و تجربه ای که داشتند و آشنائی که دستگاه اجرائی با آنها داشت و میزان اطمینانی که میشد به ایشان کرِد کار می کردند. لیکن هیچ نوع ضوابط نوشته شده و مدونی وجود نداشت. لذا اصفیاء از همکاران خود خواست که برای این کار فکری بکنند و دفترفنی سازمان برنامه را مامور و موظف کرد که نحوه طبقه بندی پیمانکاران و مهندسین مشاور و شرایط ارجاع کار به آنها را معین و پیشنهاد بکند. این خیلی کار مفیدی بود از جهت منظم کردن رابطه مهندسین مشاور با سازمان برنامه و دستگاه های اجرائی و نحوه تعیین پیمانکاردر ارتباط با دستگاه اجرائی که دستگاه سفارش دهنده کار بود. لذا نظمی به وجود آمد در رابطه بین دستگاه های اجرائی و سازمان برنامه، از نظر کنترل و نظارت و پرداخت هزینه اجرای طرح ها. هم چنین تکلیف مهندسین مشاور و پیمانکاران نیز از نظرقابلیت و توانائی پذیرفتن و اجرای طرح های عمرانی روشن گردید.

دفتر فنی را، که قبلا خود آقای اصفیا رئیسش بود، سرپرستش بود، حالا که ایشان رئیس سازمان برنامه شده بود، کی اداره می کرد؟

درآغاز برنامه سوم دفتر فنی مستقیماً زیر نظر آقای مهندس اصفیا بود و ریاست آن را آقای مهندس ابوالحسن بهنیا(83) به عهده داشتند. آقای بهنیا قبلا وزیر راه بود، یعنی یک وزیر سابق بود که دفتر فنی را اداره می کرد و رابطه اش هم مستقیماً با شخص اصفیا بود.

شما آن وقت معاون مالی بودید که بودجه..؟

من معاون مالی و اداری سازمان برنامه بودم.

که بودجه ؟

عملاً بودجه زیر نظر من بود.

زیر نظر شما بود. قبلاً مستقیم با بودجه کار می کردید، حالا فرد دیگری مسئول مستقیم بودجه است؟

از نظر تشکیلاتی دفتر بودجه به عنوان یک واحد ستادی زیرنظر اصفیاء کار می کرد. بودجه رسما زیر نظر من نبود. ولی عملا به علت سوابق گذشته، درآن مرحله بودجه زیر نظر من بود. درآن زمان مدیریت اداری، مدیریت مالی و واحد حسابرسی و دفتر روابط عمومی و دفتر کارگزینی زیرنظر من بودند. دفاتر بودجه و طرح ها و بررسی ها و فنی و تشکیلات زیرنظر اصفیاء بودند. این دفاتر که دفاتر ستادی بودند زیر نظر اصفیاء کار می کردند. یعنی در شکل سازمانی (ارگانیگرام) سازمان برنامه معاونت ها جدا بودند و کنار دفتر مدیرعامل دفاتر ستادی قرار داشتند.

پس کار شما عمدتً مربوط به تسهیلات داخلی خود سازمان برنامه بود، چه نوع کارمند گرفته می شد، استخدام چطور بود، مبانی حقوقی چطور بود و کارهای مختلف ازاین قبیل؟ چه شرایطی حاکم براین نوع مسائل بود؟

در این موقع زمانی، روحیه ای که در سازمان برنامه وجود داشت روحیه خوبی بود. زیرا اگر چه بعضی از ما احساس می کردیم که آن چه را که ما درسازمان برنامه می گوئیم، دولت یا نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد، یا درک نمی کند، یا مخالف است، یا سازمان برنامه آن طور که باید و شاید مورد اعتماد دولت نیست، بخصوص با رفتن خداداد و آن روحیه ای که قبل از شروع برنامه سوم در سازمان برنامه وجود داشت، لیکن حالا علم شده بود نخست وزیر، و علم خیلی روی اصفیاء تکیه داشت. در دوره حکومت امینی یک بحران اقتصادی به وجود آمده بود. از نظر بودجه، دولت کسری(deficit)داشت. سازمان برنامه منابعش کم بود. کارهای جدید شروع نشده بود. تکیه بیشتر روی طرح های ناتمام برنامه دوم بود. درمورد طرح های جدیدی که قرار بود شروع به اجرا شود، باید صبر می کردیم تا در دوره برنامه سوم طرح های جدید راه بیفتد. لذا یک دوران رکود اقتصادی(recession) بود، قیمت ها افتاده بود، سرمایه گذاری نمی شد، بخش خصوصی منتظر بود، یک حالت انتظار پیش آمده بود، وضع اقتصادی مملکت مناسب و امیدوار کننده نبود. لذا اولین هدفی که کابینه علم داشت، و به خصوص شخص علم داشت، این بود که این اقتصاد را به حرکت دربیاورد و راه بیندازد. طبعا برای این کار احتیاج به سازمان برنامه داشت. و چون شخص اصفیاء را می شناخت خیلی روی اصفیاء تکیه می کرد. آقای اصفیاء هم واقعا با تمام قوا سعی کردند که از برنامه های دولت حمایت بکنند. یک باره رابطه سازمان برنامه و دولت بهتر شد و اعتماد متقابل برقرار شد. و همین موجب شد که ما توانستیم از بانک مرکزی ایران، که درآن موقع غلامرضا مقدم قائم مقامش بود، اعتبار بگیریم. به دستور اصفیاء من رفتم به دفتر غلامرضا مقدم و با هم توافق کردیم که دو میلیارد ریال اعتبار در اختیار سازمان برنامه قرار داده بشود که ما کارهای ساختمانی جدیدی را شروع بکنیم. این مبلغ درآن موقع خیلی قابل توجه بود و در واقع یک تزریق مالی بود که از نظر اقتصادی شروع به اجرای برنامه سوم را ممکن ساخت و موجب شد که در حکومت علم اقتصاد راه افتاد، سرمایه گذاری ها شروع شد، برنامه های اجرائی در سراسر مملکت به راه افتاد و درنتیجه یک باره شکل اقتصادی مملکت صورت دیگری به خود گرفت. طبعا رابطه دولت با سازمان برنامه خیلی بهترشد. وزراء نسبت به اصفیاء خیلی حسن نیت داشتند و به سازمان برنامه با یک دید دیگری نگاه کردند. همین موجب شد که رابطه سازمان برنامه با دستگاه های اجرائی بهترشد، به خصوص که خیلی از دستگاه های اجرائی در شروع برنامه سوم کارهای اجرائی را خودشان به عهده گرفتند. درحالی که قبلا این کارها به صورت طرح های سازمان برنامه اجرا می شد. و همین هم خود خیلی موثر بود. وزارت راه، وزارت صنایع، وزارت بهداری، وزارت آموزش وپرورش وغیره، وقتی دیدند کارهای اجرائی به آنان محول شده، احساس کردند که با سازمان برنامه یک نوع رابطه دیگری دارند. یک نوع نزدیکی بین ضلع برنامه ریزی با ضلع اجرائی به وجود آمده است.

جدا شدن کارهای اجرائی از سازمان برنامه و قرار گرفتنشان درسازمان های اجرائی نیاز به این دارد که یک عده افراد کارآمد و افرادی که تخصص دارند درزمینه کارهای فنی به این سازمان ها بروند. یعنی این سازمان ها آن افراد را جذب بکنند. سازمان برنامه در این زمینه نقشی ایفا می کرد؟ چگونه با این داستان روبرو می شد؟ یااینکه آنها خودشان این کار را می کردند؟

درتمام این مدتی که من به خاطر دارم، مسئله نیروی انسانی یک مسئله عمده ما بود. چه از نظرکار دستگاه اجرائی، که ما می خواستیم ظرفیت اجرائی بهتری پیدا کند و نوع کار، کیفیت کار بهتر باشد، بازدهی بهتر باشد، چه سازمان برنامه، که نیاز داشت که درکار برنامه ریزی ومطالعه برنامه ها از کارشناسان صالح و با صلاحیت و آشنا به حرفه شان استفاده بکند. لذا این نیاز وجود داشت. و در واقع همیشه یک نوع کشمکشی بود بین سازمان برنامه و دستگاه اجرائی. کسانی که ما می آوردیم به سازمان برنامه و به کار واردشان می کردیم و یک آموزش ضمن کار می گرفتند، اینها را بیشتردستگاه های اجرائی می گرفتند و پست های بالاتری به آنان می دادند. اگرچه سازمان برنامه همیشه از رفتن کارشناسان و کارمندانش به دستگاه های دیگر اظهار عدم رضایت می کرد، ولی درعین حال یک وظیفه خوبی بود که انجام می داد. از آن جهت هم یک نوع ارضاء خاطری بود. البته به مرور افرادی هم از دستگاه های اجرائی و یا از خارج گرفته می شدند و تربیت می شدند. لذا همیشه سازمان برنامه یک مرکز آموزش وکارآموزی و تجربه برای دستگاه های اجرائی بود. و این رویه یک نوع رابطه خاصی بین سازمان برنامه و دستگاه های اجرائی ایجاد می کرد. برای این که کسانی که از سازمان برنامه به دستگاه های اجرائی می رفتند، یک گفت وشنود و رابطه خیلی راحت تری باسازمان برنامه داشتند. همین طور که ما پیش می رفتیم، دستگاه های اجرائی ازنظر تفکر صحیح اقتصادی و تفکردرقید یک انضباط برنامه ریزی بهتر و بهتر می شدند.

این دوران،درعین حال، دوره انقلاب سفید است، انقلاب ششم بهمن، و همین جورکه می گوئید بهبود وضع اقتصادی درمملکت. و ازاین ببعد یک مقدار کشش ایران برای جذب جوانانی که خارج بودند افزایش پیدامی کند. سازمان برنامه دراین زمینه چه نقشی را ایفا می کرد؟ آیا برنامه خاصی برای جذباین جوانان وجود داشت؟

باید یک قدری جلوتر برویم به سال های 1345، 1346. درآن زمان مسئله تشویق تحصیل کرده های ایرانی درخارج، به خصوص درآمریکا، به بازگشت به ایران مورد توجه قرار گرفته بود. لذا به اشاره نخست وزیر (هویدا) خداداد فرمانفرمائیان پیش قدم شد. برای جذب نیروی انسانی ایرانی به ویژه ایرانیانی که خارج از کشور تحصیل کرده و مورد نیاز کشور بودند، طرحی تهیه شد، وخداداد، که در آن موقع خارج از سازمان برنامه بود، آن را مطرح کرد. علاوه بر خداداد فرمانفرمائیان، احمد قریشی(84) هم در این زمینه همکاری داشت.

یعنی خداداد فرمانفرمائیان خارج از سازمان برنامه این کار را کرد؟

بله، یک طرحی بود که سازمان برنامه قبول کرده بود، ولی خیلی محدود بود. بیشتر براساس کمک داوطلبانه (voluntary) گرفتن از اشخاص و منابع دیگر بود. این طرح نیروی انسانی به اجرا درآمد و خداداد فرمانفرمائیان طی سفرهایی که به امریکا و اروپا کرد و با ایرانیانی که درخارج فارغ التحصیل شده بودند صحبت کرد. احمد قریشی را همراه خود برد. احمد قریشی یک مقداری دراین زمینه کارکرد. داخل ایران هم هرچند گاهی جلساتی ترتیب می دادند و یک بحث وگفت و شنودی به وجود آمده بود که چکار بکنیم که ایرانیانی که در خارج درسشان تمام شده به ایران برگردند. بعداً با بوجود آمدن وزارت علوم، این امر جدی تر شد و نتیجه اش این بود که درسال های آخر، یعنی در طی پنج و شش سال قبل از انقلاب اسلامی، هرسال حدود 14 الی 15 هزار نفر ایرانیان تحصیل کرده در خارج به ایران برمی گشتند. در این سال ها ما بیش از صد هزار دانشجوی ایرانی در دانشگاه های اروپا و آمریکا داشتیم.

درزمانی که شما معاون اداری ومالی سازمان برنامه بودید، حقوق های سازمان برنامه به نسبت سایر سازمان ها چطور بود؟ چه شرایطی را ایجاد می کرد؟ آیا تنشی را به وجود می آورد؟ یا تا آن زمان قبول شده بود که سازمان برنامه می بایستی به دلایل ویژگی های خاصش، مثل برخی دیگراز سازمان های تخصصی،شرایط متفاوتی داشته باشد؟

روزی که «سازمان برنامه عمرانی هفت ساله کشور» به وجود آمد، حکومت قوام السلطنه و سال 1326 بود. تشکیلات و سازمانی که به وجود آمد جنبه دائمی نداشت و فقط برای اجرای برنامه عمرانی هفت ساله کشور بود. از طرفی در زمان قوام السلطنه قانونی گذشته بود که استخدام دولتی ممنوع است. در نتیجه سازمان برنامه لازم بود که افرادی را بگیرد که کارش را بتوانند درست انجام دهند. لذا از اول شروع کردند به انتقال کارمندان و کارشناسانی از سایر وزارتخانه ها و دستگاه های دولتی و نیز افراد شایسته دیگری به صورت قراردادی. به اشخاصی که به صورت قراردادی استخدام می شدند دستمزد و حقوقی براساس تشخیص آن موقع داده می شد تا علاقمند بشوند وخوب کارکنند. طبعاً میزان آن بالاتر از حقوق کارمندان رسمی مملکت بود. تعدادی که از دستگاه های دیگر دولتی به سازمان برنامه منتقل شده بودند، دارای هرمقامی که بودند، مدیرکل یا رئیس اداره یا کارمند ساده دولت وغیره، حقوق رسمی دولتی ناچیزی می گرفتند. برای این که وضع حقوقی منتقل شدگان از سایر واحدهای دولتی با آنهائی که خود سازمان برنامه استخدام کرده است یک نوع هماهنگی داشته باشد، به آنان یک اضافه ای پرداخت می شد به صورت حق مقام و مزایای خاص. در نتیجه از ابتدای ایجاد سازمان برنامه، حقوق ها آن نظم و میزان دولتی را نداشت، ولی خیلی زیادتر هم نبود. یعنی کارمندان یک وضع خاصی از نظر استخدامی داشتند، هم نوع کار و وظیفه بهتر بود و هم از نظر مالی وضعشان بهتر بود. اگرچه تفاوت فاحش نداشت. ابتهاج که آمد با آوردن کسانی که می خواستند بیایند به این دستگاه و با شجاعت کار بکنند، به خصوص فساد درآنان رخنه نکند، یک دفعه اشل حقوق ها را بالا برد و درنتیجه با آمدن ابتهاج وضع سازمان برنامه از نظر استخدامی خیلی بهتر ازسایر دستگاه ها شد. یعنی اگرچه دقیقاً نمی توانم بگویم، ولی به طور متوسط می توانم بگویم که حقوق ها به میزان حدود 50 تا 100 درصد ازسایر دستگاه های دولت و وابسته به دولت بالاتر بود. البته.بستگی به این داشت که چقدر آن شخص واجد شرایط باشد (qualified)، و تا چه حد سازمان برنامه به او احتیاج داشته باشد.

یعنی سطح حقوق مرتبط بود به فعالیت و شرایط فرد و نیازی که سازمان برنامه داشت، درنتیجه یک جور توافق متقابل (negotiation) انجام می گرفت برای این که چقدر حقوق به هرکسی بدهند؟

بله. منتها سازمان برنامه سازمانی بود خارج از نظم عادی دولت. دولت تابع قانون استخدام بود، تابع قوانین بودجه بود، و درمجلس کنترل می شد. سازمان برنامه هیچ کدام از این محدودیت ها را نداشت. سازمان برنامه دستگاهی مستقل بود. تمام کارهای خودش را خارج از نظم و مقررات عمومی جدا انجام می داد. مقام تصمیم گیرنده در سازمان برنامه مدیرعامل سازمان برنامه و تصویب کننده مقررات شورای عالی برنامه بود. شورای عالی برنامه پیشنهادات مدیرعامل را تصویب می کرد و سازمان برنامه آن را اجرا می کرد. یعنی در واقع یک ساختار دولتی کوچکی درسازمان برنامه بود که مدیرعامل نفر اول اجرائیش بود، و مقنن و تصویب کننده شورای عالی برنامه بود، دستگاه کنترل کننده هم یک هیئتی بود به نام هیئت عالی نظارت، که هیئت عالی نظارت در واقع ناظر و حسابرس آن دستگاه بود.

یعنی حتی یک سقفی هم وجود نداشت که در داخل آن سقف آزادی نوسان باشد؟ دست مدیرعامل باز بود؟

دست مدیر عامل البته با تایید شورای عالی باز بود. منتهی با توجه به این که یک تغییرات خیلی استثنائی ممکن بود سیستم را ناراحت بکند، خیلی این تصمیمات عاقلانه گرفته م یشد و کنترل های لازم وجود داشت. به هرصورت سطح حقوق بالاتر از دستگاه دولتی بود. به همین جهت هم تقاضای انتقال به سازمان برنامه خیلی زیاد بود. سازمان برنامه هم خیلی درگرفتن اشخاص سختگیر بود، و به این جهت که در زمانی که من رفتم به سازمان برنامه، تعداد حقوق بگیران دستگاه مرکزی سازمان برنامه از حدود هزار نفر بیشتر نبود. البته واحدهای تابعه سازمان برنامه درآن زمان خیلی زیاد و مهم بودند.

این شامل کارمندانی بود که در استان ها کار می کردند؟

درآن زمان سازمان برنامه واحدی به این نام دراستان ها نداشت. کارخانجات و شرکت های تابعه داشتند، ولی نه سازمان برنامه. به هرصورت تقاضا برای سازمان برنامه زیاد بود و سعی می شد که بهترین ها گرفته بشود و کسی نباشد بیاید صبح تا صبح بنشیند بی کار باشد. برعکس، دردستگاه های دولتی خیلی افراد بودند که پست داشتند، حقوق می گرفتند، می آمدند سرکارشان، ولی عملا کار نمی کردند. یا چیز می خواندند یا یک کار دیگری می کردند. درسازمان برنامه از این قبیل افراد نبودند. تعدادی بودند که کنار گذاشته شده بودند، یا این که سنشان دیگر اجازه نمی داد که کار بکنند، به صورت مشاور و غیره حقوق می گرفتند و نمی آمدند به سازمان برنامه. این وضع ادامه داشت تا موقعی که من در سال 52 به عنوان وزیر مشاور و رئیس رفتم به سازمان برنامه، دولت از من خواست که این عده را تقلیل بدهم. اگر اشتباه نکنم حدود 140 نفر یا بازنشسته شدند، یا آنها مجبور شدند که کارهائی در دستگاه های تابعه وغیره قبول بکنند، که بی کارنباشند و حقوق بگیرند. در این دوره تعداد کارمندان سازمان برنامه مجموعاً به حدود 1600 نفر رسیده بود.

شما تاکی در مقام معاونت اداری و مالی بودید؟

من تا اسفند 1343.

یعنی حدود دوسال ، دوسال و نیم؟

بله ، بله

دراین مدت دیگر واقعه مهمی از نقطه نظر این که مربوط به کار شما بشود، اتفاق افتاد؟

به نظرم نمی آید. درآن دوره ما خیلی سعی کردیم که نحوه استخدام اشخاص منظم بشود. لذا برای اولین بار من درسازمان برنامه یک قاعده ای را گذاشتم که هرکسی به سازمان برنامه می خواهد بیاید بایستی با او یک مصاحبه حضوری (interview)بشود، و تشخیص داده شود که او به درد سازمان برنامه می خورد یا نه. چون سابقاً این کار توسط کارگزینی انجام می شد. یک مدیری می گفت من آقای فلانی را می خواهم. آقای فلانی می رفت به کارگزینی و آن مدیر دستور می داد و استخدام می شد. هیچ نوع شرایطی وجود نداشت. لذا من برای این که این کار تحت کنترل بیاید یک شرائطی را معین کردم. اولاً خواستم از مدیریت ها برای هر تقاضای استخدامی که می دهند وتقاضای انتقالی که ازسایر دستگاه های دولتی می کنند بگویند برای چه کاری می خواهند و چه شرایطی را باید یک چنین شخصی داشته باشد، که یک حداقل قاعده برای استخدام آن شخص وجود داشته باشد. برای انتقال دادن اشخاص دیگر به سازمان برنامه موافقت دستگاه متبوع گرفته شده باشد. علاوه برآن، برای کسانی که سمت کارشناسی می خواهند داشته باشند، این اصل را گذاشتم که بایستی یک مصاحبه بشود دردفترخودم. رئیس دفتر کارگزینی، رئیس دفتر تشکیلات و مدیر مربوطه که تقاضای انتقال یا استخدام کارشناس را کرده بود را می خواستم حضور داشته باشند. اگر معاون مربوطه سازمان برنامه علاقه داشت شخصا شرکت بکند یا خودش یا نماینده اش شرکت می کردند. آن کسی که پیشنهاد شده بود برای استخدام، می آمد، از او یک مقداری سوالات خودم می کردم، یک مقداری سوالات رئیس کارگزینی می کرد، یک مقداری سوالات از طرف مدیریت مربوطه می شد، و ما بررسی می کردیم، و بعد از این که آن شخص از اتاق بیرون می رفت، تصمیم می گرفتیم که این کارشناس برای سازمان برنامه خوب است یا نه. لذا یک چنین کاری را ما شروع کردیم که برای آن زمان جالب بود. چون در واقع یک نوع کنترل روی استخدام بود که قبلا وجود نداشت. دیگردرآن دوره دوسال های که معاون مالی و اداری بودم، برای این که کارمندان سازمان برنامه علاقمند بشوند و درکار دولت بمانند- چون درآن موقع بخش خصوصی به راه افتاده بود، شرایط و حقوق های خوبی به کارشناسان ما پیشنهاد می شد و آنها از سازمان برنامه می رفتند و دربخش خصوصی کار می کردند- یک طرحی همکاران من درسازمان برنامه تهیه کردند و به تصویب مدیرعامل آقای اصفیاء رسید برای تامین مسکن کارمندان سازمان برنامه و یک اعتباری هم اختصاص داده شد که از آن محل وام داده می شد، برای این که کارمندان به تدریج صاحب مسکن بشوند. در مقابل، آنها یک تعهدی می سپردند که مثلا یک دوره ده یا پانزده ساله درخدمت سازمان برنامه باشند. این طرح خیلی مورد استقبال همکاران سازمان برنامه قرارگرفت وموجب شد که تعداد زیادی از کارمندان صاحب خانه ملکی خود شوند.

 

گروه بندی های سیاسی

می رسیم به موضوع سیاسی شدن بخشی از تکنوکراسی ایران و آماده شدن زمینه برای نخست وزیری حسنعلی منصور. نقش شما، کسانی که در سازمان برنامه بودند، و افرادی که از سازمان برنامه رفته بودند بیرون، ولی قبلا آن جا بودند، دراین جریان چه بود؟

مسئله این است که با تغییر فضای سیاسی ایران، که یک مقدار زیادی ارتباط با تغییرفضای سیاسی در امریکا و روی کار آمدن دموکرات ها، داشت، اشخاصی به این فکر افتادند که گروه بندی های سیاسی راه بیندازند. علاوه براحزابی که در آن موقع وجود داشت، کسانی که از خارج آمده بودند و دید سیاسی شکل گرفته درخارج داشتند، به این فکر افتادند. همین طور که قبلا توضیح دادم، ما یک گروهی درست کرده بودیم که بیشتر همین دوستان سازمان برنامه بودند که مسئولیت های مختلف درسازمان برنامه داشتند. البته در ابتدا قصد ما این بود که کار ما جنبه سیاسی نداشته باشد، ولی عملا به آن سو کشیده می شد، و شاید اگر ادامه می دادیم تبدیل به یک سازمان سیاسی می شد. ولیکن درهمان موقع آقای حسنعلی منصور گروه مترقی را راه انداخت. یعنی اگر اشتباه نکنم در اواخرسال 1339 بود که این گروه را راه انداخت، که در سال های 40 و1 4 خیلی جدی تر شد. هرچه پیش می رفت جلساتشان منظم تر و بهتر می شد. مقارن با آن، جمشید آموزگار، عبدالرضا انصاری،(85) مهدی سمیعی، منوچهرگودرزی، خردجو و سیروس سمیعی و بعضی دیگر هم دوره نهاری داشتند و سعی می کردند که یک حرکت سیاسی به راه بیاندازند.

یعنی مستقلا.

بله. همه می خواستند یک شکل سازمان یافته سیاسی پیدا کنند. در زمان حکومت علم گروه مترقی خیلی مصمم تر شد. پیام را از کجا گرفته بود و چطور می خواست عمل بکند، من نمی دانم، ولیکن خیلی جدی تر شده بود. در اوائل سال 42 شریف امامی هم به این فکر افتاد که یک گروه درست بکند و قرارجلساتی گذاشت که درچند جلسه از من هم دعوت کرده بود که من رفتم و به من پیشنهاد کردند که جزو هیئت مدیره آن جا بشوم که قبول نکردم. او هم به فکر این افتاده بود که یک گروهی درست بکند که بتواند خودش را نشان بدهد به عنوان یک امکان و یک راه حل. لذا گروه حسنعلی منصور بود، گروه آقای شریف امامی بود، به اضافه، احزاب رسمی که آن موقع وجود داشت مثل حزب ملیون، حزب مردم و حزب پان ایرانیسم و غیره. البته پس از انجام انتخابات مجلس شورای ملی و سنا وضع عوض شد.

این گروه ها، مثلا گروه شریف امامی، اعضایش شبیه کسانی بودند که با منصور رفتند؟ یا احیانا باجمشید آموزگار یاعبدالرضا انصاری؟

شریف امامی موفق نشده بود آن طوری که باید و شاید به گروهش سازمان بدهد. چون مثلا جزو سه نفری که برای به حساب هیئت مدیره اش انتخاب کرده بودند، یکی من بودم که همان شبی که بنده را انتخاب کردند گفتم من با مسئولیت معاونت سازمان برنامه این سمت را نمی توانم قبول کنم.

اعضای دیگر گروه شریف امامی را می دانید کی بودند؟

کاوه فرمانفرمائیان بود، جمشید دفتری بود، اسمعیل سمیعی بود، خیلی ها بودند. چوبین بود که در شرکت نفت مأمور بود، علی مستوفی که مدیرکل بودجه وزارت دارائی بود. درهرصورت کسانی بودند که همه شان تحصیل کرده خارج نبودند، ولی همه شان جزء مسئولین، جوانان مترقی و مدرن ما بودند.

این ارتباط خاصی با مثلا فراماسونری نداشت؟ افراد مختلف درآن بودند؟

من نمی دانم. من همه را نمی شناختم. ولی درجلساتی که شریف امامی دعوت می کرد، مثل این که فراماسون ها غلبه داشتند. درمورد حسنعلی منصور هم همین طور بود. به هر صورت سعی می شد که یک آلترناتیوهائی به وجود بیاید. و به خصوص به شاه نشان داده بشود که کی ها می توانند و ظرفیت این را دارند که بتوانند رئیس دولت شوند و افراد قابلی را دور خود جمع کنند و مملکت را اداره بکنند. همین طور که پیش می رفتیم انتخابات صورت گرفت انتخابات مجلس-چون زمان دکتر امینی مجلس منحل شده بود و دولت به صورت تصویب نامه عمل می کرد. باتعیین علم به سمت نخست وزیر از اولین کارهائی که حکومت علم کرد انجام انتخابات و تشکیل مجلس بود. پس از انتخابات، درمجلس شورا البته گروه آقای علم اکثریت داشت ولی عده ای که طرفدار حسنعلی منصور بودند، اگرچه در اقلیت بودند، گروه خوبی را درمجلس تشکیل می دادند. حسنعلی منصور درآن موقع رئیس هیئت مدیره و مدیرعامل شرکت بیمه ایران بود. به هر صورت می رسیم به اسفند1342. دوماه قبل از این که حکومت علم مستعفی شود، حسنعلی منصور به من تلفن کرد و گفت دوستان خود را در سازمان برنامه جمع بکن. من می خواهم با آنها آشنا بشوم و صحبت بکنم.

شما منصور را از گذشته می شناختید؟

بله، هم ازطریق خانوادگی و هم این که شخصا او را می شناختم.

شما قبل از این هم راجع به این مسائل با ایشان صحبت کرده بودید؟

نه . اصلا.

حسنعلی منصور و آغاز بازسازی
تشکیلات و روش های بودجه بندی

یا درجلساتی که او داشت شما شرکت می کردید؟

نه. البته یک موقعی پیغام داده بود که بروم به گروهش، ولی چون نمی خواستم رنگ سیاسی داشته باشم، همان طور که به شریف امامی نه گفتم، ازپیشنهادش استقبال نکردم. ولی خودش به من تلفن کرد. فارغ از کار گروه مترقی، گفت دوستان سازمان برنامه را، آنهائی را که البته من مصلحت می دانم، جمع بکنید باهاشان صحبت بکنم. من آن کار را نکردم، چون فکر می کردم یک حرکت سیاسی می خواهند بکنند و می دانستم مرحوم حسنعلی منصور دنبال کار سیاسی است. لذا اقدامی نکردم. تا این که دومرتبه 15 روز بعدش تلفن کرد، که چطور شد، گفتم چشم. چون اصرار کرد گفتم چشم، من یک همچین جلسه ای را درست می کنم. ولی بازهم خودم زیاد هیجانی برای این کار نداشتم. گذاشتم زمان بگذرد. تا این که یک روزی آقای اصفیاء به من تلفن کرد گفت بیا دفتر من. من آن موقع معاون اصفیاء بودم، یعنی معاون مالی واداری سازمان برنامه. رفتم اطاق اصفیاء، حسنعلی منصور نشسته بود. سلام و علیک کردیم، و نشستیم. باید بگویم که دومرتبه لزوم تنظیم بودجه دولت مطرح بود و حکومت آقای علم به علت استعفای وزیردارائی، عبدالحسین بهنیا، بودجه را هنوز تهیه نکرده بود. مرحوم بهنیا از وزارت دارائی به علت عدم قبول پیشنهاداتش استعفا داده بود. آقای برزگر کفیل وزارت دارائی بود و حکومت علم از این جهت دچار ضعفی شده بود. چون بودجه شکل نگرفته و آماده نشده بود و دولت می بایستی نزدیک آخرسال بودجه اش تصویب شده باشد. اما وزیر دارائی نداشت و کفیل وزارت دارائی که از صاحب منصبان قدیمی وزارت دارائی بود، کفایت این کار رانداشت. یک چنین اتمسفری بود. در جلسه ای که در دفتر آقای اصفیا بود حسنعلی منصور از من پرسید که به نظر شما این مشکل بودجه قابل حل هست یا نه. گفتم حتماً قابل حل است. ایشان گفتند خوب، شما می توانید این کار را بکنید. گفتم تا آن جائی که من اطلاع دارم این قابل حل است و می شود سیستم بودجه مملکت را اصلاح کرد. این سیستمی که الان وجود دارد، سیستم درستی نیست. ناقص است. باز با توجه به تمام صحبت ها و مطالعاتی که در زمینه تلفیق برنامه و بودجه در دفتر اقتصادی سازمان برنامه شده بود و صحبت هائی که با خداداد درگذشته داشتیم، گفتم به نظر من بایستی سیستم بودجه ای را اصلاح کرد و من فکر می کنم که این کار را می توانم انجام بدهم.

این جلسه تمام شد و ایشان رفت. من رفتم دنبال کارخودم، تا این که، مثلا 15 روز بعداز این تاریخ، منوچهر گودرزی به من زنگ زد. روز جمعه ای بود، منزل بودم. گفت من منزل آقای حسنعلی منصور هستم و ایشان خواهش کردند شما بیائید آن جا. با توجه به وضعی که دردولت بود و فضائی که بود و من می دانستم که تغییر و تحولاتی ممکن است صورت بگیرد و این هم حتماً یک ملاقات جدی و سیاسی است، اول تلفن زدم به اصفیاء که، بالاخره، مدیرعامل سازمان برنامه و رئیس من بود. گفتم آقای اصفیاء یک چنین تلفنی از طرف آقای منصور به من شده، به نظر شما من آیا بروم به ملاقات ایشان یا نه؟ آقای اصفیا به من گفتند حتما برو. چون حدس زده می شد که دنبال آن جلسه ای بود که دراطاق آقای اصفیاء داشتم. من رفتم منزل آقای منصور. علاوه برایشان، آقای هویدا و آقای منوچهرگودرزی هم بودند. آقای منصور به من گفتندکه من پس فردا دولت تشکیل می دهم و می خواستم از شما بخواهم که بیائید به نخست وزیری و آن جا با من کار بکنید و این کار بودجه را درنخست وزیری انجام بدهید. من درجواب گفتم، عطف به صحبتی که دوهفته پیش با هم درسازمان برنامه کردیم، این کار عملی است و من هم قادر هستم که این کار را انجام بدهم. اما من به نخست وزیری نمی آیم، چون اگر قرار باشد که این کار را انجام بدهم، باید با کمک همکارانم در سازمان برنامه انجام بدهم. اگرمن بیایم به نخست وزیری، رابطه ام با آنها شکل دیگری می شود و درنتیجه نخواهم توانست این کار را به خوبی انجام بدهم. اگر شما بخواهید که این کار اصلاحات بودجه ای انجام بشود و بودجه دولت زود تهیه بشود، من باید در سازمان برنامه باشم و از حمایت و پشتیبانی سازمان برنامه استفاده بکنم. آن وقت است که من می توانم کارم را درست انجام بدهم. ایشان قبول کردند و آمدیم بیرون. چون با منوچهرگودرزی آمدیم بیرون، منوچهر به من ایراد گرفت که چرا گفتی به نخست وزیری نمی آیم. برای این که قبل از این که تو بیائی صحبت شده بود و قرار بود که شما بشوید معاون نخست وزیر و بیائید به نخست وزیری وکار بودجه را انجام بدهید. ولی بدون این که فکر بکنید آن را رد کردید. دراین موقع من در حدود 35، 36 سالم بود. گفتم من 36 سالم است، من اول کار و زندگیم است وعجله ای ندارم که یک پست سیاسی داشته باشم. ترجیح می دهم که کارانجام بشود. کاری که من دوست دارم انجام بشود، تا این که یک مقام سیاسی بگیرم. به این جهت برای من مهم نیست که مقام چه باشد، کاراست که مهم است. به هرصورت ما آمدیم خانه. اتفاقاً روز یکشنبه آقای منصور حکومتش را معرفی کرد و دولت جدید بوجود آمد.

ولی جالب اینست که روزهای شنبه هیئت عالی برنامه درسازمان برنامه به ریاست نخست وزیر تشکیل می شد. نخست وزیر بود، وزیر دارائی، وزیر کار، وزیر اقتصاد، و دو نفر شخصیت هائی که از طرف دولت تعیین می شدند برای هیئت عالی برنامه، که یکی آقای حسنعلی منصور بود که از شروع برنامه سوم به عنوان شخصیت اقتصادی می آمد به جلسات هیئت عالی برنامه و دیگری دکتر نصیری بود(86) که در زمان حکومت مصدق رئیس بانک ملی ایران بود و استاد دانشگاه بود و در کابینه های منصور و هویدا وزیر مشاور بود. این آقایان بودند، به اضافه مدیرعامل سازمان برنامه که دبیر جلسه بود و مطالب را برای جلسه تهیه می کرد. در شروع جلسه، وقتی که اصفیاء گفت که دستور جلسه چیست و خواست شروع بکند به توضیح دادن، رئیس جلسه، علم نخست وزیر، رو کردند به آقای اصفیاء گفتند امروز بگذارید یک قهوه ای بخوریم صحبت کار نکنیم. اصفیاء به من گفت به منشی بگو قهوه بیاورند. من رفتم به خانم ویسی که منشی اصفیاء بود گفتم دستوربدهد قهوه بیاورند. قهوه آوردند. آقای علم گفت امروز روز کارنیست. امروز می خواهم برایتان یک طنز تعریف کنم. ما همه تبسم کردیم.

شما می دانستید که اتفاقی می افتد؟

البته، چون من تا حدی در آن جریان بودم. به خصوص روز قبلش که من منزل حسنعلی منصور بودم وضع را تا حدی می دانستم. البته بیشترحاضرین می دانستند. شاید یکی دونفر نمی دانستند. تقریباً همه یک نوع احساسی را داشتند، ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم که به این فوریت انجام شود. به هرصورت آقای علم گفت، زمانی بود که علاء نخست وزیر بود. انتخابات صورت گرفته بود و مجلس تشکیل شده بود و طرفداران حسین علاء درمجلس اکثریت داشتند. یک روز اعلیحضرت مرااحضار فرمودند و گفتند برو به علاء بگو که استعفا بدهد. آقای علم گفت من ساعت 5 بعد ازظهر رفتم منزل آقای علاء و به ایشان گفتم اعلیحضرت فرموده اند شما استعفا بدهید. آقای علاء گفتند من استعفا بدهم؟ من درمجلس اکثریت دارم. اگر استعفا بدهم دنیا چه خواهد گفت؟ من به آقای علاء گفتم که مسئله دنیا نیست. مسئله این است که اعلیحضرت امر فرموده اند استعفا بدهید و شما هم باید استعفا بدهید و دنیا چه خواهد گفت مطرح نیست. ما همه خندیدیم و قهوه مان را خوردیم. آقای علم در واقع می خواست وضع خودش را بگوید. منتها می خواست بگوید چطور داستان تکرار می شود. همان طور که او رفت به علاء گفت استعفا بده، درهمان موقع هم آقای علم مثل مرحوم علاء انتخابات را برگذارکرده بود و در مجلس طرفدارانش اکثریت داشتند، معذلک به اوگفته بودند استعفا بدهد. به هرصورت این روزشنبه بود و آن روز هیچ کاری انجام نشد. ایشان فقط گفتند که پاداش آن دونفری که عضو هیئت عالی برنامه هستند و سمتی ندارند جز این که به عنوان شخص عضو هیئت عالی هستند، یکی ده هزار تومان داده شود. یکی برای آقای حسنعلی منصور امضاء کرد و یکی برای دکتر نصیری، درمورد پاداش اصفیاء بعداً نامه اش را امضاء کرد، داد دست آنها و تشکر کردند و رفتند.

فردایش، که یکشنبه بود، حسنعلی منصور کابینه اش را معرفی کرد. بعد از ظهر به من تلفن کردند، گفتند بیا نخست وزیری، که من رفتم نخست وزیری. تنها کسانی که صبح برای اولین بار وزیر شده بودند آن جا جمع بودند، خیلی خوشحال بودند. ازحضار آن جلسه آقای هدایتی، آقای نهاوندی و آقای هویدا بودند. ما نشستیم. اولین مسئله ای که برای دولت مطرح بود این بود که بودجه سال1343بایستی تهیه و تقدیم مجلس بشود. مدیرکل بودجه وزارت دارائی هم آمده بود. نخست وزیر به اودستور داد که طبق دستوراتی که من می گویم عمل بکند و یک صورتی کامل از درآمد و هزینه تهیه بشود. به دنبال این صورت، یک چهارچوب از بودجه تهیه شد و به روش سابق داده شد به مجلس. امّا آقای منصوردر نطقش گفت این بودجه موقت است، این بودجه ای است که می دهیم برای این که دولت بتواند کارش را بکند، ولی بودجه اصلاحی را ما در خرداد ماه 1343 می دهیم، که آن بودجه واقعی دولت خواهد بود. بهرصورت در آن جلسه قول اصلاح بودجه به مجلس داده شد

شما در تهیه این بودجه. . . ؟

چرا. بودجه ای که تهیه شده بود بودجه ای بود که دولت علم به مجلس نبرده بود. چون بودجه ای بود که کامل نبود و بودجه ای بود که ازنظردرآمد و هزینه کمبودها و اشکالاتی داشت. آن روز که دستوردادند بودجه تهیه شود، ما چند جلسه به دنبال هم در همان نخست وزیری دراطاق هیئت وزیران داشتیم. من بعضی نظرات دادم و یک تغییراتی درآن داده شد و آن بودجه که به صورت بودجه کلی تهیه شده بود را آقای نخست وزیر به مجلس دادند و مدافعش وزارت دارائی بود، من نبودم. معاون وزارت دارائی رفته بود از آن بودجه دفاع کرده بود. به هرصورت اولین تلاش دولت منصور این بود که بودجه به تصویب برسد و طبعا خیلی روی کاری که من می کردم تکیه می کرد. بعدا هم که بودجه اصلاحی سال 43 را سازمان برنامه تقریبا به یک شکل جدیدی تهیه کرد، خیلی روی ثبات دولت و محکم شدن وضع حسنعلی منصور اثر گذاشت. و به دنبالش، همین طورکه گفتم، اقتصاد مملکت راه افتاده بود، ولی تحرک آن خیلی زیادتر شده بود. درنتیجه وضع اقتصادی مملکت روز به روز بهتر می شد و آینده بهتری را نشان می داد.

وقتی که حسنعلی منصور آمد، شما شغلتان عوض شد؟

بعد از این که حسنعلی منصور شد نخست وزیر، یک روز آقای نخست وزیر اصفیاء را خواست به نخست وزیری برود. اصفیاء به من گفت که من با شما هردو می رویم به دفتر نخست وزیری. وقتی وارد دفتر نخست وزیر شدیم منوچهرگودرزی هم آن جا حضور داشت. مرحوم منصور اظهار داشت که بودجه کاری است که باید زیر نظر خود من صورت بگیرد. لذا مجیدی در واقع معاون سازمان برنامه است، ولی مستقیم با من باید کار بکند ومثل معاون من خواهد بود. و درواقع به اصفیاء گفت، باید بداند که من مستقیم باید با نخست وزیر کار کنم. اصفیاء ازاین شکل برداشت آقای نخست وزیر زیاد خوشش نیامد. وقتی سوار ماشین شدیم برگردیم به سازمان برنامه اصفیاء خیلی عصبانی و ناراحت بود و از نخست وزیری تا سازمان برنامه یک کلمه حرف هم زده نشد. وقتی رسیدیم به سازمان برنامه و هرکدام رفتیم به دفترمان، اصفیاء تلفن زد به من و گفت به کارگزینی دستور بده یک حکم تهیه کنند برای کس دیگری به عنوان قائم مقام سازمان برنامه، که در واقع یک نفری را به عنوان قائم مقام سازمان برنامه بگذارد. که این در واقع عکس العملی بود نسبت به حرفی که حسنعلی منصور زده بود. من گفتم به روی چشم و فورا تلفن کردم به رئیس کارگزینی گفتم یک حکمی به این ترتیب تهیه بکند بدهد به آقای مدیرعامل امضاء بکنند. حدود یک بعد از ظهر بود من سوار ماشین شدم رفتم منزل.

کی بشود قائم مقام سازمان برنامه؟

یک شخص دیگری. چون آن شخص خیلی برای من عزیز است و از این جریان خبر ندارد، نمی خواهم اسمش برده بشود.

یعنی آن فرد خودش نمی دانست، یعنی هیچ وقت این حکم عملی نشد؟

فکر می کنم منوچهرگودرزی می داند. ولی آن شخص، فکر نمی کنم. یعنی تاحالابه من چنین اظهاری نکرده که از چنین ماجرائی مطلع بوده است. به هرصورت من رفتم منزل. ساعت 4 بعدازظهر به اصفیاء تلفن زدم- چون فردا یک جلسه خیلی مهمی داشتیم با اصفیاء- وگفتم که من فردا نمی آیم. گفت چرا نمی آئی؟ گفتم من حالم خوش نیست، می خواهم فردا را استراحت بکنم. به دنبال این صحبتی که کردیم، با منوچهرگودرزی تلفنی صحبت کردم، گفتم یک چنین جریانی شده، و من یک چنین کاری کرده ام، یعنی تلفن کرده ام به اصفیاء و گفته ام که فردا سرکار نخواهم رفت. منوچهرگودرزی هم مطلب را به اطلاع حسنعلی منصور رساند. فردا صبح که شد، ساعت مثلا هفت و نیم یا هشت صبح بود، اصفیاء به من تلفن زد. اصفیاء گفت که می دانم برای چه دیروز چنین تلفنی به من زدی، ولی بلند شو بیا، برای این که این جلسه ای که داریم مهم است و حتما بیا. من از دستوری که داده ام منصرف شدم. بیا و مثل سابق به کارت ادامه بده. من رفتم، بدون این که هیچ جریانی اتفاقی افتاده باشد، راجع به این مسائل دیگر هیچ صحبتی با هم نکردیم و کار ادامه پیدا کرد. تقریباً بعد از یکی دوهفته بعد از این جریان اصفیا یک روز مرا خواست و گفت چون تو مسئولیت بودجه را قبول کردی و به این ترتیب با نخست وزیر داری کار می کنی، من برای معاونت مالی- اداری سازمان برنامه باید یک نفر را معین بکنم. مرتضوی را تعیین کرده ام که او بیاید معاون مالی واداری سازمان برنامه بشود. پس بگو کارگزینی حکمش را تهیه کند. من به رئیس کارگزینی دستور دادم حکم را برای تقی مرتضوی تهیه کردند و او شد معاون مالی و اداری سازمان برنامه. من کارم شد فقط بودجه. آن وقت، درمقابل، اصفیاء دستور داد به معاونت برنامه ریزی، که آن موقع حسین کاظم زاده معاون برنامه ریزی بود، که آن چه که مربوط به اعتبارات طرح ها و تنظیم بودجه عمرانی می شود، بیاید زیرنظرمن. و بودجه عمرانی و بودجه جاری مملکت تلفیق بشود و این کار را من انجام دادم، که بسیار کار مرا درتلفیق کار بودجه جاری و عمرانی تسریع و تسهیل کرد.

حالا مقام رسمی شما چه شد؟

معاون سازمان برنامه.

ولی نه معاون نخست وزیر؟

نه، معاون سازمان برنامه و رئیس دفتر مرکزی بودجه. یعنی یک دفتر مرکزی بودجه به وجود آوردیم در تشکیلات سازمان برنامه، که هم بودجه جاری مملکت را تنظیم بکند و هم بودجه عمرانی را.

این اولین باری است که چنین دفتری تشکیل می شود، یعنی بودجه جاری و بودجه عمرانی تلفیق می شود در یک بودجه عمومی، و از وزارت دارائی می آید به سازمان برنامه؟

بله. من لیست کارشناسان بودجه وزارت دارائی را گرفتم و ازمیانشان حدود 15الی 20 نفری را انتخاب کردم که بیایند با ما همکاری بکنند، منتقل بشوند به سازمان برنامه. یعنی درشروع کاردفتر بودجه، به جز چندنفرکه از دفتر بودجه سابق سازمان برنامه گرفتم، تعدادی هم ازوزارت دارائی آوردم و تعدادی هم جدید گرفتم. درسال اول تشکیل دفتر مرکزی بودجه، حدود40 نفر را گرفتم که کادر بودجه مرکزی دولت شدند.

همکاری امیرعباس هویدا وزیر دارائی

در این زمان امیرعباس هویدا وزیر دارائی بود. آیا او با این برنامه کاملا موافق بود و همکاری می کرد؟

تا هویدا وزیردارائی بود، اگرچه قانونا وزارت دارائی وظیفه تهیه و تنظیم بودجه را داشت، هیچ مقاومتی نشان داده نمی شد. ولی بعد از این که هویدا نخست وزیرشد، یک مقاومت شدیدی در وزارت دارائی به وجود آمدعلیه سازمان برنامه و شخص من و دفتر مرکزی بودجه. ولی درتمام مدتی که هویدا وزیر دارائی بود، خیلی حمایت کرد. یعنی بدون حمایت هویدا من نمی توانستم آن چیزهائی که لازم هست، اطلاعات و آمار و حساب هائی که در وزارت دارائی متمرکز بود، را به سازمان برنامه بیاورم.

شما هویدا را قبلا می شناختید؟ با هم دوست بودید؟

من هویدا را شاید درسال 1341 و 1342 دو یا سه بار دیده بودم. بعداً، اولین باری که دیدمش دراسفند ماه 42 منزل حسنعلی منصور بود. بعداً، وقتی که وزیردارائی شد، از همان روزی که اولین جلسه درنخست وزیری تشکیل شد، خیلی نسبت به من اظهار دوستی و همکاری و کمک می کرد. و واقعا هم درکارش صادق بود. واقعا بدون کمک او من نمی توانستم کارم را درست انجام دهم. با وجودی که وزیردارائی معمولاً درمقابل از دست دادن مسئولیت، وظیفه، و تشکیلاتش مقاوم است، ولی او به این مسئله خیلی اعتقاد داشت و به مدیران کل وزارت دارائی که مقاومت می کردند و کارشکنی می کردند وبعضی وقت ها مخالفت می کردند دستور همکاری می داد. به هرصورت، با نظر موافق و با حمایت مرحوم هویدا بود که ما توانستیم مسئولیت تهیه و تنظیم بودجه را از وزارت دارائی به سازمان برنامه منتقل کنیم. البته این انتقال درابتدا به صورت غیررسمی و درعمل انجام گرفت، تا این که قانون مربوطه از مجلس گذشت و این کارجنبه رسمی و قانونی پیدا کرد.

ابعاد سیاسی و فنی بودجه بندی جدید

این آغاز عملی بودجه برنامه ای بود؟ تلفیق بودجه جاری و بودجه برنامه ای در یک سند بودجه؟

ببینید، برداشت و فکراصلی که دنبال یک چنین تلفیقی بود، همان طور که توضیح دادم، از زمان دفتر اقتصادی و گروه مشاورین هاروارد و خداداد فرمانفرمائیان بود، که منابع مالی، یعنی منابع بخش دولتی، بایستی در یک جا ارزیابی و تشخیص داده شود و تقسیم این منابع بایستی دریک جا تصمیم گرفته شود. اگر ما بنشینیم که ببینیم چقدر از بودجه برای ما باقی می ماند و براساس آن برنامه ریزی بکنیم، این برنامه ریزی دنباله رو و تابع تصمیمات مقامات غیر از مقامات برنامه ریزی می شود. درنتیجه ما همیشه درحالت بلاتکلیفی و دنباله روی تصمیمات دیگران خواهیم بود. درحالی که وقتی برای یک دوره پنج ساله برنامه ریزی برای یک مملکت می شود، بایستی از منابع بهترین استفاده بشود ونحوه تقسیم این منابع در ارتباط با هدف های برنامه باشد. یعنی آن چه که تجانس دراختصاص منابع نامیده می شود (consistency)می بایست رعایت شود. و این را اگر بخواهیم بدست دو دستگاه، و دو مقام مختلف بدهیم، هیچگاه آن وضع مطلوبی که بایستی این وظیفه عملی بشود و تحقق پیدا کند، حاصل نخواهد شد. لذا سازمان برنامه دنبال این فکر بود که برنامه ریزی، یعنی بررسی و تشخیص منابع در اختیار بخش دولتی از یک طرف و تقسیم و توزیع این منابع درجهت نیل به اهداف برنامه از طرف دیگر، در یک سازمان صورت گیرد. لذا بودجه می بایست ادامه و یک نوع پیگیری تصمیمات برنامه ریزی باشد. به یک صورت دیگری می شود گفت که برنامه پنج ساله هدف های متوسط المدت را مشخص می کند و برنامه یک ساله، برنامه ای که می شود بودجه سال، با توجه به هدف ها خط مشی و استراتژی یکساله را. پس بودجه یک برنامه ریزی یکساله می شود، براساس منابعی که در آن سال در اختیار است یا درواقع در اختیار بخش دولتی است، و برنامه پنج ساله می شود یک برنامه متوسط المدت.

یعنی برنامه پنج ساله باید اهدافی را که باید به طرف آن هدف ها پیشرفت مشخص کند، برنامه های یکساله می بایستی مراحل رسیدن به آن هدف را تامین بکند؟

کاملا صحیح است، یعنی برنامه یک ساله، آن قسمت از برنامه ها، آن قسمت از هدف هائی که دربرنامه پنج ساله معین شده است را بایستی تحقق بخشد، برای این که درمجموع برسیم به هدف های برنامه، و منابع آن طوری که مد نظر است مورد استفاده قرار بگیرد.

دراغلب کشورها، یعنی درواقع تمام کشورهائی که براین اساس عمل می کنند، بودجه یکی از مهمترین مدارک سیاسی است، به خاطر اینکه خط مشی یک دولتی را کم و بیش روشن می کند که چگونه پیش می رود. در فرآیند بودجه ریزی، درنتیجه، گروه های مختلف درگیرمی شوند و تاثیر می گذارند. این جریان درایران، دراین زمانی که شما صحبت می کنید، یعنی در سال 1341،1342، در این حوالی، چگونه بود؟

تصمیم به این که بودجه در سازمان برنامه متمرکز بشود در اسفند 1342 باحکومت مرحوم حسنعلی منصور گرفته شد، ولیکن عملاً از خرداد 1343 و بودجه اصلاحی سال 1343شروع شد به پیاده شدن، ولی شکل کامل بودجه برنامه ای از اول سال 1344 عملی شد.

پس در یکی دوسال اول، یعنی تا آغاز برنامه چهارم، عملاً این بودجه برنامه ای در قالب همان برنامه سوم، که براساس دیگر ریخته شده بود، انجام می گرفت.

بله.

معذلک سوال باقی می ماند. وقتی که شما بودجه را تهیه می کردید، منافع سیاسی مختلف چگونه وارد این فرآیند می شد؟

اصولا دراین فرآیند تهیه و تنظیم بودجه از یک طرف شما با دستگاه هائی سر و کار دارید که بایستی عواید و درآمدهای دولت را تأمین بکنند، و ازطرف دیگر با دستگاه هائی سر و کار دارید که برای رسیدن به اهدافشان و برای تحقق بخشیدن به برنامه هایشان و کارهائی که در دست دارند می خواهند منابع بیشتری در اختیارشان باشد و اعتبارات بیشتری به آنها اختصاص یابد. لذا یک زمینه مبارزه وکشمکش چند جهتی درکار بودجه وجود داشت، که درصورتی که اطلاعات کافی در دفتر بودجه متمرکز بود بهتر می شد تصمیم گرفت و بعداً بهتر می شد ازآن دفاع کرد. یک چنین بودجه ای درمقابل دستگاه اجرائی، درمقابل دولت، و درمقابل مجلس موجه جلوه می کرد، برای این که اول می بایست بودجه را هیئت وزیران تائید بکند. پس آن مرحله ای است که باید بودجه بشکل و ترکیبی باشد که مورد تأئید هیئت دولت قرارگیرد. در وهله بعدی بایستی در شکل و توضیحاتی باشد که از موضع و موقعیت دولت و برنامه های دولت و اهدافی که برای خود تعیین کرده درمقابل مجلس بشود دفاع کرد و نمایندگان مجلس را قانع کرد که این بودجه یک بودجه ای است که تمام نظرات و خواسته های مردم را تامین می کند. لذا در مرحله تهیه بودجه ما در یک حالت تلاش برای اقناع، تلاش برای پیدا کردن مواردی بودیم که بدون استدلال و توجیه اقتصادی و مالی پولی خرج نشود. یعنی ما سیستم های مختلفی را امتحان کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که ما برای این که با دستگاه های خرج کننده، دستگاه هائی که اجرا کننده برنامه ها هستند، درست طرف بشویم و درست بتوانیم با آنها بحث و گفتگو کنیم، درواقع باید وارد یک نوع چک و چانه زدن بشویم، باید از صفر شروع کنیم، یعنی در هر موردی از صفر شروع کنیم، که به آن می گویند zero budgeting . یعنی این روش را کنار بگذاریم که هر دستگاهی بیاید به ما بگوید که در سال گذشته این طور خرج کردیم، حالا چه تغییراتی در آن می خواهیم بدهیم. چون، همیشه، دراین روش، اعتبارات غیرموجهی وجود دارد که ما نمی توانیم پیدا کنیم و آن را حذف کنیم. یا دربودجه گذشته موارد خرج بی موردی وجود داشته که حذف کردن آن، تشخیص دادن اینکه درست است یانیست، لازم هست یا نیست، بسیار مشکل است. اما روش بودجه از نقطه صفر(zero budgeting) به ما این اجازه را می داد که با تقاضای هردستگاهی که مواجه می شدیم بگوئیم ما هیچ چیز به شما نمی دهیم تا این که بما ثابت بکنید که درسال آتی چه کارهائی می خواهید بکنید. باید به ما ثابت می کردند که چرا این برنامه را دارند اجرا می کنند، برای نیل به چه هدفی است، چه کیفیتی بایستی داشته باشد، و چه کارائی درآن خواهد بود. چون یکی از مسائل اصلی این بودکه چه کارائی و بازدهی (efficency) درمورد هردستگاهی رعایت می شود. این روش به ما اجازه می داد که هرسال هزینه ها و تقاضاهای دستگاه های اجرائی را از یک الک تصفیه رد بکنیم و مطمئن شویم که بیهوده تخصیص اعتبار نمی دهیم، کارمند زیادی نمی گذاریم استخدام بشود، و هزینه های اداری بیهوده مصرف نمی شود. این روش بود که طبق آن ما سعی می کردیم دستگاه های اجرائی را قانع کنیم و تقریبا درطول زمان به این نتیجه رسیدیم که این بهترین سیستم است، زیرا نه آنها می توانند به ما ایراد بگیرند که چرا با چنین خرجی مخالفت می کنید و ما هم این اطمینان را پیدا می کردیم که تمام مخارج و پیشنهاداتی که آنها دارند قابل قبول و منطقی است.
این از نظر قسمت هزینه بود، که البته باید این جا این توصیح را بدهم که ما سیستم مواد هزینه را هم اصلاح کردیم. سیستم مواد هزینه ای که قبلا در وزارت دارائی بود را عوض کردیم و تحت چهار فصل آوردیم- هزینه های پرسنلی، هزینه های استخدامی، هزینه های سرمایه ای، و یک قسمت چهارم که هزینه های متفرقه بود. بعضی هزینه ها در سه بخش معین قرار نمی گرفت و اعتبارات و نقل و انتقالاتی لازم داشتندکه دربخش متفرقه انجام می شد. لذا تحت این سه فصل مواد هزینه ها را مشخص کردیم که در واقع یک نوآوری بود. درنحوه بودجه نویسی قبلی خیلی منطق وجود نداشت، به خصوص از نظر تشخیص اقتصادی، چون نوع هزینه برای ما معنی داشت، در حالی که درنظام قبلی به آن توجه نمی شد. به هرصورت، ما براین اساس به اصلاح بودجه پرداختیم، چه از نظر کیفیت بررسی بودجه، چه از نظر طبقه بندی، و چه از نظر این که چه هزینه ای سرمایه ای و چه هزینه ای جاری است.

ازنظر درآمد، البته، مشکل بیشتری داشتیم، چون یکی از قسمت های عمده منابع دولت، برای بودجه عمرانی و به خصوص بودجه جاری، درآمد نفت بود. درآمد نفت را ما هیچ وقت نتوانستیم به درستی به دست بیاوریم. با تمام تلاشی که می کردیم که ازکنسرسیوم یا از شرکت ملی نفت اطلاعاتی بگیریم و اینها را با هم تطبیق بکنیم و درنتیجه یک اطمینان بیشتری داشته باشیم که درآمد حاصله از نفت برای سال بودجه دقیقا چه میزان خواهد بود، موفق نمی شدیم، چون تصمیمات راجع به صادرات نفت، چه از نقطه نظر قیمت و چه ازنقطه نظر میزان صادرات، خارج از هرنوع اطلاع و نفوذ ما بود. درنتیجه ما همیشه با یک عوامل و اثرات نامعلومی مواجه بودیم. درآمد نفت برای سال بودجه را با توجه به مذاکراتی که می کردیم و اطلاعاتی که کسب می کردیم، حدس هایی که خودمان می زدیم، تعیین می کردیم. آن رقم، حداقل درنه سالی که خود من مسئول بودجه کل کشور بودم، یک مقدار منطقی ومحافظه کارانه بود. و همیشه، اگرهم کسر بودجه مختصری در بودجه مان داشتیم، درآمد نفت و سایر درآمدها طوری بودکه آنها را تامین می کرد. به طوری که ما از یک طرف رعایت احتیاط را می کردیم و رقم های متورم دردرآمد نمی گذاشتیم؛ دوم این که با سیستم تخصیص اعتبار سه ماهه خرج دولت را کنترل می کردیم و تنظیم می کردیم که با درآمد تطبیق داشته باشد. لذا بودجه های آن سال ها بدون مشکل و همیشه با مقدار مازادی که به سال بعد منتقل می شد تحقق پیدا می کرد. رویه ما این بود که با تخصیص اعتبارات سه ماهه پرداخت های خزانه را با آهنگ وصول درآمدهای خزانه انطباق می دادیم. این روش اصلاح اجرای بودجه به منظور اطمینان دادن به وزارت دارائی بودکه ما کارمان را درست انجام می دهیم. چون وزارت دارائی همیشه این استدلال را می کرد که مسئول خزانه دولت است و بایستی همیشه قدرت پرداخت داشته باشد. اگر پرداخت هائی تقاضا شود که مطابق با امکانات خزانه نباشد، وزارت دارائی و خزانه گرفتار می شوند و وزیردارائی مسئول خواهد بود. اعتراض می کردند که تصمیم با دیگری است و وزارت دارائی مسئول و مجری است، بدون داشتن نقشی در تصمیمات بودجه ای و تخصیص اعتبارات. لذا به مسئولین وزارت دارائی، به خصوص خزانه، این اطمینان را دادیم که ما با آنها همکاری خواهیم کرد. شما وضع خزانه را مرتب به ما اطلاع بدهید و ما براساس امکانات پرداخت خزانه، با تخصیص سه ماهه، سعی می کنیم که میزان و آهنگ خرج را با امکانات خزانه تطبیق دهیم. این روش همکاری بین ما و وزارت دارائی خیلی منظم انجام می شد. درنتیجه هیچ وقت مشکلی از این جهت پیش نیامد.

برگردم به صحبت قبلی که در مورد درآمد می کردم. درآمدهای غیر نفتی، که مهمترینش مالیات مستقیم، مالیات غیرمستقیم و حقوق و عوارض گمرکی بود، یک مقداری همیشه ما برسرآن جنگ و جدال با وزارت دارائی داشتیم. وزارت دارائی نمی خواست آن رقم هائی که ما پیش بینی می کردیم و در بودجه می گذاشتیم را تعهد کند. ما سعی می کردیم که نه تنها پیش بینی درستی انجام بدهیم، بلکه یک مقداری هدف بگذاریم برای وزارت دارائی، که وزارت دارائی تلاش بیشتری بکند و درآمدهای مالیاتیش را بهتر و بیشتر وصول بکند. دراین زمینه ما یک مقداری درگیری و کشمکش با وزارت دارائی داشتیم که گاهی کار به مراجعه به شخص وزیر دارائی می کشید. معمولا وزیردارائی مقاومت م یکرد. لذا به ناچار می رفتیم به داوری نخست وزیر. گاهی وقت ها در شورای اقتصاد مطرح می کردیم که بتوانیم نظرات خودمان را بقبولانیم. ولی درهرصورت، درطول آن نه سالی که بنده مسئولیت بودجه کل کشور را داشتم، کار به جای خیلی حساسی نکشید. همیشه در وهله اول من سعی می کردم با وزیردارائی تفاهم بکنم و اشکالی پیش نیاید و در بعضی موارد احیاناً می رفتیم در سطح نخست وزیر و خیلی موارد استثنائی پیش می آمد که در شورای اقتصاد، درحضور اعلیحضرت، قضیه مطرح شود. در هرصورت این نوع تمرین وکار وجود داشت، چه بین ما و دستگاه های تامین کننده درآمد، چه بین ما و وزارتخانه ها و سازمان ها و واحدهائی که اجرائی بودند.

شما به عنوان مدیر بودجه، به عنوان تهیه کننده بودجه، درفرایند تخصیص عمومی منابع مشارکت داشتید، یعنی دربخش اقتصادی، در بخش کشاورزی و بخش های مختلف، و درمنافع، منافع را به معنای عمومیش مطرح می کنم، یعنی نیازمندی های مختلفی که سکتورهای مختلف می توانستند داشته باشند. این فرایند خیلی شبیه یک فرآیند سیاسی است. شما به عنوان کسی که مسئولیت تهیه بودجه را دارد، که از یک طرف یک کار تکنیکی است و از یک طرف دیگر یک بعد سیاسی خیلی قوی دارد، وظیفه خود را چگونه می دیدید؟

کاملا درست است. برای اینکه تصمیم گیری های کلی، تصمیم گیری های سیاسی بود و آنها در سطح شورای اقتصاد و دولت تصمیم گرفته می شد. ما با توجه به تصمیمات کلی که در سطح بالا گرفته می شد، و با توجه به برنامه و اهدافی که برنامه عمرانی داشت، اولویت ها و خط مشی هائی که برنامه پنج ساله مشخص کرده بود، و تقسیم منطقی اعتبارات بین بخش های مختلف اقتصادی، تصمیم می گرفتیم. یعنی در واقع چهارچوبی وجود داشت که در داخل آن چهارچوب ما عمل می کردیم. ولی همان طور که گفتم، با توجه به این حدود و ثغوری که برای ما مشخص می شد، ما با دستگاه اجرائی کار می کردیم و با دستگاه های تأمین کننده درآمد کار می کردیم، که بشود به بهترین شکل ممکن، با توجه به اهدافی که معین شده بود و تصمیمات کلی که اتخاذ شده بود، عمل بکنیم و آنها را تحقق ببخشیم. این کار، کار خیلی سختی بود و درعین حال یک قدرت فوق العاده ای به سازمان برنامه و بودجه می داد که در واقع تضمین کننده موفقیت اجرای برنامه های وزارتخانه ها و دستگاه های اجرائی بود. این جا فقط یک توضیح بدهم که در قسمت درآمد می بایست می دادم. آن اینست که تعدادی از دستگاه های دولتی بودند که کاملا مستقل بودند، مثل آن چه که شرک تها و سازمان های انتفاعی(public corporation) می گوئیم. این شرکت ها و سازمان های انتفاعی دولت، که بعضی از آنها خیلی مهم بودند، می بایست درآمدهائی را تامین می کردند که به خزانه ریخته شود و درنتیجه به اجراء بودجه کمک کند. با آنها هم تقریبا نظیرشرکت ملی نفت، خزانه دولت، و یا قسمت مالیات ها و حقوق و عوارض گمرکی وزارت دارایی رفتار می کردیم. تلاش می کردیم که آنها را به طرف کارائی بیشتر وحذف هزینه های زائد، صرفه جوئی درکار و درنتیجه بازدهی و انتفاع بیشتر هدایت بکنیم. لذا یک چنین برخورد و همکاری فکری را هم با آنها می کردیم.

ازاین سازمان ها چند تا مثال می توانید بزنید، ازمهمترینشان؟

مثلا شرکت پتروشیمی، شرکت گاز، شرکت ذوب آهن، شرکت مس سرچشمه، سازمان قند و شکر، سازمان چای، شرکت دخانیات و ازاین قبیل.

که اینها عمدتاً می بایستی که هم تامین کننده بودجه خودشان باشند، هم بعضی از آنها، مثل دخانیات و غیره، به بودجه عمومی دولت هم کمک کنند؟

بعضی از این دستگاه ها یک درآمدی داشتند که مثل نوع درآمد خزانه دولت بود. مثلا سازمان چای، چای را وارد می کرد، یا این که از داخل کشورمی خرید، و با یک قیمتی می فروخت که معمولا می بایست سود می داد. چون اگرچه از نظر تشویق و تولید چای در داخل مملکت یک هزینه هائی می کرد، شاید درآن قسمت زیاد نفع نمی کرد، شاید هم حتی یک سوبسیدها و یا کمک هائی هم می کرد، ولی درمقابل وارد هم می کرد و وارداتی که می کرد درآمد فوق العاده ای ایجاد می کرد. یا مثلا قند و شکر در این سال ها درآمد خوبی برای دولت می داد و غیره. یک شرکت دیگری هم که مهم بود، حداقل از نظر شهرت ایران، شرکت شیلات بود. شرکت شیلات خاویاری که صادر می کرد، برایش درآمد فوق العاده خوبی داشت. به عنوان رقم مطلق خیلی بالا نبود، ولی به نسبت بازدهی و سوددهی یکی از شرکت های سودده دولت بود که به خزانه کمک مالی می کرد. دخانیات هم از واحدهای بازرگانی بود که خیلی درآمد زا بود.

دردوران برنامه سوم، دخل و خرج مملکت از نظر تعادل چطور بود؟ و درنهایت، تاثیر آن در موضع مالی و اعتباری ایران در جامعه بین المللی چگونه بود؟

درآن مدتی که من مسئولیت تهیه و تنظیم بودجه را داشتم، هیچ سالی، در بودجه تقدیمی به مجلس، مازاد نداشتیم. هرسال، درموقع تنظیم بودجه و تصویب آن، یک کسر بودجه مختصری داشتیم. ولی درعمل، همان طور که توضیح دادم، با سیستم تخصیص اعتبارات سه ماهه جریان پرداخت ها تنظیم می شد و درنتیجه ما هرسال در پایان سال مازاد داشتیم. یعنی همیشه سال را با یک موجودی انتقالی(carry over) به سال بعد شروع می کردیم. یک مازادی می ماند که درآمد بیشتر از هزینه بود، هرسال. هیچ سالی نبود که درآخر سال ما واقعا کسری پرداخت deficit داشته باشیم. ولی درموقع تنظیم بودجه، تقریبا هرسال کسری بودجه deficit داشتیم. چون دستگاه ها تقاضائی که می کردند و اعتباراتی که می گرفتند، عملا بیشترشان، موفق نمی شدند آن را خرج بکنند. ضمنا ما هم با تخصیص اعتبار سه ماهه کنترل می کردیم که از منبع جلوی زیاده روی را بگیریم.

این روشی بود برای تأمین کارائی، یا یک نوع تکنیک حسابداری بود؟

من برای شما این طور بگویم، یکی از اصلاحات سیستم بودجه ای که مااعمال کردیم، درموقعی که مسئولیت به ما واگذار شد، این بود که مابراساس روش حسابداری نقدی عمل کنیم. یعنی آن چه را که می گویند سیستم نقدی ( (cash system . یعنی از اول سال تا آخرسال که بودجه اجرا می شود، هرچه در آن سال خرج بشود به حساب آن سال گذاشته می شود. سال بعد که رفتیم، دومرتبه از اول سال و از نو به حساب سال جدید شروع می کنیم.

یعنی دوسیستم وجود دارد. سیستم تعهد سال بودجه(accrual system) و سیستم پرداخت نقدی سال بودجه(cash basis) . ما رفتیم بر اساس روش نقدی، یعنی براساس پرداخت نقدی و هزینه هائی که درهرسال انجام می شود. پرداخت های سال بعد به سال مالی دیگر تعلق پیدا می کند. وزارت دارائی خیلی مخالف این روش بود. یکی از دلائل مخالفتش با ما سر این روش نقدی بود. چون در سیستم قبلی وزارت دارائی براساس تعهدات سال مالی عمل می کردند، یعنی از اول سال تا آخر سال هرچه که تعهد شده بود به حساب آن سال بود. درنتیجه یک دوره سه ماهه مهلت وجود داشت تا تعهدات پرداخته شود و حساب سال بسته شود. لذا یک دوره سه ماهه اول سال بود که دو نوع پرداخت صورت می گرفت، یکی هزینه های تعهد شده سال گذشته و دیگری هزینه های سال جدید که درحیطه بودجه سال جدید تعهد می شد. ما این روش تعهد مالی سه ماهه را به هم زدیم، برای این که خود مستمسکی بودکه خیلی کارهای عجیب و غریب صورت می گرفت. برای این که دستگاه ها بتوانند پول بیشتری خرج کنند، اگر عقب می افتادند آنجا سعی می کردند دلایلی بیاورند، مدارکی بیاورند، اسنادی بسازند که نشان دهد این پول را قبلا تعهد کرده اند. یعنی عدم کارائی شان را به این ترتیب پنهان بکنند. ما آمدیم گفتیم نخیر، از اول سال تا آخر سال هرچه پرداخت بشود بابت آن سال است، پرداخت های سال بعد از محل بودجه سال بعد است ولو این که قبلا تعهد شده باشد. یعنی روش نقدی cash basis را عمل کردیم. این خودش یک مقداری وضع را اصلاح کرد، یعنی طرز عملکرد را روشن تر کرد و موجب شد که دستگاه ها بهتر بدانند که مسئولیتشان چیست و امکاناتشان چیست و اگر برنامه مشخص تهیه شده ای دارند باید آنرا طی سال بودجه ای درست عمل بکنند. بایستی درآن مدت معین اجرا بکنند. که این ضمنا از نظر ما با برنامه متوسط المدت، یعنی پنج ساله، هم بیشتر تطبیق داشت. چون آن جا هم صحبت از این بود که دراین دوره چقدر اعتبارات مصرف می شود. آن موارد خرج بود که علیه اعتبارات مصوبه به حساب می آمد. ما نحوه عملکرد بودجه ای را هم طوری تنظیم کردیم که ضمنا منطقی هم باشد. درتمام دنیا دولت ها آن روش قبلی را کنار گذاشته بودند. درکشورهائی که روش بودجه نو را عمل می کردند براساس پرداخت نقدی بود. این یکی از عواملی بود که خیلی قدرت دستگاه بودجه ای و دستگاه پرداخت را که وزارت دارائی باشد، زیاد می کرد. ضمنا کمک به روشن شدن نحوه کار دستگاه ها می کرد و به شفافیت و روشن بودن عملیات (transparency) و بالارفتن سطح کارآئی دستگاه ها کمک می کرد. لذا با این زمینه اصلاحی که بوجود آمد ما کارمان با دستگاه های اجرائی راحت تر و روشن تر شد. تمام امکانات را به آنها می دادیم که بتوانند برنامه هایشان را خوب عمل بکنند. آن جا بود که اگر نمی توانستند عملکرد خود را بهبود بخشند دیگر تقصیر خودشان بود و تقصیرما نبود و ما مجبور نبودیم که برای پوشاندن نواقص کارشان دنباله روی آنها باشیم.

اشاره کردید قبلا به zero budgeting. ولی آیا آن مقداری که یک سازمانی توانسته بود درسال قبل هزینه بکند ملاک نبود برای آن چه که سال بعد به آن سازمان تخصیص می دادید؟

چرا،مسلما. زیرا کیفیت کار، میزان فعالیت دستگاه مربوطه، شایستگی افرادی که در هربرنامه ای یا در هر قسمتی کار می کردند، همه اینها مورد بررسی قرار می گرفت. ما درسازمان برنامه یک شبه تشکیلات و روابط نظیر داخل دولت یا یک نوع انعکاس دستگاه دولت را داشتیم. یعنی درمدیریت ها و دفاتر مختلف سازمان برنامه افرادی بودند که تعدادشان زیاد نبود، ولی متخصص بودند و آشنا بودند با طرز کار یک دستگاه اجرائی مربوطه، که یا یک وزارتخانه بود یا یک سازمان مستقل. بدین جهت ما در سازمان برنامه کارشناسان بودجه ای و کارشناسان فنی داشتیم که درطول زمان با دستگاه های اجرائی مربوطه کار می کردند. لذا آنها از سیر تا پیاز کار هر وزارتخانه، هر اداره کل، هر سازمان یا شرکت مربوطه را اطلاع داشتند. درطول زمان مرتباً گزارشاتی می گرفتند، گزارشاتی به ما می دادند، و درنتیجه ما از پیشرفت کار دستگاه اجرائی اطلاع کامل داشتیم. افراد مسئول آن دستگاه را می شناختیم. نحوه کارشان، نحوه تصمیم گیری و برنامه ریزی کارشان را می دانستیم. لذا یک نوع تفاهم بین ما برقرار بود. یعنی در طول سال اگر مسئله خاصی پیش می آمد، ما با آنان صحبت می کردیم که مطمئن باشیم که به کارائی و موثر بودن و مثبت بودن کارشان توجه دارند و لذا تقاضائی که به ما می دادند در ارتباط با آن بود. اگر یک دستگاهی می آمد و می گفت مثلاً من احتیاج دارم که این پول را خرج کنم برای این که ده تا اتومبیل جیپ بخرم، برای این که می خواهم بفرستم به فلان ناحیه، برای این که فلان برنامه را در فلان ناحیه اجرا بکنم، یا 15 نفر یا 20 نفر استخدام جدید بکنم، این استدلال ها را که می کردند، آن کارشناس مربوطه در سازمان برنامه می دانست اینهاچنین کاری را واقعاً دارند می کنند یا نمی کنند. یا این که واقعاً توانائی اجرای یک چنین برنامه ای را دارند یا ندارند. همیشه یک گفت و شنودی روی محتوای کار و کیفیت کار بین ما و دستگاه اجرائی مربوطه وجود داشت. این تفاهم سال به سال بهتر می شد و سال به سال قدرت ما در تشخیص اعتباراتی که درخواست می کردند و ظرفیت اجرائیشان وکیفیت کارشان روشن ترمی شد. ما همین طورکه خرد به خرد به جلو می رفتیم، قدرت کنترل کننده و قدرت تشخیص دهنده مان بیشتر می شد. که تمام قدرتی که سازمان برنامه دراین سال های اخیر پیدا کرده بود از این بود که دیگر چیزی نبود که از دید ما پنهان باشد یا ناشناخته باشد. براساس همین وضعیت بودکه تفاهم وگفت و شنودمان با دستگاه های تقاضا کننده بودجه معنی دارتر و بهتر می شد.

آیا این ادعا یا استدلال، که نه فقط درایران گاه گاهی می شد، بلکه درجاهای دیگر، مثلا درآمریکا، هم می شود، درست است که بیشتر سازمان ها برای اینکه بودجه سال بعدشان تامین بشود سعی می کنند که اعتباراتی که به شان تخصیص داده شده را خرج بکنند. در نتیجه در اواخر سال، به خصوص، سازمان ها هزینه زیادمی کنند برای این که شرائط را بهتر بکنند برای دریافت بودجه سال بعد. اینها درایران مصداق داشت؟ اگر مصداق داشت چطور شما با آن روبرو می شدید؟

مسلما مصداق داشت وهمیشه دارد.برای این که درهرمملکتی، درهردولتی تقاضا کننده اعتبار بودجه ای معین است کی ها هستند و تشخیص دهنده و کنترل کننده یک چنین برنامه ها و هزینه هائی هم معین است. دستگاه بودجه ای هم برای تشخیص و تعیین آن به وجود آمده است. بعدا دستگاه خزانه یا وزارت دارائی وجود دارد برای پرداخت و همچنین دستگاه دیگری هست برای حسابرسی و کنترل وبازجوئی های لازم. این ترتیب همه جا هست و درنتیجه یک چنین مسائلی هم برای ما مطرح می شد. ما سعی کردیم در این دوره ای که یک سیستم اصلاح شده بودجه برنامه ای برقرارمی کنیم تمام این مسائل را در نظر بگیریم و تمام اصول را رعایت بکنیم. درنتیجه، درشروع کار که بخشنامه بودجه صادر می شد، دراین بخش نامه خط مشی های اقتصادی، سیاست اقتصادی، خط مشی های دولت و اولویت هائی که دولت به شئون مختلفی که مسئولیتش را به عهده دارد می دهد، معین می شد. بعداً دستور این که چطور تقاضا باید ارائه شود، با چه جزئیاتی و با چه کیفیتی و درچه مدتی، اینها را در بخشنامه بودجه می گذاشتیم. بعد دوره ای (period) شروع می شد که آنها می بایست به این سوالات ما جواب می دادند. آن دستورالعمل و فورمولرهائی که برایشان می فرستادیم را پُر می کردند و به سازمان برنامه و بودجه می فرستادند. یک دوره برای بررسی تقاضاهای بودجه واصله (budgeting returm) بود. مرحله رسیدگی به تقاضاهای اعتبار بودجه ای دستگاه ها بود که با چک و چانه زدن و صحبت کردن و بحث و گفتگو کردن در جلسات مختلف و گاه تجدید نظر و بازنگری های مختلف همراه بود. آن وقت می رسیدیم به مرحله تطبیقی که تمام اینها باید با همدیگر تلفیق بشود. تنها یک دستگاه که نبود. شاید تعدادشان بیش از دویست دستگاه بود. خلاصه حجم کار عظیم بود. با توجه به دستورالعمل ها و توصیه های مختلف اینها می بایست با همدیگر تطبیق داده شود. ازکارهای مضاعف احتراز بشود. در مجموع یک بودجه تطبیق شده کاملی دربیاید که برای دولت، چه از جنبه جاری و چه از جنبه عمرانی و دستگاه های انتفاعی دولت و دستگاه های عام المنفعه دولت، قابل قبول باشد و شکل کامل بودجه کل کشور، که درواقع بودجه بخش عمومی بود بصورت قابل عرضه به قوه مقننه دربیاید.

در این مرحله که شما داد و ستد اولیه مربوط به تشکیل خود اقلام اعتبارات را با سازمان های مختلف داشتید، آیااین کار معمولاً آسان انجام می گرفت یا این که دعوا بود؟ مبارزه بود؟

تمام بستگی به این داشت که آن بخش مربوطه، قسمت مربوطه، درسازمان برنامه و بودجه تا چه حد دانش آن کار را داشت، اطلاعات کافی آن کار راداشت، ویک رابطه منظمی بادستگاه اجرائی مربوطه داشت. دراین باره تقریبا هیچ وقت ما مشکلی نداشتیم. جائی ما مشکل پیدا می کردیم که یا ضعف درقسمت مربوطه سازمان برنامه بود، یا اینکه دستگاه اجرائی بیش ازحد منطقی تقاضا می کرد و فشار می آورد و احیانا یک نیروی سیاسی هم پشت سرش داشت که حمایتش می کرد. در چنین مواردی بود که ما گرفتاری پیدا می کردیم. همان طور که عرض کردم غالبا با دخالت شخص خود من این مسئله حل می شد. اگر از دست خود من کاری برنمی آمد، با دخالت نخست وزیرحل می شد. و اگر با دخالت نخست وزیر هم حل نمی شد، می رفتیم به شورای اقتصاد در حضور اعلیحضرت مطرح می شد. مراحل رسیدگی به این ترتیب بود. ولی من شخصا سعی می کردم که درحد سازمان برنامه و رابطه ما با دستگاه اجرائی، این مسئله را با رئیس دستگاه اجرائی مربوطه، یا وزیر وزارتخانه مربوطه، حل بکنم که به مرحله بالا نرسد. مگر این که استثنائا مواردی بود که احتیاج به یک داوری سطح بالاتری داشت. درچنین مواردی می رفتیم و یک داوری می گرفتیم. ولی به هرصورت مسئله عمده این بود که از نطر تکنیک و از نظر وظائفی که ما داشتیم و وظائفی که دستگاه تقاضا کننده داشت، یک نوع تفاهمی بین ما برقرار باشد، که بدانیم که تقاضائی که می شود تقاضائی است منطقی و سعی کنیم پاسخی منطقی به آن تقاضا بدهیم.

نقش ارتش در فرایند بودجه

آیا قبل از این که شما به تفاهم برسید، به این داد و ستد عملا سیاسی- اداری برسید، مقام هائی که درنهایت راجع به این مسئله می توانستند داوری بکنند، مثلاً نخست وزیر و یا شاه، دخالت اولیه نمی کردند؟ یعنی، فرض بکنید، که شما با وزارت آب و برق سر بودجه کشمکش داشتید. در چه مرحله ای به دخالت از بالا می رسید؟از ابتدا، و یا بعد؟

بعد بود. ببینید این روش بودجهprocess budgetingکه ما داشتیم جریانش از این قرار بود که حدود شهریورماه ما بخشنامه بودجه سال بعد را صادرمی کردیم. معمولا دوماه وقت می گذاشتیم برای این که دستگاه ها جواب بدهند. یک ماهی می گذاشتیم که این تقاضاها درسازمان برنامه بررسی شود، لذا می رسیدیم به اول ماه دی. از این تاریخ تا اول بهمن ماه را می گذاشتیم برای تلفیق و رفع گرفتاری ها. معمولا هدف ما این بود که در اول بهمن ماه بودجه را تقدیم مجلس شورای ملی کنیم، که دو ماه برای مجلس باشد که بررسی بکنند. یعنی چه در مجلس شورای ملی و چه در مجلس سنا، تا قبل از شروع سال نو، بودجه تصویب شده باشد. ما سعی می کردیم که تمام مسائل را در سه ماهه پائیز انجام بدهیم، که آن مرحله یک ماهه ای که برای تلفیق و چاپ و نهائی کردن بودجه داریم خوب پیش برود و زیاد دست پاچه نشویم. لذا در آن سه ماهه پائیز بود که ما کار تهیه و تنظیم ابتدائی را می کردیم. ما معمولا با دستگاه ها تقریباً گرفتاری اساسی نداشتیم. همین طور که عرض کردم بیشتر موارد اختلاف درحد رئیس سازمان برنامه و وزیر مربوطه و یا رئیس دستگاه مربوطه حل می شد. در دو بخش بود که ما گرفتاری داشتیم و غالبا به داوری شخص اعلیحضرت منتهی می شد. یکی در بخش نفت و گاز و پتروشیمی بود که سه دستگاهی بودند، سه شرکت عمده ای بودند، که خیلی مستقل عمل می کردند وگزارشات خودشان را به بالا می دادند، یعنی به شاه می دادند. ضمنا، همین طور که عرض کردم، عواملی که روی عملیات این سه شرکت اثر می گذاشت، عوامل متغیری بود که تعیین کردنش خیلی مشکل بود، هم از نظر بازار بین المللی و تحولاتی که در بازار این مواد نفتی و گازی به وجود می آمد، هم از نظر تصمیم گیری هائی که از نظر میزان صادرات یا روابط بین شرکت نفت و شرکت های خارجی پیش می آورد. این اواخر مسائل مربوط به سرمایه گزاری ها و توسعه این صنایع و تفکیک وظائف هریک از آنها هم مسائلی پیش آورده بودکه حل کردن آنها و تصمیم گرفتن درباره آنها نیاز به تصمیم گیری درسطح خیلی بالا داشت. لذا این چیزهائی بود اگرما با آنها به توافق نمی رسیدیم به ناچار استدعای تصمیم گیری شخص اعلیحضرت را داشتیم. یا این که درزمینه رقم های بودجه ای و بودجه خود این شرکت ها درمجمع عمومی شرکت ها می رفتیم آن جا بحث می کردیم، که مجمع عمومی شرکت نفت قبلا تحت ریاست وزیردارائی بود و بعداً اساسنامه شرکت ملی نفت تغییر پیداکرده بود و نخست وزیر رئیس مجمع عمومی شده بود. مدیرعامل شرکت نفت درآن جا نظرات خود راعرضه می کرد و چون رئیس سازمان برنامه هم عضو مجمع عمومی شرکت ملی نفت و هم درمجمع عمومی شرکت های پتروشیمی وگازبود، ما آنجا مسائلمان رامطرح می کردیم و معمولاً درآن جا حل می شد. درموردبخش دیگری که خیلی حساس بود وخیلی گرفتاری برای ما داشت، بخش نظامی بود. یعنی هزینه های دفاعی کشور. درآنجا مطلقا تصمیم گیری نهائی با اعلیحضرت بود. معمولا هم این طورمی شد که وزارت جنگ بودجه خودش را تنظیم می کرد، چه برای نیروهای سه گانه وچه برای سازمان هائی که خارج از سه نیروهای تابع وزارت جنگ بودند. وزیر جنگ بودجه ها را تنظیم می کرد و به عرض اعلیحضرت می رساند و معمولا وقتی به ما ابلاغ می کرد بودجه تصویب شده را به اطلاع ما می رساند.

منظور از سه نیرو، نیروهای زمینی، هوائی، دریائی است. سازمان هائی که خارج از سه نیرو بودند مثل….؟

مثل گارد شاهنشاهی، تسلیحات ارتش و غیره.

در داخل ارتش شاهنشاهی است.

منظور واحدهائی است که جزء سه نیرو نبودند، ولیکن وزارت جنگ مسئولیت آنها را به عهده داشت.

ولی منظورتان ژاندارمری و پلیس نیست، شهربانی نیست آنها دوتا. . .

نه آنها تابع وزارت کشور بودند. اگرچه با آنها هم گاهی اوقات دردسر و گرفتاری پیدا می کردیم، ولی قضیه در حد وزیرکشور و یا نخست وزیر حل می شد. امّا بودجه نیروهای مسلح، بودجه ارتش، بعد از این که اعلیحضرت تصویب کرده بودند به ما ابلاغ می شد. یعنی آنها کارشان را می کردند، و می بردند به عرض اعلیحضرت می رساندند، بعدا به ما ابلاغ می کردند که این بودجه ارتش است. این بدان معنی بود که بودجه ای است که ما درآن نمی توانستیم دست ببریم و تغییر بدهیم، بایست همان طور که ابلاغ شده قبول شود. منتهی بعضی سال ها، شاید بیشترسال ها، این طور بود که بودجه نظامی خیلی بیشتر از آن چه که ما توانائی پرداختش را داشتیم به ما ابلاغ می کردند. این را می بردم حضور اعلیحضرت و آن تغییراتی که ما درمرحله تطبیق به آن برخورد می کردیم را به عرض می رساندم. بعضی وقت ها خودشان تصمیم می گرفتند که کدام را کم بکنیم یا چه تغییری درآن بدهیم. بعضی وقت ها می گفتند نمی شود، و یا این که بروید با رئیس ستاد صحبت بکنید. که من زنگ می زدم به رئیس ستاد، که در دوره من بیشتر تیمسار ارتشبد ازهاری(87) بود، با ارتشبد صحبت می کردم. می گفتند خیلی خوب، من باید به عرض اعلیحضرت برسانم. لذا اول به عرض می رساند و سپس با من صحبت می کرد و درنتیجه بعضی تغییرات دربودجه وزارت جنگ داده می شد.

این در برنامه پنجم هست که شما رئیس سازمان برنامه و بودجه بودید. در دورانی که شما معاون نخست وزیر و رئیس بودجه بودید چطور بود؟

آن هم همین طور بود. منتهی درآن قسمت بعدی که من رئیس سازمان برنامه و بودجه و وزیرمشاور بودم خودم مستقیما این کار را انجام می دادم. درموقعی که معاون نخست وزیر بودم، یا هنوز رسما معاون نخست وزیر نبودم ولیکن عملا معاون نخست وزیر بودم، این مسائل را به نخست وزیر می گفتم و مشترکا با نخست وزیر می رفتیم حضورشان. نحوه کار همان بود. مسائل فرق نمی کرد. خوب خاطرم هست همان سال های اول که من مسئولیت بودجه کل کشور را داشتم، اگر اشتباه نکنم مربوط به سال 1345 میشد، بودجه سال 1345مطرح بودکه در اسفندماه، زمستان 1344، این بحث را داشتیم. نخست وزیر طی جلسات و بررسی هائی که کرد قانع شد و هردو به این نتیجه رسیدیم که بایستی بودجه ارتش کم بشود. لذا مشترکا حضور اعلیحضرت شرفیاب شدیم. آقای نخست وزیر درآن موقع رئیس غیررسمی من بودند و آقای مهندس اصفیاء رئیس رسمی. لذا هر سه رفتیم حضور اعلیحضرت و گزارش بودجه را حضورشان دادم و عرض کردم که ما تمام رسیدگی ها را کرده ایم. بودجه همه دستگاه ها را فشرده ایم، و درآمدها را هم تا آن جائی که ممکن است، خوش بینانه پیش بینی کرده ایم. معذلک چنین کسری داریم که قابل قبول به نظرنمی رسد. تنها راه حل این است که بودجه ارتش تقلیل پیدا کند. اعلیحضرت از این حرف من ناراحت شدند وگفتند شما بروید مطالعه کنید و ظرف 15 روز برای من جواب بیاورید که بودجه کشورهای پاکستان، عربستان سعودی، ترکیه و سوئیس چه تغییری داشته و از نظر هزینه های نظامیشان درآن سال چه پیش بینی هائی کرده اند.

چه تغییری داشت؟

فرمودند دربودجه هریک از این کشورها چقدر اضافه شده، افزایشش را به من گزارش بدهید. من برگشتم به سازمان برنامه و با فرستادن تلکس به سفارتخانه های مربوطه ارقامی خواستم و نتیجه این بود که تمام این چهارکشوربودجه شان چیزی حدود30 درصد به طور متوسط بالا رفته بود.

اعلیحضرت قبلا اینها را می دانستند که این چهار کشور را گفتند؟

حتما می دانستند. من وقتی شرفیاب شدم، که گزارش را عرض بکنم وضع دراین چهار کشور چطور است. ایشان گفتند که بله این را ما می دانستیم. ضمناً به دکتر اقبال گفته ام، مدیرعامل شرکت نفت، که یک صحبتی با کنسرسیوم بکند و شاید درآمد نفتی را افزایش بدهیم و این مساله کسر بودجه رفع بشود. معذلک آن سال سال خوبی به نظر بنده بود و درآمدها جواب هزینه ها را، آن طوری که اعلیحضرت می خواستند و ما اضافه کرده بودیم، داد.

یک نکته درمورد بودجه ارتش؟ قاعدتاً تصوری که خود ارتش یا اعلیحضرت از بودجه ارتش می کردند، و، درنهایت، رقمی که به آن می رسیدند، می بایست درقالب بودجه کل مملکت، و به عنوان درصدی از این بودجه، منطقی باشد. نه؟ این را حساب می کردند، یا این که ناگهان یک رقمی می آمد و شما می بایستی به طریقی به آن رقم برسید؟

از دید اعلحیضرت و کسانی که بودجه ارتش را تهیه می کردند، یک برنامه هائی تصویب شده بود. یعنی روال عادی و مستمر داشت. براساس آنها، و سابقه گذشته، و دستورات جدید که داده شده بود، بودجه را تهیه می کردند وحضور اعلیحضرت می بردند. اعلیحضرت روی افکار و نظراتی که درمورد نحوه اداره ارتش و فرماندهی آن داشتند، بودجه را با تغییراتی تصویب می کردند. اگر خیلی رقم بالا بود و خیلی اقلام جدیدی بود، آنها را مطرح می کردیم و می گفتیم که باید تجدید نظر بشود. یا این که تغییر پیدا کند. معمولا می فرمودند که با رئیس ستاد صحبت کنید. من با رئیس ستاد که صحبت می کردم و توضیح می دادم، ایشان می گفتند خیلی خوب من با فرماندهان نیرو صحبت می کنم و بعدا به شما اطلاع می دهم. معمولا یا خودشان اطلاع می دادند یا این که دستور می دادند به مسئول بودجه ارتش که بیاید با من صحبت بکند. گاه وارد جزئیات می شدیم. چون نحوه کارمان مثل سایر دستگاه های دیگر نبود. اطلاعات محرمانه بود. همه چیز را نمی گفتند. ولی درحدی که با کلیات و ارقام عمده بودجه و با منابع بودجه آن سال تطبیق پیدا کند، گفت و گو و مذاکره می شد.

فرماندهان ارتش، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، یا وزیر جنگ، اینها به آن مسئله ای که شما با آن روبرو بودید، آگاه بودند؟ نسبت به آن حساسیت داشتند؟ می خواستند به تفاهم برسند؟ یا این که چون پشتشان به شاه بود و بعد خودشان هم یک مواضع نسبتا قدرتمندی داشتند، فکر می کردند که هرچه که بگویند همان هست و بایستی به همان طریق عمل بشود؟

از نظر شکل تنظیم بودجه، چون ارتش مدل های کار را از مستشاران امریکائی فراگرفته بود، سیستم بودجه ای شان تقریباً مشابه سیستم بودجه برنامه ای ما بود. یعنی مدل کار را از آنها گرفته بودند و طوری عمل می کردند که کم و بیش همان سیستم بودجه برنامه ای ما بود، منتها با یک دید خاص نظامی. از نظر محتوا، برنامه های این نیروها به این قرار بود که یک مقداری مربوط به عملیات عادی و جاری بود، آن چیزی که سال قبل هم انجام شده بود. تعداد افراد هر نیرو و تغییری که درتعداد وسطح حقوقشان داده شده که طبعا اجتناب ناپذیر بود به اضافه برنامه های جدیدی که شروع می کردند، یا طرح هائی که جدیدا تصویب می شد. این برنامه های جدید را قبلا بررسی و تهیه کرده بودند و فرمانده کل شان که اعلیحضرت بودند، تصویب کرده بودند. لذا براین اساس بودجه شان را تنظیم می کردند و به ما می دادند. چون استقلال داشتند ازنظرمالی و بودجه ای جزئیات آن را به ما نمی دادند. ولیکن ما از ایشان می خواستیم که حداقل درشکل مواد هزینه وطبقه بندی هائی که ما داشتیم، چه از نظر هزینه های جاری، یعنی پرسنلی و اداری، وچه از نظر هزینه های سرمایه ای و هزینه های متفرقه، دستورالعمل ما را رعایت کنند. برای این که درشکل بودجه کل کشورمی بایستی شکل بودجه آنها با ترتیب و روش ما منطبق باشد. آنها جداول را پُر می کردند و به ما اطلاعات لازم را می دادند از نظر این که هزینه های پرسنلی، اداری، سرمایه ای و متفرقه چقدر است. اینها را به ما می دادند و گاه سوالاتی از ما داشتند که به آنها پاسخ می دادیم. یعنی از نظر تکنیک کار با هم تفاهم داشتیم و اشکالی وجود نداشت. از نظر ادامه قسمت های اصلی(Hard Core) برنامه های گذشته، آن هم مشکلی نداشتیم. ما مشکل مان بیشتر روی خریدها بود و روی برنامه های جدیدی بود که تصویب می شد. این نوع اقلام عمده بود که اضافه می شد. آن چه درحد امکانات بودجه ای بود با آن مشکلی نداشتیم. اما اگرتقاضاهای جدید فشار زیاد می آورد به سایر بخش ها و سهم ارتش را درمجموع زیادتر ازآن حدی که منطقی جلوه می کرد نشان می داد، آن وقت بود که ما متوسل می شدیم به اعلیحضرت که دستور بفرمایند یک تجدید نظری بشود. دراین قبیل موارد یا رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران خود این کار را می کرد، یا این که اگر مشکلی داشت و یا این که می خواست بیشتر ما را درجریان بگذارد، به فرماندهان نیروهای سه گانه دستورمی داد که بیایند با ما مذاکره بکنند. آنها معمولا مسئول بودجه ای شان را می فرستادند یا کسی که درآن فرماندهی مسئولیت کل این قبیل مسائل را داشت می آمد با ما می نشست و صحبت و استدلال می کرد. او نظرات ما را گوش می داد و احیانا بودجه درخواستی را اصلاح می کرد. این رویه ای بود که عمل می کردند. ولی به طور کلی بودجه ارتش یک بودجه ای بود که طرز کار و رفتارش با ما و با سایر سکتورها فرق داشت.

درمورد سال 45 که می فرمائید، به نظر می رسد که دو اتفاق افتاده بود. یکی این که شاه درمورد افزایش بودجه ارتش درکشورهای خاصی که مورد نظر ایشان بوده مطالعه کرده بود، و دوم این که، به احتمال زیاد، پیش بینی کرده بود راجع به این که درآمد نفت ممکن است آن سال بالاتر برود، و یا حداقل امکانش هست که بالاتر برود. آیا معمولا این طور عمل می شد؟ یعنی وقتی فشار می آمد برای بالا بردن هزینه، یک پیش بینی نیزدرمورد بالا رفتن درآمد انجام می گرفت؟ بعضی ها معتقدند که این جریان غالبا بدون توجه به نیازمندی های دیگر کشور انجام می گرفت، به ویژه در مورد افزایش بودجه ارتش؟

تقریبا درآن سال های قبل از انقلاب تحول بودجه ارتش خیلی زیاد نبود، یعنی هیچ گاه یک جهش خیلی زیادی نمی کرد. البته سال به سال میزان آن بیشترمی شد. مساله برسر آن اضافات بود که چقدر باید باشد و چطور نشان داده شود. این یک تصمیم گیری شخص اعلیحضرت بود که باتوجه به نیازهای ارتش تصمیم می گرفتند. ایشان خودشان خیلی سخت گیر بودند. درعین حال که این امتیاز را داشتند که خودشان شخصا تصمیم بگیرند روی رقم نهائی، بودجه هریک ازنیروها را طوری تعیین می کردند که درحد منطقی باشد. مسئله دیگری که در مورد ارتش وجود داشت یک قراری بودکه اعلیحضرت با امریکائی ها گذاشته بودند . به این ترتیب که یک کمیسیونی در وزارت دفاع امریکا برای خریدهای ایران ایجاد شده بود که خریدها از طریق آن انجام می شد برای این که دست کسانی که می خواهند سوء استفاده بکنند، یا کمیسیون بگیرند، بسته باشد. خریدهائی که در داخل امریکا می شد، که قسمت عمده خریدهای ارتش بود، از طریق آن کمیسیون بود و فروشنده یا سازنده مستقیما به ارتش ایران تحویل می داد. ولی در این قرار یک توافقی هم با آمریکائی ها شده بود، شاید با انگلیسی ها و با فرانسوی ها هم، که خریدهائی که از آنان می شد، الزاماً به صورت نقد نباشد. مثلا یک خریدی، فرض کنید ده یا بیست هواپیمائی که خریداری می شد، اول یک پیش پرداخت داده می شد، بعدا براساس قراردادی قسط می پرداختند. آن چه که درسال مربوطه می بایست پرداخته شود دربودجه ارتش گذاشته می شد که پرداخته می شد، ولی ما هیچ اطلاعی ن