tile

پیشگفتار



بعضي ملل آسيايي هستند که کشورشان به علّت افزايش جمعيت يا نداشتن منابع کشاورزي و معدني کافي درطول تاريخ، يادست کم درطي قرون اخير، همواره مهاجرخيز و"صادرکننده مهاجران" به شکل گروه هاي انبوه بوده اند. مردم هند، به سرزمين هاي غرب و شرق خويش، از افغانستان گرفته تا سراسرقارّه آفريقا، و تمام کشورهاي آسياي جنوب شرقي، مهاجر فرستاده اند. تمام کشورهاي عرب حوالي خليج فارس وعربستان سعودي و کشورهاي نفت خيز آفريقاي شمالي پر ازکارگران پاکستاني است که، به سوداي يافتن درآمدي مختصر که بتوان با آن شکم کودکان متعدّد را سيرکرد، به زندگي در غربت تن در داده اند. کشورهاي چين، فيليپين، ويتنام، کامبوج و تايلند و کره نيز همين حال رادارند. درحقيقت عواملي بومي و ريشه دار دراين کشورها موجب ايجاد موجي دائم ازمهاجران مي شود.

 اين گونه اقوام (و نيز قوم يهود به عللي کاملاً متفاوت) سابقه طولاني و گاه يکي دوهزار ساله در مهاجرت دارند و به علّت اين سابقه راه و رسم پاگرفتن درکشور ميزبان و "جا افتادن" در آن را نيک مي دانند. در بسياري ازشهرهاي ايالات متّحد امريکا يک محلّه و گاهي يک "شهر چينيان" هست که گويا بزرگترين و پرسابقه ترين آنها "شهرچين" درسانفرانسيسکو باشد.

امّا کشورما درطول تاريخ کمتر سابقه مهاجرت هاي دسته جمعي داشته است و عواملي مانند انفجارجمعيت (که امروز درد تازه اي بر دردهاي جامعه ايراني افزوده) وکمبود منابع معدني يا کشاورزي موجب آن نمي شده است که جماعتي ترکِ وطن خود گويند و در غربت سکني گزينند. از همين روي، مهاجرت هاي دسته جمعي انگشت شماراست و شگفتا که تمام آنها موجبي ديني يا مذهبي داشته است. پس ازافتادن ايران به دست جنگجويان مسلمان وسقوط شاهنشاهي ايران درسال653 ميلادي، گروهي از زرتشتيان ازقبول اسلام امتناع ورزيدند و از سرزمين پدران خود مهاجرت کردند. اطلاعاتي که از آنان در دوران ميان سال 652 و سال 785ميلادي، که سال ورود شان به هند است، دردست داريم بسيار مختصر و براساس قصّه اي است به نام قصّه سنجان (1600م) و قصّه زرتشتيان هندوستان (اواخر قرن هجدهم). برطبق اين مدارک نخستين دسته زرتشتيان ازخراسان به جنوب ايران رفتند و در سال 751م به جزيره هرمز رسيدند و از آن جا به ديو درکنارخليج کَمبي وسپس در سال 766 به طرف جنوب به ساحل کاتهياوار رفتند و پس از 19سال اقامت درآن جا سفرخود را به سوي جنوب ادامه دادند ودرسال785 به سنجان رسيدند و آتش مقدّس را درآن جا مستقرکردند. در سنجان گروه هاي ديگري از آوارگان زرتشتي به ايشان پيوستند و جامعه پُررونقي تشکيل شد.

مهاجرت بزرگ دوّم درعصرصفويان و دردوران استقرار ورسميت يافتن تشيّع درايران روي داد. اين مهاجرت بسيار وسيع و پُردامنه بود و بيشتر مهاجران از طبقات ممتاز اجتماع، شاعران، هنرمندان ازگروه هاي مختلف، دولتمردان و سياست مداران، سرداران و سپاهيان و خلاصه کساني بودند که شايستگي هاي ايشان درکشور ميزبان (هند) و در دربار پادشاهان و دستگاه اميران و فرمانروايان آن سامان خريدار بسيار داشت. گلچين معاني در کاروان هند گويد:

 . . . از آغاز عهد شاه اسماعيل اول (7ََ90ه.ق.) تا پايان کار شاه سلطان حسين صفوي (1135ه. ق.) يعني درطول مدّتي نزديک دو قرن ونيم هفتصد وچهل و پنج ترجمه توانسته ام براي کاروان هند فراهم آورم. . .

وي به اختصار تمام و از سربصيرت در باب علل مهاجرت اين گروه چنين نوشته است:

رفتن اين گروه به شبه قارّه اعم از دکن ثلاثه (احمدنگر، گلکنده، بيجاپور) و هند مغول (قلمرو تيموريان) و نقاط ديگر چون کشمير. . . و سند. . . نه از بي توجّهي شاهان صفوي به شعر و شاعري بوده، بلکه علل و جهات ديگري داشته است از قبيل: خروج شاه اسماعيل اوّل، سختگيري هاي مذهبي شاه طهماسب، فتور ارباب مناصب در زمان شاه اسماعيل ثاني و قتل عامّ شاهزادگان که مروّج شعر و مربّي شاعران بودند، فتنه هاي پياپي اوزبکان، هجوم عساکر روم به دفعات، دعوت شاهان هند از ايشان، همراهي سفيران ايران، رنجش و ناخرسندي، گريز از تهمت بدمذهبي، قلع و قمع سران طايفه خود درعهد شاه عبّاس اول ( لُر، ترکمان، تکلّو، افشار) آزردگي ازخويشان يا همشهريان، درويشي و قلندري، پيوستن به آشنايان و بستگان خود که درآن سامان مقام و منصبي داشتند، سفارت، تجارت، سياحت، عيّاشي و خوشگذراني، ناسازگاري روزگار، پيدا کردن کار، راه يافتن به دربار. گذشته از اينها مردم هند، به خصوص آنان که با ايرانيان اتّحاد مذهب و اشتراک زبان داشتند ايشان را ارج مي نهادند.

 (کاروان هند، جلد نخست، مقدّمه، صفحات چهار و پنج)

سوّمين مهاجرت گسترده و فراخدامن ايرانيان، از سال 1358 هجري شمسي(1979 ميلادي) به بعد، پس ازوقوع انقلابي که به"انقلاب اسلامي" شهرت يافت اتّفاق افتاد و گروه هاي انبوه ايرانيان، بيشتر از فرهيختگان و افراد برجسته طبقه متوسط، پزشکان، مهندسان، مديران، دولتمردان وصاحبان مشاغلي که تخصّص يافتن در آنها مستلزم تحصيلات دانشگاهي بود ازکشوربيرون آمدند و در آمريکاي شمالي و کشورهاي اروپايي خاصّه اروپاي غربي و استراليا سکونت گزيدند. اکثريت قريب به اتفاق اين مهاجران سابقه زيست درازمدّت درکشوري ديگررا نداشتند. علاوه براين، آنان با خانواده خود، زن وفرزندان(که گاهي کودکان خردسال و گاه نوجوانان بودند) به غربت روي آوردند وطبيعي بود که همواره روي دل را به سوي وطن داشتند و بسياري ازآنان منتظر بودند تا در مدّتي کوتاه آتش التهاب انقلاب اسلامي و تب و تاب انقلابيان فرو نشيند و آنان به ميهن خود بازگردند. امّا عوامل گوناگون ومهمترين آن گذشت زماني نسبتاً دراز و پايه گذاري زندگانيي تازه در کشور ميزبان و فرستادن فرزندان خود به تحصيل درمدارس آن موجب شد که خواه ناخواه عزم رحيل آنان به اقامت بدل شود.

 بسياري ازاين مهاجران، خاصّه آنان که با فرهنگ گرانمايه ايران آشنايي بيشتري داشتند، نمي خواستند فرزندانشان آمريکايي و اروپايي بار آيند و هيچ اثري ازتمدّن و فرهنگ کهن سال ميهن باستاني با ايشان باقي نماند. از اين گذشته، تماس هاي گوناگون، رفت و آمد و ديدار خويشاوندان مقيم ايران، و احياناً سفرهاي کوتاه به خاک وطن موجب مي شد که نوجوانان و جوانان بار آمده در کشور های بيگانه از اين که به زبان هم ميهنان خويش سخن نمي توانند گفت و باجوانان همسن و سال خود به آساني نمي توانند جوشيد، دل آزرده باشند.

 افزون براين، ايرانيان مهاجر ملاحظه مي کردند که بسياري از گروه هاي مهاجر ديگر کمابيش بسياري از ويژگي هاي قومي خود را، دستکم دردوراني نسبتاً طولاني پس ازمهاجرت، حفظ کرده اند، زبان مادري خود را يکسره از ياد نبرده اند و فرهنگ و سنّت هاي ملّي را به صورت مادّه اي براي پيوستن افراد پراکنده همکيش و هم نژاد و هم وطن خود مورد استفاده قرار داده اند. مردم ايران نيز يکي ازاين گروه هاي اقلّيت هستند و براي زندگي درکشوري ديگرهمان راهي را درپيش دارندکه ساليان درازاست گروه هاي مهاجر، که روز به روز هم بر تعداد ايشان در سراسر جهان افزوده مي شود، آن را پيموده اند و مي پيمايند.

 يکي از اصول اساسي که موجب بهزيستي و توفيق روزافزون و دوام همبستگي اقوام مهاجرشده آن است که ايشان فرزندان خودرا به حفظ سنّت ها و آداب ورسوم وفرهنگ ملّي تشويق کنند و در رأس همه آنها زبان خود را بديشان بياموزند و آنها را از سابقه تاريخي و فرهنگي قوم خود آگاه کنند و تصويري هرچند نيم رنگ از وضع جغرافيايي و اقليمي و اجتماعي کشور اصلي خويش در اختيار آنان بگذارند.

 وقتي کسي درکشور خود زيست مي کند، نياز مبرم به داشتن اين گونه اطلاعات براي او محسوس نيست، چه هرجا راکه خواست مي رود و مي بيند و هرکس را که خواست -اگر از گذشتگان است- از روي منابعي که فزون و فراوان دردسترس اوست مي خواند و مي شناسد. از اين گذشته، تحصيل دبستاني و دبيرستاني نيزخود اطلاعاتي قابل ملاحظه ازاين دست، در اختيار وي قرارمي دهد. امّا درکشور بيگانه چنين نيست. زبان، زباني ديگراست. درمدارس از فرهنگي ديگر، فرهنگ کشور ميزبان سخن درميان است و اگر او نکوشد تا به جِّدِ تمام درعين فراگرفتن مباحث درسي و فرهنگي کشور ميزبان از فرهنگ خود بي خبر نماند، درمحيطي که او رافراگرفته است مستغرق خواهد شد و ازکشوري که هزاران فرسنگ دورتر از محلّ زندگي اوست وآن چه درآن سامان مي گذرد بي خبرخواهد ماند.

بنيادمطالعات ايران، براي برآوردن همين نياز سال ها بودکه تأليف و انتشارکتابي را در نظر داشت که درآن تمام اطّلاعاتي که جوانان ايراني مقيم خارج از کشور را دربايست است فراهم آمده باشد. دانشنامه اي که اکنون پيش روي شماست زاده اجراي همان فکر و همان نظراست که باخوشوقتي وسرافرازي به ايرانيان علاقه مند عرضه مي شود.

درايران کتاب هاي متعدد و گوناگون، مفصّل يامختصر، مشتمل بر اطلاعات دقيق و معتبر يا مطالب افواهي و شايعه مانند، انتشار يافته، حتي سال ها پيش کتابي قطوربا نامي نزديک به نام همين کتاب زيرعنوان «دايرةالمعارف سرزمين و مردم ايران» در تهران منتشر شده است (1360). امّا مؤلّف دانشنامه حاضرمطالب را با دقت و وسواس هرچه تمامتر، از روي مدارک و مأخذ رسمي و معتبر فراهم آورده و براي ويراستاري و بازنگري به گروهي از کارشناسان هريک از رشته هايي که چيزي از آن در اين کتاب آمده سپرده است. مطالب کتاب به زباني ساده، روشن و دور از ابهام و پيچيدگي هاي ناشي از ملاحظات دانشمندانه و ارباب تخصّص به خواننده عرضه شده است، تا هريک از ايرانيان، که به طور طبيعي نماينده ويژگي هاي قومي و ملّي خود در کشورهاي ديگر جهان هستند، پاسخ هايي هرچند کوتاه و اجمالي، براي سؤال هايي که ممکن است دوستان و همکاران غير ايراني آنها از ايشان بکنند دراختيار داشته باشند و خود نيز- هرچند به اجمال- بدانندکه پدرانشان چگونه ودرکجامي زيسته و خود ايشان از کجا آمده اند و فرزندان چه قومي هستند.

محمّد جعفر محجوب