tile

بزرگان دانش، اندیشه و ادب (1)



انديشه وران و دانشمندان به منزله روح و عقل جامعه و گران بها ترين سرمايه هاي فرهنگي هرملّت اند. نگاهي به زندگي و آثار بسياري از اين بزرگان در تاريخ فرهنگ ايران به روشني نشان مي‌دهد که با وجود تند باد حوادث و سيل هاي بنيان کن مصائب، ارزش هاي اصيل انساني و قومي مردم ايران تنها در پناه دانايي و روشن بيني چنين کسان دوام و ماندگاري يافته است.

از ميان گروه بي‌شمار اين بزرگان، برخي سرآمدان تاريخ دانش و ادب اند و برخي ديگر در عرصه فلسفه و عرفان شهرت بسيار دارند. نام تعدادي از ايشان با وقايع مهم درآميخته و شهرت عدّه اي ديگر از مرزهاي سياسي و اعتقادي بسيار فراتر رفته است. با اين همه، هريک از ايشان به گونه‌اي و در زمينه‌اي و با روشي مخصوص به خود نماينده جنبه‌اي از فرهنگ ايراني و شاهدي بر ارجمندي آن درعرصه هاي جهاني است. در ترتيب آوردن نام اين بزرگان تاريخ زندگي و شباهت آثار و انديشه ايشان رعايت شده است.

ابن مُقفّع (ت. 143.ه/760م)

عبدالله ابن مُقفّع يکي از بزرگ ترين دبيران و مترجمان ايراني است که در نيمه اول قرن دوّم هجري/هشتم ميلادي مي‌زيسته. نام وي روزبه پسر دادبه است و در قريه گورفارس (فيروز آباد) در خانواده‌اي مانَوي از کارمندان دارايي متولّد شد. گفته اند حَجّاج بن يوسف، والي خون ريز عرب، پدر او را به علّت اختلاف درحساب ديوان به سختي کتک زد و دست او را معيوب کرد. لقب ابن مُقفّع به معني پسر شکسته دست از اين جا به او داده شده است.

ابن مُقفّع هنوز بيست سال نداشت که در زمان بني اميّه منشي والي عرب کرمان شد. اندک زماني پس از آن به خدمت دربار عبّاسي درآمد و مسلمان گرديد. وي مردي دانشمند بود و زبان‌هاي پهلوي، فارسي و عربي را نيک مي‌دانست. او را عربي دان برجسته اي دانسته‌اند که با زباني رسا و توانا سخن راني مي‌کرد و کتاب مي‌نوشت. در آن زمان عرب ها خواندن و نوشتن را کاري پست مي‌شمردند. آموزگاري در نظر آنان با گدايي در يک رديف بود، حال آن‌ که ايرانيان آموزگاران و دبيران (منشيان) را طبقه‌اي خاص و محترم مي‌شمردند. درکتب مختلف از هفت طبقه دبيران دوران ساساني ياد کرده‌اند، مانند داد دبيره يعني دبيران دستگاه دادگستري، گنزک دبيره يا دبير خزانه داري و آتش آمار دبيره يعني دبير آتشکده. بيشتر دبيران بزرگ و نويسندگان برجسته دراين دوران ايرانيان دانشمند بودند که علاوه بر خط و دانش نويسندگي از تاريخ، حساب، نجوم، فلسفه و منطق اطلاعات بسيار داشتند. ابن‌مُقفّع برجسته ترين آنها بود.

ابن مُقفّع، در عمر کوتاه خود، درحدود سي و شش سال، انبوهي از آثار و تأليفات و ترجمه‌هاي گران بها به زبان عربي برجاي گذاشت که ظاهراً بيشتر آن ها ترجمه و اقتباس از کتاب هاي اخلاق و آداب و روش ايرانيان دوره ساساني است. از جمله آن ها خداي نامه درتاريخ پادشاهان ايران و آيين‌نامه در تشکيلات دولت و نيز در ورزش ها و تيراندازي و چوگان بازي است. کتاب التاج و کتاب مَزَدک و نامه تَنسر و کَليله و دِمنه از ديگر نوشته ها و ترجمه هاي اوست که در همه آنها شور ايران دوستي موج مي‌زند. علاوه بر اين ها کتابي به نام الدّرة اليتيمه يعني مرواريد يکتا درباره اخلاق و تربيت و کتابي ديگر به نام رسالة الصحابه را به ابن مُقفّع نسبت مي‌دهند.

از نظر اخلاقي نيز داستان هاي جالبي درباره وفاداري و جوانمردي و بخشش ابن مُقفَع نقل کرده‌اند. بزرگواري و بي نيازي او در نظر دوستان وي شگفت آور بوده است. با اين ويژگي‌ها نسبت زَندَقه يا مانَوي‌گري که وي را همواره بدان متّهم مي‌داشتند بسيار قوّت داشت. رساله‌اي بر رد عقايد مانَويان نوشته شده که آن را بر ردّ کتابي از ابن‌مُقفّع درباره ماني مي‌دانسته‌اند. علاوه براين، «باب برزويه طبيب» که در آغاز کَليله و دِمنه‌هاي عربي و فارسي آمده و نظرهايي مشابه نظر مانَويان ابراز مي‌دارد، و احتمال داده اند که ابن مُقفّع خود آن را بر متن افزوده، از ديگر مدارکي است که او را به مانَوي بودن متّهم مي‌کرده است.

گفته اند که ابن مُقفّع روش سياسي شُعوبي داشت. اگرچه اين امر به اثبات نرسيده امّا همان اشتياق به تاريخ و گذشته و روش هاي نيک ايرانيان که در کتاب هاي مختلف او مورد ستايش بسيار قرار گرفته نشان تمايل شديد او به شُعوبيه است. با اين احوال، طبيعي است که خلفاي تازه به دوران رسيده عبّاسي از کساني نظير او، با همه بهره‌اي که در حکومت خود از ايشان مي‌برده‌اند، در هراس بوده باشند. منصور، دوّمين خليفه عبّاسي، در فرصتي شخصاً فرمان به قتل پنهاني ابن مُقفّع داد و سُفيان بن معاويه، که بارها مورد تحقير ابن‌مُقفّع قرار گرفته بود، او را در خانه خود به فجيع ترين وضع شکنجه کرد و کشت.

محمّد زکرياي رازي (313-251 ه/925-865م)

محمّد زکرياي رازي، شيمي‌دان و پزشک معروف ايراني ‌در شهر ري به دنيا آمد. درجواني‌ در زادبوم خويش به زرگري و صرّافي پرداخت و باعلاقه اي که به کشف اسرار طبيعت داشت به سوي علم کيميا کشيده شد. کيمياگران مي‌خواستند گوهر فلزّات را دگرگون کنند و با آزمايش‌هاي پُرهزينه و طولاني ‌در جستجوي به دست آوردن اکسيري بودند که مس را به طلا بدل کند. محمّد زکريا نيز سال هاي بسيارعمر خود را در اين کار گذراند. وي عاقبت نتوانست مس را طلا کند. امّا ضمن تجربيات خود از تقطيرشراب الکل به دست آورد. وي نام اين محصول را که تا آن زمان در جهان ساخته نشده بود الکُعْل گذاشت. امّا اين کلمه در ترجمه کتاب‌هاي رازي به لاتين، که در قرن شانزدهم ميلادي‌ صورت‌ گرفت، به شکل الکل درآمد و جهاني شد. طريقه تهيه آمونياک يا جوهر نوشادر نيز نخستين بار به وسيله محمّد زکرياي رازي کشف شد.

محمّدزکريا، سال هاي جواني خويش را صرف اين گونه آزمايش ها کرد تا آن که به سبب کار مدام نزديک آتش و بخارها و بوهاي تند ترکيبات سمّي شيميايي، چشم‌هاي او سخت آزرده شد. نزد چشم پزشک رفت و طبيب پانصد دينار طلا خواست تا چشم‌هايش را مداوا کند. خود نوشته است« آن‌گاه دانستم کيمياي واقعي‌علم پزشکي است.» هنگامي که محمّد زکريا، تحصيلات پزشکي خود را در بغداد آغازکرد گويا نزديک چهل سال داشت. در آن زمان بغداد کانون بزرگ‌علمي مسلمانان به حساب مي‌آمد. مترجمان زبردست آثار مختلف علمي را از زبان هاي پهلوي، يوناني و سُرياني به عربي برمي‌گردانند. بيمارستان هاي بزرگ و مجهّز، که به تقليد از مراکز علمي ايراني به خصوص دانشگاه جُندي شاپور اهواز در بغداد تأسيس شده بود، مراکز علمي و آموزشي مهمّي به ‌شمار مي‌رفت.

محمّد زکريا پس از آموختن پزشکي و تسلّط بر فلسفه به اداره بيمارستان عضدي يا معتضدي در بغداد پرداخت و با رسيدن به کمال علمي ازسوي اغلب اميران و حاکمان آن روزگار دعوت مي‌شد که رساله ها و کتاب هاي علمي خود را به نام ايشان بنويسد. رازي پس از چند سال اقامت در بغداد به ري، زادگاه خويش، بازگشت و به اداره بيمارستان آن شهر و تعليم شاگردان بسيار خود پرداخت. اين فيلسوف و پزشک عالي قدر در پايان زندگي بينايي خود را از دست داد.

رازي ايراني بود، امّا کتاب هايش را به زبان علمي رايج زمان يعني عربي مي‌نوشت. عرب‌ها او را طبيب المسلمين و جالينوس العرب ناميده‌اند. کتاب ها و مقالات او که خود فهرست آن ها را به دست داده در جمع دويست و هفتاد و يک کتاب است. مهم ترين اثر او کتاب جامع‌ الکبير معروف به المعادي است که بزرگ ترين کتاب طبّي، و به تعبيري، دائرة‌المعارف مفصّل علم طب آن دوران به شمار مي رود. رازي در اين اثر تجربيات شخصي و يادداشت هاي خودرا درباره مداوا و اعمال جراحي با دقت تمام شرح داده است. روش کار وي مشاهده و تجربه بود. وي با دانشمنداني که روش قياس و استقرار را، به پیروي از روش ارسطو، درست مي‌دانستند، مخالفت مي‌ورزيد. همين موجب شد که دانشمندان و فلاسفه بزرگي چون ابونصر فارابي و ناصرخسرو قبادياني به ردّ برخي از آراء او بپردازند.

کتاب ديگر محمّدزکريا، درباره آبله و حصبه نه تنها درکشورهاي اسلامي که در سراسر اروپا نيز شهرت يافته است. کتاب طب المنصوري وي نيز در قرون وسطي به زبان لاتين درآمد و پس از اختراع چاپ از نخستين کتاب هايي بود که به چاپ رسيد. مجموعه آثارمحمّد زکرياي رازي را خدمت ارزنده فرهنگ اسلامي به علم پزشکي در سراسر جهان ناميده‌اند.

ابونصر فارابي (339-260ه/ 950-873م)

ابونصر فارابي بزرگ ترين فيلسوف دوره اسلامي است. وي در خانواده‌اي ايراني درشهر فارياب از نواحي خراسان بزرگ، متولّد شد. پدرش از سران سپاه مرزنشين بود. در جواني طي سفري طولاني و پُر رنج به بغداد رفت و نزد استادان بزرگ زمان، به تحصيل منطق و فلسفه يونان پرداخت. پس از اندک زمان، وي که به زبان هاي فارسي، ترکي، عربي، سُرياني و يوناني تسلّط کامل داشت، در فهم فلسفه يونان به پايه‌اي رسيد که او را معلّم دوّم خواندند. معلّم اوّل ارسطوست و پس از ابونصر ديگر هيچ کس را معلّم نگفته‌اند.

فارابي در راه کسب دانش سختي بسيار تحمّل کرد. شب‌ها در نور چراغ پاسبانان شهر کتاب مي خواند و اغلب تا صبح بيدار مي‌ماند. زندگي محدود و محقّر او به خوابيدن کنار رودخانه‌ها و باغ ها گذشت. در همان وضع به نوشتن و خواندن روز مي‌گذراند و شاگردان بسيارخويش را نيز همان جا تعليم مي‌داد. اين محروميت‌هاي مادّي، اگرچه بيشتر درسال هاي جواني بر او تحميل شد امّا پس از آن نيز وي با همه دانش و شهرت خويش، همچنان ساده مي‌زيست. نوشته اند که از سيف‌الدوله همداني فاتح دمشق نيز، که او را گرامي مي‌داشت، هر روز بيش از چهار درم که مبلغي بسيار ناچيز بود نمي‌پذيرفت.

دوران زندگي ابونصر فارابي هم زمان با فروپاشي و ضعف خلافت عبّاسي است. خاندان‌هاي بزرگ وزيران ايراني مانند بَرمَکيان که در دربار خلافت عبّاسي از علم و انديشه حمايت مي‌کردند، از ميان رفته بودند. خاندان هاي دانش دوست و هنرپرور ايراني چون سامانيان و آل بويه نيز هنوز قدرت چنداني نداشتند. در چنين احوال، ناچار بزرگاني چون ابونصر فارابي، در جستجوي حامي و مشوّق دانش، به ديارهاي دور سفر مي‌کردند و گاه چون او ناچار از سرزمين‌هايي که در آن مورد آزار و تهديد بودند مي‌گريختند.

سيف الدوله همداني در روزگار زندگي ابونصر در دمشق، هنگامي که به واسطه تهمت بدديني از بغداد فراري شده بود، دمشق را گرفت و چون از افراد انگشت شمار آزاد انديش روزگار خود بود، دانشمنداني چون فارابي و شعرا و گويندگاني چون مُتنَبّي را پيرامون خود گرد آورد. مُتنَبّي پس از آن در دربار عضدالدوله ديلمي به مقام بزرگ و والايي رسيد. امّا زندگي محدود و محقّر ابونصر درچنين روزگار بيشتر در نتيجه عدم اعتناي بزرگان به دانش و فلسفه بود. در اين دوران تعصّب در عقيده و تظاهر به دين داري در بين قدرت مندان و حاکمان سخت رواج داشت. ناچار آنان که چون ابونصر فارابي دانستن و انديشيدن درباره حقيقت را از تجمّل و راحت جسماني برتر مي‌دانستند در تنگي و فشار مي‌زيستند.

ابونصر فارابي فيلسوف بود امّا براي گذران زندگي ناچار به پزشکي و مداواي بيماران مي‌پرداخت. اين راهي بود که بيشتر فلاسفه اسلامي در آن روزگار پيش مي‌گرفتند. به همين جهت حتّي تا روزگار ما هنوز به پزشک، حکيم نيز مي‌گويند، درحالي که حکيم در اصل به معني فيلسوف و انديشه‌ور است.

کتاب هاي فلسفه‌اي که تا زمان ابونصر فارابي ترجمه شده بود اغلب غلط بسيار داشت و قابل فهم نبود. فارابي نخستين کسي است که با رنج بسيار آثار ارسطو و افلاطون را به طور کامل دريافت و در کتاب ها و رساله هاي خود به شرح و تفسير و نقد آنها پرداخت. آشنايي دوباره جهان با آثار اين فيلسوفان در واقع مرهون دانش و تلاش ابونصر فارابي است. وي، علاوه بر فلسفه و منطق که موضوع بيشترين آثار باقي‌مانده از اوست، در همه علوم زمان خود سرآمد ديگران بود. پزشکي را نيک مي‌دانست امّا در روزگار رفاه بدان نمي پرداخت. در ستاره ‌شناسي کتابي از او باقي است که بي پايه بودن پيش گويي منجّمان را ثابت مي‌کند و آنها را بي ارزش مي‌شمرد. کتاب بزرگ و معتبر او در سياست نمودار اطّلاع وسيع او درباره جوامع بشري است. مهم تر از همه کتابي است که وي درباره مدينه فاضله و شهر آرماني فلاسفه نوشته است. وي دراين کتاب که خود به چند بخش بسيار بزرگ و مهم تقسيم شده، با بينشي فلسفي و عارفانه نظريات خود را در باره جوامع انساني بيان داشته است.

ابونصر فارابي در موسيقي نيز استادي بي نظير بود. اختراع قانون را به او نسبت داده‌اند. او علاوه بر نوشتن رساله هاي متعدّد درباره موسيقي و زبان‌شناسي، نوازنده اي ماهر بود. نوشته اند که وي درمحضر سيف الدوله همداني ابتدا خطاي يک يک خوانندگان و نوازندگان مجلس را باز نمود، آنگاه ازکيسه اي که درکمر داشت چند چوب درآورد و آنها را به هم پيوست و بنواخت. همه را خنده گرفت. پس چوب ها را درهم ريخت و ترکيبي ديگر بساخت و بزد. همه به گريه درآمدند. بار ديگر چوب ها را در هم ريخت و ترکيبي تازه فراهم آورد و ضربي ديگر آغاز کرد. همه حاضران حتّي پرده داران و دربان ها نيز به خواب رفتند. او آنها را خفته رها کرد و برفت. ابونصر فارابي سعادت انسان را در ترک پيوندهاي ظاهري و بستگي هاي مادّي مي‌دانست و معتقد بود که تنها کسي بايد به فلسفه و علم روي آوردکه از جهت اخلاقي سخت پاک و بي نياز باشد. وي به تربيت نفساني خويش و شاگردانش بسيار اهميّت مي‌داد و در زندگي شخصي به جاه و جلال و نام و شهرت بي اعتنا بود. بي علاقه‌گي وي را به جمع آوري تأليفات خود ناشي از عظمت روحي او دانسته اند. باوجود اين بيش از 102 رساله و کتاب از او به جاي مانده که هريک در نوع خود بي نظير است.

شيخ الرئيس ابوعلي سينا خود را شاگرد مکتب فارابي خوانده و گفته است که تنها از طريق مطالعه رساله هاي ابونصر توانسته است منظور ارسطو را از کتاب متافيزيک درک کند. ابونصر فارابي در آثار متعدّد فلسفي خود کوشيده است تا فلسفه را به معتقدات ديني مردم نزديک کند، يا، به عبارت ديگر، معتقدات ديني را با اصول فلسفي ازخرافه و توّهم دور سازد. وي ثابت مي‌کند که مثلاً در موضوع آغاز آفرينش، فلسفه از اخبار مذهبي دقيق تر و به توحيد نزديک تر است. افزون براين، فارابي براي رواج فلسفه، که دانستن آن را مانند علوم ديگر براي همه مردم لازم مي‌دانسته، کوشيده که آن‌را به زبان و اصطلاحات مذهبي نزديک کند. اين کار پس از او در اواسط قرن دهم ميلادي به وسيله اخوان الصفا، به طور کامل در رسالات متعدّد عملي گرديد. امّا عده‌اي نيز به شدّت آن را مردود شمردند. امام محمّد غزالي درکتاب خود بر رد فيلسوفان، ابونصر فارابي و ابوعلي سينا را به عنوان دو تن از بزرگ‌ترين فلاسفه برگزيده تا با ردّ عقايد ايشان به طور کلّي فلسفه را نادرست جلوه دهد. اين قبيل مباحث و درگيري هاي فکري نشان مي‌دهد که فلاسفه درآن زمان تا چه حدّ ناچار از کناره‌گيري از مردم و تحّمل فشارهاي اجتماعي بوده‌اند.

ابونصر فارابي در هشتاد سالگي در دمشق درگذشت و با آن که بيش از تني چند بر جناره او نَگريستند، مجموعه‌اي گران قدر از آثار خود را به زبان عربي برجاي گذاشت. امّا او نه عرب که فيلسوف و نابغه‌اي ايراني و از جمله شخصيت هاي برجسته و کم نظيري است که آثار و افکارش اثري جهاني داشته است.

رودکي (ف. 329 ه./949م)

ابو عبدالله جعفر ابن محمد رودکي در تاريخ ادب ايران به عنوان پدر شعر فارسي شهرت دارد. وي در قرن سوم هجري قمري/ نيمه دوم قرن نهم ميلادي در روستاي بَنُج رودک، دو فرسنگي سمرقند، زاده شد و در همان روستاي زادگاه خويش از جهان رفت. وي از نوجواني، قرآن را از بر داشت و با صدايي دلکش مي‌خواند و از استادي به نام ابولَعبَک بختيار، درس نواختن بربط مي‌گرفت. به زودي شهرت خنياگري و آواز خوش او با شعرهايي که خود مي‌سرود، به همه جا رسيد و امير خراسان، نصربن احمد ساماني، را واداشت تا او را به دربار خويش بخواند.

رودکي در دربار سامانيان که ايرانياني آزاد انديش و هنرپرور بودند، از مکنت و تجمّل بسيار برخوردار شد. نوشته اند هنگامي که رودکي همراه نصربن احمد از هرات به بخارا مي‌رفت چهارصد شتر زير بنه او بود. وي مرداني بزرگ چون امير نصر ساماني، ماکان کاکي از سرداران و اميران بزرگ ديلمي و ابوالفضل بلعمي وزير دانشمند دربار ساماني را، که جايزه‌هاي کلان به او مي دادند، در اشعار بسيار زيبا و استادانه خويش ستوده است. با اين همه، رودکي شاعري ستايشگر نبود. شعرش روان، ساده، دل انگيز و سرشار از شوق و ستايش لذّات و شادي‌هاي زندگي است.

اهميّت رودکي در تاريخ ادب ايران نه تنها به سبب آن است که وي پيش از شاعران بزرگ ديگر به سرودن شعر فارسي روي آورد، بلکه از آن جهت نيز هست که انواع مختلف شعر فارسي را به زيباترين و رساترين صورت ابداع کرد. او نخستين شاعري است که قالب هاي گوناگون شعر فارسي را برپايه اي استوار بنا نهاد و راه را براي ظهور بزرگاني چون فردوسي و ساير استادان عصر غزنوي هموار کرد. پيدايش رباعي را در شعر فارسي طي داستان زيبايي به رودکي نسبت مي دهند. رباعي شعري است کوتاه، مرکب از چهار پاره يا مصراع به وزني خاص. نقل کرده‌اند که روزي رودکي چند کودک را ديد که گردو بازي مي‌کردند. جمعي از مردم، شيفته ظرافت و هيجان کودکانه، به دور ايشان گرد آمده بودند. رودکي به جمع آنان پيوست. کودکي شيرين زبان ضمن غلتاندن گردو با سخناني موزون اشتياق خود را براي افتادن آن در گودالي کوچک که به اين منظور کنده بودند بيان مي‌داشت و مي‌خواند: «غلتان غلتان همي رود تابُن گود» حرکت ملايم گردو به سوي گود و انتظار و هيجان بازي و شيريني رفتار کودک که همه را فريفته خود ساخته بود، چنان در طبع نازک شاعر اثر کرد که از آن پس رباعي‌هاي بسيار بر اين وزن و آهنگ سرود.

رودکي اشعار خود را به آواز خويش همراه نواختن چنگ و بربط مي خواند. تأثير عظيم شعر معروف او: «بوي جوي موليان آيد همي» در ادب فارسي مَثَل است. نوشته اند که اميران و سپاهيان دربار امير نصر ساماني از توّقف طولاني او در هرات که حدود چهار سال به طول انجاميد ملول شده بودند. ناچار به رودکي روي آوردند تا به طريقي امير را به سوي پايتخت يعني بخارا روانه کند. رودکي بَرَبط برگرفت و به حضور امير رفت و به آوايي خوش برخواند:

بوي جوي موليان آيد همي‌
ياد يار مهربان آيد همي

ريگ آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي

‌آب جيحون با همه پهناوري‌
خنگ ما را ت اميان آيد همي

‌ميرسرو است و بخارا بوستان
‌سرو سوي بوستان آيد همي

اين نغمه هاي خوش چنان در دل امير مؤثر افتاد که نوشته اند حتي به قدر پوشيدن کفش ها معطّل نشد. بي موزه (چکمه) پاي در رکاب اسب نهاد و به سوي بخارا به راه افتاد. رودکي به داشتن بيش از صد هزار يا به روايتي ديگر يک ميليون و سيصد هزار بيت شعر در زمان خود ممتاز بوده است. اکنون از اشعار او کمتر از هزار بيت پراکنده برجاي مانده، امّا نوشته اند که وي به اشاره ابوالفضل بلعمي وزير ادب دوست امير نصر ساماني، کتاب کليله و دمنه را به نظم آورد. در هنگام نظم کليله و دمنه، رودکي کور بوده و ناچار گزارشگري در برابر او مي‌نشسته و کتاب را براي او مي خوانده است.

امير نصرساماني و وزيران با فرهنگ او، ابوالفضل بلعمي و ابوعبدالله جيهاني، به مذهب شيعه اسماعيليه و خلفاي فاطمي گرايش هايي داشتند. از رودکي نيز ابياتي در اشاره به اين اعتقاد باقي‌مانده است. پس از عزل امير نصر پسر او نوح به امارت منصوب شد و دربار ساماني با وزارت فقيهي متعصّب، ديگر از آن شور و حال و ذوق و انديشه که در زمان امير نصر از آن سرشار بود تهي ماند. البتّه نمي‌توان اتّهام امير نصر و ساير معاصران و درباريان او را تنها گرايش به حکومت فاطميان مصر دانست. آزاد انديشي و زيبا پرستي که بيشتر به روح ايراني و زنده شدن خاطرات فرهنگ کهن اين سرزمين مربوط مي‌شد با فضاي خشک مذهبي که مي بايست مردم را مطيع و اسير خلافت بغداد نگاه دارد مخالف بود و موجب تحريک هاي دائم و روز افزون برضدّ اميران ايراني مي‌گرديد.

دراشعار رودکي، توصيف تاکستان ها و کارهايي که براي تهيه شراب از انگورهاي درخشان آبدار انجام مي‌شود بسيار آمده است. تنها قصيده کامل و تام و تمامي که از وي در دست است، قصيده «مادرِ مي»، با شرح شاعرانه انگور چيدن و شراب انداختن آغاز مي‌شود. نغمه‌هاي دل‌نشين پرندگان و شادي و نشاط انسان در لذّت بردن از زندگي زمينه اشعار اوست. اغتنام فرصت که بعدها موضوع اصلي شعرخيّام و سعدي و حافظ است نخستين بار در آثار رودکي ديده مي‌شود. با اين همه، رودکي شيريني لذّت زندگاني و شادکامي و شادخواري را همه جا با بينش عميق فلسفي درباره ناپايداري جهان و اندوه و افسوس به گذر تند و بي امان دنيا در هم آميخته است:

شاد زي با سياه چشمان شاد
که‌ جهان‌ نيست ‌جز فسانه و باد

زآمده تنگ دل نبايد بود
و ز گذشته نکرد بايد ياد

من و آن جعد موي غاليه بوي
من و آن ماه روي حور نژاد

نيک‌ بخت آن‌ کسي‌ که داد و بخورد
شوربخت آن‌ که او نه‌ خورد و نه داد

باد و ابراست اين‌جهان افسوس
باده پيش آر هرچه بادا باد



فردوسي طوسي (411-329 ه. ق/1020-940م)

حکيم ابوالقاسم فردوسي طوسي شاعرملّي ايران از حماسه سرايان بزرگ جهان است. وي درقريه باژ يا پاژ طوس، همان سال که رودکي پدر شعرفارسي درگذشت، چشم به جهان گشود. فردوسي ازخاندان دهقانان ايراني بود. دهقانان زمين داران کوچکي بودند که ميراث فرهنگي خود را گرامي مي‌داشتند و وارث و منتقل کننده آن بودند. قرن چهارم هجري، يعني زماني که فردوسي به دنيا آمد، سرزمين ايران پس از گذشت سيصد سال از حمله اعراب و فروپاشيدن شاهنشاهي ساساني، دوباره سربلند مي‌کرد. با روي کار آمدن حکومت هاي ايراني که براثر سه قرن مبارزه دائم و همه جانبه ايرانيان ب رضدّ کارگزاران و گماشتگان خلفاي اُموي و عبّاسي به دست آمده بود، ايراني دوباره پرچم پُرافتخار خود را به اهتزار مي‌آورد. زبان فارسي دَري نيز که طيّ اين مدت با پذيرفتن مفاهيم و واژگان تازه وسعت و غنايي درخور توجّه يافته بود، برزبان شاعران و نويسندگان جاري مي‌گرديد.

درچنين احوال، هنگامي که فردوسي حدود هفده سال داشت، يکي ازدهقانان نژاده و بلندهمّت، به نام ابومنصور عبدالرزّاق کنارنگ، که معتقد به پيوستگي نژادي خود با شاهان باستاني ايران بود، به دستياري وزيرخود دهقانان، موبَدان و راويان داستان هاي ملّي را از سراسر ايران به توس فرا خواند تا داستان هاي ملّي و باستاني را در دفتري گرد آورند و از گزند حوادث ايام به دور دارند. آن چه توسط اين موبَدان و به خواست و تشويق ابو منصور عبدالرزّاق، فراهم آمد، شاهنامه ابو منصوري ناميده شد. تهيه اين دفتر در سال 346 ه./957م به پايان آمد.

امّا از بد روزگار، تنها پنج سال پس از پايان يافتن شاهنامه ابومنصوري، ابومنصورعبدالرزّاق درجنگ کشته شد و غلامان ترک دستگاه ساماني به جاي دهقانان و اميران آزاده ايراني به قدرت رسيدند و حکومت و ملّيت ايراني دوباره مورد تهديد قرارگرفت. چندي بعد، دقيقي شاعر دربار يکي از اميران ساماني اقدام به نظم شاهنامه کرد. امّا او نيز درجواني به دست غلامي کشته شد و کار ناتمام ماند. در اين هنگام، فردوسي که حدود چهل سال داشت کار ناتمام دقيقي را دنبال کرد و نزديک به سي سال از عمر خويش را صرف سرودن شاهنامه نمود. در آغاز کار فردوسي، ميان سرداران و سپه سالاران ساماني درخراسان جنگ درگرفته بود. در گرگان و طبرستان نيز جنگ ديگري ميان برادران آل بويه و آل زيار جريان داشت. فردوسي با تيزبيني و دورنگري خود مي توانست دوران ضعف و احتمالاً ازميان رفتن حکومت‌هاي ملّي ايراني را پيش بيني کند. از همين رو، با پشتکاري عظيم و با اشتياق بسيار به سرودن شاهنامه و نظم داستان هاي پهلوانان ايراني پرداخت تا شايد در اين فرصت بتواند تاريخ و زبان ملّت کهن سال ايراني را دوباره زنده کند. اين زمان تنها فرصتي بودکه اقدام به اين کار سترگ را ممکن مي‌ساخت و پير طوس به هشياري تمام آن را دريافت. تلاش شبانه روزي او ميوه شيرين داد و پس از حدود بيست سال نخستين بخش کار او که به نظم آوردن اکثر داستان هاي شاهنامه بود پايان پذيرفت. سال سيصد و هشتاد و چهارقمري که فردوسي خود درشاهنامه به آن اشاره کرده مقارن سال 994 ميلادي است.

امّا دوسال پيش از اين تاريخ، دولت سامانيان، مرزداران دلير و با فرهنگ مشرق ايران سقوط کرده و بُخارا پايتخت ايشان به دست ترکان آل‌افراسياب افتاده بود.

فردوسي دراين سال ها هنگامي که نخستين مرحله کارش را به پايان برده بود، دو سه سالي شاهد کشمکش هاي زورمندان بود و از کار بازماند. مقارن همين ايّام، سه شخصيّت بزرگ ادب دوست و هنرپرور و مقتدر روزگار نيز درگذشتند و قلمرو سامانيان به دست محمود غزنوي و ترکان آل افراسياب افتاد و فردوسي پس از اميرساماني و اميرخلف بن احمد و سَبُکتکين ديگر کسي را نمي‌شناخت که شاهکار عظيم او را قدر و بهايي نهد.

سلطان محمود غزنوي و رقيبان ترک او از آل افراسياب، ابتدا با هم در برابرشاه زادگان خاندان ساماني متّحد شدند. امّا با از ميان رفتن سامانيان رقابت ميان آنان آشکار گرديد. محمود دراين زمان با فرمان و منشورخليفه بغداد رسماً سلطان ايران شده بود و چون آوازه شاهنامه، سروده فردوسي، همه‌جا مي‌رسيد او نيز به پیروي از ادب دوستي دربار سامانيان به شاعر گران قدر و حماسه ملّي او گرايش يافت. امّا در اين ميان سياستي ديگر نيز در کار بود. محمود مي‌خواست از شاهنامه براي برانگيختن احساسات ملّي ايرانيان عليه تورانيان آل افراسياب بهره جويد. فردوسي در آن زمان حدود شصت و پنج سال داشت و پير و فقير و دل آزرده بود. تنها پسر و تکيه روزگار پيري خويش را نيزهمان سال با درد و افسوس بسيار به خاک سپرده بود. شاعر در غم‌گذران زندگي ناچار به محمود روي آورد.

سلطان محمود ابتدا فردوسي را گرامي داشت و فردوسي، اميدوار، به ادامه کارخود پرداخت. امّا سالي چند پس از آن، آل افراسياب با جنگ‌هاي بسيار از ايران بيرون رانده شدند و عاقبت با محمود از درآشتي درآمدند. از آن پس ديگر سلطان محمود به فردوسي اعتنايي نداشت. فردوسي که شاهنامه را به پايان آورده بود، آن را با خود ازطوس به غَزنه، پايتخت سلطان محمود، برد و پس ازآن که به جاي شصت هزار دينار طلا، يعني يک دينار در ازاي هربيت، همان مقدار درم به او دادند، جايزه سلطان را با بي اعتنايي تمام به حمامّي و فُقّاعي، يعني کسي که کنار در گرمابه شربت مي‌فروخت، بخشيد و خود ناشناس از غَزنه گريخت.

مانده زندگي شاعر بلند پايه طوس در فقر و پيري و آوارگي گذشت. گماشتگان محمود شهر به شهر در پي اوگشتند تا او را براي مجازات، به دليل بي‌اعتنايي به جايزه سلطان، دست بسته به دربار او برند. نوشته اند که سال ها بعد محمود از کرده خود پشيمان شد و جايزه اي قابل توجه براي فردوسي به طوس فرستاد امّا آن گاه که اين هدايا به دروازه طوس رسيد، جنازه شاعر را از دروازه ديگر بيرون مي‌بردند. تنها دختر فردوسي به پي روي از طبع بلند پدر خويش، هديه سلطان را نپذيرفت و آن را براي ساختن پلي وقف کرد. فردوسي را، به بد ديني و پي‌روي از مذهب شيعه متّهم کردند، چه اين مذهب در آن روزگار با روحيات و تمايلات ايرانيان آزاده هماهنگي داشت. جنازه او را، که به گورستان شهر راه ندادند، در باغش به خاک سپردند.

زندگي فردوسي، بزرگ ترين شاعر حماسه سراي ايران، خودشاهدي بر بلندنظري و آزادگي روح مردم هنرمند و داناست. بيش از هزارسال ازمرگ او مي‌گذرد و درهمه اين زمان دراز، فردوسي بيش از هر شاعر ديگر در ايران و نزد عامه مردم شناخته بوده است. داستان‌هاي شاهنامه، قرن‌ها و قرن ها، هرشب در دور افتاده ترين نقاط ايران در قهوه‌ خانه ها و در زير سياه چادرها، بر زبان نقّالان و شاهنامه خوانان جاري شده و مردم عادي را شيفته عواطف بلند انساني و روح آزاده و دلاوري هاي پهلوانان ايران کرده است.

اميرعنصرالمعالي کيکاووس

نويسنده کتاب قابوسنامه، نوه قابوس وشمگيراست. وي اگرچه خود دستگاه فرمانروايي و پادشاهي نداشت، امّا به رسم اميرزادگان آن روزگار آداب ملک داري را آموخته بود و از دانش ها و پيشه‌هاي مرسوم اطلاع فراوان داشت. وي کتاب خود را درسال 475ه./1082م، هنگامي‌که شصت و سه سال ازعمرش مي‌گذشت، در اندرز فرزندش گيلان‌شاه نوشت. به اين جهت اين کتاب به پندنامه نيز شهرت دارد.

وي دراين کتاب براي فرزند خويش از شناختن حق پدر و مادر و احوال جواني و پيري و طرزغذا خوردن و شراب نوشيدن گرفته، تا مهماني کردن و عشق ورزيدن و گرمابه رفتن و شکار و چوگان بازي، سخن مي‌گويد. مطلب کتاب به گونه اي است که بسياري از مظاهر اوضاع اجتماعي آن عصر در آن جلوه‌گر است. بيان جزييات، درباره مسائلي چون بردگان، پزشکي، ستاره شناسي و انواع مرغوب اسب و امثال آن، نشان مي‌دهد که نويسنده تا چه پايه درباره موضوعات مختلف آگاهي و دقّت نظر داشته است. او خود به صراحت از خطاهاي جواني خود ياد مي‌کند و مي‌داند که طبيعت جوان به نوعي ديگر است. از همين روست که کتابش چنين پايان مي‌برد: «آن چه به خويشتن پسنديدم، اکنون تو را همان خواستم و آموختم. اگر تو بهتر از اين خصلتي و عادتي همي داني، چنان باش که بهتر بود و گرنه اين پندهاي من به گوش دل شنو و کاربند.»

نويسنده قابوس نامه در آموزش فرزند به روش هاي علمي و آزموده شده روي مي‌آورد و رعايت ملايمت و مدارا با همگان را اصل پيشرفت و توفيق مي‌شمارد و در تأييد آن چه مي‌نويسد خاطرات خود و کارنامه گذشتگان و نکات تاريخي را به ياري مي گيرد و جنبه هاي گوناگون زندگي ايرانيان را در قرن پنجم هجري /يازدهم ميلادي به مهارت ترسيم مي کند. ه نثر کتاب، پس از گذشت نزديک به هزارسال، چنان روان و روشن و ساده است که هر خواننده امروزي را به راحتي همراه خود به دنياي نا آشناي گذشته ايران مي کشد.

ابوريحان بيروني (440-362 ه/1048-973م)

ابوريحان محمّد بن احمد بيروني خوارزمي از نوابغ ايراني است که به خصوص در رياضيات و نجوم شهرت جهاني دارد. زادگاه او خوارزم، ولايتي حاصلخيز و آبادان درجنوب رودخانه جيحون، است که اطراف آن را بيابان هاي خشک و ريگزارهاي ترسناک فرا گرفته. هزاران سال پيش از اين، اوّلين مهاجران آريايي ايراني درآن جا مسکن گزيدند.

هم زمان با کودکي‌وجواني ابوريحان دوخانواده دانش دوست و هنرپرور درخوارزم حکومت داشتند، يکي مأمونيان که در شهر گُرگانج يا جُرجانيه، محلّ برخورد رودخانه جيحون به درياچه آرال، مي‌زيستند و ديگري آل عراق در بخش جنوبي خوارزم. ابوريحان در منطقه حکومتي آل عراق درمحلّي به نام بيرون زاده شد و تحصيلات خود را در خدمت خوارزمشاهان آل عراق، نزد ابونصر عراق رياضي دان بزرگ آن روزگار، به پايان آورد. در بيست و چهارسالگي حکومت آل عراق به دست مأمونيان برافتاد و روزگار پريشاني و فقر و آوارگي ابوريحان فرا رسيد. خود نوشته است که: «هنگام اقامت در ري شخصي را ديدم که در شمار علماي نجوم بود. جاهل بود و من بر او ايراد گرفتم. امّا چون من در آن وقت فقير و پريشان بودم، او به تحقير بيني خود را بالا گرفت و گفته مرا نپذيرفت.»

ابوريحان از راه ري به دربار شمس المعالي قابوس بن وشمگير از امراي آل زيار به گرگان رفت و با احترام و ستايش بسيار اين امير دانش دوست روبرو گرديد. درهمين روزگار وي که بيست و نه ساله بود کتاب آثارالباقيه را در فرهنگ هاي باستاني ايران، هند، يونان، يهود، مسيحي، بودايي، خوارزمي و سُغدي نوشت.

پس از چندي اوضاع خوارزم اندکي آرامش يافت. ابوريحان بازگشت و اين بار در گُرگانج در پناه مأمونيان خوارزم به مطالعه و تحقيق و تأليف پرداخت. اين روزگار آرام و پُربار هم‌زمان با سفر ابوعلي‌سينا به آن ديار بود. دو فيلسوف دانشمند، که مانند آنها در همه روزگار کم‌تر به وجود آمده، در کنار يکديگر در مدرسه مأمونيه خوارزم به احترام و عزّت تمام مشغول کار بودند که محمود غزنوي حملات خود را به خوارزم آغاز کرد. ابوعلي‌سينا همراه بوسهل مسيحي به بيابان خوارزم گريخت امّا ابوريحان چندي ماند و عاقبت محمود او را همچون غنيمتي گران بها به پايتخت خويش غزنه برد.

درباره مقام بلند ابوريحان و درجه دانش پروري خاندان هاي ايراني خوارزم، در تاريخ بيهقي از گفته ابوريحان داستاني نقل شده که: «خوارزم شاه مأمون بن مأمون. . . مردي بود فاضل و درکارهاي سخت، مثبت، و زبان او بسته بود از دشنام و فحش و خرافات. من که بوريحانم مراو را هفت سال خدمت کردم و هرگز نشنودم. . . روزي خوارزم شاه سواره نزديک حجره من رسيد. فرمود تا مرا بخواندند. ديرتر رسيدم بدو. اسب براند تا درحجره من و خواست که فرود آيد. زمين بوس کردم و سوگند گران دادم تا فرود نيايد. گفت علم برترين امارت است علم والاست و هيچ مقامي از آن برتر نيست.»

ادب و فرهنگ اميران و پادشاهان ايراني هنگامي بهتر آشکار مي‌شود که در همان زمان به واقعه‌اي ديگر از زندگي ابوريحان بنگريم و رفتار سلطان ترک، محمود غزنوي، را با او ببينيم. سلطان محمود از اين که ابوريحان بسيار مي‌دانست ناخشنود بود. يک بار او را به اتاقي چهار در احضار کرد و گفت: «حکم کن که من از اين چهار در از کدام بيرون خواهم رفت.» ابوريحان نوشت و زير تشکچه سلطان نهاد. آن گاه محمود فرمان داد تا بر ديواري در جانب مشرق دري نو بکندند و از آن بيرون رفت. چون نوشته ابوريحان را خواندند، همان را نوشته بود. سلطان بياشفت و فرمود تا او را از بلندي به ميان سراي افکندند و پس از آن شش ماه در زندان بود. بعدها سلطان گفت: «مي‌گويند اين مرد را در عالم نظير نيست مگر ابوعلي سينا. . . لکن پادشاهان چون کودک خرد باشند. سخن ملايم رأي ايشان بايد گفت.» سپس به ابوريحان گفت: «اگر خواهي که از من برخوردارباشي، سخن بر مراد من گوي نه بر سلطنت علم خويش.» ابوريحان در دربار سلطان محمود چنين زيست. با اين همه از زندگي در دربار او و جانشينانش استفاده هاي بزرگ کرد. در بيشتر جنگ هاي محمود درهندوستان همراه او بود و از اين طريق در اين کشور سَنسکريت را آموخت و با دانشمندان و حکيمان هند و علوم و عقايد هندوان و فرهنگ ديرين ايشان آشنايي کامل يافت. کتاب ماللهند و ترجمه چندين کتاب از سَنسکريت به عربي حاصل اين روزگار است.

پس از محمود، جانشينان وي با ابوريحان محترمانه تر و مهربان‌تر رفتار مي‌کردند. کتاب بسيار مهم قانون مسعودي در نجوم و رياضيات را به نام سلطان مسعود غزنوي و کتاب الجماهر في معرفة الجواهر درباره سنگ‌هاي معدني و گران‌بها به نام امير مودود نوشته است. از آثار مهمّ ابوريحان بيروني، کتاب التفهيم درعلم هاي حساب، هندسه، هيئت ونجوم است که به دو زبان فارسي و عربي به نام ريحانه دختر حسين خوارزمي نگاشت. اين کتاب علاوه بر دقّت و اهميّت مطالب علمي آن، درعين حال نمودار توّجه زنان دانشمند به علوم زمان نيز هست.

مجموعه آثار ابوريحان به يکصد و سي کتاب و رساله مي‌رسد که هريک در نوع خود بي‌نظيراست. بسياري از اطلاعات درباره سرزمين و تاريخ هند، سُغد، خوارزم، ايران باستان، يهود، بودائيان، صابئين و اقوام بسيار ديگر از طريق آثار ابوريحان تا امروز برجاي مانده است. آثار او اغلب به زبان عربي يعني زبان رسمي زمان اوست. با اين همه، نه تنها در مشرق زمين بلکه در غرب نيز اطلاعاتي که ابوريحان از گذشته هاي دور فراهم آورده تنها سند و بازمانده به شمار مي‌رود. روش ابوريحان مشاهده و تجربه است. به اين جهت بيشتر دريافت هاي علمي او در طول قرن ها هم چنان درست مانده است. محاسبات رياضي و نجومي و تطبيق تقويم و زبان هاي اقوام باستاني وسعت و دقّت معلومات او را آشکار مي‌کند و همچنين درستي و اهميّت‌ روش اورا. دريافت هاي وي در زمين‌شناسي، معدن شناسي، هواشناسي و جستجوي آب از اعماق زمين، کتاب هاي او را به صورت دائرة المعارف علوم درآورده است. وي از سرسخت‌ترين مخالفان خرافات و اوهام بود و پرهيز از آن ها را نه تنها در مسائل علمي که در زندگي عملي نيز توصيه مي‌کرد.

ابوريحان در فلسفه نيز پيرو روش هاي موجود در زمان خود نبود. ترديدهاي او درباره نظريات ارسطو و جواب هاي درستي که به روش خود مي‌يافت او را از ديگر متفکّران زمانش ممتاز مي کرد. فکر دقيق او در جستجوي حقايقي بود که مانند اصول رياضي مسلّم و غيرقابل انکار باشد. به اين منظور، ابوريحان علاوه بر فلسفه يونان، به آثار فکري اقوام ديگر از جمله هندوان نيز مي‌پرداخت. مطالعه آثار ابوريحان بيروني، از جمله سؤال و جواب هايي که بين او و ابوعلي سينا ردّ و بدل شده، نشان مي‌دهد که او برخلاف ديگران بسياري از نظريات فلسفي ارسطو را که پايگاه دقيق علمي ندارد نمي‌پذيرد.

ابوريحان بيروني در سال هاي آخر حيات سفري به خوارزم کرد امّا دوباره به غزنين بازگشت و درهمان شهر درگذشت.



ابوعلي سينا (428-370ه/1036-981م)

ابوعلي حسين بن عبدالله سينا، نابغه مشرق و از بزرگ ترين دانشمندان و انديشه وران ايران و جهان است. وي در خانواده‌اي اسماعيلي مذهب از کارگزاران اميرنوح بن منصور ساماني، درهمان سال‌ها که فردوسي در طوس سرودن شاهنامه را آغاز کرد، در بخارا متولّد شد. پدر وي در آموزش و پرورش پسران خود علي، حسين و محمود سعي بسيار داشت. امّا از ميان ايشان، حسين در ده سالگي قرآن و صرف و نحو و رياضيات را به سرعت آموخت و نزد ابوعبدالله ناتلي، که مدّتي کوتاه به دعوت پدر در خانه ايشان مي زيست، کتاب هاي منطق و رياضي را فراگرفت و پس از آن از ابوسهل مسيحي، استاد بزرگ ديگر روزگار، علوم طبيعي و پزشکي را چنان آموخت که به واسطه مهارت در آن به دربار امير ساماني راه يافت. از آن پس بوعلي به تنهايي و با استفاده از کتابخانه بزرگ و معتبر امير، به مطالعه پرداخت. خود گفته است که در شانزده سالگي تنها مشکل او فهم کتاب متافيزيک ارسطو بود. امّا چون به شرح ابونصر فارابي بر آن دست يافت مسائل براي او آسان شد و از آن پس بيش از آن چه در هجده سالگي مي‌دانست نياموخت.

استادي ابوعلي سينا در پزشکي راه او را به دربار ساماني و استفاده کامل ازکتابخانه معتبر آن جا گشود. وي در مداواي بيماران به پريشاني هاي رواني نيز توجه داشت، به همين جهت شرح بسياري از معالجات شگرف او به صورت افسانه درآمده است.

ابوعلي سينا هنوز بيست ساله نبود که آتش سوزي کتابخانه بخارا، مرگ اميردانش پرور ساماني، نوح بن منصور، و غلبه ترکان آل افراسياب بربخارا اوضاع روزگار وي را سخت آشفته کرد. وي که شهرت شيعي و اسماعيلي داشت ناچار به گرگانج، پايتخت خوارزم شاهان، اميران فرهيخته مأموني خوارزم، رفت و نزد ايشان مدّتي در آرامش به نوشتن کتاب پرداخت. امّا محمود غزنوي که قدرتي روزافزون مي‌يافت از دانشمندان دربار خوارزم خواست که به درگاه او در غزنين به پيوندند.

ابوعلي سينا، هراسان از تعصّب و خشک انديشي محمود غزنوي، گريخت و همراه بوسهل مسيحي در بيابان به گرما و بي آبي و توفان دُچار شد. بوسهل پير از پاي درآمد، امّا بوعلي جوان و نيرومند توانست نيمه جان خود را به گرگان برساند، بدان اميد که به درگاه شمس‌المعالي قابوس وشمگير پناه جويد. افسوس که وي نيز به رسيدن او کشته شده بود. ابوعلي، پيش از رسيدن به گرگان، در خراسان ماند و با عارف و صوفي مشهور، ابوسعيد ابوالخير، ديدار کرد. گويند پس از اين ديدار، ابوسعيد گفت: «هرچه ما مي‌بينيم او مي‌داند.» و ابوعلي سينا نيز به ديگران مي‌گفت: «هرچه من مي‌دانم شيخ مي بيند.»

گريز ابوعلي سينا از خوارزم به خراسان، گرگان، ري، قزوين و سپس همدان شش سال به طول انجاميد. وي در اين مدّت پيوسته و در هرحال به نوشتن کتاب هايي که در نظر داشت مي‌پرداخت و مي‌کوشيد ناشناس بماند زيرا فرستادگان محمود تصوير او را به همه دروازه ها آويخته بودند و قدم به قدم او را دنبال مي‌کردند. او شهر به شهر مي‌گريخت. امّا هربار که به معالجه بيماران مي‌پرداخت چنان مشهور مي‌شد که ناچار از فراري ديگر بود. ابوعلي سينا مدّتي کوتاه در ري و پس از آن نه سال در همدان به دربار اميران آل بويه پيوست. در همدان به وزارت شمس الدوله پسر فخرالدوله ديلمي رسيد. لقب شيخ الرئيس به مناسبت اين دوران وزارت به او داده شده است. پس ازمرگ شمس الدوله ديگر مقام وزارت را نپذيرفت و با توطئه وزير چهارماه در قلعه‌اي نزديک فراهان کنوني زنِداني شد. در زندان نيز به نوشتن کتاب پرداخت. پس از رهايي با شاگرد خود ابوعُبيد جوزجاني و برادرش و دوغلام ناشناس در جامه درويشان به اصفهان رفت و تا پايان عمر خويش نزد علاء الدوله کاکويه با احترام تمام زيست و به نوشتن ادامه داد.

ابوعلي سينا فيلسوف، دانشمندي پرکار بود. نزديک به 120 اثر از او باقي است. برخي از کتاب‌هاي او، که درقرون وسطي به لاتين ترجمه شد، قرن ها است که در سراسر جهان مورد استفاده پزشکان و دانشمندان قرار گرفته است. مهم ترين کتاب او در پزشکي قانون و در فلسفه و منطق شفاست که ترجمه‌هايي به عبري، آلماني، لاتين، فرانسه و فارسي از آن دردست است. از نظر فلسفي، ابوعلي سينا پيرو ارسطو و فارابي و شرح‌کننده نظريات ايشان بود. با اين همه به روش هيچ يک از فيلسوفان قديم پاي بند نماند و نظريات خود را به آراء آنها مي‌افزود. تأثير نوافلاطونيان و انديشه هاي فلسفي فارابي درکتاب مشهور او، شفا کاملاً بارز است. او نخستين کسي است که مباحث فلسفه و علوم عقلي را به روشي روشن و روان درآثار مختلف خود مورد بحث قرار داده است. وي گرچه در خانواده اي اسماعيلي مذهب پرورش يافته بود امّا از همان جواني هرگز خود را مقيّد نمي‌دانست و معتقدات حکمت اسماعيلي را نيز مورد ترديد قرار مي‌داد.

نوشته اند زماني که وزير بود، هر روز پيش از صبحدم برمي‌خاست و از کتاب شفا چند صفحه مي‌نوشت. پس از آن شاگردان خودرا مي‌پذيرفت و تا هنگام نماز به ايشان درس مي‌داد. آن گاه بسياري از بزرگان بر در سراي او گرد مي‌آمدند و با او درباره امور گفتگو مي‌کردند و همراه وزير به ديوان مي‌رفتند. تا هنگام نماز ظهر به وزارت مي‌پرداخت. پس از ناهار و خوابي کوتاه براي مشاوره با امير به دربار مي‌رفت و به مداواي بيماران نيز مي‌پرداخت. شب تا ديرگاه کتاب مي نوشت يا به مجلس شراب و خوش گذراني مي‌رفت. در شکارگاه هنگامي که بر اسب سوار بود دبيري درکنار او اسب مي‌راند و گفتار وي را مي‌نوشت. ابن سينا شراب بسيار مي‌نوشيد امّا همواره مي‌گفت که نوشيدن شراب عمر را کم مي‌کند. يک بار در جواب اين که پس چرا خود بسيار مي‌نوشد گفت: « من پهناي زندگي را مي خواهم نه در ازاي آن را».

روزگار زندگي ابوعلي سينا دوران شکفتگي اجتماعي و پيش‌رفت علم درنقاط مختلف سرزمين ايران بود. وي با بسياري از دانشمندان هم زمان خود درباره مسائل مختلف به گفت و شنود و نامه‌نگاري مي‌پرداخت. ازاين طريق پرسش ها و پاسخ هاي بسيار ردّ وبدل مي‌گرديد. بسياري از رساله ها و کتاب هاي اين زمان را دانشمندان به نام يکديگر و براي يکديگر نوشته‌اند. سؤال و جواب هاي ابوعلي سينا و ابوريحان بيروني، يکي در اصفهان و ديگري در غزنه، به تفصيل تمام هنوز باقي است. اين گونه بحث ها و گفت و گوها گاه به حرف هاي ناشايست و جدل‌هاي توهين آميز مي‌انجاميد. در اين موارد، معمولاً ابوعلي‌ سينا گناهکار بود زيرا از گفتار زشت و سخنان تند نسبت به علماي معاصر خود و گاه حتّي نسبت به پيشينيان خودداري نمي‌کرد.

ابوعلي سينا در تاريخ فرهنگ و تمدّن جهان مقامي ارجمند دارد. وي علاوه بر ارائه نظريات تازه و مهم در فلسفه نظري و عملي و کشف روش هاي تازه در مداواي بيماران و سرودن قصّه‌ها و اشعار لطيف وعرفاني، استاد برجسته‌اي بود با شاگردان بسيار که افرادي نام‌آور از ميان ايشان برخاسته اند. ابوعلي سينا، درمدّت اقامت اصفهان نزد علاء الدوله کاکويه، آثار بسيار از جمله دانشنامه علائي را به فارسي نوشت که دائرة المعارف علوم گوناگون است، وي در سفري همراه علاءالدوله، نزديک همدان بر اثر بيماري درگذشت. بناي يادگار آرامگاه او در شهر همدان است.

سيد اسماعيل جُرجاني (521-424/1127-1032م)

سيد اسماعيل ملقب به زين الدين از بزرگان دانش پزشکي است. وي در جُرجان (گرگان) زاده شد و پس ازکسب دانش زمان و تأليف آثار مهم پزشکي در مرو درگذشت. او را مردي بزرگ با شخصّيت علمي و اخلاقي والا توصيف کرده‌اند. جُرجاني بخش بزرگي از دوران زندگي خود را در خوارزم و در دربار قطب الدين محمّد و پسرش آتسِز خوارزم شاه با احترام و بزرگ داشت فراوان گذراند. وي در زمان اقامت در دربار خوارزم شاهان به نگارش آثاري مهمّ در پزشکي پرداخت. بزرگ ترين آن ها، ذخيره خوارزم شاهي، را با اشاره به آب و هواي بيماري زاي خوارزم و راه معالجه و پيشگيري بيماري هاي ناشي از آن آغاز کرده است. سيّداسماعيل‌ جُرجاني در حديث و فلسفه و حکمت نيز صاحبنظر بود و نوشته‌هايي در باره آن‌ها از خود به جاي گذاشت. امّا مهم ترين آثار او در پزشکي و به زبان فارسي است که برخي از آن‌ها، مانند کتاب الخفي‌العلائي و الطبّ الملوکي، در واقع خلاصه‌اي از کتاب بزرگ او، ذخيره خوارزم شاهي، است که در دوازده جلد نوشته شده و هريک از آن ها به بخش هاي مختلف تقسيم گرديده است. اين کتاب همه مباحث پزشکي از جمله تشريح و بهداشت و خواص داروهاي معدني و گياهي و غذاها و روش هاي گوناگون درمان ازجراّحي و انواع ورزش ها و حمّام ها را در برمي‌گيرد. جُرجاني را زنده‌ کننده علم پزشکي دانسته اند، زيرا دانش‌هاي گذشتگان را با تجربه هاي جديد درآميخته است. ذخيره خوارزم شاهي طي قرن ها با کتاب الحاوي محمّد زکرياي رازي و قانون ابوعلي‌ سينا پهلو مي‌زده است. اهميّت ذخيره خوارزم شاهي در بين ديگر کتاب هاي مهمّ پزشکي به آن است که جُرجاني اين کتاب را به نثر فارسي ساده و رواني نگاشته و بسياري از اصطلاحات و تعبيرات فارسي علم پزشکي را که درحال از ميان رفتن بود در آن زنده کرده است. ذخيره خوارزم شاهي درسال‌هاي آخر عمر نويسنده به وسيله خود او به عربي ترجمه شد و ترجمه اي ديگر نيز به زبان ترکي از اين کتاب در دست است که اقبال دانشمندان سرزمين‌هاي ديگر را نيز طي قرن ها به آن نشان مي‌دهد.



ناصر خسرو (481-394ه/1088-1003م)

ابومعين ناصر بن خسرو ملقّب به حجّت خراسان، شاعر و متکلّم بزرگ اسماعيلي است که در ناحيه قباديان اطراف شهر بَلخ متولّد شد. خانواده وي مردمي ثروتمند بودند که در بَلخ جاه و جلالي داشتند. او در کودکي، انواع دانش هاي زمان خود را آموخت و در جواني به دربار سلطان محمود و مسعود غزنوي راه يافت. هنگامي که بَلخ، پايتخت زمستاني غزنويان، به دست سلجوقيان افتاد، باز هم بر عنوان و اعتبارش افزوده شد.

ناصرخسرو چنان که خود نوشته است در چهل و سه سالگي، در يک مأموريت حکومتي، پس از آن که يک ماه تمام را به خوش گذراني و شراب‌خواري گذرانده بود، شبي خوابي ديد و پس از آن يک باره از شغل ديواني و زندگي پُرتجمل بريد و در پي به دست آوردن حقيقت راهي سرزمين هاي دور شد. سفر ناصرخسرو به مقصد زيارت خانه کعبه آغاز شد و هفت سال به درازا کشيد. در اين مدّت، وي همراه برادر و غلام خود به ترکستان و سِند و هند رفت و با صاحبان اديان مختلف معاشرت و مباحثه کرد. سپس از راه خراسان و آذربايجان و شام و فلسطين و سوريه و حَلَب به زيارت خانه خدا رفت و با طيّ راهي بيش از دو هزارو دويست و بيست فرسنگ به سودان و مصر روي آورد.

ناصرخسرو سه سال در مصر ماند و در آن مدّت به مذهب اسماعيلي گرويد. وي پس ازگذراندن مراحل مقدّماتي به مرتبه حجّت خراسان رسيد. اسماعيليان در دعوت خود مراحل خاصي را رعايت مي‌کردند و داعيان آنان برحسب درجات معين مي‌شدند و آخرين مرتبه معتقدان به اين مذهب مرتبه حجّت بود که عدّه معدودي از داعيان مي‌توانستند بدان برسند. ازميان داعيان ايراني ناصرخسرو و حسن صبّاح اين مرتبه را داشتند. داعيان اسماعيلي براي هر امام دوازده حجّت تعيين مي‌کردند که در دوازده جزيره (ناحيه) به نشر دعوت‌ مشغول بودند. هنگامي که ناصرخسرو پس ازهفت سال به بَلخ بازگشت و دعوت اسماعيليه را آشکار کرد، از سوي علما و متعصّبان که مخالفان اسماعيليه بودند، مورد تهديد و آزار قرارگرفت. ناچار به مازندران و نيشابور گريخت وعاقبت درقلعه‌اي واقع در درّه يُمگان نزديک بدخشان در تاجيکستان کنوني پناه جست، از اين پس وي به آواره يُمگان مشهورگرديد. ناصرخسرو، بيست يا بيست و پنج سال در اين ناحيه بود.

خواب ناصر خسرو و گريز او از زندگي درباري، در واقع بازتاب وقايع روزگار بود. زيرا تولّد او، مقارن ضعف و فروپاشيدگي حکومت هاي محلّي ايراني بود. هنگام مرگ سلطان محمود، هم زمان با بيست و هفت سالگي ناصرخسرو، آرامش موقّتي و شوکت و جلال ظاهري که يادگار اميران ساماني و ديگر خانواده هاي حاکم ايراني بود نيز درهم فرو ريخت. سلجوقيان خود مي‌گفتند که مردمي بيابان‌گرد هستند و راه و رسم مملکت داري را نمي‌دانند. امّا از ايرانيان نيز، تنها مردم فرصت طلب گرد ايشان جمع مي‌آمدند. سرگذشت ديگر بزرگان همزمان با ناصرخسرو، چون ابوالفضل بيهقي و امام محمّد غزّالي و حسن صبّاح نشان مي‌دهد که اين قرن روزگار آرامش و زندگي پُرافتخار نبود. آزادگان جز حبس و آوارگي يا .انزوا يا ستيز سهمي نداشتند. ناصرخسرو، اين آزاده ايراني، نيز به شيوه اي درخور زمان زيست و دور از يار و ديار در آوارگي روزگار گذراند. علاوه بر ديوان اشعار و دو منظومه پند و حکمت، از ناصرخسرو کتاب هاي ارزنده متعدّد در حکمت و فلسفه و دعوت به معتقدات اسماعيلي باقي مانده است.

سفرنامه ناصرخسرو ارزش ادبي و تاريخي بسيار دارد. وي ضمن هفت سال سفرخود که در آن سرتاسر سرزمين هاي اسلامي را درنورديد، با سختي‌هاي فراوان روبه رو شد و با بسياري از نام داران زمان ديدار کرد. ناصرخسرو با انشايي روان، مجموعه اي از اطلاعات دقيق و گران‌بهاي جغرافيايي، تاريخي و آداب رسوم مردم نواحي مختلف را در سفرنامه خود گرد آورد که دائرة المعارفي تاريخي، جغرافيايي، مذهبي و فرهنگي است. ناصرخسرو در مصر از رفاه و امنيّت مردم و آباداني سرزمين و درحجاز و عربستان از فقر و گرسنگي و بي نوايي که خشونت و تعصب مي زايد، توصيف هاي جالب دارد.

وي دريکي از جزايرخليج فارس درباره سرزميني که قَرمَطيان برآن حاکم بودند چنين نوشته است «. . . و قَرمَطيان، اگر کسي درويش شدي يا صاحب قرض، او را تعهد کردندي تا کارش نيکو شدي. . . و هرغريب که بدان شهر افتد و صنعتي داند چندان که کفايت او باشد بدادندي . . . و در شهر مسجد آدينه نبود و خطبه و نماز نمي‌کردند. اگر کسي نماز کند، او را باز ندارند وليکن خود نکنند، و در احساء خريد و فروخت و دادو ستد به سرب کنند.»

ديوان شعر ناصرخسرو نيز از حيث سبک و موضوع در ادب فارسي امتياز خاص دارد. قصايد او آکنده از درد و اندوهي است که از رهگذر تعصّب و غوغاي عوام و دوري از يار و ديار براو وارد آمده. با اين همه ذهن منطقي و روح قوي و اعتقاد خلل ناپذير او به مذهب اسماعيلي چنان است که شعر او در واقع محملي است براي دعوت و تبليغ مذهبي و درعين حال گنجينه اي از اصطلاحات فلسفه و حکمت اسلامي و نمودار نحوه استدلال مبلّغان اسماعيلي.

خيّام (517-430 ه./1123-1038م)

ابوالفتح عمر ابن ابراهيم خيّام يا خيّامي نيشابوري مشهور به حکيم عمر خيّام، فيلسوف، رياضي‌دان، ستاره شناس و شاعر قرن پنجم هجري قمري/قرن دوازدهم ميلادي است. شهرت او گرچه بيشتر به شاعري است امّا در واقع خيّام فيلسوف و رياضي داني بود که به آثار ابوعلي سينا پرداخت و يکي از خطبه هاي معروف او را در باب يکتايي خداوند به فارسي ترجمه کرد. اوّلين اشاره اي که به شعر خيّام شده، صد سال پس از مرگ اوست.

نوشته اند که خيّام را به تدريس و نوشتن کتاب رغبت چنداني نبود. شايد به دليل آن که شاگردان هوشمند برگزيده اي پيرامون خود نمي‌يافت وچه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقيان ومخالفت شديد با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل‌هاي فقيهان و ظاهر بينان بود، شايسته ابراز انديشه هاي آزاده و بلند نمي ديد. با اين همه، از او نوشته‌هاي بسيار برجاي مانده که در قرون وسطي به لاتين ترجمه شد و مورد توجّه اروپاييان قرار گرفت. رساله وي در جبر و مقابله و رساله اي ديگر، که در آن به طرح و پاسخگويي به مشکلات هندسه اُقليدس پرداخته، از جمله مشهورترين آثار رياضي اوست.

خيّام منجّم بود و تقويم امروز ايراني، حاصل محاسباتي است که او و عدّه‌اي از دانشمندان ديگر، در زمان جلال الدين ملک شاه سلجوقي انجام دادند و به نام وي تقويم جلالي خوانده مي‌شود. خيّام در باب چگونگي محاسبات نجومي خود رساله اي نيز نوشته است. وي علاوه بر رياضي و نجوم، متبحّر درفلسفه، تاريخ جهان، زبان شناسي و فقه نيز بود. علوم و فلسفه يونان را تدريس مي‌کرد و دانشجويان را به ورزش جسماني و پرورش نفس تشويق مي‌کرد. از همين رو، بسياري از صوفيان و عارفان زمان او را به خود نزديک مي‌يافته‌اند. درمقابل، اکثر فقها و علماي دين با او مخالف بودند و گاه نيز حکم به تکفير او دادند، هرچند که تکفيرکنندگان هنوز شعر او را نديده بودند. خيّام معتقدات ديني را با بينش خاص خود که مبتني بر دقايق فلسفي بود بررسي مي کرد، شک در باره وجود خدا و جهان ديگر و بقاي روح و قيامت، در ذهن خيّام‌ او را از يقين مذهبي باز مي داشت.

خيّام سفرهاي طولاني به سمرقند و بَلخ و هَرات و اصفهان کرد و همه جا با روشني تمام در باب حيرت و سرگشتگي فلسفي خويش سخن مي‌گفت و معتقدات ديني را مورد ترديد قرار مي‌داد. رساله اي در کيفيت معراج، رساله ديگر درباره علوم طبيعي و کتاب هاي بسيار به زبان‌هاي فارسي و عربي حاصل زندگي نسبتاً طولاني اوست.

از آثار معروف فارسي منسوب به عمرخيام، رساله نوروزنامه است که با نثري ساده و شيوا، پيدايي نوروز و آداب برگزاري آن را در دربار ساسانيان بازگو نموده. او در اين رساله با شيفتگي تمام درباره آيين جهانداري شاهنشاهان کهن ايراني و پيشه‌ها و دانش هايي که مورد توّجه آنان بوده سخن رانده و تني چند از شاهان داستاني و تاريخي ايران را شناسانده است.

شعر خيّام، در قالب رباعي، شعري کوتاه، ساده و بدون هنرنمايي هاي فضل فروشانه و درعين حال حاوي معاني عميق فلسفي و حاصل انديشه آگاهانه متفکّري بزرگ در مقابل اسرار عظيم آفرينش است. تعداد واقعي رباعيات خيّام را حدود هفتاد دانسته اند، حال آن که بيش از چند هزار رباعي به او نسبت داده مي‌شود. حدس زده اند که بسياري از عارفان و ديگر شاعران که جرأت اعتراض به سخت گيري هاي مذهبي نداشته اند، با نسبت دادن اشعار خود به خيّام راه گريزي جسته اند. در دنياي ادب و هنر بيرون از مرزهاي ايران، خاصه در جهان انگليسي زبان، خيّام معروف ترين شاعر ايراني است که شهرتش از محافل علمي و ادبي بسيار فراتر رفته است. اين شهرت مرهون ترجمه رباعيات او به وسيله ادوارد فيتز جرالد شاعر انگليسي است. اوست، که در قرن نوزدهم ميلادي، افکار بزرگ فيلسوف و شاعر ايراني را به جهانيان شناساند و موجب توّجه همگان به اين اعجوبه علم و هنر گرديد. از خيّام است:

در دايره اي کامدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت نه نهايت پيداست

کس‌ مي‌نزند دمي‌دراين معني راست
کاين ‌آمدن از کجا و رفتن به‌ کجاست

جامي است‌ که عقل آفرين مي‌زندش
صد بوسه زمهر بر جبين مي‌زندش

‌اين کوزه‌گر دهرچنين جام لطيف‌
می‌سازد و باز برزمين مي زندش

رابعه

رابعه نامي است که معمولاً بر چهارمين دختر خانواده مي‌نهاده‌اند. در تاريخ ايران دو رابعه شهرت بسيار يافته‌اند که يکي عارف و ديگري شاعر بوده است.

رابعه عَدَوّيه از عارفان بنام ايراني در قرن دوّم هجري/هشتم ميلادي است. زندگي او با افسانه ها و نقل کرامات بسيار همراه است. آمده است که در خانواده اي فقير، احتمالاً اهل مَرو، در بصره متولّد شد. کودکي را در بندگي مردي سخت گير با انجام کارهاي توان فرسا گذراند و جز ناله و زاري شبانه به درگاه خدا پناهي نداشت. رابعه زيبا و هنرمند و بزم آرا توصيف گرديده، به اين جهت پس از رهايي، در طلب روزي به رامشگري روي آورد. امّا پس از چندي توبه کرد و تا پايان حيات در عفاف و زهد به عشق الهي پرداخت. وفات او را در آخرين سال هاي قرن هشتم ميلادي نوشته و دو آرامگاه يکي در بيت المقدّس و ديگري در بصره به او نسبت داده اند.

از رابعه عَدَوّيه سخنان و اشعار بسيار به زبان عربي و فارسي برجاي است. او را نخستين عارف شيفته‌اي مي‌دانند که از عشق و دوستي خدا دم زده است. مهم ترين مباحث صوفيانه از جمله وحدت وجود در دوره هاي بعد، از سخنان او سرچشمه گرفته است.

رابعه در سخن گفتن از محبّت الهي و دوستي خدا چنان متهوّر و بي باک بود که حتّي به نقد ظاهر عبارات قرآن مي‌پرداخت. وي صورت کعبه را بُت مي‌خواند و از حج تنها ديدار خدا را مي‌خواست «مرا ربّالبيت مي بايد. بيت چه کنم؟ به جمال کعبه چه شادي نمايم!». وقتي در فصل بهار در خانه شد و سر فرو برد. خادمه اش گفت:: «يا سيده بيرون آي تا صنع بيني. رابعه گفت تو درون آي تا صانع بيني.» «او را گفتند: «شيطان را دشمن داري؟» گفت: «از محبت رحمان پرواي شيطان ندارم» «. . . بارخدايا اگر فردا مرا در دوزخ کني فرياد برآورم که وي را دوست مي‌داشتم. با دوست اين کنند؟» احتمال داده اند که اين گفته ها را رابعه تحت تأثير جنبش زَنادقه (مانَويان) در آن زمان برزبان مي‌رانده است.



حلاّج (309-245ه/921-858م)

حسين ابن منصور حلاّج مشهور ترين و گستاخ ترين چهره تصوّف و عرفان ايراني و جامعه اسلامي است. حسين در بيضاي فارس زاده شد و از همان کودکي پيوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد مي‌کرد. در اين سفرهاي هميشگي، حسين منصور، با زبان عربي و معارف اسلامي آشنايي کامل يافت. در جواني به بزرگان صوفيه پيوست و هنوز جوان بود که خود پير و مرشد صوفيان گرديد.

در اين زمان در حدود بيست هزار تن از بردگان زنگي که در نزديکي بصره مشغول به کار بودند بر ضدّ خلافت عبّاسي قيام کرده بودند. حسين منصور بديشان پيوست. درمحله ايشان خانه گرفت و با زني از آنان ازدواج کرد. و با اين رفتار، پير و مرشد خود عَمرو مکّي را سخت خشمگين کرد. اين قيام عاقبت درسال 270ه/883م درهم کوبيده شد. پس از آن حلاّج مدتي در زندان بود و آن گاه راه سفري دراز را در پيش گرفت، سرتاسر ايران را درنورديد و تا دورترين نقاط غرب جهان اسلام يعني سرزمين هاي شمال آفريقا گشت و گذار کرد. سفر وي که با توقّف هاي طولاني همراه بود بيش از پانزده سال طول کشيد. وي در اين مدّت ‌سال‌هايي را نيز در سرزمين هاي شرقي يعني ترکستان، ماوراءالنهر و هند به سر آورد. در اين سال‌ها مردم بسيار به او روي آورده بودند و آوازه زهد و تقوي و دانش و معرفت او همه جا رسيده بود. حسين منصور در ميان مردم مي‌گشت و به درد آن ها مي‌رسيد و براي از بين بردن عواملي که موجب رنج و سختي زندگي مردمان مي شد مي‌انديشيد و از همين رو در دل مريدان و مردم عادي جايي بزرگ به دست آورد. حلاّج چون خود از مال و مقام و شهرت بي نياز بود، ناچار با مردم رفتاري داشت که ثروتمندان و دين دارانِ دنيادوست را نسبت به خود هراسان مي‌کرد.

درسال 295ه/907م خليفه عبّاسي بمرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکي خُرد را به جاي او نشاندند. مخالفان آنان نيز شوريدند و مردي دانا و شاعر از خاندان بني عبّاس به نام المُعتز را خليفه کردند. صراّفان و ثروت مندان بغداد، به همدستي کارگزاران خزانه خليفه که منافعشان تهديد شده بود، بزودي المُعتز را بر انداختند و به دستگيري و کشتار کساني که او را روي کار آورده بودند پرداختند. حلاّج در اين ماجرا متّهم اصلي و مورد کينه و نفرت قدرت مداران بود. چند سال بعد وي را به تهمت شرکت درجنبش قَرمَطيان دستگيرکردند. حلاّج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزير خليفه به احتکار غلّه پرداخت و موجب شورشي بزرگ شد. شورشيان زندان را تصرّف کردند امّا حلاّج از آن نگريخت. وزير از بيم نفوذ بسيار حلاّج او را به محاکمه کشيد و با فتواي جمعي از روحانيان او را کشت.

قَرمَطيان با جنبش فروخفته زنگيان در ارتباط بودند. حلاّج در خانه خويش کعبه‌اي ساخته بود و مريدان را به جاي سفر مجاز براي زيارت خانه خدا و حجّ کعبه به خانه خود مي‌خواند. اين را از دلائلي شمرده‌اند که ارتباط او را با قَرمَطيان آشکار مي کرد زيرا هشت سال پس از مرگ حلاّج که قَرمَطيان به خانه کعبه دست يافتند آن را ويران کردند. گفته‌اند که دستور اين کار را حلاّج داده بود.

به اين ترتيب، حلاّج در مخالفت با نادرستي هاي دستگاه خلافت عبّاسي تا پاي جان کوشيد. امّا شهرت او تا به امروز، به واسطه سخنان بي باکانه اي است که به روش صوفيان و عارفان بر زبان رانده و انا الحق زده. همين سخنان دليل اتّهام و تکفير و مرگ او شمرده شده است. وي مردي زاهد پيشه بود که از همه آرزوهاي جسماني و خواست هاي شهواني و نفساني دوري مي‌جست. نوشته اند که پيوسته مي‌گفت: « اي مسلمانان! داد مرا از خدا بستانيد. . . که نه مرا با نفس خويش رها مي‌کند و نه آن را از من مي‌گيرد.»

امّا او در زُهد جانب اعتدال را نگاه مي‌داشت و با تحقير اميال جسماني از جامعه و مردم دوري نمي‌جست. او صوفي کامل بود. با مردمان به رأفت و مدارا مي‌زيست و اعمال مذهبي را با دقّت به جاي مي‌آورد. درعين حال به صورت ظاهر عبادات قانع نبود. از عشق به خدا دم مي‌زد و به حقايق الهي، بيرون از جهان مادّي و ارزش هاي دنيايي، معتقد بود.

نداي انا الحق (من حق هستم) که حلاج پيوسته برزبان مي‌آورد، در بينش عارفانه معاني عميق دارد. يکي آن که من درست مي‌انديشم و راه من صحيح و عين حقيقت است. ديگر آن که من خدايم. هردو اين معني ها در بينش حلاّج داراي اهميت است. او معتقد بود که با ترک دنيا و راندن هرگونه ميل نفساني از خود، از صورت آدمي حريص و آزمند بيرون آمده و در جمع آدميان و منافع عمومي ايشان حل شده است. آن چه او مي‌خواهد براي خود نيست بلکه چيزي است که فايده اش به عموم مي‌رسد. بنابراين با گفتن انا الحق منظور او حقّانيت جمع بود در مقابل گروه کوچکي از مردم که با انحصار قدرت و ثروت مي‌خواستند شادي ها و راحت هاي دنيايي را به خود اختصاص دهند و ديگران را با فشار و زور به تسليم و بهره‌ دهي وادار کنند. از سوي ديگر او خود را خدا مي‌خواند و طواف برگرد کعبه را طواف به دور خود مي‌دانست. زيرا با يک تعبير عارفانه معتقد بود که انسان در وجود خود از روح الهي بهره دارد. هنگامي که روح او از بستگي هاي حقير اين جهاني گسست، ديگر وجود او همه حق است، و در اين صورت انسان به مقام خدايي رسيده است. بنابراين، هنگامي که او از قدر خود سخن مي گويد به اين مقام والاي انساني اشاره دارد.

به نظر حلاّج مردم وارسته و آن ها که از هر کوته نظري و آزمندي براي به دست آوردن مال و جاه رها شده اند، مراحل نزديکي به خداوند را مي پيمايند. بنابراين انديشه، حلاّج و شماري ديگر از عارفان به تحقير زورمندانِ مال اندوز پرداخته و به آنان، که با تکيه بر مقام دنيوي، خود را جانشين خدا پنداشته اند و ادّعاي ارتباط با او را دارند، گوشزد کرده اند که نه تنها از خدا بدورند بلکه مردم ضعيف و فقير به حق نزديک‌ ترند.

از حسين منصور حلاّج به عنوان مردي بزرگ و عارفي والا مقام ياد مي‌کنند که اسرار را آشکار مي‌کرد و به صراحت سخناني بر زبان مي‌راند که عامّه مردم قدرت فهم آن را نداشتند و قدرتمندان زورگو نيز از آن سخت مي هراسيدند. پس از او نيز عارفان ديگر از اين سخنان بسيار بر زبان رانده اند. امّا حلاج بي پرواترين آنان بوده است. درباره اوست که حافظ گويد:

گفت آن يار کز او گشت سرِ داربلند
جرمش اين‌ بودکه اسرارهويدا مي‌کرد

بايزيد بسطامي (ف. 261 يا 264 ه. /874 يا 877م)

ابويزيد طيفورابن عيسي ابن سروشان معروف به بايزيد بسطامي، صوفي و عارف قرن سوم هجري/نهم ميلادي است. وي نخستين کسي است که زهد و دنيا پرهيزي را به تصوّف واقعي بدل کرد. کناره گيري از مردم و پرداختن به عبادت هاي شبانه‌روزي و اصرار در سخت‌گيري به خود را به يک سو گذاشت و درخانقاه و مسجد درجمع مريدان به تربيت و ارشاد ايشان مشغول شد.

بايزيد ظاهراً تحصيلاتي نداشته و خواندن و نوشتن نمي‌دانسته است. آورده اند که وقتي يکي از علما برگفته او اعتراض کرد که « اين سخن با علم موافق نيست.» شيخ پرسيد: « آيا تو برکّلِ علم دست يافته‌اي؟» گفت: "نه". شيخ گفت : « اين سخن ما از آن پاره علم است که به تو نرسيده.» واقع آن است که شيخ از دانش منقول اظهار بي نيازي مي‌کرده، زيرا در آن زمان کساني که به علم مشهور بودند کارشان اين بود که به گوشه و کنار سرزمين هاي اسلامي سفر کنند و روايات و حديث ها را جمع آورند. اين کار به رقابت مي‌انجاميد و به جعل احاديثي که تعداد آنها هرچه بيشتر بود، مايه افتخار بيشتري مي شد.

در مجلسي که بايزيد حضور داشت، يکي از همين راويان حديث مطابق معمول گفت: «فلاني روايت مي‌کند از فلان و فلان از بهمان که شنيدم از فلان که مي‌گفت فلان از قول بهمان. . . » بايزيد گفت : «مسکينانند مرده، از مرده علم گرفته اند. ما علم خويش را از آن زنده گرفته ايم که هرگز نمي‌ميرد.» بار ديگر فقيهي از او پرسيد که «علم خود را از کي و از کجا گرفته‌اي؟» منظورش پرسش از استاد و مدرسه اي بود که بايزيد نزد آن ها تعليم گرفته. شيخ پاسخ داد: « ازعطاي ايزدي» وي با اين گفتار در واقع علم ظاهر و آن چه را که از حرف آغاز شده و به حرف انجاميده بود، رد مي کرد. به نظر بايزيد و صوفيان ديگر، شناختن و انديشيدن براي دريافت حقيقت راهي درست تر از نقل کردن گفته هاي ديگران است.

چنين تلقّي از علم، علماي روزگار را بر ضدّ بايزيد بر مي‌انگيخت. گفته اند که او را هفت بار از شهر بيرون کردند و فقيهان مردم را از ديدار و رفت و آمد با او باز مي‌داشتند. شايد بر اثر همين فشارها او ناچار به بَلخ و بغداد و مکّه سفرهاي دراز کرد. با وجود اين، بايزيد، به خلاف صوفيان ديگر، چندان اهل سفر نبود. يک بار بر صوفيي خرده گرفت که «چند سفر کني؟» گفت، «آب چون يکجا بماند بوي گيرد.» بايزيد گفت: «دريا باش تا بوي نگيري.»

بايزيد پسر مردي به نام عيسي سروشان مجوس بود که پيش از تولّد بايزيد اسلام آورد. در قرن سوّم هجري/نهم ميلادي هنوز در بَسطام مي زيست که در يک فرسنگي شمال شاهرود قرار دارد. در آن جا شماري زَرتُشتي مي‌زيستند. علما و فقيهان مسلمان با زَرتُشتيان رفتاري بد داشتند امّا بايزيد به آنها محبّت بسيار مي‌کرد. گويا بر اثر لطف و مداراي شيخ بسياري از ايشان مسلماني گزيدند. آورده اند که مردم بسطام به بايزيد، که زاهد و صوفيي بي سواد بود، بيش از فقيهان و علما اعتقاد داشتند. مجوسان نيز از احترام به او کوتاهي نمي‌کردند. نوشته اند که وقتي از يکي از زَرتُشتيان بَسطام پرسيدند: «چرا مسلمان نشوي؟» گفت: «اگر اسلام آن است که بايزيد دارد من طاقت آن را ندارم. امّا اگر آن است که شما داريد من خواهان آن نيستم چرا که از مردي و مردانگي بسيار به دور است.»

شخصيّت بايزيد پوشيده در افسانه هاست. بخشي از زندگي او در خلوت و رياضت مي‌گذشته و بخشي ديگر با سُکر و غلبه احوال. دراين حالت وي شيفته وار سخناني بر زبان مي‌آورد که خشم فقيهان و اهل ظاهر را بر مي‌انگيخت. اين سخنان را صوفيه "شَطحيات" مي‌نامند، کلمات و عباراتي که از سر بي خودي درحالت وجد و سرخوشي بر زبان مي‌گذشته و گاه از شدّت تندي و بي پروايي به بهاي جان صوفي تمام مي‌شده است. از رابعه عَدَويّه، شِبلي، حلاّج، روزبهان بَقَلي، عين القضاة همداني و بسياري ديگر از عارفان و صوفيان شَطحيات نقل کرده‌اند. امّا در کلام بايزيد شَطحيات رنگ و بويي ديگر داشته. از آن جمله سخناني است که وي درباره معراج خود گفته و اعتراض عدّه اي را برانگيخته است. يکي ازصوفيان اين سخنان او را از ادّعاي فرعون که خود را خدا مي‌دانست نيز کفرآميز تر خوانده است.

بايزيد بارها در شَطحيات خود به اين عبارت ها مي‌پرداخت که: «سبحاني ما اعظم شأني» (يعني منزه هستم من که چه مقام بلندي دارم) يا «ليس في جُبّتي الا الله» (در پيراهن من جز خدا نيست). اين سخنان اگرچه کساني را که با عوالم روحاني و عارفانه آشنا نبودند سخت مي‌هراساند، امّا عارفان را نيز بسيار خوش مي‌آمد. عطّار نيشابوري و مولانا جلال الدين محمّد از اين سخنان حکايت هاي بسيار زيبايي درباره اتّحادعارف باحق ساخته اند، حالتي که در آن محو کامل عاشق در معشوق صورت مي‌گيرد، عاشق ذرهّ وار تا چشمه خورشيد رقص کنان مي‌رود و قطره وار در دريا فرو مي‌افتد و همه خُردي و ناتواني فرد در عظمت بي‌منتهاي حق محو مي‌شود و عاشق در وصال کامل با معشوق نابود مي‌گردد. از نظر اجتماعي نيز چه بسا که عارفان به اين بهانه به ابراز نظرهايي مي‌پرداختند که در حال عادي جرأت ابراز آن را نداشتند. اين بيان غير صريح و رمزگونه در واقع نوعي آگاه کردن مردم در پوشش بي خودي بوده است.

در افکار و سخنان بايزيد، که به وسيله مريدان او نقل شده، علاوه برشيفتگي و هيجان عارفانه و شَطَحيات تند و بي پرواي عاشقانه، لطائف و عواطف انساني نيز موج مي‌زند. رفتار او در خدمت گزاري مادر- پيرزني پارسا وپرهيزگار- موضوع داستان هاي افسانه وار بسيار است. نوشته اند که وي به زاري از خداوند خواست که از عبادت او به خدمت مادر پردازد. باز آورده اند که شبي مادرش از او آب خواست. سرما بود و تاريکي و کوزه تهي. بايزيد راهي دور تا سرچشمه رفت. چون بازگشت، مادر خفته بود. جامي آب در دست بر بالين او ايستاد. سپيده دم که مادرچشم گشود جام را در دست او يخ زده ديد. بايزيدگفت: «پروا داشتم که تو دوباره آب بخواهي و من ديرترک برسم.»

اين داستان ها درباره خدمت مادر به جهتي از انديشه‌هاي بايزيد و گروهي از عارفان پاک‌انديش اشاره دارد که اغلب ناگفته مانده است. گويي بايزيد دراين خدمت مشتاقانه که با عبادت خداوند پهلو مي‌زند، نه تنها به مادر خود که به زن احترام مي گذاشت و يادآور حقوق انساني و فراموش‌شده زن بود. دراين باره نقل کرده اند که بايزيد با صوفي مشهور زمان خويش احمد خضرويه ديدار کرد. زن احمد خضرويه کابين خويش را، که مبلغي هنگفت بود، به شوهر بخشيد تا او را نزد بايزيد بسطامي ببرد. احمد وي را نزد شيخ برد. در حضور بايزيد زن صورت خود را گشاده مي‌داشت. احمد گفت: «پيش بايزيد صورت خويش مي‌گشائي؟»» گفت: «از آن که چون در وي مي نگرم نفس خود را از ياد مي‌برم.» وقتي احمد از نزد شيخ بيرون مي‌آمد از او درخواست تا اندرزي دهد. شيخ گفت: «جوانمردي را از زن خويش بياموز.»



ابوسعيد ابي‌الخير (440-357 ه/1048-769م)

ابوسعيد فضل الله ابن ابي ‌الخير محمّد بن احمد صوفي سرخوش و عارف وارسته خوش ذوق ايراني است که در شهر مِيهنه از توابع ابيورد در دشت خاوران يعني ناحيه شمال شرق خراسان امروز متولّد شد. پدرش عطّار و شيفته صوفيان بود. صوفيان در سير و سفرهاي بسيار به ديدار يکديگر اشتياق داشتند. ابوسعيد در خانه اي که پيوسته به روي صوفيان گشاده بود به دنيا آمد و با آداب و رسوم ايشان پرورش يافت.

در جواني به تحصيل فقه و حديث و ديگر علوم ديني و ادبي پرداخت تا آن که به وسيله يکي از صوفيان بنام روزگار، لقمان سَرَخسي، رسماً وارد جرگه تصوّف گرديد. لقمان مردي آزاده و هوشيار بود که خود را به ديوانگي مي زد و به سادگي تمام در بيابان هاي سَرَخس روزگار مي‌گذراند. وي پيش از آن مجتهدي بزرگ و پارسا بود و شهرت بسيار داشت. امّا ناگاه از طاعت و عبادت و خوشنامي سرکشيد و با مجنون نمايي خود را از هر بندي آزاد کرد. از او نقل کرده اند که مي‌گفت: «هرچه بندگي بيش مي‌کردم بيشتر مي‌بايست کرد. درماندم. گفتم الهي پادشاهان را چون بنده پير شود آزادش کنند تو پادشاهي عزيزي، در بندگي تو پيرگشتم. آزادم کن. ندا شنيدم که "يا لقمان آزادت کردم".» لقمان روزي بر سر راه ابوسعيد جوان ايستاد و وي را از مدرسه به خانقاه و از عالم قال به عالم حال کشاند. ابوسعيد لذّت حال بيافت و هرچه از کتاب ها که خوانده و نوشته و جمع کرده بود همه را در زير زمين کرد و بر زبر آن شاخي مورد فرو برد. آن درخت سال ها باليد و پُربرگ و سايه شد و اهل مِيهنه به زيارت آن درخت مي‌شتافتند.

ابوسعيد خود در زندگاني هيچ ننوشت. امّا پس از او دو تن از نوه هايش شرح حال و سخنان و رفتار او را گرد آوردند که از آن ميان نوشته محمّد بن منوّر به نام اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابوسعيد در ادب فارسي از شهرت و اعتبار بسيار برخودار است. بنا بر آن چه در شرح حال ابوسعيد آمده وي پس از ديدار با لقمان ابتدا به زهد و رياضت پرداخت و پيوسته به صحرا مي‌رفت و تنها درکوه و بيابان مي‌گشت. به پرورش نفس مي‌پرداخت و در فکر رهايي و رستگاري بود و از علف بيابان مي‌خورد. امّا با مشاهده خلقي که محتاج حمايت و راه‌نمايي او بودند، يا به دستور پيرخود، به شهر زادگاهش بازگشت و خانقاهي ساخت و در آن به تربيت و راه نمايي مردم پرداخت. پس از آن ديگر زُهد و رياضت را رها کرد تا آن جا که خربزه شيرين را در شکر مي‌کشيد و مي‌خورد.

در اين زمان نه تنها خود به شيريني روزگار مي‌گذراند بلکه براي مريدان نيز سفره رنگين با انواع غذاهاي خوش مزه و نوبرانه هاي لذيد مي‌گسترد. درهمين حال اگر خواننده و نوازنده‌اي مي‌يافت ضيافتي ترتيب مي‌داد و جوانان را به رقص و سَماع مي‌خواند. خود بر سر منبر بيت و غزل عاشقانه مي‌گفت و با شور و وجد بسيارمردم را به هيجان عشق و سرخوشي دعوت مي‌کرد. با چنين رفتار و اعمال، طبيعي بود که فقيهان و دين مداران متظاهر به مخالفت او برخيزند. امّا شيخ مِيهنه، با زيرکي تمام و شيوه هاي رندانه‌اي که خود مي‌دانست هريک از دشمنان و مخالفان را به نوعي از ميدان به در مي‌کرد. نوشته اند که وقتي واعظي متعصّب را به مِيهنه آوردند که از شيخ بدگويي مي‌کرد و رفتار او را بد مي‌شمرد. روزي آن دانشمند به مجلس شيخ آمد. کسي سؤال کرد که «خون کيک تا چه حد طاهر است و اگر در جامه باشد مي‌توان با آن نماز کرد؟» شيخ گفت : «امّا خون کيک آنِ خواجه امام است. اين مسئله ها از وي بايد پرسيد.» بار ديگر از او سؤال کردند که: «چرا جوانان را به سَماع و رقص اجازت مي‌فرمايي؟» گفت «طبيعت جوان با شوق و شادي همساز است. اگر دستي برهم زنند هواي دست بريزد و اگر پاي بردارند هواي پاي نقصان گيرد. بدين طريق از ديگر گناهان بزرگ خويشتن را نگاه توانند داشت. اگر جز اين باشد و هواها جمع باشد خداي ناکرده به گناهان بزرگ پردازند».

انديشه‌هايي چنين نشان مي‌دهد که شيخ ابوسعيد با چه دقّت و روشن‌بيني احوال روحي و رواني مردم را در مواقع مختلف مي‌شناخته است. درکتاب اسرار التوحيد کرامت ها و معجزه‌هايي به شيخ نسبت داده‌اند که اگر چه بسياري از آنها جنبه رمزي و نمادين دارد، امّا در بسياري موارد نيز ازتيزهوشي و احاطه او بر مقولات روان شناسي حکايت مي‌کند. وي از راه بازگو کردن افکار پنهان مريدان خود ايشان را به زشتي هاي درونشان آگاه مي کرده و موجب بيداري و هشياري آنان مي‌شده است. درباره دشمنان و مخالفان نيز شيخ ابوسعيد، با گذشت و بي اعتنايي نسبت به جاه و مقام و شهرت و مال، آن ها را شرمسار مي‌کرده و از کينه و دشمني آنها مي رسته است. با اين همه، در اين داستان‌ها گاه سخناني خرافه آميز ديده مي‌شود که نمودار شدّت اعتقاد مريدان بدوست، مردمي که شيخ را از حدّ انساني فراتر برده و به درجه خدايي رسانده بودند.

براي پي بردن به دليل شهرت بسيار شيخ و اعتقاد و احترام توده مردم به او بايد اوضاع زمان او را بهتر شناخت. دوران جواني و آغاز شهرت شيخ ابوسعيد مقارن سقوط سامانيان و ظهور سلطان محمود غزنوي بود. آزاد منشي و شادخواري دوران ساماني جاي خود را به تعصّب و تظاهر به دين داري داده بود. فرهنگِ مدارا و محبّت و روا داشتن زندگي خوش براي همگان، ناگهان در برابر خشونت و آزمندي و خشک انديشي بيگانگان صحراگرد بازپس رفت. ايرانيان در مقابل اين اوضاع نابسامان اجتماعي به روش هاي گوناگون ايستادگي مي‌کردند. يکي از اين راه‌ها، روشي بود که شيخ ابوسعيد در پيش گرفت.

محمود با کشتار بي پرواي ايرانيان آزاده و مردم شيعي و اسماعيلي و قَرمَطي، هرصداي آزادي خواهي و ايران دوستي را به بهانه مخالفت با خليفه بغداد خفه کرد. در برابر آن شيخ ابوسعيد با ترتيب دادن ضيافت هاي مجلل و شادخواري و رقص و سَماع صوفيانه و دل جويي از توده محروم، بي اعتنايي خود و ديگران را به آن فضاي ترس و هراس نشان مي‌داد. ابراز قدرت محمود اگر با وحشت مردم همراه نمي‌شد بيهوده بود. شيخ ابوسعيد مي‌کوشيد مردم را زنده و شاد و اميدوار نگه دارد و در اين کار چندان موفّق شد که پس از او تا قرن ها، همدلي و همنشيني مردم با يکديگر و خوردن و نوشيدن آن چه در دسترس است بر سر يک سفره هم چنان مرسوم ماند. سَماع و رقص صوفيانه نيز که معمولاً در پي اين مجالس صوفيان در خانقاه‌ها برگزار مي‌گرديد، وسيله ديگري بود که مردم افسرده و هراسان از حمله و هجوم و تعصّب را زنده و پاي برجا بدارد.

شيخ ابوسعيد ابي الخير در تاريخ تصوّف ايران شخصيتي بارز و درخشان است. او بود که با معتقدات صوفيانه هم بستگي و تحرّک اجتماعي را مي‌آميخت و بر سر منبر بيت و غزل مي‌خواند و از عشق و شوريدگي سخن مي‌گفت. و اوست که دوران ترک دنيا و گوشه گيري و تنها زيستن دانايان و انديشه وران را به سر آورد و آنان را به ميان مردم کشاند. ستايش شادي و شوق به زندگي و دوست داشتن يکديگر و همدلي و همنوايي عمومي رسمي بود که پس از شيخ ابوسعيد به آداب تصوّف رنگ و روشني تازه بخشيد. از سخنان ظريف شيخ است که مي‌گفت: «اعرابيي را کنيزکي بود نامش زهره. او را گفتند خواهي که اميرالمؤمنين باشي و کنيزکت بميرد؟ گفت نخواهم. زيرا که زهره من رفته باشد و کار امّت شوريده و آشفته شود.» شيخ ابوسعيد ابي الخير در زادگاه خويش ميهنه درگذشت. گور او هنوز برجاي است و زيارتگاه مردم دوران.

ابوالفضل بيهقي (470-385 ه/1077-995م)

ابوالفضل محمّد ابن حسين بيهقي در روستاي حادث آباد بيهق (سبزوار) به دنيا آمد و پس از تحصيل کمالات بسيار در جواني به خدمت دبيري به ديوان رسالت سلطان محمود غزنوي پيوست. از آن پس نزديک به سي سال در دوران حکومت سلطان محمود و مسعود و جانشينان ايشان به دبيري اشتغال داشت و در همه حال در مرکز فعّاليت هاي سياسي و ديواني بود و تحوّلات و اتّفاقات بي شمار آن دوران را از نزديک مي‌ديد.

در بيست سال نخستين، کار را زير دست استادش، بونصرمشکان، رئيس ديوان رسالت گذراند و به گفته خود «عزيزتر از فرزندان وي، نواخت ها ديد و نام و مال و جاه و عزّ يافت.» بونصرمشکان دبير و وزير و مشاوري عالي‌قدر بود و تا اواخر دوران سلطنت مسعود غزنوي مي‌زيست. بيهقي در سراسر کتاب خود پيوسته از او به نيکي يادکرده و از صفات برجسته اخلاقي و بزرگ منشي و صلاح انديشي او حکايت ها آورده است. پس از مرگ بونصرمشکان بيهقي همچنان محترم بود و بر سر کار ماند. امّا در اواخر دوران که اوضاع پادشاهي غزنويان رو به پريشاني مي‌رفت مدّتي به زندان افتاد. پس از آزادي از کار کناره گرفت، به گوشه‌اي نشست و به نوشتن تاريخ خود، که يادداشت هاي آن را طي سال ها فراهم آورده و يک بار نيز بخشي مهم از آن را از او دزديده بودند، پرداخت.

بيهقي چه در احوال بزرگان و پادشاهان و چه در زندگي شخصي خود فراز و نشيب هاي فراوان ديد. عظمت دستگاه محمود را با آن شکوه و جلال افسانه اي و سپس توطئه ها و دسته‌بندي هاي درباريان را در زمان سلطان مسعود غزنوي از نزديک شاهد بود. جشن ها و شادخواري ها و جام هاي زر و غلامان زرّين کمر را در خدمت سلطان ديد و پس از آن شکست و فرار مسعود راکه «پيوستگان سلطان براي او جامه و چتر سياه مي‌فرستادند زيرا آنان همه اسباب تجمّل خود را در جنگ و فرار از دست داده و اينک سخت بينوا بودند.» اين پست و بلندي ها در ياد و خاطرات بيهقي اثري عبرت آموز داشت. او کتاب خود را چنان نگاشت که تاريخ تمام نماي زمان خود و آيينه زندگي آدميان باشد. به خواننده عبرت آموزد و بي حاصلي آز کساني را که بيهوده يکديگر را مي‌کشند و عاقبت تنها و دست خالي به زير خاک مي‌روند نشان دهد. تاريخ بيهقي به صورتي که امروز در دسترس ماست کتابي است درباره وقايع ده‌سال از دوران سلطنت سلطان مسعود غزنوي. اين مدّت در برابر تاريخ ايران، که به هزاره ها مي‌رسد، زماني ناچيز است. امّا ابوالفضل بيهقي را با همين اثر پدر تاريخ ايران خوانده اند، زيرا کتاب او برترين نوشته فصيح فارسي است که با رعايت دقيق ترين و هوش مندانه ترين شيوه تاريخ نگاري نگاشته شده است.

بيهقي در تاريخ نويسي روشي سنجيده و علمي دارد. هر واقعه را يا چنان که خود ديده و يا از اشخاص مطمئن شنيده باز مي‌گويد. تاريخ در نظر او تنها شرح جنگ و پيروزي شاهان نيست. وي مي‌خواهد داد تاريخ به تمامي بدهد. بنابراين هر واقعه را با همه جزييات و خصوصيات لازم تصوير مي‌کند. توصيف هاي او از وضع ها و موقع هاي گوناگون چنان روشن، دقيق و واقعي است که خواننده خود را در برابر پرده سينما مي‌يابد و تمام عظمت و شکوه يا درد و اندوه صحنه مورد بحث را حس مي‌کند. بيهقي، براي آن که نکته اي را فرو نگذارد، حتّي به خلوت و درون حرم سلطان نيز راه مي يابد، امّا توصيف رويدادها را با متانت و نجابتي درخور پژوهشگري بزرگوار انجام مي‌دهد.

بيهقي نويسنده‌اي فروتن وکم ادعاست. درهمان زمان که او به نوشتن کتاب خود مشغول بود، دو مورّخ بزرگ ديگر نيز درحال نوشتن تاريخ دوران غزنويان بودند، زيرا ايشان نيز پايان کار غزنويان را نزديک مي‌ديدند. يکي از اين دوتن گَرديزي و ديگري مؤلف ناشناس تاريخ سيستان است و هر دو کتاب نيز در نوع خود نکات تاريخي بسيار دارد. امّا بيهقي که تاريخي چنين ارزنده و کم نظير پرداخته خود از ايشان و ديگر کسان که به کار تاريخ مشغول بودند چنين ياد مي‌کند: «مرا مقرّر است که امروز که من اين تأليف مي‌کنم . . . بزرگانند که اگر به راندن تاريخ اين پادشاه مشغول گردند. . . ايشان سوارانند و من پياده . . . و چنان واجب کندي که ايشان بنوشتندي و من بياموزمي و چون سخن گويندي من بشنومي.»

امام محمد غزّالي (505-450ه. / 1111-1058م)

ابوحامد محمّد غزّالي يکي از بزرگ ترين مردان دين و دانش درتاريخ ايران است. وي در زمان حکومت سلجوقيان درطوس متولّد شد. پدرش کارگري پشم ريس بود و به همين جهت به غزّال يا ريسنده و بافنده شهرت داشت. وي به حلقه هاي درس و مجالس وعظ و بحث رفت و آمد مي‌کرد و آرزو داشت پسرانش محمّد و احمد در رديف بزرگان علم و دين درآيند. اگرچه عمر پدر کفاف نداد، امّا ايشان هردو نام آور شدند. محمّد پسر بزرگ تر در طوس، گرگان و نيشابور نزد استادان بزرگ زمان به تحصيل پرداخت و در سي سالگي هنگامي که دانشمندي کامل و معروف شده بود در نيشابور به خدمت خواجه نظام الملک طوسي، وزير معروف و با تدبير ملک شاه سلجوقي، رسيد.

خواجه نظام الملک غزّالي را گرامي داشت و براي تدريس به نظاميه بغداد فرستاد. امام محمّد غزالي چهار سال در بغداد به تدريس و تأليف مشغول بود. عدّه شاگردان حلقه درس او را صد ها نفر نوشته اند. وي در اين مدت چند بار به عنوان سفير بين سلطان سلجوقي و خليفه بغداد رفت ‌ وآمد کرد و در امور مهمّ مملکتي داراي مقامي بسيار والا بود. نوشته‌اند که وي دراين زمان بيشتر وقت خود را صرف آموختن و تحقيق در فلسفه مي‌کرد تا به نکته‌هاي دقيق اين علم آگاهي يابد.

قرن يازدهم و دوازدهم ميلادي به سبب وجود دانشمندان بزرگ و کتاب ها ومدارس و حلقه هاي درس و بحث، به خصوص درباره موضوع هاي مذهبي و معارف اسلامي، دوراني بسيار با اهميت است. در اين زمان شکوفايي مباحث فلسفه و علوم که در قرن دهم ميلادي به اوج رسيده بود، جاي خود را به بحث و جدل فرقه هاي مختلف در تبليغ و اثبات عقيده خود و ردّ و تکفير عقايد ديگران داده بود. اين گفتگوها و برخوردها گاه از جدل لفظي فراتر مي‌رفت و به اختلاف بين پيشوايان و در نتيجه درگيري عامّه و مريدان مي‌رسيد. اين دشمني ها اغلب ريشه در اميال و هوس هاي رياست طلبانه داشت.

سلاطين سلجوقي و خواجه نظام الملک وزير بزرگ ايشان ، سُنّي و شافعي مذهب بودند و از اهل تسنّن حمايت مي‌کردند. بزرگان و اعيان نيز به پي روي ازايشان رفتار مي‌نمودند. در اين ميان باطنيان يا اسماعيليه نيز فرستادگان و مبلّغان خود را به هرسو مي‌فرستادند و به تبليغ عقايد خود مي‌پرداختند. حسن صبّاح در اوج اقتدار بود و فداييان اسماعيلي که اغلب مبلّغاني زبردست و دانشمند بودند با دشمنان عقيدتي خود به سختي مقابله مي‌کردند.

در چنين احوال امام محمّد غزّالي درحدود چهل سالگي تغيير روحيه داد. آن استاد فقيه زبان آور، که در دانش رسمي زمان خويش کسي را همتاي خود نمي‌شناخت، يک باره دست از قيل و قال مدرسه شست و از همه مقامات دنيوي کناره گرفت. وي مدّت ده سال، ناشناس، در کمال افتادگي با جامه درويشان درسرزمين هاي شام و بيت المقدّس و حجاز گشت و دو سال در جامع دمشق گوشه‌اي گرفت. نوشته اند که وي براي شکستن نفس و پرهيز از خود پرستي، در خانقاهي رفتگري مي‌کرد و وقتي که اتفاقاً او را شناختند شبانه از آن جا گريخت. در اين مدّت غزّالي از بحث و جدل بيزار بود و چنان که خود نوشته است، دانشمندان و فقيهاني را که با احمق کردن مردم به بحث و جدل مي‌پرداختند سخت دشمن مي‌داشت. وي در نامه اي که به فارسي براي سلطان سنجر سلجوقي نوشته و از نرفتن به دربار او معذرت خواسته است مي‌گويد: «اين داعي . . . پس دنيا را چنان که بود بديد و به جملگي بينداخت . . . و بر سر مشهد ابراهيم خليل عهد کرد که پيش هيچ سلطان نرود و مال سلطان نگيرد و مناظره و تعصّب نکند.»

غزّالي پس از ده سال که طي آن به يکي از صوفيان به نام سر سپرد و راه دريافت معرفت صوفيانه را از وي آموخت، به خراسان بازگشت و پس از مدّتي توقّف در نيشابور به زادگاه خود طوس رسيد و تا پايان عمر در خانقاه و مدرسه اي که محلّ رفت و آمد طالبان علم و مردم اهل دل و حال بود روزگار گذراند.

آثار غزّالي که برخي از آنها در زمان خود او به لاتين ترجمه شده و در اروپا شهرت يافته بود بيش از هفتاد کتاب بزرگ و مهم است. احياء علوم الدين کتابي است شامل چهل بخش درباره اخلاق و سياست و مسائل ديني که امام محمّد غزّالي آن را در سفر شام و بيت‌المقدّس نوشت. کتاب ديگر را در باره عوالم دروني و دلايل تحوّل روحي خود پرداخت. دو کتاب ديگر يکي در فهماندن مقاصد فيلسوفان و ديگري بر رد فلسفه نوشته شده است. گويي نويسنده مي‌خواسته نشان دهد که فلسفه ارسطو را با چه دقّت و نکته سنجي فرا گرفته ولي عاقبت آن را براي رسيدن به حقيقت سست و نارسا يافته است. مهم ترين کتاب غزّالي به زبان فارسي کيمياي سعادت نام دارد که موضوع آن اخلاق و مسائل ديني و در باره نقد فرد و جامعه و خلاصه اي از احياء علوم الدين است که به فارسي نگاشته شده. نامه مفصّل امام محمّد غزّالي به سلطان سنجر نيز به نام نصيحت الملوک از کتاب هاي مهم فارسي است که از دير باز شهرت تمام داشته.

امام محمّد غزّالي با آن که بعد از تغيير حال و به تعبيري ديگر، فرار از مدرسه، به طريق صوفيان روش اعتدال و آرامش پيش گرفت امّا پيوسته دين داري تنگ نظر باقي ماند. وي در مقابله با مخالفان عقيدتي خويش ايشان را تکفير مي‌کرد و مستحقّ مرگ مي‌خواند و، با ردّ فلسفه، آزادانديشي را محکوم مي دانست. در آثار غزّالي مخالفت با هنرهاي نقاشي و صورتگري و رنگ آميزي آشکار است. وي خراب کردن و از بين بردن آنها را واجب مي‌شمُرد و در مورد موسيقي نيز اگرچه با سَماع صوفيان موافقت مي‌کرد امّا شرايط سخت بسيار مي‌گذاشت.



ابوالمعالي نصرالله منشي(ف. بين سال‌هاي 583-555ه/1187-1160م)

ابوالمعالي‌ نصرالله بن محمّد بن عبدالحميد منشي يکي از مترجمان کليله‌ و دمنه و از دبيران ارجمند دربار بهرام شاه غزنوي و جانشين او بوده است. از زندگي او اطلاع زيادي دردست نيست. گويا در اواخر حيات براثر بدگويي حسودان مورد غضب قرار گرفت و پس از چندي در زندان کشته شد. از او جز اين کتاب نوشته اي در دست نيست. امّا همين اثر نشان مي‌دهد که وي اديبي بزرگ و نويسنده‌اي توانا بوده، چنان که نوشته او از همان آغاز شهرت بسيار يافته و به صورت کتاب درسي درآمده است. درباره آداب نويسندگي و در زماني بسيار نزديک به او نوشته اند که ديگر هيچ کس نمي تواند از لطايف زبان و انديشه به آن پايه که درآن کتاب آمده برخوردار باشد و هيچ نويسنده و دبير باکفايتي نيز بي آموختن دقيق کليله و دمنه نمي‌تواند به کمال برسد. گفته اند که اين کتاب توسّط برزويه طبيب در زمان خسرو انوشَروان از هند به ايران آورده شده و مجموعه‌اي است از داستان هاي تمثيلي و قصه هاي پُرمغز که در آن ها پرندگان و دد و دام نقش انسان را ايفا مي‌کنند و انسان ها از زبان حيوانات سخن مي‌گويند. کليله و دمنه را گران قدر ترين هديه هند به فرهنگ و تمدّن جهان دانسته اند، زيرا در زير صورت داستاني آن، دقيق ترين و سنجيده‌ ترين دستورهاي زندگي فردي و اجتماعي و سياسي گنجانده شده است. آداب کشورداري و ترفندهاي ظريف توطئه‌ گران درباري دراين داستان ها چنان با مهارت توصيف شده که روزگاري پادشاهان و فرمان روايان آشنايي با آن را برخود واجب مي‌دانستند و اگر ديگران با اين کتاب اُنس داشتند به هراس مي‌افتادند. کليله و دمنه نام دو شغال در يکي از داستان هاي اين مجموعه است و نام کليله و دمنه را ايرانيان به اين کتاب داده اند. اصل داستان را اقتباس از کتاب هاي هندي پنچاتَنترا و مهابهارَاتَ دانسته اند. اين کتاب در زمان خسرو انوشَروان به پهلوي و پس از آن به وسيله عبدالله ابن مُقفّع به عربي ترجمه شد و از آن پس بسيار کسان به ترجمه و نظم و بازگويي آن پرداخته اند. امّا از قرن ششم هجري دوازدهم ميلادي به اين سو کليله و دمنه با نام ابوالمعالي نصرالله منشي درآميخته و با انشاي او در ادب فارسي، جايگاه والاي خود را يافته است. کليله و دمنه تا روزگار تأليف گلستان مهم ترين و معروف‌ ترين کتاب نثرفارسي بود. پس از انتشار گلستان نيز مقام دوّم را تا امروز در ميان متن هاي ادبي فارسي براي خود نگاه داشته است. نصرالله منشي کتاب خود را به نام ابوالمظفر بهرام شاه غزنوي نوشته است. تاريخ ترجمه و نگارش آن را حدودسال 536ه/1141م دانسته‌اند.

انشاي کليله و دمنه به نثر فنّي است. روشي که در آن نويسنده در لفظ و معنا به انواع آرايش‌ها و صنايع ادبي روي مي‌آورد. اجزايي از کلام را آهنگين مي‌کند و عبارات هم اهنگ را چنان درکنار يکديگر مي‌نشاند که به شعر نزديک شود. انواع توصيف ها و تخيّلات شعري و آوردن آيات قرآني و مثل ها و اشعار تازي و پارسي نيز از خصوصيات نثر مصنوع است که در کليله و دمنه به فراواني آمده. با اين همه، نصرالله منشي هرگز در اين راه گرفتار افراط نمي شود و از هميّّن رو بسياري از نويسندگان انشاي او را سرمشق قرار داده‌اند. امّا تعداد بسياري کلمات عربي که اغلب آن ها ادبي و نامأنوس براي فارسي زبانان است در نثر اين کتاب به کار رفته که فهم آن را دشوار مي‌کند و نوآموزان را از بهره وري معاني بلند آن باز مي‌دارد. انشاي کليله درمقدّمه باب ها و توصيف مناظر و مانند آن مصنوع است، امّا در مقام شرح حکايت ها به سادگي مي‌گرايد. داستان هاي کليله و دمنه در زبان فارسي شهرت بسيار دارد. صوفيان براي بيان مفاهيم عرفاني از اين داستان ها بسيار بهره جسته اند. اصل برخي قصّه‌ها و تمثيلات مثنوي معنوي نيز دراين کتاب يافت مي‌شود. عامه مردم نيز هريک به نوعي با آن ها آشنا هستند. در ادب فارسي نيز اشاره به يک‌يک اين داستان ها بسيار مکرّر است:

کبوتران طوق‌دار، دسته جمعي به طمعِ دانه از آسمان فرود مي‌آيند و ناگاه خود را اسير دام مي‌بينند. امّا در داستان ايشان نکته‌اي باريک نهفته است: اتّحاد و نجات. کبوتران پر و بال مي‌زنند و اضطراب مي‌کنند و هريک براي نجات خود مي‌کوشد. امّا سرکرده ايشان مي‌گويد: "جاي مجادله نيست. چنان بايد که همگان استخلاص ياران را مهم تر از تخلّص خود شناسند. و حالي صواب آن باشد که جمله به طريق تعاون قوّتي کنيد تا دام از جاي برگيريم که رهايش ما درآن است." کبوتران فرمان وي بکردند و دام برکندند.»

بزرگان دانش، اندیشه و ادب (2)