tile

ضمیمه 1



 

يکي از اولين کساني که من براي خدمت در قسمت تشکيلات دعوت کردم فردي بود به نام محمد نخشب، که دريکي از کلاس هاي دوره فوق ليسانس که چندماه قبل از شروع خدمتم در سازمان برنامه، درموسسه علوم اداري تدريس مي کردم به تحصيل اشتغال داشت. نخشب شخصي بود بسيار ساکت-کناره گير- قدري تلخ و ظاهرا مغموم. با همکلاسي هايش که اکثراً ازکارمندان جوان عالي رتبه وزارت خانه ها و موسسات دولتي و ملّي و چندنفري هم از افسران ارتش با درجات حداقل سرهنگ بودند، محشور نمي شد. با آنها کمتر صحبت مي کرد و به ساير شاگردان که شوخ طبع، شاد و رفتارشان نسبت به استادان پُر از احترام و گاهي آميخته به چاپلوسي بود شباهت نداشت. در راهروها وقتي مرا مي ديد سري به عنوان احترام خم مي کرد و درکلاس هم از هرکس ديگري بهتر فارسي حرف مي زد و از من نيزسوالات عميق تر و پيچيده ترازديگران مي کرد. رفتار اين شخص مرا خيلي جلب کرد و روزي به عنوان مرور يک گزارش درسي که نوشته بود او را به دفترم خواندم. درضمن صحبت کمي از سابقه او و محل کارش جويا شدم. مطلب زيادي نگفت، فقط دانستم که از دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده و درشهرداري تهران داراي شغلي با حقوق ماهانه حدود هفت هزار ريال است. کارمشخصي هم به او رجوع نشده و براي همين است که درمؤسسه علوم اداري براي اخذ درجه فوق ليسانس ثبت نام کرده است.

 چندماه بعد که به سمت رئيس قسمت تشکيلات سازمان برنامه منصوب شدم آقاي نخشب را روزي به سازمان برنامه دعوت کردم و به او پيشنهاد کردم که در دفتر تشکيلات با حقوقي بيش از دوبرابر آنچه درشهرداري مي گرفت مشغول شود. مدتي نمي توانست جواب مرا بدهد و شايد فکر مي کرد اين يک شوخي زشت و تلخي است که پاسخ رفتارخشک و سوالات گاها نيشدار او درکلاس درباره سيستم اداري آمريکا مي باشد. ولي وقتي فهميد که با کمال خلوص نيّت از او دعوت به کار مي شود گفت سابقه ندارد کسي را بدون آن که توصيه اي بشود و يا سابقه خويشي و دوستي باکسي داشته باشد و به خصوص رفتار قبلي او هم طوري باشد که چندان موجبي براي محبت و گرمي فراهم نمي آورده با چنين حقوقي براي خدمت درسازمان برنامه دعوت کنند! گفتم شايد اين طليعه اي باشد از تغييراتي که اميدواريم کم و بيش در وضع اداري کشور به وجود آيد. به هرحال، گفتم من کسي را به جزچند نفر از دوستان تحصيلي خود نمي شناسم و هرکه را که به خدمت دعوت کنم براي من ناشناس است. لااقل با او در يک دوره چهارماهه تحصيلي درکلاس درس آشنا شده و همين بيشتر از آشنائي من با ديگران است.

 آقاي نخشب دردفتر تشکيلات وارد به کار شد و اورا مامور کردم که مستقيما با خود من کارکند. از همان هفته هاي اول مشاهده کردم که با وجود آن که محيط کار ما تقريباً مثل محيط يک دانشکده بود و رفتارما با رفتاري که کارمندان ساير ادارات سازمان برنامه باهم و يا نسبت به رؤساي خود داشتند بسيار متفاوت بود، نخشب شاد نيست و از يک فشار روحي قابل ملاحظه اي رنج مي برد. چندين روز دورا دور و درجلساتي که دائما با مشاورين خارجي و همکاران ايراني داشتيم مراقب احوال او بودم. پس از چندي چنين دستگيرم شد که از يک عذاب روحي زيادي رنج مي برد. کار روزانه ما به علت وجود مشاورين خارجي به زبان انگليسي صورت مي گرفت و تمام گزارش هاي داخلي و مذاکرات و بحث ها به آن زبان انجام مي شد. بعدا اين گزارش ها و نتايج مباحثات براي مديرعامل و ساير مقامات سازمان به زبان فارسي ترجمه و ارسال مي گرديد. نخشب به علت ندانستن زبان انگيسي از تمام اين جريان دور مي افتاد و درجلسات چون مطالب را نمي فهميد حوصله اش سرمي رفت و قلبش مي گرفت. تدريجا نيزاز مشاهده اين که ساير همکاران ايراني او بادرجات فوق ليسانس و دکترا از دانشگاه هاي خارج فارغ التحصيل شده اند درصورتي که او فقط يک ليسانسيه از دانشگاه تهران است معذب بود. رفتار، طرز لباس پوشيدن، منش و طرز فکر او نيز قدري با سايرين متفاوت بود و درنتيجه شايد احساس غريبگي مي کرد. بدون اين که با او درميان بگذارم با شعبه سازمان ملل متحد درايران وارد مذاکره شدم که بورسي براي مدت يکسال براي او بگيرم که براي تکميل زبان انگليسي و ادامه تحصيل در رشته علوم اداري به امريکا برود. خوشبختانه موفق شدم و چون دراين خلال فهميده بودم که نخشب سابقا درجبهه ملي عضويت داشته و درفعاليت هاي سياسي گوناگوني که بعضي ها آن را چپگرا تلقي مي کردند مشارکت داشته است صلاح دانستم براي گرفتن ويزاي مسافرتش به امريکا قبلاً با مقامات سفارت امريکا مذاکره کنم. ابتدا سفارت امريکا به علت سوابق سياسي وي با صدور ويزا مخالفت کرد. پافشاري من دراين مورد به حدّي شد که گفتم اين رويه شما مرا هم که درامريکا سال ها تحصيل کرده و با داشتن يک زن امريکائي بايد طبيعتا نسبت به آن کشور حسن ظّن داشته باشم به کلي دلسرد و بدبين مي کند و ادامه اين روش تصور مي کنم درطرز تفکر سايرتحصيل کرده هاي امريکا نيز بي تاثير نشود. پس از چند روز به من اطلاع دادند که با توجه به اين که نخشب از لحاظ سياسي ديگر مسئله اي با سازمان امنيت ندارد و آنها اشتغال ايشان را درکارهاي دولتي بلامانع دانسته اند و اين که من و ساير همکارانش نيز او را تائيد و اخلاقا ضمانت مي کنيم صدور ويزا براي ايشان مانعي نخواهد داشت. پس از حصول اطمينان از بورس و صدور ويزا موضوع را با نخشب درميان گذاردم و سوال کردم آيا براي تکميل تحصيلات خودحاضراست با بورس سازمان ملل متحد به امريکا برود. اشک از چشمانش سرازيرشد و گفت هرگز چنين امکاني را تصور هم نمي کرده است. صحبت را کوتاه کنم درسال 37 ايشان با دريافت تمام حقوق و مزايا براي تحصيل دردوره فوق ليسانس در رشته علوم اداري راهي امريکا شد.

 پس از يک سال آقاي نخشب که مرتبا گزارش کارش را براي من مي فرستاد درخواست کرد حال که اين فرصت به او داده شده است که در امريکا به تحصيل بپردازد موافقت کنم ماموريت او يک سال ديگر تمديد شود تا دوره دکترا را نيز تمام کند. ضمن موافقت نوشتم که متاسفانه طبق مقررات سازمان برنامه ديگر مزاياي شغلي او را درسال بعد نمي توانيم به پردازيم ولي تمام حقوق ثابت او را به حسابش خواهيم ريخت. در پايان سال دوم مجددا نامه اي از او داشتم که براي نوشتن رساله دکترا احتياج به يکسال ديگر تمديد ماموريت دارد با آن هم موافقت کردم ولي به ناچار مي بايد اورا منتظر خدمت کنم و درآن حالت فقط نيمي از حقوق ثابتش قابل پرداخت مي بود. ضمنا به او گوشزد کردم که اگر باز مجددا تقاضاي تمديد نمايد ديگر ناچار خواهم شد به خدمتش درسازمان برنامه خاتمه دهم و پرونده استخدامي اورا به محل خدمت اصلي او که شهرداري تهران بود اعاده دهم. پاسخ داد که ضمن اظهار تشکر از تمام محبت هائي که درطي اين چند سال به او شده است با نظرم کاملا موافق است و آن را منصفانه و منطقي مي داند و اصولا اگرغير از اين اقدامي مي خواستم بکنم عقيده اش نسبت به من سست مي شد. آقاي نخشب ديگر به ايران مراجعت نکرد و ما هم ناچار پرونده او را به شهرداري تهران عودت داديم. چندي بعد هنگامي که من به عنوان وزير مشاور و دبير کل سازمان امور اداري و استخدامي کشور در جريان اصلاح وضع تشکيلات وزارت خانه ها و تدوين قانون جديد استخدام کشوري بودم براي انجام ماموريتي به امريکا رفتم. درطي اقامتم درآن جا يک روز تلگراف رمزي ازطرف آقاي هويدا نخست وزير وقت از طريق سفارت به من رسيد که درآن اظهار شده بود با توجه به سوابق استخدامي آقاي نخشب درسازمان برنامه وحسن ظّن و حرف شنوي که از من دارد؟ لازم است با او صحبت کرده و تشويقش کنم براي قبول شغلي به ايران مسافرت نمايد. چون جسته گريخته شنيده بودم که نخشب با گروهي از دانشجويان ناراضي و مخالف دولت هم صدا شده است فوراً به آقاي هويدا تلفن کردم و علت حقيقي اين خواسته را جويا شدم و صراحتا گفتم اگر به من قول مي دهند که منظور همان است که در تلگراف گفته اند با او مذاکره خواهم کرد ولي اگر هدف چيز ديگري باشد و خداي ناکرده موئي از سر او کم شود من هم يک نخشب دوم خواهم شد چون حاضر نيستم که آلت و وسيله يک عمل نا به جا و ناشايست باشم. آقاي هويدا به من قول شرف داد که منظور از آوردن نخشب به تهران ومآلا تحبيب ساير ناراضيان و مشارکت دادن آنها درکارهاي دولتي است. من با نخشب دو روز و هر روز دو يا سه ساعت در اطراف کليه مسائل مورد توجه و شکايت او صحبت کردم. با نهايت محبت و قدرشناسي و احترامي که نسبت به من ابراز مي داشت به آساني تن به اين پيشنهاد نمي داد تا اين که بالاخره قبول کرد تا حدودي قانع شده است ولي ميل دارد درجلسه ديگري به اتفاق دونفر از دوستان و همفکرانش براي صحبت آخر به ديدن من بيايد. قبول کردم و او با اتفاق دو نفر که اسامي آنها يادم نمانده است نزد من آمدند و باز دو سه ساعت ديگر صحبت کرديم . درخاتمه نخشب رويش را به رفقايش کرد و گفت اگرچه هنوز بعضي از انتقادات و ترديدهايش باقي است ولي با اعتقاد دربستي که به من دارد و همچنين با نظر مثبتي که به ساير همکاران من درايران که او هم آنها را خوب مي شناسد مي نگرد اگر گودرزي قبول داشته باشد با اين رژيم کارکند او هم حاضر است شانس خود را در اين زمينه امتحان کند و قبول کرد پس از چند هفته و اخذ مرخصي از سازمان ملل متحد که در آن جا به کار مشغول بود به ايران مسافرت کند و از نزديک اوضاع کار در ايران را بررسي کرده و تصميم نهائي را نسبت به قبول يا ردخدمت درايران اتخاذ کند.

پس ازمراجعت ازسفر و گزارش موضوع به آقاي نخست وزير روزي که براي تقديم گزارش ماموريت خود حضور اعليحضرت شرفياب بودم پرسيدند گزارش ملاقات شما با نخشب را نخست وزير داده است ولي واقعا حرف و ايراد اساسي اين جوان ها چيست؟ اظهارداشتم اکثر مطالبي که جوانان دنيا به خصوص جوانان کشورهاي درحال توسعه عنوان مي کنند مقداري نارضائي آنها از مسائل اقتصادي - اجتماعي و سياسي است که درجامعه خود احساس مي کنند و مقداري هم معلول خصوصيات و احساسات پر شور جواني است که بي صبري و عصيان منعکس کننده آنها است. براي آنها آزادي، بي غرضي درکارها، مساوات و درستي به عنوان يک سلسله اصول لايتغير بدون توجه به واقعيات سياسي و اجتماعي روز و شرائط و امکانات محيط مطرح است. آنها همه چيز را از ديده ايداليزم نگاه مي کنند و اين هم از خصوصيات سنين جواني و عدم تجربه عملي درکار است. ليکن ديده شده است غالب اين افراد پس از اين که وارد عرصه کار و فعاليت شده و با واقعيات زندگي رويارو مي شوند اکثرا در افکار و نظراتشان واقع بين تر و معتدل ترمي شوند. بنابراين بهتر است که اين واقعيت را قبول و تحمل کنيم و با آنها با حوصله به بحث و گفتگوي مداوم بپردازيم و هيچ گاه در اين ديالوگ از حريم منطق و صداقت دور نشويم. اگر آنها را قانع کنيم که درگفتار و عقايدمان ولو آن که بانظرات آنها متفاوت است صادق هستيم اکثرا به راه خواهند آمد. براي مثال به اعليحضرت عرض کردم که آقاي نخشب شديداً معتقد بود که نظام سلطنتي که درمملکت ما برقرار است موجب بقاي ديکتاتوري و مانع از برقراري آزادي و درنتيجه ايجاد رشد يک حکومت دمکراتيک درکشور مي باشد. عرض کردم من به آقاي نخشب توضيح دادم که شکل و قالب حکومت کشورها لزوما ضامن حفظ دمکراسي و يا وجود ديکتاتوري درآنها نيست چنان که درکشورهاي پادشاهي انگليس، کشورهاي اسکانديناوي و يا هلند و بلژيک و حتي ژاپن که تا قبل از جنگ جهاني دوم شديدا تحت يک نظام مستبد اداره مي شد دمکراسي درحدي که دنيا فعلا به آن دست يافته است وجود دارد. وکسي آنها را به ديکتاتوري متهم نمي کند. درصورتي که بالعکس در تعداد بي شماري از کشورها که ظاهرا از سيستم جمهوري برخوردارند وحتي در ابتداي نامشان هم بعضا کلمه دمکراتيک را اضافه کرده اند از قبيل کشورهاي امريکاي لاتين- افريقائي- جهان کمونيست و غيره سيستم ديکتاتوري به معناي واقعيش حکمفرما است. البته کشورهاي جمهوري ديگري هم هستند که تاحدود زيادي از آزادي و دمکراسي برخوردارند از قبيل امريکا، فرانسه، کانادا و غيره. به آقاي نخشب توضيح دادم که آزادي واقعي درکشورهابستگي به آداب و خصوصيات فرهنگي و تاريخي مردم آن و شرايط اقتصادي و اجتماعي و ميزان سواد و دانش آنان دارد با صدور يک اعلاميه و يا انشاء و تصويب يک قانون اساسي جديد و تغيير يک سيستم حکومت، نظام دمکراتيک درکشور به وجود نمي آيد و آزادي درجامعه استقرار پيدا نمي کند. اگر سعي کنيم عدالت اجتماعي را درکشور مستقر کنيم، اگر اجازه دهيم که مردم نظرات و شکايات خود را بدون واهمه و بدون اخلال درنظم عمومي ابراز کنند اگر در باسواد کردن و بالا بردن سطح زندگي آنان کوشا باشيم و اگر به آنها نشان دهيم که در حقيقت در خدمت آنها هستيم و به خواسته ها و رنج و الم آنها تا حدود مقدورات رسيدگي و عکس العمل مثبت نشان مي دهيم، مطمئنا آزادي و دمکراسي واقعي رفته رفته و بدون توجه به قالب و يا عناوين ظاهري سيستم حکومت جوانه خواهد زد. راه برقراري آزادي واقعي راهي است بسي طولاني و به آقاي نخشب يادآور شدم که در همين کشور آمريکا که ايشان درآن فعلا ساکنند مي بينند درشهرهاي کوچکتر و مناطقي که کمتر زير ذره بين مطبوعات و وسائل جمعي خبري هستند چه اتفاقاتي درشئون اجتماعي و سياسي آنها رخ مي دهد وچه تجاوزاتي به حقوق افراد اقليت به خصوص درمناطق جنوبي آن کشورصورت مي گيرد و حتما مي شنوند يا مي خوانند که بسياري از افراد امريکائي خودشان اذعان مي کنند که براي تعميم آزادي واقعي هنوز راه درازي در پيش است که لازم است نه تنها در راه پيشبرد آن دائما تلاش کنند بلکه با سماجت بايد براي حفظ آن چه که تاکنون به دست آورده اند کوشا باشند.

 اعليحضرت اصول مطالبي را که با آقاي نخشب بحث کرده بودم تائيد کردند ولي عقيده داشتند که اکثر اين جوانان به علت بي تجربگي و سادگي آلت دست افراد و گروه هاي ديگري قرار گرفته اند که نيات و نظراتشان غير از خير و صلاح ايران است.

چندي بعد آقاي نخشب به تهران آمد و در مدتي که درتهران بود شنيدم چندين شغل به او پيشنهاد شده و با عده اي از مقامات هم ظاهراً ملاقات کرده است. درطي اقامت خود فقط دوبار به ديدن من آمد و وقتي هم که از تهران به امريکا مراجعت کرد از من خداحافظي ننمود. ظاهرا مشاغلي که به او پيشنهاد شده بود مطابق ميلش نبود و يا به هرحالت با بررسي اوضاع از نزديک قانع نشد که به ايران مراجعت کند. کاغذي از امريکا براي من نوشت و ضمن اظهارمعذرت از اين که از من خداحافظي نکرده بود اظهار داشت علت اين کار اين بود که اولا پس از آن همه صحبت ها براي او راحت نبود که بگويد باز درتصميم خود درماندن در امريکا ثابت قدم است و علاوه برآن مي ترسيد نکند باز درموقعيتي قرار گيردکه رويش نشود به من جواب منفي بدهد.

چندي بعد که دقيقا نظرم نيست چقدر طول کشيد بانهايت تاسف شنيدم که آقاي نخشب در امريکا و هنگامي که همچنان در سازمان ملل متحد خدمت مي کرد به علت يک بيماري فوت کرده است. خيلي از اين خبر متاثر شدم زيرا اگرچه در تمام مسائل باهم اتفاق نظر نداشتيم ولي درباره اکثر آنها يا هم فکر بوديم و يا لااقل نقطه نظر همديگر را مي فهميديم. باوجود آن که محيط و سابقه تحصيلي و تجربي و رشد فکري ما متفاوت بود نه تنها مسائل بسياري را از يک ديد مي ديديم بلکه براي آن قسمت هم که متفاوت بود احترام قائل بوديم و احساس مي کرديم هردو با مشکلات و مسائل اجتماع با صداقت روبرو ميشويم . درگذشت بي موقع او براي من واقعا غم انگيز بود.