tile

بخش دوم



اکتشاف نفت و گاز در قم چاه شماره 5 البرز

در زماني که شما در شرکت سهامي نفت ايران بوديد و در کار اکتشاف، حوزه نفتي و گازي جالبي در منطقه قم پيدا کرديد. زماني که درآن جا براي پيدا کردن نفت چاه مي زديد، يکي از چاه ها با فشار شديد نفت برخورد کرد و مسأله مشکل و خطرناکي را به وجود آورد. ممکن است داستان اين واقعه را تعريف کنيد؟

چاه شماره 5 البرز. واقعه فوق العاده اي بود، نه فقط از نظر تجربه ايران در زمينه اکتشاف نفت، بلکه شايد در سطح دنيا.

ما پس از اين که به اطراف مملکت از نظر زمين شناسي نفت نگاه کرديم، به اين نتيجه رسيديم که منطقه قم احتمالا بر روي يک مخزن بزرگ نفت و گاز قرار گرفته اگرچه ما هرگز در آن منطقه نفت نديده بوديم. بنابراين شروع کرديم به زدن چاه درآن منطقه. چهار چاه اول که زديم هريک به دليلي ما را اميدوار تر مي کرد که در اين منطقه نفت وجود دارد، البته با توجّه به ويژگي هاي تکنيکي مربوط به زدن چاه نفت. يعني هربار با موانعي برخورد مي کرديم.

شما کم و بيش مطمئن بوديد که در اين جا نفت هست؟

احساس مي کرديم که نفت وجود دارد. مطالعات ما نشان مي داد که نفت بايد وجود داشته باشد، ولي تا به نفت نمي خورديم نمي توانستيم مطمئن باشيم. ديگران هم در شرکت نفت و در دولت مي گفتند که ميدان هاي آسان تر که خرج کمتر دارند و همه آنها متعلق به شرکت ملي نفت اند درجنوب وجود دارند که از لحاظ مالي حفاري درآنها اولويت دارد. شما چرا اصرار داريد که در اين منطقه حفاري کنيد. اما ما آن قدر مطمئن بوديم که ادامه بدهيم. از مسائل فني اين طرح مي گذرم که به نوبه خود بسيار جالبند، و تنها به شرح کلي وقايع بعدي مي پردازم. بالاخره پس از کندن چهار چاه که هيچ کدام نتيجه قطعي به ما نداد، شروع کرديم به زدن چاه پنجم.

 

فوران نفت

حالا، بايد به شما بگويم که من پس از مدت ها که پشت سرهم کار کرده بودم مي خواستم چند روزي با خانواده به مسافرت بروم. فکر کرده بودم که وقتي که درون چاه casing مي گذارند و سيمان مي کنند بروم که تا وقتي که اين کار تمام مي شود برگشته باشم. درهمين اثنا، ما يک همکار جوان ارمني داشتيم به اسم دريان، که جوان بسيار خوب و دانشجوي سال چهارم دانشکده فني بود. يک روز آمد گفت آقاي مستوفي من بايد مطلبي را به شما بگويم. پرسيدم چي شده؟ گفت اين چاه عيب هائي دارد. من فلان چيز و فلان چيز و فلان چيز را ديده ام. من ديدم مطالبي که او مي گويد با آن چه که در ذهن من بايد آن جا باشد نمي خواند.

يعني از نظر زمين شناختي آن چه که او مي گفت با آن چه که شما فکر مي کرديد بايد باشد نمي خواند؟

بله، اما مطمئن نبودم. خرده هائي که پيدا مي کرد، خرده هائي که گير مي آورد نشان مي داد که بايد از طبقات عميق تر باشند. مثل اين که چيزي خرد شده آمده بالا که در اصل متعلق به آن سطح نيست. مي گفتم من نمي دانم. برويم پائين تر نمونه برداري کنيم. آن وقت مي فهميم. براي نمونه برداري، ادامه داديم به حفارّي.

يادتان باشد که اين وقايع در تابستان 1335 رخ مي داد. من روز سوم شهريور 1335 رفتم خانه. نزديک ساعت 2 يا 3 بعد از نيمه شب از زنگ تلفن بيدار شدم. آن زمان تلفن مخصوصي بود که به آن مي گفتند تلفن فاکس. بين دو محل خاص فقط مي توانستيد صحبت کنيد. اين تلفن در اختيار ما بود که از طريق آن بتوانيم ارتباط تلفني با گروه حفاري داشته باشيم. فورا متوجه شدم که آن طرف خط  شازده ملک منصور صحبت مي کند.

شازده ملک منصور؟

بله ملک منصور اسم فاميلش بود. نوه شعاع السلطنه(18) است. سرمهندس ايراني سر چاه و مهندس درجه يکي بود. گفت نفت زده به آسمان. همکاران خارجي همه دستپاچه شده اند و کنار رفته اند. ما هم همه آمده ايم بيرون و نمي دانيم چکارکنيم. هيچ کس کار نمي کند. همين الان هم يک اتوبوس از اين جاده رد مي شد، اين چاه هم کنار جاده است، و اتوبوس خيس از نفت شد. هرآن ممکن است فاجعه اي رخ دهد.

من پريدم توي جيپ و پيش خودم فکر کردم چه کسي را با خودم به سر چاه ببرم که اين وقت شب خانواده اش خيلي نگران نشود. آقاي ميرزائي را برداشتم چون تنها آدمي بود بين کارمندان که زن و بچه نداشت. درعين حال مدرسه اقتصاد لندن را ديده بود و هم حسابدار و هم اقتصاددان بود. آدم تصميم بگيري که براي اين نوع کارها خيلي خوب بود.

رسيديم سر چاه. ديديم همه مبهوت ايستاده اند. صداي چاه به طوري بلند بود که نمي شد حرف زد. هوا آن قدر تاريک بود که نمي شد ديد. رودخانه اي از نفت راه افتاده بود. زير پا خيس از نفت بود. آمديم کمي دورتر يک خرده ايستاديم، در اين فکر که چه کار بکنيم. اولين مسأله ما اين بود که ترافيک کنار جاده را متوقف کنيم. به خصوص که از ساعت 4 الي 5 صبح ترن از آنجا هر روز رد مي شد. اما در وسط شب در تاريکي هيچ چيز را نمي ديديد. چراغ هم نمي توانستيد روشن کنيد. و اگر ترن از آن جا رد مي شد و نفت رويش مي ريخت و روي موتورش مي ريخت، آتش مي گرفت و مسلّما تعداد زيادي کشته مي شدند و فاجعه هولناکي اتفاق مي افتاد. رئيس ژاندارمري محل آن جا بود. گفتم جلوي ترن را بگير. گفت من چطور مي توانم جلوي ترن را بگيرم؟ به هرحال، ما مجبور بوديم ترن را متوقّف کنيم. آن کسي که بالاخره اين کار را کرد من نبودم. ميرزائي بود. يک کاميون four wheel drive داشتيم براي کارهاي حفّاري، آن را ازسربالائي کنار جاده برد بالا و در فاصله نسبتا زيادي روي جاده راه آهن گذاشت و يک بولدوزر را هم طرف ديگر و رويشان هم چراغ و به اين ترتيب توانستيم ترن را متوقّف کنيم.

 

تلفن به شاه دو سه ساعت پس از نيمه شب

از کسي کمک نخواستيد؟

چرا. اين خود داستاني است. ما يک افسر ارتباطات داشتيم که رابطه ما را با ارتش و ساير ادارات برقرار مي کرد. از خود اعليحضرت اجازه خواسته بوديم که از ارتش بيايند و به ما کمک کنند، همان طور که در مورد نقشه برداري هم کمک کرده بودند. اين افسر و ابوابجمعي اش وسيله ارتباط ما را درست کرده بودند و هروقت تلفن مي خواستيم به جائي بزنيم اينها براي ما مي زدند و پيغام مي گرفتند. آنها چادري داشتند و ما رفتيم در چادر آنها نشستيم. به اين افسر گفتم آقا يک جائي را بگير ما بتوانيم صحبت کنيم. من به شما قول مي دهم مطلبي را که مي گويم عين حقيقت است. من از سطح پائين با هرکسي که ممکن بود سعي کردم صحبت کنم اما ديدم جواب نمي گيرم. تا بالاخره به شاه رسيدم. اگر مي توانستم پهلوي معاون بروم پهلوي رئيس نمي رفتم. از سطح قم و از سطح تهران شروع کردم. خوب، البته چهار يا پنج بعد از نصف شب بود. بالاخره به اين افسر گفتم فرض کن يک بمب اتمي انداخته اند روي قم. شما از اين جا داريد مي بينيد. به کي تلفن مي زنيد؟ گفت دو تا شماره تلفن دارم. يکي ستاد ارتش است. emergency باشد زنگ مي زنيم، گفت الان آن را زديم جوابي نمي دهند. ديگري دفتر مخصوص شاه است، توي اطاق خواب شاه، و آجودانش بالاي سرش، که چراغ تلفن روشن مي شود امّا صدا نمي کند. من گفتم بگير آقا. گفت من اين کار را نمي کنم، شما خودتان زنگ بزنيد. من گوشي را گرفتم زنگ زدم. يک مرتبه صدائي شنيدم، مي گفت بله. صداي شاه نبود. من گفتم الان چاه قم به نفت خورده، از کنترل خارج شده، نفت دارد فوران مي کند. از صد هزار بشکه در روز بيشتر است. درهمين حال، کساني که پائين بيرون چادر بودند گفتند، شايد بزرگ ترين منبع نفت دنيا باشد. گفتم، هرچه هست هنوز آتش نگرفته، دارد مي رود به آسمان. جاده قم باز است همين طور اتومبيل و اتوبوس مي آيد، کسي نيست جلويش را بگيرد. به هرکه زنگ مي زنيم اصلاً نمي آيند پاي تلفن. نخست وزير، علاء(19)، را هم گفتند خوابند، گفتم بيدارش نکنيد. واقعا فايده ندارد. به همه ديگر هم گفته ام. عرض کنم چاره اي نديديم جز اين که به اعليحضرت بگوئيم امري بفرمايند. گفت مطمئن هستيد که چاه به نفت خورده، حتما، حتما. حالا، من شانس آوردم، چون بعد گفت باقر سلام عليکم، من امير سليماني(20) هستم. اميرسليماني را من خوب مي شناختم. اگر کسي ديگر بود، از اين نُنُرها، ممکن بود جواب آدم را ندهد يا گوشي را بگذارد. گفت من مي روم بيدارشان مي کنم. گفت من بايد اين تلفن را ببرم به ايشان بدهم. خوب، شاه مملکت، واقعا اين عجيب است. گفت اگر اين فردا صبح آب درآيد تويش پدر من درآمده.

آن وقت گوشي را داد به اعليحضرت؟

بله. صداي اعليحضرت بود. گفتند بگو. گفتم قربان خيلي سريع عرض مي کنم. پس از اداي توضيحات چند سوال شد که جواب عرض کردم. سپس فرمودند که سرلشکر مجيدي، رئيس گارد شاهنشاهي، با لشکر تماما مي آيد. همين الان حرکت مي کند و مي آيد در اختيار شما، دستور دستور شماست، مثل امر من اطاعت خواهد کرد. هرکاري که لازم است بکنيد و به همه مامورين محلي ابلاغ کنيد که اين دستور من است و مسئولش هم شما ها هستيد، مخصوصا خودت. امّا خدا نکند که چاه آتش بگيرد که همه تان مسئول خواهيد بود. خلاصه شاه ما را ترساند. عرض کردم بايد ترافيک جاده را متوقف کنيم. گفتند قطع کنيد. گفتم راه آهن را هم بايد قطع کنيم، اين قانون بين المللي است. گفت مي دانم، قطع کنيد. گفتم بله قربان و گوشي را گذاشتم. ديدم افسر مخابرات دارد پيشانيش را پاک مي کند. خوب، اگر امير سليماني اين دستور را داده بود که من نمي توانستم قبول کنم. براي همين هم گفته بود که تلفن را بايد ببرد پهلوي شاه. به هرحال ما همه را قطع کرديم، با چه دردسري. اين روز يکشنبه بود، چهارم شهريور 1335، (بيست و ششم اوت 1956)، ساعت 3 بعد از نيمه شب، که اين فوران شروع شده بود.

 

مهار چاه و تشکيل درياچه نفت

چقدر طول کشيد تا اين چاه را مهار کرديد؟

صد روز، که طي اين مدت روزي در حدود 120 هزار بشکه نفت توليد مي شد و جمعا تا روزي که چاه خودش با ريزش داخلي خفه شد در حدود ده ميليون بشکه نفت خام از اين چاه توليد شده بود. اول بايد مطلبي را در باره شرايط چاه و سيستم مهارکردنش توضيح بدهم. در هواپيماها، مي دانيد، يک جعبه سياه است که همه اطلاعات پرواز درآن ضبط مي شود. سرچاه، ما جعبه سياه نداشتيم، ولي ابزاري داشتيم که يک سلسله اطلاعات در آن مرتبا ثبت مي شد. ما بايستي اين ابزار را بدست مي آورديم. اين دستگاه زير محل فوران نفت بود و کسي جرأت نمي کرد برود آن را بردارد. من خودم از پله دويدم بالا اين جعبه را برداشتم و آوردم بيرون. البته متوجّه بودم که گازي که با اين فشار بيرون مي آيد، هواي اطراف و درنتيجه اکسيژن را به عقب مي زند و بنابراين اکسيژن آن قدر نيست که آتش بگيرد و شما اگر نفستان را حبس کنيد، يعني نفس نکشيد، در مدت کوتاه مي توانيد چيزي را که مي خواهيد برداريد و بيرون بيائيد.

اين دستگاه، با حساب و کتابي که کرديم، به ما نشان داد که فشار نفت بسيار بيش از آن چيزي است که سيستم ما توانائي تحملّش را داشت. ما دستگاه سر چاه را براي فشار2500 پوند بر هر اينچ مربع درست کرده بوديم که در واقع تا حد اکثر فشار دروني 5000 پوند بر اينچ مربع را مي توانست تحمل کند. اين چاه فشارش بيش از 9000 (نه هزار) پوند بر اينچ مربع بود. ديديم فايده ندارد که سعي کنيم سرش را بگذاريم و پيچ کنيم چون قطعا فشار نه هزار پوندي آن را مي ترکاند. بنابراين بايد يک فکر ديگري مي کرديم.

تنها راه حل نيمه بستن و بازکردن سريع چاه بود که ايجاد لرزش عمدهاي در داخل چاه بکند که شايد از اين راه، در اثر اين لرزش، ديواره ته چاه که لوله گذاري نشده بود احتمالا ريزش کرده و چاه را خفه کند. حالا، من مي دانستم که بايد دوکار را با هم انجام دهم: يکي اين که کسي را که متخصّص بستن چاه در حال فوران است و مي تواند با اين فشار عجيب و غريب کار کند در اسرع وقت پيدا کنم و به ايران بياورم. دوم اين که، تا آن زمان فکري به حال اين نفتي که به اطراف مي ريزد بکنم.

همان طور که گفتم به دستور اعليحضرت از ارتش و از نيروي هوائي براي ما فورا کمک فرستادند. سرلشکر مجيدي آمد با لشکر گارد و نيروهائي که شاه دستور داده بود را در نواحي مورد نظر مستقر ساخت. به هرحال، روز بعد ديديم که اين نفت يک مسير طبيعي پيدا کرده و يک نهر بزرگي از نفت در جريان است. مساله اين بود که بايد يک سيستمي ايجاد مي کرديم که نفت پائين نهرجمع و ذخيره بشود. از سوي ارتش و نيروي هوائي مقداري ماشين آلات، از جمله بولدوزر و کاميون براي ما فرستادند. يک افسر نيروي هوائي خودش پشت بولدوزر نشست و پائين درّه يک سد ساخت. عجب افسري بود! حقيقتا مانندش کم پيدا مي شود. پس ازدوسه روز آن جا يک درياچه نفت ايجاد شده بود که هرروز بزرگتر مي شد. ما، البته، يک شانس بزرگي هم آورديم. يعني من دائم نگران اين بودم که مبادا اين نفت آتش بگيرد. ولي باد همراه مختصر باراني که مي آمد از همان روز اول کم کم تبديل شد به يک Jet Stream،(21) يعني باد شديد و طوفاني که نفتي را که از چاه فوران مي کرد به يک سو خم کرده و در فاصله يک کيلومتري به زمين مي ريخت. مي گويند: «زاهدي در همه ايام خدا با او بود، او نمي ديدش و از دور خدايا مي کرد». من از آن روز بيش از بيش خداپرست شدم. حقيقتا ايمان آوردم. اين باد سه روز تمام ادامه داشت. درياچه اي درست شد.

امّا، در مورد متخصص بستن چاه. باز هم اين از شانس هاي ما بود که من از قديم فردي را در استاندارد اويل نيوجرزي مي شناختم به اسم ريکا جورج اسکو(Rica Georgescu) که در آن وقت عضو هيئت رئيسه شرکت استاندارد اويل نيوجرزي بود و در نيويورک کار مي کرد. او از دانشجويان قديم بيرمنگام بود. من سال 1935 به بيرمنگام رفتم، او سال 1925 از همان دانشگاه فارغ التحصيل شده بود. طبيعتا، در آن زمان من او را نمي شناختم. ولي بعدا، بعد از ملي شدن نفت، چند بار او را ديده بودم و البته فارغ التحصيل هاي دانشگاه بيرمنگام به يکديگر هميشه کمک مي کردند. بايد اضافه کنم که ريکا جورج اسکو زماني وزير نفت روماني بود. بعد که روماني کمونيستي شد، به امريکا رفت و براي استاندارد نيوجرسي کار مي کرد و از مديران شرکت استاندارد بود که براي مذاکره به ايران مي آمد و با هم آشنائي نزديک داشتيم. وقتي براي کمک به آن شرکت با بيسيم ارتش تلفن زدم صحبت کنم، از آن طرف جواب دادند که آقاي جورجاسکو به شما سلام مي رساند. برايش پيغام دادم که ريکا فورا به يک متخصّص احتياج داريم. اسمش مايرون کين لي(Myron Kinly) است. جواب داد مي شناسمش. همين چند وقت پيش او را به روماني فرستاديم. به تو تلفن مي کنم. او ابتدا فشار نه هزار پوندي را باور نمي کرد و با تعجّب از من پرسيد که آيا صحّت دارد که نفت با چنين فشاري فوران کرده است؟ بعد فهميدم که او، پس از اين مکالمه، کين لي را از خواب بيدار کرده و برده نزد قنسول ايران که بايد فورا به او ويزا بدهي. قنسول به او گفته بايد از مرکز اجازه بگيرم. ريکا گفته آقا اجازه بگيرم يعني چه. ما با دولت ايران قرارداد داريم. اين کار فوريّت دارد. همين الان بايد بگذارمش در هواپيما بفرستمش به ايران در قم. بالاخره، به زور، همان جا ويزا مي گيرد و کين لي را روانه ايران مي کند.

روز بعد، جورج اسکو پيغام فرستاد که من کين لي را روانه کردم برويد از فرودگاه تحويلش بگيريد. يکي از همکارانم را درآن شلوغي فرستادم - فکر مي کنم سلجوقي بود- که کين لي را در فرودگاه تحويل بگيرد و نزد ما بياورد. کين لي آمد، خودش و يک شلوار و يک پيراهن و يک کيف دستي. خلاصه، کار اول ما اين بود که وسايل لازم را تهيه کنيم. کين لي هم رفت جنوب و هرچه مي خواست گرفت و آورد. البته شرکت نفت و کنسرسيوم انبارشان را دراختيار ما گذاشته بودند. هرچه مي خواستيم به ما مي دادند. اين نفتي که درآمده بود برايشان خيلي جالب بود. رئيس اين اداره يا آن اداره کنسرسيوم مي آمدند و گاهي دو سه روز پهلوي ما مي نشستند و کارها را بازديد و مطالعه مي کردند.

مايرون کين لي نزديک يک ماه با ما بود. آدم بسيار جالبي بود. اول که وارد شد و ديد چه خبراست گفت:

God dammit. You have no right to find an oil well which has 9000 pounds per square inch pressure in a country where there is no such thing as 9000 pound per square inch equipment.

راست هم مي گفت به خاطر اين که نزديک ترين جائي که ما مي توانستيم چنين دستگاهي را پيدا کنيم احتمالا تگزاس بود و شايد اصولا هيچ جا پيدا نمي شد.

وقتي مي خواست اول سر چاه را ببندد، به من گفت برو سر دستگاه بايست و فشار را مواظب باش. من به دستور تو پيش مي روم. حداکثر فشار قابل تحمّل پنج هزار و خورده اي پوند بر اينچ مربع است. وقتي فشار به چهار هزار رسيد با انگشت هايت علامت مي دهي و وقتي به چهار و پانصد رسيد به اين صورت علامت مي دهي. من گفتم بسيار خوب. رفت و شروع کرد به کار. فشار رسيد به چهار و پانصد. پرسيد چيکار کنم. من علامت دادم که بيش از اين پيش نرو. دليلش اين بود که اگر مي بستيم وفشار مي رسيد به شش هزار پوند، ممکن بود که بترکد و درنتيجه هيچ کس آن اطراف زنده نماند.

پس ازاين که از سر چاه آمديم کين لي با پاي شلش آمد به طرف من و گفت:

Mr. Mostofi, sometimes what you say may be true, but the fact is that I have lived through this kind of thing all my life, and I broke my leg, and if I didn't die it was because I don't always think the way other people do, and that is why you pay me 10,000 dollars a day. So please don't interrupt my work.

 

ولي بعد گفت که حالا که اين کار را کرديم، يک شانسي که داريم اين است که سر چاه را به تناوب قدري ببنديم و بعد فوراً باز کنيم. هربار از قسمت هاي چاه که لوله گزاري نشده مقداري خاک در چاه مي ريزد و اگر شانس با ما ياري کند اين ريزش ها ممکن است چاه را خود به خود خفه کند.(It eventually kills itself) همين کار را کرديم. او، همان طور که گفتم، يک ماه با ما بود. از نوع او يکي دو نفر بيشتر در دنيا نبودند. پس از يک ماه که کار چاه کم و بيش روبراه شده بود گفت من سه چاه ديگر هم دارم که بايد به آنها برسم.

You would be silly to pay $10,000 when you can give a guy $1,500 to do the same job. Save your money

. راست هم مي گفت. شخص ديگري را به جاي خودش گذاشت و رفت. کينلي مرد منحصر به فردي براي اين کارها بود و شبيه او در سراسر جهان يک يا دو نفر بودند که خودش تعليم داده بود. خلاصه، ما به اين برنامه بستن و بازکردن چاه ادامه داديم و آرزويمان اين بود که يکي از اوقاتي که ما مشغول اين کار هستيم بتوانيم سرچاه را به طور کامل ببنديم. اما آن وقتي که همين اتفاق افتاد من خانه رفته بودم. ناگهان تلفن شد و گفتند فشار افتاده پائين. من فورا رفتم سر چاه و مشغول بستن چاه شديم. البته به هيچکس هم نگفتيم. اولين کسي که فوراً از من سوال کرد رئيس کنسرسيوم بود و بعد منوچهر فرمانفرمائيان(22) که به من گفت رئيس کنسرسيوم گفته که سوال کند. اما من پاسخ درست و واضحي ندادم براي اينکه وضع روشن نبود.

 

پائين افتادن فشار چاه و داستان قوطي سيگار شاه

به هرحال، رفتم سر چاه و مشغول عمليات بوديم که يک روز يک مرتبه گفتند اعليحضرت مي آيد. وضعيت هنوز تحت کنترل کامل نبود اما شاه با هواپيماي خودش آمد. من با تيمسار مجيدي که پهلوي من ايستاده بود رفتيم به استقبال ايشان. مجيدي سلام نظامي داد. من تعظيم کردم. شاه گفت مثل اين که کار مهار کردن چاه صورت گرفته. عرض کردم، بله. گفت حالا ديگر منفي باف ها چه مي گويند. گفتم، نمي دانم، مثل اين که همه ساکت شده اند. گفت، براي هميشه ساکت شوند. گفتم، انشاءالله.

اعليحضرت براي بازديد به راه افتاد. هنوز وضع چاه دقيقا تحت کنترل نبود و مضافا در اطراف چاه نفت و گاز و قير و غيره وجود داشت و از نظر ايجاد حريق خيلي خطرناک بود. يعني کافي نبود که بگوئيم سيگار نکشيد و يا فندک و کبريت را آتش نکنيد. هيچ کس حق نداشت موادي که بالقوّه احتمال حريق را زياد مي کرد همراه داشته باشد. مساله اين بود که چطور به شاه مملکت بگوئيم که بايد سيگار و فندکتان را تحويل بدهيد. من به تيمسار مجيدي گفتم که شما به اعليحضرت بگوئيد فندکشان را بدهند به من. او گفت، من نمي گويم، اگر مي خواهي خودت بگو. وقتي اعليحضرت به راه افتاد من يک مرتبه راهي به نظرم رسيد، گفتم قربان اين رئيس آتش نشاني ما يک مساله دارد و من هم يک مساله دارم. رئيس آتش نشاني مي گويد بايد همين جا فندک و قوطي سيگار اعليحضرت را بگيريد براي اين که به هيچ وجه آتش نبايد روشن کرد و انسان معمولا يادش مي رود، مي خواهد سيگار بکشد، متوجه نمي شود، سيگار را روشن مي کند و آتش راه مي افتد. اين مساله اوست و او مساله اش را به من گفت. من مساله را به مجيدي گفتم. امّا هيچ کدام جرأت نمي کنيم به اعليحضرت عرض کنيم. شاه با خنده گفت الان عرض کردي. فندک و قوطي سيگار را به من داد و من آنها را در جيبم گذاشتم.

بازديد شاه دو ساعت طول کشيد. همه جا را گشت. بعد اظهار رضايت کرد و نشست پشت فرمان هواپيما و هواپيما بلند شد. هواپيما که از زمين بلند شد، من دست کردم در جيبم، متوجه شدم که فراموش کرده ام فندک و قوطي سيگار اعليحضرت را پس بدهم. چه قوطي سيگاري! يک قوطي سيگار از طلاي خالص، رويش شيرو خورشيد، و يک برليان اقلا پنج قيراطي جاي صورت خورشيد. من نوعي جواهر شناس هستم. يعني معدن شناسي خوانده ام. قوطي سيگار شاه واقعا بي عيب بود. (flawless) و از آن طلاهاي مخصوص که شرکت "واشرون" مي سازد. اين مغازه اين قوطي سيگار را براي شاه ساخته بود، از طلاي خالص و اين شيرو خورشيد هم رويش بود و تويش شش عدد سيگار که توي جيب من مانده بود. من فورا با بي سيم با هواپيما تماس گرفته به کمک خلبان گفتم خواستم به عرض اعليحضرت برسانم که قوطي سيگار و فندکشان پهلوي من مانده. فورا به عرض رسانيد و بلافاصله گفت مي فرمايند پيش خودت باشد، وقتي که شرفياب مي شوي به من بده. من فکر کردم به هيچ وجه صلاح نيست من يک چنين شيئي قيمتي را در وسط بيابان پيش خودم نگهدارم. فورا همان روز، انگار که پيغام نوع ديگري به من داده شده، رفتم آن را به دربار تحويل دادم.

 

اهميت حوزه نفت و گاز قم

پيدا کردن نفت و گاز در منطقه قم چه تاثيري روي مقام نسبي ايران در ارتباط با نفت داشت؟

چاه شماره 5 البرز را که روزي يکصد و بيست هزار بشکه نفت براي مدت صد روز، يعني جمعا بيش از 12 ميليون بشکه نفت، توليد کرده است بايد نشانه واضحي به وجود نفت در اين منطقه بدانيم. نشانه اي از اين واضح تر نمي شود تصور کرد. من فکر مي کنم ما به يک حوزه بسيار وسيع نفتي دست يافتيم. درست است که ما ديگر جرأت نکرديم روي همين چاه و دراين منطقه پائين تر برويم براي اين که دستگاه روبرو شدن و مهار کردن فشار9 هزار پوندي را نداشتيم. در چاه بعدي هم که در همين جا زديم به نفت نرسيديم. مجبور شديم برويم قدري دورتر و چاه بعدي را در سراجه زديم و به گاز رسيديم. امّا، ميدان بزرگ نفتي ايران را در همان وسط پيدا کرديم. در همان سه ماهي که نفت آزادانه بيرون مي آمد يک درياچه به ظرفيت ده ميليون بشکه نفت، يعني200,000 ،1 تن (يک ميليون و دويست هزار تن) نفت، تشکيل شد و ما از فروش آن نفت تمام خرج مهار کردن چاه را درآن جا درآورديم. درعين حال کشورهاي ديگر و کمپاني هاي نفتي جهاني به امکانات نفتي ايران خارج از حوزه عملياتي شرکت نفت سابق که درآن کنسرسيوم عمل مي کرد آگاه شدند و با شتاب براي مشارکت در صنعت نفت و گاز ايران به طرف ما هجوم آوردند. در واقع من فکر مي کنم قانون نفت1957،(23) که يک چارچوب و يک افق تازه اي را براي صنعت نفت ايران درسطح جهاني بازکرد، درحدّ زيادي نتيجه کاوش ها و موفقيت هاي ما در اين منطقه بود.

 

ابوالحسن ابتهاج(24) و چاه شماره 5 البرز ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ

بعضي ها ايراد مي گرفتند که حقيقتا در آن جا نفت به اندازه اي که ادعا مي شود نيست، والا ّ اين چاه به اين صورت مهار نمي شد؟

مي دانم. يکي از اين آقايان ابوالحسن ابتهاج، رئيس سازمان برنامه، بود. آقاي ابتهاج از ابتدا نسبت به کاري که ما در قم مي کرديم اعتقادي نداشت. به او گفته بودند که در اين جا نفت نيست. روزي که نفت با آن شدت فوران کرد، به او هم خبر دادند، ولي او باور نمي کرد. پيغام فرستاد که استاندارد اويل نيوجرزي گفته اين جا نفت نيست، شما چه مي گوئيد. خلاصه خودش يک روز با يک لباس عجيب و غريبي آمد آن جا که از نزديک ببيند.....

جريان آمدن ابتهاج را ممکن است مفصّل تر شرح بدهيد؟

ايشان خبر شده بودند اين چاهي که مي گويند نفت نمي دهد، نفت مي دهد و فراوان هم نفت مي دهد. گفته بود دروغ است. خودش سوار اتومبيل شده بود و بدون راننده آمده بود آن جا. ما آن روزي که سرلشکر مجيدي آمد، دور اين محوطه و اطراف چند تا چادري که آنجا بود سرباز گذاشته بوديم که کسي را راه ندهند. براي اين که خطرناک بود. بعد به سربازها هم گفته بوديم هرکسي را که بي اجازه آمده راه ندهيد. درآن بلبشو چيز ديگري نمي توانستيم بگوئيم. ابتهاج تنها آمده بود و سرباز نگهبان هم راهش نداده بود. ابتهاج هم عصباني شده بود و داد و بيداد که آقا من رئيس سازمان برنامه ام. من نمي توانم منتظر بشوم. برويد بگوئيد من آمده ام. خلاصه، سرباز بيچاره از جيغ و داد او ترسيده بود. حالا، ما مشغول کارمان بوديم، يک بار ديديم سربازي دارد مي دود به طرف ما. پرسيدم چه خبر شده. گفت آقا يکي آمده سر و صدا مي کند که من رئيس سازمان برنامه ام. گفتم چرا نمي گذاري که بيايد؟ گفت، آخر، يک لباس مسخره اي پوشيده، ما فکر نمي کنيم رئيس سازمان برنامه است.

چه لباسي پوشيده بود؟

لباسش عبارت بود از يک شلوار کوتاه جين و يک پيراهن گل و بوته دار. من وقتي آمد نگاهش کردم، امّا، البته، چيزي نگفتم. آخر، در شان رئيس سازمان برنامه نيست که کفش راحتي، شلوار جين کوتاه و پيراهن گل دار بپوشد و براي سرکشي بيايد، آن هم در قم. من خيلي به او احترام گذاشتم براي اينکه مرد محترمي است، امّا هرچه خواستم از دلش درآورم نشد. عجيب بود. مرتب آدم مي فرستاد که ببينند چه خبر است. مي گفت استاندارد نيوجرزي به من گفته اين جا نفت نيست. اينها دارند وقتشان را تلف مي کنند. اين خودش حتما خاموش مي شود .روزي که سرچاه را که خفه شده بود با هزار زحمت بستيم، فورا گفت ببينيد، من گفتم. گفتم آقا ما اين همه زحمت کشيديم تا اين چاه را مهار کنيم، حالا که مهار کرديم شما مي گوئيد، من گفتم؟ البته داستان را برايتان گفتم. کين لي را استخدام کرديم. دوماه تمام زحمت کشيديم و با يک دردسري توانستيم وسائلي فراهم بياوريم که از اتلاف نفت و از خطر آن جلوگيري کنيم و همان طور که قبلا عرض کردم نفت را در يک درياچه اي ذخيره کرديم. و بعد، با بستن و بازکردن چاه سعي کرديم درآن قسمت آزاد چاه که هنوز لوله گذاري نشده و مرکب از خاک رس، سنگ نمک، و جيپ سُُم بود و نرمشي داشت ريزشي انجام بگيرد و چاه را خفه کند. و اين کار هم شد.

پس شما از نتايجي که از فعاليت در منطقه قم گرفتيد راضي هستيد؟

بسيار راضي هستم. يکي از کارهائي است که به آن افتخار مي کنم. تنها نکته منفي اين کار اين بود که چون نفت خيلي زياد بود ما مجبور شديم سد ديگري هم دوکيلومتر، سه کيلومتر دورتر ساختيم و درنتيجه درياچه بزرگ تري ايجاد شد. مرغ هاي مهاجر و پرندگان ديگر که از آن منطقه عبور مي کردند، شب ها، در روشنائي ماه، اشتباه مي کردند و نفت را به جاي آب مي گرفتند. درنتيجه وقتي فرود مي آمدند، بسياري از آنها از بين مي رفتند. ما سعي مي کرديم که در حدّي که از نظر امنيتي امکان داشت، با روشن کردن آتش وغيره از نشستن آنها جلوگيري کنيم. معهذا، تعداد زيادي مردند. چند تا آهو هم مردند. آدم دلش مي سوخت.

 

چرا استخراج نفت از حوزه قم دنبال نشد

سوال آخر من در اين باره اين است که چرا چاه شماره 6 به نتيجه نرسيد و چرا ديگر اين کار در اين منطقه دنبال نشد؟

همان طور که گفتم، چاه شماره پنج يک تصادف ژئولوژيکي بود. يعني رده هاي زيرزميني بالاي مخزن ترک برداشته بودند و نفت که مخزن اصلي آن اقلا هزار متر پائين تر قرار داشت اتصال حاصل کرده وارد اين ترک شده بود و متّه ما هم به جاي اين که چند متر آن طرف تر پائين برود، درست با اين ترک که بزرگ و عميق بود برخورد کرده بود و در نتيجه نفت با فشاري که گفتم زد بيرون. در اين که چنين ترکي وجود داشت و مخزن نفت در هزار متر يا بيشتر پائين تر بود ترديدي نمي شود کرد به دليل اين که درجه حرارت نفتي که بيرون مي آمد به مراتب، يعني اقلاً ده تا دوازده درجه، بيشتر از آن چيزي بود که مي بايستي باشد. معناي اين داستان اين بود که نفت از عمقي بسيار پائين تر بيرون مي آيد.

چاه شماره شش را پانصد متر آن طرف تر زديم و به نفت نرسيديم چون از ترک فاصله گرفته بوديم. چرا؟ براي اين که مخزن نفت اقلا هزار متر، شايد بيشتر، پائين تر بود. ما دستگاهي که اين قدر پائين برود نداشتيم. و با دستگاهي که داشتيم به خودمان اجازه نمي داديم به عمق پائين تري برويم و با چنين فشاري که از عهده آن برنمي آئيم روبرو شويم. هيچ کس اين کار را نمي کند. براي اين که اگر آتش بگيرد تقصير خودمان است. دفعه اوّل اتفاقي بود. اين دفعه عقلمان بايد مي رسيد. البته، درميدان سراجه به گاز برخورديم و از وجود نفت در طبقات پائين تر مطمئن بوديم.

همان طور که گفتم، نفت قم مورد علاقه همه کشورها و کمپاني هاي دنيا واقع شد. همه مي آمدند به ايران و هرکدامشان پيشنهاداتي داشتند. آن زمان، به طور کلي، مرسوم نبود در عمق بيش از سه الي چهار هزار متر چاه نفت بزنيد. ما در قم ممکن بود مجبور بشويم به اعماق بيشتر هم برويم که درآن زمان وسيله اش را نداشتيم. وسائل فني که درجنوب داشتيم براي فشارهاي خيلي کم تر و اعماق کمتري ساخته شده بودند. اگر مي خواستيم وسائل فني را از خارج وارد کنيم، بايستي پول و وقت زيادي صرف مي کرديم. چه عجله اي بود؟ نفت ملي شده بود و براي استخراج و مصرف در زمان بهتري هميشه در اختيار مردم ايران مي ماند. ديديم که آن چيزي که خودمان کشف کرده ايم، اگر فعلا در همان زيرزمين بماند و در آينده مصرف بهتري داشته باشد بهتر است. به ويژه که فکر مي کرديم که توانائي هاي فني و مالي ما در آينده قوي تر خواهد شد. بنابراين، رفتيم دنبال اکتشافات ديگر و چاه بعدي مان را در ميدان سراجه زديم که ميدان بزرگ گاز بود و هنوز هم مورد استفاده است(25). من هم، بعد از آن، به کار ديگري رفتم چون در سال 1958 شرکت سهامي نفت در شرکت ملي نفت ادغام شد و من عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت ايران شدم و همچنين عضو هيئت مديره شرکت اکتشاف و توليد کنسرسيوم. في الواقع رابطه من با اکتشاف و استخراج نفت جنوب و قم قطع نشد، بلکه افزايش يافت.