tile

بخش دوم



سازمان انرژي اتمي ايران در رابطه با دولت وعوامل ذينفوذ دولتي و غيردولتي

سازمان انرژي اتمي و دولت

آقاي اعتماد، اکنون مي خواهم از شما راجع به ارتباط متقابل سازمان انرژي اتمي و محيط اجتماعي- اقتصادي- سياسي که درآن زندگي مي کرديد سؤال کنم؛ بويژه درباره مسئله پاسخگوئي سازمان به دولت؛ رابطه شما با دولتمردان ديگر؛ و احياناً فشارهاي سياسي يا اقتصادي که طبيعتاً به هر دستگاهي که بودجه قابل ملاحظه اي دارد و خرج مي کند وارد مي شود. از مورد پاسخگوئي شروع کنيم.

من هميشه معتقد بودم که دولت بايد به نحوي راهي پيدا کند که بر کار سازمان انرژي اتمي نظارت داشته باشد. اين فرهنگ پاسخگوئي را من مي خواستم ايجاد بکنم، که متاسفانه تا آخرش ايجاد نشد. کميته انرژي اتمي هم چنددفعه که تشکيل شد جنبه بسيار ظاهري داشت. يا به تعارف مي گذشت و يا سوال هاي بي مورد. هيچ وقت آن کميته به اين مرحله نرسيد که سازمان انرژي اتمي را کنترل بکند يا برنامه اش را بررسي کند. فقط بعد از سقوط دولت آموزگار(21) و در زمان نخست وزيري شريف امامي، که من استعفا دادم و احمد ستوده نيا به رياست سازمان انرژي اتمي منصوب شد، وضع عوض شد. به من گفته شد که درکميته هاي بعدي آقايان آمدند و نشستند و شروع کردند به ايراد گرفتن که چرا اين جور شد يا آن جور شد. آن وقت ديگر ايراد مفهومي نداشت. آن وقت در مملکت همه کس براي همه کس ايراد مي گرفت. ولي آن روزي که من بودم، که احتياج داشتم آقايان دست بگذارند روي برنامه ها و مرا تحت فشار قرار بدهند، هيچ اين فشار روي من نبود و هيچ وقت هم هيچ چوبي توي چرخ سازمان انرژي اتمي نکردند. اصلا نه کمکي درسطح استراتژي و برنامه ريزي کردند نه مشکل تراشي درست و حسابي. بنابراين آن بيمي که در اول اعليحضرت داشتند مورد پيدا نکرد. اصلا دولت هيچ وقت نه تنها از اختيارات خاص خودش استفاده نکرد که سازمان انرژي اتمي را کنترل کند، بلکه حتي خارج از مکانيسم دولتي هم اين کار را نکرد که مثلا آقايان وزراء يک روز بگويند اصلا ما دولت نيستيم، آقا بيا اينجا و به ما، افرادي که درکارهاي مملکتي وارد هستيم و نظر داريم، دوستانه شرح بده که چکار مي کنيد و به اين ترتيب با من يک گفتگو داشته باشند. نخست وزير هم تا آخر به من نگفت که آقا چکار مي کني، يک روز صبح تا عصر بيا پيش من ببينم که اصلاً در سازمان انرژي اتمي چه مي گذرد. من به قدري از اين لحاظ درخلاء قرار گرفته بودم و احساس بي وزني مي کردم که يک روز به نظرم رسيدخودم مدّعي خودم بشوم؛ امکاني فراهم کنم که مسائل را بشکافيم و آنها را بدون درگير بودن با مسائل روزمره بررسي کنيم که چکار مي کنيم و به کجا مي رويم و تاثيرات مختلف اين برنامه در جامعه از لحاظ اقتصادي، از لحاظ اجتماعي، از لحاظ علم، از لحاظ تکنولوژي، از لحاظ محيط زيست چيست. وسيله اي که بالاخره به عقلم رسيد اين بود که يک عده از افرادي که خودشان تکنيسين اين کار نيستند، يعني حرفه شان اتم نيست، ولي شعور و معرفت لازم را براي اين نوع بررسي ها دارند، دور هم جمع کنم و اين وظيفه را به آنها محول کنم.

خوشبختانه در شاخه معاونتي که سيروس منظور مسئولش بود يک سري از اين آدم ها وجود داشتند که در زمينه هاي مختلف در آنجا کار مي کردند. اينها اغلبشان جوان بودند، تحصيلکرده بودند، و يک مقداري هم انتقاد کننده، نه از سازمان ولي بطور کلي از جامعه و از نظام حاکم برکشور. من ديدم اينها درست آن مشخصاتي را دارند که لازم هست. اينها را خواستم، يک جلسه تشکيل دادم و نظرم را به آنها گفتم، برنامه ام اين بود که يک بررسي خيلي وسيع در تمام تاسيسات انرژي اتمي و هدفگيري هاي اين برنامه بکنيم، با اين ديد که من اين مطالعه را بصورت کتاب سفيد چاپ کنم و در اختيار همه قرار بدهم؛ نه بصورت گزارش دولتي که فقط چند نفر بخوانند بلکه بصورتي که هرکس بتواند در کتابفروشي ها بخرد. فکر مي کردم که بعد مردم بالاخره به نحوي توي گود مي آيند که ببينند اين دستگاه برايشان چکار مي کند.

آنها قبول کردند که اين کار را زير نظر سيروس منظور انجام دهند. من بخشنامه کردم به تمام واحدها که هرنوع اطلاعي اينها مي خواهند دراختيارشان قرار بدهند که اينها بتوانند کارشان را بکنند. بعد هم گفتم هرچند وقت يک دفعه خود من هم درجلسه شرکت مي کنم. حرف هايتان را درحضور من بزنيد. کار شروع شد، رفتند و آمدند، اطلاع يک مقداري گرفتند، پس و پيش. هي زمان گذشت ما ديديم چيزي از اين برنامه عايد نمي شود. روي سيروس منظور فشار گذاشتم که بالاخره اين کار را بايد انجام بدهند. بعد معلوم شد که آقايان و خانم ها (يک نفرشان خانم بود) کم کم خودشان پس زدند. يعني آمادگي مغزي و جسارت لازم را نداشتند که وارد يک همچين داستان بزرگي بشوند و بيايند بنشينند عقل هايشان را بگذارند روي هم، بررسي بکنند ببينند اين داستان گرفتاريش کجاست. دلشان مي خواست نق بزنند و نه نق درست و حسابي، نقي که فقط اذيت بکند. اين موضوع خيلي مرا ناراحت کرد. چون من صادقانه قصد داشتم مسئله از هر لحاظ بررسي شود و نتيجه را به ملت ايران اطلاع دهم. علت هم اين بود که من به ماهيت اين برنامه و به نحوه اجراي آن اعتقاد قوي داشتم و به علاوه ميل داشتم که هموطنانم درزباني که براي آنها مفهوم داشته باشد ماجرا را درک کنند.

رابطه با دولت

در زمان نخست وزيري اميرعباس هويدا يعني نه زماني که هويدا نخست وزير بود و نه زماني که آموزگار هيچ کس از سوي دولت از شما سوالي نکرد، با شما کنکاشي نداشت؟

حالا، زمان آموزگار را بگذاريم کنار. آن داستان ديگري است، که بعداً مطرح مي کنيم. ولي درپاسخ شما بايد بگويم که نه در زمان هويدا و نه در زمان آموزگار دولت به من کمک فکري نکرد و با من گفتگو نداشت و حال اينکه من طالب اين گفتگو بودم و در مواردي اين موضوع را ثابت کردم.

از زمان هويدا شروع کنم. تا آنجا که به خاطر دارم در زمان هويدا در سه مورد نخست وزير و دولت مسائلي را با من مطرح کردند. نوبت اوّل درجلسه اي بود که از مؤسسات بزرگ دولتي دعوت شده بود درجلسه اي شرکت کنند. درآن جلسه که با حضور آقاي هويدا و چند وزير تشکيل شد از ما خواستند که ترتيبي بدهيم که کارهاي طرح هاي عمراني به وسيله ايراني ها انجام شود و از استخدام خارجي ها در سطح کارهاي ساختماني و نظائر آن اجتناب شود. من فوراً اين نظر دولت را به مقاطعه کاران سازمان که خارجي بودند (طرح اصلي در دست اجرا طرح نيروگاه اتمي بوشهر بود که به وسيله يک موسسه آلماني انجام مي شد) ابلاغ کردم. آنها هم دراين زمينه همکاري کردند و به جاي تکنيسين هاي آلماني (يا ازمليت هاي ديگر) تعدادي تکنيسين ايراني در زمينه هاي مختلف به سرعت تربيت کردند و به تدريج آنها را به کار گماشتند. ولي بعد براي اين کار تاوان بزرگي داديم، چون آنها نتوانستند رعايت همه جنبه هاي فني را بکنند و قسمت اعظم آنچه به دست آنها انجام شده بود با موازين فني مورد نظر مطابقت نمي کرد و مجبور شديم قسمتي از آن کارها را خراب کنيم و مجددا بوسيله متخصصين خارجي بسازيم.

مورد دوّم درموقعي بود که دولت از لحاظ مالي درمضيقه بود و مي خواست در طرح هاي عمراني صرفه جوئي کند. نخست وزير مسئله را با من مطرح کرد و من صميمانه به ايشان گفتم که دراين مورد همه نوع همکاري را با سازمان برنامه خواهم کرد، و اگر قرار شود برنامه ها را کندتر انجام دهيم و يا راه هائي براي پائين آوردن هزينه ها درنظر بگيريم، کاملاً مطيع هستم و در اين زمينه مي توانم راهگشائي هاي لازم را بکنم. قرار شد در يک جلسه شوراي اقتصاد شرکت کنم و درحضور اعليحضرت مسئله مطرح شود. درآن جلسه اعتبارات سازمان هاي ديگر مطرح شد و تصميماتي گرفتند، ولي درمورد سازمان انرژي اتمي اعليحضرت زيربار نرفتند و صريحا فرمودند که برنامه هاي انرژي اتمي همان است که هست و کسي نبايد به آن دست بزند. دراينجا بدنيست که بقيه داستان را هم بگويم و آن اين است که وقتي جلسه تمام شد و همه صف کشيده بوديم براي خداحافظي، اعليحضرت با همه دست دادند و موقعي که به من رسيدند به من فرمودند که با من بيا. بعد دونفري به اطاق ديگري رفتيم. اعليحضرت در را بستند و به من گفتند که مواظب باشم که دولت به برنامه هاي اتمي دست نزند. عرض کردم که دولت مشکل مالي دارد. فرمودند اين به تو مربوط نمي شود. تو بايد کارت را انجام دهي. عرض کردم خوب به من مربوط نمي شود، اما به شما که مربوط مي شود. فرمودند به من هم مربوط نمي شود، من که وزير دارائي نيستم. دولت بايد پول برنامه هاي اولويت دار مملکت را بدهد، و از همه مهمتر برنامه هاي مربوط به انرژي است که انرژي اتمي درصدر آن قرار دارد. من در اين گفتگو احساس کردم که اعليحضرت نسبت به اولويت هاي اعتباراتي دولت شک دارند، مخصوصاً در زمينه انرژي که فکر مي کردند دولت به اندازه کافي دراين زمينه کوشش نکرده است. البتّه من هم به ايشان حق مي دادم، نه از آن روکه خودم مسئول قسمتي از اين برنامه بودم، بلکه از اين لحاظ که يک جامعه که به سوي صنعتي شدن مي رود و ادعا مي کند که وسائل رفاه مردم را تامين کند بيش از همه چيز و شايد پيش از همه چيز بايد مسئله انرژي را حل کند. ما درآن روزها برق خيلي کم داشتيم و در زمينه توليد و توزيع برق به اندازه کافي سرمايه گذاري نشده بود. حتي درتهران به بعضي از شهرک هاي تازه ساز درست برق نمي دادند. وضع شهرهاي کوچک و روستاها هم که بسيار بد بود. هيچ جامعه مدرني نمي تواند بدون داشتن برق فراوان رشد کند و به جلو برود و ما در اين زمينه تا آخرين روزها کوتاهي کرديم. خاموشي هاي برق تهران شايد يکي از عواملي بود که زندگي مردم را مختل کرد و احساس ضد دولتي را در مردم ايجاد و يا تشديد نمود.

به خاطردارم که دريک زمستان سخت يکي از نيروگاه هاي تهران از کار افتاد و در تهران خاموشي ازدياد پيدا کرد. اعليحضرت خيلي عصباني شده بودند و دولت را مورد مواخذه قرار داده بودند. هويدا سراسيمه مرا خواست و گفت وزارت نيرو را هم به عهده بگيرم. من در پاسخ گفتم که قبول نمي کنم، چون شما سال ها بخش برق را مورد توجه قرار نداده ايد و حالا مي خواهيد کاسه و کوزه را سرمن بشکنيد. مردم برق مي خواهند و من هم در عرض چند روز و چند هفته نخواهم توانست برق به اندازه کافي توليد کنم. به علاوه اعتبارات وزارت نيرو کافي نيست و اين وزارتخانه مسئوليتي بزرگ دارد با امکانات کم.

مورد سوّم بيشتر به شوخي شباهت داشت. يک روز اميرعباس هويدا تلفن زد و از من خواست ناهار را با او در نخست وزيري بخورم. وقتي به دفترايشان رفتم ديدم دونفر ديگر هم هستند: هوشنگ انصاري وزيردارائي، و عبدالمجيد مجيدي22، وزير مشاور و رئيس سازمان برنامه. وقتي برسر ميز ناهار رفتيم، من منتظر بودم که آقاي هويدا مطلب خود را مطرح کند. ولي ناهار صرف شد و صحبتي پيش نيامد. بعد از صرف قهوه، هويدا که وضوحاً ناراحت بود خطاب به دو وزير خودگفت: خوب اين اعتماد اينجاست، چرا حرف هايتان را نمي زنيد. معلوم شد که موضوع برسر اعتبارات سازمان انرژي اتمي است. من با دقت بسيار گوش مي کردم و اميدوار بودم که مسئله به صورت اساسي مطرح شود. چون مدّعي دولت نبودم. مجري يک برنامه بودم و حدود و ثغور آن برنامه هم در هرصورت بايد تحت کنترل دولت مي بود. انتظار من اين بود که دولت به من بگويد که اولويت برنامه هاي مختلف انرژي درکشور چگونه است، دراين ميان نقش انرژي اتمي چه بايد باشد و حد اعتباراتي که دولت مي تواند به آن تخصيص بدهد چيست، تا تکليف من معلوم شود. صحبت را هوشنگ انصاري شروع کرد و تا آخر طرف من او بود. هويدا هم گاهي به ميخ مي زد و گاهي به نعل.

متاسفانه بعد از مدّتي صحبت معلوم شد که اصلا مسئله بر سر اين نيست که برنامه هاي انرژي اتمي چيست و چگونه مي توان احيانا هزينه هاي اين برنامه را تقليل داد. بلکه صحبت بر سر اين بود که مثلا منشي من چقدر حقوق مي گيرد و تحصيلاتش چيست و يا فلان مسئول اداري سازمان انرژي اتمي حقوقش زياد است و از اين قبيل مسائل.

پاسخ من به طورخلاصه اين بود که من مسئول يک سري طرح هاي بسيار تخصصي هستم. براي انجام اين طرح ها هزينه هاي کلان انجام مي شود، و هدف من اجراي صحيح و منطقي اين طرح هاست. اگر براي اين منظور بايد به متخصصين يا کارمندان زبده سازمان حقوق مکفي بدهم، ترديد به خود راه نمي دهم. درهمان زمان در سازمان انرژي اتمي شايد بيش از سي نفر به مراتب بيشتر از رئيس سازمان حقوق مي گرفتند و من دراين امر اصلاً اشکالي نمي ديدم. از جمله بالاترين حقوق سازمان را مسلماً کسي مي گرفت که تحصيلات آکادميک آن چناني هم نداشت. ولي او يکي از متخصصين طراز اوّل جوشکاري فني در امريکا بود. اين جوان همان طورکه قبلا شرح دادم، علي ميرج نام داشت و در امريکا کار بسيار مهمي داشت و با خانواده خود درآنجا زندگي مي کرد. من او را با توجه به مسائل بغرنجي که درمورد جوشکاري تاسيسات نيروگاه اتمي داشتيم راضي کردم که به ايران باز گردد و خيلي خوشحال شدم وقتي او پذيرفت و با علاقه به ايران آمد و در مدّت کوتاهي به وضع جوشکاري وکارهاي فني نيروگاه سرو سامان داد و به همين علّت مورد احترام همه بود و به سازمان خدمات ارزنده اي کرد. جالب اين که رؤساي او هيچ وقت ناراحت نشدند که چرا او از آنها حقوق بيشتري مي گيرد. درسازماني که هدف اصلي درست انجام دادن کار است اصولا اين نوع حرف ها پيش نمي آيد. امّا درمورد آنها هم که از متخصصين نبودند، و به گفته آقايان وزراء حقوق زياد مي گرفتند، توضيح دادم که اين افراد از شايستگي استثنائي برخوردارند و تمام نيروي خود را براي پيشبرد کار سازمان متمرکزکرده اند.

آيا دليل اينکه اين وزراء و ديگراني که در دولت بودند هرگز درباره اينکه چه مي کنيد و چرا اين کارها را مي کنيد سوال نکردند اين بود که فکر مي کردند که شاه اعتقاد زيادي به اين برنامه دارد و پشت اين برنامه ايستاده است؟ يعني دليلش ....

حتما دليلش اين بود. اعليحضرت اين قدر محکم پشت اين برنامه ايستاده بودند و اين قدر از نزديک آن را تعقيب مي کردند که شايد ديگران فکر مي کردند که راهي براي آنها وجود ندارد که وارد اين بحث شوند. من نظرم اين است که حتما جائي براي دولت بود که بتواند وارد بحث مطلب شود. مخصوصا اينکه من مايل بودم و حاضر بودم همه مسايل را با دولت بحث کنم، و از پشتيباني اعليحضرت هم هيچ وقت سوء استفاده نکردم.

هيچ وقت هيچ کس حرفي زد که شما به علت آن حرف به اعليحضرت گزارشي بدهيد که اعليحضرت آن حرف را نفي بکند؟

مطلقا.

يعني اصلا مسئله هيچ وقت پيش نيامد؟

مطلقا هيچ وقت پيش نيامد که من بروم به اعليحضرت بگويم مثلا فلان وزير درکار سازمان کارشکني مي کند و فلان کار را نمي کند. اگر هم پيش مي آمد، من نمي رفتم به اعليحضرت بگويم، براي اينکه فکر مي کردم اين مسئله اي است که من بايد حل کنم. بالاخره ما يک سازماني بوديم که درايران زندگي مي کرديم و به همه وزارتخانه ها احتياج داشتيم. انواع و اقسام باهاشان کار داشتيم. با وزارت خانه ها اشکالات مختلف پيش مي آمد که من يک موردش را نبردم پهلوي اعليحضرت که بگويم فلان کار را نکردند، آن جوري که ما گفتيم نشده. هيچ وقت نمي گفتم، براي اينکه فکر مي کردم اين مسئله خودم است و خودم بايد بروم حل کنم، و حل هم مي کردم، براي اينکه آنها مي دانستند پشت من اعليحضرت است. اگر اين نبود مسايل من مطلقا حل نمي شد. آنها مي دانستند که اگر از اين اسلحه اي که در دست من هست استفاده نمي کنم، يک روزي اگر خيلي زير فشار قرار گيرم ممکن است بروم و استفاده بکنم.

بنابراين آن مسئله اي که شما مطرح مي کنيد فوق العاده مهم است، که چرا ساير مسئولان مملکتي نسبت به يک برنامه به اين بزرگي و با اين اهميت توجه نمي کردند. من فکر مي کنم که يک نوع باري به هرجهتي درفضاي اداري آنروز مملکت مستقر شده بود به اين ترتيب که «اعليحضرت خودشان مي دانند چکار مي کنند.» اين را حالا آدم بگذارد اعتقاد به نقش فرماندهي اعليحضرت، بگذارد به عنوان بهانه اي که هرکسي به استناد به آن از مسئوليت مملکتيش گريزکند، بگذارد به حساب اينکه جرأت نداشتند؟ خوب يک مقداري هم جرأت مي خواست مقابله با يک چنين مسئله بزرگي. خيلي معذرت مي خواهم، مقابله با يکي که کارش را مي شناسد، و مي داند، و مقابله با کسي که اعليحضرت پشتش است، آنوقت خيلي مشکل بود. مي خواهم بگويم کسي که مي خواست به اين جنگ بيايد بايد خيلي از خود مايه مي گذاشت. مخصوصا اينکه کاري بود که آنها نمي شناختند. براي من خيلي آسان بود که بپيچانمشان. تنها کسي که گاهي اوقات با هم سرشاخ مي شديم هوشنگ انصاري بود، آنهم نه اينکه بگويد سازمانتان چرا اين کار را مي کند، چرا آن کار را نمي کند. با او برسر مسائل مالي و سرمايه گذاري گاهي تنش داشتيم، ولي به برنامه ها ارتباط نداشت. اين تنش ها برسر ميزان اعتبارات يا سرمايه گذاري ها نبود، بلکه اغلب زائيده اختلاف سليقه درمورد نحوه عمل بود. هوشنگ انصاري سعي داشت که اختيارات وزارت دارائي لوث نشود. ولي چون من حيطه اختيارات دولت را محترم مي شمردم، هيچ وقت با هوشنگ انصاري کار به اختلاف نکشيد و او هم هميشه سعي براين داشت که کارهاي مامعوق نماند.

رابطه با دولت در زمان نخست وزيري جمشيد آموزگار

رابطه شما با دولت در دوران نخست وزيري دکتر آموزگار چطور بود؟

در رابطه بادولت آموزگار عرض کنم که چون نخست وزير مملکت عوض شد و هرنخست وزيري به اصطلاح سبک خودش را دارد، روش خودش را دارد، بالطبع مي شد تصور کرد که رابطه سازمان انرژي اتمي هم با دولت ممکن است احيانا دستخوش نوساناتي بشود. ولي با جمشيد آموزگار يک سابقه ديگري بود و آنرا من بايد تعريف کنم چون روابط آموزگار با من در واقع از اينجا شروع مي شود.

درآن ايامي که من به تناوب به وين مي رفتم براي کار آژانس بين المللي انرژي اتمي، خيلي وقت ها مصادف مي شد با آمدن آموزگار به وين براي کار اوپک و گاهي آنجا به هم برمي خورديم و با هم صحبت مي کرديم يا شام مي خورديم. خلاصه فرصتي بود که آدم، خارج از گرفتاري هاي مملکتي، بتواند صحبت کند. درآن مواقعي که صحبت مي کرديم مقدار زيادي رد و بدل فکري مي کرديم راجع به انرژي درايران. دليلش هم روشن بود. هم آموزگار دراين داستان دست اندرکار بود و هم من. هردومان مسئله انرژي برايمان جالب بود. يادم هست که درآن زمان، در اثر آن حرف هائي که با آموزگار مي زديم، درواقع به يک تصويري رسيده بوديم که درايران سياست انرژي ما درست نيست. يعني تمرکز نداشت و کار دستگاه هاي مختلف با هم هماهنگ نبود. درحالي که انرژي بزرگترين بخش فعاليت مملکتي ما بود، و يک بخش با اين اهميت را نمي شد بدون برنامه ريزي دقيق و متمرکز، نه از لحاظ تصميم گيري نه از لحاظ اجراء، عمل کرد. آموزگار دراين زمينه خودش مسائل خودش را داشت، فکرهاي خودش را داشت. من هم به عنوان کسي که به آن مسائل، نه به عنوان کسي که از ديد مسئوليت نگاه کند، چون مسئوليت من دراين بخش محدود بود، ولي به عنوان کسي که دراين بخش نظرهائي دارد، از ديد خودم صحبت مي کردم. دراثر اينصحبت ها معلوم شد که با هم موافق هستيم که وضع برنامه ريزي و اجراء برنامه انرژي درايران ناجور و ناهم آهنگ است و بايد يک فکري برايش کرد. اين چيزي بودکه درآن وقت ما به آن رسيديم. بيشترمسئله مربوط مي شد به هماهنگي و همخواني فعاليت ها دربخش انرژي.

درتابستان 1977 اعليحضرت به من يک ماموريت دادند که بروم به امريکا. داستانش به طور خلاصه اين بود، که بعد از سرکارآمدن کارتر، يکي مسئله انرژي اتمي بود که با امريکا هميشه گرفتاري داشتيم و در بن بست بوديم، يکي هم مسائل مربوط به نفت و گاز بود که بين دوکشور مطرح بود و اختلاف نظرهائي بود که بايد حل مي شد. اعليحضرت به من فرمودند که تو برو و مسايل را مجددا بررسي کنيد. بنابراين قرار شد در رأس هياتي از نفت و گاز و انرژي اتمي بروم امريکا و با آنها مذاکره کنم ببينم مسائل چه هست. درواقع هدف بيشتر پيدا کردن مسائل بود، تا بعد بتوان براي آنها چاره جوئي کرد.

قبل از رفتن به سفر يک روزعصر رفتم به خانه هويدا با او خداحافظي کنم. هويدا گفت اکبر هرجا مي روي زود برگرد. پرسيدم چرا؟ من در هرصورت زود برمي گردم. مگر خبري هست؟ گفت بله. من ديگر هيچ چيز نپرسيدم. فرداي آن روز طياره گرفتم رفتم به لندن. اين روز پنجشنبه بود. همان روز آموزگار نصف شب زنگ زد و مرا از خواب بيدار کرد و گفت فردا به تهران برگرد. به ايشان گفتم برگردم براي چه؟ گفت قرار شده که برگردي. گفتم من دارم مي روم ماموريت. اعليحضرت ماموريت داده اند. گفت قرار شد که برگردي. گفتم آنکه به من ماموريت داده بايد بگويد برگرد. شما بچه عنوان مي گوئيد برگرد. آموزگار گفت من با اعليحضرت صحبت کردم قرار شد که برگردي. گفتم، خيلي خوب، خبري هست؟ گفت بله و به طور سربسته به من گفت که دولت عوض مي شود.

فردا صبح، اول وقت، رفتم فرودگاه طياره گرفتم برگشتم. نصف شب رسيدم تهران. صبح شنبه اول وقت رفتم خانه آموزگار. آموزگار به من گفت يادت هست آن وقت راجع به انرژي صحبت مي کرديم و نظراتي داشتيم. حالا وقت اجراي آن نظرات شده. گفتم چطور شده؟ گفت من مامور تشکيل کابينه شدم، هويدا استعفا داده، و حالا من مي خواهم به اين کار رسيدگي بکنم، و به من پيشنهاد کرد درکابينه او وزارت نيرو را عهده دار شوم. من، به دلائلي، اصولا نمي خواستم اين کار را بکنم. حالا آن دلايل چيست، ممکن است اگر فرصت شد صحبت بکنم. بنابراين از اول پاسخ من منفي بود. ولي براي ادامه بحث گفتم سابق هم وزير نيرو داشتيم و او مشکلات بخش انرژي را به آن مفهومي که با شما صحبت مي کرديم حل نکرده بود. وزير نيرو در واقع وزير آب و برق بود، آن هم تازه قسمتي از برق، چون برق اتمي را داده بودند به سازمان انرژي اتمي. بعد آموزگار گفت نه، من آن جوري نمي گويم. منظورم اين است که همانطور که با هم صحبت مي کرديم باشد، يعني هماهنگ کردن اينها با هم، درواقع يک کاسه کردن اينها از لحاظ تصميم گيري. گفتم، خوب آن مسئله ديگري است. آن مسئله جالب است. همينطور که قبلا صحبت کرديم، به نظرم همين کار هم بايد بشود و يکي بايد بيايد اين کار را بکند، اگر شما اين کار را بکنيد، بسيار کارخوبي است. انشاءالله مبارک است. گفت من مي خواهم تو اين کار را بکني. گفتم، خيلي خوب، آخر من نمي خواهم وزير نيرو بشوم، و مشکلات کار را گفتم. مثلا شرکت نفت خودش يک دستگاه عظيمي است و يک مقدار کار دارد. وزارت نيرو يک دستگاهي است کار خودش را دارد. انرژي اتمي يک دستگاهي است که کار خودش را دارد. گاز هم همين طور. و اينها موسسات بزرگي هستند که هرکدام يک رئيس گردن کلفت مي خواهد. اينها همه را بردن توي يک کاسه، البته نه اينکه نمي شود، منتها اختيار مي خواهد. مسئله اختيارات است. البته يک نفر مي تواندبر همه اينها نظارت داشته باشد و فعاليت ها را هماهنگ بکند، ولي بايد اختيارات او وسيع باشد تا از عهده کار برآيد. يک مقدار زيادي راجع به اين صحبت کرديم.
آنچه آموزگار درآخر پيشنهاد کرد اين بود که دولت قانون وزارت نيرو را عوض بکند و يک وزارت نيروئي با آن چنان اختياراتي تشکيل شود که همه اينها در حيطه اختيارات آن باشد. چون درحال حاضر شرکت نفت به وزارت نيرو اصلا ارتباط پيدا نمي کرد. از لحاظ دولتي يک ارتباط آبکي با وزارت دارائي پيدا مي کرد، ولي با وزارت نيرو هيچ. شرکت گاز هم همين طور. انرژي اتمي هم که مستقل بود و کارخودش را مي کرد. او پيشنهاد مي کرد که وزارت نيرو همه اينها را زير چتر خود داشته باشد تا دولت بتواند براي بخش انرژي برنامه هماهنگي داشته باشد و نظارت کامل بر اجراء اين برنامه ها داشته باشد. اينها همه قانون مي خواست، يعني بايد قانون وزارت نيرو و موسسات مورد نظر مورد تجديد نظر اساسي قرار مي گرفت. بعد گفتم خوب اينها بايد با اعليحضرت صحبت بشود. حالا من اينها را که مي گفتم نسبت به خودم نمي گفتم. اينها را به عنوان يک راه حل کلي مطرح مي کردم. آموزگار گفت اگر لازم باشد، درهرصورت بايد قانون را عوض بکنيم، با اعليحضرت هم صحبت بکنيم، اعليحضرت مخالفتي نخواهند داشت. در اينجا من گفتم آقاي آموزگار معذرت مي خواهم، من نمي توانم وزير نيرو بشوم. گفت چرا! گفتم براي اينکه دولت ايران دراين زمينه خيلي قصور کرده. همين امروز هم نظرم اين است که دولت درمورد اين بخش خيلي کوتاهي کرده. مردم برق مي خواهند، انرژي مي خواهند. درکشوري که اين همه گاز دارد، هنوز گاز به کسي نداده اند. اينها يک چيزهاي اوليه است که بايد درجامعه تامين کرد. خوب شما يک وضعي درست کرده ايد که قابل تحمل نيست و حالا مي گوئيد من بيايم اين وضع را درست بکنم. اين که دو روزه و پنج روزه نمي شود. يک سال و دوسال هم من اين کار را نمي توانم بکنم. ولي دراين مدت درمقابل توقع مردم قرار مي گيرم. شما مي خواهيد يک دفعه همه را بيندازيد گردن من. من اين ميراث را نمي توانم قبول بکنم. البته من اينجا بايد اقرار بکنم، همه اينها بهانه بود، براي اينکه من به دلائلي نمي خواستم وزير بشوم. مخصوصا درکابينه آموزگار. هويدا قبلا دوبار به من پيشنهاد وزارت کرده بود، که هر بار قبول نکردم. دلايل اين امر به نقش من در سازمان انرژي اتمي مربوط نمي شود. نبايد اين سوء تفاهم پيش بيايد که من سازمان انرژي اتمي را نمي خواستم رها کنم. دريک جمله مي توانم بگويم. دليلش اين بود که شانس موفقيت درآن موقع با آن شرايط و با آن دولت براي خودم نمي ديدم، خيلي راحت .

وقتي آموزگار اصرار کرد وگفت در هرصورت اعليحضرت امرفرمودهاند و تو بايد قبول کني، گفتم يا دقيقا آنچه که اعليحضرت امر فرمودند کلمه به کلمه به من بگوئيد يا اينکه خودم مي روم شرفياب مي شوم مي پرسم اوامرشان چه هست. يکي از اين دوتا. وقتي اين را گفتم آموزگار گفت خيلي خوب، پس آنچه که اعليحضرت گفتند مي گويم، و آن اين است که اعليحضرت گفتند درمورد اعتماد بايد از خودش بپرسيد. اگر خودش صلاح دانست و قبول کرد که اين راه حل خوبي است، قبول مي کنم، اگر گفت نه ولش کنيد، او حتما دلايلي دارد. گفتم خوب اين را چرا اول نگفتيد. اگر اعليحضرت دراختيار من گذاشته اند، من قبول نمي کنم. آموزگار خيلي ناراحت شد. يک مقداري صحبت کرد. پس کي بشود؟ چه جوري بشود؟ من نظراتي داشتم همه را بهشان دادم. خداحافظي کردم و گفتم پس بروم پي ماموريتم به آن برسم. چون قرار بود روز دوشنبه 3 بعد ازظهر در واشنگتن جلسه داشته باشيم. اعضاء هيئت هم رفته بودند و قرار بود که من هم بروم آنجا به آنها به پيوندم. گفت نه، در هرصورت يکشنبه کابينه معرفي مي شود. اعليحضرت در رامسر تشريف داشتند بايد مي رفتيم آنجا کابينه معرفي شود. درهرصورت من چون معاون نخست وزير بودم بايد حضور مي داشتم. يکشنبه رفتيم، کابينه معرفي شد، و من صبح روز دوشنبه به پاريس رفتم و خود را به پرواز کنکورد پاريس - واشنگتن رساندم و سرساعت 3 مذاکرات را در واشنگتن شروع کرديم. اين شروع کار من با آموزگار بود. البته آموزگار از اين موضوع ناراحت شد. تقي توکلي23 شد وزير نيرو، که آدم بسيار خوبي بود، ولي نمي دانم تاچه حد در آن زمان مي توانست وزارت نيرو را زنده بکند.

درملاقات هاي شما با آقاي آموزگار دروين، آيا ادغام احتمالي سازمان هائي که با نيرو سر و کار داشتند در يک وزارتخانه مسئله اي بود که خود او مطرح کرد با شما، و آيا درهمان زمان صحبت ها مربوط شد به اينکه احيانا شما وزير نيرو بشويد؟

همان طور که قبلا گفتم، دراين زمينه به خصوص با آموزگار قبل از اينکه مامور تشکيل کابينه بشود صحبت کرده بوديم. يعني اصل ايده قبلا بين او و من مطرح شد، ولي از نظر کلي براي کشور، نه اينکه چه کسي اين کار را بکند. بعد که او مامور تشکيل کابينه شد، شايد به طور طبيعي به فکرش رسيده بود که از من بخواهد اين مسئوليت را بگيرم، چون در واقع با او هم عقيده بودم. يک دليل ديگر هم حتما براي او مهم بوده است و آن اين است که اين کار بسيار بزرگ و با اهميت بود. يعني اگر کسي مي توانست بخش انرژي کشور را درسطح برنامه ريزي و در سطح تصميم گيري هاي اساسي هماهنگ کند، کار بزرگي کرده بود. چون هم مجموع اين بخش براي کشورجنبه حياتي داشت و هم قدرت سازمان هاي مربوط و درجه استقلالشان به حدي بود که انجام اين امر خيلي مشکل بود. با اين ترتيب کسي مي توانست احتمالا شانس موفقيت داشته باشد که هم مسائل انرژي را خوب بشناسد و، از آن مهم تر، هم مورد اعتماد اعليحضرت باشد. درهرصورت با توجه به اين تلقيات، آموزگار درآن زمان فکر مي کرد که من مي توانم اين کار را انجام دهم و به من پيشنهاد کرد.

علت اينکه سوال مي کنم اين است: مسئله اين نبود که شما به آموزگار بگوئيد اگر اين چهار تا سازمان را با هم ادغام کنيد من قبول مي کنم، به عنوان شرط.

نخير، نبود. براي اينکه آموزگار اين پيشنهاد را به من کرد و من قبول نکردم و دلايلم را هم بعدا حضور اعليحضرت مطرح کردم. اصلا اصل داستان براي من اشکال داشت. يعني رفتن درکابينه. در ثاني مسئله ادغام سازمان ها نبود. مسئله ايجاد هماهنگي بود در سطح سياست ها. من اگر با آموزگار صحبت اين کار را مي کردم، فارغ از اينکه من اين کار را بکنم يا کس ديگر بود. حتي آن روز هم فکر مي کردم خوب، من که قبول نمي کنم، بالاخره يکي ديگر را بايد بگذارند سر اين کار. البته اشکال اين کار اين بود که پيدا کردن کسي که بتواند اين کار را بکند بسيار مشکل بود. به همين علت هم آموزگار صرفنظر کرد. تقي توکلي نمي توانست اين کار را بکند. يک ترکيب خاصي از آدم مي خواست تا بتواند اين کار را انجام بدهد و چون نشد ولش کرد. ولي من هيچ وقت به عنوان شرط نگذاشتم. حالا اگر واقعا از من مي خواهيد، صميمانه بگويم، اگر مي خواستم شرط بگذارم با نخست وزير نمي گذاشتم، با اعليحضرت مي گذاشتم. چون سررشته اين کار دست اعليحضرت بود. مي دانستم نخست وزير بدون پشتيباني اعليحضرت ممکن نيست دراين سيستم بتواند رخنه کند. بنابراين من شرطي نداشتم با آموزگار بکنم. براي من اين مسئله جنبه کلي داشت و آنرا براي مملکت لازم مي دانستم، ولي نه اينکه خودم اين کار را بکنم.

حالا راجع به روابطتان با دکتر آموزگار در دوران نخست وزيري او صحبت کنيد.

با آموزگار مسئله خاصي اول نداشتيم، جز اينکه آموزگار اصولا سبک کارش با سبک کار هويدا به طور کلي فرق داشت. آموزگار بيشترمقيد ضوابط اداري بود تا مقيدعمق ارتباطات بين افراد. درهرصورت رابطه او با من ديگر کاملا اداري بود. البته در شرايط عادي کاري هم با هم نداشتيم. منتهي او گاهي يک دفعه يک سوالات عجيبوغريبي مي کرد. مثلا فلان چيز در سازمان شما شنيدم اين جوري مي گذرد، چيزهاي کوچک. بعضي وقت ها مي ديدم درقيد چيزهاي کوچک اداري است. مثلا فرض بفرمائيد اتومبيل هاي سازمان يا حقوق هاي سازمان. يک دفعه آموزگار يقه مرا چسبيد که حقوق هاي سازمان شما شايد زياد است. من گفتم شايد زياد است، ولي شما ترازويتان کجاست بسنجيم که اين زياد است يا کم است. بعد گفت که خيلي خوب من مي گويم بررسي کنند. درآن موقع امين عاليمرد (24) درسازمان امور اداري و استخدامي کشور بود. آموزگار به امين عاليمرد گفت که يک مقايسه اي بکند. وقتي بعد از مدتي گزارش عاليمرد حاضرشد، دکترآموزگار مرا صدا کرد، رفتم پهلوي آموزگار، و ديدم که چند نوع دستگاه را مقايسه کرده اند، که اين دستگاه ها يکيش شرکت شيرپاستوريزه تهران بود، بعد يکي دو دستگاه ديگر بود، يادم نيست. ولي توي اينها شرکت نفت نبود، دستگاه هائي که همطراز سازمان انرژي اتمي باشد، نبود. به طور مسلم اگر مي خواستند يک همچين مقايسه اي بکنند بايد سازمان انرژي اتمي را با شرکت نفت مقايسه مي کردند نه با شير پاستوريزه تهران که اصلا ربطي ندارد به اين داستان. اين نشان مي دهد که آموزگار چقدر دراين زمينه اداري فکر مي کرد و اين ديد کلي را نداشت که اتم با شيرپاستوريزه فرق دارد، که اين سازمان يک وظيفه بزرگي دارد، وظيفه نا متعارفي دارد درمملکت، مثل ساير دستگاه هاي مملکتي نيست. بعد هم کارهائي که مي کند اين قدر هزينه دارد براي مملکت و اين قدر گرفتاري دارد که اين سازمان بايد درست کار کند. اگر نکند همه آنها بي خود مصرف مي شود.

يک مدتي گذشت باز آموزگار دخالت هائي خيلي به صورت جسته و گريخته مي کرد، و يک مقداري هم سعي مي کرد مرا يک جائي گير بيندازد، کنار ديوار بگذارد. اينها همه البته در زمان کوتاهي انجام مي شد، براي اينکه خود آموزگار مدت نخست وزيريش آنقدر زياد نبود.

شرکت کروپ و کارخانه آب شيرين کن بوشهر

به يک مورد ديگر مي توانم به عنوان مثال اشاره کنم و آن خريدکارخانه آب شيرين کن براي بوشهر بود، که قبلاً به آن اشاره کرده ام. وقتي ترتيب قرارداد با ژاپوني ها که درمناقصه برنده شدند داده مي شد، کروپ در آلمان، که پيشنهاد فروش آب شيرين کن به ما داده بود و قبول نشده بود، خيلي از اين مسئله ناراحت بود. آن وقت کروپ رئيس بسيار مقتدري داشت به نام "بايتس" که همه زعماي قوم او را مي شناختند، از جمله اعليحضرت. درآن مدتي که ما مذاکرات مربوط به کارخانه آب شيرين کن را مي کرديم با همه اينها درتماس بوديم، ولي من "بايتس " را نديده بودم. چون با او کاري نداشتم. طرح کارخانه آب شيرين کن هم در دست ستوده نيا بود. ولي من موضوع را از طريق ستوده نيا تعقيب مي کردم.

يک وقتي وزير اقتصاد آلمان به يک مناسبتي مرا دعوت کرد به آلمان. دراين سفر او به من گفت که شما ايراداتي که به اين کارخانه داريد، براي اينکه تکنولوژيش آماده نبود، مشکلاتي داشت، درست است. ولي دولت آلمان تصويب کرده که مبلغ 60 ميليون مارک دراختيار کروپ بگذارد که آن اشکالات را برطرف بکند. شما حالا، با توجه به اين امر، بيائيد مسئله را از نو بررسي کنيد. من هم به ايشان گفتم خيلي خوب، اين مسئله قابل بررسي است، و بررسي مي کنيم. از آن سفر، يادم نيست دو سه جاي ديگر رفتم. خلاصه، يک روز صبح زود رسيدم به تهران. درپاويون دولت در فرودگاه گفتند يک آقائي مي خواهد شما را ببيند. گفتم کيست؟ گفتند آقاي "بايتس". سابقه بايتس اين بود که درآن مدتي که ما مذاکره مي کرديم او چند دفعه خواسته بود که بيايد مرا ببيند و من بهش وقت نداده بودم. دليلش اين بود که مي دانستم او مي خواهد مسئله را از زمينه فني و تجارتي خارج کند و امتيازاتي بگيرد. وقتي او موفق نشده بود از من وقت ملاقات بگيرد، از جانب آلماني ها يا از جاي ديگر برنامه سفر مرا به دست آورده بود، و اطلاع پيدا کرده بود که فلان روز صبح زود به فرودگاه تهران مي رسم و ترتيبي داده بود که به ايران بيايد و به پاويون دولت بيايد و مرا ببيند. من ديدم آمده است، دادم چاي آوردند. خلاصه يک مقداري صحبت کرديم. او خواست راجع به مطالب آب شيرين کن صحبت بکند. من گفتم ببينيد، من الان پشت ميزکارم نيستم. از سفر رسيده ام. حاضر نيستم مطلقا راجع به کار سازمان در اينجا صحبت کنم و معذرت مي خواهم. گفت خيلي خوب، پس يک وقت ديگر. گفتم يک وقت ديگر شايد، حالا ببينم چه مي شود، در واقع يک کمي دست بسرش کردم. از آنجا رفتم دفترم. کروپ درايران نمايندهاي داشت. ظهر آن روز منشي آمد گفت نماينده کروپ آمده مي خواهد شما را ببيند. گفتم من الان با نماينده کروپ کاري ندارم. رفت و برگشت گفت يک نامه آورده. گفتم خوب نامه را بگيريد. گفته بود نه، به من گفته اند نامه را به دست اعتماد بدهم. گفتم خيلي خوب بيايد. نامه را آورد و باز کردم ديدم نامه از "بايتس" است. در واقع متن نامه اين بود که ايران با کروپ يک قرارداد دارد. اين قرارداد به کروپ اين امتياز را مي دهد که در مورد طرح هاي صنعتي که ايران اجرا مي کند و از کشورهاي خارج وسايل و تکنولوژي وارد مي کند ايران بايد در شرايط مساوي به کروپ ارجحيت بدهد.

براي اينکه روشن بشويم، ايران در کروپ سرمايه گذاري کرده بود.

ايران در کروپ سهم داشت. و آن داد و ستدي که منجر به خريد سهام کروپ شده بود موضوع يک قرارداد بود بين دولت ايران و کروپ، که او ادعا مي کرد که آن قرارداد يک حق اولويتي براي کروپ در زمينه مسائل مربوط به حيطه عمل آنها مي دهد. من مطمئن بودم که اين طور نيست. تازه اگر هم مي بود من رعايت نمي کردم. متن نامه يک کمي تهديد آميز بود. تهديد مي کرد که اگر ما در اين طرح به کروپ اولويت ندهيم، او مي تواند از مواد آن قرارداد استفاده بکند. من اين نامه را خواندم. خيلي ناراحت شدم. نامه را بستم و گذاشتم توي پاکت و دادم به دست طرف. گفتم دو انتخاب به شما مي دهم. يا اينکه نامه را همين طور که بستم و در پاکت گذاشتم برمي داريد مي بريد. من مثل اينکه نامه را نديده ام آنرا فراموش مي کنم. يا اينکه تو نامه را مي گذاري روي ميز مي روي. آن وقت ديگر شما بايد عواقب بعدي اين کار را قبول بکنيد. يک ريسکي است که شما مي گيريد. حالا هرکدام را مي خواهيد. او يک ذره فکر کرد ديد بدجائي گير کرده. گفت پس اجازه بدهيد من تلفن بکنم به آقاي "بايتس". گفتم تو حق نداري از دفتر من تلفن کني. تلفن اينجا براي کار من است. براي آقاي بايتس نيست. اجازه ندادم که تلفن بکند. بعد بالاخره مقداري فکر کرد، نامه را برداشت و برد. من البته اين واقعه را فراموش کردم و موضوع براي من تمام شده بود. البته يکي از دلايلي که نامه مرا يک کمي عصباني کرده بود اين بود که زير نامه نوشته شده بود کپي به آقاي جمشيد آموزگار نخست وزير. شما فکر کنيد اصل نامه را به من فرستاده و کپي را فرستاده براي نخست وزير، که اصلا اين کار غلطي است. اين امر مرا ناراحت کرد. براي اينکه نشان مي داد او از آنکه کپي نامه را به آموزگار فرستاده مي خواهد به من بگويد که او هم در جريان است و بدين ترتيب روي من فشار بگذارد.

چند روزبعد که حضور اعليحضرت بودم فرمودند خوب، اين نامه "بايتس" چه شد. گفتم قربان کدام نامه؟ فرمودند که "بايتس" مگر به تو نامه ننوشته؟ عرض کردم درسازمان انرژي اتمي اين چنين نامه اي وجود ندارد. اعليحضرت يک کمي ناراحت شدند، گفتند چطور مي شود يک چنين چيزي. من اين نامه را ديده ام. چطور ممکن است ؟ گفتم وجود ندارد، اطمينان مي دهم که در سازمان انرژي اتمي يک چنين نامه اي وجود ندارد. اعليحضرت خيلي ناراحت شدند. گفتند پس مثل اينکه يکي به من دروغ مي گويد. گفتم نه، ناراحت نشويد. کسي دروغ نمي گويد. هم آموزگار درست مي گويد، چون کپي نامه دردست او است، و هم من درست مي گويم، چون نامه را نپذيرفته ام و مجبورکردم که نامه را بردارند و ببرند. بعد اعليحضرت فرمودند خوب، حالا چرا، اين مرد مگر چه مي گويد. گفتم اين مرد اصلا حق ندارد درکار ما دخالت کند. بچه مناسبت درکار من دخالت مي کند. در ضمن اين را هم بگويم که بعد از اينکه نامه را رد کردم، براي اينکه مطمئن بشوم، به رضا امين(25) زنگ زدم. چون رضا امين از مفاد اين قرارداد اطلاع کامل داشت. پرسيدم در قرارداد اين چنين ارجحيتي به کروپ داده شده است؟ گفت نه، چنين چيزي وجود ندارد. خيالت راحت باشد. به اعليحضرت عرض کردم چنين چيزي وجود ندارد. من با رضا امين چک کردم. خلاصه اين مسئله تمام شد. ولي براي من معلوم شد که آموزگار اين نامه را برده پهلوي اعليحضرت نشان داده. حالا به اعليحضرت چه گفته، حتما يک چيزي گفته بود که اعليحضرت از من توضيح خواستند. بالاخره قرارداد آب شيرين کن با ژاپني ها امضاء شد و "بايتس" هم نتوانست ما را بترساند.

درهمان زمان ها يک روزي از نخست وزيري يک نامه آمد براي من، يک بسته بزرگ. آموزگار آن وقت در نخست وزيري يک روالي داشت. يک کسي را مامورکرده بودکه نامه هائي که از نخست وزيري صادر مي شود، اگر درعرض سه هفته جوابش نيامد، پي گيري کند. اين نامه آمد. باز کرديم ديديم يک مؤسسه اي که ادعا مي کند سازنده نيروگاه اتمي است طي نامه اي به نخست وزير پيشنهاد کرده است که ايران يک نيروگاه اتمي از آنها بخرد. نخست وزير هم پيشنهاد آنها را فرستاده بود به سازمان انرژي اتمي و جواب مي خواست. البته اين موسسه را من مي شناختم و خوب هم مي شناختم. چون يکي از مسئولان اصلي آن با من درسويس همکار بود و خيلي با هم دوست بوديم. مسئولان ديگر موسسه را هم ديده بودم و با آنها صحبت کرده بودم. طرح اين نيروگاه را هم به خوبي مي شناختم، چون بارها در آن مورد يا مقاله در نشريات تخصصي خوانده بودم يا اينکه برايم درآن باره توضيحات داده بودند.

و اما اين موسسه چه بود؟ اين مؤسسه اتحادي بود بين کارخانه معروف Brown Boveri درسويس وآلمان و يک کمپاني امريکائي به نام Babcock and Willcox (B.&W.). اگر چه اين کمپاني دوّم در امريکا در ساختن نيروگاه هاي اتمي تجربه داشت و طرح هاي زيادي را اجرا کرده بود، ولي اين براي اولين بار بود که با همکاري Brown Boveri طرح خودش را ارائه مي کرد. يعني اين"joint venture" ايجاد شده بود که طرح تازه اي براي نيروگاه هاي اتمي ارائه دهد. اما اين حرکت با موفقيت روبرو نشد. چون آنها موقعي طرح تازه را ارائه دادند که فشار بازار در زمينه نيروگاه هاي اتمي به تدريج از بين مي رفت. يعني ديگر خريدارکم بود و فروشنده زياد. مخصوصا اينکه فروشنده هاي ديگر که از قبل در بازار بودند طرح خود را درچند محل ساخته بودند و تجربه داشتند. دراين صورت کسي ديگر حاصر نبود به اين مؤسسه، که تازه طرح خود را ارائه مي داد و هيچ نيروگاهي از اين نوع نساخته بود، نيروگاه سفارش دهد.

مسئولان اين موسسه بارها با من دراين مورد مذاکره داشتند و مي خواستند مرا متقاعد کنند که يک نيروگاه به آنها سفارش دهيم و من هر بار آنها را متقاعد مي کردم که اين کار عملي نيست، و دلايل زيادي هم داشتم که آنها اغلب مي پذيرفتند. آنها وقتي از من مايوس شدند، تصميم گرفتند از درپشت وارد خانه شوند و براي اين کاربه آموزگار نخست وزير متوسل شدند.

درهرصورت آموزگار طرح را براي ما فرستاده بود که مطالعه کنيم و پاسخ بدهيم. من بايد يادآوري کنم که درآن موقع چهار واحد دردو نيروگاه (بوشهر و دارخوين) در دست ساختمان بود. علاوه براين مذاکراتي با زيمنس در آلمان در جريان بود براي ايجاد يک نيروگاه ديگر در اصفهان. مذاکرات هم دراين زمينه خوب پيش مي رفت. دراين صورت ما اصلا برنامه اي براي خريد يک نيروگاه ديگر نداشتيم. بنابراين براي من مسئله اصلا مطرح نبود. بعد از سه هفته آن مامور پيگيري آقاي آموزگار جواب نامه اش را مي خواست و من هم پاسخي نمي دادم. چون براي پاسخ دادن به آن نامه بايد مقداري مطالعه مي شد و وقت صرف مي شد که من لزومي براي آن نمي ديدم. تا بالاخره خود آموزگار به من چند دفعه تلفن کرد و هربار به او شفاها توضيح دادم که اين کار عملي نيست. خريدن يک نيروگاه اتمي نياز به چند سال مطالعه و برنامه ريزي دارد، آن هم نيروگاهي که طرح آن تازه است و در جاي ديگري ساخته نشده است. علاوه براين، ما در آن موقع مشکلي نداشتيم که بخواهيم با خريد اين نيروگاه حل کنيم.

درهرصورت، يک روز من حضور اعليحضرت بودم، اعليحضرت فرمودند آموزگار مي گويد که اين وظائف سازمان انرژي اتمي را بايد مجدداً رسيدگي بکنيم و کار نيروگاه ها را تفکيک بکنيم و بدهيم به وزارت نيرو. من خودم چندين بار دراين زمينه قبلاً با اعليحضرت صحبت کرده بودم که وظيفه ساختن نيروگاه از وظايف وزارت نيرو است. آنها همان طور که نيروگاه نفتي و گازي و آبي مي سازند بايد نيروگاه اتمي هم بسازند. اگر سازمان انرژي اتمي اين کار را انجام مي دهد دليلش اين است که وزارت نيرو تخصص اين کار را ندارد، ولي به تدريج که امکانات ما از لحاظ فني زياد مي شود بايد يک روز وظايف نيروگاه هاي اتمي هم به وزارت نيرو داده شود تا هم آنها وظايف خود را بهتر انجام دهند و هم سازمان انرژي اتمي، که کار اصليش نبايد ساختن نيروگاه اتمي باشد و وظايف وسيع ديگري دارد. ولي در پاسخ صحبت هاي من اعليحضرت هميشه مي فرمودند که اين درست است ولي حالا موقعش نيست. بعدا خواهيم ديد. بنابراين، حالا که خود اعليحضرت مسئله را مطرح کردند، من استقبال کردم و گفتم خوب بايد اين کار بشود. فرمودند چطور مي شود اين کار را کرد؟ يک کمي نگران بودند نکند مشکلاتي ايجاد شود و گرفتاري هائي ايجاد شود. گفتم، نه قربان، اصلاً مشکلي درکار نيست، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. فقط شرطش اين است که معاونت نيروگاه هاي اتمي سازمان انرژي اتمي عينا به وزارت نيرو انتقال يابد و احمد ستوده نيا که مسئول اين کار است بشود معاون وزارت نيرو و زير نظر وزير نيرو کارش را ادامه بدهد. او همانجا که نشسته کارش را بکند، لازم نيست که جابجا بشود. هرموقع هرگرفتاري داشته باشد، ما برايش حل مي کنيم. من تعهد مي کنم همه سازمان انرژي اتمي از او پشتيباني کند و او را تنها نگذارد. بعد از گفتگوهائي اعليحضرت قانع شدند و خيالشان راحت شد.

بعد که از حضور اعليحضرت آمدم، با ستوده نيا صحبت کردم، گفتم يک چنين چيزي هست، بايد آماده بود. من خودم از اين پيش آمد خيلي خوشحال بودم. چون مسئله نيروگاه هاي اتمي مسئله اي بود که بايد در قالب منطقي سازماني آن حل مي شد. در هرصورت، وقتي اين نيروگاه ها تکميل مي شدند بايد از آنها در قالب شبکه مملکتي برق بهره برداري مي شد و اين شبکه را وزارت نيرو اداره مي کرد. بايد لزوما وزارت نيرو مسئوليت نيروگاه هاي اتمي را هم به عهده مي گرفت، تا بتواند مجموع شبکه را طبق برنامه هاي خود اداره کند، که اين خود کار بسيار مشکلي است. از سوي ديگر سازمان انرژي اتمي وظايف ديگري داشت که قبلا توضيح داده ام و بايد بيشتر نيروي خود را صرف انجام آن وظايف مي کرد. با اين تغيير ساخت، سازمان انرژي اتمي و وظايف آن شبيه سازمان هاي مشابه درکشورهاي ديگر مي شد. درمجلس شامي که به مناسبت چهارمين سال تاسيس سازمان انرژي اتمي تشکيل داديم و همه مسئولان سازمان انرژي اتمي حاضر بودند، من طي سخناني از همه همکارانم در سازمان انرژي اتمي خواستم که در اين تغييرات کوچکترين لطمه اي به ماهيت کار وارد نشود و همگي با احمد ستوده نيا همکاري کنند.

برنامه همان طور که حضور اعليحضرت پيشنهاد کردم عملي شد. يعني احمد ستوده نيا به معاونت وزارت نيرو منصوب شد و از لحاظ سازماني از سازمان انرژي اتمي منفک و به وزارت نيرو پيوست. خيلي تعجب خواهيد کرد اگر بگويم که تغييرات تقريباً درهمين حدّ خلاصه مي شد. چون ستوده نيا و گروه همکارانش تغيير وضعي ندادند. در همان جائي که قبلا کار مي کردند به کار خود ادامه دادند و هزينه هاي آنها هم هنوز از بودجه و اعتبارات سازمان انرژي اتمي پرداخت مي شد. آنها از همه تسهيلات و نيز همکاري هاي واحدهاي مختلف سازمان، از جمله دفترحقوقي که براي آنها زياد اهميت داشت، استفاده مي کردند. درعمل تغييري اتفاق نيفتاده بود جز اينکه ستوده نيا به جاي اينکه زيرنظر رئيس سازمان انرژي اتمي کارکند، زير نظر وزير نيرو قرار گرفته بود.

دراين زمينه دولت کار خودرا عجولانه کرده بود. انجام درست و منطقي اين انتقال نياز به قانون داشت که هم آن قسمت از سازمان انرژي اتمي که به نيروگاه هاي اتمي مربوط مي شد و هم اعتبارات مربوطه به وزارت نيرو منتقل شود. ولي درعوض، اين انتقال با يک تصويب نامه هيات وزيران انجام شد، که درعمل موجب شد که تغييري در داستان ايجاد نشود، جز انتقال خود ستوده نيا. در هرصورت، کمي بعد از سقوط کابينه آموزگار و تشکيل کابينه شريف امامي، من از رياست سازمان استعفا دادم و احمد ستوده نيا به رياست سازمان انرژي اتمي منصوب شد و موضوع همچنان در ابهام باقي ماند تا انقلاب.

مدتي از انتصاب ستوده نيا به معاونت وزارت نيرو نگذشته بود که يک روز او سراسيمه به دفتر من آمد و گفت مشکل دارد. خيلي ناراحت بود. به او گفته بودند که بايد يک قولنامه براي خريد يک نيروگاه اتمي تهيه کند. اين همان نيروگاهي است که قبلا گفتم که آموزگار طرح آنرا براي من فرستاده بود و پاسخ مي خواست. ستوده نيا دراين زمينه کاملا مثل من فکر مي کرد. يعني عقيده داشت که اين عمل نه لزومي دارد، نه احتياجي به آن داريم، و نه اينکه اصلا به صلاح ايران است که وارد اين ماجرا بشود و طرحي را بپذيرد که تاکنون ساخته نشده و مورد تجربه قرار نگرفته است. ولي او اين بار در مضيقه گير کرده بود. چون به او تکليف شده بود و خودش هم درست نمي دانست که چه عکس العملي نشان دهد. از من نظر خواست. من فکر کردم که او نبايد در ابتدا با رئيسش سرشاخ شود. مخصوصا اينکه مي دانستم که رئيسش، يعني تقي توکلي وزير نيرو، هم دراين زمينه اصلا نظري ندارد و او هم احتمالا زير فشار قرارگرفته است. به ستوده نيا توصيه کردم که در اين زمينه محتاطانه عمل کند و به نحوي زيرکانه خطر را دفع کند. راهش را هم به او پيشنهاد کردم، که متن يک قولنامه را تهيه کند که وزارت نيرو تحت شرايطي آمادگي خود را اعلام مي دارد که يک نيروگاه اتمي از آن موسسه مربوط بخرد، منتهي اين شرايط را بايد طوري نوشت، و در لفافه زبان حقوقي گذاشت، که اصل داستان مفهوم خاصي نداشته باشد و تعهدي براي دولت ايران ايجاد نکند. او هم قبلا به اين راه حل فکر کرده بود. در هرصورت قبول کرد و با هم متن قولنامه (letter of intent) را تهيه کرديم. اين متن اصلا جز بازي با لغات و کلمات چيز ديگري را در برنداشت و هيچ حقي به طرف معامله نمي داد. از سوي ديگر قولنامه دولت را راضي ميکرد. در هرصورت ستوده نيا متن قولنامه را برد و امضاء شد. حالا ديگر نمي دانم قولنامه راخودش امضاء کرد يا وزير نيرو. بدين ترتيب اولين کار ستوده نيا در وزارت نيرو مسئله اين قولنامه بود. گوئي درآن موقع حساس تمام مسايل مملکتي درگرو انجام اين کار قرار گرفته بود. در هرصورت اين مسئله بعد بزرگ شد. حالا چطوري، من نمي دانم. يعني به اطلاع علياحضرت رسيده بود.

يعني مسئله خريد نيروگاه؟

بله، واقعا تعجب مي کنم. نمي دانم، چه کساني، کجا، چه جوري، به علياحضرت رسانده بودند. در ضمن به جاهاي ديگر هم رسيده بود، براي اينکه اين مرا به ياد حادثه ديگري مي اندازد و آن مربوط به احسان نراقي(26 ) مي شود. در يک جلسه اي که درگاجره بود، اگر اشتباه نکنم براي بررسي برنامه ششم عمراني، در طي يکي دو روزي که آنجا بوديم، يک بار با احسان نراقي و رضا قطبي قدم مي زديم. احسان نراقي مي گفت از جاهائي شنيده ام که يک فشارهائي به سازمان انرژي اتمي هست براي اينکه کارهائي دراين جهت بکند، درآن جهت بکند. يک کساني منافعي دارند که کارها به نحو دلخواه آنها انجام يابد. او از من پرسيد آيا اين درست است يا نيست. تاثيردر برنامه گذاشته يا نگذاشته؟ درهرصورت من يادم هست جوابش را خيلي روشن دادم. گفتم بله، فشار که هميشه هست. درتمام اين مدت انواع و اقسام فشارها روي من بوده، ولي بودن فشار دليل اين نمي شود که فشار موثر بوده است. خوب فشار بوده، در هرجامعه اي فشار هست. ولي آنچه که من مي توانم بگويم اين است که تا آنجاکه به سازمان انرژي اتمي مربوط مي شود، فشارها هميشه عقيم شده اند وهيچ تاثيري روي روال کار نداشته اند. اين جوابي بود که من به احسان نراقي دادم. در ضمن يادم هست آن روزگله مند هم بودم از اينکه چرا فشار روي من مي آورند، ولي هيچ وقت بهش نگفتم اين فشاري که مي آوردند باعث تغييراتي درماهيت طرح ها مي شود.

اگر اين را گفتم، براي اين است که بعدها احسان نراقي درکتابي که چند سال پيش در پاريس چاپ کرد (نام کتابش هست "از کاخ شاه تا زندان اوين") در يک جائي به همين ملاقات و همين گفتگو اشاره کرده و آن را جور ديگري آورده است. او مي نويسد يک جاي طرح هاي ما در اثر اين فشارها اشکالي داشته است. جمله مربوط درکتاب احسان نراقي، زيرکانه، به نحوي تهيه شده که خواننده احساس مي کند که درطرح ها اشکالي بوده است، بدون اينکه بفهمد اين اشکال چيست. و نيز باز روال جمله ها طوري است که از آن استنباط مي شود که من هم وجود اين اشکال را قبول کرده ام.

ممکن است کمي دقيق تر مطلب را بازگو کنيد؟

درکتاب، احسان نراقي ادعا مي کند که اين مطلب را به اعليحضرت گفته است، يعني اين صحبتي بوده، که به ادعاي خودش، با اعليحضرت مي کند. جمله، که دراصل به زبان فرانسه نوشته شده، اصلا مفهوم درستي ندارد، براي متخصص امر بي مفهوم است، ولي خواننده را به اشتباه مي اندازد. يک روز در پاريس نراقي هوشنگ وزيري ( 27) را واسطه قرار داد که با من ملاقات کند و من قبول کردم مشروط براينکه هوشنگ وزيري هم باشد. درحضور وزيري از او پرسيدم: تو که نوشته اي يک جاي اين طرح ها اشکال داشته، من درست جمله را نفهميدم. حالا توضيح بده که اشکال چه بوده است؟ هرچه سعي کرد نتوانست توضيح بدهد. به او گفتم پس تو مطلب را عوضي نوشته اي، دانسته يا ندانسته، و اين درخواننده القاء شبهه مي کند. همان روز قول داد در چاپ هاي بعدي، و در ترجمه هائي که به زبان هاي ديگر مي شود، مطلب را اصلاح بکند، که نکرد. در هرصورت، احسان نراقي حضور اعليحضرت مي گويد که اين جوري بوده در اثر فشارها. او نوشته است که به اعليحضرت مي گويد اعتماد آدمي بود که هم دراين زمينه تخصص داشت، هم اينکه آدم درستي بود، اين يکي را چرا زير فشار قرار مي دادند. خواننده استنباطش از نوشته نراقي اين مي شود که يک عيبي يک جائي بوده و اين عيب را به من تحميل کرده اند، و من که کارم را مي شناسم و آدم درستي هم هستم، زير فشار مجبور شدم از مسير خودم خارج بشوم. اين نتيجه اي بود که از آن نوشته نراقي گرفته مي شد، که البته درست نيست. رضا قطبي که درآنجا بود شاهد است و بعد هم هوشنگ وزيري شاهد است که جلوي خودش من به او گفتم که اين که تو مي گوئي چه هست؟ اصلا خودش نمي دانست مفهوم حرفش چيست. اين مطلب را آوردم براي اينکه داستان روشن شود.

اشاره اي به علياحضرت کرديد که اطلاعاتي در مورد طرح نيروگاه مورد مخالفت شما به ايشان هم رسيده بوده است. شما چگونه از اين موضوع مطلع شديد؟

يک روز که من در همان اواخر نخست وزيري آموزگار براي دادن گزارشي حضور اعليحضرت به نوشهر رفته بودم، مامور تشريفات دربار به من گفت قبل از اينکه حضور اعليحضرت شرفياب بشوي علياحضرت مي خواهند ترا ببينند. بعد مرا برد حضور علياحضرت که در بيرون ساختمان بودند. صحبت کرديم. علياحضرت خيلي ناراحت بودند، واقعا ناراحت و آشفته. به من فرمودند که فشارهائي به تو آمده؟ عرض کردم بله. هميشه بوده، حالا بيشتر شده. فرمودند آيا درکارت تاثير گذاشته. جواب دادم خيالتان راحت باشد. همه اين فشارها هيچ تاثير روي من و روي کار من نگذاشته، ولي قسمتي از دستگاه که از دو سه ماه پيش از دست من خارج شده، آن را ديگر من نمي دانم. بعد که اصرار کردند و من احساس کردم که اطلاعاتي دارند داستان نيروگاه اتمي و قولنامه را توضيح دادم. خيلي ناراحت شدند. گفتند اين را من پي گيري مي کنم. چرا اين جوري شده. بعد من مرخص شدم رفتم حضور اعليحضرت . من اصلا دراين زمينه و درباره آنچه که با علياحضرت صحبت شده بود چيزي حضور اعليحضرت نگفتم.

فکر مي کنيد که اعليحضرت از اين قولنامه آگاه بود؟

نمي دانم. استنباط من اين است که درابتدا اطلاع نداشت. چون دراين صورت حتما با من صحبت مي کردند. بعدها، يعني مثلا در اواخر تابستان آن سال (1357)، شايد موضوع را مي دانستند، چون تاحد زيادي دراين باره بگومگو شده بود و از جمله علياحضرت همان طور که گفتم از آن اطلاع داشتند.

روياروئي با عوامل ذينفع و ذينفوذ

به نظر من مي آيد که وقتي سازماني مثل سازمان انرژي اتمي ايجاد مي شود، با بودجه هنگفتي که دارد و هزينه اي که مي کند، و آزادي عملي که دراين هزينه کردن دارد، به خاطر دلائل مختلف، از آن جمله بُعد تکنيکي کار و انحصار آگاهي به اين تکنيک، گروه هائي که منافع مالي دارند-چه کمپاني هائي که مي خواهند توليداتشان را بفروشند، يا نيروگاه بسازند، چه کساني که واسطه هستند- همه خواستار اين هستند که در فرآيند داد و ستدي که وجود دارد به نحوي تاثير بگذارند. اين هم طبيعي اسبت. در ايران، در امريکا، در بنگلادش، در هرکجاي دنيا که چنين برنامه اي وجود داشته باشد، گروه هاي مختلف منافعي دارند و مي خواهند از آن استفاده بکنند. تجربه شما درايران در اين زمينه چطور بود. و اگر چنين فشارهائي بود سازمان در قبال اين فشارها چگونه واکنش نشان مي داد؟

همان طور که شما گفتيد، به طورطبيعي آدم مي توانست انتظار داشته باشد که برنامه انرژي اتمي از همان اول مورد توجه کساني باشد که فکر مي کردند مي توانند از اين ممرکسب منافعي بکنند. يادم هست، در همان يکي دو روز اولي که تازه فرمان انرژي اتمي صادر شده بود و هنوز من رئيس سازمان انرژي اتمي نشده بودم، يک دوستي دارم- الان هم زنده است، در امريکاست، آدم مطلعي بود، درجامعه سمت مهمي نداشت، ولي به دلائلي جامعه را خوب مي شناخت- يک شب آمد خانه ما و در يک اطاق تنها با من صحبت کرد. صحبت او اين بود که فلاني، من آن جور که ترا مي شناسم، بيا اين کار را قبول نکن. گفتم چرا قبول نکنم. گفت براي اينکه نمي گذارند تو کارت را بکني و من مي دانم دراين مملکت فشار مي آورند. انواع و اقسام فشارها هست، انواع و اقسام کارشکني ها، و نخواهند گذاشت توکارت را بکني، و بعد هم، به اصطلاح، آبرويت مي رود، شکست مي خوري، و بعد از مدتي مجبور مي شوي که دست برداري. من البته توصيه دوستم را قبول نکردم به دلائل روشن و واضح، ولي اگر اين داستان را گفتم، براي اين بود که نشان دهم که طبيعي است که وقتي يک همچين برنامه بزرگي شروع مي شود، در هرکشور و جامعه اي که باشد يک عده برايش دندان تيز مي کنند. طبيعي است يک عده سعي مي کنند براي استفاده يا سوء استفاده به هرترتيبي هست وارد گود بشوند. بنابراين اخطار آن دوست من به من مي گفت که اين فشارها خواهد بود. و اينکه من حرف او را گوش نکردم، براي اين بود که فکر مي کردم اين فشارها را مي شود جلويش ايستاد. در واقع فکر مي کنم او بدبين تر از من بود درآن قضيه. وقايع بعدي به من و خوش بيني من حق داد.

وقتي من کارم را شروع کردم، فشارها شروع شد از نقاط مختلف، به طرق مختلف، هر روز، ولي، خوب، وظيفه من اين بود که در مقابل فشارها ايستادگي بکنم. همه را البته نمي توان گفت، چون وقت زيادي مي برد، ولي بعضي هايش را که احيانا کمي جالب تر است مي توانم بگويم.

مورد ارتشبد فردوست

تيمسار فردوست(28) در يک موقع فشار گذاشته بود، براي اينکه يکي از اعضاء فاميلش يک موسسه مقاطعه کاري داشت و او آمده بود شرکتش را به سازمان معرفي کرده بود که از سازمان کار بگيرد. بررسي سازمان نشان مي داد که آن شرکت حائز شرايط نيست که از ما کار بگيرد. برحسب اتفاق، يکي از بستگان نزديک فردوست هم درسازمان کار مي کرد و کار مهمي داشت. او آدم درستي بود. آمد، گفت، فلاني من مي دانم، چون درجريان واردم مي دانم اين داستان براي شما گرفتاري توليد خواهد کرد. مواظب باشيد. من هم گفتم خيلي خوب، درهرصورت ما نمي توانيم کاري بکنيم. اينها صلاحيتشان تائيد نشده. بالاخره ما به آنها کاري نداديم. ولي اين داستان درمواقع مختلف و انواع مختلف گردنگير ما شد و با فردوست گرفتاري هاي مختلف داشتيم.

مي گوئيد اين مسئله براي شماگرفتاري توليدکرد. چگونه؟ يعني چوب لاي چرخ سازمان مي گذاشت؟

اگر اين درمورد يک دستگاه ديگر مملکتي بود، من مي توانم حدس بزنم گرفتاريشان خيلي زياد مي شد. براي اينکه يک دستگاه عادي مملکتي آن حمايتي را که من از اعليحضرت داشتم نداشت و بالطبع فردوست خيلي امکان بيشتري مي داشت که روي آن دستگاه فشار بگذارد. فردوست مي دانست که روي من آن نوع فشار را نمي تواند بگذارد. بنابراين از طرق خيلي ظريف تر عمل مي کرد. مثلا يکي از همکاران ما که دکتر فيزيک بود و اهل قم بود با فردوست ارتباط داشت. حالا چطوري، من نمي دانم. يک دفعه من رفته بودم سفر. از سفر که برگشتم، در فرودگاه به من گفتند توي روزنامه ها نوشته اند که آن همکار من مورد تفقد اعليحضرت قرار گرفته. اعليحضرت فرموده اند به او خانه بدهند. من پرسيدم داستان چيست؟ معلوم شد که اين شخص يک نامه نوشته حضور اعليحضرت، از طريق فردوست، که من در اتم کار مي کنم. دکتر اتم هستم. من که اين همه به مملکت خدمت مي کنم، درتهران خانه ندارم و سازمان انرژي اتمي امکاني برايم تهيه نکرده که خانه دار بشوم. بنابراين، من هر روز از قم مي آيم به تهران و در سازمان انرژي اتمي کار مي کنم وشب به قم برمي گردم. خوب شکي نيست يک چنين چيزي اعليحضرت را ناراحت مي کند، که چرا بايد اين جوري باشد. من چون در تهران نبودم اعليحضرت به فردوست فرموده بودند: يعني چه؟ چرا يکي که خدمت مي کند خانه نداشته باشد. به ارتش بگوئيد هرچه زودتر امکانات در اختيارش قرار بدهد.

به ارتش؟

بله، ارتش امکانات فراوان داشت. گفته بودند فعلا يک چيزي در اختيارش قرار بدهند تا فکر خانه بکند. ارتش هم فوري يک کاروان بهش داده بود در يک نقطه شمال تهران. او رفته بود آنجا نشسته بود. خبر اين داستان را هم به روزنامه ها داده بود، که، مثلا، به من آسيب بزنند. من فوري احساس کردم که اينجا تحريکاتي درجريان است. مسئول امور اداريمان را صدا کردم. گفتم پرونده اين شخص را ببين که اصلا چه هست. او گفت، آقاي دکتر، کاروان بهش دادند، ولي حالا آمده يقه ما را چسبيده يک اتومبيل مي خواهد، چون راهش دور است. حدس من شديدتر شد که دست هائي درکار هستند که براي من مزاحمت توليد کنند. فکر کردم اگر اجازه بدهم اين نوع تحريکات رشد پيدا بکند گرفتاري توليد مي شود. همانجا به آن مسئول اداري گفتم تا امروز عصر اين شخص را بايد بيرون کنيد. گفت نمي شود. چطور مي شود؟ اين را روزنامه ها نوشته اند که او مورد تفقد اعليحضرت قرار گرفته. گفتم تو کارت نباشد. الان مي روي صدايش مي کني، حساب و کتابش را تمام تسويه مي کني، عصر چک بهش مي دهي، تمام مي شود. فردا نبايد بيايد سازمان. او هم رفت و اين کار را کرد. خلاصه اين شخص را بيرون کرديم.

من مي دانستم اين داستان ادامه خواهد داشت. او رفت دو مرتبه نامه نوشت به فردوست که ببرد پهلوي اعليحضرت، مشعر براينکه اين اتم شناس را از سازمان بيرون کردند. چند روز بعد ديدم از دفتر فردوست تلفن مي کنند. يکي از آن تيمسارهاي دور و برش بود که مي گفت من مي خواهم بيايم شما را ببينم ،از طرف تيمسار فردوست. گفتم راجع به چيست؟ گفت اوامري است من بايد بيايم ابلاغ بکنم. اين تيمسار آمد. يک ورقه کاغذ کوچک درآورد به من داد. يک جمله رويش ماشين شده بود. نوشته بود: «امرفرمودند اعتماد به چه جرأتي اين کار را کرده.» اين تکه کاغذ نه تاريخ داشت و نه امضاء. معلوم نبود چه کسي آنرا نوشته است. تکه کاغذ را دادم دستش، گفتم تيمسار خيلي ممنونم. گفت جوابش چيست؟ گفتم من اصلا هيچ چيز از آن جمله نفهميدم. جواب ندارد. اين که مدرک نيست. گفتم اين کاغذ را همين طور ببر بده به تيمسار فردوست. من اصلا اوامري که اين جوري ابلاغ بشود قبول ندارم.

فردوست به اعليحضرت گفته بود که اعتماد اين امريه را رد کرده است. بعد از چند روز من شرفياب بودم. اعليحضرت فرمودند، راستي داستان اين پسره چيست؟ گفتم کدام داستان؟ فرمودند داستان اين کسي که بيرونش کرديد. آيا درست است که بيرونش کرديد. گفتم بله بيرونش کردم. فرمودند چرا بيرونش کردي. گفتم من مسئول آن سازمان هستم. يک کارمندي که مرا اذيت مي کند، بيرونش مي کنم. بفرمائيد کجايش اشکال دارد. فرمودند هيچ جايش اشکال ندارد، ولي اين بيچاره خانه ندارد. گفتم به من چه مربوط است. من که خانه ساز نيستم. من به او حقوق مي دهم. او اگر حقوقش را ببرد مثلا هرشب کازينو خرج کند معلوم است که براي خانه اش پول باقي نمي ماند. من که مامور پشت سرش نمي توانم بگذارم که او پولش را چه جوري خرج کند. پس همکاران ديگر من چه جوري خانه دارند. تازه همه به من ايراد مي گيرند که شما به اينها اضافي حقوق مي دهيد. من چکارش بکنم. بعد فرمودند، خيلي خوب، حالا چرا بيرونش کردي؟ گفتم براي اينکه از خانه شروع کرده، بعد آمده اتومبيل مي خواهد. اتومبيل بهش بدهي، زن مي خواهد. اينکه نمي شود. من نمي توانم صبح تا عصر پشت سر اينها بدوم. گفتند، خيلي خوب، قبول دارم، اوامر ما را چرا برگرداندي؟ گفتم مگر اوامري داشتيد. فرمودند بله. گفتم شما از فردوست بخواهيد که نشان دهد که اوامر اعليحضرت را چگونه ابلاغ کرده است. نحوه ابلاغ اوامر بايد درست باشد. فرمودند منظورت چيست؟ گفتم يک کاغذي آورده اين جوري، زيرش نه امضاء دارد نه تاريخ. هرکسي مي تواند يک جمله بنويسد به عنوان اوامر اعليحضرت. اين که مملکت نمي شود. حالا من دسترسي دارم، حضور اعليحضرت مي آيم، حرفم را مي زنم، ولي آن بيچاره اي که در دستگاهي نشسته که دستش به شما نمي رسد چکارکند؟ اعليحضرت خيلي ناراحت شدند، فرمودند اين جوري ابلاغ مي کند؟ گفتم بله. از تيمسار فردوست بپرسيد چه جوري ابلاغ مي کند. من آن را رد کردم براي اينکه از لحاظ من بدون اعتبار بود. اعليحضرت فرمودند حق داشتي که رد کردي. گفتم پس بفرمائيد اوامر اعليحضرت را درست ابلاغ بکنند. درمورد اين شخص در هرصورت او را بيرون کرده ام و راه ديگري وجود ندارد. اگر او شش دفعه ديگر هم به تيمسار فردوست نامه بنويسد، موضع من عوض نخواهد شد. من کسي که در سازمانم اخلال مي کند نمي توانم نگهش دارم. اعليحضرت فرمودند، خيلي خوب، همه اينها را قبول دارم، ولي حالا بيا خودت يک فکري بحالش بکن. يک جا کار برايش پيدا کن که برود راضي بشود. گفتم اين امر شما به چشم. تا آن جائي که به سازمان مربوط نمي شود، شخصا مي روم يک جائي برايش پيدا مي کنم. رفتم يک جائي برايش در دستگاهي ديگر پيدا کردم و اين موضوع تمام شد. حالا منظورم اين است که اگر من دسترسي به اعليحضرت نداشتم و اگر اتکاء به حمايت اعليحضرت نداشتم، اصلا فردوست پدر اين دستگاه را در مي آورد.

اين داستان گذشت، ولي فردوست به نحو ديگري شروع کرد. دراصفهان ما طرحي داشتيم و يک مرکز تحقيقات در اصفهان مي ساختيم. باز شخصي به فردوست نامه نوشت که در طرح اصفهان سوءاستفاده هائي شده. مثلا گفتند يکي از مسئولان يک کولر برده خانه اش، يک جاده عوضي کشيده اند، چيزهائي از اين قبيل. اين داستان براي سازمان توليد مزاحمت کرد و کار به دادگستري رسيد و پرونده اي تشکيل شد که تا امروز هم وجود دارد. البته فردوست به علت اينکه به فاميل مقاطعه کارش کار نداده بوديم از سازمان ناراضي بود، ولي من معتقد نيستم که عداوتي که فردوست با سازمان انرژي اتمي داشت درهمان حد خلاصه مي شد. بعدها ديدم که فردوست نقش وسيعتري درتحولات اوضاع ايران داشته. من بعيد نمي بينم تخطئه سازمان انرژي اتمي از جمله وسايلي بود که براي تخطئه رژيم به کار گرفته مي شد.

قانون کار کردن خر و خوردن يابو

خيلي از متنفذين، بعد از اينکه مدتي دور و برسازمان انرژي اتمي مي چرخيدند ومايوس مي شدند، شروع مي کردند از کارهاي سازمان انتقادکنند براي اينکه اطمينان اعليحضرت را نسبت به سازمان خدشه دار کنند.

من يک بار رفتم حضور اعليحضرت، فرمودند، خوب، اين که فلان کس مي گويد، چه مي گويد (حالا اسم آن شخص را فراموش کرده ام). گفتم چه مي گويد؟ فرمودند، مي گويد اگر فلان قسمت نيروگاه ها را از کره جنوبي مي آوردند، بهتر بود. و فلان کار را اگر مي کردند بهتر بود. آنجا من ديگر ناراحت شدم. جلوي اين کار را يک دفعه بايد مي گرفتم. ديگر واقعا آن روز به اعليحضرت جسارت کردم. گفتم جوابش را اعليحضرت چرا نفرموديد؟ فرمودند جوابش را بايد تو بدهي نه من. گفتم جواب اين سوال را اعليحضرت مي توانستند بدهند. فرمودند جوابش چيست؟ گفتم آن قانون ننوشته اي است که درايران حاکم است. نه تنها درايران، بلکه در همه کشورهاي دنيا حاکم است. اين قانون را اعليحضرت خوب مي شناسيد و آن به تخصص من ارتباطي ندارد. فرمودند آن قانون چيست؟ گفتم «کار کردن خر/ خوردن يابو» در هرجامعه اي يک عده بايد کار بکنند يک عده هم بايد بخورند. اين قانون خوب شناخته شده است. آن خر بايد کارش را بکند، يابو هم بايد بخورد. آنچه که اغلب فراموش مي شود اين است که اين قانون يک شرط دارد. شرطش اين است که يابو که مي خورد با نحوه کار کردن خر نبايد کار داشته باشد و خر هم که کار مي کند نبايد ايراد بگيرد که يابو چرا اين طور مي خورد. اگر اين شرط فراموش شود اين نظام برهم مي ريزد. بنده تا حالا آمده ام به شما بگويم آن آقا چه نوع گردن بند الماس گردن خانمش انداخته، کوتاه است، بلند است، رنگش خوب است يا نه، آن به من مربوط نمي شود. آن يابو بايد بخورد. حالا چگونه مي خورد به من مربوط نيست. ولي او هم حق ندارد بگويد اين خر چگونه بايد کار کند. به او مربوط نيست. گفتم جواب آن شخص فقط همين است. اعليحضرت خيلي خنديدند و گفتند درست مي گوئي. اينها را البته من به عنوان نمونه ذکر مي کنم وگرنه تعداد موارد زياد است.

تحصّن درنخست وزيري

يک مورد ديگر هم حالا به ذهنم رسيد و آن هم جالب است. اوايل کار بود که از جائي روي من فشار گذاشتند و با اصرار زياد از من خواستند که بعضي از صاحبان صنايع خارجي را بپذيرم و با آنها صحبت کنم. اينها کساني بودند که من نمي خواستم ببينم. وقتي فشار زياد شد، ديدم اين فشار را بايد بالاخره يک کارش بکنم. درآن موقع اعليحضرت در"سنموريتس" تشريف داشتند. يک روز صبح زنگ زدم به هويدا نخست وزير گفتم که شما لطف بفرمائيد دستور بدهيد ناهار حاضر کنند، من ناهار خدمتتان هستم. گفت تو براي من تصميم مي گيري. گفتم، اجازه بدهيد، امروز مي خواهم تصميم بگيرم، ولي در مورد خودم. خودتان اگر گرفتاري داريد مي خواهيد جائي برويد اختيار با شماست، ولي من امروز ناهار درنخست وزيري خواهم بود. گفت چرا. گفتم مي آيم دليلش را مي گويم. سوار شدم رفتم پهلوي هويدا. گفتم ناهار که هيچ، امر بفرمائيد تختخواب و رختخواب براي شب تهيه بکنند. من مهمانتان هستم و از اينجا هم بيرون نخواهم رفت. گفت چرا؟ چه شده؟ گفتم روي من فشار است و تا اين فشار برنداشته نشود، ممکن نيست از نخست وزيري خارج شوم. اعليحضرت تشريف ندارند، شما نخست وزير هستيد، بايد چاره درد مرا بکنيد. گفت کي فشار مي آورد؟ گفتم اين وظيفه من نيست که به شما اطلاع بدهم. شما دولت داريد، دستگاه اطلاعاتي داريد، هرچه مي خواهيد از آنها بپرسيد. ولي من تا اين فشار برداشته نشود کار نمي کنم. نه تنها کار نمي کنم، بلکه اصلا از اينجا هم بيرون نمي روم. هويدا گفت من چکار مي توانم بکنم. گفتم همين الان اعليحضرت هرجا هستند به ايشان اطلاع بدهيد اعتماد آمده اينجا و متحصن است و اصرار دارد. هويدا بالاخره غفاري را که در دفترش بود صدا کرد، گفت ببين اعتماد هرچه مي گويد، بنويس، حضور اعليحضرت تلکس بکنيم. من حرفم را زدم و به اعليحضرت تلکس کردند. بعد ناهار را خورديم. هويدا گفت نهارت را خوردي، پس برو دفترت، گفتم نمي روم. حالا جواب مي خواهم. بالاخره او قول داد و گفت تا ساعت 6 بعداز ظهر جواب را مي گيرم. من رفتم دفترم. ساعت 6 بعداز ظهر هويدا زنگ زد. گفت بيا اعليحضرت جواب دادند. برگشتم. اعليحضرت خيلي صريح به هويدا دستور داده بودند بايد هرجا فشار هست فوري جلويش را بگيريد. و به هويدا دستور داده بودند تمام سفراي کشورهائي را که ما با آنها کار داريم بخواهد و به آنها بگويد اعليحضرت خيلي نگران هستند که در زمينه اتم هيچ فردي، خارجي يا ايراني، درکارها دخالت نکند و سعي نکند که به نحوي استفاده غيرموجه بکند. طي روزهاي بعد هويدا دستور اعليحضرت را عملي کرد و سفراي کشورهاي خارجي را خواست و به آنها موضوع را تذکر داد که هيچ ايراني و هيچ فرنگي به هيچ عنوان نبايد درموضوع اتم از دري که خارج از روال عادي سازمان انرژي اتمي است وارد شود و تهديد کرده بود که اگر عکس اين مشاهده شود داد و ستد با آن کشور درمورد اتم قطع خواهد شد. بدين ترتيب موضوع براي خارجي ها روشن شد و حتما سفراي دولت ها صنايع آن کشورها را هم از اين داستان مطلع کردند. درضمن ايراني ها هم متوجه شدند که در زمينه انرژي اتمي نمي توانند پي استفاده هاي غيرموجه باشند و من به اين طريق خيلي راحت شدم و با اطميناني که نسبت به حمايت اعليحضرت از خود پيدا کردم، با خيال راحت تر و انگيزه بيشتر به کار خود ادامه دادم.

اين داستان که عرض کردم به خوبي نشان مي دهد که در زمينه رفع فشارها و حفظ استقلال تصميم گيري تاکتيک اصلي اين است که شخص مسئول اصلا از همان اول تن ندهد. و الاّ جاذبه اجتماعي که قدرت و پول به افراد مي دهد موجب مي شود که آنها فکر کنند مي توانند از موقعيت خود سوء استفاده کنند. بايد در اولين قدم تکليف آنها را روشن کرد. منظورم اين است اگر مسئول دستگاهي در شروع تماس هاي غيرعادي عکس العمل شديد نشان ندهد، بعد ديگر ممکن است دير باشد. مثلا اگر يک فرد قدرتمندي از من براي مهماني دعوت مي کرد، هيچوقت قبول نمي کردم. چون داستان هميشه از اينجا شروع مي شود. با شما در دوستي باز مي کنند و بعد به تدريج شما را درگير مي کنند و يک وقت ممکن است احساس کنيد که ديگر راه برگشت نداريد و آلوده شده ايد. بايد از همان ابتدا از آلوده شدن پرهيز کرد و بايد اين تصوير را طوري درست کرد که همه حساب خودشان را بکنند. البته داستان تحصن من در نخست وزيري که چند ساعت هم بيشترطول نکشيد فقط براي تصوير درست کردن بود. بدين ترتيب از اعليحضرت گرفته تا هويدا و ديگران اين پيام را مي گرفتند که من دراين کار شوخي ندارم و با چنگ و دندان از آلوده شدن و از دست دادن استقلال تصميم گيري خود احتراز مي کنم.

ساختن اين تصوير خيلي مهم است. همانطور که در جاي ديگري هم گفتم، درتمام مدت مسئوليت من درسازمان انرژي اتمي حتي براي نمونه يک بار هم نشد که اعليحضرت تصميمي را به من تحميل کنند. حتي از گستاخي هاي من هم ناراحت نمي شدند. درتمام مدتي که هويدا نخست وزير بود، حتي يک بار هم از من چيزي نخواست که با ضوابط اخلاقي من تعارض داشته باشد. مثلا حتي يک دفعه هويدا نخواست که فلان کس را درسازمان استخدام کنم و يا به فلان کس پستي يا سمتي بدهم. واقعا هويدا هيچ وقت درکار من دخالت نکرد. صفي اصفيا، همانطورکه مي دانيد، در دولت نفوذ و احترام فوق العاده اي داشت و مي دانست که من تا چه حد نسبت به او احترام قائل هستم و به او ارادت دارم. او هميشه براي من پشتيبان خوبي بود و خيلي از مسايل مرا حل مي کرد، ولي هيچوقت او از من چيزي نخواست.

اصولا من سعي مي کردم خارج از چارچوب روابط اداري با هيچ يک از بزرگان و زعماي کشور روابط خصوصي نداشته باشم. چون اين روابط مي توانست براي من دست و پا گير باشد. من اصلا از مخلوط شدن با قشر بالاي جامعه احتراز داشتم و به حفظ استقلال فکر و عمل خود بيش از هرچيز اهميت مي دادم. چون اعتقاد دارم که انجام کارهاي بزرگ فقط برپايه استقلال فکري و قدرت تصميم گيري امکان پذير است.

شاه و سازمان انرژي اتمي

اما، آشکارا، اين فشار مي آمد، از سوي يک کشور يا کمپاني خارجي و يا از سوي يک نيروي نسبتا توانا تر داخلي، مانند فردوست. از مطالبي که گفتيد آيا مي توانيم نتيجه بگيريم که با توجه به رابطه شما با اعليحضرت و نيز اوامري که در اين زمينه شاه صادر کرده بود، درنهايت همه آنهائي که مي خواستند روي شما تاثير بگذارند، بايستي از کانال شاه اين تأثير را بگذارند. اين صحيح است؟

همين طور است. اعليحضرت از يک سو و من از يک سو تمام خط هاي جانبي را بريده بوديم و کسي نمي توانست با يک حرکت جانبي وارد داستان شود، و اگر مي خواست فشار بگذارد يا روي بنده بايد فشار بگذارد يا اينکه از طريق اعليحضرت وارد بشود. دراين زمينه هم خيلي تجربه کردند. يعني کساني بودند که خيلي نزديک به اعليحضرت بودند و مي رفتند حضور اعليحضرت و پيشنهاد مي کردند مثلا فلان دانشمند و متخصص يا رئيس فلان کمپاني را مي شناسم. خيلي با هم دوست هستيم، بسيار به ايران علاقمند است. خوش نيت و خوش قلب است. آمده گفته که ايران صلاحش اين است که مثلا اين دستگاه را بخرد و به کار اندازد. خوبست امر بفرمائيد اعتماد او را ببيند که چه مي گويد. مي توانم بگويم چندين بار از افراد بسيار نزديک اعليحضرت دراين زمينه ها به همين ترتيب که گفتم وارد شده بودند. درچند موردش اعليحضرت به من فرمودند يک همچين چيزي من شنيدم، يک همچين چيزي گفتند، اين سيستم اصلا بدرد مي خورد؟ اين شخص کي است؟ مي شناسي؟ گزارش حضورشان مي دادم و موضوع را ردّ مي کردم. اصولا من به اعليحضرت عرض کرده بودم که من اگر لازم باشد خودم افراد را هرجاي دنيا باشند مي خواهم و با آنها صحبت مي کنم، ولي کس ديگري نبايد براي من قبا بدوزد که اين را ببينم يا با آن يکي ناهار بخورم. انتخاب با من است. خيلي وقت ها اعليحضرت جوابشان به آن افراد طوري بوده که آن افراد مجددا مي آمدند سراغ من. اعليحضرت به آنها مي فرمودند که درآن زمينه من هيچ نوع دستور به اعتماد نخواهم داد. يعني آن راه را مي بريدند. بنابراين آنها برمي گشتند سراغ من. وقتي برمي گشتند سراغ من، ديگر براي من خيلي راحت بود که تکليف آنها را روشن کنم، براي اين که آنها ديگر مي دانستند که اعليحضرت دخالت نخواهند کرد. دراين مورد آن وقت خيلي راحت مي توانستم جوابشان را بدهم و از سر ردشان کنم. يک عده هم فشاري که مي گذاشتند لزوماً از طريق مراجعه به اعليحضرت نبود. از طريق اين بود که مرا مرعوب بکنند و بترسانند از اينکه اگر با آنها راه نيايم، آنها آن چنان قدرتي دارند که مي توانند يک جا کار مرا خراب بکنند. يک گروه از آدم ها اين جوري رفتار مي کردند. قدرت نمائي مي کردند، براي اينکه اين قدرت مرا مرعوب بکند، بدون اينکه کار به اعليحضرت برسد. آنها اين اشتباه را مي کردند که فکر مي کردند که در واقع قدرتي بيشتر از من دارند. چون به اعليحضرت نزديکتر هستند. اشتباهشان اين بود که دراين زمينه خاص آنها قدرتي نداشتند و همه شان را من توانستم از سر باز کنم.

من اطمينان دارم که اگر دراين کار اعليحضرت صد درصد به من اعتماد نداشتند و اگر معتقد نبودند که سازمان کارش را باصلاحيت وامانت انجام مي دهد ما با گرفتاري هاي زيادي روبرو مي شديم. ولي خوشبختانه من موفق شده بودم هم اطمينان اعليحضرت را جلب کنم و هم اينکه يک نوع گفتگوي بسيار باز و بدون پرده پوشي و صريح بين اعليحضرت و من برقرار شده بود که من حرف هايم را تماما مي توانستم به اعليحضرت بگويم، بدون اينکه بيم داشته باشم از اين که اعليحضرت اين گفته ها را حمل برجسارت يا ياغي گري من بکنند. از سوي ديگر اعليحضرت هم حرف هايشان را با من مي زدند و آنچه را که مورد نظرشان بود واضح و روشن با من مطرح مي کردند و اين گفتگو بسيار جالب و براي من بسيار مغتنم بود. مي توانم بگويم که گفتگوي ما از حد گفتگوي رسمي گذشته بود و به مرحله بسيار جالبي رسيده بود. اين گفتگو به حيطه کار سازمان انرژي اتمي محدود نمي شد. هربار من حضور اعليحضرت بودم، قبل از اينکه به کارهاي مربوط به اتم برسيم، مدتي بحث بر سر موارد مختلف بود. هربار در يک زمينه. من سفر زياد مي رفتم و هربار مشاهدات خود را در زمينه هاي مختلف براي اعليحضرت شرح مي دادم. خود اعليحضرت هربار مي پرسيدند کجا رفته اي وچه ديده اي.

اعليحضرت علاقه عجيبي داشتند که بدانند در دنيا چه مي گذرد. خيلي وقت ها راجع به مسايل سياست خارجي ايران صحبت مي کرديم و خيلي وقت ها هم راجع به مسايل داخلي، مخصوصا طرح هاي بزرگ مملکتي و وضع دانشگاه ها. اتفاق مي افتاد که مسئله اي مورد نظر اعليحضرت بود که به کار من هم مربوط نمي شد، ولي از من نظر مي خواستند و يا مي فرمودند يک مطالعه اي دراين زمينه بکن و نتيجه اش را اطلاع بده. من واردجزئيات اين گفتگوها، که براي من بسيار جالب بودند، نمي شوم، چون به موضوع سازمان انرژي اتمي مربوط نمي شود. ولي غرضم از ذکر اين مطلب اين بود که عامل اصلي اينکه کسي نتوانست از برنامه هاي انرژي اتمي سوء استفاده کند، حالت اطمينان و گفتگوي صريح و پرحاصلي بود که بين اعليحضرت و من برقرار شده بود و تا آخر هم ادامه پيدا کرد. من با قاطعيت مي توانم بگويم که درتمام اين مدت هيچ موردي پيش نيامد که اعليحضرت دستوري به من بدهند که من با آن مخالفت داشته باشم. يعني تصميم گيري در زمينه انرژي اتمي هيچ وقت دستخوش تصميمات احتمالا نسنجيده و بدون مقدمه اعليحضرت نشد و اين امر ضامن اصلي چرخش درست کار و خنثي کردن هرنوع فشار غيرموجه بود.

فساد در شرکت هاي خارجي

اما درمورد شرايط مترتب بر قراردادهاي با کشورها و کمپاني هاي خارجي. لازم است توضيح دهم که ما در قراردادهاي بزرگ با صنايع خارجي روالي داشتيم که قبل از امضاء هر قرارداد از طرف قرارداد مي خواستيم که يک شهادت نامه امضاء کند و به ما بدهد که درآن طرف قرارداد بايد شهادت مي داد که براي عقد قرارداد هيچ نوع پولي خارج از مسير و روال قرارداد به هيچ کس در هيچ کشوري نپرداخته است و در طي اجراي قرار داد هم اين اصل را رعايت خواهد کرد. اگر عکس اين ثابت مي شد، ما حق فسخ قرارداد را داشتيم. اين نحوه عمل، البتّه، تا حّد زيادي مانع از استفاده هاي غيرموجه مي شد، ولي تجربه نشان داد که حتّي اين سختگيري هم کافي نبود. چون معلوم شد که اگر از سوي ايران وسواس عجيبي براي جلوگيري از هرنوع سوء استفاده به عمل مي آمد، متاسفانه طرف هاي خارجي ما فاسد تر از آن بودند که ما فکر مي کرديم. دو موردي که به آن اشاره خواهم کرد مويد اين موضوع است.

درمورد نيروگاه بوشهر، قرارداد آن با موسسه آلماني K.W.U.، که در واقع بازوي نيروگاه سازي زيمنس بود (اين موسسه بعدا در زيمنس ادغام شد و امروز ديگر به صورت مستقل وجود ندارد)، امضاء شد. ما موفق شده بوديم با مسئولان زيمنس روابط خوبي ايجاد کنيم و به آنها فهمانده بوديم که بايد کارشان را جدّي بگيرند و از هرنوع بيراهه رفتن پرهيز کنند. درطي مدّتي که نيروگاه بوشهر در دست ساختمان بود، يعني تا موقعي که به علّت انقلاب کار ساختن نيروگاه تعطيل شد، کار به خوبي پيش مي رفت و مشکلي نداشتيم و کسي هم هيچ نوع دخالتي براي اشکال تراشيدن و کارشکني نکرد. سه سال بعد از انقلاب، من روزي درآلمان با Haunschild معاون کل وزارت تکنولوژي آلمان ملاقاتي داشتم. اين شخص که به علّت سمت خود درآلمان در همه مراحل مذاکرات و نيز ساختن نيروگاه بوشهر وارد بود و نقش اساسي در جنبه هاي اين طرح که به دولت آلمان مربوط مي شد بازي مي کرد، تمام جزئيات کار را مي شناخت. او دراين ملاقات به من مطالبي گفت که خلاصه آن اين است:

«من امروز مي خواهم يک مطلبي را براي شما فاش کنم که خودم از آن خجالت مي کشم، ولي، با توجه به روابط دوستانه و آکنده از اطميناني که با هم داشتيم، نمي توانم بيش از اين موضوع را از شما پنهان کنم. شما نهايت سعي را کرديد که در طرح نيروگاه بوشهر هيچ نوع استفاده غيرموجه نشود، و دليلي هم وجود نداشت که غير از اين باشد. ولي متاسفانه موسسه K.W.U. تا آخر رعايت اين اصل را نکرد و پول هائي پرداخت که قابل توجيه نبود. البته اين پرداخت به طرح نيروگاه آسيبي نرساند و تاثيري در چرخش کار نداشت، ولي دوراز اصول درستکاري بود.

ما در ایران در سال های پیش سفیری داشتیم به نام لیلینفلد. او درايران با افراد متنفذ آشنا وگاهي دوست بود و مهره هاي کليدي جامعه ايران را خوب مي شناخت. وقتی او در پايان ماموريتش به آلمان برگشت، درآلمان به عنوان متخصص مسائل ايران تلقي شد. مدّت ها بعد از امضاء قرارداد نيروگاه بوشهر، K.W.U. ليلیتفلد به مسئولان اخطار مي کرد که درست است که تاکنون اشکالي درکار نيروگاه بوشهر نبوده است و کار طبق برنامه پيش مي رود، امّا شما بايد توجه داشته باشيد که در ايران افراد متنفذي هستند که مي توانند چوب توي چرخ شما بکنند و اختلالاتي در پيشرفت طرح ايجاد کنند و براي شما هزينه اضافي و احيانا تاخير زياد در اجراي طرح را موجب شوند. آنها اگرچه قدرت دخالت درعقد قرار داد را ندارند، ولي قدرت تخريبي زيادي دارند و مي توانند مزاحمتان بشوند. بعد از اين مقدمه چيني، ليلينفلد به کمپانی پيشنهاد مي کند که با مقداري هزينه از خود رفع خطر کند. و او به اصطلاح واسطه مي شود بين يک ايراني به اصطلاح "متنفذ" و کمپانی آلمانی و پولي از اين شرکت مي گيرد و به مصرف مي رساند. حالا خود ليلينفلد از اين پول سهمي داشته است، يا نه معلوم نيست. در هرصورت به اين "شانتاژ" تن در مي دهد، از بيم اينکه نکند انجام پروژه با مشکلاتي روبرو شود که موجب ضرر مالي بشود» البته "هانشیلد" اسم آن شخص متنفذ را برد و من او را مي شناسم. از قرار معلوم در موارد ديگر نيز به اين نوع حيله هاي شرم آور دست زده بوده است.

خوب ، اين ها حرف هائي بود که آقاي "هانشیلد" به من زد و از اين موضوع هم خيلي ناراحت بود. من خيلي ناراحت شدم و به اوگفتم :شما غربي ها خود از همه فاسد تر هستيد، عجيب تر اينکه براي شستن گناهان خود شرقي ها را مرتبا در رسانه هاي همگاني خود به فاسد بودن متهم مي کنيد. اين داستان نشان مي دهد که وقتي در يک کشور مثل ايران، کاري به اين تميزي انجام مي شود که خودتان مي دانيد، شما خودتان نادرست عمل مي کنيد. من شکي ندارم که ليلينفلد افسانه ساخته است. شريک هاي ايراني او هم افسانه ساخته اند، چون در ايران کسي قدرت اخلال در کار نيروگاه هاي اتمي يا طرح هاي ديگر سازمان انرژي اتمي را نداشت. از همه بدتر موسسه "کا-و-او" به اين افسانه تن در داده است و شهادت نامه خود را ناديده گرفته است. حالا که ديگر مسئله مطرح نيست. درهر صورت از اطلاع ناخوشايندي که به من داديد متشکرم.

مورد ديگر مربوط مي شد به نيروگاه اتمي دارخوين که فرانسوي ها ساختن آنرا به عهده داشتند. بعد از اينکه مذاکرات براي عقد قرارداد اين نيروگاه، بعد از بيش از دوسال گفتگو و نشست و برخاست، پايان پذيرفت، و وقتي قرارداد براي امضاء آماده شده بود، يک روز شخصي که از طرف موسسه "فراماتم" (Framatome)، سازنده نيروگاه، مسئوليت انجام مذاکرات را به عهده داشت، از پاريس به من تلفن کرد که من خيلي فوري لازم است با شما مطالبي را در ميان بگذارم. به او گفتم هرچه زودتر به تهران بيايد. او آمد و به من موضوعي را گفت که خيلي ناراحت کننده بود. او گفت که شما از ما قسم نامه مي خواهيد که به هيچ عنوان از محل اين قرارداد به کسي پولي خارج از عرف کار داده نشده است. حالا که موقع امضاء قرارداد شده من بايد به شما اطلاع بدهم که ما متاسفانه در برزخ بدي قرار گرفته ايم. داستان از اين قرار است که بنا به خواست "ژيسکاردستن" رئيس جمهور فرانسه، مقداري پول به يکي از بازماندگان خاندان سلطنتي فرانسه به عنوان مشاور در روابط عمومي داده ايم. البته اين پول با سازمان انرژي اتمي ايران ارتباط پيدا نمي کند و در قرارداد و ميزان آن تاثيري ندارد و ما آنرا از بودجه خودمان پرداخت کرده ايم، ولي بهانه اين پرداخت قرارداد نيروگاه دارخوين است. بعد توضيح داد که در فرانسه رسم است که به طرقي پول هائي در اختيار وارثان پادشاهي فرانسه قرار داده شود تا به طرز آبرومندي بتوانند زندگي کنند.

من اسم شخصي را که پول گرفته پرسيدم و او به من گفت. من آن شخص را مي شناختم و مي دانستم که اعليحضرت هم او را مي شناسند. به طرف فرانسوي گفتم دراين مورد من نمي توانم تصميم بگيرم. بايد مسئله را حضور اعليحضرت گزارش کنم و شما بايد صبر کنيد تا من نتيجه را به شما اطلاع دهم. بعد مطلب را حضور اعليحضرت مطرح کردم. بعد ازگفتگو، بالاخره اعليحضرت فرمودند اگر پرداخت اين پول صد درصد به گردن فرانسوي ها است و با ما ارتباط پيدا نمي کند مانعي ندارد و ما اين مورد را به عنوان نقض شهادت نامه تلقي نخواهيم کرد. من اين پاسخ را به طرف فرانسوي دادم و بعد از چند روز قرارداد امضاء شد.

اين دو مورد نشان مي دهند که گرفتاري درکجا بود. ما در ايران توانستيم جلو هر نوع تخلف از مسير درستکاري را بگيريم و به هر زحمتي بود موفق شديم. ولي فساد غربي ها، هم درمورد آلماني ها و هم درمورد فرانسوي ها، باعث شد که سوء استفاده هائي از اين مسير به وقوع پيوست. البته به هزينه آلماني ها و فرانسوي ها. سازمان انرژي اتمي دراين دو مورد ضرري متحمل نشد، جز دل چرکيني و طغيان روحي در برابر فساد در کشورهاي غربي. عجب اينجاست که درهمان زمان رسانه هاي همگاني آنها مرتبا به ايران حمله مي کردند که گويا در فساد غوطه مي خورد. دريغا که گروه کثيري از ايراني ها، مخصوصا آنها که خود را مطلع و صاحب دانش و قلم مي دانستند، يا حتي در بعضي موارد مسئوليت هاي کشوري داشتند، باور کردند که جامعه ما به کلي فاسد است و ريشه گرفتاري ها فساد است و حال اينکه اگرگرفتاري هائي داشتيم، که واقعا داشتيم، ريشه اش درجاي ديگري بود.

در زمينه فشارها بدنيست که به يک جنبه ديگرش هم اشاره بکنم. و آن اين است که کمپاني هاي فروشنده گاه مستقيما سعي در تطميع ما مي کردند. در ابتدا اين ها فرمول ما را درست نمي دانستند. فکر مي کردند همان طور که در خيلي از کشورها معمول است، با دادن وعده و تطميع مي توانند تصميمات را به نفع خود منحرف کنند. در ابتداي کار، اولين کشوري که براي ما مطرح بود کانادا بود. کانادا آنوقت يک نوع نيروگاه مي ساخت که کوچک بود و فکر مي کرديم ممکن است به درد ما بخورد. رئيس انرژي اتمي کانادا آدمي بود معروف و پُرقدرت. مدتي با کانادائي ها صحبت کرديم، ولي من مستقيما با شخص فوق الذکر تماسي نداشتم. يک دفعه دروين، که بهعلتي هردومان در وين بوديم، او مرا دعوت کرد به اطاقش که با هم صحبت بکنيم. من رفتم آنجا و نشستيم. حالا وقتي دعوت کرد، من کمي شک کردم که چرا در هتلش دعوت کرده است، ولي، خوب، گفتم حالا يک جاي خلوتي مي خواهد صحبت کنيم. رفتم آنجا يک مقداري صحبت کرديم . يکدفعه او بدون انتظار من صريحا گفت خيلي خوب، بالاخره وقتي اين قرارداد به امضاء برسد، البته شما کميسيون خوبي خواهيد داشت، و گفت ما حاضريم تا ده درصد کميسيون بدهيم. گفتم نه، اين ديگر خيلي زياد است، معلوم است که شما مي خواهيد دغلي بکنيد. من يک کمي دستش انداختم. گفت نه، نه، دغلي نمي کنيم، رايج است و همه مي کنند. من يکدفعه عصباني شدم. گفتم اين حرف ها چيست؟ اين اصلا توهين است، هم به من و هم به ايران. بلند شدم بدون خداحافظي درب را محکم زدم از اطاقش بيرون رفتم. البته اين کار را به اين ترتيب کردم که هم او و هم ديگران بدانند که با ما نمي توانند همان رفتاري را بکنند که با ديگران مي کنند.

در يک مورد ديگر يادم هست که کمپاني"بکتل" (Bechtel) مي خواست با ما تماس بگيرد. "بکتل" خيلي معروف است و کارهاي بزرگ مي کند. همان روزهاي اولي که من مسئول اين کار شده بودم منشي آمد گفت آقاي رئيس بکتل مي گويد من در هتل هيلتون هستم با همکارانم، و مي خواهيم فلاني، (يعني من) را ببينيم. من گفتم من نمي خواهم شما را ببينم. شما بي خود آمديد به تهران، و در هرصورت حالا من وقت ندارم. گفت مي مانيم تا وقت پيدا کنيد. حالا تابستان گرما بود. خلاصه چهار پنج روز همين طور درهتل ماندند و زنگ زدند. در عرض اين 4 يا 5 روز که اينها را در هتل هيلتون نگهداشته بودم، اين آقايان موفق شدند زعماي قوم را ببينند. ازجمله هويدا و علم را ديدند. هويدا و علم و يکي دو نفر ديگر به من تلفن کردند که چرا اين شخص را نمي خواهي ببيني. حالا که او اينجاست چه اشکالي دارد که او را ببيني؟ من به آنها مي گفتم من با خارجي ها از اول کار بايد طوري رفتار کنم که سررشته و ابتکار در دست من باشد. اين شخص ( رئيس بکتل) به ابتکار خودش به تهران آمده و به من مربوط نيست. براي من مهم اين است که اين آقايان بفهمندکه آنها نمي توانند هروقت خواستند بيايند و با من مذاکره کنند. من بايد تعيين کنم که آنها چه وقت بايد بيايند. در هرصورت با همه فشارها، من اين شخص را نديدم. روز آخر، طرف از هتل هيلتون به منشي من زنگ زد وگفت پس اجازه بدهيد من تلفني يک کلمه با اعتماد صحبت کنم. گفتم خيلي خوب تلفني يک کلمه بگو. گفت آيا من نمي توانم شما را ببينم؟ گفتم شما معلوم نيست کي هستيد. اگر مي خواهيد شما را بپذيرم، شرطش اين است که برگردي در مقر کار خودت و از دفترت به من زنگ بزني و از من بخواهي که وقت تعيين کنم که به تهران بيائي براي ملاقات. بيچاره گفت خيلي خوب و برگشت به سانفرانسيسکو. از آنجا زنگ زد. گفت فلاني الان آمدم اينجا، کي بيايم ترا ببينم؟ فوري بهش وقت دادم. گفتم حالا اين شد حرف. منتها وقتي که آمد مرا ديد، ديگر مثل روباه بود. او فهميده بود که با کي سر و کار دارد. حرفش را زد و رفت و بعد هم ما با آنها کاري نداشتيم.

واکنش هاي شاه

حالا يک سوال آخردراين زمينه بکنم. آيا دراين مدت هيچ وقت خود شخص اعليحضرت از شما چيزي خواست که فکر بکنيد مغاير با آن مباني و اصولي است که براساس آن شما شروع کرديد به کار؟

نه، من يادم نمي آيد. يعني هيچ وقت چيزي که فکر بکنم اين خواست اعليحضرت ممکن است احيانا مرتبط باشد با نفع شخص يا گروهي پيش نيامد. در دو سه مورد افرادي از بخش خصوصي مطالبي را به عرض اعليحضرت رسانده بودند که موسسات آنها قدرت اين را دارد که درکارهاي سازمان انرژي اتمي مشارکت کند و خواسته بودند که به آنها کار داده شود. در هر مورد موضوع مورد بررسي سازمان قرار مي گرفت. اگر اين موسسات صلاحيت هائي داشتند کارهائي در حد آن صلاحيت به آنها داده مي شد و اگرنه موضوع را حضور اعليحضرت مطرح مي کردم و ايشان اصرار نمي کردند. بعضي وقت ها اعليحضرت چيزهائي مي فرمودند که جنبه مملکتي داشت، ولي به علت اينکه از نظر فني درست نبود با آن مخالفت مي کردم و اعليحضرت هم اصرار نمي کردند. مثلا يک دفعه در همان اوائل کار در شوراي اقتصاد اعليحضرت راجع به بندرعباس صحبت فرموده بودند که چه کارهائي بايد در بندرعباس بشود. از جمله، فرموده بودند که يک نيروگاه اتمي بايد در بندرعباس ايجاد کرد. اين را شوراي اقتصاد به من ابلاغ کرد. رفتم حضور اعليحضرت، عرض کردم منظورتان از اينکه آنجا نيروگاه بگذاريم چيست ؟ فرمودند که احتياج داريم. گفتم احتياجتان را بفرمائيد چه هست. بنده اگر احتياجتان را نتوانستم رفع بکنم، آنوقت راجع به نيروگاه در بندرعباس صحبت کنيم. فرمودند علاوه براينکه آن منطقه برق مي خواهد، يک خط آهن جنوب مي خواهيم بکشيم که برقي باشد. گفتم، خيلي خوب، پس بفرمائيد نياز به برق داريم و بنده بايد برق برسانم. ولي اينکه بفرمائيد اين نيروگاه را کجا بگذارم آنرا من بايد تعيين کنم، نه من، بلکه افراد فني بايد تعيين کنند. حالا راجع به بندرعباس من مي روم و بررسي مي کنم که آيا در بندرعباس مي شود يا نمي شود نيروگاه گذاشت. من خودم هنوز نظر خاصي ندارم. فرمودند چقدر طول مي کشد. عرض کردم 6 ماه تا يکسال، براي اينکه بررسي عميق مي خواهد.

ما رفتيم بررسي کرديم گزارش را تهيه کرديم. نتيجه مطالعه را، که با نقشه و غيره حجم زيادي را تشکيل مي داد، يک روز من برداشتم بردم حضور اعليحضرت و گذاشتم روي ميز. گفتم يا فرصت مي فرمائيد اينها را مطالعه بفرمائيد يا در يک جمله نظر بنده را قبول مي فرمائيد. فرمودند آن يک جمله چيست. گفتم در بندرعباس نيروگاه اتمي نمي شود گذاشت. اعليحضرت قبول فرمودند و موضوع منتفي شد. البته توضيح دادم که آن نيازهائي که اعليحضرت فکر مي کنند، لازم نيست از نيروگاه بندرعباس تغذيه بشود، از جاي ديگر مي تواند تغذيه بشود.

حالا اگر بخواهیم نتیجه بگیریم، فشارهمیشه بود. از طرق مختلف بود از داخل بو، از خارج بود. من یک دنیا باید سپاسگزار اعلیحضرت باشم که آن چنان مرا حمایت می کردند،آن چنان مرا حفظ می کردند، که آن حرف دوستم که روز اول گفت بیرونت می کنند، بی آبرویت می کنند، اتفاق نیفتاد. تا آخرش ایستادگی کردم. کارها انجام شد و خیلی خوب هم انجام شد. این نشان می دهد افسانه هائی که می ساختند که در این محیط نمی شود کار کرد، و توطئه ها در کار خواهد بود، درست نیست. البته فشار و توطئه همیشه می تواند وجود داشته باشد. امّا قدرت استقامت یک فرد هم بسیارزیاد است، به طوری که بتوان فشارها و توطئه ها را خنثی کرد.