tile

بخش یکم: تشکيلات و برنامه‌های سازمان انرژی اتمی ايران



تشکيلات و برنامه هاي سازمان انرژي اتمي ايران

سابقه آموزشي و آغاز کار در ايران

آقاي اعتماد، از اينکه قبول فرموديد اين مصاحبه را انجام دهيد ممنونم. خواهش مي کنم توضيح دهيد چگونه به رشته انرژي اتمي علاقمند شديد، کجا آموزش ديديد، و چطور با برنامه اتم درايران مواجه شديد؟

من بعد ازگرفتن ديپلم متوسطه براي تحصيل به سوئيس رفتم. چون نقطه قدرت تحصيلي من بيشتر رياضي و فيزيک بود بالطبع رفتم به طرف رشته هاي علمي. درسوئيس، يادم است، حساب کردم که اگر بروم به طرف رشته هاي علمي خالص و به کشور برگردم ممکن است جز معلمي کار ديگري نتوانم بکنم، براي اين که آن روز درايران کار علمي انجام پذير نبود. بنابراين، براي اينکه هم به ذوق و استعداد خود توجه کرده باشم هم بعد از اينکه به ايران برمي گردم بي کار نمانم، گفتم خيلي خوب مي روم مهندسي مي خوانم. بنابراين رفتم مهندسي برق خواندم و اولين ديپلمي که گرفتم مهندسي برق بود از پلي تکنيک لوزان در پايان دسامبر1956. بعد شروع کردم به کاردر کارخانه برانبووري درشهر بادن که آن وقت شايد پيشرفته ترين کارخانه صنعت برق در دنيا بود، براي اينکه تعدادي از مراکز بزرگ صنعتي در اروپا درجنگ از بين رفته بود، ولي در سوئيس اين کارخانه عظيم سالم مانده بود و رشد کرده بود. درآنجا شروع کردم به تحقيق در رشته هائي که به مهندسي برق مربوط مي شد. تخصص من مربوط به ارتعاشات بود درسيستم هاي ماشين هاي مختلف. اين مسئله درآن موقع اهميّت بسيار داشت چون تکامل ماشين هاي بزرگ و پرتوان برقي با مانع جديدي برخورد کرده بود که همان ارتعاش درماشين ها بود. از کارم راضي بودم، هم هزينه زندگي خود را تامين مي کردم و هم تحقيق مي کردم. با وصف اين، چون درآن زمان توسعه رشته هاي علمي و فني جديد به سرعت پيش مي رفت ماندن در آن رشته مرا کاملاً ارضاء نمي کرد. فکر مي کردم که هنوز مي توانم يک جهش ديگر بکنم و بايد پيش بروم و امکان خاصي هم آن روزها نبود که آدم بتواند برود تحصيل بکند. مثلاً در زمينه اتم وصنايع فضائي و ساير رشته هاي جديد مثل بيولوژي و ژنتيک به آن نحوي که امروز کار مي کنند آن روزها امکان کار نبود. زبده ترين رشته علمي آن وقت مسئله اتم بود و جائي هم نبود که آدم بتواند برود و دراين رشته آموزش ببيند. تا يک روز در روزنامه خواندم که فرانسه يک مدرسه خاصي براي اين کار درست کرده و مهندسيني که درصنايع هستند و سابقه دارند مي توانند در مدرسه مخصوصي که کميسارياي انرژي اتمي فرانسه تأسيس کرده دوره تخصصي اتم را ببينند. نام اين مدرسه «انستيتوي ملي علوم و فنون اتمي» بود. من فوري به آنجا نوشتم. آن مدرسه من را قبول کرد و رفتم آنجا ديپلم مهندسي اتمي را در فرانسه گرفتم (درسال 1958). بعد در آنجا تصميم گرفتم دکترا در رشته اتمي بگيرم و با ژوليوکوري که از پيشروان علم اتم و برنده جايزه نوبل فيزيک بود کار کنم و او مرا پذيرفت.

متاسفانه بعد از چند هفته ژوليوکوري درگذشت و برنامه من عملي نشد. بنابراين به سويس برگشتم و فوري رفتم همان کارخانه بران بوري که قبلا درآنجا کار مي کردم و همان جا شروع به کار کردم و همان تحقيقات سابقم را ادامه دادم تا فکري براي دکتراي اتمي بکنم. درمدتي کمتر از دوسال (در دونوبت) که در بخش تحقيقات کارخانه بودم موفق شدم يک مدل رياضي تازه براي ماشين هاي بزرگ محاسبه آن زمان تهيه کنم که نتايج کاملا رضايت بخشي دربرداشت. درآن زمان چند ماشين برقي بزرگ و مخصوصا ترانسفورماتورهاي فشار قوي در اثر ارتعاشات زياد منفجر شده بودند که دليل آن روشن نبود و کار ساختن اين ترانسفورماتورها به اشکال برخورده بود. با اين مدل رياضي تازه روش تازه اي براي محاسبه اجزاء ترانسفورماتورها ابداع شد که خطر انفجار اين ماشين ها را از بين مي برد.اين روش تازه محاسبه به کارخانه "براون بوري" اجازه داد که ترانسفورماتورهاي بزرگتر و با فشار بالاتري را بسازد و نقش پيشرو خود را دراين زمينه حفظ کند.

درصحبتي با استاد فيزيک هسته اي در پلي تکنيک لوزان به من توصيه شد که حتما اگر مي خواهم دکترا بگيرم بايد بروم در يک مرکز تحقيقات اتمي. آن روز هم در سوئيس تنها مرکز تحقيقات اتمي که وجود داشت مرکزي بود به نام «مرکز فدرال تحقيقات براي رآکتور اتمي» که پُر قدرت ترين مرکز علمي سويس بود. منتها وارد شدن آنجا آسان نبود. با تجربه و ديپلمي که داشتم اينها مرا قبول کردند و شرط هم اين بود که من آنجا کارتحقيقي بکنم و از اين تحقيق هم اجازه داشتم هرمقدار که بخواهم براي تز دکترا استفاده کنم. بنابراين حقوقي براي من معين کردند که کمتر از حقوق عادي که بايد به من مي دادند بود، در عوض اين امتياز را داشتم که از تحقيقاتم درآن موسسه براي رساله دکترا استفاده کنم.

درآنجا حدود مدت يکسال بدون اينکه روي تزم تمرکز بدهم کار تحقيقي مي کردم تا موضوعي براي رساله ام پيدا کنم. به تدريج توجه تمام کارهايم رفت به طرف فيزيک نوترون و نحوه واکنش هاي نوترون با محيط مادي و بعد هم اين تخصص باريک تر و متمرکز شد بر روي پخش نوترون ها درمرز بين ماده و خلاء. در اين مرز قانون هاي عادي همه درهم مي ريزد و معادلات عادي رياضي صادق نيست و تا آن روز هيچ روشي در دست نبود که در مرز بين محيط ماده و خلاء حرکت نوترون ها محاسبه شود. بالاخره اين شد رشته اساسي من و سال ها روي اين موضوع کار کردم. کارم هم تجربي بود و هم تئوري، يعني درعمل فضاهاي هندسي خاصي را ايجاد مي کردم و پخش نوترون ها را اندازه مي گرفتم. بعد يک تئوري بايد درست مي کردم که نتيجه محاسبات مبتني بر آن با نتايج تجربي همخواني داشته باشد. خوشبختانه يک مدل رياضي درست کردم که خیلی خوب پاسخ می داد. تست هاي بعدي هم هرچه کرديم نشان داد که درست است. درواقع يک نوع متدولوژي براي محاسبه پخش نوترون ها بين محيط مادي و خلاء ايجاد شد. که اين البته کاربردهاي وسيعي در تکنولوژي راکتورهاي اتمي دارد. اين تئوري در ساختن يک راکتور اتمي که مدل تازه و مخصوصي بود به کار گرفته شد. مقداري از اين تحقيقات را جمع و جور کردم و به صورت رساله دکترا در پلي تکنيک لوزان ارائه دادم. دکترايم با بهترين درجه قبول شد(با تبريک ژوري) و آن درآخر بهار1963 بود.

بعد ازگرفتن دکترا براي مدت دوسال درآن موسسه ماندم. حالا ديگر باحقوق کافي و کامل کار مي کردم و چندي نگذشت که رياست گروه تحقيقاتي حفاظت راکتورهاي اتمي را به من دادند. يعني چطور ديوارهاي رآکتور را حساب بکنند که اشعه اي که در داخل رآکتور توليد مي شود به بيرون سرايت نکند و خطراتي ايجاد نکند. اين را (nuclear reactor shielding) به انگليسي مي گويند. من به تدريج به عنوان يک متخصص دراين زمينه که رشته تازه اي بود شناخته شدم ودر اغلب کنفرانس ها يا سمينارهائي که دراين زمينه تشکيل مي شد از من براي شرکت دعوت مي کردند. ازجمله من عضو گروه معدود متخصصيني بودم که موردمشورت آژانس بين المللي انرژي اتمي قرار مي گرفتند. درکنفرانس بزرگ سازمان ملل متحد درباره انرژي اتمي که درسال 1964 در ژنو تشکيل شد يک مقاله علمي ارائه کردم که درگزارش کنفرانس به چاپ رسيد. کمي بعد «انجمن هسته اي امريکا» از چند متخصص جهاني دعوت کرد که کار استاندارد کردن اشعه هسته اي را زير نظر بگيرند و به عنوان مشاورعلمي برآن نظارت کنند. من هم به دعوت انجمن هسته اي امريکا عضو اين گروه بودم و فعاليت هائي داشتم، اما به تدريج که پيش مي رفتم، فکر مي کردم که الان در وضعي هستم که در جامعه علمي سويس کمتر مي گيرم و بيشتر به جامعه مي دهم و اين به من خيلي ناگوار بود. فکر مي کردم اگر من مي توانم به جامعه چيزي بدهم بايد بروم در ايران خدمت خود را ارائه دهم. بعد هم سرخوردگي هائي که اغلب ما در زندگي تجربه کرده ايم آزارم مي داد. مثلا در کنفرانس هاي بين المللي وقتي به اسم سوئيس مقاله مي دادم از خودم بدم مي آمد. مثل آدم بي وطني که خودش را بايد به يک جاي ديگري بند بکند. به همين علت هم خوشم زياد نمي آمد که بروم، ولي براي پيشرفت کار علمي خود مجبور بودم بروم. مجموع اين حالات به من تلقين کرد که بايد برگردم به مملکت، درحالي که آن روز هم کارم خوب بود، هم موفق بودم، زندگيم خوب بود و مشکلي نداشتم. ولي همان درد وطني که همه دارند مرا به ايران کشاند.
در ژوئن 1965 برگشتم به تهران و يادم هست که توي طياره باخودم مي گفتم من اگر بروم آنجا چه نوع کاري ممکن است به من بدهند. چون مدت 15 سال در ايران نبودم و اوضاع ايران را نمي شناختم. اگر مثلا در شهري کوچک يک قسمتي از کار برق آن شهر را به من مي دادند، خيلي راضي مي شدم و خوشحال و فکر مي کردم خدمت مي کنم، بنابراين بي هيچ نوع هوس، نه سياسي نه اداري نه علمي، به ايران رفتم. يعني حاضر بودم که کار علمي هم ديگر نکنم، فقط چون فکر مي کردم بالاخره يک مقداري توانائي درمن ايجاد شده، اين توانائي يک جور يک جائي به درد مي خورد. بنابراين هيچ توقعي نداشتم و هيچ چيز نمي خواستم. رفتم به ايران براي اينکه مي خواستم به آن جامعه خدمت کنم. خوشبختانه شانس آوردم. علي رغم اينکه پي چيز خاصي نمي گشتم حوادث طوري اتفاق افتاد که خيلي زود درنظام مملکت جذب شدم و خيلي زود توانستم درهمان رشته خودم کار بکنم و جلو بروم و اين مي توانست اين جوري نباشد.
 

استخدام درسازمان برنامه و تشکيل دفتر انرژي اتمي

تازه به ايران رسيده بودم که باخبر شدم که مسئله تکميل مرکز اتمي دانشگاه تهران مطرح است، مخصوصا تکميل رآکتور تحقيقاتي دردانشگاه تهران که کار ساختنش قطع شده بود و دانشگاه تهران ديگر نمي توانست آن برنامه را پيش ببرد. به من گفتند اعليحضرت از اين موضوع خيلي ناراضي هستند و به سازمان برنامه گفته اند که سازمان برنامه اين طرح را خودش رأسا اجرا بکند، چون طرح مشکلي بود.

کي به شما گفت؟

یادم نیست. از اطراف شنیدم یک همچنین چیزی هست. چون آنهائی که مي دانستند من درخارج تخصص علمي پيدا کرده ام اين نوع مطالب را به من مي گفتند.
به محض شنيدن اين مطلب از آقاي اصفياء(1) که آن وقت مديرعامل سازمان برنامه بود وقت ملاقات گرفتم و رفتم ديدمشان. به ايشان گفتم من در اين کار تخصص دارم، اگر بخواهيد حاضرم روي اين طرح کار کنم. همه مدارک و مقالات را هم با خود برده بودم. ايشان با دقت همه را ملاحظه کردند و خيلي خوشحال شدند و مرا استخدام کردند و گذاشتند سر کار تکميل اين رآکتور. البته طرح يک مجري داشت که يکي از مديران سازمان برنامه بود، ولي قسمت هاي فني مربوط به راکتور زير نظر من بود. خارج از کار ساختن رآکتور و به راه انداختنش يک مقداري برنامه ريزي براي تحقيقات بعدي، از جمله تربيت نيروي انساني لازم براي بهره برداري از رآکتور، هم مطرح بود که براي انجام آن از بعضي متخصصين دانشگاه استفاده کرديم. وقتي ساختمان راکتور اتمي تمام شد، تست کرديم. همه تست ها که شد، به دانشگاه تهران تحويل داديم و دانشگاه تهران رآکتور را دراختيار گرفت و با آن يک سري برنامه هاي علمي اجرا شد.
درآن موقع در دانشگاه تهران شايد سه يا چهارنفر بودند که راکتور اتمي را مي شناختند. در راس آنان مهدي صرّام راکتورهاي اتمي را خوب مي شناخت و ديپلم راه انداختن راکتور را در امريکا به دست آورده بود. تمام کارهاي مربوط به بهره برداري و اداره اين راکتور را با همکاري صميمانه صراّم انجام داديم و او به اين کار کمک بزرگي کرد. بعدها صرّام به سازمان انرژي اتمي پيوست و در نقش يکي از مهره هاي اساسي سازمان خدمات موثر و با ارزشي به اين سازمان ارائه داد. شخص ديگري که در اين زمينه موثر بود، فريور صدري بود که از تخصص و همکاري هاي صميمانه او بهره گرفتيم. متخصص ديگري هم در دانشگاه بود به نام افشار بکشلو که او هم به ما زياد کمک کرد.

ولي اين رآکتور، رآکتور خيلي بزرگي نبود.

نه. اين يک رآکتور تحقيقاتي است از نوع استخري و مرکز رآکتور را آدم به چشم مي بيند. مرکز رآکتور درعمق استخر بزرگي قرار دارد که در حدود 8 متر عمق دارد و اين آبي که اطراف و روي رآکتور را مي گيرد چند نقش بازي مي کند که يکي از آنها نقش حفاظ است. ضمن اينکه آدم مرکز رآکتور را مي بيند ولي اشعه اي از آن بيرون نمي آيد که خطرناک باشد.

يعني اين شيلد که مي گويند در اين رآکتور آن آب است.

بله عينا. قدرت اين راکتور تحقيقاتي 5 مگاوات يعني5 هزار کيلووات حرارت است. يعني رآکتور تا حداکثر 5 مگاوات حرارت ايجاد مي کند و آب استخر را گرم مي کند. بنابراين آب استخر مرتب بايد خنک بشود و برگردد به استخر که درجه حرارت استخر ثابت بماند. اين نوع رآکتور وسيله بسيارخوبي براي پژوهش و اندازه گيري هاي مختلف مي باشد، چون اطراف مرکز رآکتور باز و دسترسي به آن خيلي ساده است. درموقعي که آيزنهاور برنامه "اتم براي صلح" را اعلام کرد تعدادي از کشورهاي دنيا از اين نوع رآکتور براي شروع برنامه هاي اتمي خريدند و به کار انداختند و اين برنامه روي هم رفته موفق بود.
درآن زمان در ايران يک کميسيون انرژي اتمي بود دروزارت اقتصاد. اين کميسيون انرژي اتمي تقريبا کاري نمي کرد و يک عده از استادان دانشگاه عضو کميسيون بودند. مي رفتند و مي آمدند ولي کميسيون تاثيري روي پيشرفت کارها نداشت. اصفيا به من گفت که عاليخاني(2) وزير اقتصاد مايل به ادامه کار کميسيون انرژي اتمي در وزارت اقتصاد نيست و از او خواسته است که براي اين امر فکري بکند. اصفيا موافق بود که اين کميسيون به سازمان برنامه منتقل شود و از من خواست که راه حلّ مناسبي براي اين امر پيدا کنم. من طرحي تهيه کردم که براساس آن دبيرخانه کميسيون انرژي اتمي در وزارت اقتصاد منحل شود و يک دفتر انرژي اتمي درسازمان برنامه ايجاد شود. وظيفه اين دفتر ايجاد امکانات لازم براي توسعه فعاليت هاي اتمي از قبيل تحقيق در زمينه هاي مختلف اتمي، تربيت کارشناس اتمي، استفاده از راديو ايزوتوپ ها و اشعه اتمي در پزشکي، کشاورزي و صنعت و غيره بود. اين دفتر نقش دبيرخانه کميسيون انرژي اتمي را نيز ايفا مي کرد. متن تصويب نامه اي بر همين اساس تهيه کردم و به اصفيا دادم که او هم آن را در هيات دولت مطرح کرد و به تصويب رسيد. متعاقبا من به سمت رئيس دفتر انرژي اتمي منصوب شدم و کارم را شروع کردم. کميسيون انرژي اتمي با همان ترکيب باقي ماند و کارهاي مربوط به آن در دفتر انرژي اتمي انجام مي شد. مهندس صيرفي هم که در وزارت اقتصاد دبير کميسيون انرژي اتمي بود به دفتر انرژي اتمي سازمان برنامه منتقل شد.

تشکيل اين دفتر درسازمان برنامه مصادف شد با زماني که برنامه چهارم عمراني کشور در دست تهيه بود. بنابراين برنامه پنج ساله اي براي توسعه فعاليت هاي اتمي به وسيله دفتر تهيه شد و اعتباراتي براي اين امر در نظر گرفته شد که بعدها به تدريج مصرف شد و به پيشبرد کارها کمک موثري کرد. لازم است يادآور شوم که درآن زمان استفاده از اتم براي توليد برق درايران مطرح نبود و دراين برنامه هم اثري از آن ديده نمي شد.
دراين دفتر شروع کرديم به برنامه ريزي براي تقويت فعاليت هاي موجود که هم اعتبار کم داشتند و هم کادر و هم وسايل. اصفياء به اين کار علاقه نشان مي داد و موجب شد که بتوانيم مقداري به اين امر کمک کنيم. دستگاه هاي بيمارستان ها مجهز شدند. يک مقداري همان مرکز اتمي دانشگاه مجهز شد و به تدريج برنامه هائي راه افتاد، تا بعد وزارت علوم و آموزش عالي که تشکيل شد من به معاونت علمي و تحقيقاتي آن وزارت منصوب شدم و وظيفه انرژي اتمي به وزارت علوم محول شد. يعني اصفياء گفت حالا که وزارت علوم داريم اين کار هم بايد در وزارت علوم باشد. قبلا درسازمان برنامه بود براي اينکه جائي ديگر نبود. وزارت علوم براي اين کار دفتر خاصي درست نکرد، ولي کارش به عهده من بود و آن را هم درکنار کارهاي ديگرانجام مي دادم. بعد که به تدريج مرکز اتمي دانشگاه پُرتوان تر شد و کارهاي مربوط را به عهده گرفت، کم کم از آن برنامه فارغ شدم و مرحله اول تماس من با اتم درايران بدين ترتيب پايان يافت.
 

انتصاب به رياست سازمان انرژي اتمي

شاه، دولت، مجلسين

بعد، براي مدتي، شما درگير برنامه هاي نوع ديگري به ويژه برنامه هاي آموزشي بوديد: در وزارت علوم، موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، دانشگاه بوعلي. چند سالي اين به طول انجاميد، يعني از سال 1967 که مقدمات تشکيل وزارت علوم شروع شد تا پايان 1973 که طرح تشکيل سازمان انرژي اتمي مطرح شد.

بله همين طور است. در اوائل سال1974 بودکه مسئله اتم مجددا به شکل ديگري درمملکت مطرح شد.
قبلا بايد توضيح بدهم که وقتي من دربخش آموزش کار مي کردم فکر مي کردم که مشغله ايده آل خودم را در زندگي پيدا کرده ام. مخصوصا وقتي که رئيس دانشگاه بوعلي سينا بودم. خوشبختانه دولت موافقت کرده بود که دانشگاه بوعلي سينا را ببريم همدان. من چون خودم همداني هستم آن شهر را مي شناختم، آدم هايش را مي شناختم، و به اين شهر علاقه خاصي داشتم، و اين به من امکان مي داد که بتوانم درآنجا کار جالبي بکنم. بويژه که پدرم به اين شهر و مردمش خدمات پُرارزشي کرده بود و سابقه خدمات او که در ذهن مردم هنوز زنده بود براي من دستمايه ارزشمندي بود. خيلي به اين کار علاقه داشتم و فوق العاده خوشحال بودم که مي روم به همدان و به بهانه طرح دانشگاه بوعلي سينا و از طريق اين طرح دانشگاه مي توانم اين شهر را حرکت داده و درتوسعه آن نقش داشته باشم. چون همدان، در آن وقت، يکي از شهرهائي بود که نسبتا عقب مانده بود. بنابراين خيلي خوشحال بودم و هيچ چيز ديگر نمي خواستم. درضمن چون به مسائل اتمي علاقه داشتم جسته گريخته درمطبوعات مي خواندم يا از گوشه و کنار مي شنيدم که اعليحضرت برنامه هائي دراين زمينه دارند و دستوراتي به دولت داده اند که بالاخره ما بايد از انرژي اتمي هم در مملکت استفاده بکنيم. بنابراين حس مي کردم که يک چيزهائي دارد مي گذرد، ولي هيچ وقت نمي گفتم خوب پس بروم ببينم چه مي گذرد. هيچ وقت اين براي من پيش نيامد. براي اينکه نمي خواستم درجريان تازه اي وارد شوم. دانشگاه بوعلي مرا کاملا ارضاء مي کرد.
تا يک روز صبح رضا قطبي(3) که از دوستان نزديک من است زنگ زد به من وگفت که اعليحضرت شديدا تصميم دارند که کار اتم را هرچه سريعتر شروع کنند و به دولت هم دستوراتي داده اند که کار شروع شود و از اين که تاحال يک مقداري وقت گذشته ناراضي اند و در نظر داشته اند که من بروم اين کار را به عهده بگيرم. درآنجائي که اين مطلب مطرح شده رضا قطبي هم بوده و اين موضوع را شنيده و قرار شده رضا قطبي با من صحبت کند و ببيند که من آمادگي براي اين کار دارم يا نه. من 48 ساعت وقت خواستم که جواب بدهم. آن 48 ساعت برايم خيلي سخت بود، براي اينکه احساس مي کردم که دانشگاه بوعلي را بايد رها کنم و آن براي من خيلي سخت بود. ولي شروع کردم به فکر کردن با اطلاعي که نداشتم. يعني نمي دانستم که اعليحضرت چه مي خواهند و تا حالا دولت چکار کرده است. ولي بالاخره چون اين تکنولوژي را مي شناختم، شروع کردم ببينم اين موضوع را چطوري مي شود در ايران مطرح کرد. در اين 48 ساعت افکار خود را زيرو رو کردم و به اين نتيجه رسيدم که اگر مي خواهند اين کار را بکنند، شايد صلاح است و بايد بشود، ولي کاملا متقاعد نبودم چون اطلاعي از سابقه امر نداشتم.

يعني دراين زمان شما اعتقاد خاصي به اينکه يک برنامه گسترده ي انرژي اتمي درايران يک برنامه پسنديده و مفيدي است نداشتيد؟

نه، به صورت مثبت که بتوانم پشتش بايستم نداشتم، چون ازجزئيات بخش انرژي و نيز از ميزان اراده دولت در اين زمينه اطلاع نداشتم، فکر مي کردم که اعليحضرت و دولت حتما احساس اين نياز را دارند که مي گويند بايد اين کار بشود. پس بنابراين آنها شايد يک چيزهائي مي دانند که من نمي دانم. بعد به اين نتيجه رسيدم که اگر اين مسئله اين طور مطرح است، پس آنها پي اين برنامه خواهند رفت. آگاه بودم که اين کار بسيار بزرگ و احتمالا خطرناک است و اين برنامه مي تواند تاثيرات مهمي روي جامعه ما، روي تکنولوژي ما، روي محيط زيست ما، داشته باشد. بعد تصور کردم اگر اين برنامه بد اجرا بشود، براي مملکت چه عواقبي را به بار خواهد آورد. و بعد اگر احيانا عواقب بدي به بار بيايد، بنده آنجا به عنوان ناظر بنشينم، بهش نگاه بکنم، چقدر تاسف مي خورم که چرا خودم نرفتم از اول که شايد حداقل بتوانم يک مقداري کارها را بهتر از ديگري بکنم. براي اينکه فکرمي کنم آن وقت از هرکس ديگري بيشتر صلاحيت اين کار را داشتم. اين را که مي گويم براي آن است که آن وقت در ايران متخصص انرژي اتمي خيلي کم داشتيم و اغلب هم فقط سابقه کار دانشگاهي داشتند و اين کافي نبود. من هم تخصص هاي لازم را داشتم و هم در مديريت دستگاه هاي دولتي تجربه پيدا کرده بودم. بنابراين ديدم که چاره اي ندارم. يعني در واقع يک وظيفه ملي و مملکتي در مقابل من بود و نپذيرفتنش ممکن بود براي من اخلاقا خيلي گران تمام بشود. بنابراين، عليرغم علاقه شخصي خودم مجبور بودم دانشگاه بوعلي را رها کنم. به قطبي زنگ زدم گفتم، خيلي خوب، من حاضرم اين کار را بکنم و بعد ديگر وارد داستان شديم. چند روزبعد به من گفتند که بايد ترتيب اين کار رسما داده شود. بالاخره بعدازرفتن به دفتر آقاي معينيان(4) و يک سري مذاکرات غيرمستقيم با اعليحضرت از طريق معينيان.

چطور شد که شما رفتيد به دفتر معينيان ؟ خودتان تصميم گرفتيد؟

نه. نخواستم وارد جزئيات شوم. داستان اين جور اتفاق افتاد که يک روز صبح هويدا (5) نخست وزير زنگ زد و گفت که بيا فوري مي خواهم ببينمت. من رفتم ديدم آقاي هويدا آماده مي شوند که بروند سفرمسکو. کارشان دير شده بود. خيلي گرفتار بود. گفتم چه مي فرمائيد. گفت، ببين، اعليحضرت تصميم دارند اتم را اجرا بکنند و حالا که تو قبول کرده اي بايد فوري شروع کرد. گفتم آخر برنامه اتم چه هست و چه جوري. گفت من اصلا نمي دانم، دارم مي روم، به هيچ وجه هيچ چيز نمي دانم. تو خودت برو دفتر معينيان ببين چکار مي تواني بکني.

اين بعد از اين است که شما به قطبي گفتيد آماده انجام کار هستيد؟

اين بعد از اين است که من به قطبي گفتم که آماده انجام اين کار هستم. يعني قطبي به اعليحضرت مي گويد، اعليحضرت هم به هويدا دستور مي دهند پس کار را شروع کنيد. من فوري رفتم پهلوي معينيان و قرار شد متني تهيه کنم و به او بدهم که بر اساس آن فرماني صادر شود. بعد از ظهر معينيان به من تلفن کرد و خواست که فورا به دفتر ايشان بروم. ساعت 3 بعدازظهر باز رفتم پهلوي معينيان. اعليحضرت به معينيان فرموده بودند امروز عصر بايد جريان ابلاغ بشود. چند جور متن نوشتيم. معينيان برد و آورد تا بالاخره يک متني را اعليحضرت موافقت فرمودند که آن متن يک پيشگفتار داشت که درآنجا به اصطلاح هدف هاي غائي اين حرکت اتمي ايران آمده بود، خيلي خلاصه.

يعني همان مطلبي که شما نوشته بوديد.

بله، مطلبي که من نوشتم. يک کادري را گذاشته بودم که به چه منظور دولت پي انرژي اتمي مي رود و چکار بايد بکند، بعد...

خوب، اين کادر را مختصرا مي توانيد مطرح کنيد؟

بله، اولش تامين انرژي بود. يعني انجام اقداماتي که از طريق اتم بتوانيم به نيازهاي دراز مدت انرژي مملکت پاسخگو باشيم. دوميش کمک به تحقيقات اتمي درمملکت بود و کاربردهاي هسته اي درکشاورزي، درطب، در بيولوژي ودرصنعت. يعني در واقع يک پشتوانه علمي و فني از اين لحاظ به صنايع و کشاورزي و خدمات مملکتي بدهيم و به طورکلي کمک به بالا بردن سطح علمي و فني مملکت از طريق اجراي اين برنامه ها. بعد هم اعليحضرت امر فرمودند که بايد توي همان فرمان مسئوليت من روشن باشد و کارم را شروع کنم. من فقط آن روز از اعليحضرت تقاضا کردم که به من يک ماه وقت بدهند که من فکر بکنم و يک گزارشي برايشان تهيه بکنم و اگر اين گزارش را تائيد مي فرمايند معلوم است که اعليحضرت همين را مي خواهند.

ولي تا حال معينيان واسطه شما و اعليحضرت بود؟

بله، تاحال معينيان واسطه من و اعليحضرت بود. بالاخره همان روز عصر فرمان صادر شد و اعليحضرت به من يک ماه وقت دادند. من فورا رفتم شروع کردم به مطالعه. مطالعه چند جور. يکي وضع انرژي درايران. وضع چيزهاي ديگر را تقريبا مي دانستم. يک مقداري وضع انرژي را مطالعه کردم. واقعا مفلوک بود. درآن موقع مصرف برق ايران بسيار پائين بود. برق کافي نداشتيم. قسمت هائي بزرگ از مملکت اصلا برق نداشت و آن مقدار برقي که توليد مي شد بد مصرف مي شد. تلفات زياد داشت. تصوير خيلي خوبي نبود. آن موقع گاز هم در ايران مصرف نمي شد، يا خيلي کم. اصلا وضع مصرف انرژي درمملکت ما بسيار مقدماتي بود. اين نشان مي داد که جاي يک تفکر تازه اي در زمينه توليد و مصرف انرژي درمملکت هست و بايد پيش رفت و درست کرد. درآن يک ماه مقداري در زمينه سازمان هاي ايران مطالعه کردم که مثلا شرکت نفت وضعش چه جوري است، صنايع ديگر چه طوري است، که ببينم اينها با چه سازماني، با چه برخوردي، با چه تشکيلاتي توانستند وظيفه شان را انجام بدهند. يک مقداري نظر افراد را خواستم. افرادي که دست اندر کار صنايع و سرويس هاي دولتي بودند، نظراتشان براي من خيلي مهم بود و آنها تجربه ايران را به مراتب بيشتر از من داشتند. يک مقداري با نخست وزير صحبت کردم، يک مقداري با سازمان برنامه صحبت کردم و هم چنين با ديگران. اينها بالاخره يک اطلاعاتي به من دادند. مجموع اطلاعات را وقتي که روي هم کردم کم کم وضع براي من روشن شد. يعني آن تاريکي محضي که اول درآن بودم بعد از يک ماه تا حد زيادي زايل شد. حالا تا حدي سر و ته مطالب به دستم آمده بود و احساس کردم که مي توان يک طرح قابل قبول ارائه داد.
بنابراين يک گزارش براي اعليحضرت تهيه کردم که درآن اول هدف هاي انرژي اتمي درايران را گسترده تر از آنکه اول در فرمان گنجانده شده بود تشريح کرده بودم، دوم کادر قانوني و حقوقي اين کار را روشن کرده بودم، سوم کادر تشکيلاتي و حدود اعتبارات مورد نياز آن را، درحد آن چيزي که آن روز مي شد گفت، مطرح کرده بودم، البته بدون اينکه رقم و عدد دقيق بدهم. اعليحضرت مي بايستي آن روز آگاه مي شدند که اين برنامه چه تقاضاهائي دارد. اينها را روي هم کردم و سر يک ماه مهلتي که داشتم حضور اعليحضرت دادم. اميرعباس هويدا نخست وزير هم حضور داشت. آن روز اعليحضرت شايد سه دفعه به دقت اين گزارش راکه حدود 15صفحه بوداز اول تا آخرخواندند. آخر، گزارش را دادند به آقاي هويدا و بعد گفتند برنامه اتمي مملکت همين است، نه يک لغت کم نه يک لغت زياد، همين است، من همه را قبول دارم.

دراين مدت آيا آقاي هويدا که درجلسه نشسته بودند هيچ سوالي، صحبتي، بحثي، هيچ نوع مداخله اي دراين مکالمه که شما با اعليحضرت داشتيد، داشتند؟

نه، علتش هم اين بود که اصلا هويدا خالي الذهن بود و حال اين که اعليحضرت خالي الذهن نبودند. براي اين که اعليحضرت اين فکر را سال ها توي مغزش پرورانده بود. به علاوه اعليحضرت يک نظم فکري داشت که هويدا نداشت. اعليحضرت وقتي که پي يک چيزي مي رفت آن را مي پروراند، درست مي کرد، اطلاع مي گرفت و مي خواند. هويدا اصلا يک نوع ديگر بود. به مفهوم بدش نه، او اصلا يک جور ديگر با اين مسائل برخورد مي کرد. خيلي پراگ ماتيک بود. بعضي وقت ها از کنار يک مسئله مي گذشت و يا تحول مسائل را به زمان واگذارمي کرد. آن روز استنباط من اين بود که اعليحضرت وقتي اين گزارش را خواندند مشکلي نداشتند. چندين سوال از من فرمودند براي اينکه بفهمند من چه مي خواهم بگويم. حال اينکه اگر همان گزارش را به هويدا مي دادم حتما مشکل داشت، براي اين که حاضر الذهن نبود. به سوالاتي که اعليحضرت از من مي کردند جواب مي دادم، هويدا گوش مي داد. وقتي اعليحضرت اين برنامه را دادند دست هويدا، گفتند اين برنامه دولت است و بايد اجرا بشود، هويدا آنجا از اعليحضرت تقاضا کرد که مرا به عنوان معاون نخست وزير معرفي کند. اعليحضرت خودش خيلي قانع نبود. پرسيدند براي چه؟ هويدا گفت خوب، احيانا به کارش کمک مي کند، درحالي که کمک خاصي هم نمي کرد. ولي در هرصورت از آن روز من سمت معاون نخست وزير را هم دارا شدم که در واقع براي من هم معني خاصي نداشت و آنرا هم خيلي بندرت و فقط درمواقع لزوم ذکر مي کردم.

يعني هويدا همانجا شما را معرفي کرد؟

همانجا معرفي کرد، برخلاف عرف، براي اينکه من لباس رسمي نداشتم، درحالي که آنهائي را که به عنوان مقامات مملکتي معرفي مي کنند بايد لباس رسمي داشته باشند. اعليحضرت فرمودند چه اشکالي دارد، حالا لباس رسمي نداشته باشد. درهرصورت مي خواهم بگويم خيلي سريع اين کار انجام شد. يعني در عرض آن جلسه با اعليحضرت سمت من معلوم شد، وظيفه من روشن شد، و رئوس برنامه روشن شد. حالا ديگر من بايد مي رفتم که اين برنامه را اجرا کنم.

زماني که شما اين برنامه را مي نوشتيد فرموديد که با افراد مختلف در سازمان هاي مختلف مشورت کرديد. آيا کساني بودند که مشورتشان بالاخص درشکل دهي به اين برنامه موثر بود؟

بله، از همه بيشتر رضا نيازمند.(6) من بارها با او صحبت کردم. علتش هم اين بودکه اين نوع مشورت، مشورت سختي بود. اولا مسئله اي بود که همه نسبت به آن خالي الذهن بودند و هيچ ايده قوي نداشتند. درثاني من نمي توانستم آن وقت با هرکسي بروم بنشينم و همه چيز را بگويم، براي اينکه خودم هم درست نمي دانستم. بنابراين خيلي سخت بود. آن کساني را من انتخاب مي کردم که حداقل زبان همديگر را بفهميم. اگر يکي را پيدا مي کردم که زبان مرا نمي فهميد، اصلا نمي شد. با رضا نيازمند خيلي سابقه طولاني داشتم و زبان مرا مي فهميد، من هم زبان او را مي فهميدم. خيلي راحت مي توانستم به او بگويم اين را مي دانم، اين را نمي دانم. او هم خيلي راحت مي توانست بگويد که اگر اين کار را بکني، اشتباه مي کني، آن کار را بکني، اشتباه مي کني. کس ديگر آن جور نمي توانست اين حرف را به من بزند. يا ملاحظه مي کرد يا نمي دانست. بنابراين کمک رضا نيازمند از همه بيشتر بود. به علاوه رضا نيازمند خودش چون چندين دستگاه از اين نوع ايجاد کرده بود، مي دانست آدم چه جوري برود موفق مي شود، کجا ممکن است برايش اشکال بگيرند، با دولت ممکن است چه مسائلي داشته باشد. همه اين راه ها را او قبل ازمن رفته بود و براي من بيشتر همين تجربه سازندگي نيازمند جالب بود، نه خود مسئله اتم، که او درآن وارد نبود. البته من با کسان ديگري نيز صحبت کردم و بهره هم گرفتم، ولي هيچ کدامش آن جور اساسي نبود.

پيشنهادي را شما برديد پهلوي اعليحضرت و آقاي هويدا حتي يک کلمه آنرا هم تغيير نداد، و عين همين پيشنهاد را اعليحضرت قبول کرد،اما دولت باز مي گفت اين برنامه اتمي مملکت است؟

بله، به نظر عجيب مي رسد که رئيس دولت يک باره برنامه اي را که با اين عظمت و تازگي بود و نقشي در تدوين آن نداشته است به عنوان برنامه اش قبول کند. ولي بايد بگويم که تقصير از هويدا بود. اولا درآن يک ماه که من روي اين گزارش کار مي کردم هويدا مي توانست ترتيبي بدهد که مسئله درسطح دولت و يا حداقل با خود او مطرح شود، ولي او اين کار را نکرد و خودش هم علاقه اي نشان نداد. گوئي اين برنامه درکشوري ديگر و يا با دولتي ديگر بايد اجرا شود. علاوه براين مدّت ها بود که اعليحضرت به دولت دستور داده بود که اين موضوع را بررسي کنند ولي آنها کار خود را نکرده بودند و آمادگي نداشتند که با من کنکاشي داشته باشند. فقط بعد معلوم شد که وزارت نيرو از يک موسسه امريکائي خواسته بوده است که مطالعات مورد نظر را انجام دهد، ولي قرارشان هيچ وقت قطعيت نيافت. دراين باره بد نيست توضيح بدهم که وقتي کار به دست من سپرده شد از آقاي هويدا خواستم که يک جلسه با وزيرنيرو بگذارند و هرچه تاحال کار شده است به من تحويل بدهند. اين جلسه تشکيل شد و معلوم شد که کاري انجام نشده است. فقط از چندماه قبل از آن زمان وزارت نيرو با يک موسسه مهندسي مشاور امريکائي (يا شايد هم کانادائي، درست يادم نيست) مشغول مذاکره بوده اند که اين موسسه برنامه اتمي ايران را مطالعه و به دولت پيشنهادکند.
بعد از چندماه هنوز تکليف آن موسسه روشن نشده بود و معلوم بود که کمي نگران هستند. اين نگراني موقعي تشديد شده بود که شنيده بودند که ايران دست اندر کار ايجاد يک سازمان مستقل براي اداره امور اتمي مي باشد. درهمان روزها يک تلکس بالا بلند براي هويدا نخست وزير فرستاده بودند و درآخر آن به دولت ايران يک نوع اولتيماتوم داده بودند که درمدت زمان کوتاهي بايد تصميم بگيرد و نظر خود را ابلاغ کند. هويدا اين تلکس را به من داد و گفت جوابش چيست. من گفتم آقاي هويدا جواب اين ديگر با من است و به او جواب خواهم داد. ايشان اصرار کردند که چه جواب خواهي داد. گفتم جوابش روشن است. من به آنها خواهم گفت که دولت شاهنشاهي ايران از هيچ کس اولتيماتوم قبول نمي کند و به علاوه ما ديگر به آنها احتياجي نداريم و اين کار را خودمان خواهيم کرد.

گفتيد اعليحضرت در چند مورد سوال هائي کردند. به خاطر داريد در چه مواردي بود و چه نوع سوالاتي کردند؟ آيا تکنيکي بود يا سياسي يا اجتماعي؟

بيشتر مربوط به دولت بود و نحوه کنترل و دخالت دولت. چون من دراين پيشنهاد دو ارگان کنترل کننده درنظرگرفته بودم. سازمان انرژي اتمي البته ارگان عملياتي بود که بايد برنامه را اجرا بکند. دوارگان کنترل کننده يکي به نام "کميته انرژي اتمي" بود و ديگري شوراي عالي انرژي اتمي. شوراي عالي انرژي اتمي، که نخست وزير در رأسش بود، با عضويت چند وزير و نيزکساني که برمسائل مملکتي تسلط داشتند و يا تحصيلاتي داشتند که دراين زمينه مي توانستند نظراتي داشته باشند درنظرگرفته شده بود. اين شورا يک شوراي مشورتي و در سطح بالا بود. کميته انرژي اتمي برعکس يک کميته اجرائي بود با چهار عضو: رئيس سازمان انرژي اتمي، وزير دارائي، رئيس سازمان برنامه و بودجه و وزير نيرو. اين کميته نقش کنترل کننده داشت، يعني مي توانست برنامه هاي انرژي اتمي را به بحث بگذارد و بررسي بکند. مي توانست اعتبارات انرژي اتمي را به بحث بگذارد و بررسي بکند. مي توانست نحوه اجراي کار را تا آنجا که به مسايل مملکتي مربوط مي شد به بررسي بگذارد و در همه اين زمينه ها تصميم بگيرد. همه اختيارات مربوط به دولت را کميته داشت. چون سه وزير دولت عضو آن بودند، کنترل دولت از طريق اين کميته درسازمان انرژي اتمي اعمال مي شد، خارج از کنترلي که درهرصورت نخست وزير مي توانست در هرسازمان دولتي داشته باشد.
سوال بيشتري که اعليحضرت مي کردند دقيقا سر اين بود. اعليحضرت گرفتاري فکريشان اين بودکه نکند دولت از يک سوراخي بيايد چوب توي چرخ اين سازمان بکند. تمام نگراني اعليحضرت اين بود و بيشتر اين سوال را مي کرد که آن کميته چه دخالت هائي خواهد کرد. من خودم برعکس معتقد بودم که يک جائي يک نوع مسئوليت و پاسخگوئي بايد باشد. مسئوليت و پاسخگوئي ازسوي سازمان انرژي اتمي درمقابل کميته انرژي اتمي که اصولا بايد در واقع از سوي دولت کار سازمان را کنترل کند و خود نيز به نوبه خود مسئول باشد.

پيش از اينکه به شرايط، رهنمون ها و روش هاي سازمان دهي انرژي اتمي درايران بپردازيم، ممکن است شمه اي درباره جوّ آن صحبت کنيد. <>شما خودتان مساله انرژي هسته اي را در رابطه با ديگر منابع انرژي چگونه مي ديديد؟
< />

بله ما بايد سعي بکنيم برگرديم در فضاي سال هاي3- 1352 (1973و1974) در دنيا. تا آن وقت دو اتفاق بزرگ افتاده بود، که در واقع دنيا را از لحاظ سياست انرژي بسيج کرده بود. اين دو اتفاق، اوليش تحريم فروش نفت اعراب بود بعد از جنگ اسرائيل و اعراب، که يک دفعه غرب را تکان داد و غرب فهميد که يکي از رشته هاي اساسي زندگي صنعتي غرب دردست کشورهائي قرارگرفته که هر روز ممکن است تصميمات غيرمنطقي [به نظر آنها] بگيرند، و آنها را درمضيقه قرار بدهند. فوق العاده شوک بزرگي بود، عاملي بود که درغرب اين ايده را ايجاد کرد که پس غرب بايد ازلحاظ انرژي برنامه ريزي داشته باشد و پي خودکفائي نسبي برود و اين قدر وابسته نباشد به اين نوع کشورها. البته تاثيراتش را بعدا ديديم، که اگر لازم شد من خواهم گفت که دراين زمينه چه اقداماتي به عمل آمد.
اتفاق دوم تصميمات اوپک(7) بود براي بالا بردن قيمت نفت. تصميمات در واقع يک طرفه اوپک، که البته ديگران به شما خواهند گفت که نقش اعليحضرت درآن چه بوده، که آن به اين بحث مربوط نيست. اين تصميمات نه تنها آن احساس قبلي غربي ها را تشديد کرد، که اين منبع بزرگ انرژي دارد از کنترلشان خارج مي شود، بلکه درعمل هم آنها را مواجه کرد با چهاربرابر شدن قيمت نفت، که اين خود مي توانست بهاي ساير مواد انرژي زا را بالا ببرد. اين وضع تازه از جمله باعث شد که، اگر اشتباه نکنم به ابتکار هنري کيسينجر(8)، يک سازمان خاصي براي برنامه ريزي کل مسايل انرژي کشورهاي صنعتي تحت لواي ) تشکيل شود. اين سازمان «آژانس بين المللي انرژي» نام دارد که مقرش در پاريس است.9 او.ای. سی.دی.( اين سازمان مسايل استراتژيک انرژي را بررسي مي کند و توصيه هائي به کشورهاي عضو مي کند که بسيار پُراهميت هستند. خيلي به سرعت درهمان سال ها کشورها شروع کردند به تدوين سياست هاي تازه انرژي. اين سياست ها، اگرچه درکشورهاي مختلف تفاوت هاي محسوسي با هم داشتند، ولي اساس آنها همگي کم کردن اتکاء به نفت و استفاده از منابع ديگر انرژي ، يافتن منابع نفت خارج از حيطه اوپک و صرفه جوئي در مصرف انرژي بود. سياست انرژي کشورهاي صنعتي در اطراف اين دور مي زد که چه ترکيبي از انرژي هاي مختلف براي آنها مناسب است. شکي نيست مهمترين عاملي که اجازه مي داد اين سياست پيش برود استفاده از انرژي اتمي بود، براي اينکه اتم يک منبع مهم انرژي بود. تکنولوژيش موجود بود. تجربه هنوز کم بود، ولي ساخته و پرداخته شده بود، و در نتيجه يک دفعه همه کشورها هجوم آوردند به انرژي اتمي. درسال هاي 1974و 1975 درامريکاهرسال حدود25 هزارمگاوات برق اتمي سفارش داده شد، که اصلا بي سابقه بود. اين امر با اضطرار و عجله انجام يافت.
البته سال 1976 ميزان سفارش ها پائين آمد، که آن داستان ديگري است. فرانسه به سرعت عجيبي پي اتمي کردن تمام برقش رفت. موفقيت برنامه اتمي اش آن چنان بود که امروز درفرانسه 75 تا 80 درصد برق اتمي است و20 درصد ديگرش برق آبي است و تقريبا فرانسه از هيچ نوع انرژي ديگري براي ايجاد برق استفاده نمي کند، مگر براي موارد خاصي که از لحاظ فني ضرورت دارد. کشورهاي ديگري مثل ژاپن پي اين داستان رفتند و موفق بودند. بعضي کشورها مثل انگليس و آلمان کمتر موفق بودند و آن دلائل خاص خودش را دارد. خلاصه آن روز مُد دنيا اين بود. فضاي دنيا اين بود که به هر ترتيبي شده بايد براي ايجاد برق از انرژي اتمي استفاده کنند. درواقع جاي شک باقي نمانده بود. آنروز هيچ مملکتي شک نمي کرد، و اگر پي اتم نمي رفت يا قدرتش را نداشت و يا مسايل سياسي جامعه مانع آن مي شد. درجهان صنعتي، کشورهاي ديگري مثل سوئد، سويس، بلژيک، اسپانيا و کانادا با شتاب فراوان پي انرژي اتمي رفتند. در کشورهاي درحال رشد نيز حرکتي همه جانبه براي استفاده از انرژي اتمي شروع شد. از جمله برزيل و آرژانتين و هندوستان وکره جنوبي و تايوان و ايران در صف مقدم جبهه قرار داشتند و امروز بعد از20 سال از همه موفق تر کره جنوبي است که نزديک به نيمي از انرژي برق خود را از اتم مي گيرد. درآن موقع يک خوش بيني، به نظر من تقريبا غيرمنطقي، نسبت به امکانات اتم بوجود آمده بود، نه تنها امکاناتي که آدم برق توليد کند، ولي اين احساس که با اتم همه کار مي شود کرد، با اتم همه دردي را مي شود دوا کرد، که يک مقداريش مي شد. اين گرايش آنروز شايد خيلي خوش بينانه بود، ولي کسي هم نمي توانست جلويش را بگيرد، براي اينکه فضاي زمان بود.

يعني، وقتي که خود شما نگاه مي کنيد، شما که دراين جوّي که نسبت به آينده اتم اين چنين خوشبينانه مي نگريست حضور داشتيد، برداشت شما درآن روز احتمالا همان برداشتي که امروز داريد، نبود؟

نه. آن روز من خيلي خوشبين تر بودم. آنروز مسئله يک نياز واقعي مطرح بود. براي اينکه انرژي اصلا کم بود. يعني مثلا در زمينه نفت آن روزها، من يادم هست، درهمه کشورهاي توليدکننده ظرفيت توليد را به سرعت بالا مي بردند، از جمله در عربستان، ايران، کويت، نيجريه و غيره. براي اينکه نياز زياد بود. به همان علت هم اوپک توانست يک دفعه قيمت را چهاربرابر بکند، براي اينکه نياز بود به انرژي و عرضه نفت هم اين قدر نبود. منابع نفتي شناخته شده درآن روز روي هم رفته محدود بود و به نظر مي رسيد که دوامي نخواهد داشت. بنابراين همه تقريبا نگران بودند و مي ترسيدند که خيلي خوب ده سال ديگر چه مي شود، 20 سال ديگر چه مي شود. پس اصلا کسي شک نمي کرد که بالاخره انرژي اتمي بايد به نحوي بيايد. ممکن بود درمورد يک مملکت خاص شک بکنند که آيا نياز به انرژي اتمي دارد و يا قدرت اين کار را دارد يا نه، ولي دراين که انرژي اتمي انرژي آينده جهان خواهد بود هيچ کس شک نمي کرد.

اينکه اعليحضرت غالبا مي گفت که نفت يک ماده اصيل است و بنابراين نبايست فقط براي سوخت مصرف بشود چه نقشي در اين داستان داشته است؟

به نظرمن اعليحضرت اين حرف را شايد ده سال بيست سال زود زدند. يعني آن وقت که اعليحضرت اين مطلب را گفتند خيلي کم بودند افرادي که به اين مسئله توجه داشتند، و کمتر از آن تعداد افرادي بود که جرأت گفتن آن را داشته باشند. نفت يک ماده ارزنده براي صنايع شيميائي است و حال اينکه اورانيوم جز براي توليد انرژي به هيچ درد ديگري نمي خورد. يعني اگر شما ازآن انرژي نگيريد، همين طور بايد توي زمين بگذاريد بخوابد، و هيچ مصرف ديگري ندارد. بنابراين گفته اعليحضرت کاملا منطقي بود. مي فرمودند که اگر منابع ديگري هست که مي توان براي توليد انرژي مصرف کرد چرا اين نفت را، که به دردهاي ديگر هم مي خورد، مصرف مي کنيد. يک حرف ديگري هم اعليحضرت خطاب به کشورهاي صنعتي مي زدند و آن اين بود، که اگر هم حالا نفت را مي خواهيد بخريد مصرف کنيد، پس شما بيائيد قيمت جايگزين کردن نفت را به توليدکنندگان بدهيد. يعني اگراز يک منبع انرژي ديگر بخواهيد برق بگيريد برويد حساب کنيد ببينيد چقدر مي شود، نفت ما را به آن قيمت بخريد. چرا به قيمت کمتر مي خريد. اين دو مطلب را اعليحضرت رويش اصرار مي کردند ولي در آن موقع کسي زياد به اين مطالب اساسي توجه نداشت. مخصوصا غربي ها که اصلا اين مطلب را نمي پسنديدند. اصلا گوش باز نمي کردند که بشنوند. خود ما هم که مي شنيديم اغلب با کمي ديرباوري و مسخره از کنارش مي گذشتيم. ولي من فکر مي کنم اعليحضرت حرف بسيار جالبي مي زد، که امروز هم مطرح است. شکي نيست که منطق اعليحضرت در آن موقع پايه هاي بسيار قوي داشت، ولي صلاح کشورهاي غربي دراين نبود که به آن گوش کنند. امروز ضمن اينکه گوش ها با اين مطالب آشناتر هستند ولي توليد سرشار نفت باز اين دومسئله را که هنوز به قدرت خود باقي هستند به بوته فراموشي سپرده است.

اين بود فضاي کلي درآن روز. ولي يک مطلب ديگر هم هست که بايد درنظرداشت و آن اين است که انرژي اتمي يک صنعتي است که زمان لازم براي گسترش آن خيلي طولاني است. يعني آن زماني که شما تصميم مي گيريد که اين صنعت بسيار بغرنج را در يک کشور ايجاد بکنيد، تا زماني که اين تکنولوژي مهار شود و به بار بنشيند و شما بتوانيد رويش اتکاء بکنيد به عنوان يک عامل مطمئن انرژي دهنده، 20 سال، 30 سال، 40 سال برحسب مورد طول مي کشد. بنابراين شما اگر فرض بکنيد که 40 سال ديگر به يک چنين منبع فراوان انرژي احتياج داريد، نمي توانيد بگوئيد وقتي که احتياج پيدا کرديد اين کار را شروع خواهيد کرد. اين کار را بايد بسيار زودتر شروع کنيد. به همان علت هم بعضي از کشورهاي اروپائي صبر نکردند تا بحران نفت در دنيا پيش بيايد و بعد بروند پي اين تکنولوژي. قبلش رفتند، با ديد اينکه يک روزي مجبور مي شونداز اين تکنولوژي استفاده کنند. بالاخره اين تکنولوژي را آماده کردند. آن روزي که احتياج داشتند تکنولوژي آماده بود و فوري پياده اش کردند. ما نمي توانستيم صبر بکنيم ببينيم اين نياز کي ايجاد مي شود، بعد آن روز فکرش را بکنيم. آن روز ديگر دير مي بود. بنابراين براي ايجاد يک تکنولوژي که زمان تکاملش طولاني است شما هميشه بايد 20 سال 30 سال قبل فکر کنيد. برنامه ريزي دقيق هم براي 20 يا 30 سال عملي نيست چون عوامل ناشناخته درطي زمان زياد هستند. فقط يک اعتقاد راسخ بايد پيدا بکنيد که اين لازم است و پي اش برويد.

يک دليل مهم ديگر هم که مرا قانع مي کرد اين بود که آن وقت درآمد ايران از نفت نسبت به هزينه هايش خيلي بالا بود و حتي سال هاي اول برنامه شاهد بوديم که درآمد دولت بيش از نياز برنامه هاي عمراني کشور بود. خوب از آن طرف، همين طور که گفتم، زمان تکامل انرژي اتمي خيلي طولاني بود و پياده کردن آن پُرهزينه، يعني اتم طرح کوچکي نيست که آدم خيلي کوچک شروع کند و طبعا درمقياس وسيع مطرح است و هزينه زياد هم دارد. اين هزينه از کجا مي توانست تامين بشود؟ فقط از محل درآمد نفت، درآمد نفتي که هيچ اعتباري نبود که 5 سال بعد، 10 سال بعد، به همان ترتيب باشد، و ديديم که نبود. بنابراين يکي از عواملي که مرا در اجراي يک برنامه جامع انرژي اتمي تشويق مي کرد اين بود که آن روز امکاناتش فراهم بود و ما مي توانستيم از امکانات استفاده بکنيم تا مقدمات پايه گزاري و رشد اين صنعت فراهم بشود، هزينه هاي اصلي را کرده باشيم، و بعد هم ازش بهره برداري بکنيم.
يک عامل ديگر هم باز بسيار موثر بود در آهنگ اجراي برنامه ها و آن جنبه سياسي داشت. درآن موقع ايران از ثبات سياسي برخوردار بود و چون رشد انرژي اتمي به زمان طولاني نياز دارد تصور مي شد که بايد از فرصتي که هست حداکثر استفاده را کرد تا برنامه را به جائي برسانيم که بتواند در شرايط ديگري هم برپاي خود بايستد. متاسفانه، دراين زمينه، وقايع بعدي نشان دادند که درآن روز بيم ما ازاين که شرايط نا ثابت بعدي از لحاظ سياسي برنامه را ممکن است متوقف کند درست بود. ولي نه تنها دراين زمينه، بلکه درهيچ زمينه ديگر هم نمي شد درآن زمان با اين فرض کار کنيم که روزي همه چيز درهم مي ريزد.

قبل از اينکه از اين بحث خارج بشويم دو سوال بکنم. سوال اوّل مربوط مي شود به رابطه بين تکنولوژي اتمي ، و تکنولوژي هاي ديگر. دوم اينکه آشکارا تکنولوژي اتمي خطرناک است، به ويژه از جهت اين که با ويست، با تفاله ها،(10) چه مي شود کرد. اگر ممکن است درباره اين دو موضوع توضيحاتي بدهيد. آيا دراين مرحله که اين ايده درشرف تکميل بود، راجع به اين دو مبحث شما چگونه فکرمي کرديد؟ آيا اين مسئله را با دولت يا با شاه در ميان گذاشتيد؟

اين مسئله مطرح بود. آن وقت درهمه جاي دنيا مطرح بود. ولي چون در همه جاي دنيا اين برنامه ها درمرحله ابتدائي بودند و تازه شروع داستان بود، مسئله تفاله هاي اتمي مسئله روز نبود. به اين مفهوم که شما از وقتي که شروع مي کنيد يک برنامه انرژي اتمي را اجراء بکنيد تا آن زماني که شما مجبور بشويد تفاله ها را به يک نحوي ترتيبي برايش بدهيد يک زمان بسيار طولاني، يعني درحدود 30 تا 40 سال، طول مي کشد. دليل آن هم اين است که سيکل سوخت اتمي بنا به ماهيت اين انرژي طولاني است. بعد هم سوخت اتمي، چون بسيار فشرده و کم حجم است، تفاله هاي آن هم خيلي کم حجم است و در زمان کوتاه نمي تواند مسئله مشکلي را ايجاد کند. فقط در زمان هاي بسيار طولاني است که راه حل داستان اهميت پيدا مي کند. درآن موقع مسئله مطرح بود، ولي براي آينده دور و درکشورهاي صنعتي بحث هاي زياد دراين مورد بود و راه حل ها هنوز روشن نبود. امروز هم هنوز بحث ادامه دارد. احساس کلي دراين زمينه درآن روز اين بود که بالاخره يک راه حل قابل قبول براي اين مسئله پيدا خواهد شد و با پيشرفت تکنولوژي مي توان مسئله را حل کرد. بنابراين آن روز ما درحدي نبوديم که وارد اين بحث بشويم. کشورهاي غربي هم راه حل درستي نداشتند. ما هيچ چاره نداشتيم جز اينکه اتکاء بکنيم به پيشرفت تکنولوژي، که تا سي سال ديگر بالاخره يک راه حل براي اين مسئله پيدا مي کنيم. اين کاري بود که نه تنها ما مي کرديم، بلکه همه همين طور مي کردند. شما انتخاب ديگري نداشتيد. يعني نمي توانستيد صبر بکنيد که اين سيکل تمام بشود، بعد تجربه بکنند، بعد راه حل ويست را پيدا بکنند، بعد ببينيم درست است، آن وقت بگوئيم حالا ما برنامه انرژي اتمي را شروع مي کنيم.
دراينجا لازم است اضافه کنم که درجوامع بغرنجي که در دموکراسي هاي غربي با آن سر و کارداريم مسائل تکنولوژي را نمي توان از مسايل اجتماعي و مخصوصا از تحولات افکارعمومي اين جوامع منفک کرد. اين کافي نيست که راه حل هاي فني، از لحاظ تکنولوژيک، به نظر دست اندرکاران اين امر درست باشد. تجربه نشان داده است که تاثير افکار عمومي و فشار اجزاء و عوامل مختلف يک جامعه مدني برمواضع تصميم گيري جامعه نقش تعيين کننده درتحول يک تکنولوژي دارد. يعني راه حل نهائي براي حلّ مسئله تفاله هاي اتمي منوط براين است که درهرزمان چه راه حلّي براي افکار عمومي قابل قبول است و هيچ ضابطه اي وجود ندارد که خواست هاي افکار عمومي با راه حل هاي مطلوب از لحاظ فني و اقتصادي همخواني داشته باشد. علاوه براين، افکار عمومي، تابع شرايط زمان، دستخوش تغييرات شديد است. بنابراين اصلا اين سوال که آيا مي توان مثلا سي سال ديگر براي اين مسئله يا آن مسئله راه حل مقبولي پيدا کرد صحيح نيست. چون پاسخ به آن نياز به آگاهي نسبت به عواملي دارد که پيشبيني آنها مقدور نيست.

در ارتباط با رابطه بين تکنولوژي اتمي و ساير تکنولوژي ها، با بقيه سيستم هاي تکنيکي و علمي که پيش قراول حرکت علمي در دنيا بودند چه فکر مي کرديد؟

خوب، آن چيزي که تجربه نشان داده بود اين بود که کشورهائي که اول در زمان جنگ رفتند پي تکنولوژي هسته اي، و از لحاظ علمي و فني اين مسائل را حل کردند، خيلي زود به يک پيشرفت صنعتي تازه دست يافتند. يعني خيلي زود توانستند از آن تکنولوژي هائي که براي استفاده از انرژي اتمي ايجاد کرده بودند در بخش هاي ديگر صنعت استفاده کنند. چون انرژي اتمي خيلي صنايع ديگر را در برمي گيرد، تکنيک هاي مختلف را در برمي گيرد، و روي همه شان تاثير مي گذارد. مثلا با ايجاد استانداردهاي کيفي بالاتر که لازمه تکنولوژي هسته اي است، صنايع مکانيک و برق و الکترونيک و شيميائي و غيره پيشرفت هاي چشمگيري داشتند. بنابراين صنايع اتمي فشاري گذاشت که کيفيت صنايع بالاتر برود براي اينکه آنها بتوانند خودشان را درسطح صنايع اتمي بياورند. بيش از همه مي توان گفت که تکنولوژي اتمي بر روي صنايع الکترونيک و مخصوصا کامپيوتر تاثير گذاشت. براي رفع نيازهاي اين صنعت دستگاه هاي الکترونيکي کامل تر و سريع تر ساخته شد و نيز کامپيوترهاي پُرتوان تر ايجاد شد تا بتوان محاسبات بغرنج و طولاني مورد نياز اين صنعت را انجام داد. تاثير ديگر تکنولوژي اتمي تحولي است که درشناخت مواد و آلياژهاي مختلف ايجاد شد و بالاخره زمينه هاي تازه اي از فعاليت علمي و تکنولوژي مثل شيمي هسته اي وطب هسته اي و غيره رواج پيداکرد.

مي خواهم به پرسم آيا در ايران يک چنين آگاهي وجود داشت و آيا اين عاملي بود در انتخاب و تاکيد بر انرژي اتمي؟

بله، اين موضوع مهمي است. قبل از همه چيز در ذهن اعليحضرت اين مسئله بدين ترتيب مطرح بود که مي فرمودند ما، براي اينکه به مراحل بالاي رشد اقتصادي و اجتماعي دست پيدا کنيم، دوعامل اصلي را بايد تامين کنيم، يکي تامين انرژي و ديگري دستيابي به تکنولوژي هاي مختلف. هردو اين عوامل پايه هاي اصلي رشد همه جانبه درهمه کشورهاي جهان مي باشند. بنابراين هدف اعليحضرت درجهت گيري اتمي هم بدست آوردن يک منبع انرژي فراوان و هم دستيابي به تکنولوژي هاي پيشرفته بود. از لحاظ ما که دست اندرکاران انرژي اتمي بوديم (يعني سازمان انرژي اتمي) مسئله بالا بردن سطح تکنولوژي کشور يک عامل مهم به شمار مي رفت. مسئله اساسي صنعتي شدن ايران درآن روز اين نبود که چقدر مواد توليد کنيم، چقدر تجهيزات توليد کنيم. مسئله، که کمتر هم به آن توجه مي کردند، اين بود که با چه کيفيت اين را توليد بکنيم. آن کسي که موسسه استانداردها را درست کرد در ايران آن روز بسيار فکر درستي داشت. او فهميده بود که صنايع ما تا يک استاندارد کيفي نداشته باشند نمي توانند اصلا بالغ بشوند، نمي توانند توسعه پيدا بکنند. ولي، خوب، موسسه استاندارد موسسه جواني بود. هنوز تجربه نداشت، و صنايع درست به حرفش گوش نمي کردند. ولي اتم مي توانست عملا بدون اينکه يک فشار قانوني روي صنايع بگذارد، يک فشارصنعتي روي آنها بگذارد که کيفيتشان را ببرند بالا. براي اينکه اگرصنايع مي خواستند دراين برنامه مشارکت کنند، مجبور بودند استانداردهاي لازم را رعايت بکنند و اين کيفيت ها را بالا ببرند. علاوه براين، تحقيقات علمي مي توانست از برنامه هاي اتمي استفاده فراوان بکند. براي اينکه ما مي توانستيم از کارهائي که در دانشگاه ها و مراکز تحقيقاتي و اين ور آن ور مي شد حمايت کنيم. موارد استعمالي که عرض کردم اتم در همه زمينه ها دارد نيز ايجاد کشش مي کرد. خود اشعه در زمينه هاي مختلف مصارف زيادي دارد. مثلا درطب مشاهده مي کنيم که دستگاه هاي مختلف براي عکسبرداري و تشخيص از خواص مواد و اشعه اتمي استفاده مي کنند. درکشاورزي همين طور، درصنايع همين طور. بنابراين اتم روي همه اينها تاثير مي گذاشت. ضمن اينکه اين جزء اهداف اصلي سازمان انرژي اتمي به آن مفهوم نبود، اين آگاهي و اين کشش بود که بله اين يک پايه اي مي شود براي توسعه علمي و فني کشور.

تشکيلات و تربيت و تامين کادر

برگرديم به آغاز کارسازماندهي انرژي اتمي درايران. حالا شما مواجه هستيد با مسئوليت برنامه ريزي انرژي اتمي، مسئله سازماندهي، مسئله پيدا کردن افرادي که بايد با شما کار بکنند. چطور وارد اين جريان شديد و درچه فضائي؟
 

اولين حرکت اين بود که موجوديت سازمان جامه عمل به خود بپوشد. خوشبختانه من دراين زمينه تجربه داشتم، براي اينکه اين چهارمين سازماني(11) بود که من از صفر شروع مي کردم. به علاوه در ايجاد و سازماندهي وزارت علوم و آموزش عالي نيز سهم قابل ملاحظه اي داشتم. بنابراين ياد گرفته بودم که از صفر چه جوري مي شود يک سازمان درست کرد. خيلي زود عوامل يک هسته مرکزي را توانستم تشکيل بدهم. هنوز قانون سازمان تصويب نشده بود، يعني سازمان انرژي اتمي هنوز قانونا ايجاد نشده بود، ولي به ما در نخست وزيري جائي داده بودند که محلي داشته باشيم. نخست وزير هم واقعا حمايت مي کرد. هرچه پول احتياج داشتيم در اختيار ما قرار مي داد.

ما يعني شما ....

ما يعني آن چند نفري که من اول جمع کرده بودم که هسته اوليه سازمان لازم براي شروع برنامه ها بود. ده يا دوازده نفر بيشتر نبوديم. همه مان در نخست وزيري بوديم. يعني در زماني که برنامه شما را دولت تصويب کرده بود ولي هنوز قانون آن از مجلس نگذشته بود، شما چند نفري را جمع کرده بوديد.

کي ها بودند اينها و با چه نوع تخصّص؟

اينها چند نفرشان متخصص رشته اتمي بودند. اولين کسي که آمد شخصي بود به نام قاسم عربيان. او در شرکت نفت کار مي کرد، ولي تخصصش اتم بود. منتهي وقتي که به ايران آمده بود جائي که بتواند در اتم کار کند وجود نداشت و رفته بود در شرکت نفت. دوميش احمد ستوده نيا بود که او در کنسرسيوم نفت کار مي کرد. او متخصص بسيار خوبي درمهندسي اتمي بود که وقتي به ايران آمده بود رفته بود به کنسرسيوم. همين قدر که خبر شروع برنامه اتم منتشر شد، همه فهميدند و هرکسي هرجا بود آمد و مرا پيدا کرد.

خود آنها آمدند؟

خود آنها آمدند. من آنها را نمي شناختم. خود آنها زنگ زدند، آمدند، باهاشان صحبت کردم و به من پيوستند. بعد يک منشي پيدا کردم که خيلي به من کمک کرد چون از منشي هاي خوب نخست وزيري بود و همه سوراخ و سنبه ها را هم خوب مي شناخت. او شهره درود بود. بعد يک نفر ديگر را مي شناختم و به او اعتماد داشتم و او را راضي کردم که بيايد و کارهاي اداري و مالي ما را اداره کند. او بهمن حکمت بود که در دانشگاه شيراز بود. بعدهاحکمت خيلي به سازمان انرژي اتمي خدمت کرد. اينها افراد اوّليه بودندکه همه بعدها از ارکان سازمان شدند، مخصوصا احمد ستوده نيا که با تخصص و کارداني و امانتي درخور تحسين به صورت رکن اصلي سازمان درآمد و بعد از من هم رياست سازمان به او محول شد. از مرکز اتمي دانشگاه هم گاهي دو سه نفر را قرض مي کردم که مي آمدند و کمک هائي به من مي کردند. خيلي زود توانستيم يک دفتر و دستگي داشته باشيم و کارمان را شروع کنيم.
بعد، اولين حرکت اين بود که قانون تاسيس سازمان تصويب بشود. متن قانون را خودم تهيه کردم ولي با مراجعه به اين و آن و استفاده از قانون دستگاه هاي ديگر. متن قانون را به آقاي هويدا دادم که دادند به احمدکاشفي، معاون پارلماني شان، که يک بررسي هم او کرد و تغييري درآن نداد. يعني دولت متن قانون آماده شده را دربست پذيرفت. بعد قانون به مجلسين داده شد. درمجلس شوراي ملي اصلا تغيير پيدا نکرد، ولي مجلس سنا خيلي بيشتر و دقيق تر روي اين قانون کار کرد. روزهاي متوالي کميسيون آب و برق مجلس سنا روي اين قانون کنکاش کردند، خيلي انگشت گذاشتند. بحث، برو بيا.

رئيس اين کميسيون کي بود؟

رئيس کميسيون محمدسجادي (12) بود. خيلي هم کارش را با دقت مي کرد. خيلي عجيب است. بد نيست بگويم که سنا جائي دست گذاشته بود که ان وقت ديگر کار من نبود که جوابشان را بدهم. سنا در واقع دست روي ارتباط بسيار نزديک اين دستگاه با اعليحضرت گذاشته بود و مي گفت اين چه جوري مي شود. در اين زمينه سوال مي کردند و من هم از لحاظ قانوني جوابي نداشتم. مسئله اين بود که اعليحضرت تصميم داشتند که اين سازمان زير نظر شخص خودشان انجام وظيفه کند و اگر اشتباه نکنم اين امر هم در متن فرمان مربوط به تاسيس سازمان انرژي اتمي آمده بود و درقانون سازمان هم به نحوي منعکس شده بود.

يعني درحقيقت اين که مسئوليت شما چيست و پاسخگو به کي هستيد؟

بله. بعد بالاخره مشکل را با شريف امامي(13) رئيس مجلس سنا مطرح کردم. گفتم آقا من اين مشکل را دارم شما ببينيد چطوري حلش مي کنيد. شريف امامي هم رفت با اعليحضرت صحبت کرد. حالا اعليحضرت چه به ايشان گفتند و ايشان آمدند به سناتورها چه گفتند من نمي دانم، ولي مشکل ما رفع شد. بالاخره قانون تصويب شد و ابلاغ کردند. تغيير قابل ملاحظه اي درآن ندادند و ما توانستيم کارمان را رسما شروع کنيم. يعني ديگر رسما بودجه داشتيم و مي توانستيم استخدام کنيم، ولي قانون استخدامي نداشتيم. تا مدّتي براساس استخدام قراردادي افراد را مي گرفتيم تا بالاخره مقررات استخدامي خاص سازمان تدوين شد و نيازي هم به تصويب دولت يا مجلس نداشت، چون در قانون تاسيس سازمان انرژي اتمي اين اختيار به رئيس سازمان داده شده بود. به طور کلي تمام اختيارات اجرائي سازمان انرژي اتمي طبق قانون در دست رئيس سازمان بود، و چون سازمان انرژي اتمي سازماني مستقل بود و به دستگاه ديگري وابستگي نداشت و نيزمشمول مقررات دولتي و قانون محاسبات عمومي نبود، قدرت تصميمگيري رئيس سازمان بسيار زياد و از اختيارات ساير مسئولان سازمان هاي مملکتي به مراتب بيشتر بود.

راجع به روزهاي اوّل سازمان صحبت شد. لازم است بگويم که از يک لحاظ شانس عجيبي آورديم که چون به همان اول کار مربوط است جالب است. همان روز دوم و سوم شروع کار، که هنوز هم در دفتردانشگاه بوعلي سينا نشسته بودم، هنوز نرفته بودم نخست وزيري، يک روز آمدند گفتند يک آرژانتيني به اسم عجيب و غريبي مي خواهد ترا ببيند. اسم او را نوشته بودند روي کاغذ. من خواندم ديدم اين آرژانتيني را مي شناسم. اين آرژانتيني رئيس سابق کميسيون انرژي اتمي آرژانتين و دراصل يک آدميرال معروف نيروي دريائي آرژانتين بود. در آرژانتين نيروي دريائي به طور سنتّي بهترين متخصصين علمي و فني را داشت. اين شخص که نامش «کيهيلالت» بود سال ها رئيس کميسيون انرژي اتمي آرژانتين بود و برنامه هاي آن کشور را راه انداخته بود. اجداد او از "باسک"هاي فرانسه و به آرژانتين مهاجرت کرده بودند. درآن روز آرژانتيني ها در اتم خيلي پيشرفته بودند. بعد از اينکه "پرون" درآرژانتين روي کار آمد "کيهيلالت" را ازکار برکنار کرد. او از کشورش بيرون آمد و به آژانس بين المللي انرژي اتمي(14) رفت به عنوان کارشناسي که مي فرستادنش به کشورهاي ديگر، يعني کشورهائي که کارشناس اتمي مي خواستند. از قرارمعلوم، وزارت نيرو، آن وقتي که اعليحضرت فرمودند که بايد برويد پي اتم، از آژانس بين المللي انرژي اتمي يک کارشناس خواسته بود که بيايد ايران. اصلا اين داستان عجيبي است که سه روز بعد از اينکه مسئوليت اتم به من داده شده بود اين شخص به ايران و بلافاصله به سراغ من آمد. ما يکديگر را خوب مي شناختيم، درجلسات آژانس بين المللي انرژي اتمي باهم آشنا شده بوديم. آمد، سلام و عليک. گفتم آمدي چکار؟ گفت آمدم کار بکنم. از کجا آمدي براي ما کار کني؟ گفت دولت شما يک کارشناس انرژي اتمي بين المللي خواسته است و من مامور شده ام و حالا درخدمت هستم. گفتم اين گوي و اين ميدان

. يکي ازکادرهاي اصلي مان در روزهاي اول همين شخص بود. او تجربه اش از همه بيشتر بود، براي اينکه برنامه انرژي اتمي آرژانتين را ابداع و اجرا کرده بود. آدمي بود واقعا طراز اول. از لحاظ دانش، از لحاظ اخلاق، از لحاظ درست بودن و صميمي بودن فوق العاده بود. يکي از مهره هاي اساسي که دستم افتاد و توانستم کار را شروع بکنم او بود. او چون سال ها رئيس کميسيون انرژي اتمي آرژانتين بود، همکارانشان را خوب مي شناخت. يک عده ديگر از همکاران او را هم از کار برکنار کرده بودند. درست مثل ايران بعد از انقلاب. من به او گفتم که برو ببين اينها کجا هستند. اينها را جمع و جورشان بکن بيار اينجا. او پي اين کار رفت و بالاخره بعد از دو سه ماه آنها را يکي يکي جمع کرد. ما درحدود 10 نفر آرژانتيني متخصص درجه يک را که از مملکتشان رانده شده بودند جمع کرديم آورديم. هرکدام در زمينه هاي مختلف تخصص داشتند. با هرکدامشان و دو سه تا ايراني يک گروه کوچک تشکيل داديم و هرکدام کار خودشان را شروع کردند. آرژانتيني ها خيلي به ما کمک کردند، براي اينکه آنها کاردان بودند و ما تازه بايد کار را ياد مي گرفتيم. آنها در واقع خيلي کمک کردند که اين مايه فوري گرفت و انسجام پيدا کرد. بعد هم آنها خودشان مي گفتند ما آرژانتيني ها ايراني هستيم. اين قدر به ايران دلبستگي پيدا کرده بودند و به کارشان علاقه نشان مي دادند که گفتني نيست. چقدر آدم هاي درجه يکي بودند. يک اتمسفر خيلي خوبي ايجاد شده بود. دراين مدّت ايراني هاي ديگري به سازمان پيوستند و تدريجا تعداد ما بعد از چند ماه به حدود صد نفر رسيد. به اين ترتيب يواش يواش سازمان نضج گرفت و وارد کار برنامه ريزي شديم، وارد صحبت هاي جدي شديم.

درهمين زمان، درهمان ماه هاي اول، لاشخورها از هرجا شروع کردند به آمدن به ايران. کمپاني هاي مختلف فروشنده تجهيزات اتمي به ايران حمله کردند. مرتب طياره بود که اينها را مي آورد تهران و مرتب هم من بايد اينها را مي ديدم، ولي البته بي نتيجه، براي اينکه ما هنوز برنامه مشخص و روشني نداشتيم. من اول بايد خودم ببينم چه مي خواهم تا به آنها بگويم. امريکائي ها به خصوص فشارعجيب وغريبي گذاشتند. همين طور از وستينگهاوس و صنايع ديگرگروه هاي 20 نفري و 30 نفري مي آمدند، مي نشستند، حرف مي زدند. من حرفي اصلا داشتم باهاشان بزنم. آلماني ها مي آمدند، فرانسوي ها مي آمدند. آنها هيچ کمکي به ما نمي کردند، بلکه تمام وقت ما را مي گرفتند. نه مي شد آدم بگويد نمي بينيم، نه مي شد باهاشان ديالوگ خاصي برقرار بکنيم، براي اينکه خودمان درموقعيت مناسبي نبوديم. بنابراين اين مسئله يک مقداري دست و پا گير بود. البته ازمجموع اينها باز استفاده مي کرديم، براي اينکه هرکه مي آمد اطلاعاتي مي آورد که چه دارد، چه مي فروشد و چه جوري مي فروشد. بالاخره يک مقداري استفاده اطلاعاتي مي کرديم ولي يک مقداري اتلاف وقت بود. من براي اينکه يک مقداري مسئله را حل بکنم و براي اينکه به مرکز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران هم ميدان داده باشم، از همان اول که اين گروه ها مي آمدند از اطراف و اکناف براي مذاکره تعدادي از استادان دانشگاه تهران را دعوت مي کردم که بيايند توي جلسه بنشينند. اولا براي اينکه من و دو سه تا همکارم تنها نباشيم و يک مقداري در واقع صندلي ها را پُرکنيم. يک مقداري هم براي اينکه آنها ياد بگيرند. آنها که مخصوصا بيشتر نياز داشتند براي اينکه در دانشگاه بودند و با صنايع آشنا نبودند. اين کار را در ضمن با اين ديد مي کردم که طبق متن قانوني که تهيه کرده بودم قرار بود که مرکز تحقيقات اتمي با همه وسايل و تجهيزاتش به سازمان انرژي اتمي منتقل شود.

اساميشان را به خاطر داريد، اسامي استادان دانشگاه تهران که مي آمدند به سازمان انرژي اتمي؟

بله، بعضي هايشان يادم هست. ميان اينها افشاربکشلو بود، صرّام بود، روحاني زاده بود، فريور صدري بود چند نفر از اينها را من معمولا دعوت مي کردم مي آمدند دراين جلسات شرکت مي کردند. براي آنها خوب بود و براي ما هم خوب بود. خلاصه مي خواهم بگويم آن اولش در واقع يک کمي بندبازي بود، براي اينکه ما درحدي نبوديم که بتوانيم وارد داستان بشويم. اولش يک مقداري با همين بندبازي ها بايد جلو مي رفتيم تا بالاخره قانون تصويب شد. يواش يواش افراد تازه اي آمدند. از خارج، تعدادزيادي آمدند. بعضي ها از داخل آمدند، از شرکت نفت، از دستگاه هاي صنعتي ديگر به تدريج پيداشان شد. به تدريج توانستيم يک کادر اوليه داشته باشيم، به تدريج ضوابط مالي و اداري و استخدامي را درست کرديم. ديگر سازمان مي توانست وارد کار بشود. شايد يک سال طول کشيد تا دستگاه به آن حدي رسيد که ديگر مسئولين اصلي معلوم بودند و وظايف تقسيم شده بود. يک سال طول کشيد و بعد از يک سال اين سازمان ديگر کار مي کرد.

سازمان انرژي اتمي از چه بخش هائي تشکيل شده بود؟

درسال هاي آخر، سازمان انرژي اتمي 8 معاونت داشت و هرمعاونت ازتعدادي مديريت تشکيل شده بود که واحدهاي اصلي اجرائي بودند. چند تا از اين معاونت ها جنبه فني يا اجرائي داشت. بعضي ها جنبه برنامه ريزي و نظارت و پشتيباني و اداري داشتند. اسم هايشان را مي خواهيد.

بله اسم هايشان را مي خواهم براي اينکه کمک مي کند....

<>خوب انجام اين کار مشکل است. به دوعلّت. يکي اينکه من همه جزئيات کار را در خاطره حاضر ندارم و آنچه که مي گويم حتما کامل نخواهد بود. مشکل ديگر اين است چون سازمان ما جوان بود و بعد هم از يک هسته کوچک شروع کرد و به سرعت گسترش يافت، طبعا تقسيم کار در داخل سازمان و نيز افرادي که مسئول امور مختلف بودند تغيير مي کردند، تا اين که به تدريج درسال هاي آخر سازمان انرژي اتمي شکل مشخص به خودگرفت و مسئولان اصلي سازمان چهره مشخصي به خودگرفتند. با اين وصف من سعي مي کنم وضع را درسال هاي آخر توضيح بدهم ولي حتما کمبودهائي خواهد داشت. اولين معاون سازمان اميرهوشنگ صفاري بود که معاونت صنعتي سازمان (يعني نيروگاه هاي اتمي و سوخت را به عهده داشت). امير هوشنگ صفاري از مديران با سابقه شرکت گاز و شرکت نفت بود و براي مدّتي بنا به تقاضاي من و موافقت دکتر اقبال به سازمان انرژي اتمي منتقل شد. او در مدّت بيش از يک سال بخش بزرگي از کارهاي سازمان را زير نظر داشت و سپس براي احراز مسئوليتي تازه به شرکت نفت باز خوانده شد. چند ماهي بعد تشکيلات تازه اي در سازمان ريخته شد که به آن اشاره خواهم کرد.
معاونت نيروگاه هاي اتمي زير نظر احمدستوده نيا بود. او تشکيلات مجهزي براي برنامه ريزي، بررسي، مذاکره، عقد قرارداد، نظارت برکارهاي اجرائي، تربيت کادر عملياتي نيروگاه ها (نيروي انساني براي بهره برداري از نيروگاه ها) دراختيار داشت.

معاونت سوخت اتمي که مسئولش حميد رفيع زاده بود مسئوليت تامين سوخت اتمي نيروگاه ها را به عهده داشت. اين بخش از فعاليت هاي سازمان از ابتدا تا موقعي که به معاونت تبديل شد يعني نزديک به سه سال به صورت مديريت زيرنظر قاسم عربيان بود که دراين مدت خدمات شايسته اي به سازمان ارائه داد. معاونت حفاظت و ايمني اتمي زيرنظر علي اصغرنوروزي کار مي کرد. اين معاونت سه مديريت داشت که به علّت ماهيت کارشان خوب است اشاره اي به آنها بشود. مديريت ايمني زير نظر محمدحسن فرزين، مديريت تامينات اتمي زير نظر مهدي صرّام و مديريت حفاظت در برابر اشعه زير نظر حسن پرنيان پور. معاونت آموزش که برنامه بسيار وسيعي برعهده داشت زير نظر حسين ماهبان بود که قبلا رياست دانشکده پلي تکنيک تهران را به عهده داشت. معاونت پشتيباني که مسئول برنامه ريزي و نظارت مالي و ضوابط و مقررات استخدامي و نيز امور حقوقي سازمان بود زير نظر بهمن حکمت قرار داشت. معاونت امور بين المللي و روابط عمومي زير نظر سيروس منظور بود. معاونت فني که مسئول کارهاي زير بنائي و ساختماني سازمان بود زير نظر ايرج فريدي بود. معاونت اداري و مالي را مهدي حجت کاشاني به عهده داشت.
امور تحقيقات که براي سازمان حساسيت زيادي داشت زيرنظر خودم اداره مي شد و معاونت نداشت. درآن زمان دو مرکز تحقيقات مجهز داشتيم. يکي مرکز تحقيقات اتمي تهران بود که زير نظر مجتبي طاهرزاده کار مي کرد و ديگري مرکز تحقيقات و کاربرد راديو ايزوتوپ ها که مسئوليتش با علي سخاوت بود. يک مرکز تحقيقات وسيع هم برنامه ريزي شده بود به نام «مرکز تکنولوژي هسته اي» و کارهاي اجرائي ايجاد آن به سرعت پيش مي رفت که هدفش بيشتر متوجه مسايل سوخت اتمي و پشتيباني تکنولوژيکي درزمينه توليد انرژي اتمي بود. اين مرکز در اصفهان ساخته مي شد و مسئوليتش با رضا خزانه بود. تعداد مديريت ها زياد بود که ذکر آنها سخن را به درازا مي کشاند ولي لازم مي دانم به نقش بعضي از همکارانم اشاره اي بکنم.
دفترحقوقي سازمان که وظيفه بسيار حساس و پُرحجمي را داشت و مهره اصلي درمذاکرات با کشورها و موسسات خارجي بود زير نظر برديا خواجوي که متخصص بسيار ارزشمندي دراين زمينه بود اداره مي شد. يکي از متخصصين طراز اول سازمان در زمينه فيزيک راکتورهاي اتمي محمدعلي اعتماد بود که مسئول برنامه هاي محاسبه راکتورهاي اتمي بود.
يک بخش مهم ديگر را هم بايد ذکر کنم و آن مرکز اطلاعات و مدارک علمي بود که مسئولش خانم آسا سنگ بود. خانم سنگ درزمينه اسناد و مدارک علمي تخصص و تجربه فراوان داشت و يک نظام جالب آماده کرده بود که به همه سازمان خدمات مربوط را ارائه مي داد. از جمله ايجاد يک کتابخانه مرکزي بسيار پُرتوان در زمينه علوم و فنون و نيز يک شبکه کتابخانه هاي کوچکتر و تخصصي تر در هريک از زمينه هاي کار سازمان که در محل کار واحدهاي مربوط ترتيب داده شده بود. بدين ترتيب با پراکنده بودن قسمت هاي مختلف سازمان درنقاط مختلف شهر، هرکس مجبور نبود براي رفع نيازهاي خود به کتابخانه مرکزي رجوع کند مگراينکه آن نياز از حد کتابخانه هاي تخصصي و جانبي تجاوز کند.

برنامه هاي اصلي که شما و همکارانتان طرح و اجرا کرديد چه بودند؟

برنامه ما عمدتا ساختن نيروگاه بود براي توليد برق. منتهي براي اينکه نيروگاه بسازيم و برق توليد کنيم يک سري عوامل لازم است. عوامل مختلفش يکي نيروي انساني است که سازمان بتواند اين سيستم را پياده کرده و مورد بهره برداري قرار دهد. يکي دانش فني و تکنولوژي لازم براي نظارت درکار ساختن نيروگاه ها و تامين خدمات فني لازم براي اداره آنها است. يک مسئله مهم و اساسي تامين سوخت نيروگاه ها بود. قسمت اعظم تکنولوژي اتمي در تکنولوژي سوخت خلاصه مي شود. ما بايد تکنولوژي سوخت را مي گرفتيم و آن جز تحقيق و توسعه وکار آزمايشگاهي راه ديگري نداشت. بعد يک سري عوامل از قبيل ايمني نيروگاه ها و تاسيسات اتمي و مسايل مربوط به محيط زيست. و آن هم باز به تحقيق و بررسي و نيز نيروي انساني آزموده و با تجربه نياز داشت، مخصوصا اينکه موضوع بيشتر به شرايط کشور ما مربوط مي شد. علاوه براين ها، برنامه اي براي توليد راديو ايزوتوپ هاي مختلف داشتيم و تحقيقات در مورد کاربرد آنها. راديو ايزوتوپ ها و اشعه اتمي کاربردهاي متنوعي دارند و ما مرکزي داشتيم که در اين باره تحقيق مي کرد. راديو ايزوتوپ هاي توليد شده بين متقاضيان، که اغلب بيمارستان ها و مراکز تحقيق و توسعه کشاورزي و بعضي صنايع بودند، توزيع مي شد. علاوه براين ها ما يک برنامه وسيع تحقيقاتي داشتيم، که مستقيما با برنامه هاي اجرائي سازمان ارتباط نداشت، ولي هم به بالا بردن سطح علمي سازمان کمک مي کرد و هم زيربنائي براي برنامه هاي آينده تعبيه مي کرد. اينها را با عجله و فهرست وارگفتم که به طيف فعاليت هاي سازمان اشاره اي شده باشد.

کادر از کجا مي آورديد؟

به طورخلاصه مي توان گفت که کادر علمي و فني سازمان انرژي اتمي از چهار مسير تامين شد. در ابتدا و هم چنين به تدريج تعدادي از افرادي که در زمينه انرژي اتمي تحصيل و تجربه داشتند و در داخل کشور درسازمان هاي مختلف کار مي کردند جذب سازمان انرژي اتمي شدند. گروه دوّم تعدادي افراد بودند که با انتقال مرکز اتمي دانشگاه تهران به سازمان انرژي اتمي به اين سازمان منتقل شدند. اين افراد بيشتر در زمينه هاي علمي و تحقيقاتي و راکتورهاي اتمي تخصص داشتند. گروه سوّم ايرانياني بودند که درخارج بودند و در زمينه هاي مورد نظر ما تحصيلات و تجربه داشتند. آنها به تعداد خيلي زياد به ايران برگشتند و به سازمان پيوستند که در بين آنها افراد بسيار با تجربه و با تخصص هاي عالي وجود داشت. گروه چهارم کساني بودند که ما خودمان تربيت کرديم يا در داخل کشور و يا درخارج.

يعني درواقع کادرشما ايراني بودند. غير ايراني نداشتيد جز آرژانتيني ها.

همه ايراني بودند جز آرژانتيني ها که همه به عنوان مشاور درکادر برنامه ريزي و مديريت طرح ها به ما کمک مي کردند. تعداد ارژانتيني ها متغير بود، براي اينکه آنها در زمان هاي مختلف به سازمان آمدند، ولي درمجموع هيچ وقت از حدود 9 يا 10 نفر تجاوز نکرد. استثنائا در بعضي موارد و براي مدّت محدودي يکي دونفر خارجي ديگر داشتيم که آنها هم هريک در يک زمينه تخصصي کار مي کردند.

يعني از ابتدا سازمان انرژي اتمي با ايراني ها شروع کرد به کار و تا آخر هم کادر آن ايراني بود، غير از ارژانتيني ها.

نه، ديگر آخرش آرژانتيني ها هم نبودند. آنها هم رفتند. ديگر به آنها احتياج نداشتيم. در اواخر کار ديگر خارجي نداشتيم. حالا شايد يکي از آرژانتيني ها اين ور و آن ور بوده، نمي دانم.

اگر يکي هم اين ور و آن ور بوده در کادر مديريت نبوده، درکارتخصصي يا تکنيکي خاص بوده؟

بله فني بودند. درکادرمديريت هيچ وقت خارجي نبود. يعني آن آرژانتيني ها هم درواقع مشاور بودند و درکادر مديريت دخالت نداشتند.

شما عملا درمضيقه کادر قرار نگرفتيد؟

چرا. هميشه. برنامه به اين بزرگي که از صفر شروع مي شود هميشه به کادر زياد احتياج دارد و ما خيلي احتياج داشتيم، هم براي تکميل کادر موجود و هم براي بالا بردن توان سازمان از طريق جذب افرادي با تخصص بهتر و تجربه بيشترکه اين نياز البتّه حدي نداشت و هميشه مطرح بود.

در سيستم تان بخشي براي انتخاب و جذب افراد بود؟

<>بخشي به عنوان يک واحد تشکيلاتي براي جذب متخصصين وجود نداشت، چون طيف نيازهاي ما خيلي وسيع و متنوع بود و ايجاد يک ارگان مرکزي براي اين کار عملي به نظر نمي رسيد. ولي دراين باره خيلي سعي مي کرديم و همه مسئولان سازمان سعي زياد براي جذب افراد متخصص مصروف مي کردند.
<>هربخش سازمان مسئول تامين نيروي انساني خودش بود و مسئولان واحدها هميشه در جستجوي افراد متخصص مورد نياز خود بودند و اين کار مشمول هيچ نوع تمرکز و قفل و بند اداري نبود. مقررات استخدامي ما روشن بود و تکليف مسئولان واحدها هم معلوم. خود من هميشه در جستجوي افراد طراز اوّل بودم و وقتي از اين قبيل افراد گير مي آوردم همه سعي خود را مي کردم که آنها را جذب سازمان کنم. به عنوان مثال مي توان مورد زير را ذکر کرد. يک روز به من گفتند که يک ايراني در امريکا جايزه سال جوشکاري صنعتي را برده. جوشکاري نيروگاه ها فوق العاده جوشکاري بغرنجي است و خيلي تکنولوژي مي خواهد. اسم اين شخص علي ميرج بود. من گفتم که اين شخص را برويد پيدا کنيد. رفتند و بالاخره پيدايش کردند. تلفنش را پيدا کردند. به او تلفن کردم. حالا چرا؟<> براي اينکه درست همان موقع ما احتياج عجيبي به يک متخصص طراز اوّل درجوشکاري داشتيم. آن هم داستاني است. براي اينکه درجوشکاري بعضي از قسمت هاي نيروگاه بوشهر گرفتاري داشتيم. بنابراين احتياج به يک جوشکار طراز اول داشتيم. به او تلفن کردم و گفتم ما به شما احتياج فوري داريم. از او خواستم که هرچه زودتر به تهران بيايد تا با هم صحبت کنيم. او اصلا توي خط ايران نبود. سال ها در امريکا بود و مديريت اجرائي کارگاه ساختمان يک نيروگاه اتمي را به عهده داشت. بعد از اصرار زياد بالاخره گفت خيلي خوب. گفتم بليط مي فرستم بيا دو روز بامن صحبت کن و برگرد. بالاخره آمد. من اين قدر توي گوشش خواندم تا راضيش کردم بيايد ايران. بعد گفت زن و بچه ام را چکار کنم. گفتم برو هر ترتيبي مي دهي تمام هزينه اش به عهده سازمان. او راجع به حقوق و مزايائي که مي خواست نظراتش را گفت و من قبول کردم. بالاترين حقوق سازمان انرژي اتمي را درتمام مدت اوگرفت، يعني در حدود دو برابر حقوق خود من. من البته از سازمان انرژي اتمي حقوق نمي گرفتم. نخست وزيري حقوق مرا مي داد. حقوق او به مراتب بيشتر از حقوق احمد ستوده نيا که رئيس او بود تعيين شد. او به ايران آمد و خانمش را هم که امريکائي بود با خود آورد. مسئوليت کارگاه ساختمان نيروگاه ها را به او محول کرديم و او با دانش و تجربه اي که داشت خيلي به ما کمک کرد و مقدار زيادي ازمسايل مربوط به ساختن نيروگاه بوشهر را حل کرد. بسيار آدم صميمي و همکار شايسته اي بود.
< />

جوشکاري چرا تا اين حدّ اهميّت داشت؟

تاسيسات نيروگاه ها بسيار عظيم بود و به همين علّت خيلي از اجزاء آن را نمي شد يکجا بسازند و به محل بياورند. دلايل فني ديگري هم وجود داشت که بايد اين قطعات عظيم درمحل سوار شوند. بنابراين مي بايست درمحل قطعات کوچکتر با جوشکاري به يکديگر وصل شوند تا قطعه بزرگ مورد نظر ساخته شود. دراين مورد بايد توضيح بدهم که مهم ترين و حساس ترين کار جوشکاري مربوط بود به ساختن محفظه خارجي نيروگاه. نقش اين محفظه اين است که درصورت ايجاد حادثه در راکتور اتمي، تمامي بخار آب و گازهاي مختلف و مواد راديو اکتيو را محفوظ نگه دارد و از رخنه کردن آنها به خارج از راکتور جلوگيري کند. اين آخرين اقدام ايمني است که درمورد اين نوع نيروگاهها اعمال مي شود. منظور از آخرين اين است که اگر به هر علّت تمهيدات ايمني ديگر کارگر نبودند و يا نقش خود را خوب بازي نکردند، اين محفظه نهائي مانع از اين شود که مواد راديو اکتيو به خارج سرايت کند و سلامت افراد و محيط را مختل سازد. اين محفظه يک کره کامل بود از فولاد مخصوص که قطر آن 80 (هشتاد) متر بود و ضخامت ديواره محفظه برابر 4 سانتيمتر. قطعات کوچک کره درخارج ساخته مي شد و بعد اين قطعات، که تعداد آنها بسيار زياد بود، در محل، يعني در ساختمان نيروگاه، بهم جوش داده مي شدند. نوع فولاد مصرف شده و ضخامت زياد قطعات (4 سانتيمتر) موجب مي شد که کار جوشکاري بسيار مشکل باشد. ولي از همه مهمتر دقتّي بود که در ساختن محفظه کروي بايد به کار گرفته مي شد. علت آن هم اين است که اگر در راکتور حادثه اي ايجاد شود مقدار زيادي آب به بخار با فشار زياد تبديل مي شود. اين محفظه کروي بايد بتواند فشار زياد را تحمل کند. براي اين امر بايد شکل آن کاملا کروي باشد و نيزدر هيچ کدام از جوشکاري ها نقطه ضعفي وجود نداشته باشد که درمقابل فشار ايستادگي نکند. يعني بايد اطمينان حاصل مي شد که همه جوشکاري ها مي توانند فشار مورد بحث را تحمل کنند و شکافي در محفظه ايجاد نشود.
براي حصول به اين مقصود موازين و استانداردهاي بسيار دقيقي به اين عمل جوشکاري تحميل مي شد. بعد از هرجوشکاري نتيجه به دقت مورد بررسي و آزمايش قرار مي گرفت و اگر جوشکاري با موازين مورد نظر مطابقت نداشت بايد آن قسمت را خراب مي کردند و کار از نو با قطعه تازه اي انجام مي پذيرفت. بنابراين اين جوشکاري ها بايد به وسيله متخصصين فني انجام مي شد که معيوب از کار درنيايند.
نخست وزير از ما خواسته بود که براي ساختن نيروگاه حتي المقدور از نيروي انساني ايراني استفاده شود وآلماني ها روي اصرار ما تعدادي جوشکار ايراني را به سرعت تربيت کردند که کارهاي جوشکاري را انجام دهند. متاسفانه جوشکارهاي ايراني به علّت کمي تجربه نتوانستند کار را درست انجام دهند. مجبور شديم قسمت مهمي از محفظه را خراب کنيم و دومرتبه با استفاده ازجوشکارهاي خارجي بسازيم و اين امر مبالغ زيادي به ما ضرر زد. دراين زمان علي ميرج که قبلا راجع به او صحبت کردم به ايران آمد. او تعدادي از جوشکارهاي ايراني را که قابليت داشتند نگه داشت و تخصص آنها را تکميل کرد و به کار گرفت ولي اين کار جانبي او بود. چون او مديرکارگاه نيروگاه ها بود و مسئوليت بزرگي داشت.

در برنامه اي که با آلماني ها و فرانسوي ها براي ساختن نيروگاه ها و مديريت آنها داشتيد، مسئله تربيت کادر فني ايراني چه نقشي داشت؟

درموقع ساختن نيروگاه ها کار ما نظارت بر اجراي طرح بود و براي اين کار از متخصصين ايراني که به تدريج به سازمان مي پيوستند استفاده مي کرديم. اما براي بهره برداري از نيروگاه ها بايد متخصص اين کار را تربيت مي کرديم و براي اين امر هم با آلماني ها و فرانسوي ها ترتيباتي داده بوديم که ايراني ها را براي اين کار تربيت کنند و اين ترتيبات درقراردادهائي که با آنها منعقد شده بود گنجانيده شده بود. ما براي اداره هر نيروگاه به چند صد نفر کادر متخصص احتياج داشتيم. نحوه عمل هم اين بود که ما از بين جوانان تحصيل کرده ايراني (ليسانس درعلوم و مهندسي) تعداد زيادي انتخاب مي کرديم و متخصصين کمپاني سازنده نيروگاه آنها را آزمايش مي کردند و از بين آنها تعداد مورد نظر را انتخاب مي کردند. بعد افراد انتخاب شده را به آلمان يا فرانسه مي فرستاديم و آنها طبق برنامه پيش بيني شده که به تصويب ما رسيده بودتربيت مي شدند. مدت کارآموزي آنها درحدود دوسال بود. بدين ترتيب وقتي ساختمان نيروگاه تمام مي شد کادر لازم براي اداره آن هم آماده شده بود.
 

آموزش

تامين کادر فني براي سازمان نوپائي مانند سازمان انرژي اتمي درکشوري مانند ايران طبيعتا از مسائل عمده رهبري سازمان مي تواند باشد. مي خواستم خواهش کنم مفصّل تر راجع به برنامه هاي آموزشي سازمان صحبت کنيد.

آموزش یکی از فعالیت های اساسی سازمان ما بود. اولا ما به تخصّص هائی نیاز داشتبم که در کشور وجود نداشت، یا اگر داشت از لحاظ کمی و کیفی کفایت نمی کرد. در ثانی مجموعه تکنیک های مورد نیاز ما طیف وسیعی داشت که جز با یک حرکت همه جانبه در زمینه آموزش نمی توانستیم همه تخصص ها را در اختیار داشته باشیم. برنامه ریزی دقیق هم میسر نبود، چون نیازهای کوتاه مدّت ودراز مدّت سازمان همه متبلور نبودند و نمی توانستیم همه را پیش بینی کنیم. اصولا به چهار نوع فعالیت آموزشی نیاز داشتیم:

اول، تربيت کادر عملياتي تاسيسات اتمي. ما براي اداره و بهره برداري نيروگاه هاي اتمي نياز به تخصص هائي داشتيم که تعريف آنها معلوم بود، و تعداد موردنياز نيزبراي هر نيروگاه قابل پيش بيني بود. در قراردادهاي خريد نيروگاه، يک بخش به آموزش کادر بهره برداري نيروگاه اختصاص داشت. فروشنده هرنيروگاه متعهد بود که طبق برنامه تهيه شده افراد لازم را در زمان هاي معيني براي ما تربيت کند. براي اين منظور افراد را از بين دارندگان يک مدرک دانشگاهي درزمينه هاي علوم و مهندسي، طبق ضوابطي، انتخاب مي کرديم. دراين انتخاب فروشنده نيروگاه نيز مشارکت داشت. براساس اين برنامه تعداد چند صد نفر (تعداد آنها درست به خاطرم نيست) جوان تحصيل کرده ايراني درآلمان و فرانسه تحت آموزش بودند تا درموقعي که نيروگاه ها آماده مي شوند آموزش و تجربه لازم را براي بهره برداري از آنها داشته باشند.
دوم، تربيت مهندس و متخصص درزمينه هاي مختلف مورد نياز سازمان براي تکميل کادر اجرائي سازمان بود. دراين زمينه افراد لازم از دارندگان مدارک دانشگاهي در رشته هاي مورد نظر انتخاب مي شدند و طبق برنامه هاي تنظيم شده در خارج از کشور آموزش مي ديدند.
سوم، تربيت محقّق. دراين زمينه نيز تعدادي از افراد مستعد و تحصيل کرده را انتخاب و به خارج مي فرستاديم تا در مراکز تحقيقاتي اتمي يا در دانشگاه هاي معتبر به تحقيق بپردازند. البتّه برنامه کار و رشته هاي تحقيقاتي آنها از پيش معيّن شده بود. چهارم، تربيت تکنيسين در رشته هاي مختلف مورد نياز صنايع اتمي. اين کار، که خود فعاليت وسيعي بود، درسازمان انرژي اتمي اجرا مي شد. براي اين امر آموزشگاهي ايجاد کرده بوديم که بوسيله سازمان اداره مي شد و استادان آن اغلب از خود سازمان تامين مي شدند. براي اين آموزش افراد مورد نظر را از بين دارندگان مدرک ديپلم کامل متوسطه به بالا انتخاب مي کرديم. دوره آموزش دو يا سه سال بود. اين افراد در همه جا مورد نياز بودند. مخصوصا درمراکز تحقيقاتي نياز شديدي به تکنيسين آزمايشگاهي در رشته هاي مختلف داشتيم.

دربرنامه ريزي اين مدرسه و اداره آن در ابتدا مهدي صراّم نقش اساسي را به عهده داشت. سپس، بعد از ايجاد معاونت آموزشي، ماهبان، که اين معاونت را به عهده داشت، اداره اين آموزشگاه را زيرنظر گرفت. آموزش هاي خارج از کشور درکشورهاي آلمان، فرانسه، انگلستان، امريکا، بلژيک، هندوستان و شايد يکي دوجاي ديگر انجام مي شدند. تعداد افرادي را که آموزش مي ديدند به خاطر ندارم، چون خيلي فعاليت گسترده و متنوعي بود. شايد تعداد آنها در اواخر کار به حدود دوهزار نفر مي رسيد. اصولا کليه اين افراد، طبق قراردادي که با آنها داشتيم، از سازمان حقوق مي گرفتند و موظف بودند براي سازمان کار کنند. کم و کيف اين امر را هم به خاطر ندارم.
به علّت وسعت برنامه هاي آموزشي، و براي ايجاد و نظم دراين کار و پيگيري و ارزيابي فعاليت ها، يک شوراي آموزش درسازمان وجود داشت که رياست آن با سيروس منظور بود و تقريبا کليه مسئولان واحدها درآن شرکت داشتند تا هر واحد بتواند نيازهاي خود را در شورا مطرح کند و برنامه هاي لازم را به تصويب شورا برساند. اين شورا اختيار تام داشت، يعني تصميمات شورا بايد بدون مراجعه به رئيس سازمان و کسب اجازه بلافاصله به اجرا گذاشته شوند. دراين زمينه دستورات صريح به واحدهاي اداري و پشتيباني سازمان داده بودم.

<>در برنامه شما وقتي که نيروگاه بوشهر، اگر اشتباه نکنم درسال 1980 قرار بود کامل بشود، به کار مي افتاد، <>چند درصد از کساني که نيروگاه را به کار مي انداختند ايراني مي بودند؟
< />

همه.

صد درصد شان ايراني بودند؟

اصل براین بود که صد درصد ایرانی باشند. ولی ما از لحاظ زمان به آن مرحله نرسیدیم. البته اگر در موقع عمل به اشکالاتی برمی خوردیم لزوما می بایست از کارشناسان خارجی استفاده کنیم.
 

تامين سوخت و کنترل تفاله هاي اتمي

حالا بپردازيم به موضوع تامين سوخت نيروگاه ها. با اين مساله چگونه روبروشديد؟

مسئله تامين سوخت نيروگاه هاي اتمي در واقع مهم ترين و از لحاظ تکنولوژي بغرنج ترين کار ما بود. چون مسئله ساختن يک نيروگاه يک بار است ولي مسئله سوخت آن هميشگي است. به علاوه دانش و تکنولوژي اتمي عمدتا به سوخت مربوط مي شود. مسئله ديگر اين است که چون تکنولوژي سوخت با تکنولوژي ساختن سلاح هاي اتمي ارتباط پيدا مي کرد، دسترسي به آن سخت تر بود. بنابراين ما بايد سعي مي کرديم در زمينه تامين سوخت تا حد ممکن استقلال عمل داشته باشيم و تا حد ممکن به تکنولوژي سوخت دسترسي پيدا کنيم. در هرصورت مديريت سوخت نيروگاه ها جز با اطلاع کامل درمورد تکنولوژي سوخت مقدور نبود. درزمينه سوخت بايد ترتيباتي مي داديم که وابستگي شديد نسبت به يک کشور به خصوص نداشته باشيم.

مسئله سوخت شامل چهار مرحله است. اوّل داشتن اورانيوم طبيعي- بعد غني کردن اين اورانيوم- سپس ساختن شبکه هاي سوخت با استفاده از اين اورانيوم غني شده- مرحله چهارم هم مربوط مي شود به سوختي که از راکتور اتمي تخليه مي شود (يعني بعد ازسوختن) که آن خود مراحل مختلفي دارد. بنابراين اوّل پي تامين اورانيوم رفتيم. براي اينکه بدانيد که درآن موقع جوّ بين المللي از لحاظ انرژي اتمي چه بود لازم است بگويم که بعد از چندماه که ما کارمان را شروع کرديم، براي اينکه ببينم وضع تامين اورانيوم چه جوري است.، فهرست تمام توليدکنندگان بزرگ اورانيوم را در دنيا تهيه کرديم و به همه اينها نامه نوشتيم و از همه آنها خواستيم که به ما اورانيوم بفروشند. يک نفرشان پاسخ مثبت نداد. تمامشان نوشتند که اورانيوم نداريم. اين نشان مي دهد که تمام گنجايش توليد اورانيوم درآن موقع به کلي و براي چندين سال خريده شده بود. در آن موقع رسم بود که قراردادهاي طويل المدّت با توليدکنندگان اورانيوم مي بستند و محصول را پيش خريد مي کردند. اين نشان مي دهد در دنيا يک حرکت شديد به طرف اتمي شدن بود. يعني اغلب کشورهاي صنعتي همزمان به طرف اورانيوم هجوم برده بودند. روي اين اصل مجبور شديم درمورد نيروگاه هاي اوّلي که خريديم در َورده کنند. اين نحوه عمل به ما اجازه مي داد که فرصتي داشته باشيم که با برنامه هاي طويل المدّت عوامل لازم را براي تامين سوخت نيروگاه ها تامين کنيم. هم با آلماني ها و هم بافرانسوي ها به اين نحو عمل کرديم. دسترسي به اورانيوم براي ما درآن زمان از دو طريق ممکن بود. اوّل از راه دستيابي به منابع موجود يا پتانسيل جهاني - دوّم از طريق اکتشاف اورانيوم درايران.

براي راه اوّل از چند طرف حمله کرديم. درآن زمان يک معدن بزرگ اورانيوم درکشور"ناميبيا" که در آن زمان تحت قيمومت افريقاي جنوبي بود و امروز به استقلال رسيده است وجود داشت که قسمت بزرگي از سهام آن متعلق به يک کمپاني بزرگ معدني انگليس به نام (آریو تینتو زینک) آر. تی. زی. بود. دراين معدن تاسيسات بزرگي براي توليد و تخليص اورانيوم درست شده بود ولي هنوز به کار نيفتاده بود. آن کارخانه گنجايش توليد زيادي داشت و درآن موقع بزرگترين رقم توليد را در دنيا داشت. ما بعد از مذاکرات مفصل موفق شديم بخشي از سهام اين تاسيسات را از آر. تی. زی. بخريم و بنابراين در توليد آن شريک شديم و مي توانستيم از محصول آن برداشت کنيم.
از سوی دیگر یک شرکت آلمانی به نام "اوران گزلشافت" در آن زمان فعالیت زیادی برای دستیابی به منابع اورانیوم جهان مبذول می داشت و در چند کشور هم به نتایج ملموس دست یافته بود و برنامه های اکتشاف اورانیوم متنوعی در خیلی کشورها داشت. ما با این شرکت تماس های زیاد داشتیم و بالاخره موفق شدیم در بخش مهمی از برنامه های اکتشافی آنها سهیم شویم.
خارج از این با فرانشوی ها و ایتالیائی ها مشغول مذاکره بودیم که در کشورهای افریقائی "نیجر" و "گابُن" که منابع اورانيوم داشتند باهم براي بهره برداري از اين منابع شريک شويم. اين برنامه با مشکلات زيادي روبرو بود. من به هردو اين کشورها سفر کردم و با رؤسای جمهوري اين کشورها ملاقات و مذاکره کردم و امتيازاتي هم به دست آوردم. ولي به عللي که از بحث ما خارج است موفق نشديم اين برنامه ها را راه بيندازيم. از جمله اين دلايل مي توان به طور خلاصه به نقش منفي فرانسه اشاره کرد. فرانسوي ها ميل نداشتند که ما به ميدان عمل آنها رخنه کنيم (دو کشور فوق هر دو قبلا از مستعمرات فرانسه بوده اند). آنها مي خواستند امتياز اکتشاف را خود از اين کشورها بگيرند و بعد ما را درآن شرکت دهند. و ما اين نحوه عمل را قبول نداشتيم، مخصوصا اين که آنها مي خواستند مديريت اين کار را هم در دست خود نگه دارند.

اين بود اهم اقداماتي که درخارج براي دسترسي به اورانيوم داشتيم و روي هم رفته موفق بود. ولي آنچه که در دراز مدّت براي ما اهميّت داشت مسئله اکتشاف اورانيوم در داخل کشور بود. چون اگر در ايران اورانيوم پيدا مي کرديم پايه هاي استقلال سيکل سوخت خودمان را تا حدّ زيادي تامین می کرديم. براي اين امر در مرحله اوّل يک برنامه وسيع نقشه برداري هوائي از منابع زيرزميني ايران تهيه کرديم و به اجرا گذاشتيم. دراين برنامه که اجراي آن سه سال طول کشيد ما با پرواز بر روي سطح کشور اطلاعات جالبي درباره منابع زيرزميني ايران پيدا کرديم. اين نقشه برداري البته مرحله اوّل اکتشاف بود. چون براي اکتشاف درسطح زمين بايد قبلا اطلاعاتي در دست باشد که درچه محلي بايد عمل اکتشاف صورت بگيرد. اين امر مخصوصا درکشوري به وسعت ايران خيلي مهم بود و به ما اجازه مي داد که فعاليت هاي اکتشافي خود را در محل هائي متمرکز کنيم که احتمال وجود اورانيوم بيشتر باشد.

شيوه این نقشه برداری هوائی چه بود؟

شیوه اصليش روي دونوع اندازه گيري است. يکي راديومتری يعني اندازه گيري اشعه (که از سطح زمين خارج مي شود) و ديگري گراوي متري يعني اندازه گيري تغييرات جاذبه. راديومتري نشان مي دهد که در کجا مواد راديو اکتيو هست که احتمالا ممکن است اورانيوم باشد. با برداشتن يک نقشه کامل از سطح کشور و با مطالعه آن ما مي توانستيم مناطقي را که از لحاظ اکتشاف جالب بودند تعيين کنيم. بقيه کار با روش هاي عادي اکتشاف در سطح زمين انجام مي شد.

چقدر ازسطح ایران را پوشاندید؟

در حدود هشتصد هزار کیلومر مربع یعنی نیمی از مساحت ایران. البته آن بقیه را که نتوانستیم پرواز بکنیم علتش این بود که موقع مختلف وجود داشت. یکی مناطق خیلی کوهستانی بلند بود که فایده نداشت و امکان پریدنش به آن آسانی موجود نبود. یکی هم نواحی مرزی بود که بعدأ به آن اشاره خواهد شد.

در شمال بیشتر؟

درهمه جا ازپرواز درنوار مرزي صرف نظر کرديم، براي اينکه مشکلاتي با کشورهاي همسايه ايجاد نکنيم. مرزهاي ايران با شوروي از حساسيت زيادي برخوردار بودند. با عراق که گرفتاري هاي سياسي شديد داشتيم، و بايد رعايت احتياط را مي کرديم از مناطق مرزي کشورهاي ديگر هم صرف نظرکرديم. تمامي اين برنامه اکتشاف هوائي را شرکت "يور ايران" که رئيسش رضا نيازمند بود براي ما انجام داد. اين شرکت را رضا نيازمند به پيشنهاد من براي انجام کارهاي مربوط به سوخت اتمي تشکيل داده بود و طبق قراردادي که با آن داشتيم منحصرا براي سازمان انرژي اتمي کار مي کرد. بخش بزرگي ازکارهاي مربوط به سوخت ما را اين شرکت انجام مي داد و کمک بزرگ و موثري به پيشرفت کارهاي ما کرد. همزمان با اين برنامه، يک برنامه اکتشاف زميني هم شروع کرديم. اين برنامه در نقاطي انجام مي شد که به دلايل زمين شناسي احتمال وجود اورانيوم قابل ملاحظه بود. اين برنامه بيشتر معطوف به دو منطقه بود. يکي آذربايجان و ديگري نواحي بياباني جنوب شرقي کشور.

عملا آغاز به کار اکتشاف کردید؟

بله، ما طي سه سال کار اکتشاف زميني مي کرديم. دراين مدّت درنتيجه عمليات انجام شده اطمينان پيدا کرده بوديم که در ايران معادن اورانيوم هست. ولي فرصت اين را نداشتيم که تعيين کنيم ذخاير اورانيوم درکجاست و به چه ميزان است و هزينه استخراج اورانيوم چه اندازه است. اگر چند سال بيشتر فرصت مي داشتيم مي توانستيم به اين سوالات پاسخ بدهيم.
حال برويم بر سرغني کردن اورانيوم. شايد بد نباشد معني غني کردن را روشن کنم. اورانيوم نود و دومين و آخرين عنصر جدول "مندليف" است. يعني اورانيوم سنگين ترين عنصري است که درطبيعت يافت مي شود و وزن مخصوص آن 4/19 گرم در سانتيمتر مکعب است. اورانيوم طبيعي، اگر از جزئيات بگذريم، از دو هسته اورانيوم (ايزوتوپ) يکي به جرم اتمي 235 (اورانيوم 235) و ديگري به جرم اتمي 238 (اورانيوم 238) تشکيل مي شود. فقط 7/0درصد اورانيوم طبيعي از نوع اورانيوم 235 است و بقيه از نوع اورانيوم 238 است. از سوي ديگر فقط انرژي ايجاد مي کند و چون نسبت اين ايزوتوپ در اورانيوم طبيعي خيلي کم است، اورانيوم طبيعي را به سختي مي توان براي سوخت راکتورها مصرف کرد. در نوع راکتوري که مورد نظرماست(پی دابلیو آر) به علّت به کارگرفتن آب سبک (يعني آب طبيعي) از اورانيوم طبيعي نمي توان استفاده کرد. براي سوخت اين راکتورها اورانيومي لازم است که درآن نسبت اورانيوم 235 را مصنوعا بالا برده باشند (مثلا به حدود 3 درصد درمقابل اورانيوم طبيعي که فقط 7/0 درصد اورانيوم 235 دارد). اين بالابردن نسبت اورانيوم 235 را غني کردن می نامند.

در زمان جنگ، امريکائي ها به تکنولوژي غني کردن اورانيوم که بسيار بغرنج است دست يافتند، و بعد از جنگ کارخانه هاي بزرگي براي اين امر ساختند تا نيازهاي نظامي و غير نظامي (توليد انرژي) خود را تامين کنند. سال ها بعد فرانسوي ها نيز اين تکنولوژي را مهار کردند و يک کارخانه غني کردن اورانيوم براي مصارف نظامي ساختند و بعد هم يک کارخانه بزرگ براي مصارف غيرنظامي (انرژي). شوروي هم تاسیساتی برای این امر ایجاد کرد که هردو نوع استفاده از آن می شد.
کارخانه غني کردن اورانيوم از لحاظ نحوه عمل شبيه آسياب است. شما بايد گندم خودتان را به آسياب بدهيد و آسياب اين گندم را به آرد تبديل مي کند. در واقع فقط شکل آن را تغيير مي دهد و از شما بابت اين خدمت پول مي گيرد. درمورد غني کردن اورانيوم به همين ترتيب عمل مي شود. شما اورانيوم طبيعي خود را به کارخانه غني کردن مي دهيد و در اين کارخانه ترکيب ايزوتوپي اورانيوم شما عوض مي شود و غني مي شود و در مقابل اين خدمت بايد پول بپردازيد.
بعد از بحران نفت درسال هاي اوّل دهه هفتاد ميلادي خيلي از کشورهاي صنعتي به جانب انرژي اتمي هجوم آوردند. درآن زمان نه تنها توليد اورانيوم کافي به نظر نمي رسيد، بلکه گنجايش کارخانه هاي غني کردن اورانيوم هم محدود بود و فقط امريکا و تاحد محدودي هم شوروي خدمات غني کردن اورانيوم را مي فروختند. با احساس اين کمبود، فرانسه که برنامه بسيار وسيعي براي استفاده از انرژي اتمي داشت و تکنولوژي لازم را هم در اختيار داشت، يک شرکت بين المللي براي ايجاد يک کارخانه غني کردن اورانيوم تشکيل داد. دراين شرکت، که اکثريت سهام آن در اختيار فرانسه بود، ايتاليا، اسپانيا و بلژيک نيز سهيم بودند. نام اين شرکت "اوروديف" بود. کارخانه مورد نظر بزرگ ترين کارخانه غني کردن اورانيوم درجهان بود و هنوز هم هست. اين کارخانه که عظمت آن حيرت انگيز است، طبق برنامه ساخته شد و از سال 1980 براي فرانسه و ساير کشورهاي جهان، از جمله ژاپن، اورانيوم غني شده توليد مي کند. براي نشان دادن عظمت اين کارخانه بد نيست بگويم که مصرف برق آن به قدري است که از همان ابتدا مجبور شدند چهار واحد نيروگاه اتمي، هريک به قدرت 900 مگاوات، درکنار اين کارخانه بسازند تا مصرف برق آن تامين شود.

از همان ابتداي شروع برنامه اتمي ايران، مسئله تامين خدمات غني کردن براي ما مشکل بزرگي شده بود. از امريکا نمي توانستيم بخريم چون منوط بود به امضاء قرارداد دوجانبه.(15) با فرانسه مذاکراتي کرديم، ولي چون کارخانه غني کردن آنها هنوز ساخته نشده بود و مراحل اوّليه را طي مي کرد، فرانسوي ها با احتياط رفتار مي کردند. در هرصورت براي دو نيروگاه بوشهر مسئله را همان طور که گفتم از طريق شرکت آلماني که نيروگاه را مي ساخت حل کرديم که تا ده سال اين نياز را تامين کند. اين شرکت آلماني براي تامين نيازهاي ايران در زمينه غني کردن با شوروي قرارداد بست و خدمات مورد نياز را خريداري کرد.
دراين گيروداربوديم که درسال 1975"ژاک شيراک که درآن موقع نخست وزير فرانسه بود در رأس هیاتی از وزيران و مسئولان بلند پايه (مخصوصا در زمينه انرژي) به ايران سفر کرد. دراين سفر مذاکرات مفصلي درباره همکاري هاي دو کشور در زمينه انرژي اتمي انجام شد. من که موقع را مناسب ديدم طرحي حضور اعليحضرت ارائه دادم که ايران فرانسوي ها را راضي کند که ما هم در کارخانه "اوروديف" براي غني کردن اورانيوم شريک شويم. اعليحضرت اين نظر را پذيرفتند. با اين ترتيب ما ديگر از سرگرداني و در بدر زدن نجات پيدا مي کرديم و خود در توليد خدمات غني کردن مشارکت مي داشتيم و نيازهاي خودمان را تامين مي کرديم. خوشبختانه ميزان سرمايه گذاري براي ايجاد کارخانه "اوروديف" و نيروگاه اتمي مجاور آن خيلي زياد بود و فرانسوي ها براي تامين آن مشکل داشتند. بالاخره بعد از گفتگوهاي زياد اعليحضرت موافقت کردند که در برابر سهيم شدن ايران دراين کارخانه (يعني براي راضي کردن فرانسوي ها) مبلغ يک ميليارد دلار به صورت وام دراختيار فرانسه قرار دهند که به مصرف سرمايه گذاري در کارخانه "اوروديف" برسد. بدين ترتيب هم مشکل ما حل مي شد و هم مشکل فرانسوي ها. با اين پيشنهاد، موافقت فرانسوي ها جلب شد و مذاکرات بر روي جزئيات امر شروع شد. چون در آن روز پيش بيني مي شد که گنجايش اين کارخانه پس از مدّت زمان کوتاهي ديگر پاسخگوي نيازهاي کشورهاي شرکت کننده و ساير مشتريان آن نخواهد بود، يکي از شرايط اين بود که اگر درآينده تصميم به ساختن يک کارخانه ديگر گرفته شود، درآن کارخانه هم ايران از ابتدا شريک خواهدبود. ايران بدين وسيله موقعيت خود را به طور درازمدّت درصحنه توليد خدمات غني کردن تثبيت مي کرد.

روز آخر اقامت شيراک و همراهانش درايران تا حد زيادي مصروف اين مسئله شد، چون بايد متني تهيه و امضاء مي شد که دو دولت آن را قبول داشته باشند ونکات اصلي درباره مشارکت ايران در "اوروديف" و اعطاي وام از سوي ايران به فرانسه درآن روشن شده باشد. تهيه اين متن مشکل تر از آن بود که در ابتدا به نظر مي رسيد. شيراک مراجعت خود را به فرانسه چندين ساعت به تاخيرانداخت و آن روز تا حدود نيمه شب مشغول اين کار بوديم. اين مذاکرات ازسوي ايران به وسيله هوشنگ انصاري(16) که درآن موقع وزيراقتصاد و دارائي بود و من انجام مي شد. هويدا نخست وزير هم حضور داشت و او با شيراک تواما مذاکرات را زير نظر داشتند که به نتيجه برسد. بالاخره متن موافقت نامه اي تهيه و به امضاء رسيد. در اينجا لازم مي دانم اضافه کنم که هوشنگ انصاري دراين مذاکرات نقش بسيار سازنده اي داشت و علي رغم اختلافات کوچکي که گاهي بين او و من پيش مي آمد، او با نهايت حوصله و حسن نيت سعي لازم را براي گرفتن نتيجه نهائي مبذول مي داشت.

اين موافقت نامه جنبه خيلي کلي داشت و بايد بعدا جزئيات آن پياده مي شد. مدت ها با کميسارياي انرژي اتمي فرانسه که در واقع صاحب سهم اصلي "اوروديف" بود مذاکرات سخت و پيچيده اي داشتيم تا ساختار نهائي مشارکت ايران را پياده کرديم. براساس توافق هائي که به آن رسيديم، دو شرکت درفرانسه به ثبت رسيد. يکي به نام "سوفي ديف" که درآن 60 درصد سهام متعلق به کميسارياي انرژي اتمي فرانسه بود و40 درصد سهام متعلق به ايران بود. اگر اشتباه نکنم سهام ايران به نام سازماني بودکه در وزارت اقتصاد و دارائي براي سرمايه گذاري هاي ايران درخارج درست شده بود. اين سازمان که نام دقيق آن را به خاطر ندارم ولي چيزي شبيه «سازمان سرمايه گذاري هاي خارجي و همکاري هاي مالي» بود هماهنگ کننده و متمرکز کننده سرمايه گزاري هاي خارجي ايران و نيز وام ها و هم چنين کمک هاي خارجي ايران بود. مسئول اين سازمان درآن زمان جمشيد اشرفي بود که سمت معاون وزارت اقتصاد و دارائي را داشت. ما با اين سازمان زياد کار داشتيم و جمشيد اشرفي هميشه صادقانه با ما همکاري مي کرد و به همين علّت هيچ وقت کار ما لنگ نماند و دچار وقفه نشد.

شرکت "سوفي ديف" 25 درصد سهام "اوروديف" را در دست داشت و چون 40 درصد سهام اين شرکت متعلق به ايران بود، بنابراين ما به ميزان ده درصد (بطور غير مستقيم) در "اوروديف" شريک بوديم و حق برداشت 10 درصد از توليد کارخانه غني کردن اورانيوم "اوروديف" به طور مستقيم به ما تعلق گرفت. اين ساخت پيچيده علتش اين بود که فرانسوي ها نمي خواستند که اکثريت خود را در موسسه "اوروديف" از دست بدهند. چون اگر 10 درصد سهام "اوروديف" به ما واگذار مي شد، فرانسه اکثريت خود را در "اوروديف" از دست مي داد و اين امر ممکن بود باعث فلج شدن کارهاي "اوروديف" شود. بايد توضيح بدهم که ما هم نمي خواستيم که فرانسه اکثريت خود را از دست بدهد تا مسئوليت ها در اورديف روشن باشد و تصميمات به آساني گرفته شود و با اين ساختي که درست کرده بوديم در واقع ما با 10 درصد سهام اوروديف نقش مهمي در "اوروديف" داشتيم چون همدست دارنده اکثريت سهام بوديم. بنابراين، اين ساخت هم به نفع ما بود و هم به نفع فرانسه و هم چرخش منظم کارها را در "اوروديف" تضمين مي کرد. براساس اين ساخت من عضو هيئت مديره شرکت "سوفي ديف" و نيز به عنوان نماينده اين شرکت عضو هيات مديره "اوروديف" هم بودم و درتمام تصميم گيري هاي اين موسسه مشارکت و دخالت مستقيم داشتم. در "اوروديف" هيچ وقت با فرانسوي ها مشکل نداشتيم. من با آنها روابط بسيار دوستانه و نزديک داشتم و آنها هم هيچ وقت مرا در برابر تصميمي که مورد موافقت من نباشد قرار ندادند.
شرکت دومي که تشکيل داديم "کورديف نام داشت که بين 20 تا 30 درصد (رقم دقيق آن را به خاطر ندارم) سهام آن به ايران تعلق داشت و بقيه در دست فرانسه بود. ولي اين شرکت راه به جائي نبرد چون به تدريج با کند شدن روند استفاده از انرژي اتمي ديگر نيازي به ايجاد يک کارخانه جديد براي غني کردن اورانيوم نبود.
 

میله های سوخت و تفاله های اتمی

مرحله بعدي "سيکل سوخت" ساختن ميله هاي سوخت است. البته ميله لغت خوبي نيست و تصوير درستي نمي دهد ولي من لغت ديگري براي آنچه که در انگليسي به آن "فیول المنت" می گويند پيدا نمي کنم. در هرصورت وقتي اورانيوم غني شد بايد با يک سري فعل و انفعالات شيميائي اورانيوم غني شده را در ترکيب مطلوب براي ساختن ميله سوخت آماده کرد و بعد ميله هاي سوخت را در کارخانه اي ساخت. درنظر داشتيم ميله هاي سوخت را درآينده در ايران بسازيم و اين خود نياز به ايجاد يک کارخانه داشت که بايد ساخته مي شد. دراين زمينه هنوز در مراحل مقدّماتي بوديم و از اخذ تصميم نهائي زياد فاصله داشتيم.
سوخت بعد از مدّتي توقف در داخل راکتور توليد انرژي مي کند و بعد آن را از راکتور خارج مي کنند و چون اين سوخت شديداً راديو اکتيو است بايد مدّتي بماند و راديو اکتيويته آن به ميزان قابل ملاحظه پائين بيايد. تا اينجا در همه کشورها به همين نحو که گفته شد عمل مي شود. از اين به بعد نحوه عمل درکشورهاي مختلف به تبعيت از سياست هاي کلي هر کشور متفاوت است. به طور کلّي مي توان کشورها را دراين زمينه به سه دسته تقسيم کرد. اوّل کشورهائي که ميله هاي سوخت خارج شده از راکتور را به عنوان تفاله اتمي تلقي کرده و سعي خود را مصروف اين مي کنند که چطور اين تفاله ها را به همان شکل يا با تغييراتي نگاهداري، دفن و نظارت کنند: نگاهداري درچندين سال اوّل، دفن درمرحله بعدي، و نظارت دقيق درهر دو اين مراحل. مسئله نظارت اهميّت فوق العاده دارد، چون اين ميله ها علاوه بر اينکه راديو اکتيو هستند مقداري هم گرما توليد مي کنند که بايد به نحوي تخليه شود و اين امر مسايل فني مهمي را ايجاد مي کند. سردسته اين کشورها امريکاست که براي اوّلين بار اين نظر را مطرح کرد که مي توان از مقدار مواد قابل سوخت که در ميله هاي سوخت خارج شده از راکتور وجود دارد چشم پوشي کرد و مجموعه مواد ميله هاي سوخت را به عنوان تفاله اتمي تلقي نمود. امريکائي ها براي اين انتخاب دلايل زيادي دارند که بحث آن درچهارچوب اين مصاحبه نمي گنجد. اين مسئله شاه بيت سياست تازه اتمي امريکا بود که به وسيله جيمي کارتر(17) اعلام شد.

گروه دوّم کشورهائي هستند که نظرشان براين است که بايد ميله هاي سوخت را تجزيه کرد و مواد سوختي آن (اورانيوم غني و پلوتونيوم) را از بقيه مواد جدا کرد و مجدداً در سيکل سوخت راکتورهاي اتمي به کار برد. دراين صورت بقيه مواد باقي مانده يعني مواد غير اتمي که در واقع غلاف خارجي سوخت را تشکيل مي دهد و هم چنين مقداري "خاکستر اتمي" يعني مواد راديو اکتيوي که درنتيجه سوختن اورانيوم درميله هاي سوخت توليد شده اند، مجموعا تفاله اتمي را تشکيل مي دهند. اين تفاله که ميزان حجم آن از تفاله هاي حالت اوّل يعني راه انتخابي امريکا به مراتب کمتر است بايد نگاهداري و بالاخره دفن شوند و درهرصورت هميشه تحت نظارت باشند. سردسته اين گروه فرانسه است که تکنولوژي لازم را در سطح وسيع صنعتي براي تجزيه سوخت در اختيار دارد.

در هرصورت درمورد هردو اين روال ها بايد درنظر داشت که مسئله دفن نهائي تفاله هاي اتمي بعد از سال هاي دراز و شايد چند ده سال مطرح مي شود. گروه سوّم کشورهائي بودند که به علّت اين که هم ديرتر و يا در مقياس کوچک تر به سوي اتم روي آورده اند و نيز به علّت اين که در اين زمينه تجربه لازم به حدّ دلخواه و مطمئني وجود ندارد هيچ نوع تصميمي نگرفته اند و در انتظار هستند که از تجربه پيشروان دوگروه اول استفاده کرده و با آگاهي بيشتر تصميم نهائي را بگيرند. در هرصورت عجله اي هم براي تصميم گيري وجود ندارد، چون بعد زماني اين داستان چند ده سال است. در اينجا بايد اضافه کنم که اين مسئله و روال هاي مختلف مورد بحث تنها به سطح پيشرفت تکنولوژي هاي مربوط و ميزان هزينه آن بستگي ندارد، بلکه تا حدزيادي نيز تابع شرايط جغرافيائي و زمين شناسي و تراکم جمعيت و، از همه مهمتر، افکار عمومي هرکشور است. هم چنين مسائل اقتصاد انرژي و نيز تلقيات مربوط به خودکفائي هرکشور از لحاظ انرژي، که در مورد بعضي کشورها مثل فرانسه و ژاپن اهميت زيادي دارد، در تصميم گيري ها دخالت دارند. بدين ترتيب مسئله تفاله هاي اتمي يکي از بغرنج ترين مسايل انرژي اتمي است که ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي، استراتژيک و فني دارد. بدون استثناء همه کشورهائي که برنامه انرژي اتمي دارند با اين مسئله روبرو هستند و هيچ کدام تا به امروز نتوانسته اند راه حلّ نهائي مطمئن و قابل قبولي را عرضه کنند.

شما چه فکر مي کرديد راجع به اين موضوع؟ بالاخره با چنين مسايلي روبرو مي شديد.

خوب ما فکر مي کرديم که اين تکنولوژي هنوز به رشد نرسيده و راه حل ّهاي لازم پيدا نشده است و در انتظار بوديم، مثل همه کشورهاي گروه سوّم. به طورکلي درانتظار دوچيز بوديم. يکي اينکه ببينيم تحول تکنولوژي به کجا کشيده مي شود. ديگر اينکه مي خواستيم با گذشت زمان ببينيم وضع استفاده از انرژي اتمي چه مي شود. يعني در بيست يا سي سال آينده ميزان استفاده از انرژي اتمي تا چه حد خواهد بود. اگر حرکت به سوي استفاده از انرژي اتمي با همان شتاب اوليه ادامه پيدا مي کرد، يا حتي اگر کمي هم کند مي شد، بعد از، فرض کنيد، گذشت بيست سال، منابع اورانيوم موجود ديگر کفاف تامين سوخت نيروگاه ها را نمي داد يا هزينه توليد آن به ميزان زيادي بالا مي رفت. بنابراين موضوع استفاده از مواد قابل سوخت ميله هاي اتمي، که مقدار آن خيلي قابل ملاحظه بود، مطرح مي شد و ما را به سوي راه حلّ دوّم، يعني تجزيه ميله هاي سوخت و بيرون آوردن مواد قابل سوخت آن(ریپراسسینگ) ، می کشاند تا بتوانيم از آن مواد مجددا در سيکل سوخت نيروگاه هاي خودمان استفاده کنيم (ریسیسلینگ).
امّا اگر تب استفاده از نيروي اتمي به تدريج فروکش مي کرد- همان طور که اکنون اتفاق افتاده است- ديگر فشار بر روي منابع اورانيوم موجود در طبيعت کم مي شد و احتمالا موجب مي شد که ما از استفاده از مواد سوختي موجود درميله هاي سوخت خارج شده از راکتور صرف نظر کنيم. اگر به تشابهي که بين سوخت اتمي و سوخت عادي (چوب) که قبلا مطرح کردم برگرديم موضوع روشن تر مي شود. اگر چوب به اندازه کافي براي سوختن موجود باشد مي توان از استفاده از زغال که در اثر سوختن ناقص چوب تشکيل مي شود صرف نظر کرد. ولي اگر چوب شما محدود باشد بايد از همان زغال هم استفاده کنيد، چون دراين صورت زغال ارزش اقتصادي پيدا مي کند و ديگر نمي توانيد آنرا همراه خاکستر دور بريزيد. دراينجا لازم است اضافه کنم که اوّلا ما خيلي وقت درجلو خود داشتيم و تحت فشار زمان نبوديم، چون برنامه را تازه شروع کرده بوديم و مسئله براي ما مثلا بعد از40 سال مطرح مي شد. از سوي ديگردرکشور ما نقاط بدون جمعيت و بي آب و علف به ميزان بسيار زيادي وجود دارد و اين امر ما را در شرايط بسيار بهتري براي دفن زباله هاي اتمي قرار مي داد تا کشورهائي مانند فرانسه و آلمان و ژاپن و غيره.

کسانی گفته اند که بعضی از کشورهای دیگر مثل فرانسه، آلمان، امریکا یا اتریش مشغول مذاکره بودند که برخی از تفاله های اتمی شان را در ایران، در جائی مثل کویر لوت و نقاط مشابه دیگر، ذخیره یا انبار کنند، چنین چیزی بود؟

نه، آن که اصلا مطرح نبود. روشن ترين دليلش هم اين است که درآن موقع اصلا هنوز نحوه اي براي انبارکردن يا دفن کردن تفاله ها درنظرگرفته نشده بود که اين کار را در ايران بکنند يا درجاي ديگر. هنوز اين تکنولوژي درمرحله اولش بود. بنابراين به آن صورت مطرح نبود. ولي يک مورد بود که اتفاقا خوب شد اين سوال را کرديد ن بتوانم مطرح کنم. در اتريش يک نيروگاه اتمي احداث کردند. اين نيروگاه اتمي ساخته و آماده بهره برداري شد. امّا به اين اشکال برخورد کرد که آن وقت در اتريش خيلي مخالفت با بهره برداري از اين نيروگاه زياد شده بود. اين موضوع مربوط به سالهاي 77 و 78 مي شود و اين قدر اين مخالفت شديد شد که دولت اتريش مجبور شد قبول بکن که مد اين نيروگاه را به شرطي به کار بياندازد که راه حلي براي تفاله هاي اتمي آن پيش بيني شده باشد. اتريشي ها که مي دانستند که به آساني و درمدّت زمان کوتاه راه حلي وجود نخواهد داشت، سعي براين داشتند که به نحوي افکار عمومي اتريش را قانع کنند که راه حلي پيدا کرده اند و حرکت هائي دراين زمينه کردند. يادم هست که روزي يک خبرنگار اتريشي به ايران آمد و با اعليحضرت مصاحبه کرد. او دراين مصاحبه سوالاتي از اعليحضرت در زمينه انرژي اتمي کرد و پاسخ شنيد. بعد مسئله تفاله هاي اتمي را مطرح کرد که ايران اين مسئله را به چه نحو حل خواهد کرد. پاسخ اعليحضرت تا آنجا که به خاطر دارم اين بود که روزي که موقع اين کار رسيده باشد، ايران دراين زمينه امتيازي نسبت به کشورهاي ديگر دارد و آن داشتن َفضاهاي وسيع بدون جمعيت است و مي تواند راهي براي دفن اين زباله ها پيدا کند و آنها را در اعماق بيابان هاي ايران دفن کند. خبرنگار اتريشي پرسيد که اگر روزي اين راه حل براي ايران پيدا شد، آيا ايران به کشورهاي ديگر هم امکان خواهد داد که از فضاهاي موجود درايران استفاده کند؟ پاسخ اعليحضرت تا آنجا که به خاطر دارم اين بود که «درآن موقع خواهيم ديد. چرا نه؟»

متعاقب اين مصاحبه دريک سفر که من به اتريش رفتم، وزير علوم اتريش که خانمي فعال بود(اسمش را يادم نيست) يک مهماني نهار براي من ترتيب داد و بعد از نهار مسئله تفاله هاي اتمي را با اشاره به مصاحبه اعليحضرت مطرح کرد. به او پاسخ دادم که اين مسئله به آينده مربوط مي شود و مادام که خود ما به راه حلي دست نيافته ايم بايد صبر کرد. چندماه بعد اين خانم به تهران آمد و به حضور اعليحضرت رفت و مجدداً مسئله را مطرح کرد. اعليحضرت به من فرمودند پاسخ آنها را بدهم. در مذاکراتي که من با اين خانم داشتم به او گفتم که در هرصورت ما هنوز دراين زمينه کاري و مطالعه اي نکرده ايم. شما از ما مطالعه بيشتري داريد و درثاني مسئله براي شما به صورت غيرطبيعي و حادي مطرح شده است. بيائيد نيروهاي مطالعاتي دو کشور را روي هم بريزيم و موضوع را مطالعه کنيم. در واقع من از اين موقعيت استفاده کردم که اتريشي ها را به اين راه بياوريم که درمطالعات مربوط با ما همکاري کنند و کار ما جلو بيفتد. او اين نظر را قبول کرد و بعد يک کميسيون مشترک مطالعاتي تشکيل داديم که دراين کميسيون متخصصين ايراني و اتريشي- مطالعات مقدماتي را انجام دهند و يک گزارش مبني بر برنامه بررسي هاي عميق تر ارائه دهند. اين مطالعات درکميسيون شروع شد و جوّ همکاري خوبي هم برقرار بود. ولي ديگر فرصت نبود و با رسيدن انقلاب موضوع مسکوت ماند. اميد اتريشي ها اين بود که از اين طريق به افکارعمومي اتريش بگويند که درجستجوي راه حل هستند. اميد ما اين بود که به اين وسيله مطالعات لازم را شروع کنيم و از دانش اتريشي ها استفاده کنيم. ولي باز هم بايد تاکيد کنم که موضوع مربوط مي شد به زماني که با آن هنوز 30 يا 40 سال فاصله داشتيم.
درماه هاي قبل از انقلاب که هر موضوعي بهانه اي براي حمله به دولت مي شد اين شايعه مثل همه شايعه هاي دروغ رايج شد که ايران تفاله هاي اتمي اتريش را در بيابان هاي ايران دفن کرده است و حتي زلزله طبس را از عواقب آن دانستند. حال اينکه آن نيروگاه يگانه اتريش هنوز به راه نيفتاده بود که تفاله اي ايجاد کند و هيچ وقت هم به راه نيفتاد. بعدها، يعني مدّتي بعد از انقلاب، رئيس وقت سازمان انرژي اتمي موضوع را تکذيب کرد و اعلام کرد که آنچه در اطراف دفن تفاله هاي اتمي کشورهاي خارجي گفته شده است بي اساس بوده و صحت ندارد.
 

ایران و تکنولوژی سلاح های هسته ای

درارتباط با موضوع سوخت اتمي، بعضي از امريکائي ها سوال هائي در زمينه اهداف نظامي ايران مطرح کرده بودند. آيا ايران هرگز جوياي سلاح هاي هسته اي، يا تکنولوژي سلاح هاي هسته اي بود؟

آمريکائي ها از اولي که برنامه انرژي اتمي ايران شروع شد فوق العاده نگران بودند و من يادم هست که درسال اول کارمان با يک حقوقدان امريکائي که سابقا عضوکميسيون انرژي اتمي امريکا بوده قراردادي داشتم که او مرتبا آنچه را که در دولت امريکا و درکنگره درباره انرژي مورد بحث است براي من جمع آوري کند و نيز خواسته بودم که بريده همه جرايد امريکا را که راجع به برنامه انرژي اتمي ايران مي نويسند برايم بفرستد. او اينها را مرتب برايم مي فرستاد. از مجموع آنچه که در امريکا نوشته مي شد برمي آمد که در آمريکا يک نوع نگراني نسبت به برنامه ايران وجود دارد. اين نگراني مربوط به اين بود که آيا ايران اتم را واقعا فقط براي استفاده صلح جويانه مي خواهد و يا احيانا ايران درنظر دارد بعد از دست يابي به تکنولوژي اتمي، از اين تکنولوژي استفاده نظامي بکند.
اين نگراني به تدريج فروکش کرد بدون اين که هيچ وقت کاملا از بين برود. علت تخفيف اين نگراني دوچيز بود. يکي اينکه ايران خيلي زود برنامه ساختن نيروگاه هاي اتمي را شروع کرد و اين نشان مي داد که توليد انرژي واقعا انگيزه اصلي ايران است. از سوي ديگر نوع راکتور انتخابي به وسيله ايران تا حد زيادي شک امريکائي ها را زايل مي کرد. چون راکتور آب سبک راهي است که از راه تکنولوژي نظامي اتم فاصله زياد دارد. با وصف اين امريکائي ها نگران اين بودند که ايران با سوخت خود چکار خواهد کرد. البته منظور سوختي است که بعد از سوختن از راکتور خارج مي شود که همان طور که قبلا گفتم مقداري پلوتونيوم دارد و اين پلوتونيوم احيانا مي تواند تحت شرايطي استفاده نظامي داشته باشد. آنها جسته و گريخته به ما مي گفتند که شما رسما اعلام کنيد که سوخت سوخته شده را تجزيه شيميائي(ریپراسیس) نخواهيد کرد. جواب من به آنها اين بود که ما دراين زمينه هنوز تصميمي نداريم چون اين موضوع به 15 يا 20 سال آينده مربوط مي شود و ما درآن موقع تصميم خواهيم گرفت و اين تصميم تابع شرايط اقتصادي و وضع انرژي دردنيا خواهد بود و نيز به شرايط سياسي مربوط به اتم درآن زمان بستگي خواهد داشت. در واقع دران موقع هيچ تصميمي دراين زمينه نداشتيم. چون هنوز خيلي زود بود. امريکائي ها اصرار داشتند که ما دراين زمينه تصميمي عاجلانه بگيريم و آن را اعلام کنيم. آنها در واقع مي خواستند سابقه اي دراين زمينه ايجاد کنند که با آن ساير کشورها را زير فشار قراردهندکه همه از استفاده از پلوتونيوم براي سوخت نيروگاه ها صرف نظرکنند. اين هم يکي از پايه هاي سياست اتمي جيمي کارتر بود. در هرصورت ما زيربار نرفتيم.

من يادم هست يک بار که به هند رفته بودم با خانم گاندي مذاکره داشتم که بعدش هم يک مصاحبه مطبوعاتي در مقر نخست وزيري ترتيب داده شده بود که من و مسئول انرژي اتمي هند درآن به سوالات خبرنگاران پاسخ داديم. دراين مصاحبه يک روزنامه نگار امريکائي از من پرسيد که شايد نزديکي ايران به هند هدفش استفاده از تکنولوژي جداکردن پلوتونيوم از سوخت است. چون هندي ها اين تکنولوژي را داشتند و انفجار اتمي آنها که درسال 1974 به وقوع پيوست نتيجه استفاده از اين تکنولوژي بود. من پاسخ دادم که اين مسئله اصلاً مطرح نيست و ما مذاکره اي در اين زمينه با هندي ها نداشته ايم. او سپس گفت که شما مي توانيد بگوئيد اصلا هيچ وقت اين کار را نخواهيد کرد. من جواب دادم: ببينيد، من امروز مسئول يک دستگاه دولتي هستم و براي امروز مي توانم صحبت بکنم. من براي 15سال ديگر ايران نمي توانم صحبت بکنم، نه اجازه اش را دارم و نه اصلاً اين حرف مفهومي دارد، چون هرچه من بگويم باز 15 سال ديگر ايران هرکار که صلاحش باشد خواهد کرد. آن چه که من امروز مي توانم بگويم اين است که ما فعلا اين برنامه را نداريم. روز بعد از مراجعت من به تهران ساليوان(18) سفير امريکا زنگ زد که من مي خواهم شما را ببينم. به او وقت دادم . آمد و گفت که من خبر مصاحبه شما را گرفتم. شنيدم که شما گفتيد که ايران ریپراسسنگ را به کلي حذف نمي کند. به او جواب دادم درست است و من اين کار را نمي توانم بکنم. ما فعلا اين برنامه را نداريم ولي من نمي توانم بگويم که براي هميشه از آن صرف نظر خواهيم کرد. او گفت که اين يک مسئله سياسي حساس است. ما مي خواهيم ايران يک جوري روشن بگويد که ريپراسسينگ لزومي ندارد. براي ما مهم است براي اينکه بايد کشورهاي ديگر را مهار کنيم. مسئله براي ما ايران نيست، ولي ايران شده نمونه اين کار. من گفتم شما مشکلات خودتان را برويد خودتان حل کنيد و ما نمي توانيم وسيله حل مشکل شما بشويم. به طور روشن از اين پاسخ من خيلي ناراحت شد ولي مذاکرات ما درهمين حدّ خاتمه پيدا کرد.

جالب اين که او در روزهاي بعد اين مسئله را حضور اعليحضرت مطرح نکرد چون اعليحضرت دراين مورد بامن صحبتي نفرمودند. شايد قاطع بودن پاسخ من او را قانع کرده بودکه در اين زمينه نبايد اصرار کند. جالب است بگويم که درجلساتي که درکميسيون مشترک همکاري هاي اقتصادي با امريکا داشتيم، که رئيس امريکائي آن کيسنجر و رئيس ايراني آن هوشنگ انصاري بود، من يک برخورد شديد باکيسنجر داشتم. کيسنجر آن وقت يک ايده اي آورده بود. مي گفت کشورهائي مثل ايران و پاکستان برنامه انرژي اتمي دارند، ولي آنها هريک نمي توانند جداگانه پي مسايل سوخت خود بروند، مخصوصاً اداره سوخت در مرحله بعد از سوخته شدن در راکتور. چون برنامه هاي شما آن قدر بزرگ نيست که اين امر را از لحاظ اقتصادي توجيه کند. او نظرش اين بود که درچند منطقه دنيا مراکز چند دولتي سيکل سوخت ايجاد شود و کشورهاي منطقه درآن سهيم باشند. بدين ترتيب او مي خواست تصميم گيري درمورد سيکل سوخت را از حيطه حاکميت ملّي يک کشور بيرون بياورد تا مسئله توليد پلوتونيوم و استفاده از آن درحيطه اختيار يک کشور نباشد. اين نظر کيسنجر را همکاران او قبلا از سوي دولت امريکا با من مطرح کرده بودند و من دراين باره خيلي فکر کرده بودم. آنها به من مي گفتند که يک مرکز سوخت مي تواند درخاورميانه باشد و کشورهاي اين منطقه توأما آن را اداره کنند و مي خواستند ايران دراين زمينه پيشقدم شود و پاکستان و ساير کشورهاي منطقه را به اين راه بياورد. بدون شک منطقه خاور ميانه براي آنها خيلي اهميت داشت.

یعنی احیانا این مرکز درخود ایران تشکیل بشود؟

بله، احيانا درايران تشکيل بشود. يک دفعه کيسينجر وزيرخارجه امريکا آمد تهران. همکارانش را آورده بود. جلسه اي داشتيم در دفتر هوشنگ انصاري. ما نشستيم باهم صحبت کرديم و کيسينجر مسئله را مطرح کرد. من گفتم آقاي کيسينجر شما يکي از بهترين متخصصين علوم سياسي و ديپلماسي جهان هستيد و من به اين عنوان با شما صحبت مي کنم. من فقط يک سوال دارم. اگر جواب مرا مثبت بدهيد من حرف شما را ممکن است بپذيرم، ولي اگر منفي داديد آنوقت ديگر اين نظر خود را بايد پس بگيريد. گفت آن چيست. گفتم خيلي به زبان ساده مي گويم. آيا شما تصور يک سازمان منطقه اي را مي توانيد بکنيد که ايران و پاکستان و هند و عراق و ترکيه و ساير کشورهاي عربي درآن عضويت داشته باشند و اين سازمان که بايد به نيازهاي اقتصادي منطقه پاسخ دهد، بدون گرفتاري کار خودش را بکند؟ آيا شما مرا مي بينيد که با اينها بنشينم و صبح تا عصرجز نز اع و سر و کول يکديگر پريدن کار ديگري داشته باشيم. او اندکي فکر کرد و گفت راست مي گوئيد. اين چنين چيزي عملي نيست. چطور ممکن است در اين باروت خانه خاورميانه يک سازمان مشترک فني و اقتصادي به اين حساسي ايجاد کرد. و بعد رويش را کرد به همکارانش و گفت آيا اعتماد تاکنون اين مشکل را براي شما باز کرده بود. گفتند بله. (چون به آنها گفته بودم،) گفت پس چرا گوش نکرديد و پس چرا نيامديد به من بگوئيد، اين حرفش خيلي درست است. اين چنين چيزي عملي نيست. بدين ترتيب موضوع ايجاد مراکز منطقه اي سوخت اتمي پرونده اش بسته شد و ديگر امريکائي ها دراين زمينه صحبت نکردند.

حالا که راجع به مسئله ريپراسسينگ سوخت صحبت مي کنيم که مرتبط مي شود به امکانات ساختن تسليحات هسته اي، از خارجي ها و از آن مطالبي که شما به آنها گفتيد، بگذريم، آيا در گفتگوهائي که شما با شاه داشتيد هيچ وقت مسئله ساختن سلاح اتمي، مستقيم يا غيرمستقيم، مطرح شد؟ آيا ايران به دنبال ساختن يا دستيابي به امکانات ساختن تسليحات اتمي بوده است يا نه؟

بله، مسئله مطرح شد، ولي به اين ترتيب که مسئله را من مطرح کردم. وقتي ماموريت انرژي اتمي به من داده شد، به آن ترتيبي که من قبلا برايتان گفتم، يک مقداري مطالب روشن نبود. اعليحضرت يک نظر کلي داشتند ولي تعريف آن خيلي مشکل بود. بالاخره بعد ازمدتي رفت و آمد يک مقداري حدودش را روشن کرديم. بعد براي من اين شک ماند که نکند درمغز اعليحضرت اين که ما مي رويم پي تکنولوژي هسته اي مترادف با اين است که هر روز بخواهيم با اين تکنولوژي مي شود بمب اتمي ساخت. و من اين را حالا چطوري مي توانم از مغز اعليحضرت بيرون بکشم که ته فکرشان چه هست. چون بيم اين بود که اگر اعليحضرت همچين چيزي توي مغزش بود، من هم بروم مستقيما از ايشان سوال بکنم، به من راستش را نگويند.
بنابراين من بايد پي يک وسيله اي مي گشتم که اين موضوع را کشف بکنم. وسيله اش آسان نبود براي اين که کس ديگري در حريم فکر اعليحضرت دراين زمينه به آن نحو وارد نبود. ولي، با وصف اين، با خودم گفتم منطقا نخست وزير مملکت اگر چيزي هست بايد بالاخره از آن اطلاعي داشته باشد. رفتم پهلوي هويدا. گفتم من يک سوال دارم. خواهش مي کنم سوالم را يا آره يا نه صريحا جواب بدهيد و جواب کشدار ندهيد، براي اينکه آن فايده ندارد. گفت چيست. گفتم آيا پشت سر دولت و اعليحضرت يک همچين چيزي هست و اگر صحبتش شده من بايد بدانم. گفت تو چرا بايد بداني. گفتم، براي اينکه نوع حرکت فرق مي کند. نوع تکنولوژي فرق مي کند. ساخت سيستم عوض مي شود. بعد هويدا گفت نه، واقعا من نمي دانم. باور کن من نمي دانم در مغز اعليحضرت چه هست. دراين زمينه تو اگر مي خواهي خودت بايد بروي راهي پيدا بکني از اعليحضرت بپرسي. گفتم خيلي خوب. بعد باز فکر. کردم، دیدم اعليحضرت اگر همين طوري سوال بکنم احتمالا جواب مرا نمي دهند، يا اگر جوابي بدهند، من متقاعد نخواهم بود که اين جواب واقعي است. بنابراين رفتم پي برنامه طويل المدت تري که اين موضوع را روشن بکنم، که البته برنامه اي که تهيه کردم هم اين جواب را مي گرفت و هم به درد چيزهاي ديگر مي خورد. برنامه اين بود که يک روز رفتم حضور اعليحضرت، گفتم قربان من اين صحبت ها را که با شما مي کنم راجع به کارهائي که بايد بکنيم، اينها همه جنبه خيلي فني و تخصصي دارد و اين بيم در من هست که اعليحضرت تصميم هايشان را بدون آگاهي به خصوصيات تکنولوژي ها بگيرند. بنابراين به من اجازه بدهيد که من عوامل اين تکنولوژي را برايتان روشن بکنم. وقتي روشن شد، آن وقت مي توانيم با هم مکالمه داشته باشيم. فرمودند که يعني چي. عرض کردم هفته اي يک بعد از ظهر اعليحضرت به من بدهيد، خارج از برنامه کارهاي انرژي اتمي. من مي آيم اين سيستم را برايتان شرح مي دهم که چه هست و داستان اتم چيست. خيلي خوشحال شدند. گفتند بسيار خوب است. اين کار را بکن. من رفتم شروع کردم. يک برنامه فشرده تهيه کردم که چگونه عوامل لازم را براي اعليحضرت روشن کنم، بدون اينکه وارد جزئياتي بشوم که از حوصله ايشان خارج باشد. خیلی کار حساسي بود. ولي بالاخره من اين کار را کردم. برنامه هرجلسه را به زبان عادي مي نوشتم روي کاغذ. آن جائي که به فارسي نمي شد، يا به انگليسي يا به فرانسه مي نوشتم. هفته اي يک مرتبه مرتب همه را حضورشان مي گفتم و بعد هم آخر که خداحافظي مي کردم اين ورقه ها را مي دادم دستشان. مي گفتم قربان خواهش مي کنم در فرصتي شب ها يک نگاهي به اين بکنيد، تا دفعه ديگر. اعليحضرت واقعا به قدري جدي، به قدري با ديسپلين، اين برنامه را ادامه دادند که مجموعا 6 ماه بيشتر طول نکشيد. آخر 6 ماه ايشان مجموع اطلاعاتي را که بايد يک نفر مثل اعليحضرت، که در مقام تصميم گيري نهائي بود، در دست داشته باشد، به دست آورد. دراين برنامه ها هم راجع به انرژي اتمي براي توليد برق و مصارف ديگر توضيح دادم و هم درباره استفاده هاي نظامي و ساختن سلاح هاي اتمي. خيلي هم خود اعليحضرت خوشحال شدند. بعد که اين برنامه تمام شد. به تدريج موضوع را به طور غيرمستقيم مطرح کردم. مثلا دلايلي که براي انتخاب نوع راکتور براي نيروگاه ها ارائه دادم و توضيحاتي که دراين زمينه مي دادم روشن مي کرد که اين نوع راکتور به درد مصارف نظامي نمي خورد و وقتي قبول مي کردند و انتخاب مرا تاييد مي کردند معلوم مي شد که حساسيتي دراين زمينه ندارند. در چند مورد طرح مسئله از سوي من چنان بود که اعليحضرت را به بحث درباره چند انتخاب مي کشاندم و نتيجه اين گفتگو به من نشان مي داد که در فکر سلاح هاي اتمي نيستند.
بالاخره يک روز مسئله را واضح و روشن مطرح کردم. اعليحضرت فرمودند پس بنشين تا صحبت کنيم. حدود دو ساعت نظر و فلسفه خود را درباره امنيت نظامي ايران براي من شرح دادند و خطراتي را که از لحاظ نظامي ايران را تهديد مي کرد تشريح فرمودند و نحوه روبرو شدن با آنها را هم گفتند. بعد گفتند که دراين سيستم من جائي براي اتم نمي بينم، براي اينکه اگر تمام کشورهائي که در منطقه ما را محاصره کرده اند بگيريم، افغانستان، پاکستان، شيخ نشين هاي جنوب، عربستان، عراق، ترکيه، اينها هيچ کدام قدرت نظامي شان به اندازه قدرت نظامي که ايران درست کرده و مرتبا آن را تقويت مي کند، نمي شود. بنابراين قدرت نظامي برتر منطقه در دست ايران است و ما براي اين کشورها نيازي به سلاح اتمي نداريم. و بعد فرمودند درمقابل شوروي اگر يک يا دو تا يا ده بمب اتمي بسازيم، درهرصورت بي فايده است، يعني ما نمي توانيم درمقابل شوروي با سلاح اتمي از خود دفاع کنيم. بنابراين داشتن بمب اتمي جز اين که امروز براي ما مزاحمت توليد کند و فشار روي برنامه غيرنظامي مان بگذارد نتيجه اي ندارد. ولي فرمودند اين وضعي است که امروز وجود دارد. در منطقه اگر ده سال، پانزده سال، بيست سال ديگر اين تعادل فعلي به هم بخورد، يعني ايران احساس کند که برتري نظاميش را دارد از دست مي دهد- البته شوروي به کنار- مسئله اصلا يک جور ديگر مطرح مي شود. سوال کردم چطوري مطرح مي شود؟ فرمودند من نمي دانم، شرايط آن روز را نمي دانم، ولي مي خواهم بگويم آنچه من مي گويم درقالب وضع موجود درست است، اگر وضع عوض شد، بايد روز از نو روزي از نو، بايد بنشينيم صحبت بکنيم ببينيم چه راهي بايد برويم. حالا آن روز ممکن است بمب اتمي مطرح شود، ممکن است يک چيز ديگر مطرح بشود، من نمي دانم. بنابراين فعلا مطرح نيست و اين چنين برنامه اي وجود ندارد. من خيالم راحت شد و پي کارم رفتم.

در بین مدیران خود سازمان انرژی اتمی، خود شما و دیگران، یعنی همکاران شما هیچ وقت اپسیون داشتن توانائی اینکه سلاح اتمی ساخته بشود، یا پایه هایش گذاشته بشود، مطرح شد، یا مطرح بود، یا کسی فکر می کرد این بخشی است از مسئولیت ملی؟

ببينيد، آن وقت اين مسئله براي سازمان انرژي اتمي روشن بود و همه مي دانستند که برنامه چيست، و ساختن سلاح اتمي مطرح نيست. در واقع موضوع را بسته بوديم و هيچ يک از همکاران من اگر در مغزش هم چيزي مي گذشت نمي توانست مستقيماً با من مطرح کند و کسي اين کار را نکرد. يا اگر مسئله در مغز من هم خطور مي کرد ممکن نبود با يکي از همکارانم مطرحش بکنم. بنابراين به آن مفهوم هيچ وقت مطرح نشد. ولي مسئله شايد به نحو ديگري مطرح مي شد. براي اينکه درست است که اين تکنولوژي ها با هم تفاوت دارند. درست است که اين يک راه دارد و آن يک راه دارد. ولي درغايت امر تکنولوژي ماهيتش فراگير است. يعني مهارکردن تکنولوژي هاي متعددي که در برنامه توليد نيروي اتمي به کار مي روند اين قدرت را در هرصورت ايجاد مي کند که شما با کمي زحمت و با مقداري تحقيق و محاسبه بتوانيد راه استفاده نظامي را هم باز کنيد. دراينجا يک مسئله مهّم و بسيار حساسي مطرح مي شود که لازم است در مورد آن صحبت شود. يکي از ارکان کار سازمان انرژي اتمي تحقيق و بررسي بود و علّت اصلي آن هم دو عامل بود. يکي اينکه رفتن در اين چنين ماجرائي که در ابتدا در گرفتن و جذب تکنولوژي هاي کشورهاي خارجي خلاصه مي شد ايجاب مي کرد که ما در زمينه علمي و فني خود را مجهز کنيم. اين امر لازم بود که بتوانيم در مراحل اوّليه درک درستي از اين تکنولوژي ها داشته باشيم، ريزه کاري هاي آنها را بدانيم و با چشم باز از آنها استفاده کنيم. به تدريج که در اين امر پيش مي رفتيم مي توانستيم بعضي کارها را خودمان بکنيم و کم کم از بعضي خدمات خارجي خود را بي نياز کنيم و بالاخره در مراحل بعدي بتوانيم سهم ملّي خود را در تکنولوژي هاي مختلف بالا برده و درآن مشارکت بيشتري داشته باشيم و بتوانيم نيازهاي وسيع برنامه انرژي اتمي را تا حد زيادي در داخل کشور تامين کنيم. براي تامين اين اصل بايد امکانات پژوهشي زيادي فراهم مي شد و کارشناسان و محققان زيادي را به کار مي گرفتيم. اين کار باوجود مرکز تحقيقات اتمي تهران که از دانشگاه تهران به سازمان انرژي اتمي منتقل شد خيلي زود شکل گرفت. علاوه براين مرکز، يک مرکز تحقيقات و کاربرد راديو ايزوتوپ ها هم داشتيم که آن هم در تهران بود و نوع کارش با مرکز اوّلي تفاوت داشت. علاوه براين يک مرکز تحقيقات بزرگ و وسيعي در دست طرح ريزي و ساختمان بود که بايد دراصفهان ايجاد مي شد و نامش «مرکز تکنولوژي هسته اي» اصفهان بود، ولي تا آن مرکز ساخته شود چند سالي طول مي کشيد. بنابراين به تدريج گروهي از کارشناسان را در تهران دور هم جمع کرده بوديم که هسته اوّليه کادر آن مرکز (مرکز تکنولوژي هسته اي اصفهان) را تشکيل دادند و مقداري امکانات و وسايل در اختيار آنها قرار گرفته بودکه کارهاي اوّليه را شروع کنند. بنابراين پس از گذشت زمان نسبتا کوتاهي درسه مجموعه مختلف کار پژوهشي و بررسي انجام مي گرفت و کار به سرعت دور برمي داشت و شتاب پيدا مي کرد.
تا اينجا به عامل اوّل مربوط مي شد. و اما عامل دوّم کمي ظريف تر از اين است. اين عامل خود دو بُعد دارد. يکي اينکه دراين چنين برنامه وسيعي تحقيق را نمي توان و نبايد در قالب يک برنامه از پيش تنظيم شده محصور نگه داشت. بنابراين مي بايست، ضمن اعمال نظارت و کنترل لازم، به اندازه کافي آزادي عمل براي محققين قائل مي شديم تا مانع از رشد علمي آنها نشويم و انگيزه آنها را در تحقيق خفه نکنيم.
از سوي ديگر محققيني که به سازمان مي پيوستند، قسمت اعظم آنها از خارج مي آمدند و تخصص هاي خودشان را داشتند که در خيلي موارد با آن چه که ما احتياج فوري داشتيم مطابقت نمي کرد. ما اين افراد را جذب مي کرديم و امکانات لازم را در اختيارشان قرار مي داديم که تحقيق خود را شروع کنند. اگر مي بايست در رشته تحقيق آنها تغييراتي داده شود اين کار را به طور تدريجي و با موافقت کامل محقق مي کرديم. روش اصلي اين کار هم اين بود که بيشتر از طريق تشويق و نه اجبار محقق را درجهت ديگري فعال مي کرديم. از جمله اين روش ها اولويت هائي بود که براي مسايل مورد احتياج سازمان قائل مي شديم و امکانات را بيشتر در آن زمينه بسيج مي کرديم و اين خود بالطبع محققين را جذب مي کرد. بدين ترتيب محققين خوب را بعد از مدّتي به تدريج در زمينه هائي که بيشتر مورد نياز ما بودند به کار مي گرفتيم. اين کار خيلي ظرافت مي خواهد و من خوشحالم که آنها که مسئول اين برنامه ها بودند مخصوصا مجتبي طاهر زاده و رضا خزانه اين روش را به خوبي پياده مي کردند.
بنابراين به اين تصوير مي رسيم که محققين سازمان در رشته هاي گوناگون انرژي اتمي تحقيق مي کردند که بخشي از آن در آن زمان مورد نياز فوري ما نبود ولي هم روحيه تحقيق علمي را در سازمان زنده نگاه مي داشت و هم سرمايه اي براي آينده بود.

حال با اين مقدمه برگرديم بر سر سوال شما. من خود شخصا اعتقادم اين بود که در برنامه اي به وسعت برنامه سازمان انرژي اتمي، بايد استعداد ها را آزاد مي گذاشتيم که از لحاظ علمي و تکنولوژي جلو بروند و در زمينه هاي مورد نظرشان به نتايج جالبي برسند و اطمينان داشتم که اين مهم ترين سرمايه گزاري سازمان است. از سوي ديگر به وضع ايران در منطقه و درجهان مي انديشيدم. درست است که دولت از من فعلا انرژي مي خواست و در شرايط موجود اعليحضرت در فکر تسليحات اتمي نبودند و هيچ کس هم به من ماموريتي دراين زمينه نداده بود. ولي زندگي ملّت ها دريک "عکس برداري" خلاصه نمي شود. ازسوي ديگر توسعه تکنولوژي هاي مختلف اتمي به زمان زياد نياز داشت. هيچ بعيد نبود که روزي شرايط سياسي و نظامي در منطقه تغييرات مهمي پيدا کند و درآن روز ايران خود را ناچار ببيند که به تسليحات اتمي دست پيدا کند. درآن صورت مي بايست به اين نياز کشور پاسخ داده مي شد و آن هم در زماني نسبتا کوتاه. براي اين امر بايد از لحاظ علمي و تکنولوژيکي آمادگي لازم ايجاد مي شد. ما محققين طراز اوّلي داشتيم که نسبتا هم جوان بودند و مي توانستند کارهاي بزرگي را انجام دهند. وظيفه من اين بود که امکانات لازم را براي آنها به وجود آورم و تشويقشان کنم و همين کار را هم مي کردم.

مسلّما در مغز خيلي از اين افراد هم همان منطقي که در بالا درمورد خودم اشاره کردم دور مي زد. يعني خيلي از آنها فکر مي کردند که بايد آمادگي علمي و فني کشور را بالا برد تا اگر روزي به علل سياسي لازم شد پاسخگوي نيازهاي روز باشند. ولي هيچ وقت اين مسئله را به طور مستقيم با من مطرح نمي کردند.
يک نوع "کُد" بين ما ايجاد شده بود که صحبت از کاربردهاي غيرآن چه در برنامه سازمان است نشود. ولي آنچه که جالب بود پيشنهاداتي است که براي برنامه تحقيقات خود مي کردند و دستگاه هائي بود که مي خواستند. من خيلي راحت مي فهميدم که چه مي خواهند و چه در سردارند. به روي خودم نمي آوردم و به آنها هم چيزي نمي گفتم ولي به آنها امکان مي دادم که کارخودشان را بکنند. بودجه و امکانات لازم را در اختيارشان قرار مي دادم و از دور مواظب کارهاي آنها بودم. هميشه در مغزم اين برنامه هاي تحقيقي خاص را کنار هم مي گذاشتم و مي ديدم که قطعه هائي از يک موزائيک بزرگ به تدريج ايجاد مي شوند. شايد آنها درست ارتباط بين اين قطعات را نمي ديدند، شايد هم مي ديدند و به روي خود نمي آوردند. در هرصورت به تدريج که بعضي از قطعات موزائيک شکل مي گرفت، من در مغزم پي قطعات ديگر مي گشتم تا روزي باز کسي مي آمد و پيشنهادي مي آورد که مربوط مي شد به يکي از قطعات ديگر و برنامه او را به راه مي انداختيم.
مجتبي طاهر زاده که خود درزمينه اين تحقيقات سابقه ممتد داشت و مسئول مرکز تحقيقات اتمي تهران بود خيلي خوب اين امر را حس مي کرد و خيلي با ظرافت نقش خود را بازي مي کرد. او به اين مرکز خيلي خدمت کرد و از يک دستگاه بي حال و بي برنامه مرکزي ساخت که در سال هاي آخر با شتابي قابل ملاحظه در زمينه هاي علمي و تکنولوژي پيش مي رفت. متخصصين اين مرکز مقالات علمي متعددي در نشريات و سمينارهاي بين المللي ارائه مي دادند و ما احساس مي کرديم که کم کم پايه هاي علمي پُرتواني درشرف شکل گرفتن است. بعد از انقلاب، طاهرزاده به امريکا برگشت و کار علمي خود را ادامه داد و خيلي موفق بود. متاسفانه او مدتي پيش دراثر يک سکته قلبي درگذشت. من بي اندازه متاسف شدم. او انسان ارزشمندي بود و با من و همکارانش روابطي صميمانه داشت. خدمات او به سازمان انرژي اتمي قابل تحسين و ستايش است. همسر طاهر زاده، خانم حجابي، نيز از همکاران صميمي او و من در سازمان انرژي اتمي بود.

با اين ترتيب مي بينيد که سازمان انرژي اتمي که براي خود يک رسالت طويل المدّت احساس مي کرد از نيازهاي احتمالي آينده غافل نبود ولي به علل سياسي سعي داشت که اين موضوع از نظر همگان و مخصوصا خبرنگاران و خبرچينان داخلي و خارجي محفوظ بماند. چون درآن موقع مي توانست بهانه اي به دست کشورهاي خارجي بدهد که ما را تحت فشار سياسي قرار دهند. در هرصورت من دو چيز را جزء وظايف خود نمي دانستم. يکي اينکه روي تحقيق سقفي بگذارم و جهش تحقيقاتي را به علل سياسي غير موجه خفه کنم. ديگر اينکه به علّت محافظه کاري ايران را درآينده از داشتن انتخاب (منظورم انتخاب دستيابي به سلاح هاي اتمي است) محروم کنم. وظيفه ملي من دراين هردو مورد درجهت عکس بود. يعني بگذارم محققين رشد کنند و به تکنولوژي هاي مختلف دسترسي پيدا کنند و نيز ايران هميشه آمادگي انتخاب راه ديگري را داشته باشد.

انرژی اتمی و محیط زیست

به جز مسئله تفاله ها و احيانا مسائل ايمني ديگر، تاثير نيروگاه ها برمحيط زيست به طور کلي مطرح است. آيا اين مطلب را شما با سازمان محيط زيست، يا افراد ديگري که در اين زمينه کار مي کردند، مطرح کرديد يا نه؟

به طور کلي مسئله تاثير تاسيسات اتمي برمحيط زيست را مي توان از سه زاويه مطرح کرد: يکي وقتي نيروگاه به حالت عادي کار مي کند. ديگر مسئله حادثه در نيروگاه ها که وضعي غيرعادي است، سوّم هم همان مسئله تفاله هاي اتمي است که صحبت شد.
وقتی نیروگاه درحالت عادی کار می کنذ. مسئله نشست مواد رادیو اکتیو به خارج و به محیط زیست مطرح نیست و اتفاق نمی افتذ. حالا در اینجا من وارد مسائل فنی نمی شوم که چرا این طور است. فقط در این مورد یک موضوع هست که باید مورد توجد قرار گیرد و آن مقدار انرژی است که به صورت گرما یعنی به صورت آب گرم به محیط خارج که یا رودخانه است و یا دریا ریخته می شود. معمولا آب محیط زیست است و در آن موجودات زنده وجود دارد. باید مواظب بود که بالا رفتن درجه حرارت آب رودخانه یا دریا به این محیط زیست آسیب نزند. چون ممکن است خیلی از موجودات زنده در آب با درجه حرارت بیشتری نتوانند به زندگی ادامه دهند. در این زمینه برای نیروگاه بوشهر مطالعاتی به عمل آمد و نتیجه این بود که ریختن آب گرم نیروگاه به دریا ( خلیج فارس) اختلالی در محبط زیست این آب ایجاد نمی کند.
موضوع دوّم احتمال حادثه در نيروگاه است که درمورد بوشهر خيلي مورد توجه ما بود. در نيروگاه هاي اتمي که تاکنون درجهان غرب ساخته شده اند به طور کلي امکان به وجود آمدن حادثه بسيار کم است. علاوه براين، موازين ايمني که براي آنها وضع شده موجب شده است که راکتور همه اين نيروگاه ها درمحفظه اي ضخيم از فولاد و بتون آرمه محصورگردد. اين محفظه به نحوي طراحي مي شود که درصورت حادثه درمقابل فشار آب تبخير شده در محفظه ايستادگي کند و از نشست اين بخار وگازهاي راديواکتيو به خارج جلوگيري کند. درمورد بوشهر مسئله زلزله هم مطرح بود.
يکي از مشکلاتي که براي ساختن نيروگاه هاي اتمي درايران وجود داشت زلزله خيزي اغلب نقاط ايران بود که انتخاب ما را در تعيين محل نيروگاه محدود مي کرد. دراين باره بعدا توضيحاتي خواهم داد، ولي درمورد بوشهر بايد بگويم که مطالعات بسيار زياد و پي گيري هم درآلمان و هم درايران انجام داديم و طراحي محفظه خارجي نيروگاه براساس اين مطالعات انجام گرفت. بدون وارد شدن به جزئيات فني لازم است بگويم که اين محفظه و ساير اجزاء نيروگاه به نحوي طراحي شده بود که در صورتي که شديدترين زلزله محتمل در آن منطقه در زير راکتور به وقوع بپيوندد، نيروگاه مقاومت کند و درهم نريزد و آسيبي به محيط زيست اطراف وارد نيايد. بدين ترتيب ضخامت محفظه نيروگاه هاي بوشهر خيلي بيشتر از ضخامت معمول نيروگاه هاي ديگر بود و مقاومت بسيار زيادي داشت. از جمله، محاسبات نشان مي داد که اگر يک هواپيماي "جمبوجت" (بوئينگ 747) بر روي گنبد اين نيروگاه ها سقوط کند، محفظه مقاومت مي کند وخراب نمي شود. البتّه، ساختن اين گنبد مستحکم بيش از محفظه هاي معمولي نيروگاه ها هزينه بر مي داشت، ولي اين هزينه هم لازم بود و هم به نسبت هزينه کل مبلغ زيادي نبود که اقتصاد نيروگاه را دگرگون کند.

ساختن اين محفظه از لحاظ فني خالي از اشکال نبود. چون جدار محفظه دو قشر دارد. يکي قشر داخلي که ازفولاد مخصوص است و ديگري قشر خارجي که از "بتون آرمه" است. درمورد ساختن قشر داخلي که بايد با دقتي بسيار زياد ساخته شود به اشکالات مربوط به جوشکاري قطعات آن قبلا اشاره کرده ام.
دراينجا چون صحبت از زلزله خيزي اغلب نقاط ايران شد، بايد توضيح دهم که به تدريج که کارسازمان انرژي اتمي شروع شد، اين احساس در من ايجاد شد که موضوع زلزله يکي از موانع اصلي کار خواهد بود. به اين علّت پي اين رفتم که متخصصين خوب زلزله را به سازمان جلب کنم و رفته رفته يک گروه بسيار خوب از متخصصين اين امر درست کرديم. يکي از اين متخصصين که شايد بهترين زلزله شناسي بود که در ايران داشتيم دردانشگاه پهلوي شيراز استاد بود و شبکه اي هم در نقاط مختلف ايران براي ضبط و مطالعه زلزله فراهم کرده بود. نام او نوروزي بود. من مدّتي زحمت کشيدم تا او را به سازمان منتقل کردم و او خيلي به ما کمک کرد. متخصص ديگر محمد حسن فرزين بود. که در امريکا کار مي کرد. او هم به سازمان پيوست و با کارداني و صميميت بسيار به ما خيلي کمک کرد. متخصصين ديگري هم از جاهاي مختلف به تدريج دور هم گرد آورديم و مطالعات بسياري در زمينه زلزله انجام داديم و از اطلاعات مربوط به زلزله که در دستگاه هاي دولتي ديگر و يا دانشگاه ها وجود داشت استفاده کرديم.
به تدريج در زمينه مطالعات مربوط به زلزله خيلي مجهّز شديم و اطلاعات بسيار ارزنده اي نسبت به زلزله خيزي نقاط مختلف ايران به دست آورديم. چون اين اطلاعات درطرح هاي بزرگ صنعتي به درد سازمان هاي ديگر هم مي خورد، من به همه سازمان هاي بزرگ مملکتي نامه نوشتم و گفتم که آنها مي توانند از اين اطلاعات استفاده کنند.

درمورد نیروگاه بوشهر بایدبگویم که علاوه برمطالعات آلمانی ها و خود ما گاهی تعبیر و تفسیر داده های علمی آسان نبود و ما در دو سه نوبت سمیناری از بهترین متخصصین جهانی فن در ایران تشکیل دادیم و از آنها نظر گرفتیم. بنابراین مطالعات نیروگاه بوشهر از لحاظ زلزله به بهترین نحو و در بالا ترین سطح جهانی انجام گرفت.

و امّا راجع به دولت و نقش آن درمورد حفاظت محيط زيست و مسايل ايمني بايد توضيح بدهم که مسايل ايمني نيروگاه ها و به طور کلي تاسيسات اتمي در هر کشوري تابع مقرراتي بايد باشد که به تصويب مراجع مربوط رسيده باشد و دولت ارگاني براي کنترل و نظارت دراين زمينه داشته باشد که آن ضوابط و مقررات اعمال شوند. اين مسئله خيلي مهم و در ضمن خيلي تخصصي است و معمولا به دليل ماهيّت خاص خود خارج ازحيطه عمل ارگان هاي حفاظت محيط زيست قرارمي گيرد. درکشورهاي صنعتي درهرکشور يک ارگان خاصي براي اين امر ايجاد کرده اند که مثلا در امريکا "کميسيون نظارت اتمي" (Nuclear Regulatory Commission) نام دارد. اين کميسيون درقالب قوانين و ضوابطي که براي استفاده از انرژي اتمي در امريکا وجود دارد، هم مقررات اجرائي را وضع مي کند و هم عملا نظارت بر اعمال اين مقررات مي کند. در کشور ما به علت تازه بودن استفاده از انرژي اتمي مقرراتي وجود نداشت و اين وظيفه را سازمان انرژي بايد انجام مي داد. ولي سازمان انرژي اتمي هم بدون داشتن تجربه در زمينه عملکرد تاسيسات اتمي نمي توانست در ابتدا اين چنين مقرراتي را ايجاد کند.
بنابراين ما دربرابر اين سوال قرار داشتيم که چگونه عمل کنيم. بالاخره تصميم گرفتيم درزمينه تاسيسات بزرگ، مخصوصا نيروگاه ها، در هرمورد ضوابط و مقررات کشوري که تکنولوژي را به ما مي داد ملاک عمل قرار گيرند. مثلا درمورد نيروگاه بوشهر ضوابط و مقررات آلمان و در مورد نيروگاه دارخوين (درخوزستان) ضوابط و مقررات فرانسه اعمال مي شد. البتّه بايد اضافه کنم که اين ضوابط و مقررات تفاوت اساسي با هم نداشتند و در اصل بسيار شبيه بودند. سعي ما اين بود که بعد از مدّتي تجربه از لحاظ مسايل خاصي که اين تکنولوژي مي توانست در ايران ايجاد کند مقررات خودمان را تهيه کنيم و به تصويب برسانيم و به اجرا بگذاريم. ب

دين ترتيب با سازمان حفاظت محيط زيست رسما داد و ستدي نداشتيم. يعني اين سازمان هيچ وقت مدعي ما نشد و از ما مثلا گزارش نخواست که ما چکار مي کنيم. ساير سازمان ها يا مسئولان دولتي هيچ وقت و درهيچ موردي مدعي ما نشدند. شايد فکر مي کردند که اين موضوع به سازمان انرژي اتمي مربوط است- که همين طور هم بود- ولي مي توان انتظار داشت که دولت به طور رسمي از سازمان انرژي اتمي بخواهد که در برابر اين مسئله چه موضعي دارد و چه اقداماتي کرده است و اطمينان حاصل کند که سازمان انرژي اتمي اين قسمت از وظايف خود را جدّي گرفته است و از نظردور نکرده است. امّا دولت هيچ وقت دراين زمينه سوالي از من نکرد.
در اينجا بدنيست اشاره کنم که وقتي اسکندر فيروز (19) از رياست سازمان حفاظت محيط زيست کنار رفت، من موقع را غنيمت شمردم و با او به مذاکره نشستم و مسايل را براي او تحليل کردم و از او خواستم که به سازمان انرژي اتمي به پيوندد و مسايل مربوط به محيط زيست و ايمني راکتورهاي اتمي را مورد مطالعه قراردهد. در واقع مي خواستم او ابتدا به عنوان مشاور اين کار را بکند و طرحي براي ايجاد ضوابط و مقررات مربوط و نيز ساختار ارگان کنترل و نظارت در اين زمينه تهيه کند. ولي او که از برکنار گذاشتنش بسيار ناراحت و سرخورده شده بود، درجواب به من گفت که با نحوي که او را از کار برکنار کرده اند اعليحضرت اين امر را قبول نخواهند کرد. من مسئله را حضور اعليحضرت مطرح کردم. و بعد از گفتگوئي که شرح آن سخن را به درازا مي کشاند معلوم شد که علي رغم سوء تفاهم ها اعليحضرت مخالفتي ندارند. ولي اسکندر فيروز بعد از مدتي شک و ترديد حاضر نشد اين کار را بکند. او شخصي بود که ايران را خوب مي شناخت و در مسايل فني مربوط به محيط زيست وارد بود و تجربه کافي داشت و مي توانست دراين زمينه کمک خوبي باشد. بعد ديگر فرصت اين که در اين زمينه فکر ديگري بکنم نبود.
قبل از پايان اين مطلب لازم است توضيح دهم که درمورد اعمال ضوابط ايمني و کنترل و نظارت بر طرح ساختمان نيروگاه ها، همان طور که قبلا گفتم، دستگاهي خارج از سازمان انرژي اتمي وجود نداشت که کار ما را کنترل کند، ولي براي اينکه اصول کار رعايت شود و نهايت دقت دراين زمينه بعمل آيد، در داخل سازمان يک معاونت ايمني اتمي ايجاد کرده بودم که به طور مستقل کار مي کرد و طرح ها را از لحاظ ايمني کاملا بررسي مي کرد و بدون موافقت آن معاونت ساختمان نيروگاه ادامه پيدا نمي کرد. خوب يادم هست، وقتي نوروزي به سازمان پيوست در سطح مسئوليت نبود، ولي چون به تدريج ديدم که اطلاعات تخصصي ارزنده اي دارد و مخصوصا نکته سنج و اشکال گير است و از کارها انتقاد مي کند او را به سمت معاونت ايمني منصوب کردم و به او اختيار تام دادم که اين مسايل را زيرنظر بگيرد و کنترل کند و او هم با نهايت سختگيري عمل مي کرد و وظيفه کنترل را انجام مي داد و همه همکارانش را هم دراين زمينه بسيج کرده بود و من اصلا دراين کار دخالت نمي کردم و نقش مديريت خود را با تصميم گيري در زمينه ايمني اتمي مخلوط نمي کردم.

فلسفه مدیریت و سازمان دهی

همانطور که مي دانيد، سازمان هائي مانند سازمان انرژي اتمي که داراي مقرراتي خارج از مقررات عمومي اداري و استخدامي کشور بودند، هميشه از نظر مقررات و مديريت موردسوال سازمان عمومي دولتي قرار مي گرفتند. پيش از اينکه از اين بحث خارج شويم ممکن است قدري راجع به فلسفه مديريت سازمان و واکنش هاي راجع به آن توضيح دهيد؟

اصولا يک کشوري که مي خواهد پي انرژي اتمي برود يک سري عوامل و ارگان ها را بايد داشته باشد که چهار، پنج تا بيشتر نيستند و معمولاً به صورت ارگان هاي مستقل متجلي مي شوند. سياست انرژي اتمي به طور کلي از لحاظ داخلي و از لحاظ خارجي در دست دولت است، يعني دولت بايد مثل هر زمينه ديگر- آموزش، صنعت يا بهداشت- سياست کلي را در دست خود داشته باشد. اين مسئله دولت است. دوميش اين است که يک جا بايد يک ارگاني مسئول اين بشود که آن استفاده خاصي که از انرژي مي خواهند بکنند، حالا هرچه که هست، به اجرا درآيد. مثلاً در ايران مسئله نيرو مطرح بود. شکي نيست که نيروگاه ها را بايد وزارت نيرو مي ساخت. حالا نيروگاه عادي مي ساخت با سوخت عادي، نيروگاه اتمي هم بايد مي ساخت. فعاليت ديگر مربوط مي شود به تامين سوخت و پشتيباني فني تاسيسات اتمي که تحقيق و توسعه را نيز دربرمي گيرد. چهارم اينکه بايد يک دستگاهي مي بود که اين فعاليت ها را از لحاظ ايمني و رعايت ضوابط و مقررات مربوط کنترل مي کرد. در واقع تفکيک وظائف اتم را مي شود به اين ترتيب خلاصه کرد. يکي کار توليدي، يکي کار تامين سوخت، يکي کار تحقيق و توسعه، يکي کار کنترل ايمني تاسيسات، و يکي هم سياست کلي است. اين در واقع آن چيزي است که درهرجاي دنيا اعمال مي شود. برحسب کشور و ابعاد برنامه تقسيم بندي ها کمي متفاوت هستند، ولي اساس کار همان تفکيک وظايف است.

در ايران آن روز چون ما زمينه و سابقه اي نداشتيم و چون مسئله در واقع از هيچ شروع شد اين تفکيک اصلا ملي نبود. بنابراين لازم بود همه نيروها را جمع بکنيم يک جا تا بتوانيم برنامه را شروع بکنيم. درآن موقع تصميم براين قرار گرفت که همه امکانات را در سازمان انرژي اتمي جمع بکنيم که خيلي زود بتواند به کارها سر و صورت بدهد، فعاليت ها را راه بيندازد، آدم ها را تربيت بکند، تکنيک ها را پياده بکند، با اين اميد که در مراحل بعدي بتوان با رشد قابليت ها و امکانات، وظايف را از لحاظ سازماني تفکيک کرد. بنابراين، طبق قانون تاسيس سازمان انرژي اتمي، همه اين وظايف به سازمان داده شد و رئيس سازمان از اختيارات بسيار وسيعي برخوردار گرديد تا بتواند امکانات لازم را براي اجراي برنامه ها بسيج کند.

درابتدا، کار بسيار مشکل بود. بعد از مدتي به تدريج امکانات از لحاظ نيروي انساني و دانش هاي مربوط توسعه يافت و من تصميم گرفتم تفکيک وظايف را در داخل سازمان اجرا کنم. براي هريک از زمينه هائي که قبلا بحث کرديم يک معاونت ايجاد کرديم که هرکدام مستقلا کار خود را انجام دهند. يکي معاونت نيروگاه هاي اتمي بود که مي بايستي نيروگاه بسازد. اين معاونت در واقع کاري را که مي بايست وزارت نيرو در زمينه انرژي اتمي بکند انجام مي داد. يک معاونت ديگر معاونت ايمني اتمي بود که، در واقع، بايد يک سازمان مستقل مي بود، ولي حالا در داخل سازمان انرژي اتمي قرار داشت. يک معاونت سوخت داشتيم که باز او هم بايد کار سوخت را مي کرد و مراکز تحقيقاتي داشتيم براي پشتيباني علمي و فني. اين دو فعاليت اخير هم درکشورهاي بزرگ صنعتي معمولا به وسيله يک سازمان مستقل انجام مي شود. مثلا درفرانسه کميسارياي انرژي اتمي و در امريکا کميسيون انرژي اتمي بود که اين کميسيون بعد تبديل شد به اردا (ERDA)،"Energy Research and Development Agency"، بعد هم وظايف مربوط در وزارت نيرو"Department of Energy" متمرکز شد. کشورهاي ديگر هم همين طور. تحقيقات معاونت نداشت و به دلايلي زير نظرخود من انجام مي شد. درواقع تحقيقات از يکسو و تامين سوخت از سوي ديگر بايد وظايف اصلي سازمان انرژي اتمي باشد که سازمان ديگر با کار توليد نيرو از يک طرف و نظارت و ايمني از طرف ديگر کار نداشته باشد. درضمن، سازماني مثل سازمان انرژي اتمي معمولا بايد ارگاني باشدکه در زمينه سياست انرژي اتمي توصيه هائي به دولت بکند. اين سازمان نمي تواند و نبايد سياست گذار دولت باشد، ولي بايد دولت را با توصيه ها و راهگشائي هائي که مي کند هدايت کند که چه تصميماتي در سطح کلي مملکتي گرفته شود. باز هم اين نقش آخري به عهده سازمان انرژي اتمي افتاد. چون دولت و نخست وزير دراين زمينه نقش مثبتي نداشتند و در واقع سازمان انرژي اتمي سياست گذار دولت در زمينه انرژي اتمي بود. بدين ترتيب مي بينيم که به علت محدود بودن امکانات، مخصوصا نيروي انساني، وظايفي که در کشورهاي صنعتي به وسيله چهار يا پنج ارگان مختلف انجام مي شوند، همه در داخل سازمان انرژي اتمي متمرکز شده بودند و اين امر رئيس سازمان را در مقابل مسئوليت هاي خطير و گاهي متناقض قرار مي داد، چون ماهيت اين فعاليت ها با يکديگر متفاوت مي باشند.

عامل ديگري که درنحوه مديريت سازمان انرژي اتمي تاثير زياد داشت، وسعت برنامه ها و نيز سرعت زيادي بود که در اجراي برنامه ها بايد اعمال مي شد. حالا چرا برنامه وسيع و چرا سرعت زياد، اين سوال ها مطرح هستند و به موقع به آن خواهيم رسيد.
عامل مهم دیگری را هم باید ذکر کنم و آن این بود که نیروی انسانی پتانسیلی که می توانست در اختیار سازمان قرار گیرد بطور کلی جوان بود. چون همه کسانی که در انرژی اتمی تحصیل و کار کرده بودند از نسل جوان بودند. از سوی دیگر آنها از افق های مختلف می آمدند، یعنی در کشورهای مختلف تحصیل یا کار کرده بودند و از لحاظ نظام فکری و سلیقه در کار یکسان نبودند و این خود احیانا مسائلی ایجاد می کرد. اما همین جوان بودن کادر سازمان دارای این مزیت بود که همه این جوان ها انگیزه و نیروی فوق العاده ای برای کار کردن و ساختن داشتند و نیز از عادات بد معمول در دستگاه های بوروکراتیک بری بودند. دست های آنان آلوده نشده بود و بیشتر میل به ترقی و پیشرفت داشتند تا اندوختن پول. بدین ترتیب احساس می کردم که با مدیریتی که برازنده این نسل جوان و فرهیخته باشد می توان نتیجه خوبی کرفت.

مجموع عواملي که در بالا ذکر شد خيلي زود مرا برآن داشت که اساس مديريت سازمان را بر پايه تفويض اختيار قرار دهم. به محض اينکه تعداد افراد سازمان به جائي رسيد که گروه هاي مشخصي در سازمان براي کارهاي مختلف تشکيل شد، به مسئولان اين گروه ها اختيار تام دادم که امور مربوط به گروه خود و مسئوليت هاي مربوط را اداره کنند. بايد گفت که در ابتدا براي همکارانم کمي سخت بود تا به اين نحوه کار خو بگيرند، ولي کم کم عادت کردند. از طرفي من مرتب درآنها حس اعتماد به خود را تلقين مي کردم. حتي به خاطر دارم که براي اينکه آنها جرات و جسارت لازم را براي قبول مسئوليت و تصميم گيري به دست آورند به خيلي از آنها گفتم که تصميم بگيريد و کار را انجام دهيد، اگر نتيجه خوب بود که چه بهتر، اگر گرفتاري پيدا شد مورد را به من بگوئيد و من خودم دستور انجام آن کار را به شما مي دهم که مسئوليت اشتباهات به خود من برگردد و به آنها ايرادي نباشد. البته من با اين نحوه عمل ريسک بزرگي مي گرفتم، ولي اين ريسک گرفتن لازمه انجام کارهاي بزرگ است. من بر روي جوان هاي پرانگيزه کشور و نيروي خلاق جامعه آن روز شرط بندي کردم و خوشبختانه نتيجه چند سال کار نشان داد که اشتباه نکردم. واحدهاي مختلف همه بودجه خاص خودشان را داشتند و حق امضاء با رئيس واحد مربوط بود و به امضاي من نيازي نبود. اصولا هيچ چيز در سازمان منوط به امضاي من نبود و در غياب من همه کارها انجام مي شد. البته مفهوم اين امر اين نيست که برکارها کنترل نداشتم، ولي اين کنترل به طرق مختلف اعمال مي شد که مانع از گردش کار نباشد.

اختیار امضاء که به آنها داده شده بود در اساسنامه سازمان نوشته شده بود یا اینکه شما این اختیارات را تفویض کرده بودید؟

در اساسنامه سازمان کليه اختيارات به رئيس سازمان داده شده بود و به همين علت هم مسئوليت و پاسخگوئي همه با رئيس سازمان بود. اين رئيس سازمان بود که اختيارات خود را به مسئولان واحدها تفويض مي کرد، با علم به اين امر که نهايتا فقط رئيس سازمان است که در مقابل دولت و اعليحضرت مسئول است. هرسال، بودجه هرفعاليت و واحد سازمان جداگانه بررسي مي شد و مسئول آن واحد دفاع از بودجه خود را در سازمان برنامه به عهده داشت و بودجه هم درحساب جداگانه به اسم آن واحد ريخته مي شد و به امضاء مسئول واحد خرج مي شد. حتّي موقعي که بودجه سازمان انرژي اتمي درمجلسين مطرح مي شد مسئولان اصلي سازمان به مجلس مي رفتند و از بودجه خود دفاع مي کردند. هرواحد يک مدير امورمالي داشت که هزينه ها را انجام مي داد و حساب هاي هر واحد بوسيله حسابرس هاي خبره مورد رسيدگي قرار مي گرفت. بنابراين هرواحد کاملا خودکفا بود و در اغلب موارد محل کار واحدها هم از يکديگرجدا بود و هر واحد ساختمان مخصوص خود را داشت.

مسئولان امور مالی و حسابرس ها را چه کسی تعیین می کرد؟

سازمان انرژی اتمی از لحاظ مالی مستقل بود، یعنی مشمول مقررات دولتی و دیوان محاسبات عمومی نبود. مثل سایر مسئولیت ها، مسئولیت مالی سازمان با رئیس سازمان بود. رئیس سازمان مدیر امورمالی سازمان را منصوب می کرد تا از سوی رئیس سازمان بر امور مالی سازمان نظارت کند برای تسهیل درگردش کارها طبق توافق شفاهی که بین رئیس سازمان و وزیردارائی به عمل آمده بود، قرار براین بود که رئیس سازمان قبل از انتصاب مدیر مالی سازمان موافقت وزیر دارائی را نسبت به انتصاب آن شخص بگیرد. بدین ترتیب صلاحیت مدیرمالی سازمان مورد تایید وزیردارائی نیز بود. این امر البته برای ما الزام قانونی نذاشت، ولی برای ایجاد تفاهم متقابل و تسریع در گردش امور لازم به نظر می رسید. البته در این مورد هیچ وقت اختلافی بین سازمان انرژی اتمی و وزارت دارائی به وجوذ نیامد.

مديران مالي گروه هاي مختلف با موافقت رئيس سازمان به وسيله معاون امور اداري و مالي سازمان منصوب مي شدند. کليه هزينه هاي سازمان به وسيله حسابرسان خبره که از سوي رئيس سازمان تعيين مي شدند حسابرسی می شد و گزارش های لازم به رئیس سازمان داده می شد. چند موسسه حسابرسی بزرگ در اين امر ما را کمک مي کردند. همان طور که ديديم عوامل لازم براي اعمال يک مديريت غيرمتمرکز درسازمان فراهم شده بود. خوشبختانه خيلي زود معلوم شد که اين نحوه مديريت تحرک لازم را ايجاد کرده و کارها به سرعت مي چرخند و پيش مي روند و افراد همه دراين جهش مشارکت دارند. امّا نقش خود من دراين داستان چه بود؟ اولش ايجاد مقررات و ضوابط اداري و مالي و استخدامي بود به نحوي که امکان مديريت غير متمرکز را به بهترين نحو تامين کند. اين کار با زحمات بسيار و مخصوصا با همکاري موثر سازمان مديريت صنعتي و شخص جمشيد قراچه داغي (20 ) که با صميميت و صلاحيتي قابل ستايش وقت زيادي براي اين کار صرف کرد انجام شد. نقش ديگر من برنامه ريزي کارها بود و هدف گذاشتن، که اين امر هم با مشارکت همه مديران سازمان انجام مي شد. بدين ترتيب معاونت ها و واحدهاي مختلف هم مقررات و ضوابط را داشتند و هم برنامه شان روشن بود و مي توانستند کارهاي خود را انجام دهند. غير از اينها، همانطور که در طي اين مصاحبه روشن شد، بيشتر وقت من صرف امور بين المللي مي شد. اين کار چون جنبه سياسي خيلي شديد داشت تا حد ممکن به وسيله خود من انجام مي شد، ولي با گذشت زمان به تدريج معاونت امور بين المللي سازمان نيز وارد اين گود شده بود و در خيلي موارد نيازي به مداخله من وجود نداشت.

اينها که گفتم همه کم و بيش جنبه اداري داشت، ولي نقش اساسي من، که مهم تر از همه آنچه که گفتم بود، روح دادن به بدن سازمان و ايجاد روحيه در افراد بود که سرمايه اصلي سازمان بودند. من با همه همکارانم، که از نزديک با آنها در تماس بودم، يک رابطه دوستي و احترام متقابل ايجاد کرده بودم. سعي مي کردم روحيات و انگيزه هريک از آنها را بشناسم و بين خود و آنها يک فضاي دوستي و اعتماد ايجاد کنم. اعتقاد من اين بود که اگر سازماني عوامل کارش را درست ترتيب داده باشد نبايد همکارانش بيش از اندازه کار کنند. چون کار زياد هم بينش افراد را محدود مي کند، چون براي آنها وقتي باقي نمي ماند که فکر کنند، و هم ممکن است به زندگي خانوادگي آنها يا سلامت آنها آسيب برساند، که آن هم بسيار بد است. هميشه در مواردي که پيش مي آمد و همسران همکارانم را مي ديدم گوشم تيز بود که راجع به زندگيشان چه مي گويند و چه گله اي دارند. يک وقت متوجه شدم که کار زياد شوهرها به زندگي خانوادگيشان آسيب زده است. خيلي ها شب هاي هفته و نيز پنجشنبه و جمعه کار مي کردند و زياد هم، به اقتضاي کار خود، در سفر بودند و اين امر همسران آنها را ناراضي مي کرد. کار به جائي رسيد که با صدور يک بخشنامه کار خارج ازساعات اداري را ممنوع کردم، مگر در موارد خاص و با اجازه من. البته در مقررات سازمان انرژي اتمي هيچ نوع پرداختي براي کار اضافي خارج از ساعات اداري پيش بيني نشده بود و همکاران من فقط روي علاقه و فشار کار در خارج از ساعات اداري کار مي کردند. باري با صدور اين بخشنامه تا حد زيادي تنش فروکش کرد. البته در سازمان مديران زن هم داشتيم، ولي از سوي همسران آنها هيچ وقت گله اي نشنيدم!

مسئله ديگرکه خيلي مهّم بود نحوه تصميم گيري بود. تصميم گيري هاي سازمان هميشه به طور دسته جمعي انجام مي شد. بدين ترتيب که يا کميسيون هائي براي بعضي امور وجود داشت که با شرکت مسئولان سازمان تشکيل مي شدند و تصميماتي را پيشنهاد مي کردند و يا اينکه مورد به مورد مسئولان مربوط مورد مشورت قرارمي گرفتند و اين تصميمات درجلساتي که مسئولان حضور داشتند گرفته مي شد. اين امر خود مشارکت افراد را در اجراي تصميمات تامين مي کرد. البته بعضي تصميم گيري هاي کلي که اغلب جنبه سياسي داشتند راسا به وسيله رئيس سازمان گرفته مي شد، ولي تا حد مقدور دلايل آن براي مسئولان تشريح مي گرديد. اين مسئله تصميم گيري دسته جمعي با مسئله تفويض اختيار ارتباط مستقيم دارد و اين هردو لازم و ملزوم يکديگرند.

در آن موقع گاهی شنیده می شد که سازمان انرژی اتمی به کارمندانش حقوق زیاد می دهد. آیا این درست است؟

نه درست نيست. البتّه سطح حقوق هاي سازمان از دستگاه هاي اداري دولت بالاتر بود، ولي در مقايسه با سازمان هاي مشابه، مثل شرکت نفت و دانشگاه ها، حقوق هاي سازمان بالا نبود. درسال هاي آخر معاونين سازمان و مديران حقوق هائي در حدود ماهي بيست هزار تومان (کمي بيشتر يا کمي کمتر) داشتند و اين حقوق با حقوق استادان دانشگاه در يک سطح بود و از حقوق هاي بالاي شرکت نفت پائين تر بود. ما بايد به همکارانمان حقوق مکفي مي داديم که زندگيشان مرتب باشد، ولي من با حقوق زياد مخالف بودم. اعليحضرت به وضع زندگي همکاران من در سازمان انرژي اتمي خيلي توجه داشتند و به من اصرار مي کردند که براي آنها زندگي خيلي خوب تامين کنم، ولي من مقاومت مي کردم چون فکر مي کردم روحيه افراد در سازمان ممکن است منحرف شود.
البته تا حد ممکن سعي مي کردم که امکانات رفاهي، مخصوصا براي کساني که در رده هاي پائين تر قرار داشتند، تامين شود. از جمله يک صندوق بزرگ براي وام مسکن ايجاد کرده بوديم که وام کافي با بهره کم در اختيار کارمندان قرار مي داد. تعداد بسياري از همکاران ما از اين طريق صاحب خانه شدند. يک باشگاه خوب درست کرده بوديم که کارمندان سازمان اوقات فراغت خود را در آنجا مي گذراندند و اين باشگاه که نسبتا مجهز بود موجب تقويت روحيه افراد بود.

دراينجا لازم است که يک مسئله را هم مطرح کنم و آن اين است که من معتقد هستم کارهاي بزرگ را با همکاراني مفلوک نمي توان به انجام رساند. اگر کارمندان يک سازمان که پول زياد خرج مي کند و طرح هاي بزرگ در دست دارد وضع زندگيشان درست و مرتب نباشد و به علل مالي درگير گرفتاري هاي مختلف از جمله تنش هاي خانوادگي باشند هيچ وقت موفقيت به دست نمي آيد، و علاوه براين، فساد دراين سازمان رخنه مي کند. هر سازمان بزرگي بايد درمقابل فساد بيمه شود و راه تامين اين بيمه اين است که وضع زندگي کارمندان مختل نباشد. شما چگونه توقع داريد که يک مدير سازمان که قراردادهاي بزرگ را آماده مي کند و پول هاي زياد خرج مي کند سالم و درستکار بماند وقتي که براي حقوق او حدي مي گذاريد که قابل تحمل نيست. من همان طور که گفتم با دادن حقوق و مزاياي خيلي زياد مخالف هستم و فکر مي کنم که افراد را به زياده طلبي و تجمل مي کشاند. ولي بايد مديران و متخصصين و همه آنها که چرخ سازماني مثل سازمان انرژي اتمي را مي چرخانند درحدّ معقولي مرفه باشند تا فساد ايجاد نشود و نتوانند آنها را تطميع بکنند. اين البته شرط لازم است و شرط کافي نيست. براي جلوگيري از فساد عوامل ديگري را نيز بايد به کار گرفت که من دراين زمينه سعي بسيار کردم و نتيجه هم خوشبختانه خوب بود.

صحبتی کردید راجع به اینکه درباره همکارانتان ریسک گرفتید ولی همکاران شما به وجه احسن قبول مسئولیت کردند و کارها را انجام دادند. طی این مدت، هیچ موردی بود که کسی از جهت مالی، یا ارتباطات با دیگران، یا هزینه کردن پول، یا بستن قرارداد، از جاده راست خارج بشود؟

تا آنجا که من مي دانم اين چنين موردي وجود نداشت. اين البته مفهومش اين نيست که مطلقا هيچ مورد سوء استفاده وجود نداشته است. من، البته، چون نسبت به اين مسئله حساسيت زيادي داشتم، خيلي زود مي توانستم بفهمم که کار نادرستي انجام شده است. به نظر من اين نوع موارد درسطح بالا وجود نداشته است. اگر بوده است، در سطوح پائين سازمان، که از حيطه ديد من خارج بود، بوده است. دريک مورد، فقط، يادم هست که به يکي از مديران حد وسط سازمان نسبت هائي مي دادند، چون هزينه هاي زيادي به وسيله اين مدير انجام مي شد و به عللي هم مي توانست مورد حسادت ديگران قرار گيرد. در هرصورت، يک روز بهمن حکمت نزد من آمد و گفت که در مورد فلاني شايعاتي هست، چه بايد کرد؟ بدون درنگ به او گفتم که خودت يک بررسي دقيق بکن و نتيجه را هرچه زودتر به من بگو. او بعد از مدتي برگشت و گفت نتيجه بررسي هاي او نشان مي دهد که اين اتهام دروغ بوده و ناشي از حسادت بعضي افراد بوده است. دلايل خود را گفت و من هم قانع شدم.

در هر صورت، بعد از انقلاب طی سال ها مسئولین بعدی سازمان انرژی اتمی پرونده ها را زیر و رو کردند و بالاخره موفق نشدند موردی را پیدا کنند که از لحاظ مالی سوء استفاده شده باشد. امر مسلم این است که بعد از انقلاب هیچ یک از همکاران من محکوم به سوءاستفاده نشد.
تا آنجا که به خارجي ها مربوط مي شد ما تاجائي که ممکن بود پيچ ها را سفت کرده بوديم. اوّلا هميشه من صريحا به آنها مي گفتم که بايد از هرنوع راه کج رفتن و تطميع کردن صرف نظر کنند چون اگر موردي پيدا شود آنها را از معامله کنار مي گذاريم. از سوي ديگر بنا به تقاضاي من و به دستور اعليحضرت، نخست وزير (اميرعباس هويدا) به همه سفراي کشورهاي مورد نظرما گفته بود که به دولتشان و به موسسات مختلف کشورشان که با سازمان انرژي اتمي طرف معامله بودند تاکيد بکنند که از هرنوع راه کج رفتن درمورد معاملاتشان با سازمان جلوگيري کنند. به علاوه آنها مي دانستند که درموقع عقد هرقرارداداز آنها کتبا شهادتنامه اي (affidavit)مي گرفتيم که درآن بايد مي نوشتند که دراين قرارداد هيچ نوع پولي خارج از آنچه که در قرارداد آمده است به کسي يا جائي پرداخت نشده است.
باز براي محکم کردن پيچ ها من از همه همکارانم خواسته بودم که درمورد هديه گرفتن از خارجي ها مواظب باشند هديه ارزشش از حد معقول يک تعارف بالاتر نرود. چون خارجي ها گاهي هديه هائي مي آوردند، مثلا يک قلم يا يک کتاب. ولي گاهي اين هديه ها با ارزش بودند. دستور من اين بود که اگر گيرنده هديه فکر مي کند که ارزشش از حدود صد دلار بالاتر است بايد به دفتر من اطلاع دهد و نام هديه دهنده را هم بگويد. اين روال البته بدون اينکه توهيني به همکاران من باشد موجب مي شد که خارجي ها در دادن هديه مواظب باشند.

اين ها همه راجع به سازمان انرژي اتمي بود. اما وسعت کار به حدي بود که نمي شد انتظار داشت که يک سازمان به تنهائي بتواند از عهده آن برآيد. بزرگ کردن سازمان، بيش از اندازه، نه عملي بود و نه مطلوب. اولا اگر سازمان خيلي بزرگ مي شد حفظ روحيه کار و تعهد کارمندان به تدريج سخت تر مي شد. به علاوه در يک سازمان خيلي بزرگ طبعا گرايش هاي بوروکراتيک محلي براي رشد پيدا مي کنند و هيچ اراده اي نمي تواند از آن جلوگيري کند. از سوي ديگر تخصص ها و تجربه هائي درايران وجود داشت که ما به آنها نياز داشتيم ولي به آساني نمي توانستيم آنها را در داخل سازمان جاي دهيم. من راجع به اينکه نقش واقعي سازمان چه بايد باشد خيلي زياد فکر مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که به مصداق شعر زيباي مولوي که مي گويد:

آب در کشتي هلاک کشتي است
ليک دربيرون کشتي پُشتي است

بايد سازمان درحدّ يک سازمان پُرتوان و پُرتحرک نگه داشته شود و همه کارهائي را که مي توان درخارج از سازمان انجام داد به موسسات ديگر واگذار کرد. سازمان انرژي اتمي در واقع مي بايست به صورت عامل تصميم گيري و نظارت درمي آمد و خدمات لازم را از طريق عقد قرارداد با موسسات ديگر تامين مي کرد. متاسفانه درايران موسساتي که بتوانند نيازهاي متنوع سازمان را برآورده کنند خيلي کم وجود داشت، ولي افرادي بودند که از نخبگان جامعه بودند و مي توانستند اين موسسات را ايجاد کنند. بنابراين مقداري از نيروي من صرف تشويق اين نخبگان براي ايجاد موسسات مورد نياز مي شد و بايد بگويم که از اين کار نتيجه بسيار خوبي گرفته شد.
علاوه بر استفاده اي که به طور مستمر از دفاتر حقوقي و موسسات حسابرسي و مهندسين مشاور و نيز از سازمان هائي نظير سازمان مديريت صنعتي مي کرديم، تعدادي موسسات ايجاد شدند که صرفا براي سازمان انرژي اتمي کارمي کردند. از بدو تاسيس اين موسسات قراردادهائي با آنها امضاء مي شد که براساس آن امکانات مالي لازم در اختيارشان قرار داده مي شد که بتوانند نيروي انساني متخصص را جلب کنند و پاسخگوي کارسازمان باشند.

من در اينجا دو سه مورد را ذکر مي کنم براي روشن شدن مطلب. مسئله سوخت براي من مهم ترين و بغرنج ترين مسئله بود و از همان ابتدا پي اين بودم که دراين زمينه در ايران توانائي لازم ايجاد شود. سازمان البته کار خود را مي کرد، ولي با امکانات محدودي که داشتيم کارسازمان درحد تحقيق وتوسعه و برنامه ريزي و تصميم گيري و نظارت بر اجرا و احيانا انجام کارهاي کوچک اجرائي محدود مي شد. بهترين شخصي که مي توانست به ما دراين زمينه کمک کند رضا نيازمند بود که تجربه زيادي درصنايع داشت- شايد بيش از هرکس ديگر- و نيز شخصي کاردان و توانا بود، و از همه مهم تر از لحاظ اخلاقي و درستکاري مورد تاييد و احترام تمام کساني بود که او را مي شناختند. او درآن زمان مديرعامل مس سرچشمه بود و به سن بازنشستگي رسيده بود. با او صحبت کردم و او را راضي کردم که در زمينه سوخت به ما کمک کند. البته او در زمينه سوخت اتمي تخصص نداشت، ولي با اطلاع و تجربه اي که داشت مي توانست مديريت اين کار را به عهده بگيرد و من اطمينان داشتم که موفق مي شود. مسئله را حضور اعليحضرت مطرح کردم. اعليحضرت نيازمند را خيلي دوست داشت و به او خيلي اعتقاد داشت. پيشنهاد من مورد تاييد اعليحضرت قرار گرفت و اجازه فرمودند که نيازمند بازنشسته شود و از مس سرچشمه استعفا بدهد و در زمينه سوخت اتمي به سازمان انرژي اتمي کمک کند. نيازمند شرکتي تشکيل داد به نام "يورايران" که زمينه کارش سوخت اتمي بود. با اين شرکت قراردادي بستيم و کار خود را شروع کرد و در مدّت کمي افراد متخصص را جلب کرد و برتوانائي خود افزود و خدمات ارزنده اي به سازمان ارائه داد.
مورد ديگردرزمينه امورحقوقي بود. اگرچه درسازمان يک دفتر حقوقي داشتيم ولي حجم کار به قدري زياد و مسايل به قدري متنوع بودند که مجبور بوديم به ميزان وسيعي از خارج از سازمان خدمات بگيريم و اين کار را دفاتر حقوقي براي ما انجام مي دادند. از جمله لازم مي دانم از خدمات بسيار ارزنده سيروس غني و همکارانش ياد کنم. ولي باز اين هم کافي نبود، مخصوصا که ما ميل داشتيم تخصص حقوقي لازم را در زمينه انرژي اتمي و مخصوصا موافقت نامه هاي دوجانبه درايران ايجاد کنيم. کيوان طبري يک متخصص برجسته حقوق بين المللي بود که او را از نزديک مي شناختم و هم به تخصص او و هم به روش فکري او و هم به خصوصيات اخلاقي او اعتقاد داشتم. با او خيلي صحبت کردم. در ابتدا کمي بيم داشت وارد اين ماجرا شود، ولي بالاخره قبول کرد و دفتر مجهزي درست کرد که طبق قرارداد براي ما کار مي کرد. اين دفتر حقوقي خدمات ارزنده اي ارائه داد، مخصوصا درمذاکرات با کشورهاي خارجي در زمينه"موافقتنامه هاي دوجانبه" (bilateral agreements). مورد دیگر پرویز حکمت بود. حکمت یک مهندس بسیار با تجربه و سال ها در سازمان برنامه مسئول بررسی طرح های فنی بود. او سپس وزیر نیرو شد و پس از چندی کنار کشید. با او هم به همین ترتیب صحبت کردم چون به تخصص و خصوصیات اخلاقی او اعتقاد داشتم بالاخره به توافق رسیدیم که او یک شرکتی برای بررسی محل های مناسب برای احداث نیروگاه های اتمی تشکیل دهد. این کار عملی شد و او توانست تخصص های لازم را جلب کند و طبق قرارداد برای سازمان کار کند. این شرکت نیز خیلی موفق بود و کارهای جالبی برای ما انجام داد. پرویز حکمت با صداقت و دلسوزی کم نظیری به ما خیلی کمک کرد.

موارد ديگري هم بودند که ذکر آنها موجب اطاله کلام مي شود. منظور من از بسط اين مطلب اين است که نشان دهم که چگونه در يک کشور مي توان صلاحيت هاي ارزنده اي خارج از تشکيلات دولتي، ولي با حمايت و تشويق دولت، ايجاد کرد. اين موسسات بهترين پشتيبان سازمان بودند و بدون آنها ما هيچ وقت نمي توانستيم کارها را راسا انجام دهيم. بدنيست اضافه کنم که نظر من از اين هم دورتر مي رفت. ايجاد موسسات خصوصي پُرتوان در زمينه هاي فني درآينده به ما اين امکان را مي داد که بتوانيم در بازارهاي خارجي هم رخنه کنيم و در واقع دانش و تجربه اي را که در اثر اجراي برنامه انرژي اتمي ايجاد مي شود به کشورهاي ديگر صادر کنيم. اگر موضوع ادامه پيدا مي کرد و اگر انرژي اتمي مثل آن روزها درجهان مورد نظر بود اين کار عملي به نظر مي رسيد.

در زمينه مديريت دو مطلب مانده که فکر مي کنم توضيح بيشتر لازم دارد. يکي ضوابطي که طبق آن شما کارمندانتان را استخدام مي کرديد. دومي بودجه، که چگونه تامين مي شد، شرايطش چه بود، و چگونه هزينه مي شد.

سازمان انرژي اتمي چون سازمان تازه و مستقلي بود هيچ نوع مقرراتي در اختيار نداشت؛ نه تنها راجع به استخدام افراد، بلکه راجع به چرخش کار اداري و نحوه کنترل کار آن و نيز بودجه و هزينه و نظارت برآن هيچ ضابطه اي نداشتيم. ما بايد همه اينها را ايجاد مي کرديم، که کارمشکلي بود. روشن بود که تهيه ضوابط و مقررات اداري و مالي مناسب براي سازمان يک کار تخصصي بود که بايد به وسيله يک سازمان تخصصي انجام مي پذيرفت. خوشبختانه درآن موقع سازمان مديريت صنعتي بينش و تخصص لازم را براي اين کار داشت. من خود عضو هيات مديره آن سازمان بودم و با مدير عاملش جمشيد قراچه داغي خيلي دوست بوديم. از او خواهش کردم که اين کار را براي ما بکند و سازمان مديريت صنعتي نيروي بزرگي گذاشت پشت سر اين کار و بعد از مدتي اين کار انجام و درسازمان به اجرا گذارده شد. راجع به مقررات استخداميش بايد بگويم آن وقت جمشيد قرچه داغي در ايران در واقع پيشرو يک ايده اي بود که اساس آن ايده اين بود که مقررات استخدامي بايد زمينه لازم براي تحرک و پويائي يک سازمان را فراهم کند. در پيروي از اين نظر، سازمان مديريت صنعتي چهارچوب يک نظامنامه استخدامي را تهيه کرده بود. بعد از بررسي اين نظام، تصميم من برآن شد که اين ايده را در سازمان انرژي اتمي پياده کنيم، البته با منطبق کردن آن با خصوصيات و نيازهاي سازمان. بعد ازمدتي بررسي و آزمايش مقررات استخدامي سازمان تهيه شد و به اجرا گذاشته شد و نتيجه بسيارخوب بود و همه همکاران سازمان آن را به خوبي پذيرفتند.

اين مقررات براساس ارزيابي فردي بنا شده بود. يعني خصوصيات هر فرد درچهارچوب ضوابطي بررسي مي شد و نتيجه ارزيابي به صورت تعدادي امتياز درمي آمد که به فرد داده مي شد و حقوقش براساس اين امتيازها تعيين مي گرديد. هر امتياز يک ارزش ريالي داشت و با ضرب کردن تعداد امتيازهاي يک فرد حقوقش تعيين مي گرديد. بنابراين هيچ نوع درجه بندي و رتبه و اين نوع عوامل که بيشتر جنبه بوروکراتيک دارند درمقررات ما نبود و به هر فرد تابع آنچه که براي سازمان ارزش داشت حقوق داده مي شد.
به طورکلي هرفرد از سه بابت مختلف مي توانست امتياز بگيرد: يکي تحصيلات، ديگري تجربه مفيد- يعني تجربه کاري که براي کار سازمان مفيد باشد- و سومي مسئوليت و حساسيت کار. واضح است که مديران طراز بالاي سازمان بيشتر امتيازهاي خود را بابت مسئوليت و حساسيت کار خود مي گرفتند.
براي انجام اين ارزيابي ها يک کميته امور استخدامي وجود داشت که درآن متخصصين و کارشناسان فني هم عضويت داشتند. اين کميته از لحاظ تحصيلي و تجربه مفيد بررسي هاي خود را انجام مي داد و به شخص امتيازهائي مي داد. امتيازهاي مربوط به مسئوليت و حساسيت کار را من خودم تعيين مي کردم و آن هم مبتني بود به گزارش هائي که به من مي دادند. روي هم رفته از اين نظام خيلي نتيجه خوبي گرفتيم و فکر مي کنم سازمان انرژي اتمي هم آزمايشگاه خوبي براي سازمان مديريت صنعتي بود. درهرصورت مقررات اداري و مالي ما را هم سازمان مديريت صنعتي تهيه کرد و به راه انداخت. و من در اينجا بايد تاکيد کنم که اگر کمک و همکاري سازمان مديريت صنعتي و نيز توجه و کوشش شخص جمشيد قراچه داغي دراين زمينه به داد ما نمي رسيد، شايد سازمان انرژي اتمي هيچ وقت نمي توانست از لحاظ مديريت به آن درجه موفقيت برسد.

راجع به بودجه مشکل ما خيلي مفصل بود، براي اينکه اين سازمان چون از هيچ شروع شد بودجه نداشت. بعد، يک دفعه، اين قدر سرعت جذب بودجه زياد شده بود که نيازهاي ما هيچ وقت در داخل بودجه، به آن صورت، نمي گنجيد. چون ما در ابتدا نمي توانستيم از يک سال قبل بودجه سال آينده خود را تخمين بزنيم. بنابراين روال براين شد که بودجه اي براي ما درسازمان برنامه تهيه مي شد و کسري آن از محل ماده 67 قانون بودجه تامين مي شد. طبق اين ماده پول اضافي را به ما مي دادند و ما خرج مي کرديم و در بودجه سال بعد اين را به حساب بودجه سال گذشته مي گذاشتند. البته بودجه يک تکه و دربست نبود. طرح به طرح و برنامه به برنامه بود. اينها همه را به سازمان برنامه مي داديم. بودجه هر برنامه و هر واحد به سازمان برنامه داده مي شد. مسئولش هم که معلوم بود. اومي رفت با سازمان برنامه مذاکره مي کرد، بالا و پائين مي کرد، و بودجه اش را مي گرفت و به امضاء خودش عمل مي کرد. آنچه که براساس بودجه تصويب شده مي گرفتيم، که حسابش روشن بود، وزارت دارائي به ما مي داد. آنچه که اضافه بر بودجه مصوب نياز داشتيم با سازمان برنامه مذاکراه مي کرديم و آنها براساس ماده 67 به وزارت دارائي دستور پرداخت مي دادند و ما مي گرفتيم. آنچه که ما طبق ماده 67 اضافه بر بودجه خود مي گرفتيم درسال بعد درقانون بودجه منظور مي شد و به حساب قطعي گرفته مي شد.
در اينجا بايد يک توضيح حضورتان بدهم و آن اين است که در تمام اين مدّت سازمان برنامه و مسئولان آن، مخصوصا مجيدمجيدي رئيس سازمان برنامه و نيز دفتر اعتبارات طرح ها که زير نظر محمد تقي نورائي اداره مي شد نهايت همکاري را با سازمان انرژي اتمي به عمل مي آوردند و تا آنجا که مقدوربود تسهيلات لازم را در اختيار سازمان ما قرار مي دادند و هيچ وقت با روحيه بوروکراتيک عقيم کننده با مسائل ما روبرو نشدند.

سوال من بيشترمربوط به حجم اين اعتبارات است. راجع به چه رقمي صحبت مي کنيم، چه بودجه اي اينجا هست، حدودش چقدر است؟

گفتنش خيلي سخت است، براي اينکه به سرعت عوض مي شد و از سالي به سال ديگر افزايش زيادي داشت و به علاوه بودجه يک پارچه نبود که رقمش درخاطرم باشد. برنامه ها و طرح هاي متنوع داشتيم که هرکدام بودجه خود را داشتند.

خوب، یک رقم کلی می توانید بگوئید؟

خیلی مشکل است. یک رقم کلی وجود نداشت. فکر می کنیم در سال های آخر چیزی نزدیک سه میلیارد دلار خرج می کردیم.

 

نيروگاه ها

آقاي دکتر اعتماد، حالا مي خواستم راجع به يکي از کارهاي اصلي اجرائي که سازمان انرژي اتمي انحام مي داد، يعني ساختن نيروگاه هاي اتمي، سؤال بکنم. برنامه ايجاد نيروگاه ها چه بود؟ ميزانش را چگونه تخمين مي زديد؟ چرا درشرائط آن زمانِ ايران اين تعداد نيروگاه با اين مقدار مگاوات قرار بود که ايجاد بشود؟

آن وقت که اين کار درايران شروع شد، من خيلي خلاصه بايد بگويم، ايران در يک فاز رشد سريع صنعتي بود و نيازهاي انرژي کشور به سرعت رشد مي کرد. يعني رشد مصرف برق، حتي مصرف انرژي به طور کلي، درايران يک چيز خارق العاده و بي نظير بود و به اين نياز بايد پاسخ داده مي شد. درضمن جمعيت هم به سرعت اضافه مي شد. يعني فرض بفرمائيد 20 سال 30 سال بعد نه تنها جمعيت مملکت دوبرابر يا بيشتر مي شد، بلکه نياز سرانه به انرژي، به علت رشد اقتصادي و اجتماعي، به سرعت بالا مي رفت. بنابراين برآوردن نيازهاي انرژي در ايران يک مسئله بزرگ ملي بود. از طرف ديگر، همين طور که شايد در يک جاي ديگر عرض کردم، پيش بيني هاي راجع به نفت آن بود که با آن روندي که پيش مي رفتيم در سال هاي آخر قرن ديگر مقدار قابلي براي صادرات باقي نمي ماند و توليد نفت بيشتر به پاسخگوئي به نيازهاي داخلي معطوف مي شد. بنابراين، علي رغم اين که ما نفت داشتيم نبايد فکر کنيم که مسئله انرژي نداشتيم: براي اينکه مسئله انرژي تنها در طي 5 سال ده سال مطرح نيست، در طي چند دهه مطرح است. بنابراين در برنامه ريزي درازمدّت مسائل انرژي زياد داشتيم و بايد از همان سال هاي 70 به حّل مسائل 20 يا 30 سال بعد مي پرداختيم. سياست دولت هم اين بود که در واقع يک ترکيب تازه از توليد انرژي ايجاد بکنيم. بعضي ها که درآن موقع مي شنيدند که ايران رفته پي انرژي اتمي، شايد فکر مي کردند که ايران مي خواهد تمام انرژي برقش را از اتم بگيرد.
درحالي که اين طور نبود. قرار بود انرژي اتمي کمکي بکند براي تأمين قسمتي ازمصرف انرژي درايران.
به طورخلاصه در آن پيش بيني هائي که مي شد، همه اش هم خيلي قابل اطمينان نبود، براي اينکه اين مسائل قابل پيش بيني نيست، فکر مي کرديم که ايران بايد يک روزي درحدود 20 تا 25 درصد برقش را از انرژي اتمي تامين کند. بقيه اش دروهله اوّل معطوف به مصرف گاز بود که خيلي مورد توجه بود و قرار بود بخش قابل ملاحظه اي از انرژي کشور را تامين کند. بقيه برق کشور مي بايست تا حد مقدور به وسيله برق آبي و بخشي از آن نيز به وسيله نفت، که سهم آن در توليد برق درکاهش بود، تامين شود. داستان اين طور نبود که يک عده بنشينند تعيين کنند که ما مثلا دريک سال چقدر انرژي اتمي مي خواهيم، چقدر انرژي گاز مي خواهيم و غيره. در عمل مسئله اين طور مطرح نمي شود. در عمل مسئله اين جوري مطرح مي شود که درآن سال تا چه حد مي توانيم انرژي اتمي بسازيم، يعني تصميم گيري به برنامه ريزي مربوط نمي شود، به قدرت اجرائي مربوط مي شود. مخصوصا در يک زمينه تازه اي که درآن تجربه نداشتيم . همين طور در باره گاز و در باره آب و نفت.

در واقع به سقف توانائي هائي که مي شد ايجاد کرد.

بله. سقف توانائي که مي شد ايجاد کرد. يعني محدوديت هائي که به ما اجازه مي داد تا يک حدي پيش برويم و بيشتر از آن مشکلات بزرگي دربرداشت. قبل از شروع برنامه انرژي اتمي اعليحضرت مسئله بيست و سه هزار مگاوات برق اتمي را درسال هاي وسط دهه 90 ميلادي مطرح کرده بودند. اين بيست وسه هزارمگاوات، باپيشبيني رشدساير بخش هاي صنعت برق، ما را درهمان حدود 25 درصد قرار مي داد. درعمل ما هيچ وقت ننشستيم اين را برنامه ريزي بکنيم، براي اينکه آگاهي داشتيم که برنامه ريزي در شرايط کار آن روز ما که تجربه اي نداشتيم کار عبثي بود. تجربه کشورهاي ديگر هم همين را نشان مي داد. يک تعداد عوامل را نمي شناختيم و خيلي ها هم کنترلش دردست ما نبود. يک مقدارش مربوط به خارج بود که همين طور که قبلا عرض کردم محدوديت هاي مختلف داشتيم. در ابتدا معلوم نبود که واقعا ما بتوانيم خارجي ها را تا آن حد که مهار کرده بوديم، بکنيم. نقطه نامعلوم ديگر اين بود که ما چه بايد داشته باشيم که بتوانيم اين برنامه ها را اجرا بکنيم، از لحاظ مالي، از لحاظ نيروي انساني، از لحاظ زيربناي مملکتي. اينها همه محدوديت هائي بود که با آنها طبيعتا روبرو بوديم. حالا اينها محدوديت هائي هستند که در هرکشور ديگر مي توانست باشد.
در ايران يک محدوديت اضافي ديگر خيلي زود براي ما روشن شد و آن مسئله محل مناسب براي ايجاد نيروگاه اتمي بود. محل مناسب براي نيروگاه، که خيلي شرايط مختلفي دارد، در ايران خيلي کم پيدا مي شد. اين قدر آزاد نبوديم که هرجا مي خواهيم برويم نيروگاه بگذاريم. آن هم خودش يک محدوديت تازه اي را توي کار آورده بود. بعد از مدتي صحبت بين خودمان در سازمان و با اعليحضرت به اين نتيجه رسيديم که اصلا در اينکار نبايد پي برنامه ريزي باشيم و بايد به صورت پراگماتيک پيش برويم و ببينيم که تا چه حد مي توانيم اجرا بکنيم، تا چه حد معقول هست از لحاظ اجرائي پي اش برويم. فلسفه کار ما اين بود که برويم ببينيم چه چيز را مي توانيم اجرا بکنيم. منتها هميشه اين هدف هم در مغز ما بود که بالاخره ما بايد يک روزي، فرض بفرمائيد، 15 تا 25 درصد برق مملکت را تامين بکنيم. اين در نظرما بود، ولي عامل تعيين کننده نبود.

يک عامل ديگر هم هست که در تصميم گيري هاي اوليه ما تاثير زياد داشت و من آن عامل را مجبورم اينجا باز بکنم. آن چيزي که ما را به اين راه برد که خيلي سريع، حتي سريع تر از آنکه تصور مي شد، يا حتي اعليحضرت تصور مي کردند، اين کار را راه بيندازيم، نيروگاه اتمي بخريم، و شروع کنيم به ساختنش، اين بود که درآن زمان يک سري شرايط خاص وجود داشت که ما اين کار را مي توانستيم بکنيم. معلوم نبود چهار سال ديگر يا پنج سال ديگر اين شرايط وجود داشته باشد. درآن زمان امکانات مالي مملکت خوب بود و مي توانست بخشي از درآمدهاي نفت را به انرژي اتمي اختصاص بدهد، که شايد بعدها ديگر اين کار عملي نبود.

يکي ديگر، اعليحضرت در وضعي بودند که اين برنامه را مي توانستند حمايت بکنند، پيگيري بکنند. معلوم نبود که تا چند سال بعد آيا اين حمايت ها را مي توانستيم داشته باشيم. من خيلي زود حس کردم اگر آن روز من به اعليحضرت مي گفتم اين کار مقدماتش وقت زياد لازم دارد، ما بايد اوّل برويم آدم تربيت کنيم، بعد شروع کنيم به برنامه ريزي کامل و بعد گزارش تهيه کنيم و بعد اين گزارش از اين دست به آن دست بچرخد و بعد با خارجي ها هرکدام بنشينيم و سال ها مذاکره کنيم و . . . و. . .، سال ها مي گذشت و کاري انجام نمي شد و حمايت اعليحضرت را به کلي از دست مي داديم. دولت هم که گرفتار کارهاي روزمره خودش بود و اين برنامه روي زمين مي ماند، همان طور که سال ها در وزارت نيرو مانده بود. اصلا اعليحضرت حوصله اين حرف ها را نداشتند. من شکي ندارم که اعليحضرت بعد از يکي دوسال از گزارش گرفتن و گزارش خواندن خسته مي شد. بنابراين من اصلا پي آن کار نرفتم. من وظيفه ام آن روز اين بود که اتم را خيلي زود به عنوان يک عامل باورکردني در ايران بيرون بياورم و از اعليحضرت گرفته تا ساير مقامات مملکتي و مردم ايران قبول کنند که مي شود اين کار را کرد. براي اين که اولش خيلي ها مي گفتند نمي شود. تنها راهي که وجود داشت که شما حمايت اعليحضرت را هميشه با خودتان داشته باشيد اين بود و راه ديگري وجود نداشت. اعليحضرت بايد مي ديدند که اين کار دارد راه مي افتد، توي گرفتاري اداري نمي افتد، درگير بحث هاي عقيم نمي شود. چون از اين کارها نفرت داشتند. البته اين راه گرفتاري هائي داشت، ريسک هائي داشت که من از آنها غافل نبودم. ولي همان طور که قبلا عرض کردم کارهاي بزرگ را نمي توان جز با گرفتن ريسک انجام داد. به نظر من ريسک انجام ندادن هرکار لازمي به مراتب بيشتر از ريسک هائي است که در راه انجام آن کار مي توان قبول کرد.

اينها که گفتيد، درست. ولي شما درمقابل دوسوال بزرگ قرار داريد که بايد به آنها پاسخ بدهيد، چون اين سوال ها احتمالا در مغز خيلي افراد مطرح هستند. يکي اينکه آيا با درنظر گرفتن شرايط زمان از لحاظ داخلي و نيز خارجي پي برنامه اي به اين بزرگي و با آن سرعت رفتن به صلاح بود، و ديگر اينکه تصميم نسبت به ابعاد و نحوه اجراي برنامه را در غايت امر چه کسي گرفت و نقش شما دراين زمينه چه بوده است ؟

براي پاسخ دادن به اين سوال من از شما دعوت مي کنم که با هم براي چند دقيقه به 22 سال پيش برگرديم و ببينيم درآن زمان در کجا ايستاده بوديم.
شرايط آن روز در داخل مملکت چه بود؟ ايران درآن سال ها با سرعتي کم نظيردرحال رشد و توسعه بود. هرسال درحدود يک ميليون نفر به جمعيت کشور اضافه مي شد و بيش از يک ميليون نفر به تعداد افراد تحت پوشش نظام آموزشي اضافه مي گرديد.کشور به سرعت صنعتي مي شد و با رشد سريع طبقه متوسط و تحرک چشمگيري که در اين طبقه به چشم مي خورد، نيازهاي جامعه با سرعت درحال رشد بود و متنوع مي شد. جامعه ما به تدريج به صورت يک جامعه مصرفي درمي آمد. وقتي به تاريح تحوّل اقتصادي کشورهاي پيشرفته تر نگاه مي کنيم، مي بينيم که موتور اصلي اين تحولات انرژي بوده است. در انگلستان دوقرن پيش زغال سنگ و در امريکاي يک قرن پيش نفت و درکشورهاي ديگر هم همين طور. جاي تاسف است که ما در ايران دير به اين مطلب پي برديم. به نظر من بين برنامه هاي صنعتي و زيربنائي کشور نقش انرژي مورد بي توجهي قرار گرفته بود. هرچه دراين زمينه سرمايه گذاري شده بود بيشتر متوجه توليد نفت بود تا ايجاد زير بناي مناسبي براي تامين نيازهاي انرژي کشور درچند دهه آينده. ميزان سرمايه گذاري درگاز پائين بود و حال اينکه گاز بهترين و اقتصادي ترين منبع انرژي براي مصارف صنعتي و خانگي است. از همه بدتر بخش برق خيلي عقب بود و آنچه که عمل شده بود، و ظرفيت هائي که ايجاد شده بود، مطلقا پاسخ گوي نيازهاي روز نبود تا چه برسد به آينده. به طور خلاصه ما برق بسيار کم توليد مي کرديم و شبکه هاي انتقال و توزيع درست و حسابي هم نداشتيم. من در اينجا از شخص خاصي ايراد نمي گيرم. بلکه مي گويم که مجموع نظام برنامه ريزي کشورمان دراين زمينه بينش لازم را نداشته است و سعي لازم را مبذول نداشته است.

فراموش نکنيم که درسال هاي آخرما نه تنها در بسياري از دهات برق نداشتيم، حتي براي مصرف برق شهرها در تنگنا بوديم و اغلب درتهران خاموشي داشتيم. من به خاطردارم که دريکي ازجلساتي که در نخست وزيري تشکيل مي شد و صفي اصفيا رياست آنرا داشت بحث فراوان روي اين داستان داشتيم که شهرک غرب که دردست ساختمان بود برق مي خواست و دولت برق نداشت به اين شهرک بدهد. آيا به اين ترتيب مي توان جامعه را به سرعت صنعتي کرد و نيازهاي متعدد اجتماعي را برآورد. آنها که نسبت به هزينه هائي که براي اتم انجام مي شد بانظر انتقاد آميز نگاه مي کردند، آيا هيچ وقت حساب کردند که ما هرسال چه مقدار ضرر کمبودبرق را مي داديم. تعداد بسياري از کارخانه هاي جديد، چه در بخش دولتي و چه در بخش خصوصي، مجبور بودند برق مورد نياز خود را خودشان توليد کنند و اين خيلي گران تمام مي شد. وقتي برق تهران و يا شهرستان هاي ديگر قطع مي شد آسيب فراوان به مردم و اقتصاد کشور وارد مي شد.

من به خاطر دارم که در همان سال ها در دوکشور ديگر که کمبود برق داشتند مطالعاتي براي برآورد ضرر کمبود برق به عمل آمده بود. اين دوکشور هندوستان و فيلي پين بودند. محاسبات نشان مي داد که هريک از اين کشورها درسال بين 2 تا 3 ميليارد دلار ضرر کمبود برق خود را تحمل مي کردند. شايد درايران هم ضرر درهمين حدود بوده است. البته فراموش نکنيم که دو کشور فوق از لحاظ منابع انرژي فقير هستند و ايران بسيار غني. يعني درمورد ايران دچار آن کمبود شدن به نظر من نشانگر يک خطاي بزرگ برنامه ريزي ملي است.
کشورهاي صنعتي پيشرفته درحال حاضر در حدود يک و نيم تا دو کيلو وات قدرت توليد برق براي هر نفر دارند (يعني قدرت کل توليد برق تقسيم برتعداد جمعيت) که در بيست سال پيش اندکي کمتر از اين بود. ما درسال هاي آخر قبل از انقلاب قدرت برق سرانه اي درحدود دودهم کيلووات داشتيم که بسيار کم بود. هدفي که اعليحضرت داشتند و چندين بار هم گفتند رقمي درحدود 1 کيلووات بود، که اگر فرض کنيم که 20 سال لازم بود تا به اين آستانه برسيم، با درنظر گرفتن رشد جمعيت بايد درمدّت 20 سال قدرت برق موجود درايران ده برابر مي شد. يعني بايد مثلا در مدت 20 سال چيزي نظير 45 تا 50 هزار مکاوات قدرت توليد برق ايجاد مي کرديم. انرژي اتمي با حرکت سريعي که شروع کرده بوديم، و اگر مشکلاتي غيرقابل پيش بيني اتفاق نمي افتاد، مي توانست از سال 1981 يعني هفت سال بعد از آغاز برنامه شروع به توليد برق کند و تاسال 1994، يعني بيست سال بعد از شروع برنامه، شايد مي توانست مجموعا 10 تا 12 هزار مگاوات قدرت ايجاد کند.
بقيه قدرت مورد نظر از کجا بايد مي آمد. از لحاظ مصرف داخلي بزرگترين و جالب ترين منبع انرژي گاز بود. علاوه براين که ما منابع بسيار عظيم گاز طبيعي داريم، بايد درنظر داشت که اولا مصرف گاز در خيلي موارد بسيار راحت، تميز و با صرفه تر است. از سوي ديگر گاز طبيعي از لحاظ مسايل مربوط به محيط زيست برساير منابع انرژي برتري دارد.

حال اگردرزمينه گازهم فعاليتي نظير اتم انجام مي شد، شايد مي توانستيم 12 تا 15 هزار مگاوات هم از گاز تامين کنيم. نفت و برق آبي هم شايد مي توانستند روي هم در حدود10 هزار مگاوات تامين کنند (که من دراين رقم شک دارم). بازهم مي بينيم که با همه اين فعاليت ها، که بعضي اشخاص آنها را غيرلازم مي دانستند، ما به حد قدرت سرانه يک کيلووات نمي رسيديم و حال اينکه درحال حاضر کشورهاي بسياري هستند که به اين مرز رسيده يا از آن فراتر رفته اند.
بگذاريد من درمقابل سوال شما يک سوال مطرح کنم و آن اين است که آيا در آن زمان ما هنوز مي خواستيم درآستانه سال 2000 يک کشور"نيمه صنعتي" و هنوز "نيمه فقير" باشيم و يا فکر مي کرديم که با يک بسيج ملّي همه جانبه مي توانيم خود را براي هميشه از عقب ماندگي نجات دهيم و به درجه اي از رشد اقتصادي و اجتماعي برسيم که شايسته ملتي بزرگ درآستانه قرن بيست و يکم باشد؟
من پاسخ اين سوال را در مغزم داده بودم. من براي ملّت ايران سرنوشتي جز قدرت و سربلندي نمي ديدم و نمي بينم و لازمه آنهم بينش وسيع داشتن است، کوشش است، سازندگي است و من به سهم کوچک خودم اين رسالت را قبول کرده بودم و گوش هم به مناديان کم حافظه ترس و واهمه، نکبت و بدبختي و خفت درمقابل کشورهاي خارجي نمي دادم. گرفتاري آنها اين است که وقتي کاري انجام نمي شود، ناله سر مي دهند که چرا ما عقب مانده ايم و چون با کتاب و نه با واقعيت سر و کار دارند از چپ و از راست دليل مي آورند که ديگران پيشرفت کردند و ما مانديم. ولي به مجرد اين که کسي همت داشته باشد و بخواهد کار بزرگ و سرنوشت ساز انجام دهد، نعره مي کشند که چرا اين طور شد و چرا آن طور شد. آنها چون "قدرت سازندگي" ندارند، اين عقده خود را با تلاش براي بالا بردن "قدرت تخريب" خود، تسکين مي دهند.

خواهش مي کنم حوصله تان سر نرود و فکر نکنيد که من دارم از مطلب دور مي شوم. نه من درست در دور محوراصلي مطلب صحبت مي کنم. ببينيد، تفاوت اصلي بين بينش وسيع و برخورد بوروکراتيک دراين است که درمورد اوّل فقط مسائل بزرگ مطرح مي شوند و درمورد دوم فقط مسايل کوچک. من با مسئله اتم از ديد يک رسالت ملي روبرو شدم و نه از زاويه يک ماموريت دولتي. بخش اعظم همکاران من که در واقع اين رسالت را پذيرفته بودند يک کار اداري نمي کردند. آنها احساس مي کردند که دريک رسالت بزرگ براي يک جهش ملي با يکديگر همپيمان هستند. حالا اصلا فرق نمي کند که موضوع اين رسالت چيست. درمورد من و همکارانم اتم بود ولي مي توانست مثلا گاز باشد، و يا نه، بخش ديگري از فعاليت هاي کشوري باشد. اين يک حکم اداري نيست که براي افراد وظيفه تعيين مي کند. خود افراد هستند که به خود و وظيفه خود نقش مي دهند. من يادم هست که درمقدمه يکي از گزارش هاي سالانه سازمان انرژي اتمي خطاب به همکارانم نوشتم که درست است که ما در زمينه اتم کار مي کنيم، ولي اين فرع مسئله است. امر مهم و اساسي اين است که ما به طور دسته جمعي دريک تلاش ملي درگير هستيم و بايد از طريق امکاناتي که در اختيار ما هست روز بروز قدرت خدمت کردن به جامعه را در خود بالا ببريم. فردا ممکن است از ما کار ديگري بخواهند. اين تعهد و قابليت هاي ما است که به ما اجازه مي دهد وظايف ديگر را بپذيريم و آن را به صورت يک رسالت ملي درآوريم. درواقع اتم جز بهانه اي براي خدمت به جامعه نيست و اين شعر حافظ را آوردم که مي گويد:
 

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
همه اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست

چطور شد که اين رسالت درسازمان انرژي اتمي ايجاد شد؟

ببينيد. همان طور که قبلا گفتم من اين وظيفه را فقط به عنوان يک رسالت قبول کردم چون در غير اين صورت به کار خود در دانشگاه بوعلي سينا ادامه مي دادم. ولي اين تنها کافي نبود. بايد اين احساس را به ساير مسئولان و کارکنان سازمان القاء مي کردم. لازمه اين امر هم دو چيز بود. يکي تدوين يک برنامه جالب و انگيزاننده و ديگري ايجاد ارتباط عاطفي مبتني بر اعتماد متقابل با مسئولان سازمان و زنده کردن حس خدمت و ساختن در افراد و نقش دادن به آنها. وظيفه بايد ملموس و فراگير باشد. بايد افراد بدانند براي چه هدفي کار مي کنند و به کجا مي روند. بعيد مي بينم دراطراف يک وظيفه بي رنگ و بو و بدون شکل بتوان ايجاد احساس رسالت و تعهد کرد. وظيفه بايد هيبت و صلابت داشته باشد. بايد انگيزاننده باشد. بايد به زحمتش بيارزد. بايد افتخار آفرين باشد. بايد جنبه چالش داشته باشد.

اگر روز اوّل اعليحضرت از من مي خواستند که دفتري درست کنم و بررسي کنم که چگونه و تا چه اندازه و درچه زماني با چه هزينه اي مي توان از انرژي اتمي استفاده کردتا بعد تصميم بگيرندکه چه مي خواهند، و آيا بعد از چند سال بخواهند يا نخواهند، بتوانند يا نتوانند، و آيا دولت امکانات خواهد داشت يا نه و . . . خلاصه يک چنين وظيفه اي به من پيشنهاد مي کردند من هيچ وقت قبول نمي کردم و به کار سابقم که دانشگاه بوعلي سينا بود و خيلي هم آن کار را دوست داشتم ادامه مي دادم. ولي چون در نيات اعليحضرت خواندم که پي وقت تلف کردن و از اين دست به آن دست کردن نيست و اتم را به عنوان يکي از محورهاي مهم سياست انرژي و نيز يکي از عوامل پرتوان تقويت بنيه علمي و فني کشور مي داند و دراين زمينه نيات بلندي دارد قبول کردم. و يا اگر من وظيفه خود را به نحوي که قبلا اشاره کردم نمي ديدم و علي رغم ميل اعليحضرت يک دفتر کوچک درست مي کردم و به صورت باري به هرجهت چند نفر را دور خود جمع مي کردم تا بررسي هائي بکنيم تا بعد ببينيم چه مي شود، دراين صورت سيل افراد قابل و پُرتوان به سازمان روانه نمي شد و مجبور بودم با افراد دست دوّم کارکنم. تازه در اين صورت چه رسالتي مي توانستم درآنها ايجاد کنم. اگر من خودم به اصطلاح گيج مي زدم و نمي دانستم چه بايد کرد و با محافظه کاري بوروکراتيک با مسئله روبرو مي شدم و تسليم نا باوري هاي معمول درجامعه مان مي شدم، چگونه مي توانستم روحيه تحرک و چالش را در افراد زنده کنم. بله. هدف هاي بلند سازمان انرژي اتمي اولين عامل بسيج تخصص ها و به کارگرفتن آنها درچهارچوب يک برنامه ملي بود.

و امّا راجع به القاء رسالت و تعهد. به نظر من داستان دراينجا از اعتماد به خود شروع مي شود. اگر حمل برخودستائي يا غرور بي منطق نفرمائيد، من درخود اعتماد به نفس عجيبي احساس مي کردم. فکر مي کردم (و مي کنم) که انسان قادر است همه کاري را انجام دهد مشروط براين که به امکانات خود اعتقاد داشته باشد و آنها را به کار گيرد. و اما من مهم نبودم. بسيج کردن همکارانم مهّم بود. بايد آنها به خود و قدرت خلاقه خود اطمينان پيدا مي کردند، و نيز بايد اطمينان پيدا مي کردند که در يک کار گروهي پُرتلاش و پُرثمر درگير هستند. همه سعي من در اين بود که اين کار انجام شود. فلسفه مبنائي اين امر هم اين است که بايد اعتقاد داشت که افراد ديگر همه پُرتوان هستند، همه امکاناتي دارند که قابل بسط دادن مي باشد. همه وطن پرست هستند و مي خواهند به جامعه خود خدمت کنند، همه درستکار و منزه هستند. همه اينها بايد درابتدا فرض اصلي باشد، مگر اينکه روزي درمورد شخصي عکس اين مطلب ثابت شود. در اين صورت آن شخص را بايد مثل علف هرز از باغچه کند و دور انداخت. نمي توان به علت اينکه درهر باغچه ممکن است چند علف هرز برويد از کاشتن و بارورکردن گل صرف نظر کرد.
بعد وقتي کار راه افتاد نقش رئيس بايد فقط نقش رهبر ارکستر باشد. از سازهاي متفاوت هنرمندان مي توان البته صداهاي مختلف بيرون آورد که دلخراش هم باشد. يا مي توان صداهاي موزون و آسماني بيرون آورد که روح پرور باشد. اگر هدف ارکستري اين باشد که احيانا روزي بتواند آهنگ "گل پري جون" را به نوازد ديگر اين ارکستر نمي تواند سمفوني نهم بتهوون را تحويل دهد. رهبر ارکستر بايد هدف را بالا بگذارد و امکانات يک يک افراد ارکستر را بالا ببرد تا بتواند آثار هنري پرارزش را به اجرا درآورد.
ابعاد بزرگ برنامه يک مفهوم ديگر هم داشت و آن جهت گيري براي يک صنعت اتمي تقريبا کامل و مستقل بود. براي اين که کشوري بتواند درسطح وسيعي از نيروگاه اتمي استفاده بکند، به يک تعداد صنايع اتمي جانبي مربوط به سيکل سوخت و نيزصنايع مکانيک خاص و يا الکترونيک و غيره نياز دارد. مخصوصا مهار کردن مراحل مختلف سيکل سوخت اهميّت بسيار دارد، چون ضامن استقلال آن کشور در زمينه انرژي اتمي مي شود. اين صنايع جانبي وقتي مفهوم پيدا مي کنند که برنامه بزرگ باشد وگرنه براي دو سه نيروگاه ايجاد آن صنايع قابل توجيه از لحاظ اقتصادي نيست.

حال ايران که دراين زمينه سابقه و تجربه اي نداشت، اگر با برنامه کوچک و با سرعت کم شروع مي کرد، سازمان انرژي اتمي هيچ وقت نمي توانست در زمينه هاي مختلف فعاليت هاي محسوسي داشته باشد. به عنوان مثال، اگر فرض بفرمائيد ما يک برنامه براي فقط يکي دو نيروگاه داشتيم، هزينه هائي که براي اکتشاف اورانيوم و يا دست يابي به منابع خارجي اورانيوم و يا مشارکت درکارخانه غني کردن اورانيوم "اوروديف" و غيره مي کرديم همه بي معني مي شد. نه از لحاظ اقتصادي توجيه داشت و نه دولت اعتبارات آنرا دراختيار ما قرار مي داد، چون لزومش را احساس نمي کرد، و نه خارجي ها ما را جدي مي گرفتند.
هدف اعليحضرت و من که دراين زمينه هميشه با هم توافق کامل داشتيم اين بود که بعد از دو يا سه دهه ايران داراي صنايع پُرتوان اتمي باشد و اين جز در قالب يک برنامه با حجم قابل ملاحظه عملي نبود.

و امّا آيا اين برنامه انرژي اتمي فقط يک هوس اعليحضرت بود، که بعضي ها فکرمي کنند ايشان از لحاظ پرستيژ و يا احيانا براي استفاده هاي نظامي اين برنامه را راه انداختند، بايد عرض کنم که از لحاظ استفاده هاي نظامي و بينش اعليحضرت دراين زمينه، من قبلا توضيحات مفصلي دادم. بنابراين اين مسئله را کنار مي گذارم. امّا آنچه که بايد گفت اين است که درآن زمان بخش بزرگي از کشورهاي جهان درپي استفاده از انرژي اتمي بودند و اين نبود که يک باره شاه هوس کرده باشد. کشورهاي صنعتي با سرعتي زياد خود را مجهز مي کردند تا بخش قابل توجهي از نيروي برق خود را از اتم بگيرند. باوصف اين که در امريکا برنامه هاي جديد از سال 1978 به بعد تقريبا متوقف شد امروز20 درصد برق امريکا از انرژي اتمي گرفته مي شود. در فرانسه درطي دو دهه رقمي بيش از 100 ميليارد دلار در صنايع اتمي و نيروگاه هاي اتمي سرمايه گذاري شد و اين رقم فقط مربوط به واحدهاي توليدي است. آنچه که فرانسه در زمينه تحقيق و توسعه و نيز در زمينه استفاده نظامي خرج مي کند خارج از اين است. ژاپن بخش قابل ملاحظه اي از برق خود را از اتم مي گيرد. کشورهائي درجهان سوّم مثل کره و تايوان نيمي از نيروي برق خود را از اتم به دست مي آورند. هندوستان و آرژانتين نيز در اين ميدان پيش قدم بوده اند و امروز چين امکانات وسيعي را بسيج کرده است که بخشي از برق خود را از اتم بگيرد. من دراين خلاصه وارد بحث ساير کشورها نشدم وگرنه بايد راجع به آلمان، انگلستان، شوروي، بلژيک سوئد، سويس، اسپانيا، کانادا، برزيل، افريقاي جنوبي و . . . صحبت مي کردم.

درهرصورت همه پيش بيني ها (که درست درنيامد به دلايلي که عنوان کردن آنها ما را از بحث خارج مي کند) درآن موقع براين امر قرار داشت که درآخر قرن بيستم انرژي اتمي بخش اصلي نيروي برق جهان را تامين خواهد کرد.
ايران ما دراين جهان زندگي مي کرد و انتخاب انرژي اتمي براي تامين بخشي از نيروي برق در ايران کاملا طبيعي به نظر مي رسيد. امروز البته وضع جهاني انرژي به کلي تغيير کرده است و مسئله ديگر به آن صورت مطرح نيست. بيست سال ديگر وضع از چه قرار خواهد بود، نمي دانم.

درپايان اين قسمت، چون زياد صحبت کردم، بدنيست به طورخلاصه جمع بندي کنم. ابعاد برنامه بزرگ بود براي اينکه کشور به برق احتياج مبرم داشت و آنچه که عملا مقدور بود ساخته شود باز هم پاسخگوي نياز وسيع جامعه درحال رشد سريع ما نبود و من نمي بينم چرا هدف را پائين تر از آن بايد مي گذاشتيم. اجراي اين برنامه امکان پذير بود اگر با سرعت انجام مي گرفت وگرنه گرفتار مي شديم. اگر اين سرعت درکار نبود بسيج امکانات لازم عملي نبود و سازمان انرژي اتمي نمي توانست در مدّت کوتاهي به صورت يک سازمان پُرتوان بيرون آيد و از همه مهمتر حمايت اعليحضرت را از دست مي داد.

چه کسي درباره چوني و چندي برنامه انرژي اتمي درايران تصميم مي گرفت

و امّا راجع به آن قسمت ازسوال شماکه مربوط مي شود به تصميم گيري درمورد برنامه انرژي اتمي بايد بگويم که در اصل تصميمات مربوط به حجم برنامه و ابعاد مختلف آن و نحوه اجراي آن را من رأسا گرفته ام و به اجرا گذاشته ام. ولي اين را بايد اضافه کنم که من کاملا از نيات اعليحضرت و نظرات و بينش ايشان دراين زمينه اطلاع داشتم و مي دانستم که اين تصميمات مورد موافقت و تاييد اعليحضرت قرارمي گيرد و ايشان پشت اين برنامه مي ايستند. همانطور که درعمل ديديم همه تصميمات را تاييد کردند و تا آخر هم از اين برنامه حمايت کردند.
بعد از مرحله اوّل يعني تصميم گيري هاي کلي و جهت گيري هائي که توسط من انجام شد، وقتي وارد اجرا شديم و سازمان شکل به خود گرفت و مسئولاني پيدا شدند که کارها را دردست گرفتند، البته ديگر تصميم گيري ها دسته جمعي شد و من بعد از بحث و گفتگو و مشاوره با همکارانم تصميمات را مي گرفتم و به اعليحضرت گزارش مي کردم.
دراينجا لازم است بگويم که اعليحضرت براي کار سازمان و براي همکاران من قدر و قيمت زياد قائل بودند و نظر سازمان را قبول داشتند. درتمام مدتي که من افتخار انجام اين کار را داشتم يک مورد هم پيش نيامد که اعليحضرت نظرات من يا سازمان را نپذيرند و يا دراخذ تصميمي به ما فشار بياورند و هيچ وقت پيش نيامد که همکاران من با انجام کاري موافق نباشند و من چکش متعارف دستگاه هاي دولتي را بر مغز آنها بکوبم که اين امر اعليحضرت است و بايد اجرا شود. درسازماني که مستقيما زير نظر اعليحضرت اداره مي شد هيچ وقت نه کتبا و نه شفاها من همکارانم را در مقابل "اوامر مطاع ملوکانه" قرارندادم. اين نه در شان همکارانم بود و نه در شان من و نه شايد درشان اعليحضرت.
امروز من، برعکس خيلي ديگر از زعماي قوم که چون درکار خود تعهد واستقلال فکري لازم را نداشته اند همه تقصيرات را به گردن اعليحضرت مي اندازند که اوامري صادر مي فرمودند و ما اجرا مي کرديم، با صراحت تمام مي گويم که مسئوليت کامل تمام تصميمات مربوط به انرژي اتمي به شخص من برمي گردد و هيچوقت هيچ تصميمي به من تحميل نشده است، و بي نهايت خوشحالم که تصميمات من هميشه مورد تاييد و حمايت اعليحضرت بود. همانطور که قبلا هم گفتم اين تصميمات با مشارکت همکارانم در سازمان انرژي اتمي شکل مي گرفتند. گاهي اوقات بعضي از همکاران در بعضي موارد نظرات انتقادي داشتندکه مطرح مي شد و به بحث گذاشته مي شد و اگر هم مخالفتي دربعضي از آنها باقي مي ماند هيچ وقت به طور جدي و به صورت کتبي مطرح نشد. حال اينکه اين امکان هميشه براي آنها موجود بود.

آقاي دکتر اعتماد، استدلال شما قابل درک است. مي گوئيد کشور نياز به انرژي داشت و بايد در اين راه سرمايه گذاري مي شد و شما هم اين کار را مي کرديد. اما، از جانب ديگر، وقتي به سال هاي قبل از انقلاب، منظورم يکي دوسال قبل از انقلاب است، نگاه مي کنيم مي بينيم که درآمد نفت به نسبت پائين آمده بود (اگر تورم را هم درجهان آن روز و ايران درنظر مي گرفتيم) و هزينه هاي عمراني دولت هم به سرعت بالا مي رفت. آيا فکر مي کنيد علي رغم نياز کشور بازهم به اندازه کافي پول باقي مي ماند که دولت سالي چندميليارد دلار صرف انرژي اتمي بکند و آيا از اين لحاظ به بُن بست نمي رسيديد و آيا اين خطر نبود که برنامه هاي شما به علّت کمبود اعتبارات عمراني ناتمام بماند؟

بله سوال جالبي است و من نسبت به اين مسئله از همان روز اوّل خيلي فکرکرده ام و پاسخ من امروز همان است که از ابتدا در مغزم بوده است که به آن تصميم گيري ها منتج شده است. من اين برنامه را فقط در بطن يک اجتماع پويا و متحول مي توانم توجيه کنم. بنابراين اگر قرار مي بود که اقتصاد ايران و رشد و توسعه کشور متوقف شود و همه ساله همان مقدار پول به صندوق دولت بيايد که مي آمد، معلوم است که به انرژي اتمي احتياج نداشتيم. ولي وضع کشور در آن روز بسيار خوب بود و ما يک جامعه درحال رشد سريع داشتيم. رشد سريع يعني ايجاد ثروت هرسال به مراتب بيشتر از سال پيش. داشتن يک ضريب رشد درآمد ملي درحدود 7 تا 10 درصد درسال يعني بالا رفتن سطح امکانات سرمايه گذاري. اگر نمي توانستيم سرمايه گذاري بکنيم که ديگر درآمد ملي ما رشدي را نشان نمي داد. در يک جامعه ساکن و ايستا هيچ اتفاقي نمي افتد. همانطور که در ايران طي قرن ها (به جز دوران کوتاهي در زمان شاه عباس اوّل) اتفاقي که با سازندگي و رشد جامعه ارتباط داشته باشد نيفتاد. درتمام آن مدّت نفت ما زير زمين خوابيده بود و ما امکان استفاده از آن را نداشتيم. اگر بعدها درآمد نفت به داد ما رسيد براي آن بود که درصنعت نفت مقادير هنگفتي سرمايه گذاري شد تا ظرفيت توليد نفت ايران به نزديک 6 ميليون بشکه در روز رسيد. تازه باز هم همين صنعت نفت درسال هاي آخر هرسال مبالغ هنگفتي سرمايه گذاري مي کرد و نتيجه اين سرمايه گذاري اين بود که ثروت ملي ما همه ساله زيادتر مي شد. حالا چرا اين قانون نسبت به اتم صادق نيست؟ چرا بعضي ها فکر مي کنند که هزينه هاي اتم به دريا ريخته مي شد؟ البته در هرصنعتي ابتدا بايد مقداري سرمايه گذاري کرد تا به ثمر بنشيند. هرچه تکنولوژي به کار گرفته درآن صنعت پيچيده تر و پيشرفته تر باشد، زمان لازم براي سرمایه گذاري طولاني تر است. صنايع اتمي از اين قبيل هستند. بايدسال ها سرمايه گذاري بشود و بعد بهره آن به جامعه برمي گردد. آن چه که صنايع واقتصاد فرانسه را نجات دادهمان سرمايه گذاري هاي کلاني بود که عرض کردم درزمينه انرژي اتمي انجام گرفت. امروز فرانسه از تمام کشورهاي اروپا از اين لحاظ جلو است، هم برق فراوان دارد و هم ارزان. به طوري که نه تنها نيازهاي اقتصاد فرانسه به خوبی تامين مي شود، بلکه درسال مقادير قابل ملاحظه اي برق به همه همسايه هاي فرانسه صادر مي شود. تنها درآمد صادرات برق فرانسه درسال بيش از 5/1 ميليارد دلار است. علاوه براين صنايع اتمي فرانسه هرسال از طريق فروش تجهيزات و سوخت و دانش اتمي ميلياردها دلار صادرات دارد که اين خود برثروت ملي آن کشور مي افزايد.

ما يک کار توليدي مي کرديم. يعني سرمايه گذاری مي کرديم براي توليد و اين خود به پويائي اقتصاد ما کمک مي کرد و به آن قدرت بيشتري مي داد. از سال 1981 اوّلين نيروگاه اتمي ما قرار بود برق توليد کند و تا چند سال هرسال يک واحد ديگر مورد بهره برداري قرار مي گرفت. هريک از اين واحدها درسال درحدود 350 تا 400 ميليون دلار برق توليد مي کند. يعني از سال 1981 به بعد فعاليت انرژي اتمي ايران ضمن اين که خرج داشت درآمد هم داشت و اين درآمد به سرعت رو به تزايد بود و اگر آن برنامه مثلا تا امسال ادامه داشت، حالا صنايع اتمي درسال چيزي شبيه 5 ميليارد دلار برق تحويل اقتصاد کشور مي داد.
پس مسئله برسر اين نبود که هرسال دولت هزينه هاي اتمي را به پردازد و چشم داشتي نداشته باشد. پولي که دولت به اتم مي داد خمس و ذکات نبود. يک سرمايه گذاري بزرگ بود که به دست فرزندان قابل و عاقل کشور انجام مي شد و بالطبع اين سرمايه گذاري به بار مي نشست و باعث بالا رفتن ثروت ملي مي شد تا باز امکان سرمايه گذاري در زمينه هاي ديگر فراهم شود. فراموش نکنيم که کمبود برق هرسال چند ميليارد دلار به اقتصاد کشور ضرر مي زد يا مانع رشد آن مي شد. اگر اين پول را قبلا صرف تامين برق کرده بودند ما به آن بن بست نمي رسيديم.

به طور خلاصه بايد عرض کنم که بالا رفتن ثروت ملي در اثر سرمايه گذاري هاي اتمي امکانات تازهاي در اختيار جامعه و دولت قرار مي داد که بتوانند به اين سرمايه گذاري ادامه دهند. حالا بگذريم از تاثيرات جانبي بسيار مهمي که صنايع اتمي مي توانست علاوه برتوليد برق بر اقتصاد کشور داشته باشد. بالا رفتن سطح علمي و تکنولوژيک کشور، که انرژي اتمي مي توانست محور اصلي آن باشد، بي شک به پويائي بخش هاي ديگر اقتصاد مي افزود و اين خود عاملي براي رشد ثروت ملي بود.
امّا باز ممکن است بگوئيد اينها همه درست، ولي درميان مدّت يا بلندمدّت. ولي درکوتاه مدّت دولت مي بايست همه ساله مبالغ هنگفتي در اختيار اين برنامه مي گذاشت و اين پول را احتمالا ديگر دراختيار نداشت. درپاسخ بايد عرض کنم که ما فقط نيروگاه بوشهر را که شامل دو واحد بود با پول خودمان خريديم. براي نيروگاه دارخوين، که آنهم داراي دو واحد بود، چون فروشنده نيروگاه فرانسوي ها بودند ما از فرانسه براي اين سرمايه گذاري پول قرض کرديم به وعده هاي طولاني. خوشبختانه درآن زمان ايران در وضعي قرار داشت که به ما خيلي آسان پول قرض مي دادند و از اعتبار قابل ملاحظه اي برخوردار بوديم. برنامه ما اين بود که براي نيروگاه هاي ديگر بخش بزرگي از سرمايه گذاري را از منابع خارجي تامين کنيم و اين کار هم به خوبي عملي بود. پس اتم نه تنها بي پول نمي ماند، بلکه عامل مهمي براي رشد اقتصادي و تکنولوژيک کشور و ايجاد ثروت بيشتر بود. من بي اندازه متاسف هستم که اين برنامه متوقف ماند.
 

پيشبرد توليد نيروگاه ها درعمل

ممکن است توضيح بفرمائيد در مرحله اجرا کارها چگونه پيش مي رفتند؟ نيروگاه ها، بويژه، درچه محل هائي ساخته مي شدند، و پيشرفت برنامه ها چگونه بود؟

يکي از مسايل اصلي اجراي برنامه پيدا کردن محل هاي مناسب براي ايجاد نيروگاه هاي اتمي بود. به طور خلاصه بايد عرض کنم يک نيروگاه اتمي بايد درمحلي ساخته مي شد که اولا آب به اندازه کافي براي خنک کردن نيروگاه باشد و نيزموقعيت نيروگاه طوري باشد که بتوان تجهيزات بزرگ و سنگين نيروگاه را از طريق دريا، رودخانه و يا جاده هاي مناسب به نيروگاه رساند و نيز نوع زمين انتخابي از لحاظ فني مناسب باشد. عامل مهمي که درايران بايد زياد مورد توجه قرار مي گرفت، زلزله بود. يعني نيروگاه ها بايد درمحلي ساخته مي شدند که کم زلزله خيز باشند. يک عامل ديگرهم طبيعتا مهم بود و آن نزديکي نيروگاه به مراکز مصرف برق بود، بدون اينکه نيروگاه درنزديکي مراکز جمعيت ساخته شود.
اين شرايط عمده اي بودکه ما بايد رعايت مي کرديم. يک برنامه وسيع براي "محل يابي" به منظور تاسيس نيروگاه در دست اجرا بود و چندموسسه مهندسي مشاور دراين زمينه براي ماکار ميکردند. بادرنظرگرفتن شرايطي که در بالا ذکر شد، خيلي زود مي توان پي برد که بخش بزرگي از سطح کشور را بايد کنار مي گذاشتيم و اين خود در کار ما ايجاد محدوديت مي کرد. خيلي زود به نتيجه رسيديم که تعداد محل هاي مناسب براي ايجاد نيروگاه اتمي درايران محدود است و شايد درغايت امر ازحدود10 محل تجاوز نمي کند. البته درهر محل مي توانستيم دو ياچند واحد بسازيم. ولي خوب در اصل اين محدوديتي بودکه درکشور بود. به طور خيلي خلاصه بايد بگويم که اوّلين محل انتخابي بوشهر بود، دومين محل درکنار رودکارون درنقطه اي بهنام دارخوين و سومين محل درجنوب شرقي اصفهان درکنار زاينده رود. اين سه محلي بودند که درباره آنها تصميم گرفته بوديم و کار ساختن نيروگاه دربوشهر و دارخوين ومطالعات نهائي و اقدامات اجرائي اوليه دراصفهان درجريان بود.

مطالعات نشان مي داد که غير از اين سه محل مناسب ترين محل ها در امتداد خطي فرضي قرار داشت که از اصفهان شروع مي شد و از اراک و زنجان مي گذشت و به آذربايجان منتهي مي شد. در امتداد اين خط مي توانستيم چند محل داشته باشيم. مطالعات بر روي اين محل ها هنوز ادامه داشت. بايد متذکر شد که اين مطالعات از لحاظ فني پيچيده بودند و صرف وقت زيادي را ايجاب مي کردند.
اولين نيروگاه اتمي درشبه جزيره بوشهر ساخته شد، که طرح آن به وسيله موسسه «کرافت ورک اونيون» که از شرکت های تابعه "زيمنس" آلمان بود، تهيه شده بود. اين موسسه مسئوليت اجراي طرح را به عهده داشت. نيروگاه بوشهر عبارت بود از دو واحد، هريک به قدرت 1200 مگاوات (يک ميليون و دويست هزارکيلو وات). طبق برنامه اي که در قرارداد تنظيم شده بود اولين واحد اين نيروگاه بايد در پايان سال 1980 و دومين واحد در پايان سال 1981 شروع به توليدکنند و به شبکه برق سراسري متصل شوند. درعمل برنامه خوب پيش رفته بود و ارزيابي ما اين بود که احيانا با چند ماه تاخير کار ساختن و به راه انداختن نيروگاه ها به اتمام برسد.

همزمان با شروع ساختمان اين نيروگاه، وزارت نيرو شروع به طراحي يک خط انتقال برق فشارقوي کردکه اين خط هم بايد به موقع آماده مي شد تا برق توليد شده به وسيله نيروگاه بوشهر را به شبکه برق سراسري برساند.
از همان ابتداي شروع اين طرح وضع بي آبي منطقه بوشهر مرا تحت تاثير قرار داد. همه عوامل نشان مي دادند که اگر اين منطقه آب داشته باشد مي تواند به يک منطقه سبز و خرّم و حاصلخيز تبديل شود و چون اين محل درساحل خليج فارس بود محل مناسبي براي ايجاد تاسيسات صنعتي که يا نياز به واردکردن مواد اوّليه دارند و يا توليد آنها مي تواند صادر شود بود.
به همين علّت اين فکر در مغز من رشد کرد که شايد بتوان از انرژي آب خنک کننده نيروگاه ها براي نمک زدائي آب دريا استفاده کرد و به بي آبي اين منطقه پايان داد. نظر خود را با موسسه«کرافت ورک اونیون» که طراح نيروگاه بود مطرح کردم و از آنها خواستم که موضوع را مطالعه و طرحي تهيه کنند. پس از مدتي اين طرح تهيه شد و مورد بررسي ما قرار گرفت و معلوم شد به قيمت از دست دادن کمي از قدرت هر نيروگاه (درحدود 30 مگاوات) مي توان مقدار بسيار زيادي آب توليد کرد (ازطريق نمک زدائي). بلافاصله طرح ساختن يک تاسيسات بزرگ براي نمک زدائي به گنجايش دويست هزار متر مکعب آب در روز تهيه شد و براي ساختن اين طرح يک مناقصه بين المللي گذاشتيم که درنتيجه يک موسسه صنعتي ژاپني برنده شد. قرارداد تنظيم و امضاء شد و کار ساختن کارخانه شروع شد و همزمان با کار ساختن نيروگاه پيش مي رفت. وقتي اين طرح شروع شد، من به همه وزارت خانه ها و سازمان هائي که مي توانستند با داشتن برق فراوان و ارزان و آب فراوان و نسبتا ارزان (باتوجه به بي آبي محل) طرح هاي توليدي درمنطقه ايجاد کنند نامه نوشتم و از آنها خواستم که برنامه ريزي آينده خود را با علم به اين که چند سال بعد منطقه بوشهر برق و آب فراوان خواهد داشت تنظيم کنند. اگر اين طرح ها اجرا شده بود شبه جزيره بوشهر و نواحي اطراف آن به يکي از مراکز صنعتي و توليدي (حتي کشاورزي) کشور تبديل مي شد که مي توانست عامل مهمي براي رشد اقتصاد کشور باشد.

نيروگاه دوّم درمحلي به نام دارخوين درکنار رودکارون و درحدود صدکيلومتري (اگراشتباه نکنم) اهواز ساخته مي شد. اين نيروگاه داراي دو واحد بود، هريک به قدرت 900 مگاوات. طراح و سازنده اين نيروگاه موسسه فرانسوي "فراماتوم بود. برطبق برنامه بايد واحد اوّل اين نيروگاه در پايان سال 1982 و واحد دوم در پايان سال 1983 مورد بهره برداري قرار گيرند.

نيروگاه سوّم، که قرار بود در اصفهان باشد، هنوز در دست مطالعه و مذاکره بود و مشخصات آن به درستي روشن نشده بود. بنابراين در اين مورد چيزي نمي توانم بگويم، جز اينکه به علت کمي آب زاينده رود طرحي با شرکت سازنده، که قرار بود همان «کرافت ورک یونیون» آلماني باشد، در دست بررسي داشتيم که نيروگاه به جاي آب با هوا خنک شود. اين تکنيک البته تازه نيست، ولي براي قدرت هاي زياد و در مناطقي که گرماي هوا مي تواند زياد باشد مسائلي ايجاد مي کرد که بايد از لحاظ فني بررسي مي شد و راه حل هاي مناسب پيدا مي شد.

به طور خلاصه مي توانم بگويم که علي رغم مشکلات فني، برنامه ساختن نيروگاه ها به طرز رضايت بخشي پيش مي رفت. ولي به تدريج که محل هاي مناسب تر را اشغال مي کرديم، از لحاظ محل تازه دچارگرفتاري مي شديم و انجام کار و توسعه شبکه نيروگاه ها مسائل فني تازه اي را ايجاد مي کردند. از جمله مسئله رساندن تجهيزات عظيم نيروگاه ها به داخل مملکت اشکالات زيادي دربرداشت. گنجايش جاده ها و پل ها، اندازه تونل ها، همه عواملي بود که در دست بررسي بودند و احيانا در بعضي موارد بايد اصلاحاتي در راه ها به عمل مي آمد.
بحث نيروگاه ها بسيار طولاني و جالب است و من به طور خيلي خلاصه از آن گذشتم. علّت آن هم اين است که نمي خواهم کلام به طول انجامد و نيز اين مطلبي است که احمد ستوده نيا، که از اول مسئول آن بوده است، صلاحيت بيشتري از من دارد که در اين باره صحبت کند و داستان را شرح دهد. من فقط تا حدّي که براي آگاهي از برنامه هاي انرژي اتمي لازم باشد دراينجا گفتم.

 

برنامه انتقال سازمان انرژي اتمي به اصفهان

آخرين سوال من دراين بخش مربوط به انتقال سازمان انرژي اتمي از تهران به اصفهان است. در مطالبي که در اين مصاحبه به آن اشاره کرده ايد درزمينه هاي گوناگون، به ويژه در رابطه با برنامه هاي پژوهشي سازمان، براصفهان تاکيد شده است. درآن زمان شنيده مي شد که شما قصد داشتيد اصولا مرکز سازمان انرژي اتمي را از تهران به اصفهان منتقل کنيد. آيا اين موضوع صحت دارد؟

يکي از مشکلات کار ما درتهران اين بود که سازمان با سرعت زياد رشد مي کرد و براي واحدهائي که بزرگ مي شدند يا واحدهاي تازه اي که ايجاد مي شدند بايد امکانات لازم را ايجاد کنيم. ما مرتب در نقاط مختلف تهران ساختمان جديد اجاره و تجهيز مي کرديم و باز هم هميشه در تنگنا بوديم. واحدهاي سازمان درنقاط مختلف تهران پخش شده بودند و اين مسايل زيادي را براي ما ايجاد مي کرد. رفت و آمد درتهران مشکل بود و ارتباط بين واحدها مستلزم صرف وقت زياد بود. مسئله تامين مسکن براي کارمندان سازمان هم مشکلي بود که هميشه با آن روبرو بوديم.
من بارها فکر مي کردم که بايد براي احتراز از اين خفگي چاره اي انديشيد. بالاخره به اين نتيجه رسيدم که چاره اساسي اين است که سازمان را از تهران به بيرون ببريم. اين امر براي ما توليد اشکال نمي کرد، چون نوع کار ما طوري بود که زياد بستگي به ساير موسسات کشوري نداشتيم. از سوي ديگر چون قصد داشتيم يک مرکز تحقيقات بزرگ در اصفهان ايجاد کنيم، در هرصورت دراصفهان درگيرکارهاي اجرائي بزرگ مي شديم و امکانات لازم را براي اجراي طرح مرکز تحقيقات اصفهان بايد ايجاد مي کرديم. با بزرگ تر کردن طرح و گنجانيدن طرح جابجائي سازمان به اصفهان ابعاد مسئله بزرگتر مي شد ولي مسئله تازهاي ايجاد نمي شد.
موضوع را با بعضي از همکارانم مطرح کردم. عکس العمل ها همه مثبت بود وبه اين نتيجه رسيدم که کارمندان سازمان در مجموع از انتقال سازمان به اصفهان استقبال خواهند کرد. چون درآنجا مي توانستند هم از زندگي بهتر و راحت تري برخوردار شوند، و هم بازدهي بهتري درکار داشته باشند و هم بهتر به خانواده خود برسند.
بعد ازمطالعه جنبه هاي مختلف مسئله تصميم من درمورد انتقال سازمان به اصفهان قطعي شد. موضوع را با اعليحضرت درميان گذاشتم. درابتدا عکس العمل اعليحضرت منفي بود، ولي پس از ارائه دلايل و بحث مفصلّي اعليحضرت نظر مرا تاييد کردند و قرار شد که من پي اين کار بروم.
يک روز با چند نفر از همکارانم به اصفهان رفتيم. قبلا از اکبر زاد استاندار اصفهان خواسته بودم که نقشه همه زمين هاي اطراف اصفهان را تهيه کند که بررسي کنيم. درآن روز وضع زمين هاي موجود را بررسي کرديم و من متوجه شدم که در شرق اصفهان زمين هاي وسيعي وجود دارد که دست نخورده مانده است. اين زمين بزرگ هم از لحاظ وسعت جالب بود و هم اينکه کاملا مسطح نبود و تپه هاي کوچکي درآن وجود داشت که وجود آنها به دلايل مختلف براي ما جالب بود. در هرصورت زمين را پسنديديم و نقشه هاي آن را برداشتيم که با خود به تهران ببريم. دراين موقع اکبر زاد مرا به گوشه اي برد و سربسته به من گفت که اين زمين براي برنامه مهمي درنظر گرفته شده است و به ما گفته اند- از بالا!- که اين زمين ها را نبايد در اختيار هيچ موسسه اي قرار دهيم. از او پرسيدم که براي چه طرحي درنظر گرفته شده است؟ او به من گفت که بيش از اين توضيح نمي تواند بدهد و به من توصيه کرد که موضوع اين زمين را فراموش کنم وگرد آن نگردم.
با اين وصف نقشه را برداشتم و به تهران بردم. اوّل سعي کردم ازسازمان برنامه اطلاعي درمورد طرح مربوط بگيرم. باز هم موفق نشدم. بالاخره مسئله را با هويدا نخست وزير مطرح کردم. او هم به محض اينکه نقشه زمين را ديد به من گفت که مسئله را فراموش کن. دراين زمين قرار است طرحي اجرا شود و قدرت بزرگي هم پشت اين داستان ايستاده است و اصلا صلاح نيست که من دراين داستان درگير شوم. بالاخره با اصرار از هويدا اين اطلاع را گرفتم که زمين را براي اجراي يک طرح بزرگ جمبوري بين المللي پيشاهنگي درنظر گرفته اند و اسدالله علم، وزير دربار، پشت اين طرح ايستاده است و اجازه آن را هم از اعليحضرت گرفته است. طرح در سازمان برنامه به تصويب رسيده و اعتبار آن هم تصويب شده است و کاري نمي توان کرد. يک نفر هم در نخست وزيري اطلاعات راجع به طرح را در اختيار دارد. بالاخره با دو سه روز کنکاش اطلاعاتي درمورد طرح پيدا کردم.

بعد رفتم حضور اعليحضرت. در ابتدا، بدون اين که از اطلاعم درمورد طرح مربوط صحبت کنم، گفتم که زمين بسيار مناسبي براي محل سازمان و مرکز تحقيقات آن پيدا کرده ام و نقشه را به اعليحضرت نشان دادم. ايشان اين مناطق را کاملا مي شناخت و بدون شک و ترديد به من فرمودند که بسيار خوب و مناسب است و برو اين زمين را در اختيار بگير. وقتي اين را شنيدم، موضوع طرح جمبوري پيشاهنگي را مطرح کردم، و گفتم که مي گويند اين زمين به آن طرح اختصاص داده شده است. اعليحضرت فرمودند که از اين داستان اطلاع دارند ولي مهم نيست. اولويت با سازمان انرژي اتمي است و شما برويد و کار خود را بکنيد. من از بيم اينکه باز با دولت و سازمان برنامه گرفتاري داشته باشم، عرض کردم از قراري که به من گفته اند وزير دربار پشت اين طرح است و ممکن است موانعي درکار من ايجاد کنند. دراين جا اعليحضرت با لبخند گفتند: حالا که اين طور است، من امروز به وزير دربار دستور مي دهم که خودش اوامر ما را مبني براين که زمين بايد در اختيار سازمان انرژي اتمي قرار گيرد ابلاغ کند که ديگر شکي در اذهان باقي نماند. بعد از اينکه به دفترم بازگشتم، اسدالله علم تلفن کرد که فلاني تا چه ساعتي در دفتر هستي. پرسيدم چرا. گفت که من همين الان نامه ابلاغ اوامر اعليحضرت را امضاء کرده وفوري مي فرستم که به دست خود شما برسد. يک ساعت بعد، يعني عصر همان روز، فرستاده علم نامه را آورد و من خيالم راحت شد و توانستم خيلي زود زمين را در اختيار بگيرم و کار مطالعات لازم را شروع کنيم.

لازم است توضيح دهم که وسعت اين زمين شايد به اندازه وسعت شهر اصفهان بود و لازم بود يک برنامه ريزي کامل براي استفاده از زمين، هم براي تشکيلات مرکزي سازمان، هم براي مرکز تحقيقات اتمي اصفهان و هم براي سکونت کارمندان سازمان انجام شود.
مسئوليت تهيه نقشه جامع اين شهرک به موسسه "ماندلا" که زير نظر نادر اردلان کار مي کرد سپرده شد. کارهاي نادر اردلان را من خوب مي شناختم. اين کارها نشان از يک مغز خلاق و با قدرت تصور زياد و نيز اطلاع وسيع نسبت به مباني و عوامل بارور معماري سنتي ايراني داشت. کار تهيه برنامه جامع با سرعت شروع شد و به مراحل نهائي رسيد. من به اين طرح خيلي علاقه داشتم و به جنبه هاي اجتماعي و خدمات مختلفي که بايد ايجاد مي شد توجه داشتم. به همين علت از سيروس منظور و بهمن حکمت خواستم که سرپرستي طرح را در مرحله تهيه طرح جامع به عهده بگيرند. سيروس منظور مدّتي با نادر اردلان در تهيه طرح جامع "پرديسان"، که از طرح هاي جالب سازمان حفاظت محيط زيست و از ابتکار هاي ارزشمند اسکندر فيروز رئيس آن سازمان بود، همکاري کرده بود و طرز فکر و کار نادر اردلان را خوب مي شناخت. در هرصورت همکاري باروري بين سازمان انرژي اتمي و موسسه ماندلا برقرار شد و من از نتايج کار خيلي راضي بودم. اميدوار بودم شهرکي صنعتي بسازيم که درحد قالب هاي خشکي که سراغ داشتيم و داريم محدود نشود. قصد اين بود که با مطالعه طرح هاي مهم جهاني و نيز براساس مباني معماري ايراني مجموعه اي درست کنيم که جاي زيستن و کارکردن به معناي واقعي باشد با همه عوامل اجتماعي و فرهنگي آن.

در جوار اين طرح يک طرح کوچک ديگري در دست بررسي داشتيم. انگيزه اين طرح دراين بود که من و همکاران نزديکم فکر مي کرديم که اگر اين طرح بزرگ در اصفهان پياده مي شود بايد نه تنها براي آن شهر مشکلات تازه اي ايجاد نکند، بلکه عاملي براي توسعه و ترقي اصفهان شود.
دريکي از سفرهاي اصفهان همراه با بعضي از همکارانم از تعدادي خانه هاي قديمي اصفهان که قدمت بعضي از آنها به چند صد سال مي رسيد بازديد کرديم. اغلب اين خانه ها که در کوچه هاي شهر قرار داشتند از بهترين آثار معماري دوران گذشته بودند و از زيبائي و جنبه هاي بسيار جالب از لحاظ تقسيم و ترتيب فضاها برخوردار بودند. متاسفانه اين خانه ها ديگر اغلب صاحب روشن و مسلمي نداشتند و در بين ورثه که در اصفهان زندگي نمي کردند گير کرده بودند و اغلب رو به خرابي گذاشته بودند. کساني که در اين خانه ها زندگي مي کردند نه به ارزش واقعي آن ها آگاهي داشتند و نه امکان مالي نگهداري و تعمير خانه ها را داشتند، و بيم اين مي رفت که اين خانه ها بتدريج از بين بروند، و حال اينکه يکي از عوامل غناي اصفهان، که اغلب هم به چشم نمي خورد، اين خانه ها هستند.

درهرصورت، پس از يک مطالعه مقدماتي، طرحي را آغاز کرديم که تعداد چند صد خانه قديمي اصفهان را بخريم و با همکاري متخصصان فن آنها را تعمير و ترميم کنيم و وسايل زندگي مدرن درآن ها بکار گذاريم، به طوري که مديران و متخصصان سازمان بتوانند درآنها زندگي کنند. اين هم موجب دلگرمي آنها مي شد و هم زندگي کردن آنها دراين خانه ها موجب مي شد که از آنها نگهداري شود.
دراصفهان برنامه هاي اجتماعي ديگري نيز داشتيم. از جمله مشغول مطالعه، بوديم که درکنار سدّ کوهرنگ يک باشگاه براي کارمندان سازمان درست کنيم که درآن وسايل اقامت و تفريح و ورزش آماده باشد. بدين ترتيب کارمندان سازمان مي توانستند ايام تعطيل و يا حتي تعطيلات آخر هفته خود را درآن باشگاه بسر برند. برنامه ديگري که در دست مطالعه داشتيم اين بود که امکانات لازم را در اختيار فوتباليست هاي شهر اصفهان قرار دهيم تا يک تيم پُرتوان فوتبال با مربي متخصص بتواند دراين ورزش موفقيت هائي به دست آورد.
درهرصورت همين طور که مي بينيد قصد ما اين بود که در شهر بزرگ و پر افتخار اصفهان جذب شويم و به صورت زائده نامناسب و غريبه اي نباشيم که از مردم و بافت شهري اصفهان فاصله داشته باشد. ما نمي خواستيم سربار اصفهاني ها باشيم. مي خواستيم با آنها زندگي کنيم و دست خالي هم به اصفهان نمي رفتيم.

تهيه نقشه هاي اجرائي اين طرح قرار بود به عهده چند دفتر مهندسي سپرده شود. دفتر مهندسي مدام که در ايران کارهاي جالبي کرده بود (از جمله در دانشگاه شيراز) از مدّتي قبل دست اندر کار تهيه نقشه هاي اجرائي مرکز تحقيقات اتمي بود. دفتر مهندسي عافا نيز عهده دار تهيه طرح هاي اجرائي يک قسمت از ساختمان هاي مسکوني بود. براي تهيه نقشه هاي اجرائي ساختمان هاي اداري قرار بود از عزيز فرمانفرمائيان استفاده کنيم، ولي اين کار در حد مذاکرات مقدماتي باقي ماند. با پيشرفت طرح مجبور مي شديم از تعداد ديگري از دفاتر مهندسي نيز استفاده کنيم، ولي ديگر به آنجا نرسيديم.

درپايان بايد تاکيد کنم که من معتقد بودم که بايد ثروت کشور از طريق طرح هاي بزرگ در سراسر کشور تقسيم شود. تعداد زيادي از موسسات مختلف که در تهران جا داشتند، مي توانستند به آساني به نقاط مختلف کشور منتقل شوند، و هرکدام به مناسبت نيازها يا مقتضيات خود درجائي مستقر شوند، و به رشد و توسعه آن منطقه کمک کنند. انتخاب اصفهان براي ما امري طبيعي بود. اصفهان تقريبا درمرکز کشور قرار داشت و از همه مرزهاي کشور دور بود، و اين تاحدي به ما امنيت مي داد. ازسوي ديگر اصفهان شهر بزرگ و پُرتواني بود و بخوبي مي توانست نيازهاي مختلف ما را برآورده کند.
 

***