tile خانه » منابع » کانون کودکان و نوجوانان » برگزیده داستان های شاهنامه

ضحاک ماردوش

ناسپاسي جمشيد

ساليان دراز از پادشاهي جمشيد گذشت. دد و دام و ديو و آدمي در فرمان او بودند و روز به روز برشکوه و نيروي او افزوده مي شد، تا آنجا که غرور در دل جمشيد راه يافت و راه ناسپاسي پيش گرفت. 

يکايک به تخت مهي بنگريد

به گيتي‌ جز از خويشتن‌ کس نديد

مني‌کرد آن شاه يزدان شناس

‌ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس 

سالخوردگان وگرانمايگان لشکر و موبدان را پيش خواند و بسيار سخن گفت که «هنرهاي جهان را من پديد آوردم، گيتي را به خوبي من آراستم، مرگ و بيماري را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهي نيست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگي همگان بدست من. اگر چنين است پس مرا بايد جهان آفرين خواند. آنکه اين را باور ندارد و نپذيرد پيرو اهريمن است.»

بزرگان و موبدان همه سر به پيش افگندند. کسي ياراي چون و چرا نداشت، که جمشيد پادشاهي زورمند وتوانا بود وفرّه ايزدي پشتيبان او. اما:

چو اين گفته شد فرّ يزدان ز وي

گسست‌ وجهان شد پُر از گفتگوي 

چون فرّه ايزدي از جمشيد گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه ازو روي برگرداندند و پراکنده شدند. بيست و سه سال گذشت و هر روز نيرو و شکوه جمشيد کمتر مي شد. هرچند بدرگاه کردگار پوزش مي خواست کارگر نمي شد و بخت برگشتگي و هراسش فزوني مي گرفت، تا آنکه ضحاک تازي پديدار شد.

داستان ضحّاک با پدرش

ضحّاک فرزند اميري نيک سرشت و دادگر به نام «مرداس» بود. اهريمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاري نداشت کمر به گمراه کردن ضحّاک جوان بست. به اين مقصود خود را به صورت مردي نيکخواه و آراسته درآورد و پيش ضحّاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخن هاي نغز و فريبنده گفت. ضحاک فريفته او شد.

آنگاه اهريمن گفت «اي ضحاک، مي خواهم رازي با تو در ميان بگذارم. اما بايد سوگند بخوري که اين راز را با کشي نگوئي.» ضحاک سوگند خورد.

اهريمن وقتي مطمئن شد گفت «چرا بايد تا چون تو جواني هست پدر پيرت پادشاه باشد؟ چرا سستي مي کني؟ پدرت را از ميان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»

ضحّاک که جواني تهي مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهريمن يار شد. اما نمي دانست چگونه پد را نابود کند. اهريمن گفت «غم مخور، چاره اين کار با من است.»

مرداش باغي دلکش داشت. هر روز بامداد برميخاست و پيش از دميدن آفتاب درآن باغ عبادت مي کرد. اهريمن بر سر راه او در باغ چاهي کند و رويآنرا با شاخ و برگ پوشانيد. روز ديگر مرداس نگون بخت که براي عبادت مي رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک نا سپاس برتخت شاهي نشست.

فريب اهريمن

چون ضحّاک پادشاه شد اهريمن خود را بصورت جواني خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت «من مردي هنرمندم و هنرم ساختن خورش ها و غذاهاي شاهانه است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار کرد. اهريمن سفره بسيار رنگيني با خورش هاي گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپايان آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز ديگر سفره رنگين تري فراهم کرد و هم‌چنين هر روز غذاي بهتري مي ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم‌پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هرچه آرزو داري از من بخواه.» اهريمن که جوياي اين فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبريز است و جز شادي تو چيزي نمي خواهم. تنها يک آرزو دارم و آن اينکه اجازه دهي دو کتف ترا از راه بندگي ببوسم.» ضحّاک اجازه داد. اهريمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روي زمين ناپديد شد. 

روئيدن مار بردوش ضحّاک

برجاي لبان اهريمن بر دو کتف ضحاک دو مار سياه روئيد. مارها را از بن بريدند. اما بجاي آنها بي درنگ دو مار ديگر روئيد. ضحاک پريشان شد و در پي چاره افتاد. پزشگان هرچه کوشيدند سودمند نشد.

وقتي همه پزشگان درماندند اهريمن خود را بصورت پزشگي ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بريدن ماران سودي ندارد. داروي اين درد مغز سر انسانست. براي آنکه ماران آرام باشند و گزندي نرسانند چاره آنست که هر روز دوتن را بکشند و از مغز سر آنها براي ماران خورش بسازند. شايد از اين راه ماران سرانجام بميرند.»

اهريمن که با آدميان و آسودگي آنان دشمن بود مي خواست از اين راه همه مردم را به کُشتن دهد و نسل آدميان را براندازد.

گرفتار شدن جمشيد

درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند.

ضحّاک سپاهي فراوان آماده کرد و به دستگيري جمشيد فرستاد. جمشيد تا صد سال خود را از ديده ها نهان مي داشت. اما سرانجام در کنار درياي چين بدام افتاد. ضحّاک فرمان داد تا او را با ارّه بدو نيم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشيد سراسر هفتصد سال زيست و هرچند به فرّ و شکوه او پادشاهي نبود سرانجام به تيره بختي از جهان رفت.

جمشيد دو دختر خوبرو داشت: يکي «شهرنواز» و ديگري «ارنواز». اين دو نيز در دست ضحّاک ستمگر اسير شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاري ماران گماشت.

گماشتگان ضحّاک هر روز دو تن را به ستم مي گرفتند و به آشپزخانه شاهي مي آوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن که نيکدل بودند و تاب اين ستمگري را نداشتند هر روز يکي از آنان را آزاد مي کردند و روانه کوه و دشت مي نمودند و بجاي مغز او از مغز سرگوسفند خورش مي ساختند. 

خواب ديدن ضحّاک ‌

ضحاک ساليان دراز به ظلم و بيداد پادشاهي کرد و گروه بسياري از مردم بيگناه را براي خوراک ماران به کُشتن داد. کينه او در دل ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. يک شب که ضحاک در کاخ شاخي خفته بود در خواب ديد که ناگهان سه مرد جنگي پيدا شدند و بسوي او روي آوردند. از آن ميان آنکه کوچکتر بود و پهلواني دلاور بود بر وي تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آنگاه دست و پاي او را با بند چرمي بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشيد. در حالي که گروه بسياري از مردم در پي او روان بودند.

ضحاک به خود پيچيد و آشفته از خواب بيدار شد و چنان فريادي برآورد که ستون هاي کاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشيد که در کنار او بود حيرت کرد و سبب اين آشفتگي را جويا شد. چون دانست ضحاک چنين خوابي ديده است گفت بايد خردمندان و دانشوران را از هرگوشه اي بخواني و از آنها بخواهي تا خواب ترا تعبير کنند.

ضحاک چنين کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز يک تن که بي باک تر بود. وي گفت «شاها، تعبير خواب تو اينست که روزگارت به آخر رسيده و ديگري بجاي تو بر تخت شاهي خواهد نشست. «فريدون» نامي در جستجوي تاج و تخت شاهي برميآيد و ترا با گرز گران از پاي در مي آورد و در بند مي کشد.»

از شنيدن اين سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بخود آمد در فکر چاره افتاد. انديشيد که دشمن او فريدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجويند و فريدون را بيابند و بدست او بسپارند. ديگر خواب و آرام نداشت. 

زادن فريدون

از ايرانيان آزاده مردي بود به نام «آتبين» که نژادش به شاهان قديم ايران و طهمورث ديوبند مي رسيد. زن وي «فرانک» نام داشت. از اين دو فرزندي نيک چهره و خجسته زاده شد. او را فريدون نام نهادند. فريدون چون خورشيد تابنده بود و فرّ و شکوه جمشيدي داشت.

آتبين برجان خود ترسان بود و از بيم ضحاک گريزان. سرانجام روزي گماشتگان ضحاک که براي مارهاي کتف وي در پي طعمه مي گشتند به آتبين برخوردند. او را به بند کشيدند و به جلاد سپردند.

فرانک، مادر فريدون، بي شوهر ماند و وقتي دانست ضحاک درخواب ديده که شکستش بدست فريدون است بيمناک شد. فريدون را که کودکي خردسال بود برداشت و به چمن زاري برد که چراگاه گاوي نامور بنام «برمايه» بود. از نگهبان مرغزار به زاري درخواست که فريدون را چون فرزند خود بپذيرد و به شير برمايه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد. 

خبر يافتن ضحّاک

نگهبان مرغزار پذيرفت و سه سال فريدن را نزد خود نگاه داشت و به شير گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست که فريدون را برمايه در مرغزار مي پرورد. گماشتگان خود را به دستگيري فريدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فريدون را برداشت و از بيم ضحاک رو به صحرا گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد.

در البرز کوه فرانک فريدون را به پارسائي که درآنجا خانه داشت و از کار دنيا فارغ بود سپرد و گفت «اي نيکمرد، پدر اين کودک قرباني ماران ضحاک شد. اما فريدون روزي سرور و پيشواي مردمان خواهد شد و کين کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فريدون را چون پدر باش و او راچون فرزند خود بپرور.» 

آگاه شدن فريدون از نسب خود

مرد پارسا پذيرفت و به پرورش فريدون کمر بست. سالي چند گذشت و فريدون بزرگ شد. جواني بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمي دانست فرزند کيست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگويد پدرش کيست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «اي فرزند دلير، پدر تو آزاد مردي از ايرانيان بود. نژاد کياني داشت و نسبش پشت به پشت به طهمورث ديوبند پادشاه نامدار مي رسيد. مردي خردمند و نيک سرشت و بي آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش براي ماران غذا ساختند. من بي شوهر شدم و تو بي پدر ماندي. آنگاه ضحاک خوابي ديد و اختر شناسان و خواب گزاران تعبير کردند که فريدون نامي از ايرانيان به جنگ وي برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوي تو افتاد. من از بيم ترا به نگهبان مرغزاري سپردم تا به شير گاو گرانمايه اي که داشت بپرورد. به ضحاک خبر بردند. ضحاک گاو بي زبان را کشت و خانه ما را ويران کرد. ناچار از خانمان بريدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر به البرزکوه پناه دادم.» 

خشم فريدون

فريدون چون داستان را شنيد خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کين در درونش شعله زد. رو به مادر کرد وگفت «مادر، حال که اين ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و اين همه از ايرانيان را به خون کشيده من نيز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشير خواهم برد و کاخ و ايوان او را با خاک يکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت «فرزند دلاورم، اين شرط دانائي نيست. تو نمي تواني با جهاني درافتي. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگي آماده کارزار به خدمتش مي‌آيند. جواني مکن و روي از پند مادر مپيچ و تا راه و چاره کار را نيافته‌اي دست به شمشيرمبر.» 

بيم ضحّاک

از آن سوي ضحاک از انديشه فريدون پيوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فريدون را بر زبان مي راند. مي دانست که فريدون زنده است و به خون او تشنه.

روزي ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود برتخت عاج نشست و تاج فيروزه برسر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند. آنگاه روي به آنان کرد و گفت «شما آگاهيد که من دشمني بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلير و نامجوست و در پي برانداختن تاج و تخت من است. جانم از انديشه اين دشمن هميشه در بيم است. بايد چاره اي جست: بايد گواهي نوشت که من پادشاهي دادگر و بخشنده ام و جز راستي و نيکي نورزيده ام تا دشمن بدخواه بهانه کين جوئي نداشته باشد بايد همه بزرگان و نامداران اين نامه را گواهي کنند»

ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگري و نيکي و بخشندگي ضحاک ستمگر گواهي نوشتند.