tile

تاریخ داستانی ایران پیش از اسلام



در فارسي کتاب بزرگ و بي مانندي داريم که "شاهنامه" خوانده مي شود. اين کتاب تاريخ ايران است از آغاز تا اسلام. که فردوسي طوسي سخنور بزرگ ايراني در قرن چهارم هجري به شعر سروده است.

اصل اين کتاب در دوره ساسانيان فراهم شده بود. به فرمان شاهان ساساني تاريخ باستان را نوشتند و با نقش و نگارهاي زيبا و گرانبها آراستند و در خزانه شاهي گذاشتند. پس از پيروزي تازيان، آن کتاب نيز مانند همه چيزهاي گرانبها غارت شد و از ميان رفت. اما رونويس هائي از آن ماند که به زبان عربي ترجمه شد و بعضي از آنها هنوز در دست است.

پس از آنکه خاندان شاهنشاهي ساساني برافتاد و ايرانيان گرفتار ستمکاري فرمانروايان عرب شدند و دلبستگي ايشان به نگهداري يادگار روزگار بزرگي خود بيشتر شد همه مي خواستند تاريخ نياکان خود را بخوانند و بدانند. چند سخنور به نظم کردن اين تاريخ که پراکنده در دست موبدان زردشتي با ايرانيان پاک نهاد ديگر مانده بود همت گماشتند. سرانجام استاد بزرگوار، فردوسي طوسي به اين کار توفيق يافت، و ياد بزرگان و دليرن ايران باستان را جاويدان کرد. شاهنامه فردوسي هزار سال است که کتاب ملي ايرانيان است.

داستان باستان

داستان هائي که در شاهنامه آمده با آنچه در اين کتاب خوانديم درست يکسان نيست. تاريخ ايران در آنجا از خاندان ماد آغاز نمي شود. نام بسياري از شاهان و پهلوانان در اين کتاب آمده است که مربوط به دوران پيش از تاريخ يعني زماني است که شايد هنوز ايرانيان به اين سرزمين نيامده و از هم نژادان ديگر خود که به هندوستان رفتند جدا نشده بودند. در شاهنامه نخستين شاهي که برتخت مي نشيند "کيومرث" نام دارد. کيومرث پسري داشت "سيامک" نام که در جنگ با ديوان کشته شد. پسر سيامک که نامش "هوشنگ" بود ديوان را پراکنده کرد. پس از او پسرش "تهمورس" که به "ديوبند" معروف است شاه شد و او ديوان را يکسره برانداخت و ايرانيان را از آزار و آسيب ايشان آسوده کرد.

مراد از "ديوان" در شاهنامه بيگانگان ستمگر و بدخوي و بدکار است.

پسر سيامک "جمشيد" بود که جانشين پدر شد و اوست که رشتن و بافتن پارچه و هرگونه هنر و صنعت را به مردم آموخت و خانه و گرمابه و کاخ ساخت و دانش پزشکي را بنياد گذاشت. جشن نوروز را نيز او برپا کرد. اما چون خودبين شد خداوند براو خشم گرفت و مردي بيگانه و بدکار را که "ضحاک" نام داشت بر او چيره کرد.

چون ضحاک بر ايران شاه شد.، ستمکاري پيش گرفت و بسياري از مردمان را کشت. سرانجام مردم اين سرزمين به جان آمدند و برآن بدنهاد ستمگر شوريدند.

کاوه آهنگر

کاوه مردي آهنگر بود که پسرانش به فرمان ضحاک کشته شده بودند. از بيداد ضحاک به ستوه آمد و چرمي را که هنگام کار به کمر مي بست بر سرنيزه کرد و فرياد برآورد و ايرانيان را به شورش برانگيخت. گروهي انبوه پيش او فراهم آمدند و خروش دادخواهان بالا گرفت. شورشيان فريدون را که نبيره جمشيد بود و از بيم ضحاک پنهائي مي زيست، يافتند و به شاهي برداشتند و ضحاک بيگانه و ستمگر را از تخت فروکشيدند و در کوه دماوند به زنجير کردند.

داستان ايرج

فريدون سال ها برهمه روي زمين فرمانروائي کرد. چون پير شد جهان را سه بخش کرد و به پسران خود که سلم و تور و ايرج نام داشتند سپرد و خود گوشه گيري کرد.

از کشور فريدون، سرزمين روم به سلم رسيد و توران به تور سپرده شد و ايران بهره ايرج گرديد. اما چون ايران از کشورهاي ديگر آبادتر و زيباتر بود برادران بر ايرج رشک بردند و به جنگ او آمدند.

ايرج که جواني پاکدل و خردمند بود، مي خواست با برادران آشتي کند و پذيرفت که بهره خود را نيز به ايشان بدهد تا از جنگ و مردم کشي دست بردارند. اما آتش کينه سلم و تور فرو ننشست و برادر بيگناه خود را کشتند. ايرج دختري داشت که از او پسري" منوچهر"نام به جهان آمد. ِ چون منوچهر بزرگ شد فريدون او را برتخت شاهي ايران نشانيد و به جنگ سلم و تور فرستاد تا کين ايرج را بخواهد. منوچهر با پهلوانان ايران به خونخواهي پدر رفت و سپاه سلم و تور را شکست داد و هردو را کشت. از اين پس زد و خورد ميان ايران و توران دوام يافت و پرشورترين قسمت شاهنامه داستان اين پيکارهاست.

پس از منوچهر پسرش نوذر شاه شد. در زمان او افراسياب توراني که پسر "پشنگ" و نبيره نور بود به ايران لشکر کشيد و نوذر را گرفتار کرد و کشت. پس از او دو شاه ديگر بنام "زو" و "گرشاسب" برتخت نشستند و چون گرشاسب درگذشت افراسياب باز به ايران آمد و اين کشور را تسخير کرد.

اين خاندان شاهي که از کيومرث آغاز شده و به گرشاسب پايان يافته "پيشداديان" خوانده شده است.

پهلوانان ايران

داستان دلاوري هاي پهلوانان زابلستان در شاهنامه بسيار دل انگيز و خواندني است. در جنگ هاي منوچهر با تورانيان، سام پسر نريمان، جهان پهلوان بود. سام پسري داشت که از هنگام زادن همه موي او سپيد بود و او را "زال زر" نام گذاشته بودند. خاندان سام در زابلستان شاهي داشتند. اما زير فرمان شاهنشاه ايران مي زيستند.

زال با "رودابه" دختر مهراب، شاه کابل زناشوئي کرد و از او فرزندي يافت که نامش را "رستم" گذاشتند.

رستم بزرگترين پهلوان شاهنامه است که هميشه در جنگ ها پشت و پناه سپاه ايران بوده و بر همه پهلوانان دشمن پيروز شده است. اين پهلوان نمونه مردي و دلاوري ايرانيان است و قسمت بزرگي از شاهنامه فردوسي داستان پيکارهاي مردانه اوست.

کيانيان

چون تخت ايران از شاه تهي ماند و افراسياب توراني بر همه کشور دست يافت، ايرانيان نزد زال به زابلستان رفتند و از او خواستند که آسيب تورانيان را از ايشان دور يکند. زال که پير بود پسر خود رستم را براي جنگ با افراسياب نامزد کرد و به او گفت که مردي "کيقباد" نام از نژاد فريدون در کوه البرز زندگي مي کند بايد او را بياوري و به تخت شاهي بنشاني.

رستم کيقياد را برتخت نشانيد و خاندان شاهي "کيانيان" از او آغاز شد. کيقباد و رستم افراسياب را شکست دادند و از ايران راندند.

هفت خوان رستم

پسر کيقباد "کيکاوس" نام داشت، چون برتخت نشست به جنگ ديوان مازندران رفت و آنجا خود و لشکرش به افسون ديوان گرفتار و نابينا شدند. چون خبر به رستم رسيد براي آزادي شاه و پهلوانان کمر بست و يک تنه به سوي مازندران شتافت. در اين سفر رستم به "هفت خوان" يا هفت واقعه گرفتار شد و از همه رهائي يافت و سرانجام، کيکاوس و ايرانيان ديگر را آزاد کرد و "ديو سفيد" را که فرمانرواي همه ديوان مازندران بود از پا درآورد.

داستان هاي رستم

ازين پس در شاهنامه داستان هاي دلکش و پر شور هست که در همه آنها پاي رستم به ميان آمده است.

از آن جمله "داستان سياوش" و " بيژن و منيژه" و "رستم و سهراب" و "رستم و اسفنديار" يکي از ديگري دلاويز تر و خواندني تر است.

شاهان ديگر کياني

پس از کيکاوس، نوه او کيخسرو برتخت مي نشيند و افراسياب توراني سرانجام از او شکست مي خورد و کشته مي شود. چون کيخسرو از شاهي کناره مي گيرد، لهراسب را به جاي خود مي نشاند. پسر لهراسب، گشتاسب نام دارد و در زمان اوست که "زردشت" دعوي پيغمبري مي کند. گشتاسب دين او را مي پذيرد و براي آنکه اين آئين را همه جا رواج بدهد- جنگ ها مي کند. پسرگشتاسب که نامش اسنفديار است در اين جنگ ها دليري فراوان نشان مي دهد و سرانجام ميان او و رستم جنگي در مي گيرد که درآن اسفنديار کشته مي شود.

جانشين گشتاسب "بهمن" پسر اسفنديار است که اردشير دراز دست نيز خوانده مي شود. پس از او "هماي" دختر بهمن شاه مي شود و سپس فرزندش "داراب" و بعد "دارا" برتخت مي نشيند.

اين دارا که آخرين شاه کياني است با داريوش سوم هخامنشي يکي است و چون او از اسکندر مقدوني شکست مي خورد و بدست سرداران خود کشته مي شود خاندان شاهي کياني برمي افتد.

اشکانيان

تاريخ شاهان اشکاني در شاهنامه بسيار کوتاه است و گويا هنگامي که کتاب شاهنامه فراهم مي آمد سرگذشت اين خاندان يکسره فراموش شده بود. فردوسي مي گويد:

از ايشان جز از نام نشنيده ام

نه در نامه خسروان ديده ام

ساسانيان

اما تاريخ ساسانيان در شاهنامه با آنچه در کتاب هاي ديگر آمده است تفاوت بسيار ندارد، جز آنکه فردوسي داستان ها و افسانه هاي دلپذير و زيبا درآن آورده و بيشتر جاها تاريخ را به صورت قصه بيان مي کند. اين قسمت شاهنامه هم بسيار زيبا و خواندني است.

هر ايراني بايد شاهنامه را سراسر بخواند و از داستان مردانگي ها و دلاوري هاي نياکان خود که به بياني شيرين و دلاويز درآن کتاب بزرگ آمده است آگاه شود و لذت ببرد.