tile

همکاری منطقه ای يا ائتلاف بين المللی؟



احمد يوسف احمد

همکاری منطقه ای يا ائتلاف بين المللی؟

علي رغم تحولات بنيادي در نظام بين الملل پس از جنگ سرد، خاورميانه هم چنان براي قدرت هاي جهاني حائز اهميتي قابل ملاحظه است. در دوران جنگ سرد، خاور ميانه به عنوان منبع عمده صادرات نفت، کانون ارتباطات استراتژيک و اتحاديه هاي سياسي مورد توجه بود. پس از پايان جنگ سرد، اين منطقه همچنان به عنوان مهم ترين مرکز توليد و صادرات نفت در جهان باقي ماند. افزون براين، جنبش هاي افراطي اسلامي، مهاجرت گسترده نيروي کار در درون منطقه و از آنجا به اروپا، و نيز مخاطرات بالقوّه اي که اختلافات و کشمکش هاي منطقه اي متوجه منافع کشورهاي غربي مي کند خاورميانه را کانون توجه و علافه کشورهاي بزرگ جهان نگه داشته است. در دوران جنگ سرد، ايالات متحد آمريکا و اتحاد جماهير شوروي هريک به گونه اي مستمر در جستجوي حکومت هاي دوست و علاقه مند به شرکت در اتحاديه هاي سياسي طرفدار خود در اين منطقه بودند. با آن که اکنون ديپلماسي «يارگيري» ابرقدرت ها در خاورميانه پايان يافته است، ولي اشتياق کشورهاي بزرگ به ايجاد ائتلافات سياسي و اقتصادي در اين منطقه هم چنان به چشم مي خورد.

هرچند نقش کشورهاي بزرگ دنيا در خاورميانه در نوسان بوده، در علاقه آنان به مسئله امنيت اسرائيل و تبعات آن نقصاني حاصل نشده است. اين علاقه هم ناشي از منافع آنان در منطقه بوده است و هم متأثر از اهرم گروه هاي فشار يهودي در عرصه سياست داخلي اين کشورها. افزون بر اين، دلمشغولي نسبت به مسئله اعراب واسرائيل روابط ميان کشورهاي بزرگ را نيز بغرنج تر از آن چه مي توانست باشد کرده است، به ويژه از آن رو که اعراب اسرائيل را منبع عمده ناامني در منطقه مي شمرند.

در آرزوي تحقق اتحاد اعراب
 آرمان همبستگي اعراب، يعني ساکنان اکثر کشورهاي خاورميانه، دستور کار سياسي انقلاب 1952 مصر بود. اين آرمان در دوران رياست جمهوري جمال عبدالناصر، رهبر قدرتمند مصر، به عاملي قدرتمند نه تنها در عرصه سياست جوامع عربي بلکه در سراسر خاورميانه مبدل شد و ساختار و گفتمان سياست اعراب را بر پايه ناسيوناليزم عرب دگرگون ساخت.

به اين ترتيب مي توان گفت که تاريخ معاصر خاورميانه تحت تأثير اين دو هدف و روند به ظاهر متضاد بوده است: همبستگي اعراب با اعراب از سوئي و ائتلاف با غرب، از سوئي ديگر. اين ائتلاف ها و همبستگي ها همواره درحال تحول و نوسان بوده اند. امّا مي توان گفت که روند حاکم کم بها دادن به ائتلاف با دنياي غرب و درهمان حال تعميق روند همبستگي اعراب، به خصوص در شرايط بحراني بوده است. در واقع، گسترش پيوندهاي نزديک با غرب در اوايل دهه 1990 اثر چنداني در تضعيف روند همبستگي اعراب با يکديگر نداشته است.

کوشش اعراب براي تحقق همبستگي به تشکيل جامعه عرب در سال 1945 برمي گردد. اين شايد تنها نمونه اي در تاريخ معاصر باشد که در آن منافع جهان خارج با منافع دنياي عرب همسو بود زيرا تشکيل چنين سازماني را انگلستان، يعني متنفذترين دولت غربي در خاورميانه، تأييد کرد. امّا، سه سال بعد، پس ازشکست ازاسرائيل، اعراب به ضرورت همبستگي نظامي بين خود پي بردند و در آوريل 1950 به عقد يک پيمان امنيت دسته جمعي و همکاري اقتصادي دست زدند.

منشور جامعه عرب شامل موادي درباره تجاوز عليه اعضاي جامعه بود. شوراي اتحاديه اختيار داشت عليه هرگونه تجاوز "اقدامات ضروري" را انجام دهد بي آن که ماهيت يا چگونگي اين «اقدامات» روشن شده باشد. منشور هم چنين زمينه را براي ايجاد يک کميته نظامي ثابت براي طرّاحي نقشه هاي دفاع مشترک فراهم آورده بود. براساس قرارداد 1950، کشورهاي امضا کننده موافقت کردند هرگونه تجاوز نظامي را، چه به صورت انفرادي يا دستجمعي، با قوّه قهريه پاسخ گويند.

درعين حال، کوشش هاي غرب براي وارد کردن خاورميانه به اتحاديه ها و تشکّلات ضد کمونيستي افزايش يافت. از جمله، در اکتبر 1950 طرحي جهت ايجاد يک فرماندهي نظامي در خاورميانه که شامل برخي دولت هاي غربي، ترکيه و مصر باشد، پيشنهاد شد. دولت مصر که در آن زمان در اختيار حزب وفد بود به دليل وجود اختلافات ديرينه مصر با انگلستان با اين طرح مخالفت کرد. اين مخالفت را مي توان نخستين نشان اين واقعيت دانست که ايجاد هر نوع اتحاد سياسي در خاورميانه بدون توجه به نيازهاي امنيتي اعضاي محلّي عملي نخواهد بود. در واقع، تلاش غرب براي ايجاد چنين اتحادهايي در خاورميانه به سبب ناسازگاري آرای غرب و اعراب در باره «مسائل امنيتي» ناکام ماند.

قرارداد اکتبر 1954 مصر با انگلستان، خواست مصر را براي خروج نيروهاي انگليسي ازمنطقه کانال سوئز برآورده ساخت. براساس اين قرارداد، دولت انگلستان اجازه داشت تا در صورت تجاوز نظامي به ترکيه يا يک کشور عربي نيروهاي خود را به منطقه بازگرداند. اين نکته روشن بود که در ازاي خروج انگلستان از پايگاه نظامي کانال سوئز، عبدالناصر مي خواست احتمال اتحاد با غرب را در صورت تجاوز شوروي به ترکيه زنده نگه دارد. هدف اصلي دولت هاي غربي نيز اين بود که امکان ورود مصر را به دسته بندي هاي سياسي خود حفظ کنند. هنگامي که مصر در اجراي سياست پان عربيست خود به حمايت از نهضت هاي آزادي بخش در خاورميانه برخاست و در همان حال با تشکيل پيمان بغداد به عنوان يک اتحاديه صرفاً غربي مخالفت کرد ناسازگاري اهداف دو طرف آشکار گرديد. پيمان ضد کمونيستي بغداد که در فوريه 1955 بين ترکيه و عراق به امضا رسيد قرار بود بسياري از ديگر کشورهاي منطقه را نيز به خود جلب کند. امّا، مصر اين پيمان را با نقش تعيين کننده خود در دنياي عرب به شدت در تعارض مي ديد.

با تجاوز سه گانه انگلستان، فرانسه و اسرائيل به مصر در سال 1956، قاهره از حمايت وسيع جوامع عربي برخوردار شد و جمال عبدالناصر به مقام قهرماني جنبش ناسيوناليستي اعراب رسيد. خروج نيروهاي انگليسي، فرانسوي و اسرائيلي از مصر به سبب فشار افکار عمومي جهاني و به خصوص آمريکا، باعث شد که دنياي عرب رهبري مصر را بپذيرد. افزون بر اين، بحران سوئز به خنثي کردن هدف نهائي پيمان بغداد نيز انجاميد. از همين رو، سال 1956 را مي توان به مثابه سرآغاز پيدايش ناسيوناليسم پوياي عربي و تثبيت نقش مصر به عنوان مهم ترين کشور عرب در عرصه سياست جهاني دانست. يکي از ابعاد مهم ناسيوناليسم عربي نقش مثلث مصر، سوريه و عربستان در سياست دنياي عرب بود. اين مثلث در شماري از بحران هاي منطقه اي نقش اساسي ايفا کرد. در فوريه 1958، مصر و سوريه اتحاد سياسي خود را با تشکيل جمهوري متحد عربي تثبيت کردند. در اوضاع و احوال آن زمان، گمان براين بود که اين اتحاد موفق خواهد شد به تدريج بسياري از کشورهاي عرب را به خود جذب کند. اين خوش بيني با انقلاب ژوئيه 1958 عراق و پيوستن يمن، در مارس 1958، به جمهوري متحد عربي تقويت گرديد. به نظر مي آمد که يک اتحاديه گسترده عربي که بتواند درمقابل طرح هاي دفاعي و سياسي غربي ابراز وجود کند در شرف ظهور است.

 امّا، تحولات بعدي ضعف هاي اساسي نظام منطقه اي عرب را که رهبران ناسيوناليست عرب طراحي کرده بودند به وضوع نشان داد. اکثريت غالب رهبران کشورهاي عربي علاقه مند به حفظ وضع موجود بودند و اشتياقي به پيوستن به يک دولت واحد و فراگير عربي که بر اساس آرمان هاي ناسيوناليستي عربي تشکيل شده باشد نداشتند. يکي از دلائل چنين بي ميلي نابرابري قدرت ميان مصر و ديگر کشورهاي عربي بود. به سخن ديگر، تحقق وحدت اعراب با تسلط مصر بر عرصه سياست در دنياي عرب مساوي مي نمود. علاوه براين، هيچ قدرت جهاني اين آمادگي را نداشت که به جاي روياروئي با چند کشورضعيف عربي با يک کشور قدرتمند سر و کار داشته باشد. حتي اتحاد جماهير شوروي که متعارفاً از حکومت هاي تندرو عربي حمايت مي کرد در مورد وحدت اعراب ديدگاهي مشابه ديدگاه غربيان داشت. به اين ترتيب، از وحدت يمن جنوبي و شمالي در سال 1989 بگذريم، هيچ رويداد مثبت ديگري به پرونده وحدت اعراب افزوده نشد و از همين رو از اواخر دهه 1950 و اوايل دهه 1960، به تدريج فرآيند ائتلاف و همبستگي جدّي کشورهاي عربي از ميان رفت. اين فرآيند درنهايت امر نه تنها سبب ايجاد اختلافاتي ميان رهبران محافظه کار و تندروي عرب شد بلکه در جبهه تندروان عرب، عراق، مصر و سوريه نيز به تنش هاي گسترده انجاميد. با کودتاي نظامي سپتامبر 1961 سوريه که به انحلال جمهوري متحد عرب منجر شد آرمان اتحاد اعراب يکسره به بوته اجمال افتاد.

 رهيافت ها و اهداف گوناگون و گاه متضاد کشورهاي عربي و نابرابري توانائي هاي آنان، از سوئي، و نفوذ و دخالت قدرت هاي بزرگ جهاني، از سوي ديگر، ائتلاف هاي ميان کشورهاي عربي را به پديده هائي ناپايدار مبدل کردند. به عنوان مثال، در نشست سران عرب که در ژانويه 1964 در قاهره تشکيل شده بود، عبدالناصر قطعنامه هائي را در مورد يک پروژه آب رساني ارائه داد که براي مقابله با طرح اسرائيلي تغيير مسير آب رودخانه اردن تنظيم شده بود. افزون براين، وي قطعنامه هايي را نيز درباره تشکيل فرماندهي نظامي عرب مطرح ساخت. اعتقاد براين بود که پروژه اسرائيل تهديدي نسبت به امنيت کشورهاي عربي بود و مقابله با آن همکاري و تفاهم ميان اعراب را مي طلبيد. امّا، زماني که وقت عمل رسيد، لبنان و اردن استقرار نيروهاي نظامي عرب در خاک خود را نپذيرفتند.

گرچه در آستانه جنگ شش روزه 1967، کشمکش هاي دروني جهان عرب در اوج خود بود، بااين همه، تهديدات خارجي مجدداً بر تهديدات داخلي اولويت پيدا کرد و سه کشور ثروتمند و محافطه کار عربي وقت، يعني عربستان، کويت و ليبي موافقت کردند که کشورهاي عربي همسايه و معارض اسرائيل يعني مصر، سوريه، اردن و سازمان آزادي بخش فلسطين را از لحاظ مالي ياري رسانند. اين کمک مالي براي تجديد بنيه نظامي اين جبهه ضروري بود. اين برنامه، يعني کمک مالي کشورهاي ثروتمند عربي براي تقويت بنيه نظامي کشورهائي که مستقيماً با اسرائيل درگير بودند، تا جنگ اکتبر 1973 با موفقيت ادامه داشت. در جنگ اکتبر 1973، توفيق اين برنامه با استفاده از نفت به عنوان يک اهرم سياسي به اوج خود رسيد و در واقع به عنوان موفق ترين نوع اتحاد اعراب در دوران پس از جنگ جهاني دوم قلمداد شد.

بايد توجه داشت که سه گروه شوراي همکاري خليج فارس، شوراي همکاري عرب و اتحاديه مغرب يا بيشتر صوري و تصنعي و يا در عمل ناتوان بوده اند. شوراي همکاري عرب براثر سياست هاي بلند پروازانه صدام حسين، روابط نا پايدار مصر با عراق و فقدان انسجام درميان اعضاي آن، ناموفق مانده است. در واقع، به سبب مخالفت مصر با تجاوز عراق به کويت، اين ائتلاف از ميان رفت. اتحاديه مغرب نيز از ابتداي تشکيل خود، به سبب تنش ميان اعضاي خود، فعاليت چنداني نداشته است. اعضاي اين اتحاديه حتي نتوانستند راه حلي براي مسائل و اختلافات مربوط به صحراي غربي بيابند چه رسد به مسايل مهم تر منطقه مانند اختلاف اعراب و اسرائيل و يا بحران خليج فارس 1990-91.

با اين همه، شوراي همکاري خليج فارس را بايد تنها گروه منسجم دنياي عرب شمرد. امّا اين گروه نيز از عوامل لازم مانندِ جمعيت براي ايجاد يک اتحاديه قوي نظامي براي تأمين موجوديت و همبستگي خود محروم است. از همين رو، هنگامي که عراق امنيت و موجوديت يکي از اعضاي اين شورا را مورد تهديد قرار داد، توسل به اهرم ها و نيروهاي خارجي براي دفاع از منافع اعضاي شورا و حفظ امنيت خليج فارس اجتناب ناپذير شد. بنابراين، مي توان به اين نتيجه رسيد که درمجموع هيچ يک از سه گروه کشورهاي عربي در ايجاد و حفظ نوعي ائتلاف و همبستگي کارآ توفيقي نداشته اند.

تجاوز عراق به خاک کويت در اوت 1990 را بايد نقطه عطفي در روابط ميان دولت هاي عربي شمرد. پيش از اين تجاوز، روابط اعضاي جامعه عرب ميان دو قطب اختلاف و همبستگي در نوسان بود. نظرگاه کلي اعراب درباره تهديد خارجي معمولاً انگيزه همکاري و ائتلاف هاي ادواري ميان آنان مي شد. پيمان صلح مصر و اسرائيل در سال 1979 نشان داد که در مورد خطر و تهديد اسرائيل اعراب نظر واحدي ندارند. البته اين بدان معنا نبود که ديگر ائتلافي ميان کشورهاي عرب به وجود نخواهد آمد، بلکه نشان اين واقعيت بود که از آن پس ائتلاف هاي نظامي اعراب بدون مشارکت مصر تحقق خواهد يافت.

تجاوز عراق به خاک کويت را نيز بايد نشان نوعي گسست در روابط ميان اعراب دانست. در واقع، در تاريخ معاصر عرب اين اولين بار بود که سرزمين يک کشور عربي مورد تجاوز و اشغال کشور عربي ديگر قرار مي گرفت. اسرائيل ديگرمهم ترين منبع تهديد براي اعراب نبود و از همين رو ايجاد ائتلاف تازه اي عليه اسرائيل ديگر کار ساده اي به نظر نمي رسيد.
در اين ميان، نکته حائزاهميت مشارکت کشورهاي غيرعربي در آزاد کردن کويت بود. توازن قدرت در دنياي عرب و انسجامي بي سابقه در نظام منطقه اي اعراب اين مشارکت را اجتناب ناپذيرکرد. براي اولين بار پس از جنگ جهاني دوم، ايجاد يک ائتلاف نظامي موفق بين المللي که درآن چند کشور مهم عربي حضور داشتند جامه تحقق پوشيد. اين رويداد که مي توان آن را کمابيش مظهر پيروزي سياست آمريکا در منطقه تلقي کرد تنها با پيدايش خطري تازه براي امنيت و موجوديت برخي کشورهاي عربي امکان پذير گرديد.

مذاکرات صلحي که در اکتبر 1991 در مادريد ميان اعراب و اسرائيل آغاز شد، به تعميق اين دگرگوني ها انجاميد. قرار بود که اين مذاکرات به نظام امنيتي تازه و جامعي در منطقه منجر شود که در آن همه کشورهاي عربي و غير عربي شرکت داشته باشند و نيز مورد حمايت کشورهاي بزرگ، به ويژه ايالات متحد آمريکا، قرار گيرد. به عبارت ديگر، انتظار مي رفت که دو نوع نظام ائتلافي متضاد به يک نظام امنيتي واحد تبديل شوند. در عين حال، ضعف نظام منطقه اي عرب و نفوذ آمريکا و اسرائيل دراين نظام نشان اين احتمال بود که اين دو کشور در نظام جديد امنيتي نقشي تعيين کننده ايفا خواهند کرد. علاوه براين، توافق ترکيه و اسرائيل، روند قطبي شدن منطقه را تسريع کرد و پايه هرگونه همکاري مفيد امنيتي چند جانبه را برهم زد.

پاسخ اعراب آن گونه که در نشست ماه ژوئن 1996 قاهره مطرح شد ممکن بود شامل اقدامات جدي براي پويا کردن يک نظام منطقه اي عربي شود. اين اقدامات به سبب نوع برخورد آمريکا با بحران عراق درسال 1998، تحرکي تازه يافت. هرچند براي اعراب، صدام حسين يک رهبر قوي و يا يک شخصيت جذاب سياسي نيست، اصرار آمريکا بر مجازات و انزواي عراق از سوئي، و چشم پوشي آن از سياست ها و رفتار اسرائيل نسبت به فلسطيني ها، از سوي ديگر، به دلسردي و ناخشنودي عميق اعراب در مورد ايالات متحده آمريکا انجاميده است.

 دو الگوي ائتلاف در خاورميانه هم چنان در تعارض با يکديگراند. ائتلاف با کشورهاي غيرعرب که عمدتاً توسط آمريکا حمايت مي شوند نتوانسته است نيازهاي امنيتي اعراب درمقابل اسرائيل را پاسخ گويد. نظام امنيتي ميان اعراب نيز با نارسائي هاي گوناگوني روبرو بوده است از جمله به سبب نابرابري قدرت ميان کشورهاي عربي، افزايش توانايي برخي از کشورهاي عضو، و ديدگاه هاي مختلف درباره مسئله امنيت و نفوذ خارجي. با توجه به اين ملاحظات به نظر مي آيد که علي رغم تسلط آمريکا بر روابط متقابل بسياري از کشورهاي منطقه، اختلاف ميان دو الگوي ائتلاف هنوز قابل چشم پوشي نيست.

------------------------------------------------------------------

*Ahmad Youssef Ahmad
مدير مؤسسه مطالعات و پژوهش عربي در قاهره