tile

نقد و بررسي کتاب، سال بیست و یکم، شماره 1_2



تورج اتابکی

 

تماميّت ارضي و تنوع قومي در ايران

 Brenda Shaffer
 Borders and Brethren, Iran and the Challenge of Azerbaijan Identity
Cambridge, Belfer Center for Science and International Affairs, 2002,
 xiii, 842 pp.
 

فروپاشي اتّحاد جماهير شوروي تنها سرنوشت سرزمين ها و اقوامي را که اجزاء تشکيل دهنده اين امپراطوري بودند دگرگون نکرد. اين فروپاشي بر کشورهاي همسايه شوروي نيز تأثيري قابل ملاحظه گذاشت. يکي از اين همسايگان ايران بود که مرزي به درازاي 2250 کيلومتر با اين کشور پهناور داشت. ايران توانسته بود، با استثناهائي، در طول دوقرن گذشته، روابط نسبتاً مسالمت آميز امّا پرتنشي با روسيه تزاري و سپس اتحاد جماهير شوروي برقرار کند. پس از پايان جنگ سرد، ايران درمرزهاي شمالي خودبا مجموعه اي از کشورهاي کوچک و مستقل سر و کار يافت. از ميان اين همسايگان، ارمنستان، آذربايجان و ترکمنستان، با ايران مرزهاي زميني مشترک يافته اند. در مقايسه با ايران،ُ اين سه همسايه تازه از لحاظ وسعت سرزمين، جمعيت، بنيهُُُُُُُُُُُُ اقتصادي، توانائي نظامي و انسجام سياسي در وضع ضعيف تري قرار گرفته اند و ازهمين رو بيشتر آنان به خاطر برتري هاي ايران در اين زمينه ها نگران امنيت خوداند. قرابت قومي و زباني اکثريت ساکنان اين کشورها با مردمان ساکن مناطق مرزي ايران را نيز بايد عامل قابل توجهي در تعيين ابعاد روابط طرفين شمرد. پژوهشي علمي در باره تأثير پيدايش اين همسايگان تازه در بودوباش اقوام ايراني ساکن در مناطق مرزي طبيعتاً مي تواند براي پژوهشگراني که تحوّلات سياسي و اجتماعي خاورميانه را بررسي مي کنند سودمند باشد.
انتظار مي رفت که کتاب برندا شًفِر، «مرزها و برادرها»، خواننده را به آگاهي و دانش بيشتر در باره روند تحوّلات در ايران و همسايگان شمالي آن رهنمود شود. امّا، ارزيابي هاي اغلب نامتعادل و گاه تعصّب آلوده سياسي نويسنده در همان دوفصل اوّل کتاب مشهود است. اين گونه ارزيابي ها، که نه تنها بر روش شناسي مؤلف بلکه بر نحوه گزينش برخي داده هاي تاريخي نيز تأثيري محسوس گذاشته است، خواننده را سرخورده مي کند.
 کتاب شامل شش فصل و يک ضميمه است. در فصل اوّل، نويسنده شمّ هاي از تاريخ تحوّلات اين منطقه از اوان سده هجدهم تا سال 1920 به دست ميدهد. در همين فصل به پيشروي روسيه تزاري در سرزمين هاي جنوبي آن کشور و تصّرف ايالات شمالي ايران، که سرانجام به تثبيت رود ارس به عنوان خط مرزي بين دو کشور منجر شد، نيز اشاره شده است. نويسنده در اين مبحث توجه خويش را بيشتر معطوف به تحوّلاّت قرن بيستم مي کند و نسبت به رويدادهاي عمده سده نوزدهم کمابيش به اعتنا مي ماند. فصل دوّم به زندگي آذربايجاني ها در اتحاد جماهير شوروي و در ايرانِ دوران پهلوي اختصاص دارد. انقلاب اسلامي 1357 در ايران و پيامدهاي آن براي ايرانيان آذربايجاني تبار و نيز تظاهر و تبلور احساسات قومي در آذربايجان شوروي در دوران زمامداري گورباچف در فصل سوّم مورد بررسي قرار گرفته است. فصل چهارم آثار فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و نيز تأثير ايجاد جمهوري مستقل آذربايجان را بر هوّيت و خودآگاهي همه آذربايجانيان بر مي رسد. نويسنده در فصل پنجم به بحث در باره نحوه تشکيل جمهوري آذربايجان در پي فروپاشي اتحاد جماهير شوروي مي پردازد و سرانجام در فصل نهائي داوري ها و فشرده نتيجه گيري هاي خويش را درباره روندها و تحولات محتمل آينده با خواننده در ميان مي گذارد. همانگونه که اشاره شد برخي ازکاستي هاي چشم گير اين کتاب را، چه در زمينه روش شناختي و چه در مورد داده هائي که در اختيار خواننده قرار مي دهد، ناديده نمي توان گرفت.
از نظر روش شناختي، نويسنده تنها دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي در آذربايجان ايران را در نفس خود مورد بررسي قرار مي دهد و نه، آن چنان که بايد، در پيوند با تحوّلات و فرايندهاي مشابه در ديگر نواحي و ايالات ايران. به عنوان نمونه، وي در همه رويدادهاي سياسي و اجتماعي که در ربع قرن اخير نظام دين سالار جمهوري اسلامي را مورد چالش قرار داده اند رنگ و بوئي از خواست هاي قومي مي بيند (صص 180 و 184). افزون براين، از آن جا که مؤلف کتاب به بررسي وضع کنوني احساسات و هوّيت قومي آذربايجانيان در مجموع پرداخته است، منطقي مي بود که استدلال هاي وي بر پايه پژوهش هاي ميداني در مناطق شهري و روستائي نه تنها درآذربايجان ايران بلکه درجمهوري آذربايجان متکي باشد. امّا، بررسي هاي مؤلف منحصراست به مصاحبه هائي با آذربايجانيان ايراني و با نخبگاني که بيشتر به دلائل سياسي به خارج کوچيده اند. ترديد نيست که بدون انجام پژوهش هاي جامع در درون ايران، درباره احساسات و هوّيت و خودآگاهي قومي در ايران به نتايج قابل اعتماد نمي توان رسيد.
در ارائه داده هاي تاريخي نيز به نظر نمي رسد که نويسنده کتاب دقّت لازم علمي را به کار برده باشد. به عنوان نمونه، در سال 1918 در پي انقلاب روسيه و هنگامي که ملّيون مساواتي در قفقاز در صدد تأسيس يک جمهوري مستقل برآمده بودند، گروهي از آذربايجانيان ايراني در باکو، نگران از آشوب هاي سياسي حاکم بر آن نواحي، به انتشار يک روزنامه دو زبانه به نام آذربايجان، جزء لاينفک ايران دست زدند. بِرًندا شًفِر از اين نشريه به عنوان نمونه اي از فعّاليت هاي ايرانيان آذربايجاني در باکو و مظهر تجلّي هوّيت قومي آنان ياد ميکند امّا در معرّفي آن را آذربايجان مي خواند و پاره دوّم نام را، که «جزء لاينفک ايران» باشد و معرّف تأکيدي صريح بر احساس تعلّق ناشران روزنامه به آذربايجان ايران است، ناديده مي گيرد (ص 164). نسيان مؤلف، و گزينش دلبخواهي داده ها، اغلب بر ديگر بخش هاي کتاب نيز سايه افکنده است.
از ديگر کاستي هاي کتاب، بايد از قصور نويسنده در رجوع به منبع مشخّص هنگام آوردن روايت هاي غيرمتعارف از رويدادي تاريخي ياد کرد. به عنوان مثال، در اشاره به انقلاب اسلامي ايران، وي، بدون رجوع به منبع و مدرکي، ادعا مي کند که «ناتواني انقلاب در ايجاد نهادهاي دموکراتيک، نظر برخي از آذربايجاني هاي «ايران» را که اساساً خود را ايراني مي شناختند، به فراخوان هاي «قوم گرايانه» جلب کرد (ص 79). براي احساسات «ضدّ ايراني» نيز، که به ادعاي مؤلف در سراسر جمهوري آذربايجان موج مي زند، به منبع مشخّصي اشاره نشده است.
فشرده کلام آن که کتاب «مرزها و برادرها» را مي توان نمونه اي بارز از آن دست پژوهش ها دانست که در آن ها گرايش هاي سياسي پژوهشگر به تاريخ پردازي و تهي کردن تاريخ از متن و محتواي آن مي انجامد. از همين روست که نياز به پژوهش هاي محقّقانه در زمينه ابعاد و ويژگي هاي باقت قومي و تحوّلات احتمالي هوّيت قومي در ايران-به ويژه در ارتباط با استقرار کشورهاي مستقل در آن سوي مرزهاي شمالي کشور- همچنان نيازي جدّي به نظر مي رسد. بررسي ارتباط بين يکپارچگي ارضي و هويّت هاي قومي همراه با عوامل ديگري چون اصلاح ساختار سياسي کشور و تأمين حقوق فردي و جمعي شهروندان ايران در عرصه مشارکت سياسي، مي تواند مقدّمه درک بهتر فرايند تحوّلات احتمالي آينده در اين زمينه ها باشد. در چنين چارچوبي است که مي توان دگرگوني هاي محتمل در فضاي سياسي ايران را پي گرفت، همراه با پذيرفتن اين اصل که هيچ پديده اجتماعي ابدي نيست.
____________________________________________________________________

 ولي پرخاش احمدي

رمان تاريخي در ايران
 محمّد غلام
رمان تاريخي: سير و نقد و تحليل رمان هاي فارسي، 1332-1284
تهران، نشر چشمه، 1381 548 ص کامران سپهر ردّ پاي تزلزل: رمان تاريخي ايران، 1320-1300 تهران، نشر و پژوهش شيرازه،1381
172 ص

 انتشار همزمان دو پژوهش ارزنده و چشمگير در زمينه رمان تاريخي فارسي در ايران نمايانگر آن است که دانشوران و محققان ادبيات نوين فارسي اکنون به اهميت مطالعه پيشينه نگارش و ويژگي هاي برجسته رمان تاريخي فارسي پي برده اند و برآنند که باديدگاه هاي تازه به توضيح وتحليل پديده «رمان تاريخي» در لابلاي تاريخ ادبي- به ويژه ادبيات داستاني- معاصرايران بپردازند. هرچند تاريخ نگاري ادبيات و پژوهش ادبي سخت بهم تنيده اند و مرز شاخص ميانشان هميشه شکننده  و کمرنگ بوده است، بااين وصف، مي توان رمان تاريخي، نوشته محمّد غلام، راکاري فراخور و شايسته درزمينه تاريخ نگاري ادبي خواند و ردّ پاي تزلزل، نوشته کامران سپهر، را از گونه پژوهش ادبي (با تکيه برموازين جامعه شناسي ادبيات) شمرد. پيش ازانتشاراين دواثر، رمان تاريخي فارسي به گونه مشخص کمتر مورد توّجه قرار گرفته بود. البته بخشي از کتاب پيدايش رمان فارسي، نوشته کريستف بالايي (Christophe Balaiy, La genese du roman persan moderne) (برگردان فارسي، تهران، 1377) وپاره آغازين کتابِ صد سال داستان نويسي ايران، نوشته حسن ميرعابديني (جلد اوّل، ويرايش دوم، تهران، 1377)، نکته هاي قابل توجهي را در باره رمان تاريخي فارسي مطرح کرده بودند.
رمان تاريخي: سير و نقد و تحليل رمان هاي فارسي، 1332-1284، پژوهش فراگير و مفصلي است در تاريخ نگاري ادبيات معاصر فارسي. در فصل اوّل (صص 56-29)، مؤلف به فرايند تکوين رمان، تعاريف و ويژگي هاي رمان تاريخي، و گونه شناسي رمان تاريخي -در بستر ادبيات غرب- مي پردازد، و منظور خود را چنين بيان ميکند: «آنچه در اين مبحث در باره دلايل، زمينه ها، و تاريخچه پيدايش و رشد و شکوفايي رمان تاريخ اروپا مطرح شد. . . مي تواند مايه و اساس بحث و بررسي تاريخچه رمان تاريخي فارسي قرار گيرد چرا که بين اوضاع و شرايط اجتماعي، سياسي، فکري، فرهنگي، وادبي پيدايش آن در اروپا و ايران، قرابت و شباهت هايي وجود دارد.» (ص 84) بدين ترتيب محمد غلام در تحليل رمان تاريخي فارسي، کم و بيش، به آموزه هاي ديرينه تري وفادار مي ماند که- با تکيه به آنچه «تاريخيت جامعه باورانه» توان خواند- ادبيات معاصر فارسي را نه فقط اثرپذير از داده ها و پرداخته هاي ادبيات غرب، بل تداوم توسعه يافته آن مي نگرد. باهمه داده هاي سودمند و فراوان اين کتاب، خواننده خود را بيشتر با توضيح، تعريف و توصيف مفاهيم و باورها روبرو مي بيند تا با پرسش هاي انديشه برانگيز.
نويسنده کتاب رمان تاريخي فارسي را به دو گونه «رمانس تاريخي» و «رمان تاريخي واقع گرا» بازشناسي مي کند و، سپس، به تقسيم بندي آن بر اساس سه مقوله موضوع، ساختار، و محتواي رمان ها مي پردازد. از رهگذر "موضوع" وي سه گونه فرعي را باز مي شناسد: نخست، رمان هايي که نويسنده آنها دوره اي نسبتاً طولاني از روزگار گذشته را به قصد توصيف تاريخ و جامعه در طي روايتي داستاني عرضه مي کند؛ دوم، رمان هايي که داستان شان بر محور زندگي اشخاص تاريخي- دلاوران و قهرمانان ملي، شخصيت هاي علمي، فرهنگي و احياناً ديني- شکل مي گيرد؛ و سوّم، آثاري که ساختار داستان شان برمحور يک حادثه مهم تاريخي طرّاحي شده است (صفحات 51-49). از رهگذر «ساختار»، غلام دو گونه کلي زير را در رمان تاريخي فارسي بر مي شمارد: رمانس تاريخي سنتي مرسوم که از تاريخ به عنوان زمينه يي براي حوادث مهيّج و يا ماجراهاي عاشقانه استفاده مي کند و اساساً تمايلي به تحليل دوره يا شخصيت هاي تاريخي از خود نشان نمي دهد؛ و رمان تاريخي شخصيت که بيشتر به ارائه و نمايش شخصيت هاي داستان مي پردازد تا مکان و زمان حوادث تاريخي. سرانجام، تقسيم بندي ديگر که نويسنده به دست مي دهد بر «ابعاد معنايي» يا «قلمرو محتوايي» رمان هاي تاريخي فارسي استوار است و به دو دسته "انتقادي" و "غيرانتقادي" تقسيم مي شود: دسته اول شامل رمان هايي است که بيشتر به «دوره شکست» توجه دارند و در آنها، به گفته غلام، «اشخاص وحوادث مايه غرور ملي نيست»؛ دسته دوم غالباً به «دوره هاي افتخار» نظر دارد و قصد نويسنده فراياد آوردن «روزگاران عزّت و سربلندي ملي» و بيدار کردن «حسّ خفته ملي گرايي و وطن دوستي» در مخاطبان و خوانندگان است. ازچشم انداز مشخص نگارش تاريخ ادبي، مؤلف رمان تاريخي مبناي کار خود را بر تقسيم بندي سه گانه جريان رمان فارسي مي گذارد. دوره نخست دوره ظهور و شکل گيري رمان تاريخي فارسي است و رمان هايي را در برمي گيرد که در فاصله سال هاي 1284 تا 1300 نگاشته شده اند. دوره دوّم شامل سال هاي1300 تا 1320 است و دوره رشد و شکوفايي رمان تاريخي خوانده مي شود. دوره سوم که عصر رکود نسبي رمان تاريخي است، آثاري را دربر مي گيرد که در فاصله سال هاي 1320 تا 1322 نوشته و چاپ شده اند.
در زمينه ظهور رمان تاريخي فارسي، نويسنده به جنبه هاي سياسي-اجتماعي ظهور رمان تاريخي فارسي توجه مي ورزد و وقوع انقلاب مشروطه را نقطه آغاز جدّي رمان فارسي مي خواند. از ره آوردهاي انقلاب در زمينه مناسبات اجتماعي هموار کردن راه پيدايش فردگرايي بود که تجّلي آن را به گونه شايسته يي در رمان مي توان ديد (صص 103-100). شکست انقلاب مشروطه، امّا، ايرانيان را برآن داشت که در پي پاسخي براي پرسش زير برآيند: «چرا از آن همه مجد و عظمت سياسي و فرهنگي و اجتماعي گذشته، ديگر خبري نيست؟» (ص 103) در پاسخ به اين پرسش بود که بسياري از آنان به لزوم «احياي هويت ملي ايرانيان» پي بردند. در اين راستا، هيچ ابزاري کارسازتر و مفيدتر از «رمان تاريخي» که به راحتي مي توانست «احساس خفته وطن پرستي و بيگانه ستيزي» را در ميان ايرانيان زنده کند، و نيز تا حدّي «احساس زيبايي شناسي مخاطبان» را سيراب سازد، نبود (ص 105). در همين زمينه، در بحث از مقوله هاي فکري-فلسفي مرتبط با پيدايش رمان تاريخي (صص 126-123) نويسنده به تأثير ژرف رمانتيسم اروپايي، به ويژه گونه فرانسوي آن، توجه دارد و آن را انگيزه روشنفکران ايراني عصر مشروطه مي داند که مي خواستند به «درک صحيحي از گذشته و توانايي هاي خود» دست يابند. از همين انگيزه بود که اين گروه روشنفکران در راه احياي هويت ملي و پاسخ به نياز عمومي و جستجوي وجوه ملي و ميهني مشترک و بازنويسي دوران هاي مشترک افتخار بهره جستند.
پس از آن که نويسنده زمينه هاي پيدايش رمان تاريخي را برمي شمارد، دوره شکوفايي آن را به کاوش مي گيرد و به زمينه هاي سياسي- اجتماعي اين شکوفايي توجه مي کند (صص 142-127). براي محمّد غلام، اگر سال هاي 1284 تا 1300 دوره تکوين رمان تاريخي شمرده مي شود، دوره شکوفايي آن را بايد در عصر تسلط رضاشاه جستجو کرد، زيرا در اين برهه است که پرداختن به تاريخ و تداوم نگارش رمان تاريخي خود را با سياست حاکم پهلوي -که احياي «دوران شکوهمند مجد و عظمت گذشته» را از هدف هاي خود قرار داده بود- هماهنگ و همساز مي يابد (ص 129). نويسنده مي افزايد: «طبيعي است که چون رمان تاريخي هم مي توانست خواست هاي حکومت را در توجه نويسندگان و مردم به گذشته هاي دور و انصراف از زمان حال تأمين کند و هم نشاني از توجه به تجدّد ادبي را با خود داشته باشد، از سوي حکومت مورد تاييد و تشويق قرار گيرد» (ص 133). بدين ترتيب، در دو دهه آغازين سده جاري خورشيدي، رمان تاريخي فارسي، در همسويي با قدرت حاکم سياسي، ارج گذاري به تاريخ گذشته و فرهنگ اصيل و پاسداري از زبان فارسي را سازه نهادين خود قرار داد و به عنصر نيرومندي براي تقويه ناسيوناليسم ايراني درآمد. بي جهت نيست که نويسنده، آغاز رکود رمان تاريخي فارسي را سال 1320 -همزمان با پايان دوران پادشاهي رضاشاه- مي پندارد. هرچند زمينه ها و عوامل سياسي و اجتماعي سال هاي 1320 تا 1332 در چگونگي اين رکود نسبي سخت مؤثر بود، زايش و گسترش انواع ادبي ديگر -شعر نو، مقاله، نقد و زندگي نامه- را نيز در اين راستا نبايد ناديده گرفت (ص 156).
فصل چهارم رمان تاريخي تاريخچه تحليلي سير تأليف رمان هاي تاريخي فارسي را بين سال هاي 1332-1284 ارائه مي دهد. نويسنده اين دوره نيم قرني را به سه برهه کوتاه تر تقسيم مي کند. نسل اول رمان هاي تاريخي فارسي- که شامل شمس و طغرا، عشق و سلطنت، دام گستران، و داستان باستان است- در سال هاي پاياني قرن نوزدهم ميلادي- سال هاي بحراني عصر مشروطيت- انتشار مي يابند. ويژگي عمده رمان اين دوره نوعي بينش «تعليم مدار و اصلاح طلبانه» است (ص 167). دوره دوم رمان تاريخ نويسي سال هاي 1300 تا 1320 را شامل مي شود. در اين دوره رمان هاي خوش ساخت تر و و پرمايه تري نسبت به دوره قبل آفريده مي شوند از جمله مظالم ترکان خاتون، لازيکا، ماني نقاش، سلحشور، و شهربانو (ص 168). اين دوره را «در بررسي جريان رمان تاريخي نويسي در ايران، بايد عصر رشد و شکوفايي کمّي و تاحدي رشد کيفي اين نوع ادبي به شمار آورد» (همانجا). دوره سوم رمان تاريخي نويسي با رکود نسبي و وقفه اي چند ساله آغاز مي شود. امّا، به تصريح مؤلف، «راه خود را به گون هاي ديگر و در شکل پاورقي مجلات و روزنامه ها مي گشايد و به دلايل متعدد سياسي، اجتماعي، و فرهنگي مخاطبان بسياري به دست مي آورد» (ص 195). صنعتي زاده کرماني، حسين مسرور، شين. پرتو، ابراهيم زماني آشتياني، و لطف الله ترقي، از چهره هاي شاخص رمان نويسي تاريخي در اين روزگار شمرده مي شوند.
اگر چهار فصلِ نخستِ کتابِ رمان تاريخي پيش درآمدي بوده است بر رمان نويسي تاريخي، ،شش فصل بعدي کتاب به خوانش جداگانه شش رمان تاريخي مهم فارسي- به تبعيت از تجانس نوعي نقد فرماليستي و زبان شناختي از سويي، و نقد تفسيري و توضيحي از سوي ديگر- اختصاص داده شده است. در خوانش اين رمان ها، مؤلف به معرفي رمان نويسان، ارائه خلاصه هرداستان، نقد و تحليل عناصرداستان- چون ساختار روايت، شخصيت و شخصيت پردازي، صحنه پردازي و توصيف گفتگو، و سبک- مي پردازد و، سپس، درونمايه هريک از زمان هاي مورد نظر را برمي رسد. در فصل پنجم کتاب، رمانِ شمس و طغراء اثر محمّد باقر ميرزا خسروي کرمانشاهي (-1226 1298ش[50])، به خوانش گرفته مي شود. غلام اين رمان را در بستر گرايش هاي ناسيوناليستي حاکم روزگار مي کاود و چنين نتيجه گيري مي کند: «اگرچه شمس و طغرا از گرايش هاي ناسيوناليستي نويسنده آن خبر مي دهد، با اين همه بايد گفت که ناسيوناليسم خسروي بيشتر رنگ ديني و مذهبي به خود گرفته است تا جنبه ملي گرايي صرف. . . . در شمس و طغرا از جلوه هاي ناسيوناليسم افراطي و تعصّب آميزي که در آثاري نظير عشق و سلطنت، داستان باستان، و دام گستران ديده مي شود، اثري نيست.» (ص 229).
فصل ششم رمان تاريخي جستاري است در بررسي رمانِ عشق و سلطنت، اثري از شيخ موسي دستجردي معروف به نثري همداني (1332-1260ش). به نظر غلام، موسي نثري نمي تواند در رديف «اصلاح طلبان انقلابي» قرار گيرد. با اين وصف، تم هايي که در ساماندهي ديدگاه موسي اثر گذاشتند، همانا «نقد حکومت هاي مطلقه و لزوم توجه به قانون و رأي مردم»؛ «نقد ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي، و فرهنگي جامعه و لزوم اصلاح آن»؛ و «پرداختن به نقد حاکميت ديني» بودند. فصل هفتمِ رمان تاريخي به رمانِ داستان باستان اثر محمّد حسن خان شيرازي متخلّص به بديع (1316-1251ش) اختصاص يافته است. مؤلف در تحليل درونمايه اين رمان تصريح مي کند که: «محوري ترين انديشه حاکم بر فضاي داستان باستان را انديشه ناسيوناليستي يا ملي گرايي نويسنده تشکيل مي دهد» (ص 319). او مي افزايد: «علاقه به مطالعه تاريخ و تمدن و آداب و رسوم و عقايد گذشتگان نيز به عنوان جلوهاي ديگر از انديشه ملي گرايي، در داستان باستان به شدّت مورد تأکيد قرار ميگيرد» (ص 320). فصل هشتم رمان تاريخي به رمانِ دام گستران يا انتقام خواهان مزدک، نوشته عبدالحسين صنعتي زاده کرماني (1352-1274ش)، مي پردازد. در بحث از ديدگاه هاي نويسنده، محمد غلام با اشاره به بينش ملي گرايي افراطي صنعتي زاده مي نويسد: «انديشه برتري نژاد ايراني برساير اقوام، خصوصاً اعراب، و اتخاذ موضع ستيهندگي در برابر آن ها (عرب ستيزي) از ديگر جلوه هاي ناسيوناليسم سياسي عصر و از نمودهاي بارز تجدّد در عصر نويسنده است که در اين اثر نيز جلوهاي پررنگ دارد» (ص 389). لازيکا، رماني از حيدرعلي کمالي (1315-1248ش)، موضوع فصل نهم کتاب رمان تاريخي است. به نظر مؤلف، کمالي دراين اثر «با ديدي انتقادي به تاريخ گذشته مي نگرد»، و اين نکته از ديدگاه هاي «اصلاح طلبانه و تجدّد خواهانه» او حکايت دارد. «يکي از اين موارد، مخالفت او با اشرافيت سياسي پوسيده يي است که تار و پود حکومت هاي ايراني را تشکيل مي داده و تا عصر زندگي نويسنده نيز البته به شکلي ديگر در دستگاه هاي حاکمه حضور داشته است.» اگر بيشتر رمان نويسان تاريخي از گذشته ايران به جلوه هاي ملي گرايانه آن توجه داشته اند، کمالي، در قالب رمان تاريخي، «به شدّت از طبقه فرودست جامعه حمايت مي کند» (ص 401).
 رمان مشهور ديگري که محمد غلام در فصل دهم کتاب خويش آن را برمي رسد، پهلوان زند، نوشته علي شيراز پور پرتو، معروف به شين. پرتو (1376-1286ش)، است. در بحث از «درونمايه» اين رمان، غلام مي نگارد که شين. پرتو «بي آن که مقهور تعصّبات ملي گرايانه و احساسات تند ناسيوناليستي شود و مثلاً به دوره هاي افتخار بپردازد و مخاطب را در نوعي تخدير کاذب فرو برد، به دوره شکست روي مي آورد و به ارائه تصويري انتقادي از آن مي پردازد. او گذشته اي را به تصوير مي کشد که مي تواند آيينه واقعيات امروز باشد. . . اگرچه درونمايه پهلوان زند از روحيه ناسيوناليستي و ملي گرايانه نويسنده آن خبر مي دهد، امّا اين عنصر در نزد وي به هيچ وجه جنبه افراطي و احساساتي ندارد» (ص 426). واپسين رماني که، در فصل يازدهم کتاب، بدان پرداخته شده است، پنجه خونين اثر ابراهيم زماني آشتياني (1368-1294 ش) است. توجه به جهات ناسيوناليستي رمان تاريخي درپنجه خونين کمرنگ تر مي شود، زيرا، به گفته مؤلف، «در اين اثر داستاني، برخلاف رمان هاي تاريخي اوليه فارسي، نويسنده توجهي به ابعاد آموزشي اثر، و نيز جهات ناسيوناليستي آن ندارد. او حتّي تاريخ را به عنوان يکي از عناصر ملّيت و يا يک مقوله نيازمند آموزش، مورد توجه قرار نمي دهد، بلکه از آن به طور صد درصد به نفع داستان خويش بهره مي گيرد» (ص 452).
فصل دوازدهم کتابِ رمان تاريخي، در حقيقت، بازگويي موجز و تطبيقي نکته هايي است که در تحليل رمان هاي بر شمرده مطرح شده اند. در مقايسه ديدگاه ها و انديشه هاي پرورده شده در لابه لاي هر رمان، غلام به اين نتيجه مي رسد که: «نويسندگان اغلب آن ها، به جز پنجه خونين، نگران از دست رفتن اقتدار و استقلال ملي ايران در برابر سيل تهاجم دشمنان خارجي هستند، با اين تفاوت که برخي از آنان همچون محمدحسن خان بديع و موسي نثري همداني به دوره هاي سربلندي يا شخصيت هاي مثبت تاريخ ايران نظر دارند و تصويري شکوهمند از آن دوره يا شخصيت در ذهن مخاطب مي آفرينند. اما برخي ديگر نظير خسروي، صنعتي زاده، کمالي، و شين. پرتو، دوره ها يا اشخاصي از تاريخ ايران را مورد توجه قرار مي دهند که دوره هاي سرشکستگي و يا شخصيت هاي منفي و بي کفايت تاريخ ايران به شمار مي آيند. اينان با ديد واقع بينانه تري که دارند، خطرها را گوشزد مي کنند و هشدار مي دهند» (ص 490).
 فصل سيزدهم و نهايي رمان تاريخي بازپرداخت برخي نتيجه گيري هايي است که در طول کتاب بدان اشاره رفته. غلام معتقد است که از رهگذر سبک نگارش و تکنيک هاي داستان نويسي، رمان تاريخي فارسي، از دوره اول تا دوره سوم، «تکاملي نسبي» داشته است، و رمان نويسان پسانتر، در مقايسه با کارکردهاي رمان نويسان دوره نخست «نسبت به تکنيک هاي کار خود و فنوني که بايد رعايت کنند اطلاع و اشراف بيش تري دارند» (ص 503). نکته مهم ديگري که مؤلف بدان اشاره مي ورزد حضور عنصر «بيگانه ستيزي و مبارزه با جلوه هاي مختلف سلطه قدرت خارجي» دراغلب رمان هاي تاريخي فارسي است. غلام تصريح ميکند که اين عنصر زمينه يي بوده است براي «برخوردي تعصب آميز و احساساتي» با مايه هاي تاريخي، ولي بلافاصله مي افزايد: «بايد گفت که وجود همين عنصر ]بيگانه ستيزي[ در رمان هاي تاريخي، بي نهايت در نيل جامعه به شناخت و آگاهي کافي از خود و ديگران ياري مي رساند و احساس عظمت و عزّت را در او زنده مي دارد» (صص 502-501).
اگر محمد غلام در کتابِ رمان تاريخي از نقش سازنده و مثبت رمان تاريخي در برانگيختن غرور ملي و حساسيّت مخاطبان نسبت به وحدت، استقلال، و اقتدار ايران، و ارزش وطن دوستي، ميهن پرستي، شجاعت، ايثار، بيگانه ستيزي، و دانش افزايي ياد مي ورزد- و ديدگاهي چنين در حلقه هاي پژوهش ادبيات معاصر فارسي جايگاه محکمي يافته است- کامران سپهران، در کتاب ردّ پاي تزلزل: رمان تاريخي ايران، 1320-1300، با وام پذيري از رهيافت هاي تازه نظريه هاي نوين در گستره علوم انساني و فرهنگ شناسي، برخي از داده ها و نتيجه گيري هاي غلام را به گونه يي ژرف زير سؤال مي برد و به دايره نقد مي کشد، و تنها در مواردي چند به نتيجه گيري هايي همانند آنچه محمّد غلام آورده است، مي رسد. از توانمندي هاي سپهران در اين کتاب استفاده درخور از آراي دو نظريه پرداز اروپايي در زمينه رمان است. او گهگاه به پرداخته هاي ميخاييل باختين (Mikhail M. Bakhtin)، متفکرنام آورروس،اشاره مي ورزد، ولي تأثيرانديشه هاي متفکّرمعاصرايتاليايي فرانکو مورتي (Franco Moretti) -به ويژه در کتابِ اتلس رمان ارويايي (An Atlas of the European Novel)- در برگ هاي ردّ پاي تزلزل محسوس تر است. اگر رمان تاريخي گستره زماني وسيعتري را درمي نوردد(1332-1284)، رد پاي تزلزل به رمان تاريخي در برهه زماني کوتاهتر (دو دهه 1320-1300) مي پردازد.
 اگر رمان تاريخي سهمي است شايسته در زمينه نگارش تاريخ ادبي، کتابِ رد پاي تزلزل -هرچند مي تواند درکليت خود يک «تاريخ نگاري ادبي» شمرده شود- در واقع پژوهشواره اي است پربار در باره جايگاه رمان تاريخي فارسي درحوزه مشخّص جامعه شناسي ادبيات. در «پيشگفتار» ردّ پاي تزلزل، کامران سپهران به رمان تاريخي فارسي چونان يک گونه (genre) ادبي که سخت با مناسبات اجتماعي درهم تنيده شده است، مي نگرد. او دليل اين نگرش را چنين توضيح مي دهد: «گونه ادبي در حقيقت فضايي از امکانات بالقوه و محدوديت هاي خاص زمان را براي نويسنده رقم مي زند و او را قادر به نگارش مي کند؛ اين امر براي خواننده نيز صدق مي کند. او نيز با مجموعه اي از انتظارات خاص زمان که در درون گونه ادبي معنا مي يابند، به سراغ متن ادبي مي رود. از اين روست که مطالعه گونه ادبي متن را به سندي اجتماعي مبدل مي سازد» (ص1). مؤلف حاصل پژوهش خود را «چيزي کاملاً متفاوت با پيش داوري ها و انتظارات» مي خواند و مي نويسد: «رد پاي تزلزل تاريخ ادبي براساس آرشيو است: نوعي ديرينه شناسي ادبي، کند و کاوي در اسناد گرد و غبار گرفته و مورد غفلت يک عصر.» سپهران، با تذکار اين نکته که فقر تاريخ نگاري ادبي دوره بيست سال نخست سده جاري شمسي به کليشه هايي چند انجاميده است، به فروشکستن ساختار پنداره ها و پيش داوري هايي پرداخته که رمان تاريخي فارسي را «متعلق به ادبيات توده، کسالت بار، بي معنا، و حداکثر ايدئولوژيک و ميان مايه» مي شمارد. مؤلف در اين کتاب به جاي پرداختن مکرر به چهره هاي نخبه اي، چون هدايت، نيما و جمال زاده، که بر مباحثات درباره ادبيات فارسي در دو دهه آغازين سده جاري خورشيدي سايه افکنده اند،گونه ادبي رمان تاريخي-که از دير باز در حوزه ادبيات شناسي فارسي به حاشيه رانده و کم ارزش جلوه داده شده است- را به درون مباحث ادبي فرا مي خواند. در نتيجه، رد پاي تزلزل را مي توان کتابي هرچند فشرده، ولي بحث انگيز و راهگشا، خواند و با سازه هاي آن همساز و پرداخته هاي نوين آن را پذيرا شد.
سپهران، پس از آن که به ضرورت مطالعه رمان تاريخي به حيث يک گونه ادبي اشاره مي کند مي نويسد: «هرچند گونه ادبي به خودي خود پديده اي اجتماعي است، اما براي بررسي جامعه شناختي نياز به محدوده يي است و اين محدوده را در بررسي حاضر، نهاد اجتماعي دولت- ملت تعيين مي کند. در حقيقت يکي از فرض هاي اوليه اين تحقيق وابستگي رمان و دولت-ملت است» (ص 3). از همين رو، فصل اول کتاب (صص 28-7) به جستاري در باره پيوند رمان تاريخي و دولت-ملت اختصاص يافته است. همزمان با پيدايش نهادهاي سياسي- اجتماعي «نظام جديد» در ايرانِ اوايل قرن نودزهم ميلادي، نهاد فرهنگي رمان نيز حضور خود را اعلام داشت، ولي قرني طول کشيد تا رمان در ايران حضوري محسوس يابد. پا گرفتن نهاد رمان در ايران، امّا،، نيازمند حضور نهادي ديگر بود: نهاد دولت-ملت. اگر رمان با استقرار دولت-ملت پاي گرفت، نهاد دولت-ملت (به معناي جامعه سامان يافته اي در محدوده مرزهاي مشخص و احساس تعهد شهروندان آن نسبت به هويت ملي) نيز با رونق رمان تثبيت شد. با تسلط رضاشاه بر مسند قدرت «ايدئولوژي ناسيوناليسم دولتي گسترده و انحصار گرا» مايه گرفت و شالوده هاي نهاد دولت-ملت ريخته شد. (ص 17). اين نهاد تازه پا که پديدهاي شفاف و يکدست و يک لايه نبود به شکل نمادين مناسبي نياز داشت. رمان فارسي را بخش عمده اي از اينشکل نمادي نبايد شمرد. نکته قابل ملاحظه اي که کامران سپهران مطرح مي کند، نيازي است که به بازنگري تصوير کليشه اي-و متناقض- که از رمان نويسي دو دهه نخست سده جاري در تاريخ نگاري ادبي فارسي ترسيم شده است، احساس مي شود. به پندار سپهران اين ادعا که «رمان نويسان در سال هاي 1300 تا 1320 به دليل جو اختناق و سرکوب يا گريز از واقعيت اجتماعي در آثار خود به رمان هاي رمانتيک تاريخي و احساساتي روي آوردند» (ص 23) کليشه تکراري اي بيش نيست و نياز به بازنگري دارد.
 ريشه اين کليشه را بايد در نگرشي جست و جو کرد که ظهور آثار برجسته ادبي و هنري را مرهون آزادي سياسي و اجتماعي مي انگارد و «نبود دومي» را علت منطقي «عدم اولي» قلمداد مي کند. آنگاه که سخن بر سر رمان فارسي اين دوره است، نبود آزادي پيام آور شوربختي ادبي شناخته مي شود، و افزون برآن، فردگرايي رمان هاي تاريخي، و گريز رمان نويسان از تمرکز بر تغيير و تحولات اجتماعي و روند تاريخ، و رو آوردن آنان به رمان احساساتي تاريخي به جاي رمان انتقادي و متعهد و واقع گرا، نمونه آشکار اين شوربختي شمرده مي شود. مؤلف ردّ پاي تزلزل، با بهره گرفتن از مفاهيم جامعه شناسي ادبيات، از رويکرد رمانتيک تاريخ نگاران و منتقدان اجتماعي اي ياد مي کند که معتقدند رمان نويسان «به خواسته هاي اجتماع کوچک ترين وقع نمي نهند و در انزوا و براساس نبوغ (انفرادي) خويش به آفرينش ادبي مي پردازند» (ص 26). در پاسخ به اين پرسش که چرا رمان فارسي با گونه رمانتيک-که گويا از کيفيت ادبي والايي برخوردار نيست-رونق يافت و نه گونه رئاليستي، سپهران از يکسو به تأخر در پذيرفتن و به کاربستن الگوي رمان اروپايي در زبان فارسي اشاره مي ورزد، و از سوي ديگر از پرخواننده بودن رمان تاريخي در روزگار مورد بحث ياد مي کند. «پرخواننده بودن» نکته سزاوار دقت است، زيرا «ناديده گرفتن مخاطب اگر براي هيچ کدام از انواع ادبي خطا نباشد، براي رمان اشتباه محض است. زيرا. . . رمان درمقام نوع ادبي مردمي تولّد يافت. اکثر رمان هاي کلاسيکي که شاهکارشان مي خوانيم پاورقي هاي نشريات بودند که بنا به ذوق خوانندگانِ همعصر دچار تغيير و تحوّل مي شدند» (صص 27-26). اين که منتقدان ادبي در ايران تحليل ملودراماتيک مسلط بر رمان هاي تاريخي و احساساتي را رد مي کنند مسلماً زاده ذايقه يي است که از ديرباز «به شکل هاي پيچيده و ابهام برانگيز رمان خو کرده است» (ص 27).
کامران سپهران در پي دفاع از ارزش هاي بالقوه ادبي، ساختار و زبان، شيوه شخصيت پردازي، و ويژگي هاي بلاغي رمان هاي تاريخي نيست (و نمي تواند باشد، زيرا رد پاي تزلزل يک پژوهش جامعه شناختي ادبيات است). او، برخلاف، تأکيد مي ورزد که: «اگر تجزيه عناصر شکلي رمان هاي تاريخي کيفيت ادبي والايي را به ما عرضه نمي دارد، توجه به جنبه ملودراماتيک همين عناصر را- مثلاً شخصيت پردازي يک بعدي و فاقد عمق روان شناختي-بدل به شاخصه هايي مي سازد که ما را ابتدا به پاسخ ها و جهت گيري ها و در پشت آن به پرسش ها و مسيرهاي رويا روي نويسندگان اين رمان ها و هم نسل هايشان رهنمون مي سازد. پرسش ها و مسيرهايي که قطعاً متأثر از نهاد دولت-ملت است. رمان تاريخي، دولت-ملت را بازنمايي مي کند و تخيل ملودراماتيک به مثابه اهرمي رمان را در اين کوشش ياري مي دهد. توجه به اين اهرم به هنگام مطالعه رمان هاي تاريخي دوره بيست ساله ما را از عيب جويي صرف باز خواهد داشت و اجازه جلوه نمايي به ديگر جنبه هاي اين رمان ها را[خواهدداد]» (ص 28). فصل دوم رد پاي تزلزل، زير عنوان «رمان تاريخي به روايت رمان نويسان تاريخي»، به بررسي دقيق مقدمه ها و پيشگفتارهاي پاره اي از رمان هاي تاريخي که در فاصله 1300 تا 1320 نگاشته شده اند، مي پردازد. اين مقدمه ها نشان مي دهد که برخلاف ديد حاکم ادبي، جنبه احساسات و سرگرمي براي نويسندگان رمان تاريخي هيچگاه اهميت درجه اول نداشته است. انگيزه اصلي نگارش رمان تاريخي فارسي، امّا، «برانگيختن احساسات ميهن پرستانه» همزمان با جستجوي «راه ميانه» به منظور «هم نهادي» واقعيت امروز و تاريخ ديروز ايران بوده است (ص 30). بنگريم که نويسندگان اين رمان ها خود در باره نکته ه اي مورد نظرشان در نگارش اين پرداخته ها چه آورده اند: «تحريک غيرت و قوميت و يادآوري بزرگان گذشته از يک ملت و مفتخر ساختن يک قوم با تاريخ آن» (مقدمه رمان سلحشور): «دستور شهامت و شجاعت و غيرت ملي» (تقريظ بر رمانِ دليران تنگستاني)؛ ترويج «احساسات وطن خواهي» براساس «حکايات و روايات تاريخي و ملي» به منظور «استفاده اخلاقي و تاريخي عموم هم وطنان» (تقريظ بر رمانِ جفت پاک)؛ «علاقمندي به سعادت وطن مقدس و ترقي هم وطنان معزّز» (مقدّمه رمانِ عشق پاک). ترجمه هايي که در اين روزگار پديد آمدند، نيز بيشتر به تحريک «احساسات وطن پرستي، آزادي خواهي، نفرت از جور و استبداد» (مقدمه ادبيات خارجي)؛ توجه به «عواطف ملي و يادگارهاي نژادي» (مقدمه ادبيات ملي)؛ و تجديد «سعادت و عظمت از دست رفته ملت» (مقاله يي در مجله ستاره ايران)، و مثال هاي ديگر. پس از اشاره به چيرگي مفاهيم ملي گرايانه در رمان تاريخي اين دوره، مؤلف رد پاي تزلزل به جنبه هاي اخلاقي اين آثار، و تأکيدشان بر صبر و استقامت و وفا و عفت و حقيقت جويي، انگشت مي نهد. مقوله «تهذيب اخلاق»، امّا، در سطح فردي باقي نمي ماند و به «مصالح ملي»، که با دولت-ملت در هم تنيده است، نيز پيوند داده مي شود. سپهران از قول شيخ ابراهيم زنجاني در مقدمه رمانِ سلحشور چنين مي آورد: «کتب رمان و پيس هايي که موفق با احساسات و احتياجات ملي ترتيب داده شده، تا اندازه يي قابل استفاده و تمجيد است. . . دانشمندان ما بايد از نقطه نظر ترقي جامعه و حفظ شرافت ملي و عظمت تاريخي ايران به تأليف و تدريس کتب مفيده اخلاقي که موافق با حوايج ملي باشد، اقدام نمايند» (صص 48-47).
فصل سوم و نهايي رد پاي تزلزل به بررسي جامع چند رمان تاريخي معروف که بين سال هاي 1320-1300 انتشار يافتند مي پردازد. طرح اصلي رمانِ تاريخي سلحشور، نوشته صنعتي زاده کرماني، قيام اردشير بابکان است عليه سلطه اشکانيان. ساسانيان آشکارا مدل تاريخي براي دولت پهلوي شده بودند و حکومت اشکاني نيز مظهري از دولت سنتي قاجاريه قلمداد مي شد. ستم بسيار اشکانيان مردم را به ستوه رسانده بود و «همه منتظر بودند که کسي پيشقدم شده علم کاوياني را دفعه ديگر برافراشته از آنها رفع ظلم نموده و به عدل و عدالت با آنها رفتار شود.» اين فرد، در روزگار انتشار کتاب، چه فردي جز سردار سپه مي توانست باشد؟ و اين اشاره مستقيم، آيا، رمان را به يک اثر تبليغي مبدل مي کند؟ به سخن ديگر، آيا -به تعبير معروف باختين- ما با روايت «تک صدايي» رو به روييم و يا با رمان «چند صدايي»؟ سپهران، سلحشور را رمان چند صدايي نمي خواند، ولي نشان مي دهد که پژواک روايت چند صدايي از لا به لاي متن رمان به گوش مي رسد. از يکسو اردشير ساساني در داستان فرياد مي زند: «اي ايرانيان حقيقي، اهورا مزدا شما را مدد مي فرمايد به جرأت و شهامت بجنگيد. اينک پس از پانصد سال ذلّت با شمشيرهايي که در غلاف ها زنگ زده بود، بايستي جبران گذشته را بنماييد. اين کساني که در جلو شما ايستاده و مي جنگند از نژاد اسکيت ها مي باشند که با نژاد ما فرق بسياري دارند. تجديد سلطنت هخامنشي و رواج مذهب شت زرتشت منوط به اين است که اثري از وجود اين مردمان باقي نگذاريم.» از سوي ديگر، و در تقابل آشکار با حرف هاي اردشير، صداي رساي اردوان اشکاني ناشنيده نمي ماند: «اگر ما ايراني نيستيم، پس ايراني کيست؟ آيا اين مغ ها که ما را اجنبي قلمداد نموده اند فراموش مي کنند که پانصد سال همين مملکت را ما از هر آسيبي محافظت نموده ايم. آيا بزرگان پارسي مي توانند فقط به اين کلمه منحوس که پارت ها ايراني نيستند، افتخارات پانصد ساله ما را پايمال نموده سلطنت را از ما انتزاع نمايند. . . دشمنان ما هرچه بگويند از دشمني است. ما ايراني هستيم و ايران را وطن خويش مي دانيم و هرکس ما را خارجي بداند، ما هم او را خارجي مي دانيم. ما هم بر روي او شمشير مي کشيم.» بي جهت نيست که سپهران بي درنگ سؤال زيررا مطرح مي کند و پاسخ آن نيز، ناگفته، مثبت خواهد بود: « آيا واقعاً در قلمرو رمان قرار داريم؟ جايي که به گفته کوندرا، حق نه با آقاي کارنين است و نه خانم آنا؟ جايي که حق نه با اردشير ساساني است و نه اردوان اشکاني؟» (ص 72).
در خوانش رمان لازيکا، نوشته حيدر علي کمالي، مؤلف رد پاي تزلزل، با تکيه بر نظريه فرانکو مورتي، ارتباط مستقيم بين وقايع رمان تاريخي در «مرز» و استحکام «مرزها» در محدوده دولت -ملت را به کاوش مي گيرد. لازيکا در کناره درياي سياه، در مرز ايران و روم، قرار دارد و براي ايرانيان ارزش بازرگاني بسيار دارد و از همين رو ايرانيان پس از اشغال اين سرزمين ساکنانش را به ايران کوچ داده اند. وقتي بهرام فيروز، يکي از فرماندهان ايراني، خواب هاي پريشان خود را براي کاهن سالخورده اي از مردم لازيکا بازمي گويد، پيرمرد روشن ضمير به جاي تعبير خواب بهرام، او را به پاسخ پرسش هايي چند فرا مي خواند: «چرا شما ايرانيان به کشور ما آمده ايد و باعث اين همه کشتار و خرابي شده ايد؟ و چرا در خانه ديگران به جنگ ايستاده ايد تا رومي ها اين شهر را به محاصره اندازند و آذوقه براي مردم ناياب گردد و از پا درآيند؟ و چرا شماها براي کشورگشايي به ناتوان تر از خود ستم مي کنيد؟» اينجا، بار ديگر، مي نگريم که برخلاف انتظار و در تضاد با آراي مسلط در ميان تاريخ نويسان ادبي اين دوره از ادبيات فارسي، رمان تاريخي- چونان پديده يي چند لايه و پيچيده و معضل برانگيز-صرفاً به مقولات احساساتي و يا تبليغ فرمانبرانه سياست هاي دولت نو پاي رضاشاهي نمي پردازد.
حيدرعلي کمالي در رمان تاريخي کوتاه ديگري با عنوان مظالم ترکان خاتون حوادث روزگار سلطان محمد خوارزمشاه و حمله مغول را درونمايه اثرش قرار مي دهد. او به گونه جالبي دو نکته ظاهراً متناقض را مطرح مي کند که بدون ترديد جاي پاي آن را در وقايع روزگار نگارش رمان نيز مي توان ديد. کمالي تصريح مي کند که: «بايد دانست وقتي اغتشاش به حال مملکتي روي کرد، هرچيز از مجراي اصلي خود مي گردد. . . آن وقت است که سرکلاف گم شده و در هيچ جا سر نيست و در همه جا سر هست. همين طور بود حال خوارزم.» بدينسان، مي نگريم که در اين رمان نيز بر ضرورت ايجاد يک دولت-ملت تأکيد مي شود. امّا، ايجاد مرکزيتي يک چنين پايان کار نيست. نويسنده رمان در اثبات اين نکته به زندان اورگنج (پايتخت خوارزمشاهيان، که قلعه مخوفي است) اشاره مي کند که نگاه ساکنان شهر هر روز بدان مي افتد و «قلعه هم درعوض گويي با همان سوراخ ها که به منزله چشم او بود، مردم را مي ديد و به طرف خود مي خواند. مردم هم از اين منظره مي ترسيدند و نسبت به آن خائف بودند.» آيا کمالي در اين توصيف از زندان -که بي گمان به (Panopticon) پرداخته جرمي بنتام (Jeremy Bentham)، که بعدهاالگوي ميشل فوکودر Surveiller et punir نيز قرارگرفت، بي شباهت نيست- چه نکته اي درنظر دارد؟ آيا او از خطر احتمالي تبديل جامعه به يک زندان دهشتبار هشدار نمي دهد که ممکن است از پيآمدهاي ايجاد يک «قدرت متمرکز قوي» باشد؟
 در باور سپهران رمان شهربانو، به قلم رحيم زاده صفوي، نيز تا حدودي از عناصر قوي «چند صدايي» برخوردار است. دراين داستان خواننده با کشمکش هاي دروني و فساد طبقه حاکم ايران، به ويژه موبدان زرتشتي، و هجوم اعراب مسلمان و آيين اسلام سر و کار دارد. در جايي از داستان آمده است که لشکريان ايران نه تنهافرشته هاي نجات نيستند، بل خود به اموال و نواميس مردم تجاوز مي کنند. و درجاي ديگر: «[سپاه] مسلمانان اردوگاه و از آن پس شهر ابله را غارتيده و مردها را کشته و زنان و کودکان را به بردگي گرفتند،» در حالي که: «قوانين و آداب ملي ايرانيان برخلاف به حال بردگان بسيار موافق بود.» بي جهت نيست که سپهران چنين به داوري مي پردازد: «[ما] درجهانِ رمان هستيم، جاييکه درآن چاره اي جز به سخن درآمدن ديدگاه هاي مختلف نيست، بي آن که «کلام نهايي» در مقام فصل الختام مباحثه قرار گيرد. هرچقدر هم که فرضاً رحيم زاده صفوي مايل به چيره ساختن اين «کلام نهايي» برفضاي داستان خود باشد» (ص 103). داستان شهربانو، اما، نه با شکست ايرانيان پايان مي يابد و نه با پيروزمندي سپاه عرب. ختم داستان را مي توان نوعي همگرائي دونيروي متخاصم خواند. رمان با آنچه سپهران «راه حل ميانه» مي نامد، پايان مي پذيرد. شهربانو، دختر يزدگرد ساساني، خواهش يزيد براي ازدواج را رد مي کند و به همسري امام حسين در مي آيد. و اين همگرائي-کنار آمدن اسلاميت و ايرانيت-پايان رمانِ دام گستران يا انتقام خواهان مزدک را نيز رقم مي زند. در اين رمان، آنگاه که مدائن سقوط کرده است، شاهد رفتن عمر و سعد وقاص براي بازديد کتابخانه مدائن هستيم. در راه يزدگرد نيز پياده راهي پايتخت اشغال شده خود است. عمر و يزدگرد همديگر را نمي شناسند، و عمر از سر جوانمردي شترش را به يزدگرد مي دهد تا از آن در راه استفاده کند. هردو مرد گپ زنان راهي پايتخت مي شوند بي آن که نزاع و ستيزي بينشان اتفاق افتد. بعدها، البته عمر کتابخانه را به آتش مي کشد و يزدگرد نيز به قتل مي رسد.
دو واقعه اخير را شايد در برگ هاي کتاب هاي تاريخ و در گونه هاي ادبي ديگر يافت. اما صحنه راهپيمايي عمر و يزدگرد را، جز در عالم رمان، در کجا مي توان سراغ گرفت؟ (ص 114). تاييد همگرائي اسلاميت و ايرانيت را در رمانِ يعقوب ليث نوشته يحيي قريب نيز مي توان ديد. در ابتداي کتاب، در يک محفل سري، از زبان ماني نماينده يعقوب چنين مي شنويم: «. . . ما مسلمانيم و تابع شريعت مقدس محمدي هستيم. کتاب ما قرآن است، ولي مي گوييم ما عرب نيستيم و تابع کسي نمي باشيم و باج به کسي نمي دهيم. . . آري، هيچ منافات ندارد ايران مستقل بوده و مذهب آن هم اسلام باشد. عرب و اسلام به هم ارتباطي ندارد.» درفش سپاه يعقوب نماد شايسته همگرائي اسلام و ايران است: «و درفش سياه مزين با احجار قيمتي نمايان شد. يک طرف آن منقّش به لاالله الالله و نصرُمن الله و فتحُ قريب و سمت ديگرش جمله "ايران زنده و ايراني سرفراز" با خط سفيد دلکشي نوشته گرديده بود. . .» (ص 119-118). امّا، انواع ديگر ادبي فارسي -شعر و نمايشنامه و داستان کوتاه- در دوره مورد نظر، به گونه آشکاري با ايدئولوژي ناسيوناليسم درهم بافته شده بودند و در نتيجه «تک صدا» باقي ماندند. از اين رهگذر، بسنده خواهد بود اگر به نمايشنامه تاريخي مازيار، نوشته صادق هدايت (1312)، و يا دفترِ مجموعه داستانهاي تاريخي ايران (1310) اشاره شود.
مؤلف رد پاي تزلزل يکي از رمان ديگر اين دوره، جفت پاک، اثر حسينقلي ميرزا سالور (عماد السلطنه)) را از نمونه هاي رمان تاريخي متمايز مي شمارد. به نظر سپهران، مهمترين وجه تمايز اين اثر طنز آن است. نويسنده جفت پاک گرچه به زندگي فردوسي نيز پرداخته امّا به جاي گستره والا- ولي بسته - جهان آرماني و جدّي حماسه، به «جهان فرو، انعطاف پذير، متنوع و تراژي-کميک» رمان دل بسته است. سپهران در نگرش خود به اين رمان، به "نقدي" از آن اشاره مي کند که در روزنامه شفق سرخ باامضاي «ش» چاپ شده بود. اين نقد را بايد گواهي بر اين واقعيت دانست که مدافعان ادب والا يا به بُعد کميک بودن رمان پي نمي بردند و يا آن را يکسره مردود مي شمردند. «ش» از «خطاهاي اصلي» کتاب چنين ياد مي کند: «در هيچ کتابي زندگاني پدر و خانواده فردوسي به شکلي که در اين کتاب شرح داده شده ذکر نشده است. نويسنده محترم جده پدري فردوسي را زني کاملاً احمق و نادان و جد او را شخص بي ادب و خشک معرفي مي نمايد. . . ايرادي که در اينجا وارد است اين است که موافق نوشته مصنّف محترم، خانواده فردوسي از اصل به ادب و ادبيات عشقي نداشته اند (مگر کمي پدرش که او هم نوکر! بوده است) و پيداست که هيچ وقت از چنين خانوادهاي شخصي بدين عظمت که در ظرف هزار سال نظير او يا به عرصه وجود ننهاده است. پيدا نخواهد شد» (صص 139-138). "ش" در نقد خويش جنبه کميک بودن رماني در باره فردوسي را به باد انتقاد مي گيرد و مي نويسد: «بالاخره از اين کتاب نتيجه جامعي که مفيد براي شناسايي فردوسي و خاندان او باشد، به دست نيامده و بلکه کساني را هم که درست از اوضاع اطلاع نداشته و سبب جذابيت رمان، پس از خواندن آن را باور نمايند، به اشتباه مي اندازد» (ص 139).
در نتيجه گيري کتاب، کامران سپهري رمان تاريخي فارسي دو دهه آغازين سده جاري خورشيدي را گونه «تزلزل» مي خواند. او بر اين باور است که جز در يکي دو مورد رمان تاريخي دوره بيست ساله امروز به وادي فراموش سپرده شده است. بااين وصف، وي در تکرار و تأييد نظريه بازنگري رمان تاريخي که در آغاز پژوهش خود بدان اشاره مي ورزد، چند نکته اساسي رامطرح مي کند: يک، اواز«انعطاف رمان تاريخي دربرابرايدئولوژي ناسيوناليسم که ايدئولوژي حکومتِ عصر[ حکومترضاشاه] است»ياد مي کندو- برخلاف بسياري ازتاريخ نگاران ادبيات اين دوره-اين نوع رمان را يکسره زير نام «آثار تجويزي» به حاشيه نمي راند. دو ديگر، او «ديدگاهي که رمان هاي تاريخي را صرفاً ادبيات فريب مي خواند» غيرقابل پذيرش مي داند. سه ديگر، او همچنان اطلاق اصطلاح «ادبيات يأس» به رمان تاريخي اين دوره را جايز نمي شمارد. سپهران هرچند جاي جاي در متن کتاب، به «چند صدايي» رمان تاريخي اين دوره اشاره مي ورزد، ولي توضيح مي دهد که در گستره رمان تاريخي فارسي «چند صدايي» به مفهوم دقيقي که باختين در نظر داشته، حضور نداشته است. براي کامران سپهران، رمان تاريخي فارسي، در حقيقت بين دو بينش حاکم در نوسان قرار دارد: از يکسو سرشار از «سخن هاي ميهن پرستانه» و از سوي ديگر متمايل به «سازش و مصالحه» است، و اين درست چيزي است که به «راه حل ميانه» مي انجامد. درنتيجه، اين گونه ادبي ميان دو انتخاب سرگشته و دو دل باقي مي ماند: انقلاب يا اصلاح گري، سنّت يا تجدّد؟ اين دو دلي و بي تصميمي، همانا، سرشت و سرنوشت «تزلزلي» است که پژوهش کامران سپهران «ردّ پاي» آن را به دقت مي جويد. به گفته مؤلف نهاد سياسي-اجتماعي دولت-ملت اساسي ترين مسئله اي بود که ايران در آغاز سده جاري خورشيدي بدان برخورده بود.
اگرچه رمان تاريخي اين دوره به فراموشي سپرده شد ولي رمان تاريخي فارسي به راه خود ادامه داد، همانگونه که با پايان عصر رضاشاه پديده دولت-ملت از ميان نرقت. رمان تاريخي اين دوره را به راستي مي توان بازتاب فرهنگي و روايت تزلزل، دودلي و نوساني دانست که در دوران پيدايش و رشد ناهمگون پديده دولت-ملّت بر جامعه سايه افکنده بود.
دو کتابِ رمان تاريخي و ردّ پاي تزلزل از دست آوردهاي فراخوري است که در گستره ادبيات فارسي و پژوهش هاي فرهنگي معاصر در ايران منتشر شده اند. هر دو کتاب نمونه هاي شايسته يي از تحقيق و پژوهش را به دست مي دهند. رمان تاريخي را، که به احتمال قوي بازنويسي رساله دانشگاهي مؤلف است، مبسوط ترين و دقيق ترين پيش درآمد برزمينه اجتماعي، ويژگي هاي ساختاري، و محتواي رمان تاريخي فارسي از پايان سده سيزدهم تا سه دهه آغازين سده جاري خورشيدي مي توان شمرد. با اين وصف، رمان تاريخي بيشتر به شرح و تفسير رمان تاريخي فارسي نظر دارد تا به پاره اي از مفاهيم و ارزش داوري هاي ديرين درباره تاريخ ادبي فارسي. ردّ پاي تزلزل، امّا، گزارشي فشرده تر از رمان تاريخي فارسي ارائه مي دارد و برهه زماني کوتاه تري را در بر مي گيرد. آنچه اين کتاب را ممتاز مي سازد و بر اعتبار آن مي افزايد، دقت موشکافانه مؤلف در بررسي و سنجشگري متون ادبي است. نکته اي که غلام و سپهران هر يک در کتاب هاي خود بدان تماس نگرفته اند، ولي اهميت آن در بررسي رمان تاريخي به مثابه يک گونه ادبي اهميت فراوان دارد، اين است که چون داستان تاريخي همواره با باز نمودن (represeutation) رويدادهاي تاريخي (ياآنچه تاريخي پنداشته مي شود) سروکاردارد، طبيعتاً با نگرشي واقع گرا و آيين نگارش رئاليستي عجين بوده است. در چند دهه پسين که ادبيات رئاليستي و ادعاي بازنمودن و شرح واقعيت بيروني در قالب ادبيات از ديدگاه هاي فلسفي و هستي شناختي زير سؤال رفته، و حتّي دستخوش بحران شده است، رمان تاريخي نيز از نفوذ اين بحران بازنمودن در امان نمانده است. پرسش اين است که آيا مي توان آثاري را که آگاهانه از زير بارِ سازه هاي رئاليسم ادبي شانه خالي مي کنند و به گونه روشني رهيافت هاي مدرنيست (و پسا مدرنيست) را به کار مي بندند، به اين دليل که خمير مايه طرح و پي رنگ آنها تاريخ و رويدادهاي تاريخي باقي مي ماند، «رمان تاريخي» ناميد؟ به سخن ديگر، آيا شازده احتجاب هوشنگ گلشيري يا داستان بلند شهرام رحيميان، دکتر نون زنش را بيشتر از مصدّق دوست دارد را بايد رمان تاريخي شمرد؟ طرح چنين پرسشي منتقد ادبي و پژوهشگر داستان تاريخي فارسي را بدان مي دارد تا بينش و نگرش کهن از تاريخ را، که ريشه در ديدگاه هاي اثبات گرايانه ديرينه دارد، فرو شکند. رمان تاريخي و ردّ پاي تزلزل رابايدگامي ارزنده در پيمودن اين راه دانست.

___________________________________________________________________

نسرين رحيميه

 نويسندگان نوين ايران

 زويا پيرزاد
چراغ ها را من خاموش مي کنم
 تهران: نشرمرکز، 1380

 پرينوش صنيعي
 سهم من
 تهران، روزبهاران، 1381

 درآخرين سفرم به ايران افتخار مصاحبت با گلي و کريم امامي را داشتم که موجب آشنايي من با شماري از رمان هاي جديد فارسي شد. اين رمان ها، به ويژه دو اثري که براي نقد حاضر برگزيده شده اند، نشان پيشرفتي محسوس در ادبيات روايي فارسي اند. هردو رمان بافتي واقع گرا (realist) دارند. سبک واقع گرا در سال هاي پس از انقلاب که نويسندگان ايران-به ويژه نويسندگان زن- به سبک هاي تجربي و غير واقع گرا روي آورده بودند به فراموشي سپرده شده بود. در ميان نام آورترين نويسندگاني که پس از انقلاب به سبک هاي تجربي روي آوردند، و آثارشان در ايران و خارج از ايران مورد توجه گسترده قرار گرفت، مي توان از شهرنوش پارسي پور، منيرو رواني پور، عباس معروفي و جعفر مدرس صادقي نام برد. با انتشار بامداد خمار اثر فتانه حاج سيدجوادي در سال 1377، که تا کنون به چاپ سي و يکم رسيده، سبک واقع گرا بار ديگر حضوري نمايان در عرصه ادبيات روائي ايران يافت. در واقع مي توان، بامداد خمار را که جالب ترين و بحث انگيزترين نمونه اين سبک است، پيش درآمد آثار پيرزاد و صنيعي شمرد.
چراغ ها را من خاموش مي کنم، که در ايران شماري از جايزه هاي ادبي را از آن خود کرد، داستان يک خانواده ارمني-ايراني است. قهرمان زن کتاب، کلاريس، خود راوي داستاني است که در خانه هاي شرکت نفت آبادان است روي مي دهد. زندگي کلاريس حول و حوش کارهاي خانه، مراقبت از دخترهاي دوقلو، پسر نوجوان و همسرش خلاصه مي شود. مانند بسياري از ارمني ها و ديگر ايراني هاي هم نسل و هم طبقه اش، همسرکلاريس نيز در عرصه مبارزات سياسي چپ حضوري فعال دارد و درنتيجه فضائي از تنش و ترس برجاي آرامش معمولي زندگي خانوادگي مي نشيند.
زندگي يکنواخت کلاريس با ورود خانواده جديدي در همسايگي ديگرگون مي شود. اعضاي اين خانواده، اميل سيمونيان، مادرش خانم سيمونيان و دخترش اميلي، از همان ابتدا عجيب و غيرعادي به نظر مي رسند. خانم سيمونيان موجودي پيچيده و رمز آلود است که با کلاريس از روزهاي با شکوه گذشته خويش و سفرهايش به اطراف دنيا سخن مي گويد. اما پسرش مردي آرام و احساساتي است که کلاريس را رفته رفته به خود علاقه مند مي کند. اميلي هم دخترهاي کلاريس را مجذوب خويش مي سازد و انسي که از اين ميان به وجود مي آيد دو خانواده را به هم نزديک مي کند و کنجکاوي کلاريس در مورد مادربزرگ را هم برمي انگيزد. ديري نمي گذرد که مادر کلاريس، خاطرات و شايعاتي را در باره خانواده سيمونيان در زماني که در جلفاي اصفهان زندگي مي کردند به ياد مي آورد. اما ظاهراً زندگي خانم سيمونيان پيچيده تر از آن است که ارمني هاي جلفا تصور مي کرده اند. شخصيت غريب و کناره جويي هاي خانم سيمونيان کلاريس را از وي بري مي کند تا اين که وي راز زندگي گذشته خود و هويت اصلي پسرش را بر کلاريس آشکار مي سازد.
گذشته خانم سيمونيان و عشقي را که به خاطر خانواده اش از همه مخفي نگه داشته بوده است، کلاريس را به بازنگري زندگي خويش برمي نگيزد. او که هميشه فکر مي کرد زندگي خانوادگي و اشتغال گه گاه به کار خواسته هايش را برآورده مي کرده است اکنون به آرزوهاي دست نيافته اي مي انديشد که با ازدواج براي هميشه به فراموشي سپرده شده اند. وي بازتاب زندگي خود را در گذشته خانم سيمونيان مي بيند. در همان حال، توجه اش به دنياي بيرون جلب مي شود و در مي يابد که زندگي در خانه هاي شرکت نفت آبادان تا چه حد با زندگي در ساير محله هاي شهر متفاوت است. در سفري به درون آبادان، کلاريس نظم ساختگي مجتمع مسکوني شرکت نفت را با آشوب و بينظمي محله هاي ديگر مقايسه مي کند. درهمين سفر، وي به ديدار منشي همسرش مي رود و از فعاليت هاي او براي حقوق زنان آگاه مي شود. در اين ديدار است که کلاريس از حباب زندگي شخصي خود بيرون کشيده مي شود، به آشوب هاي دروني خود پي مي برد و به اميال پنهان خود اعتراف مي کند. گريه کلاريس هم نشان خشم و ناچاري است و هم نمودار جست و جوئي در يافتن راهي براي ارضاي روح بي قرارش. هرشب قبل از خواب همسر کلاريس، با لحني توقع آميز از او مي پرسد که «چراغ ها را چه کسي خاموش مي کند؟» و کلاريس هم هربار به او اطمينان مي دهد که «چراغ ها را من خاموش مي کنم.» بازتاب زندگي کلاريس به عنوان مادر و زن خانه دار را در همين يک جمله مي توان ديد.
بحراني که با ورود خانواده سيمونيان به زندگي کلاريس راه مي يابد ديري نمي پايد. هنگامي که صحبت از ازدواج اميل و يک زن تازه وارد پيش کشيده مي شود، خانواده تصميم به ترک آبادان مي گيرد. در عين حال، خانم سيمونيان مي کوشد که پسرش را از عشق جديد و زندگي تازه اش جدا سازد چه بسا ناخواسته برآن است که زندگي فرزندش را نيز با آشوب و اضطراب زندگي خويش درمي آميزد. دل کندن و رفتن نيز نماد زندگي اي است که کلاريس خود را از آن محروم مي بيند. در پايان داستان، کلاريس در حال بازگشت به زندگي هميشگي خود است و، برخلاف قهرمان داستان هاي واقع گراي ديگري، چون آناکارنينا و اما بُواري قصد دست زدن به کارهاي پرخطر ندارد. استمرار تعلّق کلاريس به قيد و بندهاي اجتماعي و خانوادگي نشان اين واقعيت است که علاقه او به اميل ناشي از جست و جوي عميق تري است براي شناختن خويشتن خويش و حال که دوباره به زندگي روزمره بازگشته آماده آن است که راه ديگري براي ارضاي خواست هاي دروني و هميشگي خويش پيدا کند. جدال کلاريس براي گريز از زندگي عادي و سنّتي و دستيابي به هويتي مستقل از خانواده جدالي آشنا براي زنان ايران است.
نثر روان و بي پيرايه پيرزاد راه را براي جلب توجه خواننده به جدال روان شناختي قهرمان داستان مي گشايد. چراغ ها را من خاموش مي کنم در روايت داستان يک زندگي ساده و روزمره پيچيدگي هاي آن را با اشاره به تنوع جامعه ايراني ترسيم مي کند. اگرچه رمان به فارسي نگاشته شده، استفاده از واژه هاي ارمني درمکالمه هاي ميان شخصيت ها يادآور آن است که اين گفتوگوها در حقيقت به زبان ارمني روي داده. به احتمال قوي بسياري از خوانندگان غيرارمني اين کتاب با آثار ادبي که در آن نام برده شده اند نا آشنايند.
سهم من، که زندگي زني در يک خانواده مسلمان و سنتي را روايت مي کند، در ظاهر از رمان پيرزاد متفاوت به نظر مي رسد. وقايع داستان پيرزاد در ايران قبل از انقلاب اتفاق مي افتد، حال آن که داستان صنيعي در باره رويدادهاي انقلاب و بعد از انقلاب است. خواننده کتاب همراه با معصوم، شخصيت اصلي سهم من، به دوران پرآشوب سال هاي 1357 و بعد از آن سفر مي کند.
داستان با تغيير مکان خانواده معصوم از قم به تهران آغاز مي شود. گرچه پدر معصوم با تغيير محيط زندگي فرزندانش از فضاي مذهبي قم به تهران موافق نيست، به دلايل اقتصادي ناچار از مهاجرت به تهران مي شود. مادر و برادران معصوم براين باورند که معصوم نيازي به ادامه تحصيل ندارد و بايد خود را در خانه پدري براي زندگي آينده اش آماده کند. امّا، سرانجام معصوم با موافقت پدرش به دبيرستان مي رود و اندک اندک روسري را جايگزين چادر مي کند تا همرنگ محيط تازه شود. در مدرسه با دختري به نام پروانه طرح دوستي مي افکند و دو يار تازه دست به ماجراهايي مي زنند که زندگي معصوم را دست خوش تغيير مي کند.
در داروخانه اي در راه مدرسه، سعيد، دانشجوي شهرستاني جواني که براي تحصيل به تهران آمده است، توجه معصوم و پروانه را به خود جلب مي کند. ديري نمي گذرد که نگاه هاي گرم و خاموش نخستين بين معصوم و سعيد جاي به عشقي آتشين مي دهد. خانواده معصوم پس از پي بردن به رابطه مکاتبه اي ميان عاشق و معشوق، معصوم را تنبيه مي کنند و برادر معصوم نيز خواهر و دوست نامحرمش را مورد ضرب و شتم قرار مي دهد. در اين ميان، دو برادر ديگر معصوم و پدرش نيز به دفاع از او بر نمي خيزند. معصوم به خاطر لطمه اي که به آبروي خود و خانواده اش وارد آورده از رفتن به مدرسه محروم مي شود و تنها مي تواند گه گاه با پروانه، آن هم در منزل خودش، ديدار کند. امّا، سرانجام خشم برادر معصوم گريبان گير خانواده پروانه نيز مي شود و معصوم از ديدار تنها دوستش يکسره محروم مي ماند.
براي پيشگيري از بي آبرويي هاي بيشتر معصوم را به ازدواج با مردي ناچار مي کنند که او هم به اين زناشوئي رغبتي نداشته است. ديري نمي گذرد که معصوم درمي يابد شوهرش، حميد، سرگرم فعاليت هاي سياسي زير زميني است و ازدواج مصلحتي نيز آخرين تلاش خانواده او براي بازداري فرزند از ادامه زندگي سياسيِ خطر آفرينش بوده است.
 زندگي مشترک گرچه براي معصوم عشقي به ارمغان نمي آورد، امّا طعم آزادي را براي نخستين بار به او مي چشاند. معصوم که بيشتر ساعت هاي روز را بايد تنها سپري کند اندک اندک به کشف محيط تازه موفق مي شود. در کتابخانه همسرش آثار خواندني بسيار پيدا مي کند و مي کوشد تا به معناي فعاليت هاي شوهرش پي برد. حتّي يکبار از شوهرش مي خواهد تا اعضاي سازمان مخفي خود را به خانه شان دعوت کند و براي اثبات اين که همسر خوبي براي حميد است با صورت آراسته و لباس مهماني از آنان پذيرايي مي کند. اما اين همه چيزي جز شرمندگي براي حميد به بار نمي آورد. معصوم در مي يابد که براساس معيارهاي حميد و هم فکرانش، يک همسر روشن فکر به جاي آن که به وضع ظاهرش توجه داشته باشد بايد تمام هم و غم خود را در راه آزادي توده ها به کار برد.
به اين ترتيب، حميد و معصوم هريک مستقل از ديگري به زندگي ادامه مي دهند. معصوم مادر مي شود و تمام وقت خويش را صرف پسرانش مي کند اما اين همه او را از آرزوي ادامه تحصيل باز نمي دارد. با شروع انقلاب و دستگيري حميد، زندگي معصوم بار ديگر دست خوش دگرگوني هاي تازه مي گردد. در اوضاع و احوال تازه، معصوم ناچار و بيش از پيش به خود متکي مي شود، شغلي دست و پا مي کند و به تحصيلاتش ادامه مي دهد. در همان حال، پدر شوهرش با حمايت هاي مالي، و برخي از افراد خانواده خودش با پشتيباني هاي معنوي نيز به ياري اش بر مي خيزند.
 آزادي حميد از زندان، آن هم به عنوان يک قهرمان، باعث آشتي ناخواسته معصوم و برادر تاجرش مي شود. اما پس از پيروزي انقلاب ناگهان بخت از خانواده معصوم روي بر مي گيرد. حميد، همراه با تعداد ديگري از اعضاي سازمان هاي چپ گرا، بار ديگر زنداني و سرانجام اعدام مي شود و به اين ترتيب معصوم، که به گناه همسري شوهر معدومش از تحصيل در دانشگاه هم محروم شده، فصل تازه اي از زندگي خود را آغاز مي کند. حتّي، کساني، از جمله برادرش، نيز که روزگاري نه چندان دور به قهرماني شوهرش افتخار مي کردند از او و فرزندانش روي برمي تابند.
 در اين دوران سخت زندگي، معصوم وجودش را يکسره وقف تربيت و آسايش فرزندانش مي کند که در دوران پرتلاطم انقلاب و مرارت ها و مصيبت هاي جنگ کاري بس دشوار و گاه بي حاصل بود، چنان که فرزند ارشدش به سازمان مجاهدين خلق مي پيوندد و براي مدت کوتاهي دستگير مي شود و پسر کوچکش نيز در عرصه جنگ ايران و عراق به اسارت مي افتد. با اين همه معصوم موفق مي شود با عبور از همه موانع و روياروئي با رويدادهاي ناگوار سلامت و آينده فرزندانش را در حد امکاناتش تأمين کند.به بهترين نحو تأمين کند. به نظر مي رسد که معصوم به هرحال در ميان سالي از نوعي آزادي نسبي بهره مند شده است. پروانه، دوست سابق دبيرستاني اش، را که در آلمان اقامت گزيده است، اما مرتب به ايران باز مي گردد پيدا مي کند. سعيد، دلداده دوران جواني اش، هم از تهران سر در مي آورد. سير رويدادها حکم مي کند که رمان با ازدواج معصوم و سعيد به پايان خود رسد. اما باز هم مخالفت خانواده و ملاحظه هاي فرهنگي معصوم را از رسيدن به آرزوهايش باز مي دارند. طرفه اين که مخالفان اصلي ازدواج اين بار فرزندان معصوم اند، به ويژه دخترش که بيشتر خود را پايبند اصول اجتماعي مي شمرد. تصميم نهائي معصوم شايد از ديدگاه اجتماعي منطقي به نظر رسد، اما همان طور که از عنوان رمان و نام قهرمان آن برمي آيد، سهم او اززندگي همواره قرباني قيدو بندهاي ديرينه اجتماعي شده است.
 در سهم من نيز همانند چراغ ها را من خاموش مي کنم قهرمان داستان به زندگي روزمره خود باز مي گردد. معصوم و کلاريس هر دو آن چنان رفتار مي کنند که اجتماع از آنان توقع دارد. از اين ديدگاه، اين دو داستان معرّف ادامه روندي است که در روايت بامداد خمار در ايران براي نخستين بار بازتاب يافته. در بامداد خمار زني از تبار اشراف به مردي متعلق به طبقه کارگر دل مي بندد. برخلاف کلاريس و معصوم، قهرمان بامداد خمار عشق و دل را به رهبري در زندگي خويش برمي گزيند اما اين گزينش جز پشيماني برايش به بار نمي آورد و زندگي با همسري که در آداب و ارزش ها از دنياي ديگري است فرجامي ناگوار دارد. کلاريس و معصوم نيز هر دو محکوم به تبعيت از ارزش ها و رسوم اجتماع خويش اند. اما هيچ يک در دو انتهاي طيف فقر و غنا، نيک بختي و سياه بختي، سرکشي و اطاعت محض قرار ندارند. همانند ديگر انسان هاي عادي اجتماع در مسير حوادث زندگي وارد گردابي شده اند که توان مقابله با آن را در خود نمي بينند. دنبال کردن زندگي روزمره اين شخصيت هاي معمولي و نه چندان جذّاب، که بيشتر پيرامون خانه داري و مراقبت از فرزندان دور مي زند- خواننده راگاه به مرزملالت خاطرمي رساند. امّا، جوهرواقعگرايي در همين جزئيات ملال آور زندگي نهفته است. همان طور که اريش آرباخ (Erich Auerbach) در کتاب «شبيه سازي» (Mimesis) يادآور مي شود، فلوبر در مادام بواري با وسواس غريبي صحنه اي غذا خوردن چارلز بواري را که زنش، اِما، نظاره گر آن است توصيف مي کند. در همين جزييات بي اهميت است که مي توان ميزان خشم و بيزاري اِما از شوهرش را به خواننده القا کرد. به سخن ديگر، سبک واقع گرا نيازي به قهرمان هاي غير واقعي و فوق العاده ندارد، شخصيت هاي عادي نيز مي توانند به مظهر پيچيدگي ها و تضادهاي دروني انسان ها در فضاي خانوادگي و در عرصه اجتماع تبديل شوند.

روندي را که با بامداد خمار آغاز شد بايد نقطه عطفي در تاريخ ادبيات معاصر فارسي دانست. در دهه هاي قبل از انقلاب، رمان نويسي، که پيشينه اي در ادبيات ايران نداشت، بيشتر رنگي از واقع گرائي اجتماعي و سياسي به خود گرفت و در خدمت بازگوئي و تشريح دردهاي اجتماعي و کاستي هاي سياسي درآمد. در دوران کنوني، امّا، رمان نويسي از حضور سبک واقع گرائي در ادبيات فارسي بشارت مي دهد که از تعهدي سنگين به ارزش ها و آرمان هاي خاص سياسي رنج نمي برد. از سر تصادف نيست که در ايران زنان نويسنده به سبک واقعگرا جاني تازه بخشيده اند. اوضاع و احوال دشوار زندگي امروزي زنان آنان را برآن داشته تا پيش از هرچيز فرهنگ و سنت هاي اجتماع خويش را با ديدي انتقادي باز نگرند. طرح اين ديدگاه انتقادي در قالب رماني درخور نام نياز به اين دارد که نويسنده از معرّفي خود به عنوان مصلح اجتماعي و سياسي بپرهيزد و روايت خويش را با آرمان ها و نقط نظرهايش نياميزد. چراغ ها را من خاموش مي کنم و سهم من را بايد نمونه هاي درخور توجه چنين شيوه اي دانست و گواهي بر اين واقعيت شمرد که اگر مصلح اجتماعي و رمان نويس در قالب واحد خود ننمايند چه امکان هاي تازه اي به عرصه رمان نويسي در ايران راه خواهد يافت.