خانه » ایران نامه » سال بیست و چهارم، ١٣٨٧ » شماره ۴بازگویی ناگفتهها
بررسی و نقد کتاب
Azar Nafisi
Things I’ve Been Silent About: Memories
New York, Random House, 2008
368 p
کتاب آذر نفیسی را با کنجکاوی، بدون هرنوعی پیشداوری، با کیفِ خواندن اثری ادبی، تمام میکنم. اماّ شخصیت های کتاب، همراه با جنگ و جدالها، عشق های ناکام، و خواب و خیالهای واهی خود، به دنبالم میآیند. پرسشها در ذهنم شکل میگیرند. درپشت این زندگینامهی شخصی، حکایتی بزرگتر خوابیده است و ماجراهای فردی یادآور دردها و آرزوهای برباد رفتهی انسانیاند ـ آرزوهای ما، من و شما.
اولین پرسشی که برایم مطرح می شود این است که قصد آذر نفیسی از نوشتن این کتاب چه بوده است؟ آنچه را تا به حال نگفته، چرا اکنون باز میگوید؟ برای چه، در این مرحله از زندگی، در صندوقچه را باز میکند و محتوای آن را بیرون میریزد؟ سکوت را میشکند و در میان خردههای پراکندهِی این سکوت شکسته، به دنبال واقعیّت زندگی پدر و مادر و زندگی خود میگردد.
به گفتار او در مقدمهی کتابش رجوع میکنم:
سکوت اشکال گوناگون دارد: سکوتی که حکومتی استبدادی بر افراد جامعه تحمیل میکند، خاطرههای آنها را میرباید، تاریخشان را باز مینویسد، و هویتی دروغین را بر آنها تحمیل میکند. نوع دیگر سکوت خاموشیِ شاهدی است که از بیان حقیقت میگریزد، یا قربانیان بیگناهی که با سکوت خود شریک جنایاتی میشوند که علیه آنها صورت گرفته است. و بعد، داستانهای فریب دهندهای است که برای خود میسازیم و در برابر حقایق زندگی چشم و دهان خود را میبندیم. مدتها، پیش از آن که درک کنم چگونه قدرتهای سیاسی، شکل زندگی و نحوهی بودن را بر افراد جامعه تحمیل میکنند، چنین استبدادی را در زندگیام، در میان افراد خانوادهام، تجربه کرده بودم و مدتها، پیش از آن که بفهمم چگونه افراد یک جامعه شریک جنایات حکومت میشوند، شرم همدستی را در زندگی شخصیام چشیده بودم. (ص xxi)
به کلمهی «شرم» و «همدستی» توجه کنیم. انگیزهی شکستن سکوت و نوشتنِِ صادقانهی این زندگینامه اشتیاقی دیرپا به اعتراف کردن است و نگریستن به چهرهی واقعی خود در آئینهی حقیقت. آذر نفیسی از برداشتن نقاب از چهرهی خود و والدینش هراسی ندارد. گرچه کاری بس مشکل است. شناخت واقعیت زندگی پدر و مادر، برای شناختِ خودش، الزامی درونی ست. امّا، خیال و واقعیت در زندگی گذشته او در هم آمیختهاند و او بین داستانهای خیالی مادر و قصهگویی پدر، در میان دو دنیای غیرواقعی، در چرخش است. میگوید:
در تمام طول زندگی من و برادرم اسیر قصههایی بودیم که پدر و مادر برایمان حکایت میکردند ـ قصههایی دربارهی خودشان، دربارهی یکدیگر و دیگران، و از ما نیز میخواستند تا آدمها را، بر اساس قصههای آن دو، قضاوت کنیم. گهگاه حس میکردم سرم کلاه رفته است چون نمیگذاشتند من و برادرم داستانهای مستقل خود را داشته باشیم . . .
(ص xvii)
اکنون که این والدین دیگر در قید حیات نیستند و داستانهایشان را همراه خود بردهاند، آذر نفیسی میکوشد، یک بار دیگر آن دو را مجدداً، با گفتار و مرور خاطرهها، از نو به زندگی بازگرداند، و با جستجو در میان حادثهها، رازها، عشقها، ترسها و تردیدها، دروغها، با پرده برداشتن از روی آنچه به هزار دلیل، پنهان بوده، با ورق زدن آلبوم خانوادگی و خیره شدن به عکسها و تصویرهای گذشته، یک بار دیگر رویدادهای پیشین را تجربه کند، تا شاید بتواند پدر و مادر، و در نتیجه خودش، را بشناسد. این شناخت به معنای علاج دردها نیست. زخمها همیشگیاند، اما دست کم، اکنون که دیگر زیر بار قصههای پدر و مادرش نیست، شاید بتواند داستان حقیقی خودش را بنویسد. از این رو زندگینامهی شخصیاش را مینویسد.
در سنّت ادبی، ما ایرانیهای محتاط، که همواره در فکر آبرو و نگران از داوریهای دیگران هستیم، نوشتن زندگی نامهی شخصی (autobiography) آن هم با صراحت و بیپروایی، نه تنها مرسوم نیست بلکه کاری نادر است. پردهپوشی و کتمان میراثی اجدادی است. خانههای سنتی به بیرونی و اندرونی تقسیم میشوند. در مذهب خود معتقد به تقیّه و سکوت مصلحتآمیزیم. اعتراف به گناهان و توبههای مان در خفا و پنهانی است. ملاحظه کاریم و مأخوذ به حیا. تظاهر و تعارف میکنیم، کلک میزنیم و قادر نیستیم نقاب از صورت خود و نزدیکانمان برداریم. ما این گونهایم، و این گونه بودن حکمتی دارد و رسمی قدیمی است. اما «این گونه نبودن» شکستن سکوت و گفتن ناگفتهها، و صلیب سرنوشت خود را به تنهایی بردوش کشیدن، شهامت میخواهد و صبوری درمقابله با سرزنشها و داوریهای دیگران.
نفیسی با دانستن این که قدم در راهی دشوار گذاشته، انتخاب خودش را کرده است. و جای تعجب نیست اگر زنان مورد ستایش او رودابه و فروغ فرخزادند؛ دو زن بیپروا و سرسخت. داستان زندگیاش را با شرح نزاع با مادر شروع میکند. چهار سال دارد و این نزاع سرآغازِ جدالهای بعدی است. جدالی که یادآور جنگ بین مادران و دختران از ابتدای تاریخ است و پیوسته تکرار میشود؛ جنگ میان مادران سلطه چو و دخترانی که در جستجوی خودی مستقل و منفرداند. همه چیز جز آن که مادر میگوید و میخواهد. اما رهایی از مادر کارآسانی نیست. مگر میشود از نیروی کیهانی او گریخت؟ زمینِ زیرپا ست، ایزد مرگ و زندگی است. بزرگ بانوی هستی است. دکترگرین از روانکاوان به نام فرانسه است. میگوید: «مادر اژدهای هفت سر است. هر سرش را بزنی، سردیگرش بر میخیزد.» این گفته اشاره به نیروی ازلی و ابدی مادر دارد: سرهائی که آفریننده و رحمانیاند، یا برعکس، قهار و ویرانگر و بلعنده. از این رو است که رابطه با مادر همواره در تضاد میان عشق و نفرت، میان گریز و بازگشت، تغییر شکل میدهد.
رابطهی مادر و دختر رابطهای ازلی (archetypal) است به این معنا که صورتهای متنوع آن در اساطیر و افسانهها و ادبیات و زندگی واقعی مادری تکرار میشود. در اسطورهی دیمیتر (Demeter) و دخترش پرسه فون (Persephone) شاهد این گریز و بازگشت هستیم. پرسه فون به ازدواج خدای جهان زیرین درآمده و فرمانروا و بانوی دنیای اموات است. اما دبمیتر حاضر به از دست دادن او نیست. آن چنان زاری میکند که خدایان میپذیرند پرسه فون شش ماه از سال را درکنار مادرش بگذراند.
گریز پی درپی پرسه فون از مادر و بازگشت مکررش به او درونمایهی بخشی بزرگ از ادب کلاسیک و معاصر است. داستان این تضاد روانی و دوگانگی درونی را در کتاب آذر نفیسی نیز میتوان دید. راوی برای نجات از چنگ استبداد و تملک جوبی مادر به پدر پناه میبرد و با او در خیانت به مادر همدست میشود. امّا شرم این همدستی دست بردار از او نیست. پس سکوت را میشکند تا بار این خطا را از روی سینهاش بردارد. پدر نیز از همسرش میگریزد و، در حسرت زندگیی آرام و دلچسب در کنار همسر، به آغوش زنان دیگر پناه میبرد، و در عین حال، افتان و خیزان، ناتوان و سرخورده، چون اودیپِ نابینا، به بازوی دخترش میآویزد. مادر با شبح شوهر اولش که سالها پیش درگذشته، ولی حضوری ملموس در خانواده دارد، زندگی میکند. قصههایش ساختگی و رابطهی عاشقانه و خوشبختیاش با این مرد، توهمی بیش نیست. آنچه را دوست ندارد انکار میکند و داستانهای خیالیاش به چشم او از واقعیت، حقیقیترند. پدر، عشق بزرگ و ایدهآل آذر، نیز با ضعفها وخطاهایش ضربه به قلب آذر میزند و در مقابل ضربه میخورد. در این حکایت همه مقصرند و هیچ کس مقصر نیست. همه گرفتار اوهام و تخیلات و آرزوهای بیسرانجام خویشاند. در جستجوی چیزی هستند که وجود ندارد و دست نیافتنی است. مادر در حسرت عشقی خیالی است و پدر در حسرت ایرانِ شاهنامه، ایران خیالی که وجود ندارد و عشق واقعی که در زندگی وجود ندارد، و آذر درکتابها به دنبال خودش میگردد:
از آنجا که مادر فضای خصوصی ما را تصاحب میکرد، ناگزیر میشدیم تا قلمروی پنهانی خود را، با توسل به تخیّل، بیافرینیم. پدر به باغ و گیاهانش پناه میبرد و من به داستان رودابه و شخصیتهای داستانی. سورل (Julien Sorel) نقش معشوقهام را بازی میکرد و روستوا (Natasha Rostova) و بنت (Elizabet Bennet) ندیمههایم بودند و کمکم میکردند تا خودی را که در جستجویش بودم پیدا کنم. چه متنوع و شگفتآمیز بود دنیای خیالی من در مقایسه با دنیایی که در آن زندگی میکردم. (ص 167)
پدر، دختر و مادر هرسه خیال پردازند و به دنبال رویاهای خود میدوند. مادر قدرت را چانشین عشق میکند و به دنبال مقام اجتماعی میرود. پدر با زنی جوان ازدواج میکند و زیربار خواستههای او از پای در میآید. آذر میخواهد دنیایی بهتر بسازد. مسحور وعدههای مارکس و لنین میشود و در مرگ مائو اشک میریزد. همراه همسر دومش، که هم مرام اوست، به ایران باز میگردد و واقعیت انقلاب رویای شیریناش را بر باد میدهد. مادر، پیر و شکست خورده، همچنان در انتظار بازگشت دخترش است و هم خانه و هم سایه با او میشود. حتی همسر دوم آذر نیز،که مردی آرام و ملایم است، قادر به ایستادگی در مقابل تهاجم و تجاوز مادر زن نیست. در این مرحله از زندگی آذر، که زنی روشنفکر و مصمم و به استقلال رسیده است، ماجرای کوچکی روی میدهد که از نظرِ منِ خواننده، جالب و قابل توجه است. زمان جنگ است. آذر در کنار شوهرش خوابیده است. باردار است. باردار است و نگران سلامتی فرزندی که در شکم دارد. بیدار میشود، فکر میکند گرفتار حملهی قلبی شده است. مادرش در طبقهی زیرین زندگی میکند. در راهرو و پله کان به اتاق همیشه باز است. آذر از کنار شوهر خود برمیخیزد، از او کمک نمیخواهد بلکه به سراغ مادرش میرود و شب را در تختخواب او میگذراند. مادر، که مثل همه مادرها، در صورت لزوم آمادهی مایه گذاشتن از جان است، و شب را روی تشکی نازک پای تخت دخترش میگذراند. پرسه فون شش ماه در سال از کنار شوهرش برمیخیزد و به آغوش دیمیتر باز میگردد. هیچ کجا امنتر وگرمتر از آغوش مادر نیست. هرچند که با این مادر سر جنگ داشته باشیم.
نزاع با مادر شبیه به جنگ افراسیاب با رستم است. مادر صدها پر سیمرغ در آستین دارد و میداند تیر خود را به کجا و به چه نشانه گیرد. تنها راه رهایی از او شناخت و آشتی با اوست. اغلب بعد از مرگ آنهاست که به این فکر میافتیم. میبینیم، با وجود همه نفاقها، چه اندازه به ما دادهاند و تا چه حد مدیون آنها هستیم، و احتمالاً، قصد آذر نفیسی نیز از نوشتن این زندگینامه چنین بوده است.
قصدم در این نوشته شناختن و بازگوئی حقایق پنهان در پس این زندگینامه بوده است. داوری دربارۀ ساختار و قوّت و ضعف این اثر فرصت دیگری میطلبد.
------------------------------------------------------------
*«دو دنیا»، «جای دیگر» و «بزرگ بانوی هستی» از آخرین نوشتههای گلی ترقیاند.







