tile

صنعت گفت وگو در شعر سيمين بهبهانی



در شعر بهبهاني زمان و زمانه‌ي گذشته همانقدر حاضرند که اينک و اکنون. بهبهاني، به استادي، انديشه و انديشناکي روزگار کنوني را در کالبد کهني چون غزل مي کشد و آگاهانه براين نکته انگشت مي نهد که «از همان آغاز، شعرهايم بازنماي شرايط اجتماعي و تاريخي من بوده اند.»1 

بهبهاني در دهه‌ي 1950 نخستين دفتر شعر خويش را به چاپ رسانيد. گرچه درين دوران فرهيختگان ادبي ايران شعر نو را بسيار مي پسنديدند و در سبک نيمائي برون رفتی از قالب هاي تنگ قدمائي مي جستند، بهبهاني راه و رسم غزلسرائي را برگزيد و در تمامي دوران شاعري اش در حال و هواي غزل سرود و بسر برد. او ساختار غزل را ديگرگون ساخت و با در ميان آوردن شيوه هاي نوين وزن و قافيه پردازي غزل را «پاسخي به نيازهاي دروني خويش يافت.»

بهبهاني پنجره‌ي غزل را بر گفت و گوهاي روزانه گشود و با تکرار و گسترش وزن ها غزل را از «مرز قالب ها و وزن هاي» مرسوم فراتر برد: «من درين شيوه سخناني را به رشته‌ي غزل کشيده ام که هيچگاه پيش ازاين امکان پديدار شدن درين قالب سنتي را نداشته اند.»2 بهبهاني درکار غزلسرائی قالب های دلپسندي برگزيده است. امّا، بي گمان اين شيوه ي ويژه‌ي سرایش اوست که شعرش را به روز کرده و همراه با زمان به پيش رانده. هدف این نوشتار وارسی این شیوه ی سرایش است.

از نمونه‌ي پيوند ميان گذشته و اکنون در کارهاي بهبهاني «نغمه ی روسپی» است که در دفترهاي شعر او در سال هاي 1325-1335 آمده. در این شعر نمادهاي سنّتي اي چون رخ و زلف و بوي مشک حاضرند، امّا وصف سنّتي از معشوقه در ميان نيست. زني که شعر بهبهاني باز مي نمايد، روسپي است و شعر، بيش از بدن او، به آنچه که در قلب اين زن بينوا مي گذرد مي پردازد. روسپي اگر جام شرابي می طلبد براي پوشاندن غم هاي دروني است و نه به قصد شادخواری. چه، براي زنده ماندن بايد خود را همراه و هم سخن سرزنده و شادابي جلوه دهد تا بتواند در چشم مرد خریدارش خواستني بنمايد.

بهبهاني در سن بيست سالگي در گفتگوئي شعر خويش را «سخن دل» مي نامد3 و برآنست که هيچگاه به وقت سرودن «با کسي جز آنکه در قلب» اوست هم سخن نشود. «نغمه‌ي روسپي» با همه دل انگيزی اش دشواري هاي کار يک زن شاعر سنّت شکن در روزگار کنوني را وامي نمايد؛ شاعری که با آگاهی از شرايط ناهموار اجتماعي زنان و بويژه زنان هنرمند، لبان شيرين اش را، به اندوه و ناگزیر، زنهار مي دهد تا بي پروا هرآنچه را در دل مي گذرد در سخن آشکار نکنند. گوئي اين بيت که از زبان آن روسپي بينواست پندي نيز براي زن شاعر نهفته دارد: 

لب من- ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده ای از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند،
خمده کن، بوسه بزن، ناز بکش4 

زن روسپي در شعر بهبهاني آگاه و پر اراده است امّا اين اراده و آگاهي او را به ويرانگري خويش مي کشاند. او به ياري اين اراده همه‌ي نشانه هاي غم هاي درون را در پس پرده‌ي راز پنهان مي کند تا حریف خریدار را شاد سازد:

وای، ای غم، ز دلم دست بکش
کاین زمان شادی ی او می باید! 

«نغمه ی روسپي» درآمدي بر انديشه ورزي و دلبستگي ادبي بهبهاني به چند وچون شيوه‌ي نگاه و تفکر زنان در روزگار توفاني ايران مدرن است. اين شعر، امّا، تنها سرآغاز چنين فرآيندي است، در شعري که دو دهه پس از آن به چاپ رسيده است شاعر زن کولي را فرا مي خواند که: 

بالا گرفته کار جنون
کولی، دوباره زار بزن! 
بغض فشرده می کشدت
فریاد کن، هوار بزن! 

با آغاز سده‌ي بيستم برخی از شاعران مرد در شعر خويش گاه به نکته هائي چون جايگاه اجتماعي زنان پرداختند. با اين حال، درين گونه شعرها نيز زن همچنان در سايه‌ي نگاه هاي شاعرانه و در قامت يک موضوع زيباشناختي و ادبي پديدار شده است. براي نمونه در شعر «دختر برده» منوچهر شيباني چنين مي سراید: « آه، اي ساکن سرزمين افسانه ها، هيچ کس چيزي در بهاي گوهر اشکت نثار نمي کند».5

بهبهاني، امّا، در سفر خويش به سرزمين «شعر زنانه»، به زن گلوئي براي آواز مي دهد تا ندائي را که در جامه‌ي مرد سالار شنيده نمي شود، به زبان آورد. چنانکه گفتيم، بازنمائي هاي او از حال و روز زنان نه چند و چون جلوه هاي بدني، که کشاکش هاي دروني در روح زنان را به نقش مي کشد. در قطعه اي بنام «خون سبز»، که در دهۀ 1340 سروده شده است، بهبهاني زبان شعري اي را به کار مي بندد که آشکارا زنانه است و از زبان رسمي ی «نغمه‌ي روسپي» جداست. او در سرودن این شعر از صنعت گفت و گو که پيش از اين نيز در شعرهاي زنان آمده است بهره می جوید. گفت وگو در شعر بهبهاني چون ابزار پيچيده اي در خدمت بازنمائي احوال دروني يک زن به کار مي رود. «خون سبز» با خطابی آشنا و کهن آغاز مي شود: «ای مرغ نفرین. . .» همان مرغی که هرگز نغمۀ خوش سرنمی دهد و برعکس، چنان به تلخي از روزگار ناساز شِکوه مي کند که شاعر را بيش از هرچيز به در ميان نهادن اين ناخشنودي با خوانندگان شعرش وا مي دارد: 

ای مرغ نفرین! گوش من آزرده شد از وای تو . . . 
در هر تپیدن از دلم، آید صدای پای تو 

سخن شاعر با پرنده به روشني همدلانه است و آهنگ اش خواننده‌ي شعر را فرامي خواند تا درو به چشم همزباني غمخوار براي پرنده بنگرد. در بافتار شعر، پرنده و شاعر درهم مي آميزند چنانکه ديگر جدا کردن هريک از ديگري ممکن نيست. گوئي هردو با یک زبان سخن مي گويند: 

ای ساقه ی برف آشنا! امید گل کردن کجا
تا خون سبز زندگی یخ بسته در رگ های تو؟ 
ای خشک سال جاودان! ای کوری ی گلزار جان 
از لاله چشمی وا نشد، تا سینه شد صحرای تو؟ 
کابوس وحشت زا توئئی، خواب جنون افزا توئی 
هر شب به کامم می کشد درد آفرین دنیای تو 

گرچه زبان شعر آکنده از مفهوم هاي پيوسته با هستي يک زن است، از آن جمله ستروني و نازائي، زادن و بدنيا آوردن، سخن پاياني شعر آشکارا از تصويرها و نمادهاي زندگي زن بهره مي جويد و تنين صداي يک زن را پديدار مي سازد: 

گر لحظه ای همچون پری، خندم به ناز و دلبری 
سیلی زد برچهره ام، اهریمن سودای تو 
طبعم ز جورت خسته شد، شعرت به بندم بسته شد 
لب را فروبست از سخن، زنجیری ی گویای تو 

و آخرین بیت شکّی بر جای نمی گذارد که سرايندۀ شعر از جايگاه يک زن سخن مي گويد: 

نه نطفه ی میلی در او، نه باردار از آرزو 
سنگی ست در نقش زنی؛ همبستر نازای او 

در ايران سده‌ي بيستم، همانند بسيار گوشه هاي ديگر جهان مدرن، زنان شاعر به آرامي به قلمرو پردازش هاي ادبي گام نهادند. شاعران اما هيچگاه در فضاي تهي شعر نمي سرايند بلکه همواره رشته اي از کارهاي ادبي آنان را با گذشته پيوند مي دهد. چه بسا تارهائي از اين رشته که بايد گرامي داشته شوند و يا به فراخور زمانه و درک شاعران، جدا گردند و در کنار مانند. ازين گذشته، گرچه نخستين زنان شاعر نيز از همان قالب ها و صنعت هاي ادبي مرسوم در جامعه‌ي خويش بهره مي بردند، تجربه‌ي ايشان از جامعه‌ي خويش متفاوت از تجربه‌ي مردان شاعر از همان جامعۀ ناهمگون بوده است. جامعه اي که با زن و تکاپو و آفرينندگي هاي هنري اش سرناسازگاري دارد به ناچار نشان خويش را بر شعر يک زن شاعر آشکار مي کند. زنان ايراني نيز که همچون همتايان خود در ديگر فرهنگ ها به تدريج با وظيفۀ نويسندگي خويش آشنا مي شوند چند و چون زيستن در چنين جامعه اي را در نوشته هاي خود باز مي نمايند و پرده از بهم پيوستگي و داد و ستد تجربه هاي اجتماعي و تجربه‌هاي شاعري خويش برمي گيرند. پژوهش مارگارت هومنز (Margaret Homans) در سروده هاي سه زن شاعر انگليسي گواه اين نکته است که زنان شاعر نيز مانند زنان نويسنده به تجربه‌ي اجتماعي خويش تکيه مي کنند و همواره به سنت ادبي پيش از خود تنها بسان سرچشمه اي براي الهام و راه يابي نظر دارند.6

ازين گذشته، سنت ادبي تکیه گاه نخستين پاره هاي سازنده و سنگ بناي هويت شاعرانۀ يک زن را سامان مي بخشد. در سال هاي پاياني دهه‌ي 1330، مشير سليمي، پژوهشگر و ويراستار ادبي، به بررسي روزنامه هاي محلي، مجله ها و نشريه هاي مکتب ها و انجمن هاي ادبي پرداخت و درآنها از شعرهاي نسل هاي گوناگوني از زنان در نيمه‌ي نخست سده‌ي بستم سراغ گرفت و دستاورد اين پژوهش را در کتابي سه جلدي به نام زنان سخنور به چاپ رسانيد. 7 در زندگينامه‌ي کوتاهي که هريک ازين شاعران تقديم کرده اند، داده هائي چون زادگاه، تراز آموزش هاي رسمي و نيز حرفه و تراز آموزش پدر و مادر هر شاعر آمده است. در عین حال، هر شاهر شيوۀ نگاه خويش به ادبيات را در ميان آورده و از رويکرد ويژۀ خود به سبک هاي ادبي و بويژه راه و رسم شاعري اي که برگزيده است سخن گفته. برخي از زنان شاعر بردوري گزيدن خود از سبک هاي مرسوم ادبي زمانه و، به جای آن، دست بردن به شيوه هاي «نوين»، «رمانتيک»، «واقعگرايانه»، «اروپائي» و يا حتي «شعر آزاد» انگشت نهاده اند.

درين دوره، گفتگوي ادبي اي که در فضاي انديشگي ايران در گرفته بود زنان شاعر را به انديشه ورزي فرا مي خواند و اين پرسش بنيادين را در پيش روي آنان مي نهاد که آيا از اساس شعر مي تواند ابزار کارآمدي براي بازنمائي حس هاي شخصي و احوال دروني به شمار آيد؟ بدين روي، تجربه‌ي شاعرانه اين زنان جوان خود برآمده از خواست بازپردازي حس هاي دروني و در ميان آوردن تجربه هاي زندگي بسان يک زن در قالب هاي زباني بود. با اين همه، اين گروه از شاعران زن جوان نگاه هاي گوناگوني به پردازش هاي شعري از حس هاي دروني زن داشته اند و درين ميان بسا که زنان شاعر به هنگام سخن گفتنِ بي پرده از تجربه هاي احساسي دروني خود، از خانه و خانواده خويش رانده شده اند و فشار جامعه اي را که همواره نقشي فروتر و زباني ساکت تر براي زنان مي پسندد تجربه کرده اند. برخي ازين زنان، امّا، به مقاومت در برابر اين فشار اجتماعي پرداخته و حس و نگاه خويش به زندگي را در رشته‌ي سخن کشيدند. از گروه اين شاعران يکي ژاله‌ي فراهاني (1325-1262) است که در پاسخ به پرسش ميرسليمي دربارۀ سبک شعرگوئي اش چنين مي نگارد، «شعر گفتن من گفتگوي من با قلب خودم است.»8

بهبهاني نیز که درين دوران جواني بيست ساله است، انگيزه‌ي هنري خويش از سرودن را خدمت به جامعه و همنوعان خويش مي داند و به همين روي از تکاپوهاي شاعران زمانه چون ملک الشعرا بهار و پروين اعتصامي قدرداني مي کند و آنگاه مي افزايد که «من هرزني را که شعر مي سرايد و دلبسته‌ي هنر است مي ستايم.». 9 در گفت وگوي خویش با مشير سليمي، بهبهاني از بي مهري دوران با شاعران و هنرمندان گله مي کند و در مقدمه اي که پس ازاين يعني در دهۀ 1330 بر دفتر شعرش چلچراغ مي نگارد، همين گله را به زبان خصوصي تر به میان می آورد و این دوران را دهه اي آکنده از «ناهمواري ها و مشکل هاي اجتماعي» مي خواند. اين سال ها، سال هاي بحراني بلوغ بهبهانی اند. او به ياد مي آورد که شعرهاي این دهه اش بيش از هرچيز با احساس ها و دلدادگي هاي عهد جواني و عشق، چنانکه افتد و داني، همراه اند. در نگاه بهبهاني نخستين غزل هايش گواه «افروختگي ميل هاي جنسي» در وجود شاعراند و نشان از «کشش و کشاکش دروني زن و مرد جوان براي وصال» دارند. او بر اين نکته نیز پاي مي‌فشارد که غزل سنتي ابزار کارآمدي براي بازتاب حس و ميل دروني است و آنگاه ، به گواهي اين دعوي، غزلي از غزل هاي خويش را با خواننده‌ي دفتر در ميان مي گذارد و آنرا آئينه‌ي تمام نماي حس و حال شاعرِ آن در آنِ کنوني مي‌شمارد. گرچه شاعران زن در سرآغاز اين دوران بارها و بارها به ترسیم احساس هاي زنان در کالبد شعر پرداخته اند، دستاورد شعري آنان همچنان محدود و مختصر باقي مانده است. چنين است که سروده هاي بهبهاني در مقایسه با شعرهاي سال هاي نخستين شاعران اين دوران معرّف گامي بلند و پيشرو و نوآورانه اند.

به راستي، دليري بهبهاني در آفریدن سبک هاي نوين و نيز نگرانی و دلمشغولی او نسبت به کاستی ها و مشکلات اجتماعي میهنش وي را بر ديگر شاعران زن اين دوران برتري مي بخشد. با اين همه، بايد از زنان شاعري ياد کرد که پيش تر از بهبهاني نيز به سرودن بي پروا و صادقانه در بارۀ تجربه هاي زنان زبان گشوده اند. زیرا این گروه از شاعران در شکل گيري پيش زمينه اي ادبي در سپهر سخنوري ايرانيان سهمي بزرگ در پديد آمدن و باليدن شعر زنان ايراني داشته اند. نمونه هائي از شعرهاي عاشقانه و «فاشگو» (expressive)که راه سرودن دربارۀ زندگي دروني يک زن را هموار کرده اند، در دوران پيش از بهبهاني نيز ديده مي شوند.

واقعیت آن است که زنان شاعر ايراني هم سبک مرسوم سرودن را به کار برده اند و هم گاه به سروده هاي سبک شکن و جنجال برانگيز روي آورده اند. اما در هر دو حال در باره‌ي چيزي شعر گفته اند که آنان را در جايگاه يک زن به خويش مشغول مي‌کرده است. اين سخن نه تنها در چند و چون نخستين شعرهاي زنان، که در بارۀ شعرهاي زنان امروز نيز صادق است. گوئي زنان شاعر همواره در پي سازگاري و همخوان سازي سبک سرايش، چشمداشت هاي اجتماع و نيز خواست دروني خود براي سرودن هاي فاشگویانه بوده اند. چنين است که در شعر زنان ایرانی، صنعت گفت وگو پيوسته بخش بزرگي از سروده‌ها را سامان داده است. چرا که این صنعت ابزار کارآمدي براي پرداختن به مسأله هاي حساس اجتماعي را، بويژه آنگاه که زنان از آنها سخن می گويند، در کف شاعر مي نهد.

يکي از نخست نمونه هاي گفتگوي شعري را مي توان در سروده هاي مهين اسکندري (زادۀ 1319) يافت. وی سيزده سال از بهبهاني کوچکتر است و شعر زیر را در سال هاي آغازين دهۀ 1950، هنگامي که بهبهاني تازه کار شاعري را آغاز کرده بود، سروده شده و نمایانگر شیوۀ رایج مضون بندی شعرهاي زنان اين دوران است: 

نوگلی بودم به باغ زندگی
دست ناپاکش مرا از بن برید. . . 
آنقدر خون مرا آن مرد خورد
تا گل زیبائی ام پژمرده شد 
زان سپس در دست او پرپر شدم
او از این پرپر شدن آزرده شد. . . 
من وفا کردم ولی گفتی دریغ
سست پیمان است و بی مهری نمود 
من پذیرفتم ترا از جان ولی
گر هوس بازی، گنه از من نبود10 

اين قطعه يکي از چند نمونه شعرهاي شاعران زن در مجموعۀ مشير سليمي است که شرح شکايت ديرين از روزگار را از زبان گوينده باز مي گويند. در برابر اين سبک شکايتگري، ديگر اجزای اين شعر همه نقش هاي فرعي بردوش دارند و تا پايان شعر نيز داد و ستدي ميان قهرمانان روايت درنمي گيرد. 

بهبهاني نيز گاه به سرودن شعرهای تک زبانه دست زده است. نمونه اي از آنرا مي توان در دفتر مرمر، او دید، «شراب نور» يکي از نخست شعرهاي اوست که در اين دفتر به چاپ رسیده. اين قطعه در سحرگاه برآمدن سبک نوين شعر پارسي سروده شده است. 

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا 
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا 

درد تشویش و انتظار شاعر، همراه با تمنای «بیا»ی او، بر سراسر شعر نقش بسته است و خواننده را به این پرسش می راند که بهبهاني روي سخن گفتن و خواستن با که دارد، چه در اين شعر نشان هيچ پاسخي به نداي شاعر ديده نمي شود و تنها طنين اين نکته در گوش مي نشيند که هرکه و هرچه که او را به چنين خواهشي برانگیخته است بايد براستي دلخواستني باشد:

امیدِ خاطرِ سیمینِ دلشکسته تویی
مرا مخواه از این پبیش ناامید، بیا 

«دنياي کوچک من» را باید نمونۀ ديگري از سبک تک سخني در کارهاي بهبهاني به شمار آورد. این قطعه که در دهۀ 1350 سروده شده تصويري از جامعه ای مادي گرا نقش مي کند که در آن انسان ها به مردماني دورو و رياکارتبديل شده اند: 

بگذار در بزرگی ی این منجلاب یأس
دنیای من به کوچکی ی انزوا شود 

سرايندۀ «دنياي کوچک من» تماشاگر اين چنين جهاني است وگرچه به اعتراض لب مي گشايد اما توان ديگرگون کردن آنرا ندارد و ازاين رو از زندگي و تکاپوي آن کناره مي گيرد. بهبهاني، امّا، در منزلگاه آفرينندگي هاي شعرهاي شکايت آميز به سبک تک سخني دیر نايستاد. سروده هاي تک سخني او نيز در مقایسه با شعرهائي که به شيوۀ گفت و گو سروده است چنان رواجي نيافته اند. براستي صنعت گفت وگو در دستان بهبهاني گستردگي و کارآمدي ويژه اي يافته اند و حد و مرز مرسوم بین دنیاي دروني و دغدغه هاي خصوصي شاعر از يکسو و زندگي اجتماعي از ديگر سو را در نوردیده اند.

در شعري در دهۀ 1350 گفت وگوئي ميان دوهستي، يکي «تو» و يکي «من»، در مي گيرد. «تو» خجالت پيشه و پرآزرم است و «من» پر شور و شوق و لبريز از احساس. 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنّا می کنم 
گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا می کنم 
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری، او را زسر وا می کنم 

این گفت و گو به چالشي شيرين مي ماند که در آن گرچه «تو» پيوسته پاپس مي کشد، «من» راه گذر از هرمانعي بر سر راه گفت و گو را مي داند: 

گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا؟ 
گفتم که با نوش لبم آن زا گوارا می کنم 

گفت وگو آنگاه آهنگ جدي تري به خويش مي گيرد و به پرسش هاي وجودي دامن می زند: 

گفتی چه می بینی –بگو- در چشم چون آیینه ام؟ 
گفتم که من خود رادر او، عریان تماشا می کنم . . . . 

گفتی اگر از کوی خود، روزی تو را گویم : «برو»؟ گفتم که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم 

این شعر، که گوئی روایتی است از رابطه ای پر پیچ و خم، با کاربست صنعت گفت و گو میان «من» و «تو» تصویر يک داد و ستد و ارتباط اجتماعي به خويش مي گيرد و بدين روي تنگناها و محدوديت هاي يک جامعۀ سنّتي را براي بازنمائي احساس هاي عاشقانه عیان می سازد. «تو»ي شکل گرفته در اجتماعي چنين سنتي، نشان از روياروئي با سيل تمنّیات عاشقانۀ «من» دارد و چنين است که کاربست استعارۀ «هجوم و غارت» در اين گفتگو، که در اساس معنائی اجتماعی دارد، به مفهومی فراتر از پيوند سادۀ عاشقانه در «خلوت» ذهن شاعر اشاره می کند: 

گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند 
گفتم که با یغماگران- باری- مدارا می کنم 

سابقۀ سروده هاي زنان شاعري که از صنعت گفتگو در خدمت نقد اجتماعي بهره مي برده اند به پيش از بهبهاني «و گفت و گوهايش» مي رسد. قطعه اي که در پي مي آيد نمونۀ شعري است که درآن سویکرد زنان به مسأله هاي اجتماعي به روشني نقل شده است. شعر «مادر» سرودۀ مهين سکندري است که پيش از اين نيز در همين نوشتار از او ياد کرده ايم. وی اين قطعه را ظاهرا در اواخر دهۀ 1310 است. شعر در بارۀ برپائی مدارس آموزش دخترانۀ دولتی در این دهه است. بهره وري از صنعت گفت و گو در اين شعر خواننده را با نکات عمده ای درباره یکی از واقعيت های اجتماعي ایران آن دوران آشنا مي کند. شعر به گفت و گوي دو زن مي‌پردازد که در نگاه نخست يکي به مادري مي ماند که سخت دل نگران دختر خود است و ديگري دختر همان مادر که گاه از مدرسه مي گريزد و به شيطنت سر از ميکده ها در مي آورد. داستان شعر با سخنان دختر آغاز مي شود: 

دیشب که رو به خانه نهادم دوباره مست
دیدم که گریه می کند از غصه مادرم 
برچهره اش عیان شده آثار رنج و درد چشم پراشک دوخته بر دیدۀ ترم

* * * 

زان اشکهای گرم ز سر مستی ام پرید
دامان او گرفتم و گفتم که چیست چیست 
چشمان اشک ریز تو دردی است بردلم
دانی مرا تحمل درد تو نیست نیست 

و اينک نوبت مادر است که سخن گويد: 

آهسته گفت دختر آشفته موی من
پرسی زکم ز چیست چنین گریه می کنم 
از درد من مپرس که دارم هزار درد
بد حالم و به حال (مهین) گریه می کنم 
گریم از آن که در پی یک جرعۀ شراب
شب تا سحر چوساغر از کف فتاده ای 
هر مرد ناخلف به لبت بوسه می زند
تن بر هزار خبط و به صد ننگ داده ای 

رشته‌ي سخن اينک در گفت وگوي دراز مادر و دختر از دست مي رود و شرح دلواپسي هاي مادر هنوز ناگفته مي ماند. 

دیروز داشتی به مدرسه جای، لیک
امروز در میانۀ میخانه می روی
این مست کیست کز پی او شام تا سحر
در هر سرای، بهر دو پیمانه می روی
تاچند باده می خوری و جام می زنی
تک سرفه های توهمه ازباده خواری است
ترسم اسیر سل شوی، از من بشو
ی دست هشیارشو که عیش تو در هوشی
اری است

گفت وگو آنگاه دلواپسي هاي مادر را آشکار مي کند و در سخنان دختر نيز پرده از شيوۀ نگاه و داوري جامعه اي بر گرفته مي شود که سخت نگران دختران جواني است که پاي به بيرون خانه مي نهند. سخنان مادر زبان حال مردم روزگار است وگوئي وجود دختر نيز نمادِ همۀ بدبيني ها و تنگ نظري هاي جامعه است. نوبت گفتار دوباره به دختر مي رسد: 

آشفتم از دریغ که مادر مریز اشک
از یاد خویش خاطرۀ من ببر دگر
دختر مخوان مرا که به تنگ او فتاده ام
رو دختری بجوی و از این ننگ درگذر
منعم مکن که منع ندارد نتیجه ئی 
از دست زندگی بخدا خسته جان شدم
مردم زدست دکتر و داروی تلخ او
دادم توان ز دست و دگر ناتوان شدم
مادر مرا به بند مکن خوش که من دگر
خواهم به جان بیایم و از غم رها شوم
آنقدر جام باده بنوشم که عاقبت
درگوشه های میکده روزی فنا شوم11

گرچه شايد از نگاه ادبي شعر «مادر» ارزش چنداني نداشته باشد اما بي شک نقش آن در بازنمائي و نيز شکل دهي رابطه هاي اجتماعي را نمي توان ناديده انگاشت، چه اين شعر جایگاه پائین زنان در ساز و کار اجتماعيِ در حال دگرگون شدن را به تصویر کشانده و خواننده را به شنيدن نداي زنان فرا خوانده است. از اين گذشته، در اين شعر دو نسل پي در پي امکان گفت و شنيد يافته و نمونه اي از آنچه در شعر بادیه نشینان مصري ديده مي شود پدید آورده اند.12 سبک «سخن احساس» در قالب عتایت و احترام به هنجارهای زندگي اجتماعي نهفته است و از همین رو تفسير و معنايابي اين گونه سخن نيز «بیش از آن که با وارسي احوال دروني شاعر به دست آید با نگرش در سياق زندگي اجتماعي اش امکان پذير می شود. همانگونه که شعرهاي عاشقانۀ بادیه نشینان مصري برای چالش اقتدار مردان و سرآمدان به کار برده می شود، در ایران نيز سنت دیرینۀ شعر پارسي به کنار نهاده نشده بلکه از آن براي پرورانيدن و پيش چشم کشيدن نهادهای اجتماعي و اقتصادي متفاوت و دست کم در حال دگرگوني بهره برده شده است. در حالي که اقتصاد سياسي جامعۀ بادیه نشینان مصري در حال دگرگوني است شعرهای عاشقانۀ‌ آنان نیز در دست و زبان طبقه هاي پائين اجتماعي به کار چالش وضع موجود سياسي-اقتصادي و نيز سرآمدان و زمامداران سنتي مي آيد. شعر «مادر» نمونه‌اي از گفتمان احساس محور در سبک سروده هاي سنتي پارسي است و مانند شعر بادیه نشینان مصري براي اثر نهادن و دگرگون ساختن ساز و کار اجتماعي سروده شده است. اين شعر از يکسو با چشمداشت هاي فرهنگي خواننده اش همخوان است و از ديگر سو بسا که پيامي سخت تازه و بي سابقه براي آنان به همراه مي آورد.

درگفتگوهاي بهبهاني، امّا، گفت و شنيدي ميان شاعر و کسي که بارها و بارها در چهره هاي گوناگون به شعر او راه يافته جاری است. به دیگر سخن، آن که تنها با نام «تو» باز شناخته مي شود، نقش بنياديني در اين سرگذشت شعري دارد گرچه چيستي و کيستي اش همواره در پردۀ راز نهان مانده است.

بهبهاني در کاربست صنعت گفت و گو شيوه اي فراگير و نو آورانه را ابداع کرده که در آن زمام سير داستان شعر به دست گوينده نيست، شاعر بايد روزني براي درآمدنِ «آن ديگري» بگشايد و بدين روي ديدگاههائي بجز از آنِ خود را به قلمرو گفت و گو بکشاند. «پرواز تواني آيا؟» نيز روي سخن با «تو»اي دارد که گوئي، چنانکه شاعر در پايان شعر مي گويد، «در جمع نخستين گروه زندانيان آزاد شده» است. شعر، که در آبان 1357 سروده شده است، بی گمان اشاره ای به یک رویداد محسوس اجتماعی دارد. با اين همه «پرواز تواني آيا؟» به مقوله هائی فراتر از آزادي زندانيان در اين روز ويژه مي انديشد. در نخستين بيت، شاعر فيلسوفانه مي پرسد که آيا پرنده اي که زنداني شده هنوز مي تواند پرواز کند؟ و آيا شير در زنجير به سر برده هنوز به معرکۀ جنگ و شکار تواند انديشيد؟ پرسش بنیادین اين است که آيا زندانی آزاد شده، يا هرآنکه بهر روي زماني را در بند و تنگنا گذرانيده باشد، همچنان به ايده آل هاي خويش پاي بند تواند بود؟ 

افرای تناور بودی
پرشاخه ی بارور بودی
ایستاده به معبر بودی
صدگونه گزند آمخته

شاعر خويشتن را از زندانيان جدا مي بیند نه از آن رو که به فکر آنان نيست و هواداری شان گام برنمی دارد، بلکه بدان روي که زندانيان برخلاف شاعر: 

دیری است که دارای پیکر
این گونه پسند آمخته
رسم و رهِ سختی، دانی
ننگ است تو را آزادی 

زندگي پر رنج آنان که به ايده هاي بزرگ خويش پاي بند مانده اند دست کم اين توشه را به همراه دارد که: 

ای راه شرف پیموده
با پای به خون آلوده 
بدخواه تو بند افزوده
همراه تو پند آمخته 

در يازدهمین بيت اين قطعۀ بیست بیتی است که شاعر در گفت و گو را مي گشايد و دوباره با آن «تو»ي رازآلود سخن مي گويد. اين بار، امّا «منِ» شاعر و «تو» درهم نياميخته اند: 

من کرده ز آتش پروا
تو برده در آتش مأوا 

«پرواز تواني آيا؟» نه تنها شيوۀ درک شاعر از دوران را پديدار مي کند بلکه پرده از دلنگراني هاي ديرپاي بهبهاني و نگاهي به چند وچون نسبت شعر با زشتي زندگي و زمانه برمي گيرد: 

از سختی ی زندان گفتن
ناید ز من آسان، گفتن 
کاین تلخ، نه بتوان گفتن
باکام به قند آمخته 
شعری ست نه در خوردت این
با آن که به عمری سیمین 
دارد به غزل این آیین
وین رسم و روند آمخته 

بهبهاني خود در باب گسترش دامنه‌ي غزل به قلمرو زندگي اجتماعي وچالشي که همراه چنين تکاپوئي است چنین می گوید: 

از همان نخستين روزها، شعر من بازتاب تأملاتم در باب زمانه و زمينه‌ي اجتماعي دورانم بوده است؛ تأملاتی که ریشه در واکنش هاي فردي و احساسي من به اوضاع و احوال حاکم بر جامعه دارد. من هيچگاه احساس هاي دروني و فردي و خصوصي خويش را فراموش نکرده ام تا به بهاي اين فراموشي به شعرهاي سراپا اجتماعي رو کنم. از همین رو، شعرهایم بيشتر و بي آنکه خودآگاهانه چنين بخواهم، رو به سوي واکنش هاي دروني ام دارد. بديگر سخن، من در واکنش به جهان اجتماعي و سياسي بيروني، بدرون خويش رو مي کنم و در آنجا يافته هايم را به زبان شعر مي ريزم.13 

به همين قرار، «پرواز تواني آيا؟» واکنش هاي گوناگونی را تصویر می کند که حال و روز زندانی سیاسی در درون شاعر برانگیخته و شعلۀ شعرش را برافروخته است. در عین حال، او از واقعه ای ملموس، که آزادی زندانی باشد، بهره می جوید تا تعبیرهای متعارف در بارۀ شعر را به چالش کشد. او مي پرسد که آيا يک شاعر براستي مي تواند در باره‌ي شيوۀ زندگي اي که هيچگاه نيازموده و نمي تواند آزمود، شعر بسرايد؟ چنين است که بهبهاني به معنای شعرهاي «شيرين» در ترسیم «تلخي» زندگي و زمانۀي مدرن به ديدۀ شک و انکار مي نگرد و در همين شعر شجاعانه از خويش مي پرسد که آيا براستي نشستن و شعر سرودن هيچ دردي از کسي دوا خواهد کرد؟ و آيا براستي شعر مي تواند از آستانه‌ي انديشه ها و احساس هاي فردي فراتر رود وچيزي را در جهان واقعيت دگرگون سازد؟ 

وقت آن است که به سويۀ ديگري از شعر بهبهاني نيز بپردازيم و از آن «تو»ئي نشان بجوئيم که در بسياري از سروده هاي وي روی نموده است. ديک ديويس (Dick Davis) در پژوهش خويش در بارۀ سبک شعر پارسي در سده هاي ميانه به این داوری رسیده است که «تو» نه در شعرهاي «بلند یا کوتاهی به چشم می خورند که در آن ها شاعر بسان يک درباری و «تو» بسان سلطان روي مي نمايند. دیویس «تو» را طرف آرماني و بلندجایگاهِ سراينده اي می داند که به خُردی و فروتری خویش معترف است.. «تو» انسان بوالهوسی است که هرگاه بخواهد مي تواند مهر و عنایتش را از دیگران دریغ کند. «اگر سراينده بجاي «تو» به فرد سومي اشاره کند باز هم این سخن در بارۀ آن يار غائب صادق است و شاعر، در برابر او، خويش را صاحب توانائی، مهر و مقام اجتماعي بسيار فروتری مي بيند.» 14 اين راه و رسم نابرابري رتبه و شأن شاعر و «تو» (و يا «او») نه تنها در مورد درباری و سلطان، بلکه نسبت به رابطۀ بین شاعر و معشوق، شاعر و دوست، رابطه هاي ميان اعضای خانواده و بنده و خدا نيز صادق است. چنانکه خواهيم ديد «تو»ئي که در شعر بهبهاني طرف گفت و گوهاي شاعر است از این لون نیست. «تو»ي بهبهاني کارکردی یکسره ديگر دارد که با نقش و دلمشغولی های اجتماعی و سیاسی شاعر مدرن همخوان شده است.

«چه سکوت سرد سياهي» شعري است به تاريخ هفدهم شهريور 1357، در اوان دوران انقلاب اسلامی. در این شعر نیز روي سخن با «تو»ئي ناشناس دارد گرچه شاعر آن را به ارژن قارون تقدیم کرده است: شعر با تکرار اين مطلع: «چه سکوت سرد و سياهي!» آغاز می شود و آنگاه ادامه مي دهد که درين سياهي و سکوت نه نشاني از «تو» و نه پاياني براي اين گريه‌ي يکريز است. 

نه به چهره ی تو خراشی
ز درون خسته، نشانی
نه به سینه ی تو، خروشی
ز ل شکسته، گواهی
چه به جز دمیدن سرخی
که شکفته از گل زخمی؟

شاعر رو به نسيم که با چشمان فروبسته از وحشت از «کوچه‌ي شهيدان» مي گذرد چنين مي گويد: 

چو فروغ نیزه ببینی
ز گلوله بر حذرم کن 

گفتن و شنيدن، گرچه گاه بي هيچ پاسخي از مخاطب، بخش بزرگي از انديشه ورزي شاعر در حال و روز شخصي، اجتماعي و سياسي را سامان مي‌دهد. «تو»، گرچه ندانيم که چه کسي يا چه چيزي است، در کانون خلاقیت شاعر مي نشيند، سيل واژگان شاعرانه را به سوي خويش روان مي کند و گهگاه نيز پاسخي به پرسش هاي شاعر مي دهد. «تو» بسان يکي از دو پايۀ گفت و گوهاي شاعرانه، به بهبهاني توان آن مي بخشد که با دوري از شيوه هاي فيلسوف مآبانه دريچه اي تازه براي انديشه کردن در احوال زمانه بگشايد. به راستي، بهبهاني به یاری«تو» با جامعۀ خويش سخن مي گويد و چنين است که «تو» تنها ابزاری در خدمت سروده پردازي نيست. افزون براین، گفت وگوي شاعرانه با يک «تو»ي ناشناخته راه را بر تفسيرها و معنايابي هاي گوناگون از مفاهیم متعارف مي گشايد. بدين روي گاه هست که گوئي شاعر در گفتگوي با «تو» به احوال دروني خويشتنِ خويش راه مي جويد و از نوميدي ها و آرزوهاي برباد شده اش نشان مي گيرد. امّا باز، چيره دستي بهبهاني همان احوال دروني را به دغدغه هاي اجتماعي پيوند مي زند: 

بودی آن نازنین عروسک عشق
که تو را ساختم ز موم خیال. . .
تن نرمِ ترا نهان کردم
در پرند سپید جامه ی شعر
بر رخ پاک تر ز مرمر تو
خط و خالی زدم به خامه ی شعر 

اين نخستين بيت ها از «عروسک مومی» سرودۀ سال هاي دور و دير، به ظاهر با عروسک سخن مي گويند. بهبهاني، امّا، عروسک را با ویژگی هائی چون هوشمند و فاخر و نو توصیف می کند که در شعر می پسندد: 

وه! چه شب ها که با نوک مژگان
زآسمان ها ستاره دزدیدم 
تا که آویز گردنت سازم
یک به یک را کنار هم چیدم. . . 
تا دهم بوی خوش به سینه ی تو
عطر صبح بهار آوردم 

اما شاعر که سراپا ستايش عروسک مومي است، هيچ پاسخي از عروسک نمي شنود: 

لیک افسوس هرچه کوشیدم

پیکر مومی تو گرم نشد

روزی از روزهای گرم خزان
بنشاندم در آفتاب ترا

رفتم و آمدم چه دیدم. . . آه
کرده بود آفتاب، آب، تو را 

آيا اين شعر پرده از شکست شاعر برمي گيرد و حکايتي از پايان دورۀ آفرينندگي اش به میان می آورد؟ آيا از کوتاهي او در سرودن و گفتن از زبان آن عروسک خبر مي دهد؟ و يا شکست و ناکارآئي جامعه را برآفتاب مي افکند و از نوميدي آدمي درين زمانۀ ناساز و روزگار ناهموار مي گويد؟

بهبهاني در يادداشتي برچاپ سوم دفتر شعرش «جاي پا» به ياد مي‌آورد که از سال ها پيش کار سرودن به شيوۀ « تازه و از جايگاه يک زن» را با کاربست واژگاني که بيشتر با زندگي زنان قرین شده است، مانند «دامان» و «گوشه نشين»، آغاز کرده است. با اين همه، همين جا نيز بهبهاني بر ارزش تجربۀ شخصي بسان سرچشمه اي براي الهام شاعرانه انگشت مي نهد، «کار هنري يک هنرمند در واکنشي مستقيم يا غيرمستقيم به شرايط زمانه پدیدار می شود. به راستی که هنرمند آیینه ای بیش نیست.» بدین سان است که گفت و گوي شاعرانه، با نقش بنيادینی که در ساختار شعر بهبهاني دارد، به کار کنار زدن مرز خيالين ميان آنچه دروني و شخصي است و آنچه همگاني و اجتماعي است مي آيد. بسا که بهبهاني از زبان يک زن، يا به نمايندگي از شاعران و يا حتي مردمان کوچه و بازار شعر مي سرايد و همۀ آنان را هنرمندانه در زير چتر گفتگوي شاعرانه گرد هم مي آورد.

در شعري که با عنوان «با چنین قانون سربی» به سال 1360 به چاپ رسيده است، بهبهاني در پاسخ به این معما، که چگونه بايد با دستگاه سرکوب و قانون هايش که سخن ها و باورها را به بند مي‌کشند روبرو شد، می گوید: « با چنین قانون سربی خاموشی را ناگزیرم.»

در این جاست که شاعر نگاهي سرد و ناقدانه به خويش دارد: آيا نگران از دست رفتن نام و آوازۀ خويش است که چون برده اي در برابر خداوندان قدرت سرخم مي کند؟ قانون هاي سرکوب گراند، امّا، که شاعر و ديگرانی چون او را به چنين حال حقارت بار انداخته اند: «هرچه زشتی می پسندم، هرچه خواری می پذیرم.»

سکوت و تقیه پاسخ متعارف آدميان به استبدادیان و قانون هاي سرکوبگر آنان است. سکوت، امّا، روح شاعر را خموده می کند و شاعرِ ناتوان از کاربستِ واژگان را به گرداب خطرخيز خاموشي مي سپارد تا سرانجام درکام نابودي فرو رود. با سرکوب شاعر هر فصل عمر او خزانی بیش نیست که درآن اميد جوانه زدن و آرزوي شکوفائي هردو بر باد رفته اند. 

ای درختان تناور «پنجه زن در چشم اخت
ر 
من تُنُک شاخی هراسان از تبرداران پیرم . . . 
وحشت بی اعتباری، لرزه دارد پیکرم را 
خسته از ناپایداری، سایه یی در آبگیرم 

سخن آیا باید گفت یا خاموشی گزید؟ بهبهانيِ، اگر نه پیوسته، گاه دلمشغول چنین پرسش و گزینشی بوده است؛ پرسش و گزينشي که همزمان، شاعرانه، شخصي و دروني و جهانشمول و بيروني است: 

می نویسم و خط می زنم
کانچه گم شده پیدا کنم
وان تخیّل آشفته ها را
واژه بخشم وگویا کنم. . .
در خیال پُر از گرد من
نقش روی تو بی رنگ شد
پلک خسته به هم می نهم
کانچه مانده تماشا کنم. . .
من چگونه مجسّم تو را
زین بخار پریشا کنم. . .
گفته ای که چه خواهم زتو؟
این بگو که چه می خواستم
شد تهی ز تمنّا دلم
پیش از آن که تمنّا کنم

گفت و گوي شاعرانه به بهبهاني فرصتي مي دهد تا از آستانه‌ي فرد و حال دل گفتن با خود به فراسو گام نهد و با جامعه و سرنوشت خويش درگير شود و آنگاه سرگذشت اين درگيري و دست اندرکاري را در آينه‌ي شعرش بازتابد. بدين روي گفت و شنيد شاعرانه به سروده هاي بهبهاني طنيني روز آمد و فراگير مي دهد.
_______________________________________________________ 
ريوان سندلر 

 استاد مطالعات ایرانی در دانشگاه تورانتو، کاناداست.
** این نوشته را دکتر علیرضا شمالی از متن انگلیسی آن ترجمه کرده است. 
______________________________________________________________________ 

پانوشت ها: 

1-
Farzaneh Milani and Kaveh Safa, eds. /translators, A Cup of Sin. Selected Poems. New York, Syracuse University Press, 1999, p. 13. 

2- همان، ص 13.

3- علی اکبر مشیر سلیمی، زنان سخنور: تهران، ص 265. 

4- برای اشعار سیمین بهبهانی ن. ک. به: سیمین بهبهانی، از سال های آب و سراب: منتخب هفت دفتر شعر: تهران، آزاده، 1378؛ ____، جای پا: تهران، نقش جهان،1362؛____، چلچراغ: تهران، زوّار، 1351؛ ____، دشت ارژن: تهران، نقش جهان، 1362.

5-

Mahmud Kianush, ed. and translator. Modern Persian Poetry. The Rockingham Press, 1996, pp. 78-79.

6-

Margaret Homans, Women Writers and Poetic Identity: Dorothy Wordsworth, Emily Bronte and Emily Dickinson. Princeton, Princeton University Press,1980.

7- علی اکبر مشیر سلیمی، همان، جلد اول.

8- همان، صص 64-263. 

9- همان، صص337-336. 

10- همانجا. 

11- علی اکبرمشير سليمي، همانجا، جلد 3، صص 6-325.

12-

Catherine A. Lutz, and Lila Abu-Lughod, eds.. Language and the Politics of Emotion. Studies in Emotion and Social Interaction, CambridgeNew York, Cambridge University Press, 1990..

13-

Farzaneh Milani and Kaveh Safa, eds., Op.Cit., p. xxiii. 

14-

Dick Davis, Borrowed War: Medieval Persian Epigrams, London, Anvil Press Poetry Ltd, 1996, p. 12.
Author: 
Rivanne Sandler
Volume: 
23
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000