خانه » ایران نامه » سال بیست و سوم » ویژۀ سیمین بهبهانی: شمارههای ۱-۲گزیده ای از شعرهای سیمین بهبهانی
نغمهي روسپي
بده آن قوطي سرخاب مرا
تازنم رنگ به بي رنگييِ خويش
بده آن روغن تا تازه کنم
چهر پژمرده زدلتنگيي خويش.
بده آن عطر که مشکين سازم
گيسوان را و بريزم بردوش
بده آن جامهي تنگم که کسان
تنگ گيرند مرا در آغوش.
بده آن تور که عرياني را
درخَمَش جلوه دو چندان بخشم:
هوس انگيزي و آشوبگري
به سر و سينه و پستان بخشم.
بده آن جام که سرمست شوم،
به سيه بختيي خود خنده زنم:
روي اين چهرهي ناشادِ غمين
چهرهيي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفس ديشب من-
چه روانکاه و توانفرسا بود!
ليک پرسيد چو از من، گفتم:
کس نديدم که چنين زيبا بود!
وان دگر همسرچندين شب پيش-
او همان بود که بيمارم کرد:
آنچه پرداخت، اگر صد مي شد،
درد، زان بيشتر آزارم کرد.
پُر کس بي کسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست،
لاف دلجويي بسيار زنند
ليک جز لحظهي کوتاهي نيست.
نه مرا همسر و هم باليني
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکي و دلبندي
که برد زنگ غم از خاطر من
* * *
آه، اين کيست که در مي کوبد؟
همسر امشب من مي آيد!
واي، اي غم، زدلم دست بکش
کاين زمان شاديي او مي بايد!
لب من-اي لب نيرنگ فروش-
برغمم پردهاي از راز بکش!
تا مرا چند درم بيش دهند،
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش!. . .
شراب نور
ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا
شراب نور به رگ هاي شب دويد بيا
زبس به دامن شب اشک انتظارم ريخت
گل سپيده شگفت و سحر دميد بيا
شهابِ ياد تو در آسمان خاطر من
پياپي از همه سو خطَ زر کشيده بيا
زبس نشستم و با شب حديث غم گفتم
زغصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا
به وقت مرگم اگر تازه مي کني ديدار
بهوش باش که هنگام آن رسيد بيا
به گام هاي کسان مي برم گمان که تويي
دلم زسينه برون شد زبس تپيد بيا
نيامدي که فلک خوشه خوشه پروين داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا
اميدِ خاطرِ سيمينِ دل شکسته تويي
مرا مخواه از اين بيش نا اميد بيا.
رگبار بوسه
اي باتو در آميخته چون جان، تنم امشب!
لعلت گل مرجان زده برگردنم امشب
مريم صفت از فيض تو- اي نخل برومند!-
آبستن رسوايييِ فردا، منم امشب
اي خشکييِ پرهيز که جانم زتو فرسود!
روشن شوَدَت چشم، که تردامنم امشب
مهتابي و پاشيده شدي در شب جانم
از پرتو لطف تو چنين روشنم امشب
آن شمعِ فروزندهي عشقم که بَرَد رشک
پيراهن فانوس، به پيراهنم امشب
گلبرگ نيَم، شبنم يک بوسه بَسَم نيست
رگبار پسندم، که زگل خرمنم امشب
آتش نه، زني گرم تر از آتشم اي دوست!
تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب
پيمانهي سيمينِ تنم، پُر مِيِ عشق است
زنهار ازين باده، که مرد افکنم امشب!. . .
دنياي کوچک من
وقتي که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
وقتي هوا، هواي تنفس، هواي زيست،
سرپوش مرگ، بر سر صدها صدا شود
وقتي در انتظار يکي پاره استخوان
هنگامهاي زجنبش دُم ها بپا شود
وقتي به بوي سفرهي همسايه، مغز و عقل
بي اختيار معده شود، اشتها شود
وقتي که سوسمار صفت پيشِ آفتاب
يک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود. . .
وقتي که دامن شرف و نطفه گيرِ شرم
رجّاله خيز گردد و پتياره زا شود،
بگذار در بزرگييِ اين منجلاب يأس
دنياي من به کوچکيي انزوا شود!
اي کودک امروزين!. . .
اي کودک امروزين!
دلخواه تو گر جنگ است
من کودک ديروزم،
کزجنگ مرا ننگ است
زان روزکه عالم را
در خون و جنون ديدم
پرهيختن از جنگم
سرلوحهي فرهنگ است
آري نکند يارا
با خار بُن و خارا
پايي که بيابانش
فرسوده به فرسنگ است
زين قوم برادر کُش
از ديدن خون سرخوش
احوال مگو با من
کامروز دلم تنگ است
تا چند توان گفتن
کاين پنجه و انگشت است؟
تا چند توان ديدن
کاين ساعد و آرنگ است؟
بر کرکس و برکفتار
خوش مي رود اين رفتار؛
تا کشته فراوان است
تا مرده فراچنگ است
ناليدن مجروحان
همخوانيي آواز است
جان کندن مقتولان
همرقصيي آهنگ است
نرماي طراوت زا
در قلب طبيعت کو؟
تنها اثر از رويِش
فرش خزه بر سنگ است!
تطهير به آبش کن
خوشبو به گلابش کن
با خون نتواني شست
آن را که زخون رنگ است.
ازشُکر «و لاتُلقوا»
غافل شدنت اينک
کُفران تن افکندن
در مهلکهي جنگ است!. . .
ارديبهشت 1359
زمين کروي شکل است
زمين کروي شکل است شنيدي و مي داني
يمين و يسارش نيستچنين که تو مي خواني
جهت نتواني جُستز اطلس جغرافي
به زخم سرانگشتشجهت چو بگرداني
قرار تو شد با منکه شرق بخوانيماش
اگرچه توان راندشبه غرب، به آساني
مگو سخن از مغرب!غروب نخواهي ديد
اگر زپيِ خورشيدهميشه به تک راني
جهان به خطِ تقسيمدوپارهي مُردار است
که کرکس و کفتارشنشسته به مهماني
تو با مگسانْ بسيارنشسته براين مردار
به شاديِ اين پندارکه مُنعِمِ اين خواني!
به جنبشي ازکرکسبه خورنِشي از کفتار
گروه مگس خيزد به کار پرافشاني
تو را چو مگس اين بسکه شُکرِ چنين خوان را
دو دست به سرگيريدعاي شکم خواني!
خرداد 1360
دوباره مي سازمت، وطن!
دوباره مي سازمت، وطن!
اگرچه با خشتِ جانِ خويش
ستون به سقف تومي زنم
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم ازتوخون
به سيل اشک روان خويش
دوباره يک روز روشنا
سياهي از خانه مي رود
به شعرخود رنگ ميزنم
ز آبييِ آسمان خويش
کسي که «عظم رميم» را
دوباره انشا کند به لطف
چوکوه ميبخشدم شکوه
به عرصهي امتحان خويش
اگرچه پيرم، ولي هنوز
مجال تعليم اگر بُود
جواني آغاز مي کنم
کنار نوباوگان خويش
حديث«حبالوطن» زشوق
بدان روِش ساز مي کنم
که جان شود هرکلام دل
چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه، آتشی
به جاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشي
زگرمييِ دودمان خويش
دوباره مي بخشياَم توان
اگرچه شعرمبهخون نشست
دوبارهميسازمت به جان
اگرچه بيش از توان خويش
اسفند 1360
گردن آويز
آشفته حال و سودايي
اندوهگين و افسرده
چادر به سر نپوشيده
رخ به حجاب نسپرده
پرواي گير و بندش نه
وزگزمِگان گزندش نه
فکرِ«بپوش و پنهان کن»
خاطر از او نيازرده
چشمش دو دانهي انگور
از خوشه ها جدا مانده
دست زمانه صدخُم خون
از اين دو دانه افشرده
ديوانه، پاک ديوانه
با خلق و خويش بيگانه
گيرم برد جهان را آب
او خوابش از جهان برده
بي اختيار و بي مقصد
با باد رفته اين خاشاک
خاموش و مات وسرگردان
بي گور مانده اين مرده
يک جفت اشک و نفرين را
سربازْ مُرده پوتين را
آويزه کرده برگردن
بندش به هم گِره خورده.
گفتم که:«چيست اين معني؟»
خنديد و گفت: «فرزندم-
طفلک نشسته بر دوشم
پوتين برون نياورده...»
شهريور 1367/
گورستان بهشت زهرا
شانهي فيروزه
شانهي فيروزه خواهد گيسوي همچون کمانم
گرچه اکنون قصه سازِ «جُم جُمک برگ خزانم»
شانهي فيروزه بنگر دوستانم با چه آيين
- تا بترکد چشم دشمن- مي فرستند ارمغانم.
گل فشاني هاي ما را کور دل معنا نداند
من به راه عاشقان همراه گل دل مي فشانم.
بوسه بخشي هاي ما را آفتابي باعث آمد
پوست مي تَرْکد زشادي، مي پراشد ناردانم.
هيچ ظلمت، هيچ تهمت در حريمم ره ندارد
نوربخش و پاکدامن، آفتاب و آسمانم
تاجي از دل هاي عاشق بر سرِ گيسو نهادم
زان که خود عاشق ترين در حلقهي عاشق ترانم
از پي دل رفتم و دنبال هر باطل نرفتم
هرچه دل گفت: «آن بگو» نا گفته آمد بر زبانم
عشق در من کرده گُل، گر سنگسارم کرد بايد
تن هدف کردم؛ بيا تا سنگ را در گُل نشانم.
گرچه مي داند که خواهندش بُريد امروز و فردا
شانهي فيروزه خواهد گيسوي همچون کمانم. . .
خرداد 1370
و نگاه کن
آيا نمي نگرند به شتر که چگونه آفريدهشد؟
و نگاه کن به شتر، آري
که چگونه ساخته شد، باري
نه زآب وگل که سرشتندش
ز سراب و حوصله پنداري
و سراب را همه مي داني
که چگونه ديده فريب آمد
و سراب هيچ نمي داند
که چگونه حوصله مي آري
و چگونه حوصله مي آري
به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضورِ گستره را ديدن
به نگاهي از سرِ بيزاري
و نگاه کن که نگاه اينجا
ز شيار شوره نشان دارد
چوخطوطِ خشک پس ازاشکي
که به گونه هات شود جاري
و به اشک بين که تهي کردت
ز هر آنچه مايهي آگاهي
و تو اين تهي شده را بايد
ز کدام هيچ بينباري
و در اين تهي شده مي بيني
هَيَمانِ اُشترِ عَطشان را
که جنون برآمده با صبرش نرود
سبک به گرانباري
و جنون دو نيشهي رخشان شد
به صف خشونت دندان ها
که زصبر کينه به بار آيد
که زکينه زخم شود کاري
و نگاه کن که به کين توزي
رگ ساربانزده با دندان
زسراب حوصله تنگ آمد
و نگاه کن به شتر، آري.
ارديبهشت 1364
در زير چادري از ابر
در زير چادري از ابر
با آفتاب خوابيدم
خنديد و گفت: «مي سوزي»
گفتم: «چه باک؟» و خنديدم
دستش چه شعله يي مي زد!
چشمش چه آتشي ميريخت!
حيران و خيره، رويش را
مي ديدم و نمي ديدم.
آغوش آتشينش را
برمن گشود سر تا پا
بيرون زخود، نهان در وِي،
از شور عشق لرزيدم
انگار گفت: «مي ترسي؟»
گفتمکه«ترس ومن؟هيهات!
تا عشق سوي من آمد،
تنها ز ترسْ ترسيدم.»
يک بوسه بود و دلکش بود -
گيرم ميان آتش بود-
سر تا به پا شرر گشتم،
روشن شدم، درخشيدم
از شعله ساختم بستر،
شد ذرّه هام خاکستر
توفان گرفت در جانم،
آشفتم و پريشيدم.
اينک غبار ويرانم،
گردِ جهان شتابانم
اما خوشم که مي دانم
تنها عروس خورشيدم.
آبان 1374
70/1
يک متر و هفتاد صدُم
افراشت قامتْ سخنم
يک متر و هفتاد صدُم
از شعرِ اين خانه منم.
يک مترو هفتاد صدم
پاکيزگي، ساده دلي
جان دلاراي غزل،
جسم شکيباي زنم.
زشت است اگرسيرت من،
خود را در او مي نگري
هي ها که سنگم نزني!
آيينه ام، مي شکنم
از جاي برخيزم اگر،
پُر سايه ام، بيدْ بُنم
برخاک بنشينم اگر،
فرشِ ظريفم، چمنم.
يک مغز و صد بيم عسس
فکر است در چار قدم
يک قلب و صد شورِ هوس
شعر است در پيرهنم.
بر ريشه ام تيشه مزن!
حيف است افتادنِ من
در خشکسارانِ شما
سبزم، بلوطم، کهنم.
اي جملگي دشمنِ من،
جز حق چه گفتم به سخن
پاداشِ دشنامِ شما
آهي به نفرين نزنم
انگار من زادَمتان
کژتاب و بدخوي و رًمان
دست از شما گر بکشم،
مهر از شما بر نکَنم
انگار من زادمتان
ماري که نيشم بزند
من جز مدارا چه کنم
با پارهي جان و تنم؟
هفتاد سال اين گُله جا
ماندم که از کف نرود
يک متر و هفتاد صدُم
گورم به خاک وطنم
دي 1376
نفسی برون نمی آید
نفسی برون نمی آید
چه فضای وحشت آلودی
همه جا تنوره کش دیوی
پی هر تنوره یی دودی
به چمن اگر فراز آیی
به نهیب گویدت غولی
که «چمن زماست، لطفش را
زچه با نگاه فرسودی؟»
چو زراه خسته بازآیی
به پناه سایه یی منشین
نه که از تو گزمه یی پرسد
«زچه بی اجازه آسودی؟»
به هوای عیش آبشخور
ز چه گام خسته می داری؟
پی آب خوش مرو، کاینجا
ز گدازه می رود رودی
به میان پنجه فشردت
به بسی شکنجه آزردت
به هوای غول فرمانبر
سر کوزه از چه بگشودی
چو زخدمتت گریزان شد
تو به خدمتش کمر بستی
زتو هر درم که خواهان شد
تو برآن سرانه افزودی
ز کنام تا برون آمد
ز کرانه بوی خون آمد
پی آن خطا، پشیمانی
ندهد دگر تورا سودی
نه چراغ سرخ برکردی
نه اشاره بر خطر کردی
عجبا، عبور نکبت را
زچه رو مجاز فرمودی
نفسم برون نمی آید
به نشان آن که «نکبت بس»
تو بگوی شوربختی را
که: «ز حدّ ما فزون بودی»
اردیبهشت 1376
يکي مثلاً اين که . . .
هميشه همين طور است:
کمي به سحر مانده
که دلهره مي ريزد
درين دل درمانده!
چگونه؟ چه مي دانم!
يکي مثلاً اين که
«ازآن چه که بايد کرد
هزارِ دگر مانده.»
يکي مثلاً اين که
«چگونه نگه دارم
امانت ياران را
به چنگ خطر مانده؟»
يکي مثلاً اين که
«به خاک فرو خفتند
و خون قلم هاشان
به کوي و گذر مانده.»
*
چه سرخ وچه عطرآگين
- شکفته ولي خونين -
گُلي که جدا از بُن
کنار تبر ماند
يقين که برآرد سر
قيامت ازين مجمر
که در دلِ خاکستر
هنوز شرر مانده
خشونتِ اين آزار
- اگر کم اگر بسيار-
چوخنجروچون سوزن
ميان جگر مانده.
*
دريچه که روشن شد،
اميدِ کَرَم دارم
زکترييِ جوشاني
که زمزمه گر مانده.
ز چاي که مي ريزم
نصيب نمي يابم
خيال پريشانم
به جاي ديگر مانده
پُر از شِکَرش کردم،
حواس کجا دارم
دقايق معدودي
به وقت خبر مانده.
خبر همه وحشت بود؛
سياهييِ موّاجش
فشرده چو کابوسي
به پيش نظر مانده.
*
هجوم خبر در سر،
هراسِ خطر در دل
چنان که به فنجانم
رسوبِ شکرمانده.
دي 1377
بانو. . .
«بانو، اين هديه به تو؛
او را از من بپذير!»
گفت وبُردش سر دست،
افکند از پلّه به زير.
قرباني بر سرخاک
تابي خورد از سرِ درد
جويي خون. . . بَعدِ سقوط،
خاموشي. . . بَعدِ نفير.
ابليسي دست گشاد،
انساني رفت زدست
واي از فرزندِ جوان!
صد واي از مادرِ پير!. . .
*
بانو، در خوابْ تورا
ديدم در هالهي ماه
چشمانت لالهي سرخ،
رويت گلبرگِ زرير.
بانو، ديدم که به بر
داري نوباوه دو تن
اين يک چون ماهِ تمام،
وان يک چون مهرمُنير.
گردي نَفْشانده زرخ
بنشستي برجسدي
با جاني تفته زغم،
با قلبي خسته ز تير
گفتي،«وا دين وخرد!
آه از بي شرمييِ دد!
نعشي در پيش نهد،
گويد از من بپذير!»
بانو، بر کُشتهي جهل
افشاندي سيل سرشک
کردي بر تن کَفَنش
زان بالا پوشِ حرير. . .
*
چون مي رفتي، ز پِيَت
ديدم نو باوه سه تن
يک تن آن نعشِ نحيف
از نو چالاک و دلير
برجاش افتاده به خاک
ظالم در بندِ هلاک
چونان خارايِ پلشت،
چونان خاشاکِ حقير.
*
بانو، آگاه تويي:
ديدي برما چه گذشت
بانو، داناي خبير!
بانو، بيناي بصير!
تير 1378
چه پاي سختي فشرده ام!
به زنده ماندن درين ديار
چه پاي سختي فشرده ام
چه مرگ ها آزموده ام
،ولي- شِگِفتا!- نمرده ام
درآن دومشکِ سفيدِ صاف
به سينهي روستاياش
چه نوش با شير دايه بود
که مايه از خِضر بُرده ام
نه خِضر، بل چون کلاغ پير
به سبز و زرد و به گرم و سرد
گذشتنِ چار فصل را
قريب سيصد شمرده ام.
*
غم عزيزان و دوستان
- يکي به غُربت، يکي به بند-
چنين نفس گير، مانده دير
چو بار سنگين به گُرده ام
نه يک، نه دو، بل که بارها
به سوگِ ياران نشسته ام
زخيلِ مژگان به پشت دست
سرشک خونين سِتُرده ام
به قتل عام فجيعِ باغ
کلام تلخم شهادتي ست
نداده ام دسته گل به آب؛
به خاک، اما، سپرده ام.
اگرچه درچشم بد کُنِش
سُلالهي سَمّ و سوزَنَم
به سخت جاني،ولي،چو کاج
به خاکِ خود پا فشرده ام
به فُسفُرين استخوانِ خويش
هنوز کبريت مي کشم
عدو مبادا گُمان بَرَد
که چون شراري فسرده ام
من آن شبانم که گر شبي
فغان برآرم که «آي گُرگ!»
به روزْ دشمن يقين کند
که گُرگ را دوش خورده ام!
من تار توام تو پود من
من تار توام تو پود من اين بافته را نظير، نه!
خوش رنگ تر و لطيف ترکس ديده ازين حرير؟ نه!
اين گونه که دل به دست تو از بويِ خوش است مست تو
درهيچ غلاف، غنچه ييزيباتر ازين اسير نه!
تامونس مهربان توييتاجان تويي و جهان تويي
هست از همگان گريز مناز عشق توام گريز نه
چشم من و پاي من توييپيرانه عصاي من تويي
من کيست به جاي من تويياين کالبدِ حقير، نه!
جان- مايه به لب نهادمت نوشابه زعشق دادمت
آميزهي عشق و شور من نوشاک تو بود و شير نه!
گهواره بياورم بَرتتا فاش کند که مادرت
چشمش زمُراقبت شبيرفته ست به خواب سير، نه!
هستند کنار من بسيوين طرفه کز آن ميان کسي
آن لحظه که اوفتم زپاجز دست تو دست گير نه. . .
مرداد 1383
شمشير
شمشير خويش برديوار
آويختن نمي خواهم
باخواب ناز جز درگور
آميختن نمي خواهم:
شمشير من همين شعر است
پُر کار تر زهر شمشير
با اين سلاح شيرينکار
خون ريختن نمي خواهم
جز حق نمي توانم گفت
گر سر بريدنم بايد
سر پيش مي نهم وز مرگ
بگُريختن نمي خواهم.
اي مرد من زنم، انسان
بر تارکم به کين توزي
گر تاج خارنگُذاري
گل بيختن نمي خواهم
با هفت رنگ ابريشم
از عشق شال مي بافم
وين رشته هاي رنگين را
بگسيختن نمي خواهم
هرلحظه آتشي در شهر
افروختن نمي يارم
هر روز فتنه يي دردهر
انگيختن نمي خواهم
اي زن ستيز بدفرجام
جنگ و جنون و جهلت بس!
اين جمله گرتومي خواهي
هيهات، من نمي خواهم. . .
اسفند 1383
شکايت مرا
شکايت است مرا يارب
زکافرانِ مسلمانت
عريضه دارم وصد مطلب
کجاست دفتر و ديوانت
ددان طعمه طلب را نيز
درّندگي نپسندد کس
دريدن جگر انسان
کجا رواست زانسانت!
ببين جنازهي ويران را
که شرحه شرحه و خونين است
چنين جنايت و خونخواري
کسي نديده ز حيوانت
چه کاخ ها و چه ايوان ها
غبار و دود و تباهي شد
دريغ از آن که نشيند گرد
به آستانهي ايوانت
فريب و حيله ي ابليسان
دماغِ زادهي انسان را
چنان کند که برآيد دود
ز مغز غول بيابانت
چنين که ساده دلان راگوش
به قول وعده فروشان است
مگر سپردهي ايشان است
بهشت و حوري و غلمانت؟
سرود من همه نفرت شد
ز بس نحوست و ويراني
خداي من، به تو ارزاني
جهان گندهي ويرانت!
به کافران مسلمانت
شرار قهر نمي باري؛
خدا نکرده مگر باشد
نگاه لطف به ايشانت؟
مرا سزد که زگستاخي
به لطف خويش ببخشايي
که جزتو باکه سخن گويد فضول سوخته ايمانت؟







