tile

شعرهای شاهرخ مسکوب



شعرها

شاهرخ مسکوب در ايام جواني شعر هم مي سروده و چند دفترچه شعر از او برجا مانده است. سروده هاي او (به جز دو قطعه با نام مستعار م. بهيار) در جايي چاپ نشده است، اين شعرها مربوط به سال هاي 1329 تا 1336، يعني -25 32 سالگي، اوست که تازه قلم به دست مي گيرد. خودش آنها را «خطاهاي جواني» مي خواند و ترديد دارد که قابل چاپ باشد. مي گويد «شعر چيز ناسپاسي است، يعني متوسطش و حتي متوسط خوبش به درد نمي خورد. شعر يا بايد يگانه باشد که بماند و يا اينکه بعد از چند صباحي فراموش مي شود». با اين همه، براي دريافت سير تطور زبان شاهرخ مطالعه اين جوانه هاي اوليه، که دو نمونه آنها در زير آمده، بي فايده نيست.

ای سرزمين من!

درخاک هاي تو
همچون چنارها،
اي سرزمين من،
با پنجه هاي سخت
‌عشق عزيزمن،
در قلب قلب تو،
بي خويش و بي کران،
من ريشه کرده ام،

با چشم هاي باز،
ده ها هزار سال
باقلب داغدار،
اي کوه هاي رنج
‌همچون شقايقي،
اي چشمه هاي اشک،
روييد سرخ فام.ا

ي سرزمين من
‌خواهم که برتنت
اي سرزمين من،
پوشم حرير سبز
اي سرزمين من
‌از هديه بهار،
برخاک هاي تو
،در کوچه هاي شهر
دردست مردمت،
بر سبزه هاي دشت.

روييده ام به رنج
‌زيرتگرگ و باد،
اي سرزمين من!
باران ضربه ها
خواهم گشاده دست
‌طوفان سهمناک،
باشي و مهربان،
روييده ام به رنج‌
درياي موج زن
از خوشه هاي زرد،
چون گيسوي طلا

لغزد به چهره ات‌
خواهم هزار بار
هرجا غريو کار،
گلگون کنم رخت،
هرجا خروش عشق،
درخون قلب خويش ‌
لاي لاي مادران،
اندام خاکيت.

لبخند کودکان،
اي سرزمين من!
درخواب هاي ناز.ا
ي سرزمين من. 
آذر 1330

--------------------------------------------
شب اصفهان

‌براي حسن که مي پرسيد شب اصفهان با چراغ هايش از بلندي دروازه شيراز شبيه چيست؟
- چيست اين شهر شما، اين خرمن تاريکي آتش گرفته؟
- اين تويي با بازوان سخت چون پولاد،
با هزاران چلچراغ از اختر تابنده در دست،
ايستاده در تاريکي شب،
رهنماي هر غريب تازه وارد.
- چيست اين شب زنده دار دير پا، اين اختر شب تاب؟
- آه! پنداري منم، من، آدميزاد،
رهنورد قرن ها
راه ياب ساحل روز
اخگري شب سوز با قلبي جهان افروز،
پرتکاپو، پرتپش، بي خستگي، بي تاب،
باشمشير، ديد، پرده شب را شکافان،
همچو ذوالقرنين در وحشت سراي کورظلمت،
شامگاهان تا سحر جوياي آب زندگاني

*

-چيست اين تاريک نورافشانِ رؤيا رنگ؟
- گويي کودکاني،
ناشگفته آرزو برباد رفته.
چون تبهکاران درون قلعه شب،
کند تاريکي به پاهاشان نهاده،
از نهيب ديوِ وحشت رنگ مرده،
خيره در افسون اهريمن کنار هم نشسته،
بازوان خويش را در هم نهاده،
داستان گو، درد دل کن،
رازگوي رنج هاي بي کرانه.

*
- چيست اين درياي لبريز از ستاره؟
- دختري سيمينه تن در چادر افسوس،
با پستانِ همچون شبچراغ نور باران،
درکرانِ دشت هاي بادگستر،
سر به شيب دامن کهسار داده،
خفته خوابي گران گيسو به پاهاي منِ فرهاد سوده،
مثل شيرين به گورستان شب جادوي جاويدان
‌زيرلب در موج هاي باد نالان:
ياد از آن شب هاي با تو، ياد باد
داد از آن شب هاي بي تو، داد داد.

*

- چيست اين يوسف درون چاهسار تيره غم،
چشم ما بر راه دور کاروان ها،
با نواي آرزو بخش جرس ها؟
- روز عصيان بزرگ مردگان،
پيراهن خاموشي ده ها هزاران سال را برتن دريده،
از ميان قبرها بيرون دويده،
از اميد روز محشر دل بريده،
بازوان را رو به سوي عرش کرده،
مشعل خشم فروزان،
درميان مشت هاي استخواني شان نهاده،
وحشي بي تاب و سرکش،
با زبان بي زباني فاش گويان:
اي خداي مرده خواران!
از اميد محشر تودل بُريدم،
عرش را اکنون به آتش مي کشانم،
رستخيز خويش را برپاي دارم.

مرداد 1331