tile

پیشگفتار



يادداشت

چند سالي پيش، هنگامي که احتمال توقّف انتشار ايران نامه مي رفت، شاهرخ مسکوب به دوستي گفته بود «اميدوارم چنين نشود که ايران نامه فرزند من است.» و چه درست مي گفت. نزديک به دوازده سال، با نوشته هاي بديع و بي مثالش، با رايزني‌ها و راهنمائي‌هاي ارزنده‌اش، دربالندگي‌فرزندنقشي فراموش‌ناشدني‌ايفا کرد. بخش هائي از يادداشت‌هايش را در باره فردوسي و شاهنامه پيش از آن که با عنوان ارمغان مور منتشرکند در ايران نامه انتشار داد. نوشته هايش درباره ملت‌گرائي، فرهنگ و ادبيات اجتماعي در دوران گذار از قاجاريه به پهلوي، به ويژه در دوران رضاشاه، همراه با ملاحظاتش در باره شيوه خاطره‌نويسي رهبران حزب توده، که بايد از بديع ترين آثار در اين زمينه ها شمرد، و سرانجام، بخش‌هائي از يادداشت هاي روزانه‌اش را نيز، پيش از چاپ روزها در راه، براي انتشار به ايران نامه سپرد.

تاسالي‌پيش‌از رفتنش، رنج سفررا، که تحملش هرسال‌برايش‌سنگين‌تر مي‌شد، به جان مي خريد و در جلسه هاي سخنراني و مشورتي بنياد مطالعات ايران در کنفرانس هاي سالانه و يا دوسالانه انجمن مطالعات خاورميانه و يا انجمن بين المللي مطالعات ايران، در شهرهاي مختلف ايالات متحد آمريکا، فعّالانه شرکت مي کرد. در اين‌سفرها بود که دوستانش در اين سوي دنيا از محضر بي‌نظير و روي خوش و طنز منحصر به فردش بهره مي بردند.

در آغاز و ادامه همکاري با ايران نامه و بنياد هرگز کمترين ترديدي به خود راه نداد، گرچه نيک مي‌دانست که چنين همکاري ممکن است در سفرهاي گهگاه به وطن دلبند و ازدست رفته اش دشواري ها بيافريند. با انتشار روزها در راه راه بازگشت به ايران را عملآ برخود بست و محروميت از ديدار دوستان و يادآورهاي دوران جواني در وطن را به جان خريد تا بتواند آنچه از انديشه ها و تجربه‌هاي بسيار در توشه دارد، بي بيم ازحاکمان و اولياء، بر قلم آوًرًد. با اين همه نگراني از «کوتاهي عمر و ناتمامي کار» دغدغه هميشگي سال هاي آخرين زندگي اش بود. در «سخن در شاهنامه،» آخرين مقاله اش، گوئي مي خواست از زبان فردوسي سرّ ضمير هويدا کند:

در شاهنامه تاريخ و تاريخ نگار هردو عاقبت غمناکي دارند! امّا نه بي اميد! فردوسي مي داندکه ديگر او "خاک تيره نيست/تا باد بربادش دهد" چيزي- نه چندان ناچيز- مي‌ماند، که ازگنج که هيچ، ازمرگ هم فراترمي‌گذرد. . . انگار فردوسي در دو ساحت زمان، آفاقي و انفسي، بسر مي‌برد؛ زماني که در تن مي‌گذرد و زماني که در جان مي گذرد. تن او رفتگار و جان او ماندگار است؛ ماندگار در سخن! شايد براي همين سخن راچون کاخي مي سازد تا در آن خانه کند. . . سخن خانه وجود شاعر است؛ خانه اي در امان از باد که مانند زمان مي گذرد و باران که مانند سرنوشت از آسمان فرو مي ريزد. گزند باد و باران ويراني و فراموشي است و اينک پس از هزار سال نه خانه شعر ويران شده است و نه خانه خدا فراموش! خانه در برابر زمان و سرنوشت ايستاده است.

(ايران نامه، زمستان 1383، ص 407)

خانه سخن هاي مسکوب نيز خواهد ماند، گرچه خود پيش از پايان کارش رفت. امّا، قدر و ارج او را تنها در ترازوي آثار منتشرشده اش نبايد جست. ويژگي‌هاي اخلاقي و رفتاري مسکوب، شايد بيشتر از آثارش، او را نمونه والاي يک انسان، يک دوست، يک پژوهنده، و يک روشنفکر مي کرد: فروتني عالمانه و عطشي سيرناشدني به آموختن که از آگاهي به گستردگي دامنه نادانسته‌ها سرچشمه مي‌گرفت؛ بيزاري‌از تظاهر و متظاهران؛ راستي در گفتار و بي‌تکلفّي‌در کردار؛ و کمياب‌تر ازهمه، بي پروائي در بازبيني باورهاي ديرين و اقرار به خطا، بي بيم از داوري خواص و عوام. در نامه به دوستي مي نويسد: «در کارنامه ناتمام و درروزها در راه کوشيده‌ام تادرحدّ توانائي‌گمراهي ها و ضعف‌هايم را ببينم و حساب خودم را برسم.» و در نامه ديگري:

چيزي که امروز از خودم مي دانم اين است که هر فکر اصيل کلاسيک را دوست دارم و کنجکاوم تا بشناسم. فقط به شرط آن که با آدمي دشمني نورزد. هيچ فکري يا کاري را که دشمن آدميزاد باشد دوست ندارم. به قول سوفسطائيان يونان قديم انسان ملاک همه چيز است. . . اين کنجکاوي روحي و اين ميل به دانستن موجب بوده است‌که هميشه از خودم در عذاب باشم. . . . هميشه از خودم به ستوه باشم هميشه در خود احساس فقر، احساس تهي بودن با بهتر بگويم احساس تنهايي کنم. خيال دست يافتن به ميوه درخت معرفت مرا هم چون هر انسان ديگري از بهشت آرامش بيرون افکنده است.

سواي نوشته هاي پژوهشگران و شاهنامه شناساني که در اين شماره ويژه در باره او و آثارش نوشته اند، برخي از نامه ها و يادداشت ها و اشعار منتشرنشده او نيز در شناساندن مسکوب، آن چنان که بود، سهمي به سزا دارند. حسن کامشاد، دوست ديرين و عزيز شاهرخ، که اين يادواره بي همکاري و راهنمائي هاي مغتنمش ميسر نمي شد، برخي از اين آثار منتشر نشده را براي درج در اين شماره در اختيار ايران نامه گذاشت.

مسکوب به سفر رفت امّا همواره در خانه اي که با انديشه هاي والايش ساخت، در زبان و ادب فارسي و، چون عزيزي از دست رفته، در جان دوستانش، جائي بس ويژه خواهد داشت.

            هرمز حکمت