tile

سخنی در آغاز



ولي پرخاش احمدی

اين روح مجروح قبيله ماست
از قتل عام هولناک قرن ها جسته،
آزرده و خسته،
ديري ست در اين کنج حسرت مأمني جسته.

گاهي که بيند زخمه يي دمساز و باشد پنجه يي همدرد
خواند رثاي عهد و آيين عزيزش را
غمگين و آهسته.
مهدي اخوان ثالث

آيا زمان آن فرا نرسيده است که شماره يي از ايران نامه را که ويژه فرهنگ و جامعه در افغانستان است، با ذکر مکرّر اين که ايران و افغانستان «پاره هاي يک پيکرند» و از روزگاري ديرين بدينسو زيست باهمي داشته اند، نياغازيم؟

آيا زمان آن فرا نرسيده است که، باري ديگر، بر اصل اشتراک زباني ميان دو کشور- که چون روز روشن است- انگشت نگذاريم، و بلبل وار زمزمه سر ندهيم که «پرنيان و پرند» را شناسه يگانه يي بيش نيست و با بازگويي اين اصل آشکار، نپنداريم که پرده از راز عظيمي برداشته ايم؟

آيا زمان آن فرا نرسيده است که بپذيريم که ذهن و زبان ما ميراث خواران فرادادهاي فرهنگ فارسي دري -که اکنون در واحدهاي سياسي مجزّا، در کنار هم، ولي دريغا که دور از هم، بسر مي بريم- از ديرباز در پس ديواره هايي از ناباوري، ناسازگاري، و بي پروايي اسير بوده است؟

ما امروزيان چه بسيار از «يگانگي فرهنگي» داد سخن مي دهيم و از «روابط کهن» و «همسايگي تاريخي» ميان گويندگان زبان فارسي، و آناني که در دامان فرهنگ فارسي دري پرورده شده اند، ياد مي ورزيم. چه بسيار مرزهايي را که ميان ما حايل شده اند، و ما را از همديگر دور نگهداشته اند، مي نکوهيم. چه پيگيرانه خود را پيام آوران «وصل کردن» مي خوانيم و در وازنش و ترديد «فصل کردن» مي کوشيم. و چه بسيار بدين باور نيکو و بستوه دل خوش مي داريم که روزي، در ميقات فروغناک فرهنگ، فراتر از چندي و چوني مرزهاي سياسي روزگار، همدلانه و همرايانه، با «سخن گفتن دري» در پي آن باشيم که «دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سراندازيم.»

* * *

نگاهي به دستگاه آفرينش ادبي در فرهنگ فارسي دري به روشني مي رساند که اين دستگاه همواره پيوندي ژرف و بنيادين با لايه ها و مرکز هاي گوناگون اقتدار سياسي داشته است. کانون اين اقتدار و دايره توانمندي و اثر گذاري آن هيچگاه ثابت و پايدار و ايستا نبوده است. چه بسيار سلسله ها و دودمان هايي که گاه در تخالف و تضاد، و گاه در همسويي و همزيستي، درست همزمان و همروزگار با همديگر، در فراسوي آمودريا، در خراسان و سيستان. در فارس و طبرستان، و يا در شمال هندوستان بنيان گذارده شده اند و رشد ورزيده اند. در برهه هايي از زمان، دربارهاي سلاطين و پادشاهان مراکز شکوهمندي بوده اند براي پيدايش و پرورش حرکت هاي پوياي ادبي، و جايگاهي بوده اند فراخور براي رهايش و نوازش سخنوران و سخن پردازان و سخن آگاهان. آن چه نبايد از نظر دور داشت اين است که اين بزرگان خودرا وابسته و مربوط به ناحيت خاصي با مرزبندي هاي از پيش پرداخته نمي پنداشتند. بي گمان سخنوراني بوده اند که دلبستگي ويژه يي به زادگاه يا پرورشگاه خويش داشته اند، ولي هيچ گاه خود را در دام خيالواره انتزاعي هويت جمعي نمي افکندند و منحصر به مرزهاي کم و بيش شناخته شده سياسي نمي نگريستند و نمي توانستند بنگرند.

با اين وصف، از اين امر نمي توان چشم پوشيد که ما امروزيان که در واحدهاي چندگانه سياسي امروزين، هواي فرهنگ فارسي دري را نفس مي کشيم، با آن که بارها از همگوني و همساني فرهنگي ياد مي ورزيم، خواسته يا ناخواسته، در گير آن بوده ايم که اين فرهنگ غنامند و فرايند پرشاخ و برگ فراوري ادبي درآن را در گونه ها و شکل هاي پذيرفته هويت سياسي امروزين قالب ريزيم، و حتي بکوشيم تا تافته نوبافته يي را بر تمامت بلنداي ادب ديرين نيز بپوشانيم. از اينرو، گاهي تراشيدن گونه يي هويت آرماني- که همواره «خود» را در برابر «ديگري» توجيه و تعريف مي کند- و چه بسا که از ادعاي برتري جويي و برتري خواهي نيز بار مي گيرد، برنگرش مان چيره مي گردد. مگرنه چنين است که گوهرتوليد فرهنگي و ادبي امروز فارسي دري، به گونهيي فراگير، در گرو بينشي بوده است که انگاره پر هيبت «ملت-دولت» (يا رساتر از آن، «دولت- ملت») در رگه هاي آن جرياني مستدام و مستمر داشته است؟

پيوند تنگاتنگ و سخت در همبافته آفرينش ادبي با خيالوارگي مفهوم «ملت» و سازه هاي پيوست آن محصول روزگار بسيار پسيني است. برداشت برازنده يي از اين پيوند، در زمينه دانش هاي اجتماعي و پژوهش هاي فرهنگي، در کنار نبشته هايي از ديگران، در اثر راهگشاي اندرسن (Benedict Anderson)
با عنوان Imagined Communities [جوامع تخيلي]، دردوسالودودهه پيشتر ازامروز ارايه گرديده است. درک و دريافت اين پيوند جز با دقت همه جانبه و فراگير در انگاره «ملت» و چيرگي پديده «ملت- دولت» امروزين و ساختارهاي نيرومند آن در بافت تاريخي «آگاهي ملي» امکان پذير نخواهد بود. از رهگذرهايي چند، در حوزه فرهنگي امروزين زبان فارسي، توجه جدي به انگاره «ملت » و «هويت جمعي-ملي» در تبارشناسي تاريخ ادبي و داد و ستد آن با رويه هاي اقتدار سياسي از ارزشمندي بسيار برخوردار تواند بود. بايد بي درنگ افزود که منظور از خيالوارگي ملي، که بدان اشاره رفت، مصنوع بودن و ساختگي بودن ملت هايي نيست که امروزه از آبشخور فرهنگ فارسي سيراب مي شوند. منظور، اما، رابطه فزاينده اين خيالواره زايشگر و فريبنده با کارکردهاي آفرينشي و تخليقي است که بر سرشت شکننده و دگرگوني پذير پديده «ملت» پرده يي از ابهام و ايهام مي کشد، و با پردازشي آفريدگرانه و بن مايه يي خلاق، آن را نهادي مي نماياند ازلي و ابدي و فارغ از سنجش تاريخي و دگرگشت جامعه شناختي.

«ملت» ها، اما، همان قدر با يادآوري از خاطره ها و انگاره ها و ذهن باوري هايي از گذشته و پيشينه فرهنگي خود (که در بازتافتن هويت امروزين شان اثر مي گذارد). بار مي پذيرند و در تعريف ماندگاري خود از آن فيض مي برند که در فراموش کردن جلوه هاي ديگري از آن؛ همان قدر با پرده گشايي از راز و رمز نهفته درآن هويت کنوني خود را تفسير و توجيه مي کنند، که از پرده پوشي و پيچيدگي و استتار آن. در پهناي فرهنگ فارسي دري نيز، آنگاه که گذشته ادبي گزاره يي مي گردد براي تراشيدن و بنياد نهادن هويتي امروزين، پردازه هاي گرانسنگ ادبيات، فراتر از سنجشگري «سرشت» ادبي خود، توشه راه کساني مي گردد که با آن که دم از فرهنگ فراگير و «فراملتي» فارسي دري مي زنند، در خوانش و گزينش گذشته ادبي به گونه ژرفي«ملّي» و «بسته» مي انديشند.

از همين روست که تا آن گاه که درگير آفرينش هويت جمعي ملي در پرتو پديدآيي و تحول و تطور «ملت-دولت» هستيم، ديدگاه هاي مان ازگذشته تاريخي فرهنگ فارسي دري يکرويه و يکسويه خواهد ماند و درک مان از آناني که با ما «اشتراک فرهنگي» دارند، از روزنه تنگ برداشت ها و تأمل هاي کنوني و سخت امروزينه انجام خواهد پذيرفت. تا آن گاه که بتوانيم چهارچوب اين روزنه را باژگون سازيم و ديدگاه هاي چيره بر انديشه خود را در رابطه با جغرافيا و تاريخ درازدامن فرهنگ خويش از پرويزن نقد و بازنگري بگذرانيم، ناگزير خواهيم بود تا مرزهاي سياسي که افتراق ميان «من» و «ما» را رنگي از حقانيت مي زنند، پذيرا شويم. بي گمان، درموقعيتي يک چنين، سخن گفتن از باز پيوستن پاره هاي مجزاي همزبان و همفرهنگ، با آن که سخت خجسته مي نمايد، جز آن که يادآور گذشته يي آرماني و حسرتبار باشد، راه به جايي نخواهد برد.

اکنون که پديده «ملت-دولت»، خواسته يا ناخواسته، حتي در چشم انداز آناني که دم از يگانگي فرهنگي مي زنند، امري پذيرفته شده است، و کمتر کسي را سراغ داريم که خود را فارغ از مرزهاي متداول آن بخواند و بشناسد و بشناساند، زمان آن فرا رسيده است که به جاي آن که همه فارسي زبانان را زير چتر واحد سياسي-ملي فراخوانيم، با انديشه فراخ هر واحد سياسي را که ميراث خوار فرهنگ فارسي شناخته مي شود و مردمان آن دل در گرو اين فرهنگ دارند، چونان بخشي همسنگ و همتراز (و نه کهتر و نه مهتر از ديگر واحدهاي همزبان) بشماريم، و فرهنگ برازنده فارسي دري را در ساختن و پرداختن و تراشيدن هويت آن همان قدر سازنده بنگريم که در پايه ريزي هويت خود کارساز مي خوانيم. و، باري، اگر هويت ديگر، يا ديگران، را پديده يي پسين مي پنداريم، نبايد و نشايد که هويت خود را يکسره اصيل و همواره ماندگار قلمداد ورزيم.

از ديدگاهي يک چنين است که درشماره يي از ايران نامه که اکنون در دست خواننده است. آگاهانه برآن بوده ايم که به پژوهش هايي توجه ورزيم که دقيقاً به جامعه و فرهنگ افغانستان (به ويژه دوران معاصر) مي پردازند. از همين روي، نه از «اشتراک فرهنگي و زباني» سخن به ميان آورده ايم و نه در گير ستيز خيالي «خود» و «ديگري» شده ايم. نه در پي آن بوده ايم تا پهناي فرهنگ فارسي را به مرزهاي خودي محدود سازيم و نه خواسته ايم تا براي آن مرکزي تراشيم و حاشيه هايي فرض ورزيم. تلاش ما بيشتر آن بوده است تا خواننده را با پاره يي از آنچه نويسندگان امروز افغانستان در زمينه هاي فرهنگ شناسي و جامعه پژوهي نبشته اند. آشنا سازيم و افزون بر تحليل و تفسير رويدادهاي کنوني درآن ديار، روند تطور انگاره هايي را دريابيم که خلاقيت ادبي و فرهنگي قلمزنان آن را رقم زده اند و گشايشگر مسيرهاي کمتر کوبيده شده در اين عرصه ها گشته اند. در روزگاري که (به گفته واصف باختري):

تا باغ را تهاجم رگبار فتح کرد
با صد هزار ديده خود آسمان نديد

يک برگ، يک شکوفه که زخم تبر نداشت. . .

در روزگار تلخي که دست هايي آلوده گلوگاه دانش و پژوهش را در سرپنجه هاي مخوف خود مي فشارد و از بالش و پالايش فرهنگيان جلو مي گيرد، قلمزنان معاصر افغانستان با پيگيري تمام کوشيده اند تا زمينه باز شگفتن نخل ادبيات و هنر را در سرزمين خويش بجويند و دريچه يي- حتي اگر کوچک- به سوي روشنايي و نور بگشايند.


ايران نامه را سپاسگزاريم که زمينه نشر اين شماره ويژه را فراهم آورد. همزمان با گردآوري مقالات اين شماره، فرزانه سترگ و منتقد و متفکر فرهيخته، شاهرخ مسکوب، که سال هايي بسيار از دبيران پيوسته ايران نامه بود، رخت از جهان بربست و به کاروان رفتگان پيوست. درگذشت آن بزرگمرد فرهنگيان و فرهنگ پژوهان را نه فقط در ايران که در افغانستان نيز در سوگ نشاند او هرچند به نسل کهن تري از روشنفکران ايراني متعلق بود، همواره تازه مي انديشيد و بکر مي نوشت. مسکوب در زمينه هاي گوناگون انديشه و ادب قلم مي زد و هر آن چه مي نوشت، سرشار از بينش، دقت، و موشکافي بود. گزارش هاي درخشان وي از شاهنامه فرزانه طوس، همراه با خوانش جديدي از غزل هاي خواجه شيراز، پژوهش هاي همه جانبه در زمينه نثر کهن و نقش عرفان و ديوان درآن، و ديدگاه هاي سنّت شکنانه در دريافت جهان بيني سخنوراني چند که در دهه هاي آغازين سده روان مطرح بودند، همه بازگوي انديشه زايا و پوياي مسکوب است. روان آن بزرگمرد را شاد مي طلبيم.

***