tile

طنز و طنزپردازی در ادبيات معاصر افغانستان




 
طنز همواره بخشي گُسترده از ادبيات را در برگرفته است. در ادبيات معاصر اکثر ملل جهان، طنز به عنوان نوع جديد و مستقل ادبي عَلَم استقلال بلند کرده است و نويسندگاني چند، شخصاً به نام طنز نويس يا طنز پرداز شناخته مي شوند. اين نويسندگان نشان داده اند که طنز يک نوعِ مستقل ادبي است که مي تواند گونه هاي متعدد و متفاوت ادبياّت و بيشتر اوقات ژورناليزم را استخدام کند و ديگر نمي تواند در چند شکل و چند قالب خاص محدود بماند. طنز مي تواند تصويري، تمثيلي، منظوم، منثور، داستاني و ژورناليستيک باشد. طنز مي تواند از رُمان چند صفحه اي تا طنز يک جمله اي (کاريکلماتور) قالب اختيار کند. طنز مي تواند به شکل نمايشنامه، فيلمنامه، فيلم کارتوني، نيمه نمايشي، نيمه روايتي، و خلاصه در هرکسوتي ارائه شود. در يک کلام، ادبياتي که درآن عيوب فردي و اجتماعي در پوشش ظرافت و خنده هنرمندانه به تصوير کشيده شده و گوينده اصلاح اين عيوب و دگرگون سازي اعمال و افکار انسان ها را هدف خويش قرار داده باشد، ادبيات طنز گونه است.

تأکيد روي هنرمندانه بودن يک اثر طنز و وجود داشتن جوهرِ ذاتي هُنري درآن امروزه به حدّي جِدّي و حتمي پنداشته مي شود که طنز پرداز واقعي و شاعر واقعي را شبيه هم مي سازد. باوقوف از علم عروض و فنون سخنوري الزاماً کسي نمي تواند شاعر شود، و شعر مکانيکي و ظاهراً کاملاً بي عيب يک سخنور-در صورتي که از جوهر شاعرانه خالي باشد-فقط مي تواند او را در سطح يک ناظم قرار دهد. همين طور، آگاهي از رموز طنزپردازي و پيچيدن انتقادي به صورت مکانيکي در يک پوشش ظريفانه، طنزي مي زايد که ظاهراً بي عيب، ولي در واقع بي روح است. 

خوشبختانه درحوزه زبان فارسيِ دَري به صورت طبيعي و غير قراردادي روي کاربُرد واژه "طنز" براي نوع ويژه اي از ادبيات، کم و بيش توافق شده است و تا جائي که اطلاع دارم در دو زبان ديگر با الفباي تقريباً همشکل با فارسيِ دَري، يعني زبان هاي اردو و پشتو نيز واژه "طنز" معمول شده است. امّا يک سؤال اساسي در برابر ما قرار مي گيرد که چرا هنوز هم درميان برخي از گويندگان زبان فارسيِ دَري، «ادبيات طنز» به درستي به شناخت نيامده است؟ وقتي بگوئيم ادبيات عرفاني، ادبيات شفاهي، ادبيات تاريخي، ادبيات کلاسيک، ادبيات حماسي همه مي دانند که محتوايِ هرکدام بايد چگونه و درچه زمينه اي باشد، اما درمورد ادبياتِ طنز، اين وضاحت پديد نيامده است. گاهي آدمي را که ماهرانه ديگران را مي خنداند، طنزگو مي نامند و گاهي هم کسي را که بسيار خرده گير است طنز پرداز مي انگارند. 

اگر فرهنگ هاي لُغت فارسي را باز کنيم مي بينيم که طنز را «طعنه زدن» و «تمسخر کردن» و . . . معنا کرده اند. گناه فرهنگ نويسان هم نيست. آنها به کاربردن کلمه طنز را از سوي بزرگان ادب کلاسيک در معاني مدّ نظر داشته خودشان مطرح ورزيده اند. روشن است که در طي هزار سال در ادبيات زبانِ فارسيِ دَري، کلمات طنز، هَزل، هَجو، بديهه گويي، ظرافت، لطيفه، خوشمزگي، مطايبه، نکته سنجي، خوش طبعي و امثال آن گاهي مترادف، و گاهي حتّي يکي به جاي ديگر به کارگرفته شده اند. به نظر من علّت عدم درک دقيق طنز و ادبيات طنز از سوي برخي از فارسي زبانان در روزگار ما عمدتاً دو چيز است: 

1. نو بودن نوع ادبي طنز به مفهوم امروزي آن در پهلوي ساير انواع ادبي؛

2. کار برد کلمه "طنز" به معاني متفاوت در گذشته.

نوع ادبيِ طنز با ابعاد وسيع، اَشکال و قالب هاي نوين يک پديده نُو است، امّا به هيچ صورت نمي توان گفت که طنز و طنزپردازي در ادبيات ما سابقه کهن ندارد. تقريباً هزار سال پيش حکيم سنائي داستان هايي را هنرمندانه تصويرگري کرده است که تمام معايير و موازين طنز درآن ديده مي شود. بَعدها عطّار، مولانا، خيّام، سعدي و حافظ نشان دادند که چگونه با استفاده از صنايع لفظي، کاربُرد کنايات و استعارات مي توان شديدترين انتقادات را با شيريني ظرافت ملمّع کرد و چيزي آفريد که هم بخنداند، هم تنبيه کند، هم به تفکّر اندازد و هم دگرگون سازد- يعني آن چه که امروز آن را طنز مي ناميم.

عبدالرحمن جامي از اين هم يک گام فراتر نهاد. او با اختصاص دادن بخشي از بهارستان اش به "مطائبات" و در سرآغاز آن با استناد به روايات ديني به نيّت گرفتن مجوز "شرعي" براي اين نوع ادبي، خواست استقلال طنز را به قدر توان حمايت کند. امّا هيچکدام از اين بزرگان، به شمول جامي، نخواسته اند خود را «طنز پرداز» معرفي کنند. اگر چنين مي کردند قرن ها قبل از امروز «ادبيات طنز» هويّت مستقل خود را مي يافت.

مَن قبل از اين که به خداوندگار طنز فارسي عُبيد زاکاني بپردازم از دو سخنور کم نظير ادب فارسي دَري، انوري ابيوردي و سوزني سمرقندي نام مي برم که هردو در خنداندن مَردم اُستاد، در نيش زدن ماهر و در هجو سرايي سرآمد دوران خود بودند. مسلّم است که اين دو شاعر در عصر خود در محافل و مجالس بسيار ظرافت گُستر بوده اند. آن چه بايد افزود اين است که وجود قصه هايي که با معيارهاي طنز امروزي سازگاري دارد در ديوان اين دو شاعر، نمي تواند آنان را در شمار طنزپردازان قرار دهد. ممکن است در هم آميختن طنزهاي ناب اين دو سخنور با هجوها و هزل هاي شان يکي از دلايل غامض شدن مفهوم طنزناب براي خوانندگان سطحي نگر ادبيات کلاسيک گرديده باشد. 

در ميان بزرگان ادب کهن فارسي، سخنوري که بر سکوي بلند طنز نشسته است و هوشمندانه و آگاهانه طنزپردازي را شيوه کار خود ساخته است، عبيد زاکاني است. عبيد زاکاني اين درخت تناور بوستان ادب فارسي دري ظاهراً با هيچ فرد معيني سرمُخاصمت ندارد، امّا او آگاهانه به نبرد عليه بيدادگري هاي زمانه، قدرتمندان، سالوسان و به جنگ عليه پليدي و ريا، زشتي و ناهمواري، دروغ و ابتذالِ مروج عصر قَد راست مي کند. عبيد به قول حمدالله مستوفي در شمار صدور و وزرا بوده و مقامات بلند هم داشته، تنگدست نبوده، با بزرگان هم جليس بوده ولي اگر مدحي کرده براي پرکردن جيب نبوده و به همين سان با استفاده از هجو از کسي حقّ السکوت نگرفته است. درين حال بخوانيد رساله اخلاق الاشراف او را که چسان بلند دستان و زبردستانِ جامعه را با طنز خود به باد انتقاد مي گيرد و نشان مي دهد که اينان بر صبر، حلم، عدل، سخاوت، غيرت، حميّت، مردم دوستي و صداقت يک قلم خط کشيده اند. ما يک اصطلاح کابُلي داريم که مي گويد: «بشينُم پيشت، بِکَنُم ريشت» و عبيد دقيقاً همين کار را کرده است. او پيش بزرگان مي نشسته و در ظاهر آنها را به خنده وا مي داشته ولي در واقع نقاب صورت شان را از روي شان مي کنده است. 

پيش بزرگان نشستن و آنان را خنداندن کار مسخره هاي دربار و دلقک هاست. اما آن کس که مي خنداند و در عين خنداندن نقاب ها را از چهره ها دور مي کند و از روي پليدي ها و نادرستي ها پرده برمي دارد بي شک يک طنز نويس است، و چنين بود عبيد زاکاني. عبيد در رساله دلگشا، صد پند، رساله تعريفات، قصيده موش و گربه و اخلاق الاشراف چنان با حس انتقام خواهي و کوبندگي مجموع اقشار جامعه و پلشتي ها و رذايل اطراف خود را شلاق مي زند که شديدتر و محکم تر از آن در تصوّر نمي گنجد. اين شلاق زدن چنان با ظرافت و خنده ترحّم آميزي توأم است که هنرمندانه تر از آن نمي توان تصور کرد. پس با اطمينان خاطر مي توان کارهاي عُبيد را ناب ترين طنزهاي روزگار خودش به حساب آورد که تا عصرِ ما نيز کهنه نشده است.

کليات عُبيد نشان مي دهد که او يکسره راه طنزپردازي را آگاهانه در پيش گرفته است. اين که او ظاهراً رندانه خود را به "مسخرگي" زده فقط خواسته است زورمندان عصرش را خام سازد و از طرف شدن با آنان و برانگيختن خشم شان در امان مانَد. عبيد زاکاني نخستين منادي استقلال ادبيات طنز در زبان فارسي است و نيز با معرفي قالب هاي متعدد طنز استاد و پيشواي طنزپردازان به شمار مي رود. متأسفانه بعد از عُبيد تا ساليان دراز ديگر عبيدي پيدا نشد که اين عَلَم را افراشته نگهدارد تا اين که در دوره مشروطيت در ايران، ميرزاده عشقي، ايرج ميرزا و سرانجام دهخدا و ميرزا جهانگيرخان با صور اسرافيل، طنز فارسي را دوباره زنده کردند و جان بخشيدند. همراه با کارهاي ثمر بخش آنان، و کار مترجماني که طنز نوين را در ايران معرفي کردند، سرانجام ادبيات طنز در ايران چنان پا گرفت که ده ها نام بزرگ از طنز پردازان ايران را مي توان امروز اُميد ادبيات طنز زبان فارسي دري به حساب آورد.


طنز در افغانستان
تا اواسط قرن نوزدهم که هنوز ماشين چاپ در افغانستان وجود نداشت و حتي تا دو سه دهه اول قرن بيستم که خواندن روزنامه و تحصيل در مکاتب امري عام نشده بود در شهرها و روستاهاي افغانستان هزاران کتاب خطّي چاشني زندگي فرهنگي مردم بود. در مدارس ديني و مساجد در کنار علوم ديني، بوستان و گلستان سعدي، ديوان حافظ و بهارستانِ جامي تدريس مي شد. همين سانشهنامه خواني و مثنوي خواني در شب هاي زمستان يکي از عادات مردم بود. درآغاز قرن بيستم محمود طرزي با مقالات بيدار کننده خود در جريده سراج الاخبار و ترجمه رُمان هاي اروپايي، مردمِ افغانستان را با ادبيات جديد و تحولات جهان آشنا ساخت. پژوهشگران ادبي نشان داده اند که در بسياري از مقالات طرزي مي توان رگه هاي طنز را شناسايي کرد. در سال هاي بعد با وصف مطرح شدن انتقادات تند اجتماعي در اشعارِ عبدالهادي داوي، باقي قايلزاده و تاج محمّدخان پغماني نمي توان آنان را شاعران طنز پرداز به حساب آورد. بعدها حاجي اسماعيل سياه هراتي و شايق جمال، با وصف حاکميّت سانسور، توانستند طنز منظوم را رواج بدهند. 

در دهه هاي سي و چهل ضياء قايزاده، عبدالصبور غفوري، مينه ور، غلامعلي اُميد، شايق جمال، شيرعلي قانون، طالب قندهاري، ناصر نصيب، و ده ها شاعر ديگر تلاش مي کنند تا با انعکاس دادنِ مُشکلات زندگي و ناهنجاري هاي اجتماعي طنز منطوم بيافرينند. امّا سوگمندانه، به علت تسلط سانسور جابرانه، انتقادات آنان از سطحِ کوبيدنِ گرانفروشي، بيسوادي مردم، خرافات، تن پروري و رشوه خواري مأموران پائين رتبه حکومت و بوروکراسي اداري بالاتر نمي رود. 

در طول دهه هاي 20،30،و 40 خورشيدي طنز مصوّر، يا کارتون، هم وضع اسفناکي دارد. هرچند تعدادي از نقاشان برجسته آن عصر چون پروفسور غلام محمّد ميمنهگي، استاد برشنا، غلام علي اميد، اکرم نقاش، سيّد مقدّس نگاه، سيد جلال الدين و ديگران به صورت تفنني گاهي کارتون مي کشيدند، امّا موضوعات مطرح شده در کارتون هاي شان به علت همان سانسور تيزبين ولي نهايت تنگ نظر در سطح همان اشعار انتقادي عصر بود. نخستين بار در افغانستان در نيمه دوّم سال هاي دهه 40 کارتون هاي صدراعظم و وزرا و موضوعات جدّي تر ملّي و بين المللي بوسيله شادروان دکتر عبدالرحيم نوين ارائه شد. در اين سال ها که قانون اساسي اندکي از خشونت سانسور کاسته بود، کارتونيست هاي ديگري چون سيّد مقدس نگاه، حامد نويد، عبدالله نويد، طارق مرزبان، حسينه مرزبان، عبدالغفار گداز و عبدالله گوهرزاد براي جرايد کارتون هاي کوبنده تري به تناسب گذشته ها تصوير مي کردند. 

در سال هاي دهه 60 کارتونيستِ پُرکار و مبتکري به نام همايون هژبر شينواري ظهور کرد که توانست بُعد علمي تر و انديشمندانه تر به طنز مصوّر افغانستان بدهد. هژبر شينواري که موفقانه نمايشگاه کارتون هايش را در کابل داير کرد، و مجموعه نفيسي از کارتون هاي خود را به چاپ رسانيد، در اواخر سال هاي شصت موفق شد تا گروهي از نقاشان جوان را گردهم آورد و پس از يک آزمايش طاقت فرسا با فراهم کردن صدها نقاشي نخستين فيلم کارتوني را در افغانستان بسازد.

امّا در دهه هاي 20، 30 و 40 خورشيدي درکنار طنز منظوم، طنز تمثيلي هم در افغانستان به ياري اُستادان برشنا، عبدالرشيد لطيفي، عبدالرشيد جليا و محمدعلي رونق قد بلند مي کند. آنان با ترجمه نمايشنامه هاي مولير، توفيق الحکيم و ساير نويسندگان بزرگ جهان تآتر را در افغانستان اساس مي گذارند. کم کم نويسندگان افغاني هم با نوشتن نمايشنامه هاي کمدي انتقادي در باروري تآتر مي کوشند. 

با وصف خدمات تآتر در ارائه طنز تمثيلي و طنز منظوم و سايه روشن کمرنگ کارتون ها، طنزمنثور درين دوره وضع اسفناکي دارد. هنوز نويسندگان به گونه شايسته از عهده نوشتن داستان و مقاله طنز برنمي آيند. اگرچه اکثر مجلاّت و روزنامه ها انتشار جوک ها و فکاهيات ترجمه شده از مجلاّت اروپايي و يا جوک هاي برگرفته از نشرات ايراني را آغاز مي کنند، امّا طنزپردازي منثور هنوز رواج نيافته است. پس از تصويب قانون اساسي سال 1343، که درآن آزادي مطبوعات تا حدودي به رسميت شناخته مي شود و سانسور قبل از نشر ظاهراً لغو مي گردد، به خصوص بين سال هاي 1344 تا 1346 شاعر، نويسنده و دانشمند فرهيخته علي اصغر بشير هروي در هفته نامه ژوندوندو صفحه را به طنز و کارتون اختصاص مي دهد و درآن مقالات طنزي، بحر طويل و اشعار طنز خود را به چاپ مي رساند. عبدالرحيم نوين، کاريکاتوريست با ذوق، با نام هاي مستعار "کک"، "گل بيخار" و "بادنجان بَد" دو سال با بشير هروي در ژوندون همکاري مي کند. در سال 1347، اين دو به انتشار نشريه فکاهي هفتگي ترجُمان دست مي زنند. ترجمان از نخستين شماره هايش تا سقوط نظام سلطنتي در افغانستان (26 تير 1352)، يکي از محبوب ترين و پُر خواننده ترين جرايد ملّي افغانستان به شمار مي رفت. اين مجله نه تنها به زودي به مرکز تجمع شاعران طنزپرداز، طنزنويسان و علاقمندان ادبيات طنز مبدّل شد بلکه در تربيه نسل نويني از طنزپردازان نقش بزرگي را ايفا کرد. ترجمان با روزنامه ها و مجلات طنز در ايران از جمله با مُجلاّت فکاهي توفيق وکاريکاتور نيز روابطي نزديک داشت و تبادله نشرات را برقرار کرد. زماني که توفيق در ايران دچار سانسور و توقيف شد، ترجمان مطالبي در همدردي با آن نوشت و پيوسته خواستار رفع توقيف آن شد. ترجمان ژانرها و قالب هاي متعدّد طنز را معرفي کرد و ستون ها و عناوين دايمي داشت. هر شماره ترجمان سه، چهار، گاهي تا پنج شش کاريکاتور مي داشت که همه را دکتر نوين صاحب امتياز آن نقاشي مي کرد. چاپ کارتون صدراعظم (نخست وزير) و وزرا در ترجمان گاهي سبب ناراحتي "بزرگان" مي شد. گرچه معدودي از طنزپردازان و شاعران به نام اصليشان طنز مي نوشتند، نويسندگان دايمي ترجمان هرکدام نام هاي مستعار متعدد داشتند، از جمله نگارنده درين جريده به هفت نام مستعار مطلب مي نوشتم. اصولاً برخي از نويسندگان، که احتمالاً عهده دار مشاغل مهم بودند، معروف شدن به عنوان طنزپرداز را براي خود نوعي استخفاف تلّقي مي کردند. عدّه ديگر، به علّت ملاحظات سياسي يا شخصي، لازم نمي دانستند به نام اصلي شان طنز بنويسند. بايد افزود که کاربرد نام مستعار تنها در ميان ظنزنويسان معمول نبود. بسياري از نويسندگان در زمينه هاي ديگر هم نام هاي مستعار را براي نوشته هاي خود به کار مي بردند. 

جالب اين است که همکاران ترجمان از لحاظ حرفه، سنّ و سال، درجه تحصيل، موقعيّت اجتماعي در سطوح متفاوتي قرار داشتند. از فروشنده بازار تا تاجر، از متعلّم مکتب تا اُستاد دانشگاه و از هفده ساله تا هفتاد ساله با ترجمان همکاري داشتند. در مجموع، احتمالاً در حدود دو صد تن شاعر و نويسنده و مترجم در اين نشريه، چه به صورت نامنظم و چه به شکل دائمي، قلم زده اند. غير از ترجمان در سال 1350 نشريه فکاهي ديگري نيز به نام شوخک در کابل به چاپ مي رسيد.

کودتاي 26 سرطان (تيرماه) 1352 خورشيدي به نظام شاهي در افغانستان خاتمه بخشيد. محمّد داود، بنيانگذار جمهوريت، طي پنج سال زمامداري خود به ترجمان و ديگر جرايد آزاد اجازه انتشار نداد. در نظام جمهوري صاحب امتياز اين جريده، عبدالرحيم نوين، به حيث وزير اطلاعات و فرهنگ تعيين گرديد و مدير مسئولِ آن، بشير هروي به کار تنظيم آرشيو ملّي، تهيّه تقويم و برگزاري سمينارهاي علمي و ادبي پرداخت. نگارنده که عضو هيأت تحرير مجلّه ژوندون بود، به حيث مدير مسئول مجلّه کودکان، دکمکيانو انيس، مقرّر شد. ساير طنزپردازان هم پراکنده شدند و براي پنج سال بساط طنزنويسي و انتشار طنزنامه ها برچيده شد و جز طنزهاي خارجي، که توسط زلمي نوراني ترجمه مي شدند، در مطبوعات افغانستان، جز نمونه هاي اندکي در مجلّه ژوندون، ديگر از طنز خبري نبود. 

کودتاي ثور (ارديبهشت) 1357 براي بنيانگذاران ترجمان سرنوشت ناگواري را رقم زد. اُستاد علي اصغر بشير مجبور به مهاجرت به ايران گرديد و در تهران وفات يافت و درمشهد به خاک سپرده شد. دُکترنوين که زنداني شده بود بعد از رهايي از زندان به کشور آلمان پناه بُرد و در همان جا درگذشت. از همان سال هاي آغازين نظام خلقي- پرچمي در افغانستان انقطاب در جامعه پديدار شد. رژيم تحت حمايه اتحاد شوروي (سابق) و گروه هايِ مقاومت، درهيأت احزاب اسلامي در ايران و پاکستان، علاوه بر برخورد مسلحانه، ماشين هاي عظيم تبليغاتي را در مقابل همديگر به کار انداخته بودند. در طول دوره حاکميّت حزب دموکراتيک خلق، شاهد سه گونه برخورد با فرهنگيان و قلمزنان بوديم:

اوّل، رفتار انحصارگرانه و خشونت بار که در دو سه سال اوّل قدرت رژيم دوام کرد. درين مرحله شاعران و نويسندگان بسياري بدون ابراز مخالفت جدّي با رژيم بيرحمانه به شهادت رسيدند.

دوّم، سوء ظن و عدم تحمّل دگرانديشي. اين مرحله اندکي از مرحله قبلي نرم تر بود و در طول آن روشنفکران دگرانديش از مقامات بلند دولتي به زواياي فراموشي سپرده مي شدند و درصورت مخالفت صريح با رژيم روانه زندان مي گرديدند. درهمين دوره تعداد زيادي از روشنفکران و هنرمندان و اهل قلم که مأيوس و دلزده شده بودند و از رژيم هراس داشتند يکي پي ديگري از کشور فرار کردند و در کشورهاي ديگر پناهنده شدند.

سّوم، سياست نرمش، دلجويي و تشويق. اين سياست در پنج سال اخير نظام دوره رياست دکتر نجيب الله مرئي بود. براي جلوگيري از فرار روشنفکران، نرمش و مدارا، حتي دلجويي و تشويق روشنفکران به ويژه شاعران، نويسندگان، ژورناليست ها و هنرمندان از سوي رژيم به کار برده مي شد.

برعکس دهه هاي 1320، 1330 و 1340 طنز منظوم در دهه 60 ناپديد گشت و به جاي آن طنزِ داستاني رونق گرفت. درين دهه چهره هاي جديدي در طنزپردازي ظهور کردند و در روزنامه ها و مجلاّت گوناگون طنز مي نوشتند. در دوره تصدّي دکتر محمداکرم عثمان به حيث رئيس انجمن، بخش طنز نويسي در چهارچوب انجمن نويسندگان افغانستان ايجاد گرديد و در مدّت کمتر از دو سال مجموعه هائي چند از طنزنويسان افغانستان و دفتري از طنزهاي خارجي را به چاپ رساند. روزنامه قديم انيس، و هفته نامه هاي سباوون و اخبار هفته نيز زمينه هاي نيکويي را براي گسترش ادبيات طنز فراهم کردند. دراين دوره، طنز به نوع گسترده اي در تلويزيون نيز مطرح مي شد و نخستين فيلم کميدي انتقادي افغاني نيز محصول اين روزگار است.

در برون مرزهاي افغانستان نيز، در نشريه هاي متعدد مخالف دولت افغانستان که توسط تنظيم هاي (سازمان هاي) اسلامي مُقيم ايران و پاکستان منتشر مي شد، گه گاهي طنزهايي به نام هاي مستعار به چاپ مي رسيد. درآن سال ها با وصف اين که خواندن و داشتن نشرات برون مرزي در داخل افغانستان ممنوع و پُر مخاطره بود، گاه گاهي پاره يي از نشريه ها راه خود را به کابل باز مي کردند و نگاهي گذرا بر آنها نشان مي داد که برخي از آنها داراي نمونه هاي خوبي از طنز بودند. عبدالاحد عشرتي، از شخصيّت هاي معروف در زمينه امور قضايي و علوم اسلامي، نيز دو دفتر طنز دربيرون ازمرزهاي افغانستان منتشرکرده است که نشانگر قريحه و ذوق حيرت انگيز اوست. کتاب خلوت گاه راز به قلم احمد طارق عشرتي که در پشاور پاکستان به چاپ رسيده نيز به شناسايي بهتر سيماي طنز افغاني در خارج از افغانستان کمک مي کند.

پس از سقوط رژيم دکتر نجيب الله و ايجاد حکومت اسلامي مجاهدين که به جنگ هاي متعدّدي منجر شد، بسياري از قلمزنان و فرهنگيان افغانستان به مهاجرت از کشور مجبور شدند. با مسلّط شدن طالبان بر کابُل، ديگر براي هيچ نوع کار فرهنگي مجالي باقي نماند. در ده- پانزده سال اخير، نشريه هايي در بيرون از کشور پا گرفته اند که در اکثر آنان طنزهاي فراخوري نيز به چاپ ميرسند. کتاب هايي چند نيز منتشر شده اند که به طنز اختصاص داده شده اند. اين آثار از ظهور استعدادهاي شگفتي برانگيزي خبر مي دهند و مايه اميدواري فراوان اند. هم اکنون، پس از سقوط طالبان، در کابل يک نشريه طنز با عُنوانِ زنبيلِ غم به چاپ مي رسد که گويا هواخواهان (وهمچنان، مخالفان) بسيار دارد. نشريه ديگري نيز به نام چاي داغ تازه در کابل به انتشار آغاز کرده است.

***

Author: 
Jalal Noorani
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000