tile

سيّدحسن تقي زاده: سه زندگي در يک عمر



درخبراست که وقتي در مجلس چهارمِ مشروطه ميرزاحسن خان مستوفي الممالک رئيس الوزرا شد و برنامه-يا به اصطلاح آن زمان "پروگرام"- خود را در مجلس اعلام کرد، سيّدحسن مدرّس گفت: «البته ما همه به "آقا" ارادت داريم و به دولتي که ايشان در رأس آن باشد خوش آمد مي گوئيم. "پروگرام" دولت هم ايرادي ندارد، جز اين که در موضوعِ روابط خارجي که فرمودند برنامه دولت حفظ روابط حسنه با کشورهاي همسايه است درست روشن نيست که منظور از اين حسن کدام حسن است. چون "آقا" که خودش حسن است، آقاي وثوق الدوله هم حسن است، بنده هم حسنم. درست نفهميدم که منظور از اين حسن کدام حسن است» (طبق سنّت همه به مستوقي "آقا" مي گفتند. «کشورهاي همسايه» هم کنايه از روس و انگليس بود). تقي زاده هم حسن بود. امّا اين حکايت به خاطرم آمد چون وقتي که از زندگي تقي زاده صحبت مي شود اين سؤال پيش مي آيد که «اين تقي زاده کدام تقي زاده است؟»

در اين نوشته که شرح و تحليلي از زندگي سياسي تقي زاده است با سه تقي زاده آشنا مي شويم. تقي زاده اوّل کار خود را از عنفوان جواني آغاز مي کند و در حدود سال 1911 ميلادي، در سي و سه چهار سالگي به پايان مي برد. تقي زاده دوّم از همين حدود کار خود را شروع مي کند ودر سال 1934 در حدود پنجاه و شش هفت سالگي به انتها مي رساند. تقي زاده سوّم از همين حدود دوره آخر زندگي خود را مي آغازد و در سال 1970 در حدود نود و دوسالگي اين جهان را بدرود مي گويد.

تقي زاده اوّل
تقي زاده در اوايل جواني در تبريز دروس قديم را خوانده بود و علاوه بر تسلّط به زبان عربي و ادبياّتِ قديم آموزش فرانسه و انگليسي را شروع کرده بود و فارسي را در حدّ بهترين شيوه نگارشِ آن زمان مي نوشت.1 و در همان زمان ها بود که دچار تحولّ شد و خيال رفتن به نجف براي رسيدن به درجه اجتهاد را- که درآن زمان براي فارغ التحصيل درخشاني مانند او امري طبيعي بود- رها کرد.2 به تجدّد و مشروطه خواهي روي آورد و براي آشنايي بيشتر با نهضت هاي جديد به قفقاز و ترکيّه سفرهايي کرد، و در بيروت به خواندن فرانسه و انگليسي ادامه داد.

درگيرودارمشروطه خواهي هنوز بيش از سي سالِ قمري نداشت که به نمايندگي تبريز در مجلس اوّل انتخاب شد و هنوز ازگردِ راه نرسيده بود که در تهران اعتبار زيادي به هم زد. هم درمجلس و هم درخارج از آن يکي از سران انقلاب به شمار مي رفت و در ميان مردم عزّت و احترام زيادي داشت. جمالزاده مي گفت هرشب گروهي ازمريدانش به مسجد سيّدنصرالدّين (يا سيّد ناصرالدّين) مي آمدند و پشت سرش نماز مي خواندند. دوره اي بود که کسي با اعتبار سياسي او- چه رسد که سيّد عماّمه به سَري هم باشد- در سلسله قِديّسين و نظرکردگان به حساب مي رفت و بي شک مي توانست در فرصت کوتاهي مالِ بزرگي گِرد کند. جمال زاده مي گفت که يک شب پس از نماز تاجري پيش آمد و پس از عرض ارادت بسيار قاليچه نفيسي به تقي زاده تقديم کرد. او تشکّر کرد و گفت که هديه نمي پذيرد. چون اصرار زياد اثري نداشت بالاخره آن تاجر گفت که بهاي قاليچه بيست تومان است و من خواهش مي کنم شما آن را بخريد. تقي زاده پذيرفت و به تاجر گفت که شب بعد پول قاليچه را به او خواهد داد. فردا شب پس از نماز تقي زاده به تاجر گفت من امروز در بازار قاليچه را قيمت کردم معلوم شد شصت تومان است، و من شصت تومان ندارم که براي آن بپردازم. و هرقدر تاجر عجز و التماس کرد که بيست تومان بدهد نپذيرفت.

تقي زاده از سرانِ برجسته حزب دموکرات بود که در آن زمان به آن فرقه دموکرات مي گفتند. در مجلس نيز جزو رهبران طراز اوّل نمايندگان و هواخواهان آن حزب و جرگه گسترده تر مشروطه خواهانِ راديکال به شمار مي رفت. اينها با مشروطه خواهان معتدل و محافطه کار- از سيّد عبدالله بهبهاني گرفته تا ناصرالملک و مستوفي الممالک و مخبرالسلطنه- اختلاف داشتند، ولي تاوقتي که هنوز کلّ مشروطه خواهان با محمدعلي شاه، دست کم مستقيماً، به خشونت نکشيد.

مورد غيرمستقيم برخورد خشونت آميز، بلکه قهرآميز تندروان با کُندروان در زمان صدارت ميرزاعلي اصغرخان امين السلطان، اتابک، پيش آمد، و بالاخره به قتل اتابک انجاميد. اتابک -پس از اميرکبير و مشيرالّدوله سپهسالار- آخرين صدر اعظم برجسته ناصرالدين شاه بود، مردي بسيارباهوش و لايق، و مانندِ بسياري از ديوانيان آن زمان پاک و درستکار نبود، به ويژه آن که در آن دوران فساد دولتي مفهوم و معناي پس از مشروطه را نداشت.3 به اين گونه دلايل آزاديخواهان از او نفرت داشتند، اگرچه او در هنگام اوج گرفتن نهضت مشروطه اصلاً در ايران نبود. محمد علي شاه -شايد در مشورت با سفراي روس و انگليس- ازاو دعوت کرد که به ايران بازگردد و رئيس دولت شود. او نيز که سياست پيشه اي بسيار قابل و با کفايت بود در اين بار آخري که رئيس دولت شد کوشيد با کمک مشروطه خواهانِ معتدل، بويژه سيّد عبدالله بهبهاني، نوعي همزيستي و سازگاري بين مشروطه خواهان و دولتي ها بوجود آوَرَد.

امّا اين را نه دموکرات ها و تندروان مي خواستند نه دولتي ها و شاه، چون هر يک از اين دو گروه مي خواست ديگري را به کلّي براندازد نه اينکه به نوعي سازش و مصالحه و توافق برسد و به همين دليل هم هردو خواستار از ميان بردن اتابک بودند. چنانکه در شبي که او در صحن مجلس ترور شد هم آدمکشانِ شاه (به سرکردگيِ موقّر السلطنه) در آنجا بودند هم عباس آقا، صّراف جوانِ تبريزي که به او تيراندازي کرد. به همين دلايل از آن زمان به بعد در باره هويّت واقعي کشنده يا کشندگان امين السلطان بحث و اختلاف بوده است. برآوردِ تمام شواهد و همه آرايي که در اين باره ابراز شده مي رساند که تير عباس آقا اتابک را به قتل رساند. امّا شکّي نيست که شاه نيز در فکر بود که او را به تير غيب گرفتار کند.4 کارتي که درجيب عباس آقا پيدا شد اورا عضو«کميته غيبي» معرفي مي کرد.

دراين که چنين کميته اي به صورت يک سازمان منظّم و منسجم وجود داشته ترديداست. امّا بي شک يک دسته تروريست درتهران فعاليت داشتند، چنانکه پس از کشتن اتابک نيز با پرتاب بمب به کالسکه شاه خواستند او را ترور کنند. چه کميته منظّمي در کار بود چه نبود، حيدرخان عمواوغلي از سرانِ اين گروه بود، و حتي شهود عيني گفته اند که پس از تيراندازي عباس آقا خاک به هوا مي کرده که به فرار او کمک کند. حيدرخان بعداً به اتهام پرتاب بمب به کالسکه شاه دستگيرشد، ولي بر اثر فشار دموکرات هاي مجلس او را بدون رسيدگي رها کردند. چنانکه خواهيم ديد اين رويه عيناً در واقعه ترور بهبهاني تکرار شد.

باور عمومي براين بود که تقي زاده از رهبران آن گروه است و اگر هم به ترور اتابک رأي نداده پيشاپيش از آن خبر داشته است. پنجاه و چند سال بعد که اين موضوع در تحقيقات تاريخي صريحاً مطرح شد تقي زاده آن را با قاطعيّت انکار کرد، اگرچه از «حيدرخان قفقازي» نام برد.5 اين را بايد باور کرد ولي دو نکته قابل مشاهده است. يکي اينکه اين اظهار ديگر تقي زاده که او حتي از قتل اتابک متأثر شده بوده باور کردني نيست. دوّم - و مهّم تر- اينکه صِرفِ اين شايعه که تقي زاده پيشاپيش از ترور اتابک خبر داشته مي رساند که در آن زمان از سرانِ تندروانِ طراز اوّل به شمار مي رفته است.

اين تازه دورانِ خوشِ همبستگي بود. امّا به محض فتح تهران و پيروزي نهايي انقلاب و خلع شاه و تشکيل مجلس دوّم زد و خورد بين دو جناح (و در ميان خودشان) امري عادي و دائمي شد. زيرا اکنون که آخرين سنگر استبداد را گرفته بودند- طبق سنّت ريشه دار و کُهنِ ايراني- وقت آشوب و هرج و مرج و زد و خورد شخصيت ها و نيروهاي سياسي با هم بود، و رواج آنچه نگارنده «سياست حذفي» ناميده ام. يعني آن ويژگي باستانيِ تاريخ ايران که به محض ضعف و -بويژه- سقوط دولت، رهبران و نيروهائي که بر ضّدِ آن متحد شده بودند براي حذفِ يکديگر به جان هم مي افتند.

هنوز مزه جشن و سرور شکست محمدعلي شاه زير زبانِ انقلابي ها بود که سيّدعبدالله بهبهاني را ترور کردند. بهبهاني بزرگِ اعتدالي ها بود و آخوند بسيار با نفوذ، شجاع، مقتدر، و با لياقت و درايت در کارِ سياسي (پول هم مي گرفت، ولي در فرهنگ آن زمان آنهايي که نمي گرفتند در حُکمِ امامزاده بودند، مانند سيّد محمد طباطبايي، اگرچه پسر بزرگش سيّد محمد صادق در اين زمينه بي هنر نبود). درست به دليل عرضه و قدرت و نفوذ و شمّ نيرومند سياسي که بهبهاني داشت دموکرات ها او را سنگ بزرگي در راه خود مي دانستند. يک شب چهار يا پنج تن از تيپ همان «کميته غيبي» به خانه بهبهاني رفتند و او را گلوله باران کردند. باز هم حيدر عمواوغلي متّهم شد و دستگيرش هم کردند ولي نفوذ دموکرات ها سبب شد که بار ديگر او را بدون رسيدگي رها کنند. يک متّهم ديگر جوان بيست و چند ساله اي بود به نام ميرزا علي محمدخانِ تربيت (از سرانِ مجاهدين گيلان) که با تقي زاده نسبت دوري داشت- اگرچه سخت مريد و سر سپرده او بود- و به غلط مي پنداشتند که خواهرزاده اوست (يعني خيال مي کردند که پسر ميرزا رضاخان تربيت است). يک روز آن جوان را، ظاهراً به اتهام قتل بهبهاني در خيابان ترور کردند. خيلي ها باور داشتند که تقي زاده در ترور بهبهاني دخيل بوده، بلکه حتي محرکِّ اصليِ آن بوده است. تا آنجا که وقتي تابوت بهبهاني را مي بردند جمعيّت شعار مي داد:

فقيهي که اسلام را بود پشت
تقي زاده گفت و شقي زاده کشت 6

اين سال 1910 ميلادي بود. تقي زاده ناگزير از ترکِ ايران شد. ظاهراً رفت که پس از مدّتِ کوتاهي بازگردد، ولي در واقع 14 سال بعد به ايران برگشت. در مورد قتل بهبهاني هم تقي زاده هميشه هرگونه مباشرتي را به شدّت انکار کرد و بايد پذيرفت. ولي بازهم اظهار تقي زاده سوّم که تقي زاده اوّل از شنيدن خبر قتل بهبهاني (مگر از بيم تهمت خوردنِ خودش) متأثر شده بوده با واقعيات آن دوران نمي خواند. تقي زاده سوّم درخاطراتش از بهبهاني سخت تجليل کرده و بويژه بر مهم ترين صفاتش- شجاعت و عقل سياسي- انگشت گذاشته است.7 و در وراء اين نظر، پشيماني نسبت به نظر تقي زاده اوّل را مي توان حسّ کرد.

در خاطراتش در باره اتابک و بهبهاني مي نويسد که اتابک به تهران آمد و کابينه تشکيل داد:

من خيلي تند بودم، به حدّ افراط. با او مخالفت کردم. او هم هزار تا عُماّل داشت. پولدار بود. . . از يک طرف هم با سيّد عبدالله بهبهاني که ستون کار بود نزديکي پيدا کرد. . . سيّد عبدالله مرد رشيدي بود. مجلس هم تابع او بود. به تدريج اتابک مجلس را زير نفوذ خود گرفت. . . مستشارالدوله خيلي وسايل برانگيخت که امين السلطان مرا ببيند. من هيچوقت قبول نکردم. چون که مخالف بودم. هروفت در مجلس مذاکره مي کرد بر ضّدش نطق مي کردم.8
و در ادامه مي گويد که پس از فتح تهران «نزاع دائمي بين دموکرات ها. . . و اعتداليون. . . بوجود آمد. دموکرات ها آتشين بودند. آنها را عاجز مي کردند.» «اين کشمکش همچنان ادامه داشت که از علماي نجف حکم آوردند» به اين مضمون که روّيه تقي زاده «خلاف سياست اسلام» است و نبايد در مجلس باشد. به اين ترتيب شايعه اي که طبق آن علما تقي زاده را «مفسد في الارض» اعلام کردند بي اساس است. طبق روايت تقي زاده، بهبهاني- اگرچه بزرگ اعتدالي ها بود، و شايد به همان دليل- در مجلسي که با تقي زاده ترتيب داد پيشنهاد کرد که تقي زاده نسبت به حکم علماي نجف تواضع کند و سپس به ديدارشان برود، و اضافه کرد که «ما هم ترتيب مي دهيم خيلي با احترام شما را بپذيرند. . . و خيلي با احترام برمي گرديد». تقي زاده مي گويد:

من هم خيلي تند بودم. گفتم آقا شماچه عقيده داريد؟ شما عقيده داريد رويه من بر خلاف اسلام است؟ گفت نخير. گفتم پس بردار تلگراف کن. . . من التماس نمي کنم.9

ولي در دنبال اين مطلب مي گويد که از راه هاي ديگر کار داشت درست مي شد که «در اين بين قتل سيد عبدالله اتفاق افتاد و همه چيز خراب شد.» با اين همه بايدگفت که درهمين تند و تيزيِ تقي زاده متانتي بود که در ساير روشنفکران و رهبران تندرو مشروطه- آن هم کساني به جواني او- بسيار به ندرت مي توان ديد. بسياري از نويسندگان روزنامه هاي مساوات و صوراسرافيل به محمدعلي شاه-در حالي که شاه و رئيس مملکت بود- فحش ناموسي مي دادند، تندروهاي ديگر اتابک و بهبهاني را کشتند و به ترور شاه اقدام کردند. در حالي که مخبرالسلطنه که مشروطه خواه معتدلي بود در کتاب خاطراتش، اگرچه تقي زاده را از جرگه تندروان مي داند، ولي در دو سه جا انصاف مي دهد که براي فروکشاندن جوِّ تقابل و تخاصم کوشش و همکاري مي کرد.10
شاه -که تقي زاده را از زمان حکومت خود در آذربايجان مي شناخت- نسبت به شخص او، مانند سيّد جمال الدين اصفهاني و ملک المتکلمين و جهانگيرخان شيرازي، کينه عميقي داشت و شايد اگر پس از کودتا بر ضدّ مجلس او را به چنگ مي آورد به سرنوشت همان ها دچارش مي کرد. امّا براثر مساعدتِ بدون اجازه سروان استوکز (Claude B. Stokes) - وابسته نظامي انگليس و تنها ديپلماتي که در اين گيرو دار در مقّر سفارت در تهران حاضر بود-تقي زاده و دهخدا و چند تن ديگر در سفارت انگليس پناه يافتند تا به آنان امان داده شد که ايران را ترک کنند و بعدها فحش خوردند که چرا چنين کرده بودند. ظاهراً بايد طبق سنّت باستاني ِِِشهادت و شهيدپروري داوطلبانه تسليم مي شدند تاسرشان را ببرند.11

در سال 1908 تقي زاده به انگليس رفت و در آنجا به کمک ادوارد براون در جلساتي در داخل و خارج مجلس عوام انگليس براي مقاومت در برابر استبداد صغير تقاضاي کمک کرد. در تبريز که مقاومت بالا گرفت تقي زاده به آنجا رفت و پس از فتح تهران در کميته مذاکره با محمدعلي شاه براي تعيين شرايط خلع و تبعيد او از ايران (درسال 1909) نقش مهمي داشت. پيش از سقوط تهران محمدعلي شاه سخت عقب نشيني کرده بود و از مشروطه خواهان دعوت مي کرد که مجلس را باز کنند. امّا کار کينه و نفرت چنان بالا گرفته بود که- همانند دوران انقلاب -1357 مي گفتند که «اين برود، هرچه مي خواهد بشود.» تقي زاده هم از اين جمله بود. او در خزان عمر به ايرج افشار گفته بود (و افشار بعدها به من گفت): من تمام عمر چوبِ مخالفت خود را با سازش و مصالحه با محمدعلي شاه خوردم. پاهايم را در يک کفش کردم و گفتم به هيچوجه نبايد با او مصالحه کرد. اين داوريِ تقي زاده سوّم بود.

تقي زاده دوّم
با تقي زاده دوّم تقريباً بلافاصله پس از تبعيد محترمانه اش از ايران به دنبال ترور بهبهاني آشنا مي شويم. در سال 1911 واقعه شوستر پيش آمد. دولت ايران مورگان شوستر جوان ليبرال آمريکايي را با اختيارات زياد خزانه دارکلّ کرد. شوستر مردي درست کار و کم تجربه و ايدآليست بود و راه و رسم مديريت در اوضاع و احوال ايران را نمي دانست. هم هيئت حاکمه ايران را خشمگين کرد هم دولت جابر و قاهر روس را که در شمال ايران تقريباً حکومت مي کرد. وقتي هم که روس ها، به مناسبت پاره اي از اقدامات شوستر، از دولت ايران خواستند که عذرخواهي کند، خون ملّت و نمايندگان مجلس به جوش آمد و طبل آمادگي براي شهادت نواخته شد. درجايي که مي شد با يک ژست فروتنانه آتش خشم روس ها را فرونشاند، واکنش تند و بي حساب ملّت غيور سبب شد که روسيه تزاري لشکر خود را در شمال با تهديد به اشغال تهران به حرکت درآورد. در نتيجه، ودر آخرين لحظات، دولت ايران به خفتّ بارترين نحوي مجبور شد به تقاضاهاي بعدي و صد بدتر و شديدتر روس ها- از جمله عزل و اخراج شوستر از ايران- تن در دهد و، باز هم از روي ناچاري، مجلس محترم را منحّل کند.12

تقي زاده در سيزده تلگراف از خارج به سرانِ ملّت و دولت التماس کرد که سرسختي کودکانه و زيان بار را رها کنند: به مؤتمن الملک (رئيس مجلس)، به سليمان ميرزا (بعداً اسکندري، رهبر دموکرات ها در مجلس)، به وحيدالملک (بعداً شيباني، از رهبران دموکرات در مجلس) به سيّد محمدرضا شيرازي (بعداً مساوات، از رهبران دموکرات در مجلس) به سردار اسعد سوّم (جعفر قليخان بختياري، که عمويش صمصام السلطنه رئيس الوزرا بود)، به وثوق الدوله (وزيرخارجه)- به بعضي از اينها، چند بار. اهميّت موضوع فقط در ارتباط با زندگي تقي زاده و فاجعه شوستر نيست، بلکه بويژه در ارائه نمونه اي از افراطي گري هاي ملّت ايران است که همواره با ردِّ هرگونه مصالحه براي خود فاجعه آفريده و از آن نيز درسي نگرفته است. تلگراف به مؤتمن الملک نمونه بارز کلّ آنهاست:

با نهايت اضطراب و تحيرّي که از يک هفته به اين طرف دچارش بودم هرگز گمان نمي کردم که دولت و ملّت ايران سَرِ يک عذرخواهي مملکت را به باد بدهند. . . ولي اخبار امروز راجع به اين که اولتيماتوم را تا سه شنبه تمديد کردند شعله اميدي در دلم روشن کرد که بلافاصله به عرض فوري اين تلگراف مبادرت کردم. نمي دانم در ميان اولياي امور کسي نيست که اهميّت موقع را کاملاً بسنجد وبداند که همه عالم ما را تقبيح مي کنند که سَرِ يک عذرخواهي اين همه ايستادگي مي کنيم. از جناب عالي شخصاً به نام وطن التماس مي کنم. . . همين فردا يک کابينه فوري ولو يک هفته اي تشکيل داده و عذرخواهي و مرمّت کنيد که وقت فوت نشود.13

البته تا پاي فاجعه رفتند، اگرچه شخص مؤتمن الملک (حسين پيرنيا) از معدود کساني بود که نوعي مصالحه را ترجيح مي دادند.
تقي زاده دوّم از اروپا به آمريکا رفت و همانجا بود که-در دسامبر -1914 کنسول آلمان در نيويورک با او تماس گرفت که براي مبارزه بر ضد روس و انگليس به آلمان برود: «ما شوق زيادي به آلمان داشتيم. ايراني ها آلمان را مثل پيغمبر، حضرت داود مي دانستند که آمده آنها را نجات بدهد. ما همه براي آلمان سينه مي زديم. . .»14 شايد تقي زاده نمي دانست که در همان زمان در ايران به قيصر، اميراطور آلمان، لقب «اسلام پناه» دادند و گفتند که به دين اسلام مشرف شده و قصدش ازجنگ با روس و انگليس نجات ملّت اسلام از سُلطه آنهاست.15 اين که سهل است، در دهه 1350 (1970 ميلادي) رژيم بعثي عراق در ميان روشنفکران و درس خواندگان ايران سخت عزيز و محترم و سوسياليست بود چون با دولت ايران برخوردِ شديد داشت. اين گونه افسانه سازي هاي ملّت ايران در باره دشمنِ دشمنشان نيز از ويژگي هاي "سياسي"- در واقع ضّد سياسي- آنهاست، چه اين دشمنِ دشمن، يک فرد باشد چه يک قدرت خارجي؛ فقط کافي است قدرتي هم از خود نشان دهد، ولو با حرف. ملّت ايران اساساً ملّتي است «منتظرِ ظهور» و چشم به راه اين که «دستي از غيب برون آيد و کاري بکند.» وقتي هم که از ظهور کننده و دستِ از غيب برون آمده نا اميد شد نتيجه نمي گيرد که بايد انتظار ظهور را رها کند و مسئوليتِ سرنوشت خود را بپذيرد. نتيجه مي گيرد که آن ظهور کننده "دروغين" بود و بايد به انتظار ظهور کننده "راستين" نشست.

باري تقي زاده با گرد هم آوردن کساني چون جمال زاده و کاظم زاده ايرانشهر و قزويني و پور داود کميته ملّي برلن را به راه انداخت و دو دوره کاوه منتشر کرد.16 جمال زاده-که جوان ترين عضو کميته برلن بود و به تقي زاده نيز بسيار نزديک- براي من گفت که پس از شکست آلمان، از وزارت خارجه آن کشور اعضاء کميته را خواستند و گفتند که ديگر نمي توانند از فعاليت آنان پشتيباني کنند. به هريک از آنان مبلغي دادند که با آن به ايران برگردند، يا به جاي ديگري بروند، يا در آلمان بمانند ولي ديگر انتظاري از دولت آلمان نداشته باشند. هريک از گوشه اي فرا رفتند ولي تقي زاده و جمالزاده در کمال سختي و تنگدستي دوره دوّم کاوه را منتشر کردند تا ديگر «برون از رَمَق در حياتشان نماند» (با اندک تصّرفي در بيت سعدي). 17 بالاخره تقي زاده مأموريتي از دولت ايران به عنوان نماينده بازرگاني در مسکو گرفت. اين مأموريت يکسال و نيم طول کشيد. جمال زاده هم کارمند محلّي سفارت ايران در برلن شد که داستان ديگري دارد. بعد هم دولت جديد مستوفي الممالک از تقي زاده دعوت کرد که وزير خارجه شود، که نپذيرفت، و در عوض از جانب دولت ايران براي مذاکره با دولت جديد حزب کارگر ديداري از انگلستان کرد. در ضمن غياباً به نمايندگي مجلس پنجم انتخاب شده بود. اين بود که پس از اتمام مأموريت کوتاهش در انگليس يکسر به تهران رفت.

وقتي در سال 1303ش/1924 تقي زاده به ايران بازگشت سال ها بود که حکومت مشروطه تقريباً به کلّي از اعتبار افتاده بود و، اگرچه باور کردنش مشکل است، فکر ايجاد رژيم ديکتاتوري نه فقط مطرح که حتي در ميان روشنفکران و نخبگان مد شده بود. فرو ريختن دولت استبدادي با فتح تهران در سال 1909 به دموکراسي نيانجاميده بود، سهل است حتي حکومت مشروطه هم پديد نيامده بود. آنچه پيش آمده بود نه دموکراسي بود (که آن را به "حکومت ملّي" ترجمه ميکردند) نه مشروطه، که منظور از آن حکومت قانونمند، يعني حکومت غير استبدادي بود.

آنچه به نام مشروطه در ايران پديد آمد شکلي از هرج و مرج سياسي بود که مانند استبداد در تاريخ ايران ريشه هاي باستاني داشت. در جامعه ايران دولت و ملّت هميشه با هم در تضاد بودند. در دوره هاي سلطه استبداد تمايل به هرج و مرج- يعني ضديت با دولت و ناسازگاري اجتماعي- دائماً وجود داشت. وقتي دولت نيرومند مي شد اين تمايل به اَشکالِ پوشيده و ضعيف نمود مي کرد، و وقتي رو به ضعف مي رفت به صورت هاي بارزتري- از جمله قيام هاي محلّي- پديدار مي شد. ولي هنگامي که دولت به دست نيروهاي داخلي يا خارجي (ياهمکاري اين دو) سقوط مي کرد نيروهاي گريز از مرکز دولت به جان هم ميافتادند. يعني-به قول نظام المللک طوسي در سياست نامه -دَرِ فتنه و فساد و آشوب باز مي شد تا بالاخره يکي از نيروهاي مدعي قدرت ديگران را سرکوب ميکرد و استبداد مطلقه جديدي به وجود مي آورد. آخرين باري که چرخه استبداد- آشوب و هرج و مرج- استبداد به حرکت درآمده بود وقتي بود که پس از هرج و مرج و پراکندگي قرن هيژدهم -که به دنبال سقوط دولت صفوي پيش آمد- قاجارها به سرکردگيِ آقا محمدخان قدرت را به دست گرفتند.

فرق انقلاب مشروطه با انقلاب هاي پيشين ايراني دقيقاً در اين بود که هدف آن برانداختن نفسِ استبداد و جايگزين کردن آن با حکومت مبتني برقانون- حکومت مشروطه- بود. تا اواسط قرن نوزدهم در ايران استبداد- يعني حکومتي که منوط و مشروط به هيچ چارچوبِ قانونيِ مستقل از خود نيست - شکل طبيعي حکومت تلقي مي شد. يعني هيچ بديلي براي حکومت استبدادي متصور نبود. درنتيجه، دعوا با حکومت بر سر عدل و ظلم-"داد و بيداد"- بود نه مشروطه و استبداد. در قيام هاي سنتي ايران هدف اين بود که يک حکومت استبدادي ظالم را براندازند و يک حکومت استبداديِ عادل را به جاي آن گذارند. در قرن نوزدهم بود که تماس هاي نزديک با اروپا نشان داد که براي استبداد بديلي وجود دارد و آن حکومت قانونمند است. در ابتدا به کلّ چنين حکومتي قنسطيطوسيوُن مي گفتند. در اواخر قرن نوزدهم در ترکيه عثماني لفظ "مشروطه" را در برابر لفظ "استبدادية" نهادند. و اين لفظ به ايران آمد.

اما صرف نوشتن يک قانون اساسي به الگوي فرنگي، و آگاهي شمار اندکي روشنفکر و انديشمند از حکومت مشروطه به عنوان حکومت منظّم و قانونمند، نمي توانست و نتوانست چنين رژيمي پديد آوَرَد. طبق سنتِ ديرين، فرو ريختن دولت استبدادي سبب شد که جامعه به سرعت به عادت آشوب و هرج و مرج باز گردد. نه فقط در ايالات و ولايات و مرزها ياغي گري و گردنکشي شد. بلکه، مهم تر از آن، در مرکز، و در مرکزسياست وحکومت نيز هرجو مرج و بي مسئوليتي رواج يافت.

جنگ جهاني اوّل هنوز تمام نشده بود که به نظر مي آمد شيرازه مملکت به زودي از هم خواهد پاشيد، چنان که در قرن هيژدهم پس از سقوط دولت صفوي پاشيده بود. خيلي از عُقلاي قوم- حتي با آراء و عقايد گوناگون- نتيجه گرفتند که حکومت مقتدري، يعني حکومتي که مثلاً به اندازه نيمي از دموکراسي هاي فرانسه و انگليس اقتدار داشته باشد، ضروري است. بعضي از آنها کابينه وثوق الدوله را با پشتيباني انگليس بر سر کار آوردند. ولي وقتي دولت وثوق يک سال بعد قرارداد 1919 را با انگليس بست موج گسترده اي از مخالفت با آن بالاخره (در ژوئن 1920) به سقوطش انجاميد. هرج و مرج شدّت يافت تا سرانجام سيّدضياء و رضاخان دراسفند 1299، فوريه 1921، کودتا کردند و قدرت را به دست گرفتند. جمعي ازديپلمات ها و افسران انگليس درايران به اين کودتا کمک کردند، امّادولت انگليس نه از آن خبرداشت و نه از آن پشتيباني کرد.18

چنان که گفتيم سه سال بعد از اين که تقي زاده به ايران بازگشت بسياري از روشنفکران و درس خواندگان صريحاً خواستار ديکتاتوري بودند. حتي روشنفکران ايراني مقيم اروپا هم چاره اي جز ديکتاتوري نمي ديدند. اصلاً ديکتاتوري مد روز بود. حتي ملک الشعراء بهار هم که در جرگه هواداران رضاخان نبود بر ضرورت حکومت مقتدر مرکزي تأکيد مي کرد، چنان که پيش از اين نيز از دولت وثوق پشتيباني کرده بود.19

تقي زاده در مجلس پنجم (1305-1303) نقش فعالي نداشت. حتي به جرگه دموکرات ها و سوسيال دموکرات هاي مجلس - که سليمان ميرزا رهبرشان بود- نپيوست. هوشمندي و تجربه و مشاهداتش به او آموخته بود که يکشنبه و يکساله و چند ساله نمي توان جامعه را-آن هم جامعه ايران را-بکلّي عوض کرد. گذشته از اين، کسي که زماني نام خود را «فدايي ملت، تقي زاده» امضاء مي کرد اينک همه توهماتش را در باره هموطنانش از دست داده بود. دوسال پيش از بازگشت به ايران در نامه اي به دکتر محمود افشار (از آلمان به سويس) نوشت:
اغلب بلکه نزديک به تمام ايرانيان سست عنصر ومُذبذب ومُداهن ومتملّق وبا تعارف وموافقِ مقام حرف زن و دروغگوو اهل تقيّه و مدارا و به اصطلاح خودشان اهل پُلتيک هستند وهر روز به حسب مقام داراي يک عقيده که درحُکمِ آن روزغلبه دارد مي باشند. . . ودايم مشغول دسايس واسباب چيني وکارشکني وآنتريگ اند.20

شايد اين تنهاموردي باشد که تقي زاده در باره کسي، چه رسد به کل جامعه اي، با چنين کلمات تند و مأيوس و خشم آگين ياد کرده باشد، و به همين دليل کاملاً نشان مي دهد که در آن زمان توهمات گذشته را از دست داده بود. تقي زاده انقلابي اکنون اصلاح طلبي معتدل و واقع بين بود، اگرچه او هرگز اصول اساسي اخلاق و سياست خود را کنار نگذاشت. در مجلس پنجم تقي زاده جزو منفردين بود، که نه در جرگه اقليّت مجلس بودند نه اکثريّت، بلکه در هر مورد نسبت به موضوع قضاوت مي کردند و رأي مي دادند که گاهي موافق اقليّت و زماني همراه اکثريّت بود. بيشتر نمايندگانِ محبوب مجلس در اين جرگه بودند، از جمله مشيرالدوله، برادرش مؤتمنالملک، مصدق و حاج ميرزا يحيي دولت آبادي. در دعواي جمهوري- هيچيک از منفردين موضع نگرفتند. پيش از نوروز 1304 بود که هواخواهان رضاخان شعار اعلام جمهوري را جدّاً مطرح کردند که به اين ترتيب قاجارها را خلع کنند و رضاخان را به قدرت رسانند. درآن زمان در مجلس هيچ آدم مهمي نبود که اصولاً هواخواه سلطنت قاجار باشد، ولي گروهي به رهبري مدرس نگران بودند که برقراري جمهوري، حکومت قانونمند مشروطه (که البته لازم نيست حتماً پادشاهي باشد) را سرنگون کند. بازتاب اين نگراني را در اشعار آن دوره ملک الشعراء و ميرزاده عشقي نيز مي توان ديد.21

پس از شکست کوشش براي اعلام جمهوري بود که رضاخان سران منفردين و يکي دو تن ديگر را به يک دوره مشورتي دعوت کرد که هفته اي يک بار در خانه يکي از آنان در باره امور کشور به گفتگو پردازند. اعضاء اين محفل مستوفي الممالک، مشيرالدوله، مخبرالسلطنه، مصدق، تقي زاده، فروغي، دولت آبادي و حسين علاء بودند. و همين ها بودند که به پيشنهاد رضاخان در يکي از جلساتشان موافقت کردند که او در مقام رئيس الوزرا فرمانده کلّ قوا نيز باشد. و چنان که دولت آبادي در خاطراتش مي نويسد، از قضا مصدّق بود که در آن جلسه به عنوان حقوقدان بر درستي اين نظر تأکيد کرد.22 پشتيباني اين گروه از اين پيشنهاد سبب شد که وقتي در مجلس شورا طرح شد هيچکس حتّي مدرسّ و يارانش با آن مخالفت نکردند. امّا هنگامي که موضوع تغيير سلطنت ناگهان و بدون مشورت با آنان مطرح شد منفردين موضع ديگري گرفتند. در روز 9 آبان 1304 که قطعنامه خلع قاجار به مجلس تسليم شد، غير از مدرسّ که به طرح آن اعتراض کرد و با حالت قهر مجلس را ترک گفت فقط چهار تن از منفردين با آن مخالفت کردند، و هر چهار تن از اعضاء محفل مشورتيِ رضاخان بودند: تقي زاده، مصدّق، دولت آبادي و علاء. سخنراني مصدق بلند و احساساتي ولي مستدل بود. او تأکيد کرد که رضاخان را براي رياست دولت بسيار لازم و مفيد مي داند ولي انتخاب پادشاهي که در رأس امور اداري و نظامي باشد خلاف مشروطه است.

نطق تقي زاده در خور مطالعه است، نطقي مستدل و منطقي- مثل هميشه- ولي سخت معتدل و ملايم، که نشانه تحوّل تقي زاده اوّل به تقي زاده دوّم است:

. . . و خدا را شاهد مي گيرم که اين حرف که مي گويم محض خيرخواهي مملکت و خيرخواهي همان شخص است که زمام امور مملکت را در دست دارد و من خير او را مي خواهم و از جان خود بيشتر مي خواهم. . . ولي ترجيح مي دادم که (موضوع تغيير سلطنت) رجوع شود به کميسيون، چون ممکن است راه حلِّ بهتر و قانوني تري پيدا شود که هيچ خدشه وً سوسه در کار پيدا نباشد. . . اگر اين را اجازه ندهند گفته شود، سوسه در کار پيدا مي شود و مطابق صلاح خودشان نيست. بنده غير از اين يک کلمه چيزي عرض نمي کنم و براي اين، همه چيز را فدا مي کنم و خدا را شاهد مي گيرم و ملّت و مملکتي که مرا وکيل کرده است شاهد مي گيرم و در مقابل تاريخ و در مقابل نسل هاي آينده مي گويم که اين کار به اين ترتيب مطابق قوانين اساسي مملکت نيست و مطابق صلاح مملکت هم نيست. بيشتر از اين حرف زدن هم صلاح نيست. همه مي دانند. آنجا که عيان است چه حاجت به بيان است.23

تقي زاده در مجلس ششم که بلافاصله پس از تغيير سلطنت تشکيل شد به نمايندگي تهران انتخاب شد. ولي به مجلس نرفت. عملاً سياست را کنار گذاشت، حتّي دعوت مستوفي الممالک را به تصدي وزارت خارجه نپذيرفت و به خدمات صرفاً اداري و دولتي پرداخت: استانداري خراسان، سفارت در لندن، وزارت طُرُق و شوارع، وزارت ماليه و بالاخره سفارت ايران در فرانسه. در اين آخرين مقام بود که معزول و مغضوب شد و در اروپا ماند. تقي زاده در خاطراتش مي گويد که پس از مخالفت با تغيير سلطنت دَرِ خانه هاي مخالفان "مفتش" گذاشته بودند و آنها را مي پائيدند. و نيز مي گويد که مصدّق به او و حسين علاء پيشنهاد کرده بود حقوق ماهانه نمايندگي آنان را بپردازد که به مجلس نروند ولي آنها رد کرده بودند.24 سال ها بعد تقي زاده به علاء نوشت که دليل اين که او سياست را رها کرد و کار دولتي پذيرفت نياز مالي او بود:

خوب مي دانيد وقتي جناب عالي و آقاي مصدّق السلطنه و بنده هر سه مايل بوديم به مجلس نرويم و از کار خارج بنشينيم، لکن جناب عالي و بنده به واسطه ضرورت معيشت نتوانستيم اين گوشه گيري را اختيار کنيم و آقاي مصدّق به واسطه داشتن وسيله مناعت، خود را بهتر از بنده توانستند حفظ کنند.25

ولي اين تفسير صد درصد درست نيست. اگر تقي زاده همان تقي زاده اوّل مي بود با گرسنگي مي ساخت و دست بر نمي داشت. امّا چنان که گفتيم او توهماّت قديم خود را از دست داده بود. گذشته از اين، عصر عصر جديدي بود و خيلي ها-که تا ده سال بعد توهمات خود را نسبت به عصر جديد از دست دادند-حاضر بودند که در چارچوب يک حکومت مرکزي مقتدر براي اصلاحات و نوسازي کار کنند: تيمورتاش، داور، نصرت الدوله، فروغي، سردار اسعد، مخبرالسلطنه، حتي مستوفي الممالک و مدرس، و خيلي ديگر که مانند خود تقي زاده بالاخره هريک به نحوي رانده شدند، چون حکومت مرکزي مقتدر-و به اصطلاحِ فرنگي، ديکتاتوري-به سرعت به سنّت هاي استبدادي گرائيد.

از 1307 که تقي زاده استانداري خراسان را پذيرفت تا 1313 که از وزارت مختاري فرانسه معزول شد منشاء کارهاي بسيار شد اما شهرت او در اين دوره از آخر دوره وزارت ماليه او (شهريور 1312) سرچشمه مي گيرد که قرارداد 1933 را با شرکت نفت امضاء کرد. ازآن تاريخ بودکه-طبق سنّت تهمت زني و توطئه گرايي ايراني- «جاسوس مارک دار انگليس» نام گرفت. و بعد هم به لقب «آلت فعل» ملّقب شد.

مذاکره رسمي و منظّم با شرکت نفت را تيمورتاش از سال 1306 آغاز کرده بود. بعداً ديگران، از جمله نصرتالدوله، داور و تقي زاده را نيز در قضيه نفت دخالت دادند و به اين ترتيب موقعيّت تيمورتاش را-که مذاکره کننده اي قرص و محکم بود-در برابر شرکت نفت متزلزل ساختند. درست است که قدرت نسبي ايران در برابر انگليس کم بود ولي اگر مذاکره به شکل منظّم و با شور و مشورت و واقع بيني انجام مي گرفت به احتمال بسيار نتيجه آن بي اندازه براي ايران بهتر مي بود. حتّي در يک مرحله شرکت نفت پيشنهاد کرد که ايران با تمديد قرارداد موافقت کند و در برابر، شرکت يک پنجم سهام کل عمليات خود را در سراسر جهان به دولت ايران بدهد.26 اين پيشنهاد را از روي ندانم کاري و عدم واقع بيني نپذيرفتند و در نتيجه چند سال بعد از موضع ضعف، بدون گرفتن حتّي يک سهم، به تمديد قرارداد تن دادند. اين يک خصلت ايراني است که بارها در قرن بيستم شاهد نمونه هاي بزرگ آن بوده ايم: مثلاً لجاجت در واقعه شوستر در سال 1911؛ و نپذيرفتن پيشنهاد بانک جهاني به عنوان ميانجي در دعواي نفت ايران و انگليس در سال 1952.

در سال 1932 ناگهان در لندن اعلام کردند که سهم ايران از درآمد نفتِ آن سال به قريب يک چهارم سال پيش کاهش يافته است. رضا شاه اين را -شايد به حقّ- حمله مستقيمي به شخص خود تلقّي کرد و سخت خشمگين شد. درنتيجه قرارداد دارسي را ملغي کردند.27 انگليس به جامعه ملل شکايت کرد و قرار شد که طرفين براي دادن يک امتياز جديد نفت به شرکت نفت ايران و انگليس مذاکره کنند. هيئت نمايندگان شرکت نفت به تهران آمد و با تقي زاده و داور و فروغي و علاء به مذاکره پرداخت. وقتي در باره همه چيز توافق شد، سرجان کَدمَن (رئيس شرکت نفت) ناگهان تقاضاي تمديد قرارداد را هم به آن اضافه کرد. هيئت نمايندگي ايران نپذيرفت. نمايندگان انگليس در شُرُفِ ترک ايران بودند که رضاشاه آنها را خواست. در گفتگويي که کردند شاه اوّل در برابر تقاضاي تمديد مقاومت مي کرد، ولي بعد تسليم شد.28 تقي زاده در چند جا، گاه به تفصيل، واقعه را شرح داده است. او در يکي از يادداشت هايش که سفارش کرده بود پس از مرگش منتشر شود مي نويسد:

وقتي [با نمايندگان شرکت نفت] بحث شد توافق مي کردم. در آن آخر آنها گفتند خوب همه آن را قبول مي کنيم امّا امتياز جديد. . . يک شصت سال ديگر تمديد شود. گفتيم محال است. . . آنها هم گفتند ما غير از اين اگر باشد چمدان هايمان را مي بنديم و مي رويم. اين بود که [کَدمَن] فرداي آن روز رفت پيش رضاشاه به عنوان خداحافظي. گفت سوداي [معامله]ما با وزراي شما نمي شود. رضاشاه به اصطلاح حُقّه زد. گفت چه شده که شمامي رويد. اين طور نمي شود. يک جلسه پيشِ [درحضور] من باشد. مثل اين که خبر ندارد، در حالي که مرحوم داور گفت که ما (گزارش مذاکرات) را ساعت به ساعت مي گفتيم. . . يک جلسه کردند. . . [کَدمَن] گفت ما با آقايان در خيلي چيزها کنار آمديم. . . تقاضاي ما اين است که مدّت شصت سال ازحالا تمديدکنيد ]يعني سي سال علاوه بر مدّت امتياز دارسي[. رضاشاه. . . گفت محال است. ابداً ابداً نمي شود. ما اين همه در اين مدّت چهل سال لعنت کرده ايم به آن کسي که اين امتياز را داده مي خواهيد شصت سال ديگر به ما لعنت کنند. . . رئيس کمپاني گفت که معني اين است که نمي شود. ما را مرخص کنيد برويم. اين[رضاشاه] در آنجا جاخورد. . . به هرحال وازد. کسيبه درستي علتش را نفهميد که چرا يک مرتبه سست شد. خودش گفت طوري کنار بيائيد. آخر آنچه آنها مي خواستند شد.
و در ادامه مي گويد:

ما خيلي خيلي ناراضي شديم. من که ملول شدم. . . داور آدم خيلي عاقلي بود. او هم خيلي خيلي ملول شد. گفت به من که اين ديگر بد شد و خيلي هم بد شد. دو سه روز رضاشاه هِي به من مي گفت که چه تان است. . . بعد خودش يواش يواش ملتفت شد. به من گفت که شما خيال نکنيد که خيلي بد شده است. بعدها اصلاح مي شود. هِي مرا تسلّي مي داد.29

هنوز هم عدّه اي عقيده دارند که تمام موضوع الغاء امتياز دارسي توطئه اي بود که جاسوس هاي انگليس در ايران-به سرکردگي رضاشاه و تقي زاده-ترتيب دادند تا در قرارداد جديد دوره امتياز را تمديد کنند. راستش اين است که نه توطئه اي وجود داشت، نه کسي جاسوس انگليس بود. ايران مثل هميشه چوب ندانم کاري خود را خورد که در يک رژيم استبدادي مکرراً پيش مي آيد.
اندکي پس از قرارداد 1933 کابينه مخبرالسلطنه معزول شد و فروغي جاي او را گرفت. وزرا را البته شاه انتخاب مي کرد، و اين بار تقي زاده را کنار گذاشتند و داور را وزيرماليه کردند. رضاشاه دو سه بار از اين که تقي زاده بدون کسب اجازه قبلي از دربار لايحه به مجلس برده بود خشمگين شده بود.30 به علاوه- چنانکه داور به تقي زاده گفته بود- رضاشاه با تقي زاده رودربايستي داشت. «راستش هم همين بود. به من خلاف قائده نمي توانست بگويد مال فلان کس را بگيريد. ولي به او [داور]همه چيز مي توانست بگويد».31 حتي شايع شد که به زودي تقي زاده را خواهند گرفت. ولي شاه حاضر بود که او را به مأموريت خارج بفرستند و دوستش باقر کاظمي که وزير خارجه بود موفق شد وزارت مختاري فرانسه را براي او بگيرد.

امّا وزارت مختاري فرانسه چند ماه (از آبان 1312 تا مرداد 1313) بيشتر نپائيد. روزنامه هاي فرانسه از رضاشاه و اوضاع ايران انتقاد مي کردند. شاه مي خواست که انتقادها متوقف شود و انتقاد کنندگان تنبيه شوند. تقي زاده اقدام هايي کرد ولي گزارش داد که در فرانسه نمي توان جلو انتقاد را گرفت. شاه، هم ناراضي بود هم- تا اندازه اي-ظنين، که ممکن است کارِ خودِ تقي زاده باشد. تقي زاده از کار برکنار شد و براي درمان يک بيماري مزمن به برلن رفت. در آلمان ديد که شايعه مغضوب شدنش دارد او را از همه اعم از ايراني و اروپايي منزوي مي کند و حتي راه معاشش را مي بندد. يکي دو نامه به رئيس دفتر مخصوص شاه نوشت و هربار جواب شنيد که خيالش از بابت شاه راحت باشد. امّا واکنش ها و رفتار ديگران در اروپا همچنان سرد ماند. با نااميدي به دوست ديرينش فروغي-کمي پيش از آن که خود او از نخست وزيري برکنار و دستش از همه جا کوتاه شود-نامه اي نوشت و خواهش کرد که شخصاً با شاه صحبت کند و ببيند واقعاً نظرش چيست. فروغي اين کار را کرد و نتيجه به همان بدي بود که تقي زاده گمان کرده بود. ولي اين بار خشم شاه دليل ديگري هم داشت. فروغي نوشت که البته شاه از جنجال روزنامه هاي فرانسوي عصباني است، ولي مزيد برعلّت:

. . . متأسفانه قضيه مقاله جناب عالي پيش آمد که در خصوص نهضت هاي ادبي نگاشته بوديد. . . اين روش سوء ظن ها را تجديد وتبديل به يقين نمود و نه تنها نسبت به خودتان احساسات را حديد و شديد کرد بلکه موجب عتاب و خطاب به کساني که مقاله را درج کرده و نقل نموده اند شد و هنوز دنباله آن خاتمه نيافته است.23

تقي زاده فکر اين يکي را نکرده بود. فرهنگستاني تأسيس شده بود براي پاکسازي زبان فارسي از لغات بيگانه و خصوصاً واژه هايي که ريشه عربي داشتند. کمابيش همه شخصيت هاي فرهنگي جامعه به دلايل صرفاً ادبي از طرز کار فرهنگستان ناراضي بودند. هر زمان که جانشيني براي لغتي به تصويب فرهنگستان مي رسيد، بايد آن را به تصويب شاه هم مي رساندند تا رسميت پيدا کند. وزارت معارف (فرهنگِ بعدي) تازگي دست به انتشار مجله «تعليم و تربيت» زده بود و شخص وزير، علي اصغر حکمت، به تقي زاده نامه اي نوشته و از او مقاله خواسته بود. حکمت بقدري مقاله تقي زاده را پسنديده بود که ضمن چاپ آن در شماره بعد، براي خود او هم نامه تبريکي فرستاده بود. حکمت شانس آورد که وقتي «طوفان احساسات» وزيدن گرفت در ايران نبود.

تقي زاده سوّم

درنتيجه اين حوادث بازگشت تقي زاده به ايران امکان نداشت. پس از پانزده ماه اقامت در برلن، در ژانويه 1936، مدرسه مطالعات شرقي دانشگاه لندن (که به آن «مدرسه السنه شرقيه» مي گفتند) تقي زاده را به دانشياري منصوب کرد.

درشهريور 1320 که جنگ به ايران آمد تقي زاده هنوز در انگلستان بود و در مدرسه مطالعات شرقي درس مي داد. انگليس و شوروي ايران را اشغال کرده بودند، ولي انگليس در امور نقش بيشتري داشت، و به وجود سفير برجسته اي در لندن نياز بود. تقريباً بلافاصله به تقي زاده پيشنهاد کردند که وزير مختار ايران در لندن شود. او در ابتدا مقاومت مي کرد، با اين که علي سهيلي وزير خارجه وقت به او تأکيد مي کرد که مي دانيم مقام شما از اين عناوين بالاتر است ولي به وجودتان نياز مبرم هست. بالاخره پذيرفت. تا آن زمان بين ايران و انگليس سفارت کُبرا وجود نداشت و منظور از «سفير انگليس در ايران» (وبالعکس) همان وزير مختار بود. در دوره سفارت تقي زاده بود که سفارت کبرا برقرار شد و به اين ترتيب تقي زاده نخستين سفير کبير ايران در انگليس شد و سِرريدر بولارد نخستين سفير کبير انگليس درايران.

مهم ترين و آخرين کار تقي زاده در دوران سفارتش در انگليس رياست برهيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل بود براي شکايت از شوروي در واقعه آذربايجان. امّا نامه هاي بسيار مهمي از زمان سفارت او باقي مانده که بلوغ کامل تقي زاده را، نه فقط در عرصه سياست، بلکه مهم تر از آن در درک مسائل اصلي جامعه ايران و چگونگي برخورد مؤثر با آنها مي رسانند.
دراين دوره پيشنهاد نخست وزيري را يک بار در بهمن 1321 و يک بار هم در اسفند 1322 رد کرده بود.33 پيشنهاد احمد قوام را هم براي وزارت دارايي در خرداد 1321 نپذيرفت. وقتي به ايران بازگشت مصادف با انتخاب شدن او از تبريز به نمايندگي دوره پانزدهم مجلس شوراي ملّي بود. تقي زاده از دوره ششم مجلس تا آن زمان نماينده مجلس نشده بود. و در همين دوره بود که درام کشمکش با شرکت نفت ايران و انگليس- که بالاخره به ملّي کردن نفت انجاميد- آغاز شد. دولت ساعد و وزير دارايي او عباسقلي گلشائيان باب مذاکره را با شرکت نفت براي گرفتن حقوق بيشتري از آنچه در قرارداد 1933 تعيين شده بود باز کرده بود. اين مذاکرات بالاخره به «قرارداد الحاقي» يا «قرارداد گَس-گلشائيان» منجر شد که بالاخره-در مجلس شانزدهم-اوّل کميسيون نفت و سپس مجلس آن را رد کرد. ولي وقتي در مجلس پانزدهم بحث و جدل در باره نفت بالا گرفت، يک بار عباس اسکندري خطاب به تقي زاده گفت که به عنوان کسي که قرارداد 1933 را امضاء کرده حقايق را بگويد. تقي زاده از اين دعوت يا چالش استقبال کرد و با يک تير چند نشان زد: هم براي نخستين بار چگونگي واقعه را شرح داد؛ هم اعلام کرد که با اين قرارداد مخالف بوده و از سَرِ ناچاري به امضاء آن تن داده؛ هم نشان داد که توطئه اي در کار نبوده و نه رضاشاه و نه او براي خدمت به انگليس قرارداد را امضاء نکرده بودند؛ هم- مهمتر از همه-اعتبار حقوقي قرارداد 1933 را سخت در معرض ترديد قرار داد و دست ايران را در برابر شرکت نفت و دولت انگليس قوي کرد.

پس از شرح سوابق اختلاف دولت ايران و شرکت نفت در زمان رضاشاه و نتيجه ندادن مذاکرات و الغاي قرارداد دارسي و شکايت انگليس به جامعه ملل، و بالاخره مذاکرات نهايي در تهران، تقي زاده گفت:

نمايندگان شرکت نفت در روز آخرِ کار ناگهان صحبت تمديد مدّت را به ميان آوردند و اصرار ورزيدند. . . و تهديد به قطع مذاکرات و حرکت فوري از ايران کردند، و شد آنچه شد. يعني کاري که ما چندنفر مسلوب الاختيار به آن راضي نبوديم و بي اندازه و فوق هر تصوري ملول شديم، و از همه بيشتر شخص من و پس ازمن مرحوم داور متأثر و متألم و ملول شديم. ليکن هيچ چاره نبود، و البته حاجتي نيست که عرض کنم چرا چاره نبود زيرا. . . هيچ مقاومتي در برابراراده حاکم مطلقِ آن عهد نه مقدور بود و نه مفيد. اوهم ظاهراً ازعاقبت کار انديشه کرد. 34
و سپس بزرگترين ضربه را براعتبار قانوني قرارداد 1933 وارد کرد:
بنده در اين کار اصلاً و ابداً دخالتي نداشتم جز آن که امضاء من پاي ورقه است. و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع مي کردم و مال کس ديگر بود لابد حتماً يکي فوراً امضاء مي کرد. . . و امتناع يکي از اعضاء-اگر اصلاً امتناعي ممکن بود-در اصل موضوع يعني انجام آن امر هيچ تأثيري ولو به قدر خرَدَلي نداشت.35

به اعتقاد او اوضاع آن زمانبه گونه اي بود که هرکس شغل مهمي داشت از خود اختيار نداشت «و اوضاعِ وقت با زمان صريح حقيقت را به تاريخ آينده خواهد گفت و فرق بين اختيار، واجبارواضطراررا ثبت خواهد نمود». سپس تأکيد کرد که نه فقط او بلکه رضاشاه هم راضي به تمديد قرارداد نبود ولي -به سبب الغاي يکجانبه قرارداد دارسي- اشتباهي کرده بود و راهي براي عقب نشيني نداشت:

من شخصاً هيچوقت راضي به تمديد مدّت نبودم و ديگران هم نبودند. و اگر قصوري بود در اين کار، يا اشتباهي بوده، نقص برآلت فعل نبوده بلکه تقصير فاعل بود که بدبختانه اشتباهي کرد و نتوانست برگردد. او خود هم راضي به تمديد مدّت نبود و در بدو اظهار اين مطلب ازطرف حضرات [نمايندگان شرکت] روبروي آنها به فحاشي و وحشت گفت: عجب، اين کار به هيچوجه شدني نيست. مي خواهيد ما که سي سال برگذشتگان براي اين کار لعنت کرده ايم، پنجاه سال ديگر مورد لعن مردم و آيندگان بشويم. ولي عاقبت در برابر اصرار تسليم شد.36

سخنراني تقي زاده مثل بمب منفجرشد. مصدق که درآن زمان در مجلس نبود و خود را «بازنشسته سياسي» اعلام کرده بود درپيامي به مجلس آن را «بيانات صادقانه جناب آقاي تقي زاده» خواند.37 درگفتگوهاي بعدي در دعواي نفت ايران و انگليس بارها از نطق تقي زاده به عنوان سند عدم اعتبار قانوني قرارداد 1933 نام برده شد. شخص مصدق- که روابطش با تقي زاده هم زير و هم بم داشت- درزمان نخست وزيري درحضور تقي زاده گفته بود [آقاي تقي زاده] نطق کرد و چون گفت [که قرارداد]1933 مجبوري بود وما [امضاء کنندگان آن را] قبول نداشتيم،خودش باطل است. پس عمده ازبيان[آقاي تقي زاده] ملّي شدن نفت ناشي شد.»37

* * *
دوره «تقي زاده سوّم» از همان کنار رفتن او از وزير مختاري فرانسه و به دنبال آن آغاز تدريس در دانشگاه لندن شروع مي شود، يعني از حدود سال 1315 يا اواسط دهه 1930، يعني از شصت سالگي به بالا. اين دوره اي است که او ديگر هيچ رؤيايي را نه براي خود و نه براي ايران در سر نمي پروراند، اما- شايد به همان دليل-نگران بلوغ سياسي و رشد اجتماعي ايران است، و هرگونه پيشرفتي را در خارج نشدن از جاده اعتدال مي بيند: هم با ديکتاتوري و استبداد مخالف است هم با هرج و مرج و آشوب. هم طرفدار نظم است هم خواهان آزاديِ توأم با مسئوليت. و چون به اين ترتيب درک او از سياست، حتي به نسبت نخبگان و دست اندرکاران و رؤساي دولت و ملّت، خيلي پيش افتاده است، ترجيح می دهد که از اين پس فقط در حاشيه بماند و از درگيري جدّي در سياست بپرهيزد. چون حدّ بلوغ سياسي جامعه چنان بود که عموماً از نطق مفصّل او در باره قرارداد 1933 فقط لفظ «آلت فعل» را گرفتند و در هرفرصتي با اين عنوان به تحقير از او ياد کردند. تقي زاده حتي تا سال هاي اخير به عنوان فراماسون، کارگزارِ انگليس، امضاء کننده قرارداد 1933 و پيغمبر غرب زدگان شناخته مي شد. خلاصه نظر تقي زاده در باره مصدق و ملّي کردن نفت در خاطرات تقي زاده آمده است:

راجع به دکتر مصدق، او آدم يکدنده و لجبازي بود. من مخالف عقيده او نبودم و حالا هم نيستم. آن کارهايي که او کرد به نظر من عيبي نداشت. امّا يک قدري افراط داشت.

و در ادامه مي گويد که وقتي در يک سخنراني در جمعي از ايرانيان در آمريکا نظرم را درباره مصدق پرسيدند گفتم:
به نظر من (آنچه بايد عين حقيقت بگويم) اين است که خودش آدم درستکار و امين و وطن پرست است. گفتم اين آدم کارهايي که بر ضدّ کمپاني نفت و فلان و فلان کرد، اينها ناحق نبود. براي اينکه آنها خيلي ناحق رفتار مي کردند. . . گفتم دکتر مصدق در آن کار که کرد ناحق نبود. عيب کار مصدق اين بود که خيلي افراط مي کرد، به اصطلاحِ ايران هوچي گري مي کرد. جنجال برپا مي کرد. . .39

مصدّق يک بار (در جلسه 22 فروردين 1320 مجلس، اندکي پيش از نخست وزير شدنش) به تقي زاده در باره قرارداد 1933 کنايه اي زد که ديگران پيش از او گفته بودند، خاصّه ابوالفضل لساني در کتاب معروفش، طلاي سياه يا بلاي ايران (چاپ اوّل، 1329).40 اينان با تکيه بر اين که موضوع تمديد امتياز در مذاکرات شرکت نفت سابقه داشت41 نتيجه مي گرفتند که تقي زاده با گفتن اين که «در روز آخر کار ناگهان صحبت تمديد مدّت را به ميان آورده اند» مي خواسته توطئه اي را که در آن شريک بوده بپوشاند. در حالي که منظور تقي زاده -چنانکه خود او توضيح داد-اين بود که در مذاکراتِ 1933 در تهران نمايندگان شرکت نفت در روز آخر ناگهان تمديد دوره امتياز را مطرح کردند، نه اين که اصلاً در مذاکرات چندين ساله نامي از آن برده نشده بود.
وقتي که مصدق آن نيش را به تقي زاده زد، تقي زاده- و بويژه تقي زاده سوّم- که از جمله صفاتش خونسردي و تسلّط زياد بر عواطفش بود از جا در رفت. در بيانيه خيلي بلندي دوباره جزء به جزء حوادث را در جريان تکوين قرار داد 1933 و اين که او آن را به رضا و رغبت امضاء نکرده بوده بيان کرد و به اينجا رسيد:

مگر من گفته ام تا موقع مذاکره امتياز در تهران و روزهاي آخر آن، من هيچوقت کلمه تمديد را نشنيده بودم؟... حرف من راجع به موقع مذاکره امتياز بود نه چهار سال قبل از آن و شايداصلاً حضرات سال ها قبل ازآن هم يک چنين نيتي داشته اند.42
و ادامه داد:
همچنين اظهار آقاي دکتر مصدّق مبني براين که من مي دانستم مقصود از الغاي قرارداد، تمديد مدّت آن بود کاملاً مبني بر وهم و خطاست. . . امّا اين که آقاي دکتر مصدّق در عالم افراط و وَهم تصوراتي ابراز مي دارند که اصلاً من از اين کار واقف بودم و در تجديد امتياز دخالتي داشته ام. . . تمام اين تصورات موهوماتي بيش نيست. . . تنها خدا را فقط به شهادت مي طلبم. . . که ايم الله، ابداً و مطلقاً و اصلاً اين جانب نه از سابقه امر تصميم بر الغاي امتياز سابق و نه قصد تمديد مدّت اَدني اطلاعاتي- ولو يک کلمه-نداشته ام.
و در دنبال مطلب، پس از اشاره به يکي دو نکته مورد اختلاف ديگر، گفت:

اگر بعد از اظهارات صادقانه فوق که در واقع تکرار بياني است که خود آقاي دکتر مصدّق نيز چندي قبل کلمه "صادقانه" را برآن اطلاق کرده اند [اشاره به نطق تقي زاده در مجلس پانزدهم]43 باز ايشان بخواهند دنباله اين مجادله و حملات نا روا و حتي تأويلات تهمت آميز را بگيرند من سکوت مي کنم و حکم در باره چنان گناهي را به اَحکم الحاکمين وا مي گذارم، که روش من هميشه سکوت و اجتناب از مجادله بوده است.
و بيانيه را با کلماتي به پايان برد که صداقت آن تا همين سال هاي اخير صد درصد روشن نشده بود:
در خاتمه بايد بگويم من هيچ نوع کينه و غرضي با شخص ايشان به علّت اشتباهات اسف انگيز ايشان پيدا نکرده و ندارم. و ميل دارم که همه باور کنند که اين ادعا نيز صدق محض است.44

صدق کامل اين اظهار در سال 1990 در ضمن بررسيِ اسناد دولتي انگليس براي يک پژوهش تاريخي به ثبوت رسيد. در اواخر فروردين 1330 که برخورد بالا بين تقي زاده و مصدّق پيش آمد، تقي زاده رئيس دوره اوّل مجلس سنا بود، که انتخابات آن در اواخر 1328 انجام شده و در فروردين 1329 به رياست تقي زاده افتتاح شده بود. سه هفته بعد، در 12 شهريور 1330، مصدّق نخست وزير شد. از آن تاريخ به بعد-بويژه تا مرحله نهايي خلع يد که در اوّل مهر (23 سپتامبر 1951) آغاز شد- سفير و اعضاء سفارت انگليس به هردري زدند که مصدق را از طُرَق قانوني از کار برکنار کنند. و از آن جمله ملاقاتهاي متعدّد سفير انگليس و اعضاء سفارت با شاه و نمايندگان مجلس و اعضاء هيئت حاکمه بود.45 گزارش اين کوشش ها در اسناد وزارت خارجه انگلستان موجود و در دسترس عموم است.46 روز پيش از آغاز عملياّت نهايي خلع يد، 31 شهريور30 (22 سپتامبر50) سفير انگليس به ديدن تقي زاده-به عنوان رئيس مجلس سنا-رفت. او در گزارش همان روزِ خود مي نويسد که به تقي زاده گفته بود که کوشش هاي آنان براي حل مسئله نفت با «دولت موجود» به هيچ نتيجه اي نرسيده، و به اين نتيجه رسيده اند که مذاکره با دولت مصدّق ممکن نيست. گذشته از مسئله نفت، مصدّق راه را براي سلطه کمونيسم باز خواهد کرد. بنابراين بهتر نيست که اين دولت هرچه زودتر تغيير يابد. و در باره ملّي شدن نفت مي گويد که انگلستان مي خواهد در دو مرحله انجام شود: اوّل به صورت قرارداد با يک شرکت يا کنسرسيوم خارجي (چنانکه بعدها شد)؛ در مرحله بعدي، هنگامي که ايران به اندازه کافي کارشناس داشت «ممکن است نهايتاً به ملّي شدن کامل منجر شود»:

آقاي تقي زاده جواب داد که برداشت او از اظهارات من حاوي سه نکته است. مسئله نخست، موضوع ملّي کردن نفت در دو مرحله است. به نظر او ما در اين مورد دچار سوء تفاهم شده ايم چون دولت ايران به طور قطع در صدد است که با ما براي تحقق فوري مرحله دوّم [يعني ملّي شدن کامل] مذاکره کند. ثانياً به نظر او ما بايد از خود شکيبايي نشان دهيم. او گفت استنباط او چنين است که دولت اکنون براي رسيدن به يک راه حلّ آماده است و پيشنهادش اين بود که ما به مذاکره ادامه دهيم. سوم اين که به نظر او اگر ما براي تغيير دولت کوچکترين اقدامي بکنيم يا نظري ابراز کنيم اشتباه بزرگي مرتکب شده ايم. هيچ سفير ايران در لندن به پادشاه انگلستان توصيه نخواهد کرد که دولتش را تغيير دهد.47

سفير البته نظرات تقي زاده را رد مي کند و به رغم توصيه او مي گويد که آنان «وظيفه خود» مي دانند که بارجال ايران درباره خطراضمحلال کشورگفتگو کنند. درخاتمه از آقاي تقي زاده پرسيدم آيا به نظر او دولتِ فعلي براي کشور فاجعه آميز نيست. او به اين سؤال جواب منفي داد و گفت به نظر او تنها خطري که کشور را تهديد مي کند خطر کمونيسم است و دولت حاضر قادر است با اين خطر مقابله کند. به نظر او مخالفان دولت آن چنان که من گفته بودم نيرومند نيستند، و در هرحال عقيده داشت که کوشش ديگري براي حلّ مسئله نفت با همين دولت بايد انجام پذيرد.48

سفير انگليس گزارش خود را به اين ترتيب پايان مي دهد که:

[تقي زاده] بهيچوجه قصدندارد که در حال حاضر براي تغيير دولت فعاليت کند، و صميمانه عقيده دارد که يک بارديگر براي مذاکره بامصدّق بايدکوشش کرد.49

البته، چنان که ديديم، با بالاگرفتن دعواي نفت و برخوردهاي داخلي، تقي زاده بالاخره به اين نتيجه رسيد که مصدّق به راه افراط مي رود، ولي حتي درآن زمان هم برضدّ او و دولتش اقدامي نکرد.
به اين ترتيب از سال 1328 که تقي زاده سناتور شد تا 1348 که با جهان خاکي وداع کرد در همه امور، امّا بويژه در سياست، حاشيه نشيني بيش نبود، با اين که همچنان در مجلس سنا (گاهي حتي در مقام رئيس آن) باقي ماند؛ و با اين که در سال 1328 تازه هفتاد و دوسالش شده بود؛ و با اين که در نود و دو سالگي مرد. گويي عقل و حکمتِ تقي زاده سوّم ديگر جايي براي عشق و احساسات سياسي نگذاشته بود.
اين حسن که تقي زاده باشد البته يک نفر بيشتر نبود. و نه فقط به معناي بديهي و طبيعي کلمه، که يک تَن سه تَن نمي شود، بلکه حتي به معناي استعاريِ آن. يعني ريشه هاي تقي زاده سوّم را در تقي زاده دوّم، و ريشه هاي اين هر دو تقي زاده را در تقي زاده اوّل به آساني مي توان ديد. تقي زاده هيچوقت عوض نشد و هيچگاه رنگ عوض نکرد. او از ابتدا درک سياسيِ پيشرفته اي داشت که با گذشت زمان و انباشت تجربه رشد کرد و بالاخره کار اين رشد و نموِ کيفي و معنوي به جايي رسيد که در ميان بيشتر هموطنان خود، از هر گروه و دسته و طبقه اي، غريب و بي همزبان شد. و غريب و بي همزبان مرد.

بلوغ سياسي تقي زاده
چنان که گفتيم درمهرماه 1320 تقي زاده وزيرمختار ايران در لندن شد. از دوره نزديک به شش سالي که تقي زاده در اين مقام بود بيست و نه نامه او به سران دربار و دولت منتشر شده. در آخرين نامه -خطاب به عبدالحسين هژير و به تاريخ 31 فروردين -1326 به صراحت از دغدغه هاي مالي خود سخن مي گويد:

اگر به مأموريت مخلص خاتمه داده شود من و همسرم بايد به ايران برگرديم و در اين امر ترديدي ندارم. جُز آنکه از قراري که از گراني کرايه خانه ها شنيده مي شود با بضاعت قليل و مايه کم، زندگي معتدل هم سهل نخواهد بود. . . اميد است که اين حسب حال ها را در حکم صحبت شخصيِ خصوصي و صميمي فرض فرموده و اين ورقه را پاره کرده دور بيندازيد.50

مضمون اين نامه ها تقريباً همه در باره دو چيز است: روابط ايران با انگليس و جامعه بين المللي و بيشتر از آن اوضاع سياسي و مسائل اساسي ايران.
موضوع اين بخش نهائي از مقاله، گفتگو در باره تميز و تشخيص تقي زاده از مسائل اساسي جامعه ايران است. همين موضوع، يعني مسائل اساسي جامعه ايران نزديک به چهل سال است که اين نگارنده را به خود مشغول داشته و در کلي ترين وجوه خود زير چهار عنوان طرح و تحليل شده است: چرخه استبداد و هرج و مرج که ويژگي کلّ تاريخ ايران است؛ تئوري توطئه؛ ناسيوناليسم رُمانتيک؛ و شبه مدرنيسم که از تجارب مهّم ايران در قرن بيستم اند.51 تقي زاده در باره هيچيک از اينها- چه رسد به تاريخ ايران- نظريه اي ارائه نمي کند. بلکه سه چيز، هوش سرشار، دقت درمشاهده و-بويژه-نگريستن به مسائل از خارج از چارچوب هاي موجود سبب مي شود که او اين وجوه اساسي را تشخيص دهد و نقد کند، و لوازمِ رسيدن به يک رژيم دموکراسي معقول و ممکن و پايدار را در ايران نشان دهد.

«نگريستن به مسائل از خارج از چارچوب هاي موجود» نزديک ترين روشِ مشاهده و تحليل به آن چيزي است که معمولاً به آن «مطالعه علمي و عيني» مي گويند. يکي از ويژگي هاي چنين نگرشي آن است که به ندرت در دوران خود درک ميشود و اثر مي گذارد، چون بيشتر مردم-حتي اهل علم و دانش-به مسائل در چارچوبهاي ويژهاي مي نگرند. يعني اگرکسي مسائل را دريکي ازچارچوبهاي متداول مطرح سازد اولاً کساني را که درآن چارچوب انديشه و عمل مي کنند راضي مي کند و ثانياً صاحبان چارچوب هاي ديگر نيز، ولو با او مخالف باشند، موضع او را درک مي کنند. ولي وقتي نظري و بحثي و تحليلي خارج از همه چارچوب هاي موجود مطرح شود مخالفت و حتّي دشمني ديگران را برمي انگيزد. گذشته از اين، چون غالباً نمي توانند نظر صاحب آن را درک کنند حتي به او ظنين مي شوند. اين سرنوشتي بود که خليل ملکي به آن دچار شد52 و تا اندازه کمتري تقي زاده، چون تقي زاده (صرفنظر از مکاتباتِ خصوصي يا محرمانه) تقريباً از بيان نظرات اساسي خود در باره ايران-دست کم در ملاء عام-دست کشيد، چون عاقبت آن را خوب مي دانست.
درچرخه تاريخي هرج و مرج- استبداد-هرج ومرج، دهه 1320 دوره جديدي از هرج و مرج بود. يک بار پيش از آن در قرن بيستم، پس از انقلاب مشروطه ايران گرفتار هرج و مرج شده بود. کساني که به اين نکته توجه کرده اند عموماً هرج و مرج اين دو دوره را ناشي از قيام و نافرماني در ايالات و ولايات و ايلات مي دانند. ولي نکته مهم و اساسي اين است که هرج و مرج در خودِ مرکز، در تهران، در مرکز سياست، در ساحت مطبوعات و در کوچه و بازار رواج داشت. کار عمده نمايندگان اين بود که چوب لاي چرخ دولت ها بگذارند و هر شش ماه يک بار کابينه موجود را براندازند و کابينه جديدي به جاي آن گذارند. روزنامه ها هرچه ازقلمشان در مي آمد مي نوشتند و غالباً عِرض و ناموس و حيثيّت شاه و وزير و وکيل و تاجر و کاسب را پايمال مي کردند. گروه هاي گوناگون مردم نيز هرچند روز يک بار به خيابان ها مي ريختند، راهپيمايي مي کردند، شعارهاي تند و تيز مي دادند و گاهي هم به نَهب و غارت مي پرداختند. درواقع، اگرهرجومرج درمرکز نبود شايد در ايالات و ولايات هم پيش نمي آمد.53

يکي از بدترين موارد اين هرج و مرج در سال هاي پس از شهريور 1320، در هفده آذر 1321 رخ داد. در اين روز مردم تهران به تحريک بعضي از نيروهاي سياسي و روزنامه هاي پرخواننده دست به آشوب گسترده اي زدند و در جريان آن خانه نخست وزير، احمد قوام (قوام السلطنه)، را هم غارت کردند. در نامه اي که تقي زاده بعد از اين واقعه (ولي نه به اين مناسبت) به قوام نوشته به «انقلاباتِ اخير تهران» اشاره مي کند.54 پيش ازاين تقي زاده در نامه 8 آذر 1321 به قوام نوشته بود که «اَشهدُ بالله، ايران امروز به دولت مشروطه ولي قوي و داراي تمرکز قوا محتاج است.»55
معدودي ديگرازسياستمداران نيز نگران هرج ومرج سياسي در پايتخت بودند. محمّد ساعد (وزيرخارجه) در نامه 29 تير 1322 به تقي زاده نوشت:

مجلس نيز جُز کشمکش داخلي و سعي دراين که هرچند ماهي رئيس الوزراء جديدي را سَرِ کار بياورد کار ديگري نداشته، و آن همکاري و صميمتي که در اين موقع لازم است بين دولت و مجلس موجود باشد در بين نيست. . . به طوري که مي توانم عرض کنم کوچکترين فرصتي براي رئيس دولت باقي نمي گذارند که بتواند اندکی هم به امور اساسي کشور بپردازد. وضع عمومي و اخلاق مردم هم روز به روز بدتر مي شود.56

تقي زاده در نامه بلندي که در سال 1322 به وزارت خارجه مي نويسد در مورد همه مسائل اصلي کشور نظرهايش را ارائه مي دهد. او ضمن تأکيد بر اهميت ثبات مي افزايد که:

حصول اين ثبات اوضاع مبتني و متوقّف بر سه چيز است: نخست ثبات و قدرت و استحکام کامل حکومت مرکزي، دوّم داشتن قواي تأمينيه منظّم. . . سوّم داشتن ميزاني معتدل از آزادي و حکومت ملّي[به معنايِ دموکراسي] و حفظ آن. [تأکيد برکلمات در اصل است]57

او مي افزايد که شرط دوّم، يعني داشتن نيروي انتظاميِ مؤثر خود بستگي به ايجاد شرط اوّل و سوّم خواهد داشت، يعني اگر يک دموکراسيِ منظّم و کارآمد- چنان که در کشورهاي غربي سامان يافته- بوجود آيد، ايجاد دستگاه انتظامي مؤثر نيز ممکن خواهد شد. تقي زاده در ادامه مي گويد که البته ممکن است هرج و مرج را به دست يک دولت بسيارنيرومند سرکوب کرد و آزادي را هم گرفت ولي اين کار عاقبت خوشي نخواهد داشت و در دراز مدّت سبب پيشرفت سياسي نخواهد شد:

ظاهراً حصول اين سه چيز و تأمين آنها مشکل ترين همه امور ملّي ست و ايجاد دوّمي يعني قواي تأمينيه نيز موقوف به حصول اوّلي و سوّمي خواهد بود. البته انجام همه مقاصد با وجود يک دولت بسيار مقتدر و قهّار و مسلّط، بدون مداخله آراء ملّت و مجلس، سهل تر از هر شقّي است. ولي درآن صورت کي ضامنِ آن تواند شد که پيشوا يا پيشوايان زبردست و قوي پنجه. . . از جاده عدل و انصاف و عقل و اعتدال. . . خارج نشده، به قول فرنگي ها قانون را در دست خود نگيرند . . . که مردم ايران چشم از اصلاحات آنها پوشيده. . . آنان را نفرين دائمي و لعن ابدي نکنند. . . و کارها را صد سال عقب نيندازند، چنانکه در بعضي ممالک مغربي و مشرقي نظير اين صورت مشهود شده.58

از سوي ديگر، به اعتقاد تقي زاده اگر آزادي و دموکراسي به هرج و مرج و ياغيگري تعبير شود وضع از آن هم بدتر مي شود و مملکت به طرف اضمحلال خواهد رفت:

. . . اگر عنان آزادي و ايرادگيري مفرط به اسم حکومت ملّي و انتقاد سر داده شود و مثل بعضي ادوار هرکسي به هرچيزي اعتراض داشته و مخالف باشد و کارگزارانِ مسئول دولتِ بيچاره. . . مانند گربه اي که در معرض حملات دائمي هزار سگ يا شير. . . واقع شده باشد، هر ساعتي آشفته و مشغول دفاع و ردّ ايرادات و تکذيب مفَتريات. . . باشند که ابداً سنگي روي سنگ نايستاده و بناي حکومت پاشيده مي شود و. . . حفظ نظم و امنيت هم ازدست دولت خارج مي شود. . . و قطعاً مملکت رو به فنا مي رود. . . شيرازه مملکت شايد با وجود ظالم قهاّري با همه فساد آن پايدار بماند ولي قطعاً با هرج و مرج و لجام گسيختگي يا «افراط آزادي» گسيخته و پاشيده مي شود.59

او توضيح مي دهد که معناي دموکراسي بي بند و باري و لجام گسيختگي، تضاّد دولت و ملّت، و کشمکش دائم بين مجلس و هيئت دولت نيست، بلکه معناي آن حکومت قادر و کار آمدي است که زير نظر نمايندگان ملّت کار مي کند. و حتّي در مواردي که شرايط اضطراري است مجلس اختيارات بيشتري به دولت مي دهد که بتواند با سرعت لازم کارهاي حياتي را به انجام رساند:

چنانکه در همين مملکت انگليس رئيس الوزراء فعلي تقريباً به اندازه هيتلر رئيس دولت آلمان قدرت دارد ولي اين قدرت را يک مجلس ملّي. . . به او داده و دائماً هم مي دهند. . . و اين نه از آن جهت است که کسي تصور کند مستر چرچيل واقعاً مرد کامل العيار بي عيبي است (و) بنابراين تغيير او يا ايراد به او لازم نيست. . . لکن چون رشد سياسي و عقل مملکت داري در اين ملّت کم نيست همه تشخيص مي دهند که در حالت حاليه وجود چنين شخص در سَرِکار، يا يک شخص ديگري-هرکه باشد-به طور ثابت و مقتدر ضروري است.60

و بالاخره اضافه مي کند که در يک دولت مقتدر دموکراتيک ارتش بايد درسياست دخالت نکند و فقط براي انجام وظايف حرفه اي خويش تحت فرمان دولت باشد:

شرط ديگرِ. . . وجود حکومت ثابتِ مقتدر و شورايِ ملّي مانند همه ممالک دموکراتيک محدود کردن کامل قواي مسلّحه نظامي است و کوتاه کردنِ دست آنان از مداخله در امور مملکتي از هرقبيل، بجز اجراي کورکورانه احکام حکومتِ کشوري و قانوني. . .61

خلاصه اين که استبداد، اگر هم در کوتاه مدت نتايج سودمندي داشته باشد، در درازمدّت زيانبار و ويرانگر خواهد بود. هرج و مرج و آشوب از استبداد هم بدتر است زيرا حتّي در کوتاه مدّت موجب ويرانگري ست. دموکراسي حکومت ضعف و بي بند و باري نيست، بلکه حکومت توانا و نيرومندي ست که تحت نظارت نمايندگان ملّت امور جامعه را اداره مي کند و اين نمايندگان نيز-با همه اختلافاتشان-با هم هماهنگي دارند و وظيفه خود را در کوبيدن مُدامِ يکديگر، و کوبيدن دستجمعي دولت نمي دانند.
امّا در باره تئوري توطئه بايد گفت که اين شيوه برخورد با مسائل سياسي فعلاً چند سال است که- دست کم در ميان بسياري از نخبگان و سياست پيشگان ايران- فروکش کرده، اگرچه به کلّي منسوخ نشده، و هيچ هم معلوم نيست که به يک گردشِ ديگرِ چرخ نيلوفري دوباره به عرصه سياست باز نگردد. امّا پيش از اين-حتي تا ده سال پيش-نه فقط رايج ترين شيوه تحليل و بررسي و پيش بيني سياسي بود، بلکه هرکه تحليل هاي توطئه آميز را نمي پذيرفت يا خودش متهّم به شرکت درآن مي شد، يا دستکم صفت بلاهت و ساده لوحي مي گرفت. در ايرانِ قرن بيستم، بويژه از حدود سال 1300 به بعد به دشواري مي شد کتابي در تاريخ اخير و سياست معاصرايران يافت که کمابيش مبتني بر تئوري توطئه نباشد. از اجلّه اين آثار سياستگرانِ دوره قاجار خان مَلکِ ساساني، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليسِ محمودِ محمود، شرح حالِ رجالِ ايرانِ مهدي بامداد و تاريخ بيست ساله ايرانِ حسين مکّي را مي توان نام برد. با اين همه، بايد تأکيد کرد که تئوري توطئه وِردِ زبان عارف و عامي و اُسِّ اساس تحليل هاي سياسي، چه شفاهي چه کتبي بود، و بهيچوجه نبايد آن را نتيجه تأثير چند کتاب دانست. به سخن ديگر، رواج تئوري توطئه در جامعه منشاء و انگيزه اين گونه تحليل ها بود نه به عکس.
اين نگارنده فقط دونفر از اهل سياست را در قرن بيستم مي شناسم که تئوري توطئه را با شدّت و قاطعيّت رد مي کردند و آن را نه فقط گمراه کننده بلکه بسيار زيانبار مي دانستند: تقي زاده و خليل ملکي. با اين تفاوت که تقيزاده نظر خود را در اين باره فقط به گفتگوها و مکاتبات خصوصي و محرمانه محدود مي کرد، و چنانکه خود او نوشته قصد نداشت که «برعليه آن فعلاً جهادي» کند. ولي خليل ملکي به صراحت و روشني، در سخن و کردار با آن مبارزه کرد و عواقبي را که تقي زاده نمي خواست بچشد تماماً چشيد.62

تقي زاده- و ملکي- هردو معتقد بودند که اولاً تئوري توطئه نادرست است؛ ثانياً باور به آن سبب تحليل هاي نادرست از اوضاع سياسي و پيش بيني هاي بي اساس مي شود؛ ثالثاً سبب مي شود که مردم و رهبرانشان از خود به کلّي سلب اراده و سلب مسئوليّت کنند و باور بياورند که تا «ديگران» نخواهند هيچ کاري نمي توان کرد؛ رابعاً همين سبب مي شود که بيشتر سران و رهبران مملکت- بيآن که مأمور قدرت هاي خارجي باشند- با پذيرفتن چنين نظريه اي خود را وابسته به ديگران بشمرند و براي انجام هرکاري موافقت آنهارا لازم بدانند؛ و بالاخره همين سبب مي شود که قدرت هاي خارجي بتوانند بسيار بيش از آن چه در غير اين صورت ممکن بود در امور کشور دخالت کنند.
تقي زاده در يکي از نامه هايش به وزارت خارجه مي نويسد که:

نمي دانم به چه سبب يک مرضِ عموميِ وَهم به بسياري از مردم مملکت ما دست داده که درست مثل وباي ماليخوليا شده و هيچ فرقي با مرضِ طبّيِ عمومي ندارد و آن اين است که يک اعتقاد عمومي پيدا شده که انگليس ها مثل جنّ و پري در همه امور دست دارند، و مانند قضا و قدر، کلِّ امور جاريه از کوچک و بزرگ و حتّي مُقدراّتِ اشخاص و ترفيع رتبه مأمورين و انتخاب وکيل براي مجلس و يا انجمنِ بَلَديّه و تعيين معلمي براي تدريس در مدارس ابتدايي، و مأموريّت حاکمِ جوشَقان، تابع اراده آنهاست و به انگشت آنها مي گردد.63

وي در همين نامه چنين ادامه مي دهد:
آنچه بشود و مي شود لابد آنها چنين خواسته اند و آنچه نمي شود به اين جهت است که آنها نمي خواهند، و بايد هر امري را قبلاً از آنها مشورت کرد و مراقب اشارت آنها بود، و اعضاي ادارات و مقامات بالاتر هم به ميل آنها منصوب و معزول مي شوند . . . و به اين طريق بايد اکثر کارکنان دولت و مملکت. . . تقرب به آنها بجويند. . . و حتي سرداران قشوني. . . نيز چشم به اشاره ابروي فلان خارجي داشته باشند و ترقي و تنزل خود را از آنها بدانند.64
تقي زاده از اين مقدمات نتيجه مي گيرد که:

اين جُذامِ مُسري و طاعون مهلک يکي از بدترين بلاهايي ست که به ايران روي داده و. . . کمترکسي ازاين مرضِ وَهمِ سالم مانده. . . ظاهراً اين نوع عقيده وهميِ اجتماعيِ غريب در تاريخ دنيا کم نظير است و دليل کميِ رشد اجتماعي ست، و يقين است که اين مرض ملّي قطعاً مهلک است و تا عافيت نپذيرد اميدِ صلاح و فلاحي نيست.65

در يکي از نامه هاي بعدي- به نصراله انتظام وزيرخارجه- تقي زاده سفارش مي کند که اين آراء او را در باره تئوري توطئه کاملاً محرمانه تلقّي کنند و با ديگران در ميان نگذارند:

يکي از دلايل عمده اين تمنّا آن است که اعتقاد عمومي. . . غالب رجال ما در باب قدرت عالمگيرِ بالاتر از اعجازِ انگليس، که اراده او را همعنان قضا و قدر مي شمرند و کار او را داراي طلسم غيرقابل تسخير فرص مي کنند. . . موجب آن خواهد بود که اظهارات بنده را در باب مواردِ ضعف اين مملکت (انگليس) حمل بر ساده لوحي مي کرده و يا آنکه بر طبق سليقه معمول که نتيجه همان اعتقاد است بگويند "اين را هم خود آنها دستور داده اند که سفير ما بنويسد."
اين است که به علّت اين وَهمِ عظيم و تصور ناپذير که شايد در تاريخ دنيا نظير کم دارد و مانند يک مرضِ وَبايي در اين زمان بر مردمِ ما استيلاي غريبي يافته و تا مُخِ استخوان رخنه کرده و بنده ابداً قصد ندارم بر عليه آن فعلاً جهادي بکنم. . . خيلي ميل دارم که معروضات مندرجه در اين مشروحه در دايره بسيار محدودي مکتوم و محفوظ بماند.66

موضوع سوّم چيزي است که نگارنده آن را «ناسيوناليسم رُمانتيک» ناميده ام، اگرچه تقي زاده اين عنوان را به کار نمي برد. منظور از اين عبارت، صِرفِ ميهن پرستي و وطن خواهي نيست بلکه اعتقادي ايدئولوژيک به تاريخ و نژاد و زبان خويش است. مثلاً مردم انگليس که در جنگ جهاني دوّم با نهايت فداکاري و در سخت ترين شرايط براي دفاع از ميهن خود جنگيدند ناسيوناليست رمانتيک نبودند. ولي در همان زمان ايدئولوژي ناسيوناليسم رُمانتيک در خيلي از جوامع اروپائي، خاصّه آلمان و ايتاليا، به اشکال گوناگون حاکم بود. ناسيوناليسم رمانتيک يکي از دستاوردهاي فکري اروپا در قرن نوزدهم است که از اواخر آن قرن بر انديشه هاي معدودي از روشنفکران تجدّدخواه ايراني تأثير گذاشته بود. امّا پس از انقلاب مشروطه، و بويژه از اواخر جنگ جهاني اوّل بود، که تعداد فزاينده اي از روشنفکران و درس خواندگان ايران به آن گرويدند تا اين که به صورت ايدئولوژي حاکم بر افراد و گروه هاي تجددطلب درآمد.

تقي زاده از نظر فکري و اخلاقي اين ايدئولوژي را قبول ندارد. امّا از نظر عملي تقريباً همه نگراني او در اين است که افراط در پان فارسيسم، اقوام ايراني ديگر را برنجاند و به اين ترتيب به وحدت و همبستگي و هماهنگي ملّت ايران آسيب رساند. او در يکي از نامه هايش از همين گونه احساسات درترکيه انتقاد مي کند و ناسيوناليسم رمانتيک را-در هرجامعه اي-«رويه افراطي ملّت پرستيِ تعرض آميز و مشوب به خودستاييِ مبالغه دار، با بي مبالاتي به تاريخ و حقايق تاريخي، و تأويل هر امري از امور عالم به سليقه ملّت پرستانه خود [که] طريق بعضي از سياست بافان ترکيه بوده است،» مي خواند.67 در نامه ديگري، با اشاره به پان ترکيسم در ترکيه مي گويد که:

اين عقيده را با هزاران هزار شاخ و برگ و دلايل فلسفي و نژادي و اجتماعي در همه مدارس [ترکيه] تعليم مي کنند. و از آن جمله هر ترکي عقيده دارد که ايران مملکتيست که دوثلث نفوس آن ترک است و زير حاکميّت يک مشت ايرانيِ پوسيده. . . اسير هستند. . . و نود درصد علما و شعراء و ادبا و فلاسفه اسلام و ايران ترک اند. ابوعلي سينا و جلال الدين رومي و جوهري و زَمَخشري و حتّي زردشت هم ترک بوده اند (فارابي که جاي خود دارد). . . و لذا بزرگ ترين و لايقترين اقوامِ عالم ترک است و بس. و دشمن داستانيِ توران. . . ايران بوده و عَلَمدار دشمنيِ تُرک، "مفسدي" به نام فردوسي بوده است.68

و درباره عواقب نفوذ ناسيوناليسم رمانتيک درايران، درنامه ديگري مي نويسد:

مملکت ايران اگر روزي خداگير شده و به جنون ملّي دچار شده بخواهد براي آسودگيِ خيال خود اين سياست را تعقيب نمايد بايد علاوه بر تَرکِ خوزستان و قسمتي ازسواحلخليجِ فارس و آذربايجان و خَمسه و کردستان و قزوين و کلّيه ترکي زبانان همدان و مازندران و فَريدنِ اصفهان و قشقايي و بهارلو. . . و خَلَج و غيره و غيره در نزديکي پايتخت، و حتي نجم آبادِ تهران، و ايلاتِ ترکي زبان و کرد خراسان و تراکمه استرآباد و خراسان و حتي افشار کرمان را از ايران خارج نمايد. و بلکه ساداتِ ايران و طايفه شيباني و غفاري و اباذري و اميني و ثَقَفي و صدها خانواده عربي نژادِ ديگر ايران را جلاي وطن نموده و به حجاز و يمن بفرستد.69

و باز هم در نامه ديگري اين ايدئولوژي را «تعصب جاهلانه و احمقانه» مي خواند و به «خيالات عجيب جاهلانه اي به عنوان نژاد و ملّت پرستي» و «غُلّوي در تعصّب و تنگ نظري مانند خيالات عجيب بعضي مللِ گمراهِ خود پسندِ عصر ما» اشاره مي کند ومي گويد که «اگراسمي هزاربار تندتر و بدتر و منحوس تر و ملعون تر از جنونِ ابلهانه بلکه جنونِ هار پيدا مي کردم آن اسم را به آن رويه مي دادم.»70 و بالاخره در همان نامه مي نويسد:

من شخصاً به ايرانيّت سربلند وشرافتمندهستم و ازاينکه نَسبم به عرب [پيامبر]مي رسد افتخار دارم و اگر مرا عرب بخوانند دلگير نمي شوم. ازاين که زبانم ترکي بوده و از ولايت ترکي زبانم نيز کمال خرسندي و عزّت نفس دارم و اگر مرا ترک بگويند (نه به قصد طعن و بي بهره بودن ازايرانيّت) آنرا برخود توهيني نمي پندارم . . . لکن البته هيچ چيزي پيش من عزيز تر از ايران نيست و من خود را ششدانگ و صددرصد ايراني مي دانم، به همان اندازه که کاوه و فريدون يا کورش و داريوش ايراني بودند، و راضي نيستم يک درهزار هم از ايرانيّت خود را با چيز ديگري ولو شريف باشد مبادله کنم و وِردِ زبان من آن است که "چو ايران مباشد تن من مباد."71

موضوع آخر مدرنيسم و شبه مدرنيسم است. تجدّد خواهي نيز در نهضت مشروطه مطرح شد و پس از انقلاب مشروطه در ميانِ روشنفکران و درس خواندگان رواج يافت و اغلب -مانند ناسيوناليسم رمانتيک-اشکالِ سطحي و احساساتي و غير واقع بينانه به خود گرفت. تقي زاده يک بار- در شماره اوّل دوره جديد کاوه، ژانويه -1920نوشت که «ايران بايد ظاهراً و باطناً وجسماً و روحاً فرنگي مآب شود و بس.» درآن زمان مدرنيسم احساساتي و آرمانگرايانه-يعني شبه مدرنيسم-در ايران مُد شده بود. پس اين گفته تقي زاده را بيان صريحي از آن گونه تجدّد خواهي تلقّي کردند و از او خشنود شدند. بعدها که خيلي از روشنفکران و درس خواندگانِ متجدّد به شيوه اي غير واقع بينانه و آرمانگرايانه از تجدد بريدند و جهان غرب را منشاء زورگويي و گمراهي و فساد در همه عالم خواندند تقي زاده را نيز منادي «غرب زدگي» خواندند و محکوم کردند.

تقي زاده درباره آن جمله بخصوص يک بار (در مقالات تقي زاده، جلد سوّم، ص 141) اين توضيح را داد که «البته ما مي خواستيم فرنگي مآب بشويم ولي هيچوقت نمي خواستيم فرنگي بشويم.» امّا توضيحات بعدي او در باره آن جمله نشان مي دهد که شبه مدرنيست ها از آن برداشت نادرستي کرده بودند. و در هرحال نظر او در دهه 1320 (دهه 1940) با برداشتي که از آن کرده بودند بسيار متفاوت بود. از جمله در دي ماه 1326 تقي زاده در پاسخ به نامهاي از ابوالحسن ابتهاج نوشت که در کشوري که در آن «انواع مُتصوّرِ بدبختي ها و فلاکت و ذلّت و بي خانماني و آوارگي و گرسنگي و برهنگي و ناخوشي و بيسوادي و کثافت. . .» وجود دارد:

مخارج پُر اسراف و برافراشتن عمارات شََدادّي و پاريسي اعظمِ گناهان کبيره و کفر است و. . . تقليدازفرنگي هاي متموّل است در اين امور. در صورتي که آنها صدها سال به تدريج دراين کارها ترقي کرده اند وما که لوله آب خوردني در پايتخت. . . نداريم بايد عماراتي داشته باشيم معادل عصري که در پاريس و لندن هم لوله آب نبوده است.72

وي سپس به منظوراصلي خود از آموختن ظاهري و باطني از فرنگ مي پردازد:

و اگر، چنانکه اشاره فرموده ايد، من مردم را در بيست و هفت سال قبل به اخذ "تمدن فرنگي" از ظاهر و باطن و جسماني و روحاني تشويق کرده ام هيچ وقت قصدِ اين گونه تقليد مجنونانه و سفيهانه تجملّي نبوده. بلکه قصد از تمدن ظاهريِ فرنگ پاکيزگي لباس و مسکن و امورِ صحّي و تميزيِ معابر و آب توي لوله، و آداب پسنديده ظاهري و ترکِ فحشِ قبيح در معابر. . . و تقليد به آمدنِ سَرِ وقت و اجتناب از پرحرفيِ بي معني و بي قيمتيِ وقت. . . بوده. و مراد از تمدّن روحاني ميل به علوم و مطالعه و بناي دارالعلوم ها و طبعِ کتاب و اصلاحِ حالِ زنان و احتراز از تعدّد زوجات و طلاقِ بي جهت. . . و پاکي زبان و قلم و احترام و درستکاري و دفع فساد و رشوه و مَداخلِ و باز هزاران. . . امور معنوي و حقوقي و اخلاقي و آدابي ديگر بوده که تعداد آنها هم ده صفحه ديگر مي شود. [تأکيد برکلمات در اصل مقاله است].73

تقي زاده در ادامه مثالي مي آورد:
من بدون يک ثانيه ترديد ترجيح مي دهم که وکلاي مجلس قباي قدَکَ و لباس گشادِ هفتاد سال قبل را بپوشند و ريش داشته باشند ولي اگر جلسه ساعت سه و نيم اعلام مي شود ساعت پنج نيايند، و شش و نيم رئيس به طالار جلسه نرود که نيم ساعت ديگر براي حصول اکثريّت منتظر شود، و بيست دقيقه پس از حصول اکثريّت باز جمعي براي سيگار و چايي و صحبت بيرون بروند و باز جلسه از اکثريّت بيفتد. [اينهارا ترجيح مي دهم] به اينکه همه ريش و سبيل را بتراشند و يقه آهاري تازه زده، شيک و شنگول بر کلّ آداب اجتماعيِ پسنديده فرنگي پشت پا بزنند. . . . بدبختانه ما نه تمدّن ظاهري فرنگستان را گرفتيم نه تمدن معنوي آن را. از تمدّن ظاهري جز فحشاء و قمار و لباسِ ميمون صفت و خودآرايي با وسائل وارده از خارجه، و از تمدّن باطني آنها نيز هيچ چيز نياموختيم جز آنکه اِنکارِ اديان را بدون ايمان به يک اصل و يک عقيده معنويِ ديگر، فرنگي مآبانِ ما آموختند. دراين باب سخن آنقدر زياد است که در پنجاه صفحه هم نگنجد. [تأکيد برکلمات درمتن اصليست]74

به اين ترتيب تقي زاده هم از استبداد انتقاد داشت هم از هرج و مرج؛ هم ميهن پرست بود هم ناسيوناليسم رمانتيک را غلط و خطرناک مي دانست؛ هم خواهان تجدّد و آموختن از تجارب جامعه غربي بود، هم تجدّد سطحي و شبه مدرنيسم را گمراه و زيانبار مي شمرد؛ و هم تئوري توطئه را به شدّت ردّ مي کرد. از مجموع آراء او روشن است که او خواهان حکومتي دموکراتيک ولي توانا بود، چيزي شبيه دموکراسي انگليس، و تجدّد به معناي واقعي و عميق کلمه. و عقيده داشت که اين هدف ها وقتي به دست مي آيد که الگوهاي مدرن حکومت و توسعه اجتماعي با ويژگي هاي تاريخي و اقليمي ايران تطبيق داده شده باشند. بي جهت نبود که به تقي زاده سوّم که مي رسيم به کلّي از محيط خود بيگانه شده، يعني در هيچيک از چارچوب هاي موجود، چه در حکومت و چه در اپوزيسيون، نمي گنجد و در نتيجه در بيست سال آخر عمر خود را عملاً از عرصه عمومي کنار مي کشد.
-----------------------

يادداشت ها:

1. شاهد در اين موردِ بخصوص نامه بسيار بلندي است که تقي زاده به حاج زين العابدين تقياُف نوشته و از او تقاضاي بورس تحصيلي کرده است تا بتواند در مدرسه آمريکايي بيروت درس بخواند، و در ضمن شرح مبسوطي در باره سوابق علمي خود و اميدهايي که براي آينده دارد داده است (تقي اُف به روسي تقي يِف خوانده مي شود ولي درايران تقي اف ميخوانند). ن، ک. به: زندگي طوفاني: خاطرات سيّدحسن تقي زاده، به کوشش ايرج افشار، چاپ دوّم، تهران، انتشارات علمي، 1372، صص 226-221.

2. ن. ک. به نامه تقي زاده به تقي اف، همانجا.

3.براي اطلاعاتي در باره ميرزا علي اصغرخان امين السلطان (اتابک) از جمله ن. ک. به: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، به کوشش ايرج افشار، تهران، اميرکبير، 1350؛ خان ملک ساساني، سياستگران دوره قاجار، تهران، هدايت، تاريخ پيشگفتار 1338؛ و مهدي بامداد، شرح حال رجال ايران در قرن 12و 13 و 14 هجري، جلد دوّم، تهران: زوار، صص 425-387. شايد بتوان گفت که در منبع آخر غرض ورزي کمتر از دو منبع پيشين است.

4. مخبرالسلطنه (خاطرات و خطرات و گزارش ايران: قاجاريه و مشروطيت) اعتقاد دارد که اتابک را مزدوران شاه کشته اند، يعني موقرالسلطنه و مفاخرالملک و مدبرالسلطان که در شب حادثه هنگامي که مجلس تعطيل شد در آن اطراف بوده اند؛ دولت آبادي (حيات يحيي، جلد دوّم) مي گويد که شاه اتابک را نمي خواست و شايد نقشه اي براي قتل او داشته، ولي قاتل بي گمان عباس آقا بوده است؛ ناظم الاسلام (تاريخ بيداري ايرانيان، جلد دوّم) نيز مي نويسد ارشدالدوله از طرف شاه مشغول طرح ريزي قتل اتابک بود که عباس آقا مشکلِ او را حلّ کرد. از تاريخ نگارانِ جديدتر، کسروي (تاريخ مشروطه ايران) قتل اتابک را کار خود جوان انقلابي مي داند، اگرچه از دشمني شاه هم با او اطلاع دارد؛ جواد شيخ الاسلامي («ماجراي قتل اتابک» در قتل اتابک و شانزده مقاله تحقيقي ديگر) معتقد است که قتل او کار عباس آقا بوده ولي مثل ناظم الاسلام تأکيد دارد که شاه هم در فکر سر به نيست کردن اتابک بوده است.

5. ن. ک. به: جواد شيخ الاسلامي، قتل اتابک" و شانزده مقاله تحقيقي ديگر، تهران، کيهان، 1367)؛ بامداد، شرح حال رجال، جلد دوّم، ص 425، که از قول محمود محمود تقي زاده را به سازمان دادن قتل اتابک متهم مي کند، و تقي زاده، زندگي طوفاني، پيوست هجدهم،«قتل اتابک،» صص 640-635.

6. موضوع قتل بهبهاني تقريباً در همه مأخذهاي نامبرده در بالا، از جمله تقي زاده (زندگي طوفاني) و کسروي، (انقلاب مشروطه)، هست. در باره تهمت به خودش، تقي زاده مي گويد که «حتي گفتند که من دست در کشتن سيد عبدالله داشتم. دروغ محض بود. من خيلي متأثر شدم. چون او حق بزرگي بر مشروطيت داشت،» زندگي طوفاني، ص 144. به گفته ابراهيم صفائي: «اصناف و مردم بازار نسبت به تقي زاده مظنون ]بودند[ و مجازات او را مي خواستند.» ابراهيم صفايي، رهببران مشروطه، تهران، جاويدان، 1362، ص 201.

7. ن. ک. به: زندگي طوفاني، پيوست نوزدهم، «سيد عبدالله بهبهاني.» در باره تجليل تقي زاده از بهبهاني ن. ک. به: مقالات تقي زاده،» جلد اول، زير نظر ايرج افشار، تهران، 1349، ص 325.

8. همان، ص 340.

9. همان، ص 350.

10. مخبرالسلطنه هدايت، خاطرات و خطرات.

11. تقي زاده در زندگي طوفاني به تفصيل شرح اين واقعه را مي دهد و کسروي در تاريخ مشروطه به پناهندگي اينان به سفارت انگليس سخت ايراد مي گيرد.

12. براي يک تحليل مفصل از واقعه شوستر و اولتيماتوم روسيه ن. ک. به:

Homa Katouzian, State and Society in Iran, The Eclipse of the Qajars and the Rise of the Pahlavis, London and New York, I. B. Tauris, 2000.
و ترجمه فارسي آن: دولت و جامعه در ايران، انقراض قاجار و استقرار پهلوي، ترجمه حسن افشار، تهران، نشر مرکز، 1380، فصل سوّم.

13. ايرج افشار، زندگي طوفاني، پيوست پنجم، «تقي زاده و اولتيماتوم روسيه،» ص 458.

14. همان، ص 181.

15. براي شرح و تفصيل اين موضوع ن. ک. به مقدمه محمدعلي همايون کاتوزيان در: احمد کسروي، قيام شيخ محمد خياباني، چاپ دوّم، تهران، نشر مرکز، 1378.

16. ن. ک. به: نوشته ايلزه ايچرنسکا درهمين ويژه نامه و زندگي طوفاني، پيوست هفتم، «کميته مليون ايراني در برلين.»

17. ن. ک. به: محمدعلي همايون کاتوزيان، «در باره جمال زاده و جمال زاده شناسي،» چهارده مقاله در ادبيات، اجتماع، فلسفه و اقتصاد، تهران، نشر مرکز، چاپ دوّم، 1375؛------، در باره جمال زاده و جمال زاده شناسي، تهران، شهاب ثاقب، 1381.

18. براي شرح و تفصيل ويژگي هاي تاريخي ايران، انقلاب مشروطه و حوادث بعدي آن ن. ک. به: محمدعلي همايون کاتوزيان، دولت و جامعه و تضاد دولت و ملّت، نظريه تاريخ و سياست در ايران، ترجمه عليرضا طيب، تهران، نشرني، 1380.

19. ن. ک. به:

Homa Katouzian, "Poet-Laureate Bahar in the Constitutional Era," Iran, The British Institute of Persian Studies, 2002.

. 20.نامه هاي دوستان، گردآوري دکتر محمودِ افشار، به کوشش ايرج افشار، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار يزدي، 1375، ص 100.

21. محمدعلي همايون کاتوزيان، دولت و جامعه، فصل 10.

22. يحيي دولت آبادي، حيات يحيي، تهران، عطار و فردوسي، 1362، جلد چهارم، صص 325-324.

23. حسين مکي، دکتر مصدق و نطق هاي تاريخي او، تهران، علمي، 1364، صص 131-130.

24. ايرج افشار، زندگي طوفاني، صص 204-203.

25. نامه هاي لندن، از دوران سفارت تقي زاده در انگلستان، به کوشش ايرج افشار، تهران، فرزان، 5731، ص 431.

26. ن. ک. به: مصطفي فاتح، پنجاه سال نفت ايران، تهران، چهره، 1335.

27. فؤاد روحاني، تاريخ ملّي شدن نفت، تهران: جيبي، 1350؛ مخبرالسلطنه هدايت، خاطرات و خطرات.
28. فاتح، پنجاه سال نفت..

29. ايرج افشار، زندگي طوفاني، پيوست سيزدهم، «يادداشت منتشر نشده اي در باره نفت»، صص 552-551 و 242-236.

30. ايرج افشار، زندگي طوفاني، پيوست چهاردهم، «مغضوب شدن تقي زاده»، نامه آقاي حسين شکوه الملک رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهي به تقي زاده، صص 558-556.

31. ايرج افشار، زندگي طوفاني، ص 220.

32. همان، پيوست چهاردهم، «مغضوب شدن تقي زاده،» ص 572.

33. نامه هاي لندن، نامه به حسين علاء وزير دربار، اوّل بهمن 1321، صص 35-27؛ نامه به حسين علاء وزير دربار، 10 اسفند 1322، صص137-131.

34. ابوالفضل لساني، طلاي سياه يا بلاي ايران، تهران: اميرکبير، 1357، فصل هفتم، صص 137-136.
35. همان، ص 137. 36. همان، صص 138-137.

37. ايرج افشار، زندگي طوفاني، پيوست بيست و يکم، «نظريات دکتر مصدق در باره تقي زاده»، ص 655، نامه مورخ 10 بهمن 1327 مصدق به مجلس پانزدهم: . . . اگر در مجلس مذاکراتي که به جار و جنجال و غوغا تعبير مي شود نشده بود جناب آقاي تقي زاده حاضر نمي شدند خيانت عظيمي را که در دوره ديکتاتوري به ميهن عزيز ما شده بود فاش نمايند. . . اگر بعضي از نمايندگان که دعوت به سکوت مي کنند سوء نيّت ندارند با آنها موافقت کنند که دولت در مجلس بيانات صادقانه جناب آقاي تقي زاده را تصديق کنند. . . (نفت و نطق مکّي، چاپ دوّم، صص -110 111).

38. ايرج افشار، زندگي طوفاني ، ص 371.

39. همان، ص 366.

40. ابوالفضل لساني، همان، فصل هفتم، صص 141-138.

41. ن. ک. به:

Houshang Sabahi, British Policy in Persia, 1918-1926, London: Frank Cass, 1990.

42دولت انگليس همين نيت را هم داشته بود ولي تقي زاده نمي دانست، فقط احتمال داده بود. ن. ک. به: همان.

43. ن. ک. به نقل قول از مصدق در يادداشت 38 همين مقاله.

44. ايرج افشار، زندگي طوفاني، «نظرياتدکتر مصدق درباره تقي زاده»، صص 661-656.

45. ن. ک. به: «کوشش هاي سفارت انگليس براي تعيين نخست وزير ايران از ملّي شدن نفت تا خلع يد،» در: محمدعلي همايون کاتوزيان، استبداد، دموکراسي و نهضت ملّي، تهران: نشرمرکز، چاپ سوّم، 1380.

46. ن. ک. به: همان مقاله، همان کتاب، که به اسناد مزبور ارجاع داده شده است. از جمله اسنادِ زيادِ موجود در پرونده هاي .FO 842/4151 , FO 842/8151 , FO 173/19454 47
استبداد، دموکراسي و نهضت ملّي، صص 76-75.

48. همان، ص 76.

49. همان، صص 77-76.

50. نامه هاي لندن، از دوران سفارت تقي زاده در انگلستان، به کوشش ايرج افشار تهران، فرزان، 1375، ص 261.
51. براي بحث بيشتر در باره اين مفاهيم و مقولات ن. ک. به:

Homayoun Katouzian, Iranin History and Oplitics: The Dialectic of State and Society, London and New York, Routledg Curzon, 2003;_____, State and Society in Iram: The Eclipse of the Qajars and the Rise of the Pahlavis, London and New York: I. B. Tauris, 2000.

و ترجمه هاي فارسي آنها: تضاد دولت و ملّت، نظريه تاريخ و سياست در ايران، ترجمه عليرضا طيبّ، تهران، نشر ني، 1380. دولت و جامعه در ايران، انقراض قاجار و استقرار پهلوي، ترجمه حسن افشار، چاپ دوّم، تهران، نشر مرکز، 1380.

52. براي بحثي تحليلي در باره انديشه هاي خليل ملکي ن. ک. به:

Homayoun Katouzian, "Khalil Maleki, The Odd Intellectual Out," in Negin Nabavi, ed., Intellctual Trends in Tuentieth Contury Iran: A Critical Survey, Florida, University of Florida Press, 2003.
; و نيز به محمدعلي همايون کاتوزيان، «خليل ملکي و مسئله آدم غير عادي،» در ياد نامه خليل ملکي، تهران، انتشار، 1370.

53. براي شرح و تفصيل چرخه هرج و مرج - استبداد- هرج و مرج ن. ک. به منابع نامبرده در يادداشت 4.

54. نامه هاي لندن، ص20.

55. همان، ص 8.

56. همان، صص 271-270. تقي زاده در برخي از نامه هايش در آن سال ها صريحاً اين موضوع را مطرح مي کند. از جمله در نامه 10 اسفند 1322 به حسين علاء وزير دربار، ضمن ردّ کردن پيشنهاد نخست وزيري (براي دومين بار)، پس از ادامه دلايل خصوصي مي نويسد: نکته ديگر آنکه مردم عموماً در ايران به مرض انتقاد و عيب جويي مبتلا شده اند و هيچ چيز جز معايب نمي بينند و از هرکسي و هرچيزي ناراضي هستند و هرکس فرداً فرد خود را عاقل و کامل دانسته رأي خود را در امور صواب و رأي ديگران را باطل مي شمارد. براي چنين جمعي فلاح ممکن نيست. (همان، ص 135).

57. همان، ص 76.

58. همان، ص 77.

59. همان،، صص 78-77.

60. همان، ص 79.

61. همانجا.

62. کتاب برخورد عقايد و آراء، که مجموعه مقالاتي است که ملکي بين سال هاي 1328 و 1330 نوشته، گوياي مبارزه صريح وبيامان او برضدّ تئوري توطئه، آن هم در آن سالهاست. به عنوان نمونه: عامل نويني که به عامل پيشين اضافه شده اين است که عدّه اي از آزاديخواهان و همچنين مدعيان آزاديخواهي. . . يا با حسن نيّت، يا با سوء نيّتِ ناشي از حسّ زبوني، هر نهضتي را که مستقّل از آنها بوده به عامل استعماري انگليسي ها نسبت داده اند. اين اشخاص از امپراطوري بريتانيا که در حالِ انحطاط است و پايگاه هاي خود را يکي پس از ديگري از دست مي دهد يک قادر متعال و يک نيروي خارق العاده مقاومت ناپذير درست کرده اند. در پايتخت کشور ما عده اي سياستبافِ روشنفکر پيدا مي شوند که امکان يک فعاليت سياسي بدون تسليم شدن به بيگانه را غيرممکن مي دانند. . . مي دانيم که به عقيده بعضي ها هيتلر حتماً و شايد استالين نيز دست نشانده انگليسي ها بوده اند. . . (ص41) از استعمار بريتانيا شبح هولناکي براي ملّت ايران ساخته اند و در سايه آن شبح يک محيط بدبيني و بدگماني و بي ايماني و عدم اعتماد به نيروي ملّت به وجود آورده اند. اگر به رئيس اداره اي ايراد بگيريد که چرا اين همه کثافتکاري را اداره مربوطه ايجاد مي کند يا تحمّل مي نمايد، اگر به وزير و يا وکيلي از فساد دستگاه صحبت کنيد، حتي اگر به کارمند نسبتاً مسئوليت داري. . . همه آنها، تنها با اختلاف عبارت و ژست، يک جواب مشترک به شما خواهند داد: «آقا مگر مي گذارند!». پر واضح است که لزومي ندارد مرجع اين شخص سوّم سؤال شود، «که نمي گذارد؟» زيرا جواب آن پر واضح است که سياست استعماري بريتانيا نمي گذارد. (ص 43) خليل ملکي، برخورد عقايد و آرا، ويرايش و مقدمه محمدعلي کاتوزيان و امير پيشداد، تهران، نشرمرکز، چاپ دوّم، 1376.

63. نامه هاي لندن، ص 49.

64. همان، صص 50-49.

65. همان، ص 50.

66. همان، صص 158-157.

67. همان، صص 110-109.

68. همان، صص 104-103.

69. همان، صص 61-60.

70. همان، صص 116-115.

71. همانجا، ص 115.

72. اين نامه را تقي زاده در دي ماه 1326 در جواب نامه اي از ابوالحسن ابتهاج نوشت و در مجلّه بانک ملّي ايران، سال 1328، منتشر شد. ن. ک. به: زندگي، طوفاني، خاطرات سيّد حسن تقي زاده، پيوست بيست و سوّم، «مأخذ اهّم از نوشته هاي انتقادي در باره تقي زاده،» صص 673-672

73. همان، ص 673.

74. همانجا. در زمان نوشتن اين نامه تقي زاده در مجلس پانزدهم نماينده بود. تقي زاده پيش از اين نيز، در نامه هايي که از لندن فرستاده بود، چند بار به اين موضوع اشاره کرده بود. از جمله: مقصود از تمدّن، آسانسور يا قهوه خانه رقص دار و ويسکي خوردن و لباس فرنگي پوشيدن يا اتومبيل داشتن يا حجاب و عدم حجاب نسوان نيست، بلکه معني تمدّن در صد نود و نُه ونيم کتب است و معارف و مدارس عاليه و پس از آن صنايع جديده. ن. ک. به: نامه هاي لندن، ص 65.

Author: 
Homa Katouzian
Volume: 
21
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000