tile خانه » ایران نامه » سال هجدهم » سال هفدهم، شمارۀ ۴ و سال هجدهم شمارۀ ۱

به یاد نادر نادر پور

در سوگ نادر نادرپور

يدالله رويائي

مرگ ساده
«از مرگ ساده هنوز در شگفتم»
از هفتاد سنگ قبر (سنگ ايّوب)
درطليعه حرفم، حرفي از ايّوب خود شگفتيِ ديگري است. کتاب را که باز مي کنم، به تفأل مي خوانم که «ايّوب مرگ را در صبر برهنه مي کند» و اين، وصفِ حال عجيبي براي روزهاي اخير من است. مي گويم روزهاي اخير من، چون هيچ وقت تصوّر نمي کردم که نادرپور با مرگِ خودش بتواند اين همه مرا و زندگيِ مرا تصرف کند، و روحيه پيچيده و بغرنج و درهمي را با مرگي ساده اشغال کند، و مشغول کند. دراين هفته چيزي نيست که در من و در روزهاي من بگذرد و مرا از فکرِ به او، و به مرگ او، باز بدارد. گاهي خودش، گاهي شعرش، و گاهي هردو باهم. و آمدو شد اين چهار پاره از آن سال ها که گفت:

اي مرگ، اي سپيده دمِ دور!
براين شب سياه فروتاب
ديگر در انتظار که باشم
بشتاب اي نيامده! بشتاب!

شگفتي ديگري که گفتم همين است که ايّوب، اسطوره صبر، نادرپورشتابکار و تشنه مرگ را به سنگ گورش دعوت کند و اوراکه درزندگي اهل شتاب نبود، و برعکس در روزمرّه هايش اهلِ تأني بود، تأني هاي مشهور نادرپور، در برابرکتيبه اش بگذارد:

برسنگ او شکلي از مُدّت مي تراشند: سنگ صبور و دور گور را گل هاي بنفشه درشت مي کارند. و اگر محيط خشک و کويري است مصنوعي اش را دورتا دور گور مي گذارند براي "نادر"، که عقل را عور مي ديد. و به سفارش او بر بالين او مُدام جُغدِ سفالين صبر را برهنه مي کند از وقت، از سؤال.

که در صبر وقت هست، و در وقت سؤال. و اين دو را که از آن بگيرند، صبر هم، مثل عقل امرِ عوري است.

باري، اين مفهوم «مرگ ساده»، مي بينم بي جهت به ذهن من ننشسته است، و يا نبايد نشسته باشد. چرا در انديشه مرگ نادرپور به مرگ ساده مي انديشم؟ و به سنگ گوري که در آن جغد، وقت، سؤال و برهنگي، و عقل عور واژه هاي مستعاري هستند که بر گور او مرگ او را ساده مي کنند، و اين ساده، در مرگ هرکسي نيست، درشأن هرکسي نيست، از نوع همان "ساده"هائي است که خودش مي گويد، و به حق مي گويد، که آسان نيست.

تو اي غرور تواناي آفريننده
تن از برهنگي و سادگي دريغ مدار!
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نيست.
«صبح دروغين»

مرگ او به زندگيِ او مي مانست، آسان و ساده. به شعر او مي مانست، و شعرِ او معناي مرگِ اوست. براي شاعر، صفحه سفيد مرگ است: مرگ هاي من اينجا بامن اند، (بامن برصفحه سفيد). وقتي که مي نوشت مرده بود و حالا که مرده است مي نويسد. شاعر که نمي ميرد، نقلِ مکان مي کند، در فکرشمس ما همه در وقتِ مرگ شاعريم، و شايد سيسرون (Ciceron) در فکرهاي خود مرگ را تولدي مي دانست که گفته بود: اصلاً همه شاعر متولد مي شويم.
پس فکرنکنيم که مي ميريم يعني نيست ونابود مي شويم، هان؟ بلکه جامان راعوض مي کنيم. شمس عزيزمن بحث کنايت آميزي دارد درمورد آيه «لايموتون بل ينقلون». مي گويد: پس مرگ چيزي ديگر بود! (Et la mort etait donc autre chose!?)1 عجب! که به عاريه ازتبريزمي آيد ودرفرانسه راهي به هستيِ"ديگري" (autre) پيدا مي کند.2 يعني که مرگ نابودي نيست، جابه جائي است. عزيمتي است. رفتن است. پس رفتن او رسيدنِ به حقيقتي است که روزي حقيقت ما هم خواهد بود. حقيقتِ يک هيچ، يک هيچ بزرگ. از اينجا تا ابديت. و غرورِ اين سوي ديوارش را، حالا، به ابديت هاي آنسوي ديوار مي دهد. يک نادرپورِ فروتن در برابر ابديت. در برابرما، و ضمير"ما" که ابديت انساني است، معناي "ديگري" و ماي "ديگري".

اهل شرم و اهل عفاف بود، و همين عفت او را در پشت استعاره و مجازي پنهان مي کرد که از او تصوير شاعر "تصويرگر" مي داد. عزيمت او از ميان ما عزيمت از ميان همين استعاره و مجاز است که هستيِ ما را مي سازد. او که دوست داشت پاسخ هايش را از سؤال هامان درآثارش پيدا کنيم. حالا آنها را بهتر مي خوانيم، هميشه همين طور است، حالا او را و قلب او را بهتر مي خوانيم، دل او را، که نوشته هاي او چيزي جز دل او نيستند که بي او مي طپند. چرا که يک شاعر و يک نويسنده صفِ اول بود. و محترم بود. کارمي کرد، وطُعمه کارش شد. او را مي شود هميشه درکارش جُست و يافت. در هرصفحه اي، که در هرصفحه کارش نبضِ اوست که مي زند، که نبض او در کار خودش مي زند. و نبض او هميشه مي زند.
مشهور بود، و مشهور مي مانَد. چرا که شهرت او به خاطر شعري است که در عين آنکه موضوع شهرت اوست، موضوعي است در تاريخ شعر معاصر ما: شعر نادرپوري، اصطلاحي که در زبان منتقدان ما بسيار مي آيد. شعري که مشخِّصه هايش مشخِّصه هاي منظري از شعر معاصر است که تعريف آن منظر و شناختِ آن، بدون تعريف و بدون شناخت شعر نادرپور امکان پذير نيست. شعر ميانه روي معاصر که منتقدان ما به «چهار پاره سرائي» هم از آن نام مي برند که، در واقع، در شعر مدرنِ معاصر پلي است بين شعر کهنه و شعر نو، با اين توضيح که بيشتر پايه هايش را در شعر نو محکم مي کند تا در شعر سنتيِ معاصر. و شعر نادرپور را قدرت تصويرهايش، و رؤيت او از جهان اطراف غني مي کند. که در اين غنا هميشه مي خواست فرزانه بماند.
فرزانه بود، و همّ و غم فرزانگي داشت. از انتزاع مي گريخت. يعني که دلبسته اطرافخودش بود و ازآن نميگريخت، بلکه از انتزاع در اطراف خود مي گريخت. يعني که سايه اي نمي گذاشت. چون ترديد و گنگي را دوست نداشت، خودش را مفهوم مي خواست، و مفهومِ خودش مي خواست. ظواهر دنيا را، و يا "ظاهر"هاي دنيا را، حذف نمي کردبلکه به دنبال سمبوليسم اشياء به ظاهرشان تزئيني از کلام مي داد. و از اين طريق، و شايد تنها طريق، به آنچه مي ديد چيزهائي از آنچه نمي ديد مي داد، و اين تمام سايه (وابهامي) بود که از خودش مي گذاشت. يعني در اين کار تا آنجائي پيش مي رفت که از خواننده اش جدا نيفتد، و به قول خودش «از آن موجود نامرئي، سمج، فضول، پرتوقع و مداخله گر که درکنارم مي نشيند و با طمع من جدال مي ورزد. . . .» (از مقدمه نشاني و کليد) مي بينيد که او دخالت خواننده را نمي پذيرد، نه در موقع نوشتن شعر، و نه طبعاً، در موقع خواندن شعر. يعني نادرپور به خواننده اش امکان قرائت تازه اي از شعرش نمي دهد. و خواننده بايد شعر او را همانطوري بفهمد که او مي خواهد. و اين رضايت خود را، و يا ارضاء خاطر خود را، به حساب رضايت خواننده مي گذارد: « براي من آنچه مهم است راضي کردن همين موجود متوقع مداخله جو است. من اسم اين موجود را نماينده "خلق" ناميده ام.» (از مقدمه نشاني و کليد)3 امّااين خواننده را، يعني اين نماينده "خلق" را، که خواننده نادرپور باشد، با آن نمايندگان خلقي که شاعرانند اشتباه نکنيم. چون اوباشاعرانِ به اصطلاح "خلقي" و قشرهاي فشرده، و پرچمداران تعهّد طورديگري حرف مي زند. وروزگارسياه خلق را امروز به حساب همان نمايندگان خلقي ديروز مي گذارد، وحتي به حساب خود خلق، تا آنجا که ديگرخودش را هم ازهمان "خلق" و يابه اکراه چيزي ازآن خلق مي داند.

همه خورشيد دروغين را در نيمه شبان ديديم
شدت گريه چنان بود که خنديديم.4

تهران را که ترک مي کرد، در شعري به عنوان «خطبه عزيمت» خطاب به همان شاعران و روشنفکران انقلابي حرف هائي مي زند. مصرع هائي از آن شعر بلند را دوست دارم برايتان بخوانم، که در اين گفتار، که چيزي جز قصد بزرگداشت او نيست، شعري هم از او خوانده باشم:

صفاي چهره کاغذ را
به چنگ خويش خراشيدم
حروف را، همه بند از بند
زهم گُسستم و پاشيدم
به يک نگاه يقين کردم
که از تماميِ اين الفاظ
يکي به کار نمي آيد

قلم ز پوسته کاغذ
توقعي نتواند داشت

جز اينکه نطفه معنائي
از اين سفيده برآرد سر
وگرنه زاده خورشيدي
از او به بار نمي آيد. . .

 

و در ادامه خطاب به همان «شاعران متعهد» مي گويد:

ايا هياکل نام آور!
به طبل جنگ چه مي کوبيد؟

که طشت خالي رسوائي
زبام نام شما افتاد
وگرصدائي از او برخاست
صداي خوف و خجالت بود:
چنان به خاک سيه غلطيد
کزو به چشم حقيقت بين
به جز غبار نمي آيد

 

ايا بتان قلم در کف!
اگر پيام شما حق بود

چرا چو موج زمين خورده
به پاي بوس حقارت رفت؟ . . .

چه زود راه فنا پيمود
رسالتي که رذالت بود!

به آبروی شما سوگند!
که آب رفته، دگر باره
به جويبار نمي آيد

ايا سلاله چوپانان!
که برق معجز موسي را

به چشم سامريان ديديد
کنون به فال نکو گيريد
طلوع گاو طلائي را!
به شير تازه وضو گيريد
نماز صبح رهائي را
که گر اميد شما، اي خلق!
به بازگشت پرستوهاست،
نظر زپنجره برداريد
که نوبهار نمي آيد

مرا هميشه طلب اين بود
کز اين ديار جدا باشم

ضمير"من" به زبان راندم
که همزبان خدا باشم
مرا قصاص کنيد اي خلق!
گر از نژاد شما باشم
اگر شما همه نفرين ايد
مرا سزد که دعا باشم
که از دهان پر از دشنام
پيام يار نمي آيد. . .

تمام شعر را ندارم. اين قسمت را هم از مجله ايران نامه گرفتم، از متنِ مقاله اي، پانزده سال پيش.5 تمام قطعه در واقع نوعي مانيفست فکري نادرپور است، و يا بود، در برابر آنچه که "شعر متعهد" بود و يا تعهد سياسي و اجتماعي روشنفکراني بود که خود را به نوعي "متعهد" مي خواستند، و تعهد نادرپور در تعريفي که از "تعهد" درآن سال ها مي شد نمي گنجيد.
مبارزات سياسي او، اوکه مبارزسياسي نبود، عطشِ او براي درستي بود. تشنه عدالت وحق بود، ومي انديشيد که دراين مبارزه حقي را ادا مي کند، و يا خودش را به خودش مي رساند. اين چيزها را مي ديد. بينا بود.6 غرورومناعتي که دراوتظاهرمي کرد در همين زمينه بود، درهمين زمينه ها بود، يعني در ارتباط با انسان امروز و مسائلِ او بود.
انسان امروز مفتخر به خودش هست، انسان نادرپور مفتخر به خودش بود، اين دو بهم مربوطند. کار شعرزندگي در رابطه ها است. ما خودمان را هم در رابطه هامان با ديگران مي شناسيم. اين رابطه ها را زبان اداره مي کند. زبان نادرپور شعر او را در همين رابطه مي بُرد. اين است که مي گويم: نادرپور در غرور بشريت سهمي دارد. چرا که زندگي و شعرش در خدمتِ اين غرور بوده است. امروز هر قضاوتي درباره او زود است. و ما هم براي قضاوت او، و نه هيچکسِ ديگر، نيامده ايم، و نيستيم. آيندگان ما راباهمين قضاوت هامان قضاوت خواهند کرد.*

-------------------------------------------------------------------------------------------
* پاره هائي از سخنراني يدالله رويائي درمراسمي که در 3 ماه مارس 2000 به مناسبت درگذشت نادر نادرپور از طرف انجمن فرهنگ ايران و جمعي ازدوستان او درمرکز آندره مالرودر پاريس برگزار شد.
-----------------------------------------------------------

پانوشت ها:
1. عنوان مجموعه شعري از يدالله رويائي در زبان فرانسه، به ترجمه کريستف بالايي (Christophe Balay) و برنار نوئل:(Bernard Noel)

Cahiers de Royaumont, Paris editions Creaphis, 1977.

2. انديشه اي ديگر از مرگ، و مرگ ديگري (Une autre pensee de la mort, et la mort de l'autre) در قرائت امانوئل لويناس (E. Levinas) از فنومنولوژيِ هوسرِل، از جمله:

Dieu, la Mort et le Temps, editions Grasset. 1993.

3. نشاني و کليد، عنوان مقدمه واحدي است که نادرپور در سال 1356 بر سه کتاب خود، گياه و نگ نه، آتش»، از آسمان تا ريسمان و شام پازپسين، نوشته است، هر سه از انتشارات مرواريد، تهران، 1356.

4. از قطعه «خورشيد نيمه شب»، آذر ماه 1357.

5. يدالله رويائي، ايران نامه، سال سوم، شماره 3، بهار 1364.

6. در مفهوم "Voyant" که در فرهنگ انتقادي غرب آمده است: شعري که خودآگاه يا ناخودآگاه از آينده خبر مي دهد. خصيصه اي که در شعر فروغ فرخزاد هم مواردي از آنرا ديده ايم، و يا حافظ خودش را و شعر خودش را متصّف به آن ديده است: «جهان بين»، «لسان الغيب» و. . . يا نظير آينده نگري هائي که در دلتنگي، 10 و 7 و دريائي 28 ديده اند.

_______________________________________________________________________

محمود خوشنام

نگاهي گذرا بر شعر نادر نادرپور
درگذشت دردانگيز و غافلگيرکننده «نادر نادرپور» شاعر نام آور معاصر، بي گمان آسيبي بزرگ براي ادبيات نوين ايران به شمار مي رود. جدا از ارزش هائي که در زبان و بيان و تخيّل و انديشه او وجود دارد -و در پي به آنها اشاره خواهيم کرد - نادرپور سُکاندار سلامت و اعتدالي بود در پهنه بي در و پيکر شعر نو که گرايش به اغتشاش و آشفتگي در آن کم نيست.
«نيما يوشيج» خود زماني گفته بود او رودخانه اي است که همه کس مي تواند به فراخور حال، سهمي از آن بر دارد. پيروان او نيز چنين کردند، ولي يکسان نماندند. برخي از آنها، شاخه هاي تازهاي از آن رودخانه به وجود آوردند، بسي پرشتابتر و زلالتر. يکي از اين شاخه ها که زلالترين و -فراگيرترين- شعرها را بيرون داد، از آنِ اعتداليون بود: شاعران وابسته به مکتب سخن. که نادر نادرپور از برجستگان آن به شمار مي رفت. اينان تنها انديشه نوآوري را از «نيما» گرفتند. ولي خط و ربط اجرائي آن را به ذوق و سليقه خود پياده کردند. «نيما» براي آنها بيشتر نظريه پرداز شعر بود تا «شاعر». پرويز ناتل خانلري، بنيانگذار مکتب سخن، زبان شعر او را حتي با صراحت «الکَن» مي ناميد. فريدون توللّي نيز، که در آغاز شيفتگي بسيار در برابر شعر نيما نشان داده بود، بعدها آن را ناتوان از بيان تشخيص مي داد و نادرپور، آن را خالي از «غنا» و «تغزّل» مي ديد. چيزي که «هر شعر خوب، اعم از عاشقانه و غير عاشقانه» بايد از آن برخوردار باشد. اهل اعتداليِ سخن، زير تأثير «نظريه شعري نيما»، ولي جدا از پيروان مطلق يا افراط گراي او، توانستند يکي از پرجاذبه ترين حوزه هاي نوآورانه شعر را سامان دهند، حوزهاي که هنوز پس از پنجاه سال فعال است و بخش بزرگي از شاعران دو نسل بعد را نيز به سوي خود کشيده است.
نادرپور سه پيشنهاد را در «نظريه»، نيما درست و منطقي مي بيند و آنها را براي ايجاد دگرگوني هاي «شکلي» در شعر خود به کار مي بندد: از ميان برداشتن تساوي طولي مصراع ها، تغيير دادن کارکرد «قافيه» و به کارگيري تلفيقي از «وزن»هاي متجانس. به کاربستن اين سه پيشنهاد دست و بال شاعر را از قيد و بندهاي بي مورد مي رهاند و به او امکان مي دهد تا فضاي آزادتري براي اين احساس و انديشه خود داشته باشد. به اين گونه است که اندازه مصراع ها، با بلندي و کوتاهي انديشه ها ميزان مي شود، قافيه از يکنواختي تکرار به در مي آيد و نقش «زنگ تداعي» را براي تأکيد بر مفاهيمي که در مصراع هاي دور از هم قرار گرفته اند، ولي ارتباط ماهوي دارند، ايفا مي کند، «وزن»، به عنوان عنصر اصلي سازنده و انتقال دهنده شعر باقي مي ماند، ولي با پذيرش تنوّع، از يکنواختي محض بيرون مي آيد. در مجموعه هاي شعري نادرپور، نمونه هاي موفق بسياري از اين شکل نوآوري را مي توان يافت:

از دور، تپه هاي پريشان
بيرحمي نهفته ايام را فرياد مي زنند
و سوسمارهاي طلائي در حُفره هاي تنگ
همچو زبان گوشتي خاک
حرف از سيه بختي با باد مي زنند
زاغان درانتظارزمستان
برشاخه هاي خشگ
برفقليل قله البرزرا با چشم مي جَوَند
درلاي بوته هاي گَوَن، عنکبوت ها
بي بهره از لعاب تنيدن، سرگشته مي دوند. . .

(«مرثيه اي براي بيابان و براي شهر»)
تصويرهاي درخشان ذهني شاعر، به ياري شگردهاي نوآورانه اي که از آنها ياد شد در ترکيب با زبان آهنگين او، جلوه بيروني پيدا مي کند. نادرپور بر زبان چيرگي دارد و ذهنيت او با بهره گيري از اين چيرگي است که به اوج تصوير پردازي هاي بياني مي رسد.
گفتني است که نادرپور، پيش از روي آوردن به شکل هاي تازه تر شعري، در قالب هاي تنگتر «چهارپاره»اي شعر مي سرود ولي در همين قالب ها نيز، او توانِ شگرف بياني خود را آشکار ساخته و تصويرهاي به غايت زيبائي پرداخته است. «تخيل» در تصوير پردازي هاي او بر گُرده واژه هائي نشسته است روشن و روان، که به قول خود او، از «لغتنامه»ها بيرون کشيده نشده اند ولي در «پيوند ريشه اي» با زبان پيشينيانند. با اين همه او از به کاربردن واژه هائي نيز که «فقط بر زبان امروزيان جاري است» پروائي ندارد. مي گويد: «زبان، حامل فهم و فرهنگ هر قوم است» و «توقف در حدّ زبان يکي از قرون گذشته به معناي انکار حيات مردمي است که از آن قرون تاکنون به فارسي سخن گفته و بر غناي آن افزوده اند.» نکته شايان توجه اين است که دلبستگي عميق «نادرپور» به «تصوير» او را به ورطه بي محتواي «فرماليسم» در نيفکنده است. تصوير هم چون واژه و وزن و قافيه «وسيله اي براي ايجاد تفاهم» است:

خورشيد، پشت پنجره من
چه سياه ابري بر سر کشيده بود
در زير سيل باران خاموش مي گريست («در کنار پنجره»)

از قاب تنگ پنجره، سنگ نگاه من
چون مرغ، پر کشيد
بر شاخِ آن درخت کهن خورد
برگ ستاره ها به زمين ريخت
در گل نشست ميوه خورشيد! («درختي در انديشه من»)

دهان پنجره از مژده سحر پُر بود
سپيده از رَحم تنگ تيرگي مي زاد
من از غروب به سوي سپيده مي راندم
و با صداي خروسان نماز مي خواندم («نقاب و نماز»)

کوه، زانو زده چون اسب زمين خورد، به راه
سينه انباشته از شيهه خاموش هلاک
مغز خورشيد پريشان شده بر تيزي سنگ
چون سواري که به يک تير درافتاده به خاک («شيهه خاموش»)

نادر نادرپور از نادر شاعراني است که هيچگاه تن به پذيرش «تعهد تحميلي» نداده است. در آن سال ها که سخن گفتن از تعهد و رسالت نه تنها مُد که وظيفه روشنفکري بود، او سرسختانه استقلال خود را نگاه داشت و زلال شعر خود را به «غير شعر» نيالود. همين پايداري خيل متعهدان يا متظاهران به تعهد را رو در روي او قرار داد. آنان، او را شاعري تبليغ مي کردند که تنها «حديث نفس مي سُرايد و از آنچه که در پيرامون او مي گذرد، سخن نمي گويد». پاسخ نادرپور، به مدعيان اين بود که:

درست است که شاعر امروز - حتي اگر بخواهد - نمي تواند «برج عاج نشين» باشد و جهان پيرامون را ناديده بگيرد ولي اين بدان معنا نيست که خود را تا حدّّ «گزارشگر» رويدادهاي سياسي روز، تنزل دهد. «پرداختن به مسائل زودگذر سياسي و حوادث روزانه اجتماعي. . . ناچار با رسالت شعر که در هم شکستن ديوارهاي زمان و دست يافتن به جاودانگي است مغايرت دارد. . . شاعر مي تواند چنان با ديگران درآميزد. . . که چون از خويش مي گويد، پنداري که از آنان است.

به باور نادرپور، «تعهد» يک امر «دروني» است که از تأثير مشاهدات بيرونيِ شاعر، بر نهانيترين لايه هاي عاطفي او پديد مي آيد. تعهدي که يک شبه سر برآورد و در شعر، بي هيچ انگيزه اي از درون، «ما» را به جاي «من» بنشاند، جز فريبي بيش نيست. و تازه اگر شاعر «غالباً ضميمه اول شخص مفرد را به کار برد، دليل بي اعتنائي او به ديگران نتواند بود. چه بسا که "حديث نفس" او "حسبِ حال" جمع باشد.» به راستي، بسياري از شعرهاي قديم و جديد، عاشقانه و غير عاشقانه نادرپور، هميشه «حسبِ حال جمعي» ما نيز بوده و در بحبوحه «تنش»ها به ما آرامش داده است. از آن گذشته، در بسياري از همان عاشقانه هائي که حديث نفسي تلقي مي شوند، راه بر تعبير و تفسيرهاي اجتماعي بسته نيست. وابسته است به برداشتي که مخاطبان دارند. «حماسه اي که در غروب مي شکفد»، «سپيداران خاک آلودي که پا در جوي مي شويند» تا «خورشيد بر ساق هاي مرمرفامشان» بوسه زند و پيام «بهار نزديک» را برساند. «خُطبه سبزي» که براي بهار خوانده مي شود و بالاخره «مرغ کوري» که در جنگل تيرگي ها، پس از گذار از شب هاي توفاني به «سُرمه دست خورشيد»-که همان عشق باشد- بينا مي شود، سرشار از تمثيل هائي است که به شعر رنگ و بوي متعهدانه، از نوع واقعي اش مي دهد:

اين دست گرم، دست تو بود اي عشق
دست تو بود و آتش جاويدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بينا شدم به سرمه خورشيدت («سرمه خورشيد»)

نادرپور حتّي در همان سال ها که به «حديث نفس» گوئي، متهم مي شد، شعرهائي سروده است که تأثير سريع رويدادهاي روز را در او باز مي تاباند بدون آن که حس و حال شعر را زير پاي شعارهاي سياسي بيندازد. در شعر «شهادت» که در سال 1340 سروده شده خطاب به مادري که در گيرودار يک کشتار خياباني در جستجوي فرزند خويش است مي گويد:

ببين آن مغز خون آلوده را، آن پاره دل را
که در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي
سکوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد
بدو با طعنه مي گويد که بعد ازمرگ، آزادي!
بمان مادر بمان در خانه خاموش خويش امروز
که باران بلا مي بارد از خورشيد
دو چشم منتظر را تا به کي بر آستان خانه مي دوزي
که ديگر سايه فرزند را بر در نخواهي ديد. («شهادت»)

در شعر نادر نادرپور در سال هاي پيش از انقلاب رگه هائي از نور، از پشت جنگل تيرگي ها سر بر مي آورد و چهره هاي زنده را در برابر او روشن مي کند:

واژه هايم را ميان چهره هاي زنده مي جستم
سر به سوي آسمان پاک مي کردم
پيکر خورشيد را در آب مي ديدم
چشم مي بستم
آفتاب تازه اي را خواب مي ديدم
شعر من با آفتاب تازه مي آميخت
شعر من در برگ هاي مرده مي آويخت
سحر اين پيوند
برگ ها را روح مي بخشيد
لفظ ها را سادگي مي داد واژه ها را مژده آزادگي مي داد! (شعر من و شعر باد»)

و اما آن زلزله اي که خانه را لرزاند احساس و انديشه شاعر ما را نيز دگرگون کرد. هاله اي از خشم و سرخوردگي زلال عاشقانه هاي او را پوشانيد و رفته رفته به همان «تعهد دروني» و راستين رسيد که هميشه از آن مي گفت. ديگر تحميلي از بيرون در کار نبود. زلزله آنچنان لرزانده بود که «فاجعه»، دروني شده بود! اينک جاها بايد عوض مي شد. آنها که سال ها «سنگ تعهد» را بر سينه مي کوفتند، اينک مجذوبانه به پيشباز استبدادي واپسگرا مي رفتند که به ريا وعده برپائي حکومت عدل الهي مي داد و نادرپور اينک را زمان برخاستن و پيوستن و يکپارچه قد برافراشتن در برابر غولي مي ديد که به ياري همان متعهدان از غار تاريخي خود بيرون آمده بود. سخن او شنيدني است:

هنگامي که نخستين قدم ها و مشت ها، زمين و آسمان ايران را به لرزه درانداخت، حسّي به من گفت که از ناهُشياري اين برافروختگان بايد ترسيد. . . آن حس بيدار مي ديدکه آن فريفتگان ازآئيني واپسگراي و تيره انديش کورکورانه فرمان مي برند. . . (و) در پشت آن صف ها و مشت ها، به موازات پيکار سياسي، نبردي فرهنگي آغاز شده است، نبردي که در آن «سنّت» بر «بدعت» و «تعصّب» بر «تجدّد» مي تازد!

در باره «متعهدان» مجذوب واپسگرائي نيز با حيرت گفته است:

آنان نيز از آئيني واپسگرا و تيره انديش کورکورانه فرمان مي بردند که همه آزادگان ايران از فردوسي و خيام و حافظ تا ايرج و دهخدا و هدايت در روزگاران مختلف به جنگش رفته بودند. . . آنان به انديشه اي دل سپرده بودند که تمام طلايه داران مشروطيت از آخوندزاده و طالبوف و ميرزا آقاخان کرماني و جهانگيرخان شيرازي، دشمن پيشرفتش مي خواندند و در کار پس راندنش به جان مي کوشيدند. نادرپور، از اندک کساني بود که از همان آغاز وقوع زلزله، «موضع» خود را مشخص کرد و با دليري تمام چشم در چشم استبداد کورِ تازه برخاسته دوخت و زهر شعر خود را در جانش ريخت: در شعر «شبي با خويش» که درست تاريخ روز پيروزي انقلاب اسلامي را دارد، گفته است:

اين سرخي از صبح است، يا از شام؟
اين خون آتشفام
ته مانده کُفر است يا سرمايه دين است
من با همه ناداني ام اي دوست
داناترين مَردم!

و يک ماه بعد، در شعري ديگر، «شلاّق و موج»، سروده است:
آن مُشت ها چه کوفت، بر اين طاق؟
کاينگونه نقش نيلي او رنگ خون گرفت
کاينسان درون جمجمه پرطنين او
انديشه ها، خشونت جهل و جنون گرفت

آشکارا نه نادرپور مي توانست، «خشونت جهل و جنون» را که روزبروز به اوج تازه اي مي رسيد، تاب بياورد و نه کارگزاران فرهنگي رژيم تازه مي توانستند با او کنار بيايند. پس گزيري نماند جز گريز. گريزي که آسان نبود و درون شاعر را زير و رو مي کرد. نخستين اقامتگاه در مهاجرت ناخواسته، پاريس بود. شهري که او سال ها در آن زيسته بود و زبان و فرهنگش را مي شناخت. شعرهاي «پاريسي» نادرپور، سرشار از حيرت و خشم و دلتنگي است. در شعر «از رُم تا سُدُوم» که در دومين سالرز انقلاب اسلامي سروده شده، ما، همه ما را همان شب زنده داران گناهگار «سُدُوم» مي بيند که «فارغ از بيم موج، نوشيديم و رقصيديم» و «در خانه خود، آتش افکنديم و خنديديم!»، «ما، تيره انديشان روشنبين، با آن که» ويراني موعود را ديديم. ولي از «کوريِ باطن»،

در ظلمتِ انديشه هاي خويش، گُم بوديم
در آن شب ننگين آتش سوزي تاريخ
نظّارگان شعله، در آفاق رُم بوديم!

حيرت و خشم، چيزي را عوض نمي کند، ولي وقتي فرو مي نشيند، جاي خود را به دلتنگي مي سپارد. غم غربت -هر کجاي عالم که مي خواهد باشد- همه رنگ ها و صداها را به خود مي آلايد:

اينجا غروب رنگ جنون دارد
باران صداي گريه تنهائي است
چشم ستارگان همه نابيناست
اينجا در اين ديار
شب دردل من است
. . . اينجا چو من غريب غميني نيست
در وهم شب چراغ يقيني نيست («در زير آسمان باختر»)

خلوت با خاطره و انديشيدن به وطن، پادزهر اين دلتنگي هاست. خورشيد مغرب اگر سرد است، ولي آفتاب گرم وطن، «آفاق باورِ» شاعر را روشن نگاه مي دارد و اميد مي بخشد، اميد بازگشت:

اي مُلک بي غروب
اي مرز و بوم پير جوانبختي / اي آشيان کهنه سيمرغ
يک روز ناگهان
چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
مي بينم آفتاب ترا در برابرم! («طلوعي از مغرب»)

نادر نادرپور پس از شش سال اقامت در پاريس، در بهار سال 1365 تن به هجرتي دوباره داد و رهسپار لوس آنجلس شد. اين جابجائي تحول ديگري در شعر و انديشه او پديد آورد. حيرت و خشم و دلتنگي، در درون او به نيروئي مبارزه جو، تبديل شد. ولي آيا جنس زلال و عاشقانه شعر او، توان درافتادن با خودکامگي ديني را داشت؟ به نظر مي رسد که او خود شعر را براي بازتاب نيروئي که در او سر برآورده بود، کافي نمي دانست. از اين روي نبرد را از راه هاي ديگري نيز پيش برد. از راه خطابه و مقاله و بحث و جدل هاي سياسي. اگرچه در اين دگرگوني، شعر او واپس نماند، ولي شايد زير هاله خشم و عصبيت برخاسته از انديشه هاي صرف سياسي، نتوانست آنگونه که بايد زلال هميشگي خود را باز بنماياند. از آن گذشته، نوعي دوگانگي عاطفي را ميان شعرهاي او از يک سو و نوشتارها و گفتارهاي او از سوي ديگر مي توان موضوع بررسي قرار داد. گفتارها و نوشتارها همه کوبنده و برانگيزاننده و شعرها متمايل به لغزش در سراشيب سرخوردگي. لوس آنجلس هم جائي نبود که به کار نادرپور بيايد. مشغوليت بسيار داشت. در کلاس و انجمن و دانشگاه و روزنامه و راديو و تلويزيون مي گفت و مي نوشت و مي خواند و بحث مي کرد. ولي اينها کافي نبود او «آن جاي ديگر» را مي خواست همان جا که به يادش در درون مي گريست:

من از نسيم سرد خزان، بوي خاک را
همچون شراب تلخ
هر دم به ياد خانه ويران مادري
مي نوشم و گريستن آغاز مي کنم («شب آمريکائي»)

لوس آنجلس براي او «جهنمي به زيبائي بهشت» بود و دريافته بود که در دل شهر فرشتگان نيز «اهريمن و اهورا با هم برادرند!» او مي گفت که در اين شهر، «شهر خفتگان»، «تنهاترين صداي جهان» است «که از هيچ سو، به هيچ صدائي نمي رسد.» تنها شايد آن «ديو سپيد پاي در بند» صداي او را بشنود و پرسش او را پاسخ دهد:

آيا من از دريچه اين غربت شگفت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گُرده فراخ تو خواهم ديد؟
آيا ترا دوباره توانم ديد؟ («خطبه زمستاني»)

اما پيش از آنکه پاسخي برسد، «زمان» دامن او را گرفت و به سرزمين خاطره ها بُرد.

آري، در اين ديار
در غربتي به وسعت اندوه و انتظار
ما با زمان به سوي فنا کوچ مي کنيم
بي هيچ اشتياق
بي هيچ يادگار («زمين و زمان»)

پيش از آن هم پيامي براي وطن خويش باز نهاد:

ديار دور من اي خاک بي همتاي يزداني
خيالت در سر زردشت و مهرت در دل ماني
ترا ويران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران
ترا درهم نخواهد سوخت، آتش هاي شيطاني
اگر من تلخ مي گريم چه غم، زيرا تو مي خندي،
وگر من زود مي ميرم چه غم، زيرا تو مي ماني
بمان، تا دوست يا دشمن ترا همواره بستايد («زمزمه اي در شب»)
--------------------

منابع:
نادر نادرپور: گياه و سنگ نه، آتش، تهران، مرواريد، 1356.
، --------صبح دروغين، پاريس، نهضت مقاومت ملي ايران، 1360.
--------، زمين و زمان، لوس آنجلس، شرکت کتاب، 1375.
- «طفل صد ساله اي به نام شعر نو،» گفتگوي صدرالدين الهي با نادر نادرپور، ماهنامه روزگار نو، پاريس. تير و مرداد و شهريور 1371.