tile

يادداشت هايي درباره مينياتور



چندي پيش دوستي کتاب "بهزاد" فراهم آورده عبادالله بهاري را به من داد و خواست که آنرا در ايران نامه معرفي کنم. کتاب با تصويرهاي زيبا و خوش رنگ، صفحه آرايي استادانه، کاغذ اعلا و آن چنان که در خور چنين کتاب هائي است بسيار خوب چاپ و تهيه شده. از همان نگاه نخستين به مقدمه ديدم آمده است که: «براي فهم و دريافت ارزش کار هاي بهزاد و در حقيقت نقاشي ايران به طور کلي، مطالعه ريشه ها، سنت ها و جريان هاي مؤثر عمده، اهميت دارد.» سپس براي همين ريشه يابي نوشته اند نمونه هاي طرح هائي متعلق به «چهل هزار سال پيش» در غارهاي لرستان باقي مانده است. مواد بيشتري به صورت سنگ نگاره، تزييناتي بر سنگ، مفرغ، طلا، نقره و پارچه يا سفالينه ها به دست آمده . . . (ص 15) به هرحال پس از چند سطر مي گويند انتزاعي شدن هنر ايران را مي توان فقط ناشي از آيين زردشتي دانست که پيدايش آن را بين «هزاره پنجم تا دوم پيش از ميلاد» برآورد کرده اند!

از مقدمه که بگذريم درباره نقش هاي خوش آب و رنگ و زيباي کتاب اين مشکل وجود دارد که مؤلف محترم پاره اي از "مجلس" هاي مينياتور نقاشان ديگر را از آن بهزاد دانسته اند و درنتيجه آثار بهزاد بيشتر از آن شده است که هنرشناسان ايراني و خارجي مي شناسند.

چون نويسنده اين يادداشت توانائي درک آن بحث تاريخي مقدمه را ندارد و در مقامي نيست که در اختلاف ميان متخصصان داوري کند از بررسي يا معرفي کتاب خودداري مي کند و فقط مي تواند بگويد اين کتابي است که کار بسيار برده و رنج مؤلف حاصل زيبا و چشم نوازي به بار آورده است.

باري معرفي کتاب نوشته نشد ولي در عوض من بار ديگر ماه ها در دام پرنگار مينياتور افتادم و اينک حاصل اين "گرفتاري" را- براي رهائي- به صورت يادداشت هايي کمابيش پراکنده به ايران نامه مي سپارم.

* * *

1- درونمايه هاي اصلي مينياتور ايران شکار، عشق، پادشاهي (تاج و تخت) و رزم و بزم است که بيشتر از ادبيات و بويژه شعر برگرفته مي شود. فضاي اين نقاشي پادشاهانه- درباري- است و مکان، جايگاه دلخواه دولتمردان و دولتمندان، يعني باغ! گلگشت پرو پيمان و سرشار از گل و گياه همه رنگ. اما ادبيات بويژه شعر، يا خود پيوسته از تاريخ (اساطيري، حماسي، يا واقعي) مايه ميگيرد و يا در حال و هوائي عرفاني بسر مي برد. (فردوسي و نظامي يا عطار، مولانا حافظ و . . .) درنتيجه نقاشي، جهاني تاريخي يا عرفاني و يا هردو را به نمايش در مي آورد. حال در اين جهان يا با چهره هاي گوناگون سرگذشت بزرگان و دارندگان زر و زور، (که در خور تاريخ نگاري سنتي و رسمي بودند) سر و کار داريم يا باعشق و تغزلي عارفانه که از برکت شعر سخن گفتن از آن امکان پذير بود. مينياتور اين شعر-مجاز- را تصوير مي کند و جاني ديدني مي بخشد.

2- تاريخ و عشق در رزم و بزم، روند و رفتاري سنتي يعني قراردادي دارد زيرا سنت از جمله تکرار قرارها و آيين هاي پيشين است. حافظ و بهزاد هردو "سنت گرا" بودند. گرچه "باطل نما"ست ولي هر نوآوري آنها در جريان سنت جا داشت و کامل کننده روند کلي آن بود، سنت از برکت نو آوري "پويا" بود و مي توانست زنده بماند.

3- به علت ممنوعيت نقاشي، مينياتور براي ايجاد خود نيازمند دستاويزي است تا وجودش پذيرفتني و مجاز باشد. با توجه به مقام قدسي" کتاب" (قرآن) و کتابت يعني نگارش کلام الهي، کتابه هاي مسجدها، زيارتگاه ها و نيز منزلت والاي "خط" و خوشنويسي در دنياي اسلام، که به نوشته اعتباري افزونتر مي بخشيد، متن ادبي بهترين پناهگاه نقاشي بود و مينياتور براي "مشروعيت" خود در همين جان پناه جاي گرفت. اين گونه پيدايش و رشد مينياتور به کتاب وابسته مي شود و به همين سبب ناگزير هنري روايي است و در همه حال سرگذشتي، داستاني، حکايت و روايتي "آراسته" به زينت هاي خيال.

4- و اما در روايت؛ آنچه به نقاش مي رسد- از اسطوره و حماسه و تاريخ و سرگذشت عاشقان و عارفان و جز اينها- بيشتر در ساحت شعر يا افسانه تعالي يافته، از واقعيت عيني فراتر گذشته و به "حقيقت" واقعيت پيوسته است. نقاش مي کوشد تا اين واقعيت متعالي را به تصوير درآورد و ديدني کند. پس کار او تعالي پديده اي "از پيش متعالي" است، و از همين رو نيازمند خيال خلاق که پيوسته نظر به فراتر و آنسوتر واقعيت داشته باشد. دراين ورزش نازکانه و ظريف امکان خطاي دست قلمزن کم نيست و گاه "مجلسي" مي بينيم که هم از واقعيت به دور است و هم از تعالي.

درهمين حال نبايد ويژگي دوگانه مينياتور را از ياد برد که ظاهري توصيفي، گزارشگر دارد و باطني تمثيلي.

5- مينياتور هنري درباري است، زيرا به سبب هزينه گزاف، بي پشتيباني شاه و شاهزادگان، انجام پذير نيست اما اشکال هنر درباري وابستگي آن به دلخواه و سليقه حاميان است. شاهرخ ميرزا پسر امير تيمور به خلاف برادرش بايسنقر ميرزا به علت گرايش هاي شديد مذهبي به نقاشي علاقه اي نداشت. و يا نمونه ديگر، شاه طهماسب، زماني دوستدار و مشوق هنرمندان بود و خود نيز زماني اين هنر را در نزد استادان فن مي آموخت ولي او هم ناگهان يک روز، باز به سبب گرايش هاي مذهبي از آن بيزاري جست و درنتيجه هنرمندان دربار هريک به گوشه اي پراکنده شدند، به هندوستان و آناتولي يا مشهد، تبريز و . . . شاه اسماعيل دوم جانشين طهماسب اندک حمايتي از هنرمندان نشان داد ولي جانشين او سلطان محمد خدابنده ( معروف به خربنده)، خشکه مقدسي بود به کلي بيزار از نقاشي.

6- مينياتور وکارگاه پرهزينه و نقش هاي هنرمندانه آن براي بزرگداشت پادشاهي (بايسنقر، طهماسب، شاه عباس) و بنابراين وابسته و مبلغ يا نشانه قدرت دولتيان و دولتمندان است. و گاه براي هدف هاي دولتي و سياسي به کار گرفته مي شود (شاه طهماسب به نشان دوستي و حسن همجواري شاهنامه اي به سلطان سليم دوم عثماني هديه کرد).

اين همان نقشي بود که شعر و شاعران قصيده سرا در دربار غزنويان و سلجوقيان به عهده داشتند. شعر و در دوره هاي بعد تر نقاشي، کتاب سازي و هنرهائي از اين دست نشان بزرگي و برتري (و مشروعيت؟)، سرافرازي و بزرگ نمايي سرافرازان و بزرگان بود. به تقليد از پادشاهان و درباريان، سرکردگان و شاهزادگان تيموري و صفوي کتاب هاي نفيس مزين به خطاطي و مينياتور هنرمندان را مي خريدند يا به يکديگر هديه مي دادند.

7- مينياتور وقتي آغاز مي شود (درخراسان، آذربايجان، فارس، قزوين، اصفهان) که رسالت ادب بزرگ و کلاسيک فارسي با جامي به سر مي رسد، طلوع يکي همزمان است با افول ديگري.

نقاش ميناتوريست معمولاً خوشنويس و کتاب شناس هم بود. براي همين اداره کتابخانه سلطنتي را به کساني ازآنان واگذار مي کردند؛ مانند بهزاد که به رياست کتابخانه شاه اسماعيل اول گماشته شد. نکته جالب توجه آنکه اختراع و پيدايش خط نستعليق به دست «ميرعلي تبريزي» همزمان است با رشد و باليدن مينياتور.

8- نقاشي شاهنامه از همان زمان شاهرخ و بايسنقر و يا ترکمان هاي آققويونلو، نشان همدمي ترک زبانان با فرهنگ و تمدن ايراني و پيوستن آنان به تاريخ ايران است. از سوي ديگر ترک ياساي چنگيزي به وسيله شاهرخ فرزند تيمور و برقراري دوباره شريعت راه يگانگي ديني و دنيائي فرمانروايان "بيگانه" با مردم "محلي" را هموار کرد و آخرين مانع نظري (تئوريک) براي مشروعيت حکومت تيموريان از ميان برداشته شد. درعمل نيز حتي از زمان امير تيمور پيوند اينان با اسلام، تصوف وفرهنگ ايران آغاز شده بود و اندکي بعد فرزندان و فرزندزادگان وي، بزرگ ترين مشوقان و حاميان شاعران، اديبان، مورخان و دانشمندان، نقاشان و خوشنويسان و هنرمندان از همه دست بودند. و نيز شاخه اي از اين دودمان، گورکانيان هند، زبان فارسي و فرهنگ ايران را در شبه قاره هندوستان برکشيد و گسترش داد.

9- مينياتور مانند هر هنري رمزگان (کد) خود را دارد که هم دستور و وسيله شناخت و درک آن است و هم، پس از عمري به سبب تکرار سنت، زنجيري بردست و پاي آن- وقتي که اسير قرارها، قاعده ها و قانون هاي خود ساخته اي شد که بدون آنها هيچ هنري ايجاد نمي شود و هم آنها پس از تسلط و تکرار هنر را بدل به پوسته اي پوک و بدون مغز مي کنند.

10- برخلاف نقاشي مغرب زمين دورنما (پرسپکتيو) در مينياتور وجود ندارد. اندازه دور و نزديک يکي است و آنچه دورتر است ناگزير در بالاي مجلس جا مي گيرد. دنياي تصوير شده نه تنها مانند رويه کاغذ مسطح و دو بعدي است بلکه بيرون و درون هم از يکديگر جدا نيستند؛ از اين ديدگاه همه اندروني بيروني است؛ نقاش براي نشان دادن خانه، باغ يا درون هر دژ و دروازهاي ديوار را نديده مي گيرد. درنتيجه نقش دور و نزديک در پيش زمينه "مجلس" مي افتد. از اين رو بيننده بايد "بداند" چگونه تماشا کند، بايد "اهل راز" و با رمز ديدن آشنا باشد. آنها خود مي دانستند ولي ما بايد اين نحوه ديدن را بياموزيم.

استنباط از فضا در انديشه زمان چگونه است که نقش دنياي بيرون با ديد امروزي چشم ما تفاوت دارد؟ آيا علت را بايد در نابلدي نقاش جست يا در تصور گذشتگان از عالم واقع و شناختي که از علم مناظر و مرايا داشتند؟

11- تداخل طبيعت و معماري، حضور هميشگي طبيعت و طبيعت هميشه بهار يعني باغ، حضور هميشگي نور حتي در آسمان شب تاريک ماه يا روشني چشمه آب حيات در ظلمات از ويژگي هاي ديگر مينياتور است. گوئي دراين "بهشت خيال" آرزوي ماني برآورده و نور براي هميشه از زندان تاريکي رها شده است.

نماي بنا يا خيمه، چارچوب و لچکي سردر، طاق نما و کف اطاق و يا در نقش لباس ها و . . . اين باغ به صورت نقشمايه هاي انتزاعي- در هرچيز و هرجا، در تزيين در و پنجره و ديوار حضور دارد: نقشي از بهار جاويدان و مانند زيبائي شيرين و همايون يا وفاداري فرهاد و مجنون هميشگي و مانند جواني سهراب و سياوش کامل و تمام است و از آسيب دهر نيز در امان. (نمي دانم آيا رابطه مينياتور و آن باغ ديگر هنر ايراني- قالي- هيچ مطالعه شده است يا نه).

12- قرارداد يا "رمزگان" ديگر تن پوش رسمي شخصيت هاست: فرهاد کوه کن را معمولاً با دستار يا کلاه و سرداري يا جبه و موزه، پاي افزار و ازار مغولي مي بينيم، همين طور پادشاهان ساساني بهرام و ديگران را (همان ناهمزماني ظاهر شخصيت ها و موضوع تابلوها که در نقاشي غربي هم ديده مي شود. مثلاً در صحنه هاي مرگ مسيح نقاش يا حاميانش در پاي دار حضور دارند). چهره آدم هاي ديگر، درباريان و سفارش دهندگان تيموري و ترکمن، همه مغولي و بعدها در دوره صفوي شبيه چهره قزلباش هاست. حتي وقتي کارفرما ترکمن نيست و «کارکيا ميرزاعلي» شهريار گيلان است رمزگان مکتب نقاشي همان که هست مي ماند و "کارکيا" به هيئات ترکمان ها در مي آيد.

13- از سوي ديگر به نظر مي آيد که نقاش به نشان دادن حالات و احساسات درچهره هائي که مي کشد بي اعتناست. شايد تسلط فضاي رسمي، وقار ساختگي درباري و حال و هواي ادب قراردادي براين هنر يکي از علت ها باشد. از اين گذشته ادب ظاهر ساز و دو رويه ما: تفاوت خلوت و جلوت، اندروني و بيروني، "آبرو داري"، حيا، تقيه و کتمان . . . و هم چنين اندازه محدود نقش ها (حد اکثر يک صفحه کتاب) نيز احتمالاً در پرداخت اين چهره هاي همانند و يکسان بي تأثير نبوده اند.

14- "واقعيت" اين رمزگان درخودشان نيست، در نشانه بودنشان است، در کسي يا چيزي است که درآنسوي اين ظاهر قراردارد؛ درماوراء آنهاست. زيرا نقاش با واقعيت کارندارد، جويا و نگارنده "واقعيتي"است که درذهن هستي مي پذيرد.

خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم

به صورت تو نگاري نه ديدم و نه شنيدم

به پيروي از شاعر نقاش نيز آنچه مي کشد نقش خيال است در کارگاه ديده، به اميد تجلّي خوب ترين صورت.

البته اين واقعيت ذهني هميشه الزاماً متعالي نيست (کليله و دمنه، ظفرنامه، جامع التواريخ) دراين حال بسياري از نقش ها و "مجلس" ها از حد موضوعي که نمايش مي دهند فراتر نمي روند. بنابراين در تماشاي مينياتور بايد به اين رمزگان توجه داشت هم چنان که در شعر کلاسيک به ويژه غزل بايد با رمزگان زيبايي قراردادي و نوعي (نه فردي) آشنا بود: قد سرو، ابروي کمان، دهان غنچه، کمند زلف و . . . (که گاه مانند "عقرب زلف" به حد پوچي و زشتي مي رسد). شمع و پروانه، دير و خرابات، شاهد و ساقي، مي و معشوق. . . که ديگر جاي خود دارند.

15- در مينياتور به ياري و از برکت رنگ، طرح، شکل و طبيعت هميشه بهار، پرندگان و مرغ هاي خوش خط و خال، بهار هميشه نوراني و نور هميشه بهار، روشنائي رنگين و اسليمي هاي سيّال، فضا رويائي است. مثل تک و تاز خوش خرام صحنه هاي شکار، تاخت و تاز پر کشش و کوشش مبارزان در رزمگاه يا جوي آب روان و پرواز پرنده، رويش سر سبز گياه. . . همه اينها با هم و در هم وحدت سازگار يک "مجلس" مينياتور را مي آفريند؛ مانند يگانگي رؤيائي که، همه مکان ها و زمان ها، همه پاره هاي آن يکجا و همزمان در ما حضور دارند. شاهکاري چون «دربار کيومرث» پلنگينه پوش، اثر سلطان محمد در رنگ و طرح و ترکيب، در همه چيز، همسنگ بهترين غزل حافظ به کمال و نهايتي مي رسد که برتر و فراتري ندارد. بايد ديد که چگونه تمامي مجلس مانند خوش ترين رؤيا، بيرون از قفس خاک در ملکوت روح مي گذرد و انسان را بي اختيار به ياد خواجه شيراز مي اندازد که در مقامي ديگر گفته است:

خيز تا برکلک آن نقاش جان افشان کنيم

کاين همه نقش عجب درگردش پرگار داشت

نمونه اي ديگر آن تصويرهاي شگفت انگيز جُنگ شعر بهبهان فارس (درموزه هنرهاي ترک و اسلامي استانبول) است. در اين "پرده"هاي کوه و گل و گياه، سرو و کاج و رستني هاي دلفريب و جوي آب روان در رنگ ها و طرح هاي هماهنگ منظره طبيعتي را در پيش چشم حيران بيننده مي گسترند که گوئي باغي است نوراني در"عالم مثال" سهروردي. نمونه هاي ديگر از آثار بهزاد، آقا ميرک و هنرمندان مکتب هرات، تبريز، شيراز، قزوين و اصفهان کم نيست، اما چگونه مي توان ازهمه آنها نام بردوچه فايده وقتي که نقش در خوابگاه کتاب بستري است.

16- مينياتور گذر از واقعيت به عالم خيال و آيينه شفاف رؤياهاي ماست؛ منتها آيينه زيبا پسندِ "خيال خلاق" که مي کوشد تا آرزوي محال ماني- سرمشق ازلي همه نقاشان- را برآورد، نور را از ظلمت آزاد کند و از زشتي عالمي که درآنيم «عالم ديگر» بسازد خوشايند چشم دل. در خسرو و شيرين نظامي، شاپور نقاش که بخت بيدار و به گمان من "«شخص نوراني» خسرو پرويز است، در وصف او به شيرين مي گويد: «جهاني بيني از نور آفريده». و يا : گلي بي آفت باد خزاني-- بهاري تازه بر شاخ جواني.

17- مينياتور مثل غزل سايه روشن ندارد و گذر آرام و اندک اندک از رنگي به رنگ ديگر را کمتر مي توان ديد. رنگ هاي گوناگون - مانند بيت هاي به ظاهر گسسته غزل - کنار هم جا مي افتند. گذشته از اين شباهت ساختاري و دروني، پيوستگي بيروني و آشکار مينياتور به شعر چنان است که نه فقط گاه بيت هائي بخشي از "مجلس" را به خود اختصاص مي دهند بلکه نقش مجلس خود درون دفتر شعر جا دارد.

18- شايد از جمله به علت نبود سايه، نازکي قلم، و روشني رنگ هاي شاد، از سنگيني ماده و حجم جسم در مينياتور کمتر نشاني هست. گاه حتي کوه ها ابرگونه و موجدارند و ابرها چون دودي پيچان اما آبي و آسماني با تارهاي ابريشمي و سفيد نقره اي؛ جهان بيرون سبک و سيال است. از اين گذشته فضاي هندسي و خارجي اکثراً پر و انباشته از نقش چيزهاست. مجلس مينياتور جاي چنداني براي "تهي" ندارد. تنها خلوت درون "خلوت دل" گران بهاست، بيرون جاي "جلوت" است. همين "پُري" به مينياتور خصلتي تزييني مي دهد زيرا تزيين با "نما" سر و کار دارد و رويه چيزها را مي پوشاند، مانند طرح و نقش و رنگ که همه سطح قالي را فرا مي گيرد يا کاشيکاري گنبدها و گلدسته ها، البته منظور اين نيست که هر اثر تزييني بايد الزاماً سرشار از نقش و نگار باشد بلکه مي خواهيم ياد آوري کنيم که حتي وقتي تزيين به چند خط يا طرحي اندک مايه بسنده مي کند باز ناچار به تمامي رويه، نما يا فضاي تزيين شده مي پردازد.

19- نبايد از اهميت "خيال" درمينياتور غافل بود. نقاش و سفارش دهنده داراي فرهنگ عرفاني و با سنت تأويل آشنا بودند (شايد بتوان تأويل اسماعيلي، عالم مثال فلسفه اشراق، نقش بنديه و مکتب هاي صوفيان ديگر را چون پس زمينه هاي فکري به ياد آورد) و سفر به عالم "خيال" و گذر از "ظاهر" به " باطن" را مي شناختند. نتيجه آنکه مينياتور با وجود ديدار تزييني و "چشم فريب" معناي دروني و "دلفريب" ديگر نيز دارد: بيننده فرهيخته نقش هاي «هماي و همايون - خسرو (فرهاد) و شيرين - سلامان و ابسال» کمابيش به همان دريافت و تصور خواجو، نظامي يا جامي از عشق مي رسيد؛ از «صورت جسم» راهي به «صورت جان» مي گشود. در رؤياي عاشقانه "هماي"، پريزادِ منادي عشق در برابر نقش "همايون" به وي هشدار مي دهد که:

دراين صورت از راه معني ببين

فرو مانده صورت پرستان چين...

نه هرصورتي را توان داشت دوست

دراين نقش بين تاچه معني دراوست. . .

زصورت ببُر تا به معني رسي

چو مجنونشوي خود به ليلي رسي

20- بيگانگي و دوري گزيدن از شبيه سازي يا تقليد طبيعت (Mimesis) در اين نقاشي خود خواسته است و آگاهانه نقاش در پي تصوير واقعيت نيست:

پاک وصافي شو و از چاه طبيعت بدرآ

که صفائي ندهد آب تراب آلوده

او تأويل و معناي آن رادر ساحتي آن سوتر و "زيبا شناخت" متعالي آنرا مي جويد تابيابد، به مصداق«جهان وهرچه دراو هست صورتند و تو جاني»، درجستوجوي جان جهان است نه صورت آن.

“چون نورکه ازمهر جداهست وجدا نيست

عالم همه انوار خداهست وخدانيست”

نقاشي که دانسته يا ندانسته چنين برداشتي از هستي دارد به جاي آفتاب نگارگر نور آفتاب است. بدين گونه فاصله ايست ميان واقعيت بيروني و حقيقت دروني که بيننده خود بايد آنرا بپيمايد. براي کسي که با فضاي "ناواقع" عرفان آشناست اين گذار دشوار نيست اما براي ديدي که زنداني واقعيت است؟. . . (البته بسته به موضوع - مثلاً در کليله و دمنه يا گلستان- چه بسا نقاش فقط خواستار تصويرحکايت است و بس. در چنين حالي نبايد بيهوده جوياي چيزي ديگر بود).

گاهي واقع گريزي نقاش فقط برآمده از ناتواني شناختن و تصوير کردن دنياي واقعي است، با هيچ معياري سازگار نيست و کار حاصلي زشت و بي اندام دارد. اساساً آشتي نقاشي ما با "واقعيت" پس از تماس با هنر مغرب زمين در زمان صفويه (ورود نقاشان هلندي، ديوار نگاره هاي چهل ستون، آثار محمد زمان . . .) آغاز مي شود.

21- آدم هاي مينياتور معمولاً فرد نوعي هستند، جوان يا پير سپاهي يا کارگر سوار يا پياده، نوازنده و ساقي و پرستار را مي توان باز شناخت اما نه بيشتر. صورت ها (به ويژه در شاهنامه شاه طهماسبي): خسرو پرويز، اردشير، بهرام گور، گشتاسب، سياوش، کي قباد، فريدون و هوشنگ، همانند و همه جوانسال و حتي نو جوانند- بجز رستم که معمولاً با ريش و ميانسال مي نمايد- آيا اين امر با انديشه قدسي ادب فارسي که سن آرماني و کمال زيبائي را در 14 يا 15 سالگي مي داند پيوند دارد (و اين خود با پر شدن ماه و بدر تمام؟) فرشتگان نيز، مانند جبرئيل در معراج پيغمبر، همه آدمي صورت و جوانسالند.

باري، عاشق يا پادشاه، ساقي و معشوق الگوي عاشقان، پادشاهان و ساقيان و معشوقان ديگرند؛ هم چنان که در ادبيات، فرهاد، خسرو و هماي و مجنون نمونه نوع عاشقان اند و عشق آنان، احساس عاشقانه و آيين عاشقي در آنان کمابيش همانند است و شاهزاده اي دست در آغوش معشوق و جامي به دست ديگر را ميتوان نمونه کامراني و شادنوشي شاهزادگان دانست. کار مينياتور نمايش تجربه هاي بيروني و همگاني است نه بازنمودن حال هاي نفساني و خصوصي.

22- تذکره هاي ما نمونه روشني است از ديد و تصوري که ما از شرح "حال" افراد داشتيم. آنگاه که کار به شرح ويژگي ها و "فرديت" اشخاص مي رسد جز قلم فرسايي و ستايش هاي گزاف، بي معني و پوک چيزي نمي يابيم. همه مانند هم و رونويس يک نسخه ساختگي هستند.

افراد مينياتور هم تفاوتي با همديگرندارند. از چهره و شکل و شمايل نيست که مي توان آنها را از هم تميز داد، لباس، کار و موقعيتشان در"مجلس" نشان مي دهد که شاه، سپاهي، گرمابه دار و مير شکار کدام و کي چه کاره است وگرنه مأمون خليفه و دلاکي که سر او را مي تراشد هر دو مانند هم صورت يکسان و حالي غايب دارند.

23- مينياتور، درآخرهاي دوران تيموري و آغاز صفويان، به تقليد از نقاشي رنسانس ايتاليا به کشيدن «تک چهره» (پرتره) رومي آورد. درتک چهره ويژگي هاي دروني، منش يا خصلت"فرد" انساني - يکي از آنِ خود و با وجود پيوستگي به ديگران، متفاوت با آنها- به روي تابلو مي آيد و نقاش سيرت فرد را در صورت او نشان مي دهد. اين پديده در هنر اروپا (رنسانس) کمابيش همزمان با دوراني است که انسان غربي در کار بازشناسي خود و جهان است. بجز کشف درياها و سرزمين هاي نو و دستيابي به علوم تجربي و دانش هاي اجتماعي تازه، در پهنه نقاشي، منظره سازي و پرسپکتيو و چهره نگاري- يعني بازشناسي طبيعت، فضا و فرد انساني- را آغاز مي کند و زندگينامه نويسي رواج مي يابد؛ نه فقط کارنامه «حيات مردان نامي» بلکه درکنار آن بازنمائي منش، خلق و خو، کارو راه وروش روزانه پزشک وحقوق دان و هنرمند و سپاهي و دانشمند و . . .

باري تقليد نقاش ايراني ازتک چهره غربي از نظر تاريخي و فرهنگي "نابهنگام" (anachronique) و درنتيجه ناکام است. دردوره اوج مينياتور وپس از آن شيوه غالب درمعرفت ما عرفاني ورفتاراجتماعيمان بيشتر «ايلي-قبيله اي» و جمعي است نه فردي. بامفهوم فرديت آشنانيستيم. دراينباره هم چنين نبايد صوفي نمايي شديد حاکمان ايلي (تيموريان-صفويان) و اثر ناگزير آن را در هنر ناديده گرفت.

آدم هاي مينياتور معمولاً گروهي و با يکديگر حالي و فضائي خيالي و متعالي ايجاد مي کنند. افزون براين ها نگارگر ايراني مانند نقاش ايتاليائي زمان رنسانس نيست که با علم و به ويژه کالبدشناسي، معماري يا فيزيکِ نور سر و کار داشته باشد**.

شايد از جمله به همين سبب فضاي مينياتور بدون حجم، دو بعدي و مسطح است. بنابراين، براي پرداختن به تک چهره، ما نه آمادگي تاريخي داشتيم نه توانائي هنري و در اينکار در راه ديگر افتاديم. درايتاليا انگيزه تک چهره نگاري پيدايش . "فرديت" است و در نزد ما جهان بيني صوفيانه خواستار ترک "منيت"، محو فرد در کل وجود و زيان عالم صغير به سود عالم کبير.

24- تک چهره پيش از پايان قرن پانزده در استانبول کشيده شد. به دعوت سلطان محمد فاتح چند نقاش ايتاليائي در اين شهر اقامت داشتند؛ مانند بليني (Gentile Bellini) و فرارا(Costada Ferrara). قديمي ترين تک چهره موجود نقشي است از امير علي شير نوائي به صورت مردي پير با امضاء «محمود المذهب» که در سال هاي مياني قرن شانزدهم کشيده شد. بعدها و بويژه در دوره صفويه نقش تنهاي شاهزادگان و بزرگان، عاشق و معشوق، دختر يا پسرِ جوان، شرابدار و ساقي و جز اينها به فراواني کشيده مي شود. دختري با جامه و سربندي مواج و نقشدار نشسته و دارد با انگشت چيزي مي شمرد و برگ هاي طلائي نهالي زينت بخش پشت سر و پيش پاي اوست. در مجلسي ديگر نياز و ناز عاشق و معشوق را مي بينيم که عاشق زانو زده جام شرابي به وي تعارف مي کند و معشوق ايستاده، با اندامي تابدار دستي به شانه يارنهاده او را مي نگرد. هم چنين است نمونه هاي گوناگون ديگر. اما به همان علت ها که ياد آور شديم، حتي کار استادان بزرگ- اگر چه زيبا- بيشتر نقش صورت بيروني است نه سيرت دروني.

در دوره هاي انحطاطِ مينياتور دختري با ناز و عشوه اي پر پيچ و تاب و همان پيرمرد«خنزر پنزري» بوف کور با گردن کج، اندامي فرو افتاده و نگاه گداي عاجز، جاي صورت بي حالت اما خوش خط و خال عاشق و معشوق پيشين را گرفته اند. البته بيد مجنون و جوي آب هم فراموش نمي شود.

25- رابطه يا بهتر است گفته شود پيوند دروني اين نقاشي- مينياتور- با شعر فارسي که در حماسه، تغزل و منظومه هاي عاشقانه از واقعيت برداشت و بياني آرماني (ايدآل) و در مدح (قصيده) زباني اغراق آميز دارد، کنجکاوي را بر مي انگيزد و سزاوار بررسي است. (بهترين نمونه چنين بررسي و تأملي را در مقاله استاد يارشاطر مي توان ديد: «برخي از ويژگي هاي مشترک شعر فارسي و هنرايران،» ايران نامه سال هشتم شماره يکم، زمستان 1368). کساني از اين نقاشان خود شاعر و همگي آنان، با سواد و بي سواد، با عالم شعر سر و کاري داشته اند، و حال آنکه در نثر؛ کليله و دمنه، قابوسنامه، سياست نامه، چهار مقاله، گلستان و يا آثار ديگر (بجز تاريخ هاي رسمي و درباري) چنين نيست زيرا نثر بيشتر داراي وظيفه و نقشي عملي، توصيفي و کاربردي بود و تنها در اين صورت مي توانست خويشکاري خود را به انجام رساند. درهمين مورد روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه مثال گويائي است.

26- هم چنين پيوند پنهان و ناخود آگاه مينياتور و موسيقي ايراني گويا تاکنون بررسي نشده است. در مينياتور رنگ بيش از طرح به چشم مي آيد،گوئي نقاش بيشتر دلبسته به نور رنگين و نمايش آن است، نورسيّال، شاد و زنده اي که سراسر "مجلس" لبريز از آن است. تکه ها و لکه هاي رنگ هاي بازيگوش نگاه بيننده را دراين باغ خيال به گردش در مي آورند. آيا موج "نت" ها و نغمه هاي تار يا مثلاً سنتور که در چار مضراب يا گوشه دستگاهي مانند آبشاري خوش آهنگ گوش جان را مي نوازند، راهي به اين رنگ هاي نوراني ندارند و ناخواسته و ندانسته، در جائي نايافته بهم نمي رسند؟

* * *

27- در مينياتور انسان مرکز طبيعت (باغ) و باغ زينت بخش انسان است. و اما در چين نقاش (و اديب) چيني شيفته طبيعت است. پس از مشاهده و تأمل در طبيعت بينش دروني خود را به روي "پرده" (کاغذ يا ابريشم) مي آورد. طبيعت در نقاشي چين صرفاً پديده اي خارجي نيست، ادراک نفساني از پديدهاي خارجي است؛ دريافت دروني نقاش از جهان بيرون. ولي در مينياتور نقاش شيفته باغ يعني طبيعت باز ساخته و دلخواه است شيفته طبيعتي که در خيال خود مي پرورد. نتيجه آفرينش دو"طبيعت" به کلي متفاوت است، يکي عميق، نفساني وزيبا و ديگري چشم نواز، تزييني و خيال انگيز. اين يک گاه در "عالم مثال"، آنگاه که هر دو عالم را با خود دارد، به کمال زيبايي دست مي يابد، به زيبايي حيرت انگيزي که ديگر فراتر از تزيين است. ولي نقاشي چيني در پرداخت به طبيعت در حقيقت به کمال انديشه -به نقش پردازي انديشه مي رسد. مينياتور زيبايي خيال نقاش را باز مي آفريند و نقاشي چين آفرينش زيبايي جهان را. و سرانجام شايد به تعبيري بتوان گفت که در نزد ما مينياتور تحقق آرمان ماني است: آزادي نور از ظلمت جسم؛ منتها نور رنگين، نور پيروز (انوار قاهره سهروردي؟).

-------------------------------------------------------------------------------------

* درباره مينياتور و تزيين نگاه کنید به:

Youssef Ishaghpour, La Miniature Persane, Paris, Farrago, 1999

** ن. ک. به:

Erwin Panofsky, La Renaissance et ses avant couriers dans l'art d'occident. Paris, Flammarion, 1976, p. 225

Author: 
شاهرخ مسکوب
Volume: 
۱۷
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000