tile

یکی بود و یکی نبود (مقدمه) و دارالمجانین



گزيده

جمال زاده که با يکي بود و يکي نبود افق ادب ايران را بر فن داستان سرائي گشود، در ديباچه آن نيز به معرّفي "رومان" به عنوان يک گونه ادبي متداول در غرب پرداخت و از نقشي که اين رسانه مي تواند در حفظ و اشاعه زبان عاميانه و گسترش فرهنگ عمومي و تحکيم پايه هاي خودآگاهي و هوّيت ملّي در ايران داشته باشد سخن گفت. تازگي اين سخنان، در دنياي ادب آن روز ايران، اين ديباچه را ارزشي تاريخي بخشيده است.

* يکي بود و يکي نبود

. . . .انسان در وهله اوّل که عطف توجه به ادبيات کنوني فرنگستان مي کند ممکن است وفور رومان را که امروز رکن اعظم ادبيات فرنگستان را تشکيل مي دهد حمل به آن نمايد که ادبيات فرنگستان دوچار خرابي و نقصان است. در صورتي که بدون شک در هيچ زمان و در هيچ کجاي دنيا ترقي ادبيات به درجه کنوني فرنگستان نبوده است و يک نظر سطحي به زندگاني مردم فرنگستان که کتاب هم مثل کارد و چنگال و جوراب و دستمال تقريباً از لوازم حياتشان شده کافي است که اين مطلب را ثابت نمايد و البته عمده جهت اين مسئله هم افتادن انشاء است در جاده رومان و حکايت .

رومان علاوه بر منافع مذکور فوايد مهم ديگري هم دارد: اولا در حقيقت مدرسه ايست براي آنهائي که زحمت روزانه که براي کسب آب و نان لازم است نه وقت و نه فرصت آن را به آنها مي دهد که به مدرسه اي رفته و تکميل معلومات نموده چيزي از عوالم معنوي که هر روز در ترقي است کسب نمايند و نه دماغ و مجال آن را که کتاب هاي علمي و فلسفي را شب پيش خود خوانده و از اين راه کسب معرفتي نمايند. در صورتي که رومان با زباني شيرين و شيوه اي جذّاب و لذّت بخش که دماغ و جان را تازه و ايجاد فرح و نشاط مي نمايد به ما خيلي معلومات لازم و مفيد مي آموزد چه تاريخي چه علمي و چه فلسفي و اخلاقي. علاوه بر آن طبقات يک ملّتي را که به حکم اختلاف شغل و کار و معاشرت خيلي از چگونگي احوالات و خيالات و حتي از جزئيات نشست و برخاست يکديگر بي خبرند از حال يکديگر خبردار و به هم نزديک مي نمايد. چنانکه مثلا شهري نمي داند در دهات چگونه عروس به خانه داماد مي رود و دهاتي نمي داند که در شهر زن ها روز خود را چگونه به شب مي رسانند و حتي فقراي شهري از کار و بار اغنيا و اعيان همان شهر و برعکس متمولين و بزرگان از روزگار و زندگي زيردستان و خدمه خود بي اطلاع اند و در ايران خودمان حتي شهرهاي بزرگ از اوضاع و اخلاق و عادات يکديگر چيزي به گوششان نرسيده و مثلا در قوچان شايد ندانند که در طهران عيد قربان چگونه مي گذرد. . .

رومان دسته هاي مختلفه يک ملّتي را از يکديگر آگاه و به هم آشنا مي نمايد. شهري را با دهاتي، نوکرباب را با کاسب، کرد را با بلوچ، قشقائي را با گيلک، متشرع را با صوفي، صوفي را با زردشتي، زردشتي را با بابي، طلبه را با زورخانه کار و ديواني را با بازاري به يکديگر نزديک نموده و هزارها مباينت و خلاف تعصب آميز را که از جهل و ناداني و عدم آشنائي به همديگر به ميان مي آيد رفع و زايل مي نمايد. و هم براي کساني که مي خواهند از حال اجتماعي و داخلي و روحي ساير ملل و ممالک با خبر بوده و وقوفي به همرسانند و نمي خواهند به خواندن کتاب هاي تاريخ که تنها حيات سياسي و نظامي يک ملک و ملتي را -آن هم به طور ناقص و ناکافي- نشان مي دهد قانع شوند هيچ راهي بهتر و راسخ تر از خواندن رومان هاي راجع به آن ملت و مملکت نيست. چنان که امروز مثلا فلان خان کرد که در دامنه فلان کوه در ناف کردستان سکني دارد به وسيله رومان مي تواند به خيلي از جزئيات زندگاني و رسوم اهالي جزيره ايسلاند که در آن سر دنيا در وسط اقيانوس واقع شده و شايد تا به حال پاي هيچ ايراني هم بدانجا نرسيده است باخبر گردد و همچنين برعکس.

مي توان گفت که رومان بهترين آينه ايست براي نماياندن احوالات اخلاقي و سجاياي مخصوصه ملل و اقوام. چنان که براي شناختن ملّت روسيه از دور هيچ راهي بهتر از خواندن کتاب هاي تولستوي و دوستويوسکي نيست و يا براي يک نفر بيگانه اي که بخواهد ايرانيان را بشناسد هيچ چيز بهتر از کتاب حاج باباي موريه . . . و جنگ ترکمان و قنبرعلي کنت گوبينو نيست. و هم چون انسان ها عموماً به خواندن چيزهاي رومان مانند راغب و ذاتاً مايل است از اين راه مي توان هر گونه تبليغ «پروپاگاند» سياسي يا غير آن هم نمود و البته اگر مثلا الجزاير چند تن نويسنده ماهر داشت که کتاب هاي آن ها مانند رومان هاي سنکيويچ لهستاني در اروپا و آمريکا مشهور بود هريک از آن رومان ها کار چند فوج قشون و چندين صد نطق فصيح و غرّا را مي نمود چون که محبت و شفقت مردم را به جانب آن مملکت و ملّت جلب نموده و افکار عمومي دنيا را نسبت به آن ها مساعد و همراه مي نمود.

ولي از مهمترين فايده هاي رومان و انشاي روماني فايده ايست که از آن عايد زبان و لسان يک ملّت و مملکتي مي گردد. چون فقط انشاي روماني که مقصود از آن انشاي حکايتي باشد خواه به شکل کتاب يا قطعه «تياتر» و يا نامه و غيرهُم

مي تواند موقع استعمال براي تمام کلمات و تعبيرات و ضرب المثل ها و اصطلاحات و ساختمان هاي مختلف کلام و لهجه هاي گوناگون يک زباني پيدا کند و حتّي در واقع جعبه حبس صوت گفتار طبقات و دسته هاي مختلفه يک ملّت باشد. در صورتي که انشاهاي قديمي (کلاسيک) و علمي و غيره اين خدمت را از عهده نمي تواند برآيد و ندرتاً موقع استعمالي براي کلماتي که خارج از دستگاه کلمات و تعبيرات و اصطلاحات مخصوصه اوست مي تواند پيدا کند. مثلا کم اتّفاق مي افتد که يک نفر شاعر فن غزل سرائي و قصيده را که در ايران مطلوب ترين شيوه شعر است کنار گذاشته و در صدد آيد که در يک قصيده اي در باب عيد نوروز و يا در خصوص شکار و چيزهاي شبيه بدان تمام کلمات و اصطلاحات و تعبيرات و غيره را که راجع است به نوروز و شکار در قصيده يا قطعه اي استعمال نمايد و فرضاً هم که در اين صدد برآيد باز مجبور است که از يک قسمت مهم کلمات و تعبيرات مذکوره که منافي با وزن شعر و يا با فصاحت است صرف نظر کند. و همين محدود بودن دايره کلمات و تعبيرات و غيره سبب شده که خارجي هائي که مي خواهند فقط توسط کتاب و درس زبان فارسي را ياد بگيرند اين زبان به اين آساني را پس از مدت ها تحصيل طوري حرف مي زنند که ما ايرانيان را از شنيدن آن خنده دست مي دهد. مثلا عثماني ها که تعليم و تعلم زبان فارسي در مدارسشان مجبوري بود مبلغي لغات براي کلمه دوست و معشوقه مي دانستند از قبيل يار، دلدار، جانان، دلبر، نگار و غيرهُم ولي نمي دانستند که اين يار مثلا آتش را با «انبر» به جان مي زند و يا ضرب دست او به چهره رقيب گستاخ «چک» و «کشيده» ناميده مي شود. خود نويسنده اين سطور را با يک نفر از ادباي مشهور آن ملّت اتفاق ملاقات افتاد که چندين هزار فرد از ديوان شعراي ايران از بر مي دانست و معهذا مجبور بوديم مطالب ساده خود را به زبان فرانسه به يکديگر بگوئيم و الا فارسي مرا او به خوبي نمي فهميد و فارسي او را من کمتر ملتفت مي شدم و سب اين مسئله معلوم است: کتابي که به زبان امروزه معمولي ايران نوشته شده باشد در دست نيست که تدريس و تعليم از روي آن بشود و نويسنده هاي ما هم عموماً کسر شأن خود مي دانند که اصلا قلم خود را براي نوشتن نثر روي کاغذ بگذارند و وقتي که مي خواهند نثر بنويسند محال است پاي خود را از گلستان سعدي پائين تر بنهند!

باربينه دومينار مستشرق مشهور فرانسوي در مقدّمه ترجمه تمثيلات ميرزا فتحعلي آخونداوف در خصوص فقدان کتابي که به زبان فارسي معمولي نوشته شده باشد و به کار شاگردان فرنگي که طالب ياد گرفتن زبان فارسي هستند بخورد مي نويسد: «فقط بايد از خود مشرق زميني ها خواست که نمونه و سرمشقي از زبان معمولي خود براي ما بياورند ولي بدبختانه آن ها چيز زيادي در دست ندارند و براي کسي که آشنا به قواعد و ذوق ادبي عالم اسلام است اين کساد و فقدان نثر معمولي به هيچ وجه مايه تعجب نيست چون که در عالم اسلام اگر کسي بخواهد همان طور که حرف مي زند بنويسد و کلمات جاره و ساختمان هاي کلام و شيوه و طرز صحبت را در کتابي يا نامه اي بياورد اسباب کسر شأن و توهين به نفس و لوث مقدسات مي شود و حکم خيانت به معاني بيان را حاصل مي نمايد و در هر صورت سعي لغو و باطلي است که موجب طعن و لعن مي گردد.»

و عجب آن است که در تمام اين عهد اخير هميشه نويسندگاني از قبيل حسنعلي خان اميرنظام و ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و ميرزا عبدالوهّاب نشاط و غيرهُم که در نگارشات خود در پي سادگي بوده و پيرامون تقليد متقدمين نمي گرديده اند مورد تحسين عموم گرديده و از نوشته هايشان هرچه به دست آمده چندين بار به چاپ رسيده است و باز ادباي ما از اين مسئله تنبّهي حاصل ننموده و ترس و بيمشان زايل نگرديده است! . . . .

بعضي را شايد عقيده باشد که کلمات و تعبيراتي را که متقدّمين و پيشينيان استعمال ننموده اند نبايد استعمال نمود ولي امروز. . . علماً ثابت شده که خيالات و حتي احساسات و ذوق هم مانند همه چيزهاي دنيا در ترقي است و چون الفاظ و کلمات پس از ايجاد معني و اشياء به وجود مي آيند هر روز با پيدا شدن خيالات و حقايق و احساسات و چيزهاي تازه لابد کلمات و تعبيرات تازه هم به ميان مي ايد. معلوم است اجتناب از استعمال اين کلمات نويسنده را دوچار چگونه محظورات و مشکلاتي مي نمايد و ظاهر است که در اين صورت نه خيال و مطلب خوب پرورده مي شود و نه عبارت بي غش و خالي از تکلّف خواهد بود و در واقع روگردان بودن از الفاظ نو و قناعت به الفاظ قديمي با خيالات و معاني تازه اي که همواره به ميان مي آيد حکم آن را دارد که کسي خواسته باشد جامه طفل شيرخواري را به تن جوان فربه و برومندي بپوشاند. ويکتور هوگو شاعر مشهور فرانسوي در اين خصوص مي نويسد: «زبان هيچ وقت مکث و توقّف ندارد. فکر انسان همواره در ترقي و يا به عبارت اخري در حرکت است و زبان ها هم در پي او در سير و حرکت هستند. ترتيب دنيا هم از اين قرار است، وقتي که بدن تغيير نمود چطور مي شود لباس تغيير نپذيرد؟ زبان فرانسه قرن نوزدهم ميلادي ديگر محال است همان زبان قرن هيجدهم باشد و يا زبان قرن هيجدهم زبان فرانسه قرن هفدهم باشد و قس عليهذا. . . . . سعي و کوشش يشوعوهاي ادبي که به آفتابِ زبان حکم مي کنند که بايست بکلي باطل و بي ثمر است چه زبان هم مثل آفتاب است و توقّف و سکون بردار نيست و فقط آنگاه مي ايستد که حياتش سرآمده و مرده باشد.»

عموماً اشخاصي از هموطنان که در مورد مسائل مذکوره در فوق اظهار عقيده مي نمايند گمان مي کنند که اصلاح ادبيات فارسي منوط به تشکيل انجمني است از ادبا و فضلاي دانشمند که نشسته ببينند چگونه اصلاحاتي در عالم ادبيات براي ايران لازم و مفيد است و شخص نويسنده چه نوع کلمات و تعبيراتي را مي تواند استعمال بکند و کدام ها را نبايد استعمال نمايد و در حقيقت همانطوري که مجلس شوراي ملّي قوّه مقننه مملکتي را در دست دارد انجمن مزبور هم اختيار ادبيات مملکت را در دست داشته باشد. به گمان نگارنده مبناي اين عقيده از آنجاست که آقايان مذکور شنيده اند که در مملکت فرانسه انجمني به اسم آکادمي وجود دارد که به کارهاي ادبي مي پردازد و تصور نموده اند که ترقي ادبيات آن مملکت از پرتو آن انجمن است و وجود چنين انجمني را براي ايران هم لازم مي دانند. نگارنده منکر فوايد چنين انجمني نيست ولي اصلا بايد دانست که وظيفه آکادمي فرانسه فقط تأليف کتاب لغتي است از زبان فرانسه والا اختيارات ديگري ندارد و اگر خدمتي به ادبيات فرانسه مي کند بيشتر از راه ترغيب و تشويق است. وانگهي خيلي از ممالک متمدنه عظيمه ديگري هستند که داراي ادبيات عالي مي باشند در صورتي که انجمن ادبي مانند آکادمي فرانسه به هيچ وجه ندارند. . . .

اگر انسان ترقي و تکامل ادبيات ساير ممالک را ميزان گرفته بخواهد ببيند ساير مالک از چه راهي ادبيات خود را ترقي داده اند تا ايران هم همان راه را پيش گيرد به آساني ملاحظه مي شود که همانا بهترين راه ترقي ادبيات ايران امروزه هم آن است که ادبا و فضلاي آن مملکت که عموماً قدرت و تسلط ادبي خود را هر سالي يا هرچند سالي يک بار در موقع عيد و جشني يا غير آن با استقبال رفتن قصيده و غزل مشهوري از فلان شاعر از شعراي متقدمين و يا متوسطين ظاهر مي سازند ميدان جولان قلم خود را وسيع تر ساخته و در تمام شعبه هاي ادبيات از نثر ونظم و مخصوصاً نثر حکايتي که امروز آئينه ادبيات اغلب ممالک گرديده کار کرده و مدام با تأليفات و تصنيفات تازه به تازه خود در کالبد سردشده ادبيات ما جان تازه اي دميده و آن بازار کاسد را با درر بيانات لطيف و افکار روح پرور خود رواج و زينت نوي بخشند. و البته همين که اهل دانش و بينش به کار نوشتن مشغول شدند به تدريج ذوق سليم و طبع روشن آن ها با مراعات قواعد و ملاحظه ضروريات به طوري که منافي با روح زبان نباشد کلمات و اصطلاحات تازه داخل زبان نموده و زبان هم در ضمن حلاجي و ورزيده شده و همانطور که ورزش جسماني در عروق و شريان انساني خون و قوت تازه روان مي سازد در عروق ادبيات هم خون تازه دوان و کم کم ادبيات ما نيز صاحب آب و تاب و حال و جمالي گرديده و مانند ادبيات قديممان مايه افتخار و مباهات هر ايراني خواهد گرديد. . . .

باشد که صداي ضعيف[من] نيز مانند بانگ خروس سحري که کاروان خواب آلود را بيدار مي سازد سبب خير شده و ادبا و دانشمندان ما را ملتفت ضروريات وقت نموده نگذارد بيش از اين بدايع افکار و خيالات آن ها چون خورشيد در پس ابر سستي و ياچون در شاهوار در صدف عقيمي پنهان ماند.

--------------------------------------------------------------------------------------

*محمدعلي جمال زاده، يکي بودويکي نبود،چاپ هفتم، تهران، کانون معرفت، 1343.(صص21-5)

______________________________________________________________________


دارالمجانين

 

دارالمجانين رُمانِ پُريست. يعني- گذشته از اينکه در جاهايي خيلي سرگرم کننده است، و اين از محاسن آن است- داستان خيلي جدّي است که گاهي بايد سطر به سطر برآن تأمّل کرد، از زبان و ادبياتش گرفته تا مضمون و محتوا و بحث و جَدَل و آراء و ارزش هاي آشکار و پنهانش.

جمال زاده استاد تشبيه، و تصوير سازيست، و نمونه عالي اين هنر را در قلتشن ديوان او- درآنجا که غروب طبيعت و انسان را در شهر تهران توصيف مي کند- مي توان ديد.1

نمونه کوتاه زير، از دارالمجانين، بيان عشق و شور و احساس و عاطفه است در ارتباط با طبيعت:

آسمان را ديدم گلستان پهناوري گرديده که کرورها گل هاي کوکب و ستاره در ساخت بيکران آن شکفته است و فوج فوج زنبورهاي آتشين به جانِ آن افتاده از فرط شوق و نشاط بال و پر مي زدند. نه ميل شام داشتم نه قدرت خواب. دلم مي خواست آستين بالا مي زدم و چالاک به تاکستان آسمان افتاده از خوشه ستارگان سبدها و طبق ها پُرکرده نثار قدم نازنين بلقيس مي نمودم. . .

از بس از اين دنده به آن دنده غلطيدم و خواب به چشمم نيامد. . . راه پلکّان را گرفته . . . خود را به پشت بام رساندم. دلم مي خواست آوازي داشتم [و] از هنگامه جشن دروني و نشاط بي منُتهاي قلب آتشين خود غلغله در شبستان آرام و سکوت زده گيتي مي انداختم. . .

آنگاه پاورچين پاورچين . . . روان به طرف بام اطاقي که تصّور مي کردم ملکه سباي مُلک دلم در زير طاق آن به خوابِ نوش اندر است روان شدم و خود را بي محابا به روي زمين کاهِگل فرش آن انداختم و خاک عطرببزش را از سر اخلاص و اشتياق هزار باربوسيدم و بوئيدم. سپس با ستارگان آسمان بناي راز و نياز را نهاده جمله ذرّات عالم را مخاطب ساخته و آهسته آهسته به زمزمه پرداختم: شب خيز که عاشقان به شب راز کنند / گِردِ در و بام دوست پرواز کنند.
کم کم ستاره ها را ديدم که در چهل منبر عرش به فوت مامِ سفيد گيسِ فَلَق دمبدم از چپ و راست خاموش مي شوند. و با شکستن تدريجي تک هوا و بلند شدن بانگ خروس هاي اطراف . . . فهميدم که شب دارد به پايان مي رسد و صبح نزديک است. . . تلوتلو خوران مانند مستان از پلکان پائين رفتم. خون مانند قلع مُذاب در رگهايم مي دويد و تن و جانم را مي سوزانيد. روي سنگ حوض نشستم و پاهاي برهنه را در پاشور نهاده دست ها را تا آرنج در آب فرو بردم، و آنقدر همانجا نشستم تا التهاب دروني ام اندکي تسکين يافت. آنگاه به اطاق خود رفتم و مانند لاشه بي جاني به روي رختخواب افتادم. . .

(صص 30-32)

و نمونه ديگري، از وصف طبيعت درتيمارستان:

تابستان هم کم کم داشت مي گذشت و موسم خزان که عروس الفصول است فرا مي رسيد. صبح ها پس از بيدار شدن و صرف ناشتا در مهتابيِ جلو اطاقم در آفتابرو مي نشستم و به تماشاي باغ و مرغان و رقّاصي اشعه خورشيد در حجله گاه رنگارنگ شاخ و برگ درختان مشغول مي شدم. آفتاب، مثل دخترانِ تارک ِدنيا، گرچه جمالش کامل بود ولي جمالي بود بي حرارت و بي خاصيت. باغ تيمارستان مانند تخته رنگ نقاش ها جامه صدرنگ پوشيده بود، و مشاطّه طبيعت هزارها شاهي و اشرفي بر سر عروش شاخ نثار مي کرد. به راستي که دلِ من نيز حکم پروانه اي را پيدا نموده بود که در اطراف اين باغچه مصفا در تک و پو باشد و مدام از گل به گل ديگري بنشيند. ساعت ها در آن آفتاب ملول مي نشستم و به قول ايتاليايي ها از "بيکاريِ شيرين" لذّت مي بردم. . .

(صص 187-188)

غالباً گمان مي کنند که وقتي گفته مي شود که نثر جمال زاده ساده و بي پيرايه و عاديست معنايش اين است که از زبانِ هرکس، و در بيان همه احوال، يکيست. چنين چيزي نقص بزرگي مي بود. بيان عاطفي نمونه هاي بالا را قياس کنيد با شرح برخورد و گفتگوي محمود با آن جاهل مستِ نيمه شب، وقتي که مي خواهد از بام دارالمجانين بگريزد:

ناگهان صداي پايي شنيده شد، و از دور سياهي يک نفر را ديدم که تلوتلوخوران نزديک مي آيد. وقتي به روشنايي رسيد چشمم به يکي از آن داشمشدي هاي تمام عياري افتاد که مانند حيواناتِ قبل التاريخي رفته رفته جنسشان دارد از ميان مي رود. . . کلاهِ نمديِ تخم مرغي بر سر، کمرچينِ ماهوتِ آبيِ يک شاخ بردوش، پيراهن قيطان دارِ دگمه به دوش برتن . . . با زلفان پريشان و سبيل هاي تابدار مست و لايعقل يک پاچه بالا زده سينه چاک و بيباک از اين ديوار به آن ديوار مي خورد. . .

وقتي به روشنايي رسيد دهنه بطري را به روزنه ديده نزديک نمود و همين که ديد چون کيسه اهل فتوّت خالي ست تفي به زمين انداخته نيم تسبيح از آن فحش ها[يي که] از روز ازل امتياز انحصاري آن به اين طايفه ممتازه اعطا شده است به ناف بطري بي زبان بست، و چنان آن را به غيض و غضب بر روي سنگفرش کوچه کوفت که گويي نارنجکي از آسمان به زمين افتاده. آنگاه آروغ پيچان مفصلّي تحويل داد. . . و در حالي که يک در ميان بعد از هرکلمه مرتباً يک سکسکه جانانه جا مي داد، اين بيت را مي خواند:

من . . . از وقتي . . . که اينجا. . . پا نهادم . . . ترک سر . . . کردم

مثالِ . . . مرغ. . . جوغليده . . . سرم را زير پر . . . کردم

(صص 227-228)

کاراکتر شاه باجي خانم خيلي ماهرانه ترسيم شده، و آراء و اطوار و بيان او اصيل است. وقتي از رحيم مي شنود محمود عاشق بلقيس شده:

چرا گلويش گير نکند. مگر دخترک نازنينم بلقيس از کدام دختري کم تر است. اگر حسن و جمال است که نه در تهران بلکه در سرتاسر خاک ايران دختري نيست که به گرد پايش برسد. آن ابروي کمند، آن گيس بلند- که «بافتم بافتم پشت کوه انداختم» - ماشاءالله تا قوزک پايش مي رسد. آن چشم هاي بادامي- که راستي تويش سگ بسته اند- آن دماغ قلمي، لب خونِ کبوتر، مژگانِ نيش خنجر. امان از آن خال پشت لب که روزِ منِ گيس سفيد را سياه کرده، ديگر واي به احوال جوان عَزَب . . .

آن خطّش که حتّي آقا ميرزا هم بايد از او مشق بگيرد. آن سوادش . . . تمام اين مادموازل هاي کالج رفته لايق نيستند بقچه اش را بکشند. . . دست همه معلمّه هاي مدرسه را در نقده و مليله و گلابتون و کاموا و گل و خامه و قلاّب دوزي و . . . از پشت بسته است. . . در دوخت و دوز که ديگر نظير و همتا ندارد. . . امان از آن آوازش، بلبل را به کجا مي برند. به قدري صداي اين دختر گيرا و با حال است که آدم خواب و خوراک را فراموش مي کند. . . از پخت و پزش ديگر چه بگويم . . . خورش هاي رنگارنگي مي پزد که دست به دست مي برند. از آن کوکويش که ديگر دم نزن . . . نمي دانم باقلوا و سوهان خانگي او را چشيده اي. . . راستي مائده آسماني است . سي جور ترشي درست مي کند که . . . از اندرون شاه و وزير درآمده، براي به دست آوردن نسخه اش هزار نوع منّت مي کشند. . .

از خلق و اخلاقش که ديگر بگذريم . . . فرشته رحمتي است که از آسمان به زمين افتاده است . . . آن وقت تازه کارکن، کدبانو، عاقل، هشيار، بافهم . . . ولي از همه خوش مزه تر اينکه اين دختر با اين همه حجب و حيا و ادب و افتادگي در موقع لزوم به قدري حاضر جواب مي شود که باور کردني نيست. . . و مضمون هايي به ناف مي بندد که تف در دهان انسان خشک مي شود . . .

(صص 49-51)

و همين شاه باجي خانم، در يکي از مواردي که جادو و جنبل هاي خود را شرح مي دهد:

دراين چهارده روزه فالگير و طالع بين و رمّال و جام زن و کف بين و جن گير و طاس گردان و دعانويسي نمانده که نديده باشم. همان روز اوّل که ديدم حال رحيم به جا نيست فهميدم ياجنّي و بي وقتي شده و يا چشمش زده اند، و يا اينکه برايش جادو جنبل کرده اند. هنوز اذان صبح را مي گفتند که پشت در خانه سيّد غفور رمّال اصطهباناتي رسيدم . . . درمقابل چشم خودم رمل و اصطرلاب انداخت و معلوم شد که رحيم جنّي شده، ولي گفت براي اينکه معلوم شود کدام يک از اجنّه با رحيم دشمني پيدا کرده بايد پيش درويش شاه وليِ کابليِ جام زن بروي . . .

منزل درويش را پيدا کرده اين قدر عجز و لابه کردم تا به پنج قران راضي شده جام که زد معلوم شد که رحيم در شب چهارشنبه آتش سيگار روي سر بچّه يکي از بزرگانِ اجنّه انداخته و حالا پدر و مادر آن طفل رحيم را آزار مي دهند. اسم آن اجنّه را هم گفت . . . شبيه به زغنطر بود. بعد هم همين اسم را روي يک قطعه کاغذ آبي نوشته با لاک و موم خضر و الياس سرش را مهر کرد و گفت فوراً تا از مابهتران خبر نشده اند اين کاغذ را ببر پيش سيد کاشف جنگير تا جن ها را بگيرد و در شيشه حبس کرده به دستت بدهد. اسم سيد کاشف را شنيده بودم . . . عرق ريزان خودم را رساندم و به هزار التماس و التجاء به يک تومان راضي اش کردم. طلسمي نوشته در آب گلاب شست و در اطاق تاريک دو نفر جنّي که رحيم را آزار مي دهند گرفته در شيشه کرد [که]فرداشب که شب جمعه است شيشه را به سنگ بزنم تا رحيم آسوده شود.

پريروز هم دست بر قضا عمّه حاجيه اينجا بود. وقتي حال رحيم را ديد گفت اِلاّ ولِلاّ که جادو و جنبل به کارش کرده اند، و يقين داشت که تخم لاک پشت و مغز سر توله سگِ نوزاد به خوردش داده اند. براي باطل السحّر داديم دختر سيد روح الامين پيش نماز که هنوز باکره است قليابِ سرکه زير ناودان رو به قبله سائيد و جلو درخانه ريختيم. ننه يدالله يقين دارد بچه ام را چشم زده اند، و ديشب که شب چهارشنبه بود دادم مرشد غلامحسينِ مرثيه خوان يک تخم مرغ برايم نوشت و سَرِشب اسپند و کُندُر و زاج دود کرديم، و تخم مرغ را دور سر رحيم گردانده به زمين زديم، و با اسپند هفت جاي بدنش را خال گذاشتيم. وقتي هم که هوا تاريک شد خودم رفتم سَرِ چهار راه برايش آردِ فاطمه خمير کردم . . .

(صص 80-92)

بحث و جَدَل و گفتگو در داستان زياد است. تفصيل اين بحث ها و مناظرات را - خاصّه بين محمود و رحيم، محمود و هدايت علي، و محمود و حاج عمو- بايد در متن داستان خواند. دراينجا فقط مختصري از مناظره محمود و حاج عمو را نقل مي کنيم. اين مناظره دو ويژگي جالب دارد. يکي اينکه - مانند جَدَل هاي ديگر داستان- يک طرفه نيست، بلکه مي توان گفت قدرت استدلالِ هردو طرف يکسان است. ديگر اينکه، اين جَدَلِ بخصوص (ولو ناخودآگاهانه) تحت تأثير حکايت «جدال سعدي با مدعي» (درباب هفتم گلستان) نوشته شده، که از قضا دراين کارِ سعدي نيز نيروي استدلال طرفين مساويست:

به شنيدن کلمه يک تومان علامت اضطراب و سراسيمگي در وجناتش ظاهر گرديده، چند بار کلمه يک تومان را تکرار نموده گفت از کجا مي خواهي اين قدر پول بيآورم، مگر پول علف خرس است . . . دل به دريا زده گفتم حاج عموجان . . . تصوّر نمي فرمائيد که انسان دراين پنج روزه عمر اينقدرها نبايد به خود و کس و کارش سخت بگيرد. . . گفت . . . عقل من که هرچه باشد يک پيراهن بيشتر از شما کهنه کرده ام به من مي گويد که انسان اين دو شاهي پولي را که به هزار مرارت و خون دل به دست آورده نبايد به اين مفتي و آساني از دست بدهد.

گفتم پس از اين قرار جمله حکما و عرفا و شعرايي را که در باب حقير شمردن جيفه دنيا و در مدح و ستايش سخاوت و استغناء طبع آن همه سخنان بلند گفته اند بايد ديوانه و ياوه سرا شمرد. . . گفت نه عزيزم، اينطورها هم نيست. انسان هرکاري که مي کند براي کيفيست که از آن مي برد. اينها هم از اين گونه سخن سرايي ها لذّت مي برده اند . . . گفتم جسارت است ولي گفته اند «کافر همه را به کيش خود پندارد.» مي ترسم فتواي شما درباب اين اشخاص والامقامي که پشت به دنيا زده . . . دور از انصاف و مروّت باشد. . .حاج عمو دستمال آلوده اي از زير بالش درآورده دماغ را با صداي بلند گرفته و ريش و پشم را پاک نمود، و با لعاب اِسفرزه گلويي تر کرده گفت نه عزيزم گول اين حرف ها را مخور. با زبانْ ملک دو عالم را به پشيزي، و روضه رضوان را به جوي مي فروشند. ولي به مجرّد اينکه سرشان به ساماني رسيد براي پوست گردويي تا به اردو مي دوند. . . تمام حاتم بازي هايشان تا وقتي است که آه در بساط ندارند و از کيسه خليفه مي بخشند. . .

در اينجا ديگر طاقتم يک باره طاق شده از جا جسته سرپا ايستادم و با لحني پرخاش آميز گفتم معلوم مي شود مقصودتان اين است که سر بر سر من بگذاريد. . . حاج عمو . . . آروغ بلندي تحويل داده، دنباله کلام خود را گرفت و گفت آقاي فيلسوف من اين ريش را در آسياب سفيد نکرده ام . . . اين هماصفتان بلند پرواز . . . تا وقتي به کباب عنقا و مسمّاي سيمرغ اعتنا ندارند که سفره چرب نرمي در مقابلشان گسترده نشده . . . باز عصباني شده با هيجان تمام گفتم . . . «براي نهادن چه سنگ و چه زر». با همان طمأنينه معمولي گفت . . . بايد از آنهايي پرسيد که سرشان در کار و زرشان در کنار است. آدم بي پول از کيف پولداري چه خبر دارد. . .

با اخم و تَخمِ تمام جواب دادم که فرضاً هم که انسان به قول شما از جمع کردن لذّت ببرد، ولي آخر فرق است بين آن کسي که مثلاً کتاب جمع مي کند. . . و آن کسي که مدام پول جمع مي کند و به مصرف نمي رساند. گفت نترس هر پولي آخرش به مصرف مي رسد، و تمام اين سراها و مسجدها و مدرسه ها و حمام ها و نهرها و پل ها و بناهايي را که مي بيني با همين پول هايي که تصور مي کني بي فايده جمع شده ساخته اند. . .

صص27-1 )امّا اينها نمونه هايي بيش نيست) .

-----------------------------------------------------------------------------
محمد علی جمال زاده، دارالمجانين، تهران، بنگاه پروین، 1321. گزیده ها و تفسیرها از محمد علی همایون کاتوزیان

Author: 
محمدعلي جمال زاده
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000