tile

نقد و بررسي کتاب



 
 
 
(1)

صدرالدين الهي

از محرّمعلي خان سانسورچي تا مصطفوي سرمقاله نويس

علي بهزادي
شبه خاطرات
تهران، انتشارات زرين، 1377، جلد دوم
736 ص

دومين جلدکتاب شبه خاطرات نوشته علي بهزادي مدير مجله سپيدو سياه در بهارامسال درتهران منتشرشد.1 اين جلد شامل 20 مقاله است که 15 مقاله از جلداول کمتردارد،امّامقالات اين جلد طولاني تر و مفصل تر از جلد اوّل است.2 و نيز اگردرجلد اوّل فقط يک شبه خاطره شبه گزارش است («3 خاطره از 3 سلام»)، درجلد دوم از20 مقاله چهار مقاله همان صورت شبه گزارش را دارد.
بهزادي درهردوجلدکتاب خودبيشترين توجه را به هم صنف ها و هم قلم هاي خود نشان داده است. کساني که از آنها در 30 مقاله از 35 مقاله دو کتاب يادشده است اغلب مردماني هستندکه به نحوي با قلم سر و کار داشته اند، از روزنامه نگاران حرفه اي (ابوالقاسم پاينده، عبدالرحمن فرامرزي، زين العابدين رهنما، يحيي ريحان، عباس خليلي، حسين قلي مستعان، علي خادم، عبدالرحمن سيف آزاد) تا کساني که از طريق اين حرفه به سکّان سياست و قدرت دست يافته اند(حسن ارسنجاني، سيد ضياء الدين طباطبايي، محمدعلي مسعودي، رضا گنجه اي، دکتر حسين فاطمي و . . .)

بهزادي درجلد دوم شبه خاطرات نيز مانند جلد اول مي کوشد تا با نشان دادن زوايا و خفاياي ارتباطات شخصي خود با شخص معرفي شده نوعي ارتباط نزديک براي خواننده به وجود بياورد. درنتيجه تصاويري که در کتاب ارائه مي دهد خالي از تأثير احساسات شخصي او نيست که في نفسه از جهت يک کار روزنامه نگارانه جاي ملامتي ندارد علي الخصوص که او مثل بسياري از خاطرات نويسان سال هاي اخير مدّعي خاطره نويسي نشده بلکه کار خود را شبه خاطره ناميده است و باب هر شبهه اي را از اين طريق باز گذاشته. حُسن بزرگ کار او اينست که نه مِهرش را از سوژه پنهان مي دارد و نه کينه اش را. در نتيجه خواننده اگر موضوع را به صورت يک درد دل از سر درد بخواند آنرا بازتابي از صداقت نويسنده مي بيند. اين کار در نزد بيوگرافي نويس ها و روزنامه نگاران ما اگر نه بي سابقه حداقل کم سابقه است.
درهر دوجلد شبه خاطرات قضاوت هاي بهزادي نسبت به همه اهل صنف خود مهربانانه تر از ديگر اهالي آمده در کتاب است و در مورد رجال سياسي داوري هاي او غالباً داوري روزنامه نگاري است که با مردان سياست چندان بر سر مهر نيست.

يکي اززيباترين چهره هايي که اودرجلد دوم شبه خاطرات با عنوان «نخستين فتوژورناليست ايران-هنرمندي با دو چهره متفاوت» ترسيم کرده سيماي علي خادم عکّاس برجسته مطبوعات ايران در تمام سال هاي شکوفايي مجلات فارسي است. قلق ها و بدقلقي هاي خادم را، که همه گوشه هائي از آن ها را به خاطر داريم، بهزادي در نهايت دقت و ظرافت آورده است. خادم با ترفندهاي مخصوص خودگاه کاري مي کرد که ناگهان تيراژ مجله اي از پنج هزار به پنجاه هزار مي رسيد و احتمالاً هفته بعد با خام کردن مدير همان مجله و دادن عکسي به او که به ظاهر ضرري به کسي نمي رساند نشريه را به محاق توقيف و گاه تعطيل مي انداخت. .بهزادي در کار نوشتن شبه خاطرات از تاريخ بطرز هوشمندانه اي مدد مي گيرد و گاه حتي اسناد تاريخي را با چنان مهارتي در متن سرگذشت قرار مي دهد که خواننده، تصور مي کند اين سند جزئي از خاطرات نويسنده و بخشي از حافظه تاريخي اوست.
زبان شبه خاطرات درجلددوم همان صافي و رواني زبان روزنامه نگارانه جلد اول را دارد فقط گاه گاه در برخي از سرگذشت ها حواشي موضوع بر اصل مطلب مي چربد. به اين جهت است که 35 مقاله کتاب اول در 814 صفحه جا گرفته و 20 مقاله جلد دوم 736 صفحه را پُر کرده است.

شبه خاطرات، که از سوي يک روزنامه نگار معروف و شاهد وقايع نوشته شده، مورد استناد بسياري از محققان قرار گرفته است. طبعاً اين محققان مي توانند با شّم پژوهشگرانه خود نقل و روايت آميخته به تخيل نويسنده را از قسمت هاي مستند و واقع بينانه آن جدا کنند، هرچند که با هنر بيان بهزادي اين کار آسان نمي نمايد.
"شبه"خاطرات بهزادي درباره رحمت مصطفوي مدير روشنفکر و محرّمعلي خان زينعلي سانسورچي معروف معرّف دو بعد مختلف و به اعتباري متضاد از زندگي مطبوعات ايران در دوران پيش از انقلاب است و نکاتي از زندگي مطبوعاتي، سياسي و خصوصي اين دو را در بر مي گيرد که در جايي ديگر نيامده است. از همين رو، نقل بخش هايي از اين هردو خاطره خالي از لطف و فايده نيست.

-------------

1. در زمستان گذشته، به سابقه همکاري و دوستي قديم، از دکتر بهزادي خواستم که از تهران مقاله اي براي شماره ويژه مطبوعات ايران نامه بفرستد. با خوشرويي پذيرفت و درروال همان شبه خاطرات زندگينامه رحمت مصطفوي مدير روشنفکر را، که يکي از دوستان نزديک او و از سرمقاله نويس هاي بنام مطبوعات ايران بود، براي ما فرستاد. امّابا تأخيري که با ادغام شماره هاي بهار و تابستان مجله روي دادهمان مقاله، باتغييراتي اندک، در جلد دوّم شبه خاطرات منتشر شد. درعين حال او بهمن اجازه دادهرقدرمي خواهم مقاله نسبتاً بلند او را کوتاه کنم و به اين طريق انتقام خط زدن هاي سال ها پيش مطالب خود را از او بستانم. من اين کار را کردم و برخلاف ميل قلبي خود هم مقاله مصطفوي را بسي کوتاه تر از آنچه بود کردم و هم چون مقاله او در باره محرّمعلي خان سانسورچي معورف که در جلد اوّل شبه خاطرات منتشر شده بود بسي خواندني به نظر مي رسيد آن را هم مناسب چاپ در اين شماره ديدم و باز به دليل محدوديت صفحات به خلاصه کردن آن پرداختم و اميدوارم که او اين داد دل ستاندن مرا به چشم همکاري و دوستي بنگرد.
2. جلد اول را در فصل نامه ايرانشناسي معرفي کرده ام. (سال هشتم، شماره 4، زمستان 1375، صص 807-799)

* * *

1. محرّمعلي خان سانسورچي

بامحرمعلي خان براي نخستين باردر اواخرسال 1331 آشنا شدم. اوسانسورچي مطبوعات بود. من مديرعامل شرکت سهامي چاپ مسعود سعد بودم. درآن زمان چاپخانه ها گسترش و اهميت امروزي را نداشتند. من به عنوان يک دکترحقوق تحصيلکرده اروپا براي خود کوچک مي دانستم فقط به عنوان مديرچاپخانه معرفي شوم، اما چون چاپخانه مرا به روزنامه نويسي نزديک مي کرد، بعد ازنزديک به يک سال بيکاري آن شغل را پذيرفته بودم.
دوراني که من با محرمعلي خان سر و کار داشتم به دومرحله تقسيم مي شود، مرحله اول به عنوان مديرعامل چاپخانه ومرحله دوم به عنوان مديرعامل چاپخانه و مدير و سردبيرمجله سپيدو سياه.
شماره اول مجله سپيد وسياه روز 18 مرداد 1332 منتشرشد روي جلد عکس دکترمصدق را چاپ کرديم با نقاشي نقطه چين اثر هنرمندانه زنده ياد اکبرمعاوني دبيرنقاشي دبيرستان هاي پايتخت که به عنوان مدير داخلي در سپيد وسياه بامن همکاري داشت. درسر مقاله توضيح دادم که اين مجله طرفدار دکترمصدق و نهضت مردم ايران است. درشماره دوم تصوير نقاشي نقطه چين آيت الله کاشاني را چاپ کردم. درتوضيح روي جلد اظهار تأسف از اختلاف بين آيت الله و دکترمصدق کردم.

روزي که محرمعلي خان چهره عوض کرد
روزيکشنبه 25 مرداد محرمعلي خان طبق معمول روزهاي گذشته ولي ديرتر از روزهاي گذشته به چاپخانه مسعود سعد آمد. اما بجاي آنکه مانند روزهاي گذشته اول به دفتر چاپخانه بيايد چاي بخورد، حال و احوال کند و بعدجيره اش را ازما بخواهد، يکسره به شعبه ماشين خانه رفت و شخصاً همه اوراق و روزنامه ها و مجله هايي را که درحال چاپ بودند بررسي کرد، نمونه هايي ازآنها را برداشت بعدبه شعبه صحافي رفت، همه اوراق چاپ شده و چاپ نشده را زير و روکرد، نمونه هايي از آنها را برداشت. تازه بعد از همه اينها نزد من آمد و چون مرا مدير يک مجله طرفدار دولت مي دانست، با لهجه خاص خود ولي با لحني دوستانه گفت:

- حتماً از راديو شنيدي که ديشب چه خبر شده؟ به طوري که به ما خبر رسيده سرلشگر زاهدي اعلاميه هايي منتشرکرده که دکترمصدق معزول شده و من نخست وزير منصوب شاه هستم و از اين حرف ها... عوامل او هم راه افتاده اند به چاپخانه ها مي روند تا اعلاميه هايي به نفع اوچاپ کنند. پول خوبي هم براي چاپ آنها مي دهند. من مي دانم شما اهل اين حرف ها نيستيد، ولي مي خواستم بگويم اگر اين اعلاميه ها را اينجا آوردند چاپ نکنيد. بيکار که نيستيد، بيکاريد؟
آن روز تا شب محرمعلي خان سه بار ديگر به چاپخانه آمد و هربار مستقيماً به شعبه هاي ماشين خانه و صحافي رفت. همه جا را بازرسي کرد، نمونه هاي چاپي را برداشت و همان حرف ها را تکرار کرد. حتي وقتي به او تعارف کردم براي خوردن چاي به دفتر بيايد، بالهجه ترکي آميخته با ارتعاش ناشي از ترياک گفت: - نه مرشي (مرسي)، موقع انجام وظيفه چاي نمي خورم!
آن روزمن براي نخستين بار با يک محرمعلي خان جديد، جدي، سختگير و بي گذشت روبرو شدم. محرمعلي خان آن روز نشان داد که تا آن زمان نقش بازي مي کرده و درحقيقت او مرد گرفتن و بستن و قدرت نمايي است.

روزهاي دوشنبه 26 مرداد و سه شنبه 27 مرداد محرمعلي خان تمام چاپخانه هاي تهران- از جمله چاپخانه مسعود سعد- را زير پا گذاشت. برنامه او درآن روزها به عنوان يک مأمور اطلاعات شهرباني آن بود که مانع چاپ و انتشار اعلاميه هايي عليه دولت و به سود مخالفين دولت که هدفشان براندازي دولت بود بشود. درآن سه روز، دولت مستقر، دولت دکتر مصدق بود وکسي که هدفش براندازي دولت بود، سرلشکر بازنشسته فضل الله زاهدي نام داشت.
روزپنجشنبه 29 مرداد درکشورهمه چيز دگرگون شده بود. آن روز محرمعلي خان صبح زود همراه با يک مأمور به چاپخانه مسعود سعد آمد يک راست به شعبه ماشين خانه رفت، تمام اوراق و روزنامه هايي را که در ماشين ها چاپ مي شد بدقت بررسي کرد تا چيزي به نفع دکتر مصدق و به زيان سرلشگر زاهدي چاپ نشود. بعد به قسمت صحافي رفت و همه چيز را زير و رو کرد، آنگاه نزد من آمد، گفت:
- دُچتور (دکتر)، به ما خبر رسيده عده اي از بر و بچه هاي جبهه ملي راه افتاده اند به چاپخانه ها مي روند اعلاميه هايي عليه دولت و به نفع دکتر مصدق چاپ مي کنند. پول خوبي هم مي دهند. مي دانم شما اهل اين حرف ها نيستيد، اما اگر آمدند از اين اعلاميه ها آوردند چاپ نکنيد برايتان دردسر دارد بيکار که نيستيد، بيکاريد؟
من جوان بودم. بي تجربه بودم. رفتار محرمعلي خان براي من عجيب بود. چطور مي شد طي دو روز اين قدر تغييرکرد؟ اما بعدها دانستم محرمعلي خان مأمور سانسور دولت است. براي او کسي که در رأس دولت است مهم است. اسم او اهميتي ندارد. از آن روز، پنجشنبه 29 مرداد 1332 تا 29 مرداد 1353 که مجله سپيد و سياه به دستور دولت وقت توقيف شد، محرمعلي خان طي بيش از هزار هفته، حدود 1119 شماره مجله سپيد و سياه را بجز دوره کوتاهي در اوايل حکومت اميني، سانسور کرد. او هفته اي يک بار، اغلب دوبار، گاهي حتي سه بار باخبريابي خبر به دفتر مجله يا چاپخانه مي آمد و مجله را به صورت کامل و گاهي فرم به فرم براي سانسور مي برد.

* * *

درآغاز که مجله سپيد و سياه يکشنبه ها منتشر مي شد، هر شنبه حوالي ظهر محرمعلي خان همراه وردستش -که 20 سا تمام با او کار مي کرد- با کامانکار مخصوص شهرباني به چاپخانه مي آمد چند نسخه مجله مي گرفت همانجا به طور سطحي مجله را ورق مي زد. با تجربه اي که طي سال ها خدمت اندوخته بود، خيلي زود تشخيص مي داد کجاي مجله اشکال دارد و ما در چه صفحه و ستوني به دولت نيش زده ايم. آنگاه رو به من مي کرد و مي گفت:
- فلاني، باژ (باز) هم که تند رفتي. يکبار نَگي محرمعلي خان بلانشبت (بلانسبت) خر بود نفهميد. اين شماره هم توقيفيه!
کلمات "فَلاني" (با فتح ف ادامس کرد)، «بلانسبت! و توقيفيه» از اصطلاحات خاص محرمعلي خان بود که همراه با اسم خودش "محرمعلي خان" دائماً تکرار مي کرد.

نظر محرمعلي خان در باره مطالب مجله ردخور نداشت. با وجود سواد کم، حس تشخيص عجيبي داشت. يک مطلب انتقادي يا سانسوري را حتي در صفحه مسابقات پيدا مي کرد. به اين علت تا با يک بغل روزنامه و مجله به فرمانداري نظامي مي رفت، سرهنگ هاي متصدي سانسور قبل از همه نظر وي را در باره آن نشريات مي پرسيدند. آنها حال خواندن آن همه روزنامه ومجله را نداشتند. از آن گذشته، از ريزه کاري هاي روزنامه نويس ها سر در نمي آوردند. محرمعلي خان مجله ها را مي برد و ما را با دلهره به انتظار مي گذاشت. ساعتي بعد بسته به اهميت موضوع، تلفن مي کرد، يا خودش مي آمد يا مرا به فرمانداري نظامي احضار مي کردند تا در آنجا موضوع بررسي شود آن گاه تهديدها، توپ و تشرها و چانه زدن ها آغاز مي شد. اگر تيمسار بختيار سرحال بود، سر و ته قضيه را با تعهد به اينکه ديگر نظير آن مطالب چاپ نخواهد شد هم مي آورديم- که بسيار کم اتفاق مي افتاد قضيه اين چنين حسن ختام پيدا کند. درغير اين صورت، مسأله سانسور مطالب مجله پيش مي آمد.

اوايل کار، افسران فرمانداري نظامي نشريات را خيلي ناشيانه سانسور مي کردند. براي نمونه وقتي عکسي يا خبري مورد پسندشان نبود، مي گفتند آنها را از صفحه بيرون بياوريم. وقتي مي گفتيم مجله صحافي شده و اين کار امکان ندارد، دستور مي دادند رويش را سياه کنيم. ما تعدادي از مجلات را با يک چاپ اضافي سياه مي کرديم و بقيه را به همان ترتيب اول به توزيع مي داديم يا به شهرستان ها مي فرستاديم. سرکشي کار خطرناکي بود، ولي شهرت و محبوبيت و تيراژي که با اين کار بدست مي آورديم به خطرش مي ارزيد.
قسمتي از مجله که پيش از همه دچار سانسور مي شد روي جلد مجله بود. روي جلد مجله سپيد و سياه در نوع خود ابتکاري بود، عکس شخصيت هاي روز را به صورت نقطه چين نقاشي مي کرديم. درآغاز کار، در زمان نخست وزيري دکتر مصدق که رجال سياسي را افراد خوشنام تشکيل مي دادند از نظر انتخاب شخصيت هاي سياسي براي روي جلد مجله اشکالي نداشتيم، ولي با سقوط دکتر مصدق کساني مصدرکارشدند که مورد توجه مردم نبودند. ما که نمي توانستيم فقط به چاپ تصوير افراد خوشنام سياسي که تعدادشان اندک بود اکتفا کنيم، دايره کار را وسعت بخشيديم و تصوير رجال و هنرمندان گذشته را مانند سيدجمال الدين اسد آبادي، امير کبير و کمال الملک، براي روي جلد انتخاب مي کرديم، ولي چاپ بعضي از آنها هم باعث توقيف مجله مي شد. از اين رو گاهي شخصيت هاي سياسي روز را بدون توجه به محبوبيت آنها چاپ مي کرديم، ولي باکشيدن يک"سَمبل" در کنار تصوير آنها حرف خود را مي زديم. درکنار تصويرسپهبد زاهدي عکس يک تانک را کشيديم که نمودار قلدري او بود. درکنار تصوير تقي زاده عکس يک درخت خشک چاپ کرديم به نشانه بي باروبر شدن.

کمبود شخصيت هاي سياسي براي روي جلد ما را واداشت که به ادبيات پناه ببريم، اما آن هم گرفتاري هاي خودش را داشت. علي اکبر دهخدا به جهت آنکه شايع بود در زمان دکتر مصدق کانديداي رياست جمهوري شده، سانسوري بود. ملک الشعراي بهار به خاطر چپ روي هايش در سال هاي آخر عمر و سرودن اشعاري چون "جغدجنگ" اشکال داشت. سعيد نفيسي که شديداً از دستگاه و دانشگاه انتقاد مي کرد، مغضوب بود. چاپ تصوير اين شخصيت ها اغلب ما را گرفتار سانسور مي ساخت.
سرهنگ هاي فرمانداري نظامي يا متوجه منظور ما نمي شدند يا آن چنان از موضع قدرت عمل مي کردند که افکار عمومي برايشان اهميتي نداشت، به اين سبب اجازه انتشار مجله را به همين وضع مي دادند. اما محرمعلي خان، آن کهنه پليس رند وزيرک نقشه ما را درک مي کرد، سري تکان مي داد و آنها را مسخره مي کرد. اما خودش و پدرش و اجدادش آمرزيده باشند که عکس موش وگربه را بجاي اميرکبير و سيدجمال الدين اسدآبادي روي جلد مجله مي ديد و شعارما را درزير آن عکس ها که مي نوشتيم: «اميدواريم چاپ اين عکس برخلاف مصالح عاليه کشور نباشد» مي خواند، ولي موش کشي نمي کرد. شايد تجربه 4 روز 25 تا 28 مرداد به او آموخته بود که در کشور ما همه چيز مي تواند خيلي زود عوض شود. او به فردايش فکر مي کرد. بعد از چندين بار توقيف مداوم مجله تصميم گرفتم اعتراضمان را با چاپ يک تصوير غير متعارف نشان بدهم. بجاي چاپ عکس رجال خوشنام و محبوب که باعث توقيف مجله ميشد، عکس سانسورچي مطبوعات- محرمعلي خان- را روي جلد مجله چاپ کردم. مي دانستم مجله را توقيف خواهند کرد. ولي مگر تصويرهاي ديگر را توقيف نمي کردند؟
اولين مشکل، تهيه عکس مناسبي از محرمعلي خان بود. اگر از خود او مي خواستيم، ممکن بود مخالفت کند. اگر مخالفت مي کرد، ناچار مي شديم بکلي از اين تصميم منصرف شويم. يک روز شنبه که او براي بردن مجله به چاپخانه آمد، از عکاس مجله خواستيم بدون اطلاع محرمعلي خان از او عکس بگيرد عکاس آمد و از در و ديوار چاپخانه، از ماشين ها، از کارگران، از حوض سنگي و از پنجره هاي رنگي عکس انداخت، و در آن ميان چند عکس هم از محرمعلي خان گرفت.
معاوني روي عکس کار کرد و الحق هنرنمايي کرد. ما با وجود اطمينان از اينکه مجله توقيف خواهد شد، به نصيحت اطرافيان گوش نداديم. عکس را چاپ کرديم و کارتصوير محرمعلي خان، روي جلدي از سپيد و سياه را در حالي که دستي مشغول قيچي کردن آن بود کشيديم، با اين اشعار: «محرمعلي خان يار وفادار مطبوعات» آن هم با چند علامت استفهام!!!
روز شنبه محرمعلي خان آمد. مجله ها را گرفت و بي خيال مشغول ورق زدن بود که. . . چشمش به روي جلد مجله افتاد. ناگهان خشکش زد. مدتي به عکس خيره ماند و مدتي به ما نگاه کرد حيران مانده بود چه کند. از سويي اطمينان داشت مجله توقيف خواهد شد از سوي ديگر دلش مي خواست اين شماره مجله که عکس او بجاي عکس رجال طراز اول کشور روي جلد آن چاپ شده بود منتشر شود. فقط توانست بگويد:
- فلاني (بافتح ف)، هرچه دوست و آشنا توي وکلا و وزرا داري خبرکن که وساطت تو را بکنند اين شماره هم توقيفيه! خود تو هم توقيفي هستي!

او رفت و من با دلهره برجاي ماندم. دردفتر چاپخانه و در دفتر مجله همه در انتظار نتيجه بودند. ساعتي بعد محرمعلي خان آمد؛ از قيافه اش پيدا بود دلهره او کمتر از ما نيست. پرسيد:
- فلاني، چه کار کردي؟
گفتم:
- هرچه دوست و آشنا داشتم خبرکردم. به آقاي شمس قنات آبادي، به سيد جعفر بهبهاني، به حميد بختيار، به . . . به . . . تلفن کردم. همه قول دادند اقدام کنند.
او مي دانست سرتيپ بختبار کسي نيست که به سادگي رام شود. با ناراحتي گفت:
- از آنها که تا به حال کاري ساخته نشده. من مأمورم تو را به فرمانداري نظامي ببرم. بيا بريم شايد تيمسار بختيار را يک طوري راضي کنيم.

کنار محرمعلي خان درکامانکار شهرباني نشستم و به اتفاق عازم فرمانداري نظامي شديم. در بين راه محرمعلي خان سعي مي کرد آموزش هاي لازم را به من بدهد. نگراني اواز اين بود که تصور کنند درچاپ عکس با هم تباني کرده ايم. گفت:
- اگر پرسيدند عکس مرا از کجا آورديد، يک وقت نگويي من به تو داده ام!
فهميدم قاطي کرده. گفتم:
- محرمعلي خان، اين چه حرفيه! مگرعکس را توبه من دادي که اين حرف را مي زني!
درفرمانداري نظامي اول نزد سرهنگ کياني رفتيم. تمام افسران فرمانداري به سبب چاپ عکس محرمعلي خان به هيجان آمده بودند. افسرها از قسمت هاي مختلف به قسمت مطبوعات مي آمدند تا عکس محرمعلي خان - يک کارمند جزء- را که به صورت نقاشي روي جلد مجله چاپ شده بود ببينند- چيزي که مايه حسرت و آرزوي اغلب رجال طراز اول کشور بود.

سرهنگ کياني همين که مرا ديد، گفت : -
جناب دکتر، بگو ببينم ديگر کاري مانده که نکرده باشي؟ دکتر مصدق و سرتيپ رياحي و سيدجمال الدين اسد آبادي و دهخدا کم بودند، حالا عکس محرمعلي خان را چاپ مي کني؟ جان ما بگو ببينم اين عکس را چرا چاپ کردي؟
جواب دادم:
- هدف من تجليل از يک خدمتگزار صديق دولت بود!
سرهنگ کياني خنديد. او در ميان افسران، مرد شريفي بود. گفت:
- يعني مي خواهي به ما بقبولاني که هدف از چاپ اين عکس نيش زدن به ما نيست؟ حقيقت را بگو، منظور اصلي ات از چاپ اين عکس چه بود؟
بار ديگر جواب دادم:
- هدف صرفاً قدرداني از يک مأمور صديق و وظيفه شناس . . .
سرهنگ کياني حرف مرا قطع کرد. گفت :
- ديگر کافي است. من قبول کردم. اگرخيلي زرنگي برو اين حرف ها را به تيمسار بختيار بگو! مرا از اتاق کوچک سرهنگ کياني به اتاق بزرگ سرتيپ بختيار بردند. او اصلاً سرش را از روي مجله که در برابرش بود بلند نکرد ضربان قلبم شدت گرفت. چنان بود که اتاق به آن بزرگي از هر سو به من فشار مي آورد. در آن لحظه سرنوشت من و سرنوشت مجله در دست سرتيپ بختيار بود. از اولين روزهاي بعد از 28 مرداد شايع بودکه دولت قصد دارد مجله هاي مخالف را تعطيل کند.سرتيپ بختيار همان طور که سرش پايين بود، گفت: بنشينيد!

مجله روي ميز جلوي او بود و داشت مقاله مربوط به محرمعلي خان را مي خواند. وقتي سرش را بلند کرد، احساس کردم در چهره اش بيش از آنکه نشانه هايي از خشم و عصبانيت ديده شود آثار خنده آشکار است. دانستم از شيرين کاري ما بدش نيامده. بالحني که ملايم تر از "بنشينيد" بود، گفت:
- هدفتان از چاپ اين عکس چه بود؟ براي بار سوم در آن روز گفتم:
- هدف، قدرداني از يک خدمتگزار صديق دولت بود!
خواستم بازهم شعار بدهم، حرفم را قطع کرد:
- مي دانم. . . مي دانم. . . کياني قبلاً به من گفته. اما در مملکت هيچ خدمتگزاري مهم تر از محرمعلي خان نبود که عکسش را چاپ کنيد؟ تازه اين قيچي چيست؟ همان که دارد سرمجله سپيد و سياه را مي برد؟ از چاپ آن چه منظوري داشتيد؟ لابد اين هم براي قدرداني از قيچي مأموران صديق دولت بود؟
حقيقت آنکه براي اين سؤال، جوابي آماده نکرده بودم.
موضوع آشکار بود: سانسور مجله!

ظاهراً دوستان من هم بيکار ننشسته بودند، چون تلفن مرتباً زنگ مي زد. هربار که بختيار گوشي را بر مي داشت، نگاهي هم به من مي کرد. جالب تر از همه آنکه در تمام مدتي که من در اتاق سرتيپ بختيار بودم محرمعلي خان به بهانه هاي مختلف وارد اتاق مي شد و خودي نشان مي داد و مي رفت.
سرانجام بختيار که ظاهراً معلوم بود از اين کار ما خيلي هم بدش نيامده، سرهنگ کياني را احضار کرد. گفت:
- اگر تعهد بسپارند که ديگر از اين عکس ها چاپ نکنند، انتشار مجله اشکالي ندارد.
بلند شدم، از تيمسار تشکرکردم و عازم خروج از اتاق بودم که يک بار ديگر تلفن زنگ زد. احتمال دادم بازهم دوستانم باشند. بختيار گوشي را برداشت. هنوز چند کلمه صحبت نکرده بود که به من اشاره کرد بمانم. ايستادم. وقتي گفتگو تمام شد، گفت:
- انتشار مجله از نظر فرمانداري نظامي مانعي ندارد، اما حالا شهرباني مدعي شما شده. آنها عقيده دارند چاپ مجله با اين روي جلد به مصلحت نيست. آنها آن را توهيني به شهرباني تلقي مي کنند.
از اين حرف حيرت کردم. گفتم:
- چاپ تصوير محرمعلي خان کارمند شهرباني را توهين به شهرباني مي دانند؟
بختيار که معلوم بود از شهرباني و رئيس آن دل خوشي ندارد، زنگ زد، محرمعلي خان را خواست، گفت:
- آقاي دکتر را نزد تيمسار معاون اطلاعاتي شهرباني مي بريد(او اسمش را گفت، اما به خاطر ندارم) تا در باره روي جلد مجله توضيح بدهند.
احتمال دادم بختيار مخصوصاً محرمعلي خان را براي اين کار انتخاب کرده تا معاون اطلاعاتي شهرباني با ديدن او دچار محظور شود و زياد سخت نگيرد.

محرمعلي خان درحالي که در کنار من راه مي رفت، گفت:
- دچتور (دکتر)، گاوت زاييده. اين تيمسار معاون اطلاعاتي خيلي سختگيره. مشکل بشه از دستش قِصِر در رفت. تو برو اتاق او (اتاقش را به من نشان داد)، من مي روم نزد معاون اجرايي شهرباني که دوست اوست. به من هم محبت داره. شايد کاري بکنه!

توپ تيمسار معاون اطلاعاتي شهرباني از توپ هاي حاج ميرزا آقاسي هم پُرتر بود. به ديدن من گفت:
- هدف شما روزنامه نويس ها هميشه کوچک کردن شهرباني است. اين عکس را هم به همين منظور چاپ کرده ايد. من نمي دانم تيمسار بختيار چطور اجازه انتشار اين مجله را داده، ولي من مخالفم. اين کار يعني تحقير شهرباني.
جواب دادم:
- تيمسار، اصلاً چنين چيزي نيست! واقعاً هم آنطور نبود. هدف من، زدن فرمانداري نظامي بود که آن روزها به کارمطبوعاتي رسيدگي مي کرد. محرمعلي خان هم مأمور خدمت درفرمانداري نظامي بود. با عصبانيت گفت:
- پس هدفتان از چاپ اين عکس چي بوده؟ براي چهارمين بار مثل شاگرد مدرسه ها درسم را جواب دادم:
- هدف از چاپ اين تصويرقدرداني از خدمات يک مأمور صديق و خدمتگزار است.
تيمسار معاونت اطلاعاتي شهرباني تقريباً فرياد کشيد:
- ما در شهرباني اين همه سرتيپ داريم، اين همه سرهنگ داريم! آنوقت شما عکس يک کارمند دون اشل را چاپ مي کنيد و اسمش را مي گذاريد قدرداني از خدمات. . .

هنوز حرف تيمسار معاون اطلاعاتي تمام نشده بود که در باز شد و تيمسار معاون اجرايي شهرباني به اتفاق محرمعلي خان وارد اتاق شد. آنها خيلي گرم و صميمانه با هم سلام و احوالپرسي کردند. همين به من قوت قلب داد که مشکل مي تواند حل شود.
تيمسار دوم تا روي ميز چشمش به تصوير محرمعلي خان افتاد، مجله را برداشت و گفت:
- به به، عجب کار جالبي. محرمعلي خان اين عکس توست؟ چقدر قشنگ کشيده اند. و خواند:
- محرمعلي خان، يار وفادار مطبوعات!

تيمسار معاونت اطلاعاتي شهرباني دست به يک ضد حمله زد و گفت:
- لابد قيچي را هم ملاحظه فرموده ايد که در حال سانسور مجله است.
تيمسار دوم که هرگز ندانستم معاون چي شهرباني بود، گفت:
- تيمسار، منکر اين که نمي شود شد که درگذشته سانسور وجود داشته. حالا هم اگر مطلبي برخلاف مصالح عاليه مملکت چاپ شود، ترديدي نيست که بايد مانع انتشار آن شد.
آن دو تيمسار، دوستانه به هم حمله مي کردند و من در سکوت به سخنان آنها گوش مي کردم. سر انجام تيمسار شماره دو حرف دل مرا زد. او گفت:
- تيمسار، به نظر من اهميت کار اين مجله آن است که براي نخستين بار يک کارمند جزء را مورد تشويق قرارداده. عکس افسران عالي رتبه را که همه چاپ مي کنند.

سر انجام با اين قول و قرار که درآينده عکس چند تن از تيمساران خدمتگزار شهرباني کل کشور از جمله رياست کل شهرباني کل کشور را چاپ کنيم، از سوي معاونت اطلاعاتي شهرباني اجازه توزيع مجله صادر شد. ملخ يک بار ديگر جست تا بعد. . .

انتشار مجله سپيد و سياه با تصوير محرمعلي خان روي جلد آن در محافل سياسي تهران انعکاس عجيبي داشت. دوستان و همکاران مطبوعاتي يکي يکي تلفن مي کردند و تبريک مي گفتند. اسم محرمعلي خان به گوش همه آشنا بود، اما فقط مطبوعاتي ها او را مي شناختند. با تصويري که ما از او چاپ کرديم، همه مردم ايران محرمعلي خان را شناختند و با پديده اي به نام سانسور از نزديک آشنا شدند. ما درگزارش مربوط به روي جلد همه حرف هاي خود را- تا آن حدکه امکان داشت- درباره سانسور مجله و مشکلات کار روزنامه نويسي گفته بوديم.

محرمعلي خان در سال 1289 خورشيدي در يکي از روستاهاي آذربايجان چشم به جهان گشود. تحصيلات مختصري در حد خواندن و نوشتن داشت که بعدها کامل ترش کرد. درسال 1307 به عنوان عضو دون اشل يا دون پايه وارد خدمت نظيمه (شهرباني) شد. از سال 1317 در قسمت اطلاعات (کارآگاهي) به کار پرداخت. درآن زمان سانسور کتاب و مطبوعات در دست شخصي به نام "شميم" بود؛ کسي که نامش لرزه بر اندام نويسنده ها و روزنامه نويس هاي زمان رضا شاه مي انداخت. زير مهر معروف "رَوا" دراختيار او بود و تا مهر"رَوا" و امضاي "شميم" نبود، يک ورق کاغذ چاپي از هيچ چاپخانه اي خارج نمي شد. شميم وقتي متوجه استعداد محرمعلي خان شد، او را به اداره خودش منتقل کرد. محرمعلي خان پس از مدتي معاون شميم شد.
بعد از شهريور20 مطبوعات شديداً به شميم حمله کردند. او مانند بسياري از پايه گذاران ديکتاتوري ازکار برکنار شد. محرمعلي خان جانشين استاد خود شد، اما زمانه ديگر شده بود.

* * *

گاهي از محرمعلي خان مي خواستم خاطراتي را که از درگيري هاي خود با روزنامه نگاران داشته برايم تعريف کند. او هروقت فرصتي بدست مي آورد خاطره اي تعريف مي کرد. جالب ترين خاطره او ماجرايي است که با دکتر حسين فاطمي مدير روزنامه باختر امروز پيدا کرده بود. او ماجرا را چنين تعريف کرد:

«در زمان نخست وزيري رزم آرا من که نمي دانستم وضع به آن شکل درمي آيد و آن همه باد و بروت تيمسار که همه در باره زيرکي و هوش و سياست او صحبت مي کردند با يک گلوله باد هوا مي شود و با خودش به زير خاک مي رود، اوضاع را جدي گرفتم، به طوري که اغلب با روزنامه نگارها در گيري پيدا مي کردم، مخصوصاً چندين بار با مرحوم دکتر فاطمي برخوردهاي شديد پيدا کردم. گاهي من او را به فرمانداري نظامي مي بردم و زنداني مي کردم. گاهي او مرا به انبار چاپخانه مي کشاند و در را به روي من قفل مي کرد. خدا رحمتش کند، مرد نازنيني بود... .
همين درگيري ها رامن باکريم پور شيرازي، با دکتر بقائي، با روزنامه نويس هاي حزب توده و با ديگران هم داشتم. آنها بارها براي من خط نشان مي کشيدند، اما من به تهديد آنها اهميت نمي دادم. با خودم مي گفتم مثلاً اين آقاي دکتر فاطمي؛ يک روزنامه نگار است، خيلي که بزرگ بشود مي شود عباس مسعودي که بزرگترين روزنامه نگار اين مملکت است و با وجود اين از من حساب مي برد. اماگلوله اي که از هفت تير خليل طهماسبي خارج شد همه حساب ها را به هم زد. رزم آرا کُشته شد، دکتر مصدق نخست وزير شد. او بمحض آنکه به قدرت رسيد همان روز اول سانسور را لغو کرد. لغو سانسور يعني بيکار شدن من! درکابينه او دکتر فاطمي شدمعاون نخست وزير وسخنگوي دولت و کريم پور شيرازي هم شد روزنامه نويس طرفدار دولت و صاحب نفوذ و شهرت، و شروع کرد به ناسزاگفتن به من، روزنامه هاي چپ مثل شهباز و بسوي آينده هم آزادي عمل کامل پيدا کردند.

من به اين نتيجه رسيدم که زندگي کاري من در شهرباني به پايان رسيده. از اين جهت با بيست و چهار سال سابقه خدمت تقاضاي بازنشستگي کردم. قبول نکردند. تقاضا کردم مرا به قسمتي ديگر منتقل کنند. رؤساي من موافقت نکردند. تنها اميد من آن بود که دکتر فاطمي به ياد من نيفتد و گرفتاري هاي اداري او باعث شود مرا فراموش کند.
يک ماه از اوضاع جديدگذشته بود که يک روز وقتي به اداره رفتم، به من گفتند جناب آقاي دکتر فاطمي معاون نخست وزير و سخنگوي دولت چند بار تلفن کرده، تورا احضار کرده است.
قلبم فرو ريخت. من در گذشته به خاطر شغلي که داشتم بارها با رؤساي ادارات، تيمسارها، رجال دولت و متصديان مطبوعات رو در رو شده بودم، ولي درزمان دکتر مصدق سانسور لغو شده بود و من ديگر تماسي با مطبوعات نداشتم. بنابراين برايم مسلم شد دکتر فاطمي يک ماه پس از آنکه در مسند قدرت نشست به ياد من افتاده و حالا مي خواهد انتقام آن روزها را بگيرد. از حق نگذريم، من در سال هاي گذشته آن مرحوم را خيلي اذيت کرده بودم.
نمي توانستم دستور مافوق را پشت گوش بيندازم. به محل وزارت امورخارجه که دفتر نخست وزيري بود رفتم و به رئيس دفتر معاون نخست وزير و سخنگوي دولت گفتم:
- محرمعلي هستم. مثل اينکه آقا با من کار داشتند.
بلافاصله گفت:
- بله... بله... چند بار هم سراغ شما را گرفتند. همين جا تشريف داشته باشيد تا به ايشان خبر بدهم.
چند دقيقه بعد کسي که در اتاقشان بود به بيرون آمد و منشي آقاي وزير به درون اتاق رفت و بلافاصله برگشت. با آنکه چند نفر از افراد متشخص در اتاق انتظار نشسته بودند، رو به من کرد و گفت:
- بفرماييد آقاي دکتر منتظر شما هستند.
به درون اتاق رفتم و با گردن کج گوشه اي ايستادم. دکتر فاطمي مشغول خواندن يک نامه بود. با ورود من سرش را بلند کرد و گفت:
- سلام ... محرمعلي خان ... چطوري؟ کجا هستي؟ چکار مي کني؟ چرا اين طرف ها پيدات نيست؟
باسري پايين افتاده جواب دادم:
- همين جا هستم قربان، زير سايه شما! احضار مي فرموديد، شرفياب مي شدم.
دکتر فاطمي تعارف کرد بنشينم. نشستم. دستور چاي داد، اما نياوردند (از اين جهت يادم است که دهانم خشک شده بود و احتياج به يک چاي داشتم). باز هم کمي ازحال و احوالم و وضع کارم، حقوقم و خانواده ام پرسيد. آنگاه يک صفحه کاغذ به سوي من دراز کرد و گفت:
- محرمعلي خان، اينها روزنامه هايي هستند که اجازه انتشار ندارند. همين الان مي روي چاپخانه هايشان را پيدا مي کني و جلوي انتشارشان را مي گيري. اين حکم قانوني توقيف آنها است.
بعد مثل آنکه فهميد درآن لحظه چه فکري به مغزم راه پيدا کرده، گفت:
- مي داني محرمعلي خان، دولت سانسور را لغو کرده، جلوي بگير و ببند فرمانداري نظامي را گرفت. الان مطبوعات، اجتماعات و احزاب کاملاً آزاد هستند، ولي در چنين شرايطي عده اي مي خواهند از آزادي هايي که داده شده سوء استفاده کنند. ما مدرک داريم که بعضي از اين روزنامه نويس ها از خارجي ها و از شرکت نفت انگليس پول مي گيرند تا عليه دولت فعاليت کنند. بعضي بدون صلاحيت روزنامه هايي را اجاره مي کنند و عليه نهضت مردم ايران چيز مي نويسند. . .

کاغذ را گرفتم. هرچه آن مرحوم اصرار کرد بمانم و چاي بخورم قبول نکردم. خداحافظي کردم و بسرعت از کاخ نخست وزيري خارج شدم. دنبال کاري که به من ارجاع شده بود رفتم تا به معاون سياسي نخست وزير نشان بدهم وقتي مافوق هايم به من دستوري بدهند با چه جديتي آن را انجام مي دهم.»

* * *

محرمعلي خان يک سانسورچي بود. سانسورچي ها مورد علاقه روزنامه نويسان نيستند. اما بين يک مأمور که وظيفه خود را با حسن نيت و بي غرضانه انجام مي دهد با کسي که به منظور خوش خدمتي پرونده سازي مي کند و تيشه به ريشه افراد مي زند تفاوت وجود دارد. محرمعلي خان کسي بود که وظيفه خود را بدون کينه ورزي و بي خبث طينت، ولي با جديت انجام مي داد. با آنکه بعد از 28 مرداد محرمعلي خان بزرگترين درگيري ها را با روزنامه نويسان کانون مطبوعات، که درآن زمان مخالف دولت سپهبد زاهدي بوديم، داشت، هيچ يک از دوستان ما ادعا نکرد او از حد انجام وظيفه پا را فراتر گذاشته است. همه ما از او خاطراتي داشتيم که در کل انسانيت اين مرد کم سواد ولي باهوش، جدي ولي با حسن نيت را مي رساند.
دکتر رحمت مصطفوي مدير مجله روشنفکر نام او را "ژاوِر" پليس گذاشته بود. "ژاور" همان بازرس معروف کتاب بينوايان ويکتور هوگو است که در راه انجام وظيفه از هيچ کاري فروگذار نمي کرد، ولي سعي داشت عملي برخلاف حقيقت انجام ندهد، و سر انجام وقتي در درست بودن کاري که انجام داده بود دچار ترديد شد، خود کشي کرد.

علت آنکه دراين نوشتار از سانسورچي معروفي چون محرمعلي خان آن چنان که انتظار مي رود بدگويي نکرده ام، آن است که در مقايسه با ساير مأموران، او را مردي منصف و حتي بي غرض شناخته بودم. طي سي سال کار مطبوعاتي، مأموراني را ديده بودم که هروقت قدرت محدودي بدست مي آوردند از آن استفاده هاي نامحدود مي کردند.
درمقايسه با چنين مأموراني بودکه ما روزنامه نويسان آن زمان براي محرمعلي خان احترام قائل بوديم. او طي 37 سال خدمت در قسمت سانسور مطبوعات با قدرتي که در اين زمينه داشت، براي کسي پرونده سازي نکرد و دودماني را برباد نداد. البته او مردي به غايت زيرک بود. فريب دادن او امکان نداشت، مگر زماني که خودش مي خواست فريب بخورد. در اين صورت چيزهائي را هم که ديده بود، نديده مي گرفت.
بعد از سال ها خدمت، دستگاه سانسور به قوه درک و زيرکي او اعتقاد پيدا کرده بود. به اين جهت محرمعلي خان 3 بار بازنشسته شد، اما چون مي ديدند بدون اوکارشان در زمينه سانسور نمي گذرد هر سه بار او را به کار دعوت کردند.
محرمعلي خان شماره تلفن دفتر همه روزنامه ها و مجله ها، شماره تلفن همه چاپخانه ها و شماره تلفن خانه همه مديرها و همه سردبيرها را از حفظ بود. نشاني خانه کارکنان مؤثر مطبوعات را مي دانست.
يک شب منزل يکي از آشنايانم بودم. گفتند شما را پاي تلفن مي خواهند. رفتم محرمعلي خان بود. گفتم:
- محرمعلي خان، اينجا هم مرا راحت نمي گذاري؟
با همان لهجه مخصوصش گفت:
- معذرت مي خواهم مزاحم شدم. الان دستور دادند که در باره فلان موضوع هيچ چيز نبايد نوشته شود. پيش خودم فکر کردم بهتر است خبر بدهم اگر اين موضوع را براي چاپ داده اي به چاپخانه بگو دست نگه دارند تا فردا اسباب زحمت نشود!
گاهي پيش مي آمد که آن خبر ممنوع را چاپ کرده بوديم. مي گفتم:
- محرمعلي خان، کار چاپ آن خبر تمام شد. حالا چکار بکنيم؟!
آهسته مي گفت:
- اگر عوض کردن صفحه اشکال دارد آنها را بفرست به شهرستان ها. فقط مجله هاي تهران را عوض کن! ولي حتماً عوض کني ها!

اين کار برايش مسئوليت داشت، ولي او بدون انتظار پاداش و توقع انجام مي داد. او شب، نيمه شب به چاپخانه ها سر مي زد. اما اگر خبرهاي ممنوعه را درحال چاپ مي ديد پرونده درست نمي کرد، فقط خبر مي داد تا چاره جويي کنند.

با ذکر اين نکته ها تصور نشود که درآن زمان سانسور وجود نداشت. سانسور بود، خيلي هم شديد بود. حتي چند دستگاه روي آن کار مي کردند. محرمعلي خان با اين طرز فکر يک نفر بود در يک دستگاه. تازه اگر امر مي شد چيزي چاپ نشود، و وظيفه اش حکم مي کرد که مانع چاپ آن شود، به هر قيمتي بود جلو انتشار آن را مي گرفت. اما تمام سعي او آن بود که بجاي ايجاد گرفتاري، پيشگيري کند. در ميان روزنامه نويس ها آن زمان عده اي بودند که نقش پليس را ايفا مي کردند. اگر در روزنامه ها يا مجله ها مطلبي چاپ مي شد که از دست سانسور به در رفته بود، آنها انگشت روي آن خبر مي گذاشتندو باگزارش به مقامات باعث گرفتاري آنها مي شدند. محرمعلي خان اغلب عکس آنها عمل مي کرد.
محرمعلي خان از روابط خصوصي روزنامه نويس ها با مقامات و سازمان هاي مختلف آگاه بود. گاهي که مطلب ممنوعه اي را در روزنامه اي مي ديد، اول مي گفت:
- آه اگر متوجه شوند اين روزنامه (يا مجله) را توقيف مي کنند.
بعد با تمسخر مي گفت:
- اما نه! فلاني از خودشانه، کاريش ندارن!

محرمعلي خان هرگز رشوه يا هديه اي قبول نمي کرد. در دفتر مجله فقط يک چاي تلخ مي خورد. چاي خوردن او هم طي بيست سال فرق نکرده بود. چاي را در نعلبکي مي ريخت، يک حبه قند در دهان مي گذاشت، با دو انگشت دست چپ دوطرف نعلبکي را مي گرفت و چاي را سر مي کشيد. اواخر کار دستش بشدت مي لرزيد. دراين موارد صورتم را برمي گرداندم تا نبيند متوجه لرزش دستش شده ام. روز 29 مرداد 1353 که دولت هويدا 63 روزنامه و مجله را تعطيل کرد، به محرمعلي خان مأموريت دادند که خبر تعطيل تعدادي از نشريات را به مديران شان بدهد. محرمعلي خان همين که با من رو به رو شد با قيافه اي ناراحت و با لهجه مخصوص خودش گفت:
- دچتور، به ژان عزيژت امروژ نه بَشت اژافي ژدم تا بتونم خبر تعطيل روزنامه ها رو بهشون بدم.
محرمعلي خان تا آن روز در باره اعتياد خودش کلمه اي نگفته بود. حرف ديگرش در آن روز اين بود، سرش را چند بار تکان داد و آهسته به من گفت:
- واي به حال رژيمي که من حافظ و حامي اش باشم!
من گاهي فکر مي کردم تحولاتي که طي چهار روز 25 مرداد 1332 تا 28 مرداد 1332 در کشور روي داد براي محرمعلي خان درسي شده بود، ولي پس چرا ديگران درس نگرفتند!

* * *
2. رحمت مصطفوي: سرمقاله نويس

از جمله کساني که درسال 1320 به عنوان يک روزنامه نويس شناختم رحمت مصطفوي بود. بعد از شهريور 20 و آزادي مطبوعات، بيشتر روزنامه ها، مجله ها و کتاب هايي را که منتشر مي شد با ولع مطالعه مي کردم. در ميان کساني که به عنوان نويسنده و مترجم اسمشان در روزنامه ها و مجله هاي آن زمان به چشم مي خورد يکي هم رحمت مصطفوي بود که مقاله هاي انتقادي و ترجمه هايش از آثار نويسنده هاي معروف در روزنامه هاي درجه يک پايتخت چاپ مي شد.
چون به نويسندگي علاقه داشتم درباره نويسنده ها کنجکاوي مي کردم و در مورد رحمت مصطفوي که نويسنده و مترجم معروفي بود بيشتر از ديگران. وقتي به دانشکده حقوق رفتم او از آنجا بيرون آمده و به اروپا رفته بود. هنگام بازگشت من از اروپا، مصطفوي به سابقه اداري و با ارتباطي که داشت در اداره تبليغات باسمت معاون خبرگزاري پارس مشغول خدمت بودو بعد به سبب دوستي و همکاري با دکترحسين فاطمي وزيرخارجه دکتر مصدق به رياست اداره اطلاعات و مطبوعات وزارت خارجه منصوب گرديد و درهمان هنگام مقالاتي هم در روزنامه باختر امروز دکتر فاطمي مي نوشت.

* * *

دراواخر بهار سال 1332 روزي در چاپحانه مسعودسعد مشغول کار بودم که محمدعلي مسعودي (يکي از شرکاي چاپخانه) تلفن کرد: «دکتر رحمت مصطفوي راکه مي شناسي؟» گفتم: «بله. از دور مي شناسم، يعني با نوشته هايش آشنا هستم.» گفت: «امتيازمجله گرفته مي خواهد بزودي منتشر کند. من چاپخانه خودمان را معرفي کردم قرار شد فردا بيايد با شما ملاقات کند. هر تسهيلاتي که ممکن است برايش فراهم کنيد. وضع مالي اش خوب نيست، اما خودش آدم خوبي است.»
روز بعد دکتر مصطفوي آمد. جواني بود بلند بالا، کله طاس با عينکي ذره بيني. طبق مد روز لباس گشادي به تن داشت.

* * *

اسم "روشنفکر" براي مجله اي که نخستين شماره اش روز دهم تيرماه 1332 منتشر شد بهترين اسم ممکن بود و درآن سال 1332 دکتر مصطفوي با صلاحيت ترين روزنامه نويسي بود که مي توانست يک مجله هفتگي سياسي، خبري، ادبي، هنري سنگين در ايران منتشر کند. بررسي مطالب و محتواي سه شماره اوليه روشنفکر مي تواند نمايانگر طرز فکر او در زمينه روزنامه نگاري درآغاز کار باشد.
روشنفکرمجله نبود. هفته نامه هم نبود. مجله ها هميشه جلد داشتند. هفته نامه ها کم صفحه بودند، وسطشان را هم سنجاق نمي زدند. اما روشنفکر 24 صفحه بود، جلد نداشت وسطش هم سنجاق مي خورد. صفحه اول مانن دروزنامه ها پُر بود از حروف ريز و عکس هاي کوچک. قطع آن 5/37 x 29 سانتي متر بود بزرگتر از مجلات 5/4 ورقي سنتي. ذکر عناويني از مطالب شماره هاي اول آن "روزنامه-مجله" نمودار سبک و سياق آن است: خبرهاي سياسي روز با عنوان «در محفل خدايان»، خبرهاي اختصاصي روشنفکر، بررسي مطبوعات خارجي، صفحه دانشجويان، ستون هاي خبري و مقاله هاي اقتصادي، اخبار مجلس، ستون هاي کشاورزي، بحث و نظر درباره اپرا (به قلم سعدي حسني متخصص اين رشته درآن زمان) معرفي مکتب هاي نقاشي (ازکلاسيک تا مدرن) تآتر، سينما، انتقاد کتاب (بحث و نقد عميق در باره کتاب هاي خوبي که در ايران و ساير کشورهاي جهان چاپ شده بود) موسيقي شناسي (کلاسيک و جاز) صفحه زنان (در سطح بالا با مطالب سنگين اجتماعي سياسي براي زن ها و نه آرايش و کم کردن وزن)
شطرنج، داستان هايي از نويسنده هاي معروف مانند گوگول، آندره موروا، آنتون چخوف و پاورقي «تاراس بولبا،» اثر گوگول نويسنده روس، ترجمه ناصر خدايار و مطالبي ديگردرهمين زمينه ها؛ همه به قلم يا ترجمه نويسندگان و مترجم هاي درجه اول آن روزگار، البته و صد البته همه افتخاري و مجاني. محمدعلي خان مسعودي گفته بود که مصطفوي پول ندارد که خرج تحريريه بکند. شماره هاي اول مجله روشنفکر، با همه امتيازهايي که براي آن شمردم، از نظر فروش يک شکست مطلق بود. فقط سيصد تا چهارصد نسخه درتهران، شهري با بيش از يک ميليون نفر جمعيت و حدود دويست هزار تحصيل کرده روشنفکر. واقعاً که وحشتناک بود.

* * *

دکتر مصطفوي بعد از 3 شماره که روشنفکر را به صورت "روزنامه-مجله" منتشر کرد، تصميم گرفت تکليف خودش را اول با نشريه اش بعد با خواننده هايش روشن کند. همه از مجله سنگين او تعريف مي کردند ولي هيچکس آن را نمي خريد. براي اين کار اول از همه مجله اش را برداشت و ازچاپخانه مسعود سعد برد. اين چاپخانه درآن زمان زياد مجهّز نبود فقط درصورتي که مجله اي صفحاتش را منظم و مرتب تحويل مي داد قدرت چاپ مجله را به مرور و طي هفته داشت. روشنفکر درآن زمان صفحه ها را مرتب نمي رساند درنتيجه چاپ مي بايستي در يک روز يا حداکثر دو روز انجام گيرد و چاپخانه ما با دو سه ماشين چاپ از عهده اين کار برنمي آمد.
بعد با اضافه کردن 4 صفحه، با کاغذي بهتر، روي جلدي برايش درست کرد مانند همه مجله هاي دنيا و در روي جلد مجله تصويرهاي بزرگ چاپ کرد. همين باعث شد مجله جلوه اي پيدا کند و اندکي برتيراژش افزوده شود. از نظر محتوا هم از شماره چهارم بعضي از مطالب سنگين آن حذف شد و مجله از حالت بي طرفي خارج شد، جنبه طرفداري از دکتر مصدق و جبهه ملي را پيدا کرد و به مرور به صورت مجله اي کاملاً طرفدار دکتر مصدق و تقريباً سخنگوي دکتر فاطمي وزيرخارجه دکتر مصدق درآمد. اين طرفداري شماره به شماره زيادتر مي شد به طوري که عکس دکتر مصدق و وزيرانش اغلب روي جلد بود. روزي که دکتر فاطمي از سفري که براي معالجه به اروپا رفته بود به تهران بازگشت عکس بزرگي از او روي جلد مجله چاپ شد، خبرنگار روشنفکر با او به طور مفصل به گفتگو پرداخت و از برنامه هاي آينده اش صحبت کرد. در سالروز سي تير دکتر مصطفوي درباره آن واقعه تاريخي دو مقاله نوشت و آنرا: «انقلاب و قيام خونين ملت براي روي کار آوردن مجدد دکتر مصدق» اعلام کرد و «نقطه عطفي در تاريخ ايران» شمرد و «ميراث آن را ضامن استقلال و خوشبختي ملت ايران دانست.»
وقتي اعلام شد در رفراندم بيش از نود درصداز شرکت کننده ها در راي گيري به سود دکترمصدق و به انحلال مجلس هفدهم راي داده اند، روشنفکرعکس بزرگي از صورت دکتر مصدق چاپ کرد که تمام روي جلد مجله را پُر کرده بود و زير آن فقط دو کلمه "پيروز است" را نوشت که ترکيب تصوير و نوشته معرف جمله معروف «مصدق پيروز است» بود.
دکتر مصطفوي درسرمقاله هايش هم خط مشي جديد خود را کاملاً مشخص کرد و بي چون و چرا به دفاع از دکتر مصدق، جبهه ملي، نهضت مردم ايران و سياست هاي دولت پرداخت.

* * *

شب 24 مرداد 1332 پس از رفتن سرهنگ نصيري رئيس گارد سلطنتي براي ابلاغ فرمان عزل نخست وزيري دکتر مصدق به خانه او، و زنداني شدن وي به وسيله سربازان محافظ خانه دکترمصدق مصادف با شنبه شب بود. راديو صبح يکشنبه خبر "کودتاي" سرهنگ نصيري را پخش کرد. انتشار خبر کودتا سبب شد که تهران به صورت نيمه تعطيل درآمد. طرفداران دکتر مصدق با شعار «مصدق پيروز است» در خيابان ها به راه پيمائي پرداختند. اعضاي حزب توده که برنامه ديگري داشتند با شعارهاي «مرگ برشاه» خواستار اعلام انقراض سلطنت پهلوي و برقراري جمهوري دموکراتيک شدند. . . در روز 28 مرداد 1332 تاريخ ورق خورد. آن سال 28 مرداد مصادف بود باچهارشنبه و روشنفکر پنجشنبه ها منتشر مي شد. . . . مي شد حدس زد روي جلد مجله روشنفکر، سرمقاله دکتر مصطفوي در روشنفکر و گزارش هاي سياسي مجله روشنفکر بعد از 25 مرداد درچه زمينه اي تهيه و تنظيم شده بود: طرفداري يک پارچه از دکتر مصدق و احتمالاً براي نخستين بار انتقادهاي سخت از شاه و "کودتا". البته روش روشنفکر مصطفوي با شورشِ تندروي کريم پورشيرازي وحاجي باباي انتقادي پرويز خطيبي، حتي با باختر امروز دوستش، دکتر حسين فاطمي، فرق داشت ولي هرچه بود درآن شماره دکتر مصطفوي از يک سو تعريف و تمجيد کرده بود، از سوي ديگر حمله و انتقاد. خواننده هاي روشنفکر هم جز اين از مجله خودشان انتظار نداشتند. امادرروز چهارشنبه، غير ممکن ممکن شد. از نيمروز چهارشنبه، شهردرآتش و دود مي سوخت. از بعدازظهر وضع يکسره شد و از همان ساعت ها تسويه حساب ها شروع شد. دفتر روزنامه ها غارت و دفتر اجتماعات و احزاب مخالف به آتش کشيده شد. طرفداران مصدق زخمي و خونين شدند. درآن ساعت هامي شد به آساني حدس زد درچاپخانه ايکه مجله روشنفکر درآنجا چاپ مي شد وضع درچه حال است. مدير، کارمندان، هيات تحريريه مجله مشغول نابودکردن نمونه ها و صفحات سياسي مجله اي بودند که قرار بود روز بعد با مقالاتي به سود دکتر مصدق منتشر شود و کارگران چاپخانه که بيشترشان هوادار دکتر مصدق و عدهاي هواخواه حزب توده ودرهرحال همدردبودند به آنها دراين کار کمک مي کردند.

آن پنجشنبه مجله روشنفکر منتشر نشد و وقتي شماره دهم آن انتشار يافت، روي جلدش تصويري از شاه بود که هيچ غيرعادي نبود. آن روزها اگر نشريه اي عکس شاه را چاپ نمي کرد امکان انتشار برايش وجود نداشت. حتي اتومبيل ها هم تا چند روز روي شيشه جلو عکس شاه را مي چسباندند و اگر عکسي از شاه نداشتند اسکناسي پشت شيشه مي گذاشتند.
طرفداران دکتر مصدق با سابقه اي که از دکتر مصطفوي روزنامه نگار مصدقي و دوست نزديک دکتر فاطمي داشتندبراي خريد مجله هجوم بردند اما خواندن سرمقاله روشنفکر همه آنها را بر جا خشک کرد. يک مقاله تند و تيز عليه دکتر مصدق! مخاطب سرمقاله شاه بود در سر مقاله از دکتر مصدق با کلماتي مانند پيرمرد! خودخواه! يکدنده! لجباز! و حتي با اصطلاحاتي بدتر از اين ها ياد شده بود و از شاه خواسته بود بزرگي و بزرگواري کند و پيرمرد گناهکار را به خاطر خدمات گذشته اش ببخشد. . . آن روز خواننده هاي روشنفکر که با اين مجله مصدقي و مدير مصدقي اش که دوست صميمي دکتر فاطمي هم بود آشنايي داشتند وقتي اين سرمقاله را خواندند و يا وصفش را از ديگران شنيدند نمي دانم چه واکنشي نشان دادند چه تلفن هايي کردند، چه نامه هايي نوشتند که در شماره بعد دکتر مصطفوي. . . تصميم گرفت ثابت کند که اگر او در شماره قبل از کار دکتر مصدق انتقاد کرده براي اين است که دکتر مصدق خطا کرده، مرتکب خلاف شده و در روز 25 مرداد به جاي آنکه به مردم بگويد سرهنگ نصيري ديشب به در خانه من آمد تا فرمان عزل مرا از سوي شاه به من برساند (که به گفته او بعد از انحلال مجلس اختيار همه کار از جمله عزل و نصب نخست وزير با شاه بود) اعلام کرد سرهنگ نصيري آن شب با دو کاميون سرباز قصد کودتا داشت و آمده بود مرا بگيرد و بازداشت کند. او با اين کار حقيقت را از مردم پنهان کرد.

آن روزها دکتر مصطفوي هرجا مي رفت، با هرکس روبرومي شد، هرتلفني به او مي شد، هرجمله اي که خطاب به او از دهاني بيرون مي آمد انتقاد و اعتراض درباره اين دو مقاله بود. از طرفداران دکتر مصدق بگذريم حتي طرفداران شاه هم کار دکتر مصطفوي را نپسنديدند. آنها که نمي توانستند اعتراض کنند با سکوت خود و با نگاه خود نظر خودشان را درباره اين کار ناصواب ابراز مي داشتند. سر انجام تلفن ها، نامه ها، اعتراض ها، ناسزاها، طاقت دکتر مصطفوي را طاق کرد. يک روز نشست و مدتي با خود استدلال کرد، فکر کرد و سرانجام تصميمش را گرفت تصميم او اين بود که خودش داوطلبانه خواستار مجازات خودش شود. يک تاکسي گرفت و روانه محل فرمانداري نظامي تهران شد. درآن روزهاي بگير و به بندِ بعد از 28 مرداد، فرمانداري نظامي تهران وضع مخوفي داشت. دالان هاي دراز اين اداره پُر بود از متهمان دست بند به دست، اغلب خون آلود و کتک خورده يا با نيش چاقو زخمي شده. دکتر مصطفوي از ميان آنها راه باز کرد به اتاق رئيس دفتر سرتيپ فرهاد دادستان فرماندار نظامي تهران رفت خودش را معرفي کرد. گفت با تيمسار يک کار واجب و فوري دارد که حتماً بايد او را ببيند. رئيس دفتر به اتاق رئيس خود رفت، برگشت و در ميان جمع منتظران رو به دکتر مصطفوي کرد گفت: - بفرمائيد تيمسار شما را مي پذيرند!
دکتر مصطفوي وارد اتاق فرماندار نظامي تهران شد سلام کرد:
- من دکتر رحمت مصطفوي مدير مجله روشنفکر هستم آمده ام مرا بازداشت کنيد!

شاهزاده فرهاد ميرزا دادستان شوهر دختر خاله شاه با آن صورت سفيد، چاق و گرد و عينک ذره بينيِ دسته شاخي کلفت و سياه سرش را از روي پرونده اي که مطالعه مي کرد بلند کرد و گفت:
- چه گفتيد؟
دکتر مصطفوي حرفش را تکرار کرد:
- من مدير مجله روشنفکر هستم آمده ام خودم را معرفي کنم تا مرا توقيف کنيد!
آن روزها روزنامه نويس هاي زيادي توقيف بودند. ماموران دنبال عده اي مي گشتند. سرتيپ دادستان زنگ زد. رئيس دفترش را احضار کرد پرسيد:
- آيا دستور توقيف دکتر مصطفوي صادر شده؟
- رئيس دفتر رفت و لحظاتي بعد با يک پوشه برگشت، دوباره نگاهي به ليست داخل آن انداخت و گفت:
- خير قربان!
سرتيپ دادستان او را مرخص کرد. به دکتر مصطفوي گفت:
- نه خير آقا براي شما سوء تفاهم شده ما با شما کاري نداريم مي توانيد تشريف ببريد.
دکتر مصطفوي همان طور که ايستاده بود گفت:
- مثل آنکه متوجه منظور من نشديد. عليه من حکمي صادر نشده. خودم داوطلبانه آمده ام تا زنداني شوم!
سرتيپ دادستان از روي صندلي بلند شد. او اندامي کوتاه داشت. با تعجب به اين مرد دراز قد که مانند او عينک دسته شاخي کلفتي به چشم داشت نگاهي کرد، يک بار از پايين به بالا و يک بار از بالا به پايين. آن گاه گفت:
- گفتيد آمده ايد خودتان را معرفي کنيد که ما شما را بازداشت کنيم؟ آقاجان ما به اندازه کافي زنداني اجباري و زورکي داريم و با آنکه ليست ما هنوز تکميل نشده زندان هايمان پُر است، ديگر جايي براي زندانيان داوطلب نمانده!
بعدپرسيد: ببينم اصلاً شماچرا مي خواهيد زنداني شويد؟ دکتر مصطفوي گفت:
- من دوست نزديک دکتر فاطمي هستم که دنبال او مي گرديد. مجله من، روشنفکر، طرفدار دکتر مصدق و جبهه ملي بود و من در مقاله هايم هميشه از دولت دکتر مصدق و جبهه ملي طرفداري کرده ام. حالا آمده ام نزد شما که مرا بگيريد.
سرتيپ دادستان به سبب خويشاوندي نزديک با شاه جرأت داشت بي پرده تر از ديگران صحبت کند. گفت: -آقاجان اگر ما بخواهيم همه طرفداران دکتر مصدق يا کساني را که به نفع او شعار داده اند يا مقاله نوشته اند توقيف کنيم همه سربازخانه هاي شهر هم براي جا دادن آنها کم است. ما فقط کساني را توقيف مي کنيم که در اينجا پرونده داشته باشند و شما به طوري که رئيس دفتر من گفت پرونده اي نداريد. بنابراين خواهشمندم تشريف ببريد بگذاريد ما به کارهايمان برسيم!
اينجا ديگر دکتر مصطفوي به خواهش افتاد حتي التماس کرد که او را از آنجا بيرون نفرستند و براي آنکه تيمسار را راضي کند که بازداشتش کند از دهانش پريد:
- در شماره هاي اخير به دکتر مصدق بد هم گفته ام! دادستان با خنده گفت:
- دراين صورت يک جايزه هم از ما طلبکار هستيد ما به کساني که عليه مصدق بد بنويسند پاداش هم مي دهيم!
آن روز، احتمالاً اين شاهزاده خوشگذران قاجار روز خوشي گذرانده بود و خيلي خوشخُلق بود که به سربازان گوش به فرمان فرمانداري نظامي تهران دستور نداد اين جوان بلند قد را که احتمالاً دچار جنون ادواري شده بود از اتاقش بيرون بيندازند. پس از او خواست بنشيند، خودش هم نشست و شماره تلفني را گرفت. وقتي طرف گوشي را برداشت از او خواست فورا خود را به فرمانداري نظامي برساند.

تلفن سرتيپ دادستان به جهانبانويي مدير مجله فردوسي بود. دادستان با او دوستي داشت و اکنون از او خواسته بود هرچه زودتر خود را به فرمانداري نظامي برساند. پس از چند دقيقه جهانبانويي وارد اتاق دادستان شد و به او سلام کرد. بعد متوجه دکتر مصطفوي شد به فکر آنکه او را زنداني کرده اند تصميم گرفت نزد تيمسار فرماندار نظامي از او وساطت کند اما دادستان مهلت نداد او حرف بزند گفت:
- آقاجان بيا مرا از شر اين همکارت نجات بده او آمده اصرار مي کند که ما زنداني اش کنيم اينجا براي متهمين درجه يک جا نداريم چه رسد به داوطلبان و علاقمندان زندان . . . بيا دستش بگير از اينجا ببر شما را به خير ما را به سلامت!
و جهانبانويي که از جريان مقاله هاي دکتر مصطفوي آگاه بود دست دوست و همکارش را گرفت و اورا کشان کشان از فرمانداري نظامي بيرون برد.

* * *

دکتر مصطفوي وقتي از فرمانداري نظامي بيرون آمد عزمش را جزم کرد به جاي آنکه خواهش و التماس کند يا پوزش بخواهد، بدون اشاره به آنچه که گذشته، براي آينده با خوانندگانش حساب جديدي باز کند. از شماره بعد در مجله روشنفکر خبرهايي (با ديد مثبت) درباره دکتر مصدق و ساير رهبران جبهه ملي چاپ کرد و در انعکاس جريان محاکمه دکتر مصدق سنگ تمام گذاشت و جاي جاي ضمن حمله به دادستان (سرلشکر آزموده) و انتقاد از رفتار و گفتار او، به دفاع جانانه از دکتر مصدق پرداخت وحتي پا را از جلسات دادگاه فراتر گذاشت و ضمن چاپ گزارش هاي مفصل از جلسات دادگاه عکس هائي از اتاق دکتر مصدق در زندان لشکر زرهي چاپ کرد- تختخواب دکتر مصدق، طشت و پارچي که با آن سر و صورتش را مي شست، جارختي چوبي پايه دار که لباسش را آويزان مي کرد- و مردمي را که تشنه آگاه شدن از جزئيات وضع دکتر مصدق بودند به خلوت زندان دکتر مصدق برد. البته در اين دوران مجله روشنفکر بارها توقيف شد ودکتر مصطفوي چندين بار به زندان افتاد، اما از اين زمان تا مدت ها روشنفکر به سردبيري مجيد دوامي به صورت پُر تيراژترين مجله کشور درآمد.

* * *

دکتر مصطفوي روزنامه نگاري را در بهترين زمان و مناسب ترين شرايط اين کار در کشورمان به عنوان حرفه اصلي انتخاب کرد. بعد از 28 مرداد دوران شکوفايي مقاله نويسي در ايران به سر رسيده بود. بسياري از نويسندگان معروف مطبوعات از محيط کارشان طرد ياعملاً ممنوع القلم شده بودند يا جايي براي نوشتن پيدا نمي کردند، يا اگر پيدا مي کردند مي بايستي مطالب سفارشي بنويسند. دکتر مصطفوي دراين زمان مدير مجله بود. مي توانست به دلخواه خودش درباره هر موضوعي که او را تحت تأثير قرار دهد، يا ميل داشته باشد ديگران را تحت تأثير قرار دهد،مقاله بنويسد.
او تمام صفحات مجله را به سر دبيرانش واگذار مي کرد و فقط صفحه سرمقاله را مطابق ميل خودش اداره مي کرد. در نظر او همه مطالب مجله يک طرف سرمقاله هاي او يک طرف. وازآنجاکه يک روشنفکر با سواد و کتاب خوانده بود جرأت آن را داشت وقتي لازم مي ديد مخالف امواج روشنفکري زمان شنا کند. او در زماني که روشنفکران حسينقلي مستعان را با وجود تخيّل قوي، نثر پاک و روانش به عنوان "پاورقي نويس" درحدي نمي دانستند که حتي آثار پر خواننده او را مورد نقد و بررسي قرار دهند، درمقاله اي او را به به بالزاک تشبيه کرد، يک بالزاک ايراني که مانند همتاي فرانسوي اش براي گذران زندگي به ناچاردر مطبوعات زمان خود پاورقي مي نويسد. يا زماني که پس از مرگ مهوش مردم از او تجليل کردند و جمعي به انتقاد پرداختند، مصطفوي ضمن يک مقاله مستدل نشان داد که دوره فئودال ها و شواليه ها و پرنس ها و پرنسس ها به سر رسيده و هنرمندان، در شهرت و محبوبيت، جانشين آنها شده اند. يا درمقاله اي «اتلمتل توتوله» رابه عنوان نخستين اثر سوررئاليستي جهان معرفي کرد.
جرأت مي خواست کسي اسم و آوازه خودش را با چنين بحث هايي به خطر بيندازد. دکتر مصطفوي نثر شيرين روزنامه نويساني چون عبدالرحمن فرامرزي، علي دشتي، عباس خليلي، ابوالقاسم پاينده و حسن صدر را نداشت، امّا محکم، درست و استدلالي مي نوشت (از روي منطق و نه احساسات). به همين سبب اولين خواننده ها و تحسين کننده هاي مقاله هاي او روزنامه نويسان جوان زمان بودند. روز پنج شنبه که روشنفکر منتشر مي شد بيشتر روزنامه نويسان شايسته اين نام آنرا مي گرفتند تامقاله دکترمصطفوي رابخوانند وبعد از يکديگر مي پرسيدند، «سرمقاله دکتر مصطفوي را خواندي؟» همه خوانده بودند. او، با آنکه يکي از بهترين مقاله نويس هاي تاريخي مطبوعات معاصر بود، به سبب آنکه در مقاله هايش با احساسات کاري نداشت سرمقاله هاي او در ميان توده مردم جايگاه مقاله هاي فرامرزي و خليلي و دشتي و حسن صدرو محمد مسعود را پيدا نکرد.

* * *

سرمقاله هاي مصطفوي کمي خشک بود. گرچه در حضور بسيار شوخ بود و بذله گويي مي کرد، در نوشته هايش اثري از طنز ديده نمي شد. نوشتن هريک از سرمقاله هاي او سه تا چهار ساعت طول مي کشيد. روزي در هفته از صبح به چاپخانه مي رفت، يک گوشه دنج پيدا مي کرد (يا برايش درست مي کردند) و شروع به نوشتن مي کرد. موقع نوشتن سرمقاله محيط اطراف و حتي تمام دنيا را از ياد مي برد. بدون يادداشت يا پيش نويس مي نوشت. هرصفحه که تمام مي شد به حروفچيني مي داد. حروف چين ها- که با سوادترين کارگران زمان بودند- به عنوان نخستين خواننده نوشته هاي او را دست به دست مي دادند و تحسين مي کردند. وقتي سرمقاله تمام مي شد آنچه به جا مي ماند يک جاسيگاري بزرگ پُر از ته سيگار بود. آنگاه مثل آنکه از يک عمل جراحي يا زايمان دشوار فارغ شده باشد قهقهه اي مي زد و شروع مي کرد به گفتن لطيفه اي براي حاضران.

* * *

مصطفوي مردي نکته سنج و نکته گو بود. بعد از 28 مرداد 1332 يکي از کارهاي ما روزنامه نويس هاي عضو کانون اين بود که با نوشته يا با عکس يا کاريکاتور يا با شعر به ايهام و يا با ابهام چيزهايي بنويسيم که همبستگي ما را با نهضت مردم ايران و دکتر مصدق و مخالفت ما را با کارهاي دولتيان نشان بدهد. بعضي از اينها از دست سانسورچي ها به در مي رفت و به نظر مردم مي رسيد اما تعدادي از اين نوشته ها را متوجه مي شدند و سانسور مي کردند و يا مي گفتند عوض کنيم. وقتي شکوه و شکايت روزنامه نويس ها از اين وضع بلند مي شد دکتر مصطفوي مي گفت:
- اشکال کار ما اينجاست که مي خواهيم چيزي بنويسم که همه مردم ايران بفهمند و سرهنگ کياني نفهمد! سرهنگ هژبرکياني رئيس قسمت مطبوعات فرمانداري نظامي بود وبعدها هم در دوره اول ساواک مسئوليت سانسور مطبوعات با او بود.

* * *

ما روزنامه نويس ها درآن زمان هميشه درگيرکساني بوديم که با اصرار از ما مي خواستند عکس دوستي را که رئيس برزن شده يا به رياست کلانتري رسيده يا معاون يک اداره شده يا درجه اي مثلاً در سطح سرگردي و يا پائين تر گرفته يا به سفر خارج رفته يا پسرش در کنکور قبول شده يا دخترش از جايي جايزه گرفته درمجله جاپ کنيم. چون صفحات اخبار مجله فقط خبرهائي در باره نماينده هاي مجلس، وزراء و رجال دست اول مي نوشتيم، درمورد اين افراد مي مانديم خبرشان را درکجا چاپ کنيم که سطح مطالب ديگر را پايين نياورد. مصطفوي از قول سردبيرش ناصر خدايار که او هم روزنامه نويس با ذوقي بود مي گفت هر مجله بايد يکي دو صفحه براي اين نوع خبرها داشته باشد. نام اين صفحه را "اغراض" گذاشته بود و مي گفت هرچه خبرازاين نوع به دست ما رسيد بايد درآنجا چاپ کنيم. مسأله اينجا بود که ما درجريان کار روزنامه نگاري اغلب به اين افراداحتياج پيدا مي کرديم وناچار بوديم توقع آنها را برآوريم!

* * *

دکتر مصطفوي خواهرزاده سيد ضياء الدين طباطبايي نخست وزير کودتاي سوم اسفند 1299 خورشيدي بود ولي با هم رابطه خوبي نداشتند. درتمام مدتي که با دکتر مصطفوي دوستي و همکاري داشتم فقط سه چهار بار از او درباره سيد ضياءالدين طباطبائي سخناني شنيدم. در سال هايي که با "آقا" رفت و آمد داشتم با آنکه به مطبوعات علاقه زيادي داشت و هميشه از روزنامه و مجله و روزنامه نگاري صحبت مي کرد هرگز درباره خواهرزاده اش و مجله روشنفکر کلمه اي به زبان نياورد. از جمله نکته هايي که دکترمصطفوي درباره زيرکي دائي اش سيد ضياء مي گفت اين بود: - يک روز چند نفر به ديدن "آقا" آمدند. کار بحث بالا گرفت برادر سيد ضياء عصباني شد و با آنها پرخاش کرد وقتي مهمان ها پس از مشاجره رفتند، سيد به برادرش اعتراض کرد و گفت: «يادت باشد، در بحث هاي سياسي فقط کسي حق دارد خود را عصباني نشان بدهد که قدرت آن را داشته باشد که عصباني نشود. من امروز ديدم تو واقعاً عصباني شده بودي.»

* * *

مصطفوي عاشق فرانسه به ويژه پاريس بود. مي گفت در دنيا يک شهر وجود دارد و هزارها دهکده. شهر فقط پاريس است. بعد دهکده ها را نام مي برد: واشنگتن، لندن، بروکسل، توکيو، پکن، سيدني، ريو دو ژانير. يک بارگفتم: « يک شهر ديگر يادت رفت، رشت.» گفت «درآن صورت بايد شيراز را هم اضافه کنم» دراين مورد عقيده سعدي شاعر شيرازي را داشت: چه هند وچه سند و چه برّ و چه بحر/ همه روستايند و شيراز شهر.

* * *

درآن زمان درمجله ها رسم بود. آقاي مدير هفته اي يک روز به هيأت تحريريه ناهار مي دادند. درآن روز شمار حاضران در مجله چند برابر مواقع عادي مي شد. دکتر مصطفوي اسم اينها را گذاشته بود «هيأت تغذيذيه.»

* * *

از سال 45 به بعد مجله هاي هفتگي دچار مشکلات مالي ممتدي شدند قبل از همه وضع مالي روشنفکر به کلي به هم ريخت و بعداز مدت کمي تعطيل شد. طلبکاران از هرسو به طرف او هجوم آوردند. حتي حکم توقيف او راگرفتند، شب وروز مزاحمش مي شدند. سرانجام چند تن از روزنامه نگاران به کمک او شتافتند. نه آنکه وام هايش را بپردازند بلکه با هويدا صحبت کردند او را راضي کردند به او وامي دراز مدت، ترجيحي و کم بهره بپردازد تا با سوادترين روزنامه نويس آن روزگاران از دست طلبکاران خلاص شود و به کار روزنامه نويسي ادامه بدهد. تا آنجا که به ياد دارم جهانبانويي و دکتر الموتي در اين زمينه تلاش بسيار کردند.

* * *

بعد از تعطيل مجدد روشنفکر مصطفوي به کار وکالت پرداخت. علاقه اش را به نويسندگي با نوشتن مقاله هايي در روزنامه هاي کيهان و بعداً رستاخيز اقناع مي کرد. اين زمان تقريباً مصادف بود با توقيف مجله سپيد و سياه و تعطيل دستجمعي نشريات ديگر درسال 1352. حالا وضع مالي من خراب شده بود و مصطفوي، که چاه ويل روشنفکر را نداشت، قرض هايش را پرداخته و وضع مالي خوبي پيدا کرده بود. از آن پس تا شروع انقلاب يکديگر را خيلي کم مي ديديم اگر هم از روي اتفاق با هم روبرو مي شديم سلام کوتاهي مي کرديم ورد مي شديم.

* * *

اوجگيري انقلاب و صحبت از فضاي بازسياسي باعث شد جهانبانويي يکبار ديگر روزنامه نويس ها را جمع کند. باقيمانده اعضاي کانون مطبوعات با تني چند از همکاراني که عضو کانون نبودند دور هم جمع شديم. دنبال امتياز مجله به راه افتاديم: «اگر راست مي گوئيد که آزادي هست پس مجله هاي ما را آزاد کنيد!» و سر انجام آزاد کردند و من از مهرماه سال 1357 دوباره شدم مدير مجله سپيد وسياه و دکتر مصطفوي يکي يکي منابع درآمدش را از دست داد. ديگر وکالتي نبود تا او با نفوذش کارمردم را در ادارات راه بيندازد و"حق الوکاله"هاي کلان بگيرد. از داوري و حق المشاوره هم خبري نبود.

* * *

روزگار بالا و پائين بسيار دارد. در اجتماعي که گفتم جهانبانويي از روزنامه نويسان دوران گذشته تشکيل داده بود دکتر رحمت مصطفوي هم شرکت داشت. او با آنکه مجله اش آزاد بود و مي توانست آن را منتشر کند هيچ اقدامي دراين زمينه نمي کرد. گفتم که او مقاله نويس بود نه روزنامه نويس. براي انتشار روشنفکر مي بايست دنبال سردبير و نويسنده بگردد. درآن زمان تعداد روزنامه ها و مجله ها آنقدر زياد شده بود که سر دبير خوب به آساني بدست نمي آمد. از همين رو، مصطفوي شروع کرد به نوشتن مقاله در مجله فردوسي. و سلسله مقالاتي نوشت، البته افتخاري، که مي توان آنها را از جمله بهترين مقاله هاي مطبوعات به شمار آورد. هرچه بود اگر برخلاف سال هاي قبل از راه قلم درآمدي به دست نمي آورد دست کم روحش اقناع مي شد.

* * *

باز دنيا چرخيد و چرخيد و يک بار ديگر سپيد و سياه تعطيل شد. من هم به سببي ناچار شدم مدتي از همه دوري بگزينم وقتي بعد از بيش از دوسال باز آمدم از حال دوستان از جمله دکتر رحمت مصطفوي جويا شدم شنيدم بد است. بد که نه. بسيار بد! معلوم شد در اثر بي کاري و بي پولي مشغول کار در رستوران کلوب فرانسه شده است. براي من اين سؤال پيش آمد يک مدير مجله، يک مقاله نويس درجه اول در يک رستوران چه کاري مي تواند بکند؟ (دانشجويان جوان در امريکا در رستوران ها کار مي کنند اما او؟ در اينجا؟) و من همين را پرسيدم. گفتند پشت صندوق دخل مي نشيند و پول ميزها را مي گيرد، به کار مستخدم ها نظارت مي کند. او که سال ها در کلوب فرانسه ميز مخصوصي داشت، هميشه چند نفر را به ناهار يا شام مهمان مي کرد، حالا براي دو وعده غذا و کمي پول که با آن اجاره خانه اش را بپردازد درآنجا کار مي کند، چه قدر هم با دقت کار مي کند. مراقب است گارسن ميز شماره 5 غذاي مشتري هايش را زودتر ببرد. "بيفتک" مشتري ميز شماره 3 طبق سفارشش خون آلودباشد واگر "شاتوبريان" مشتري ميز شماره 7 سوخته فوري آن را ببرند، عوض کنند تا مشتري ناراحت نشود. هرچه باشد او مدت ها درآن سو پشت اين ميزها مي نشست و با سليقه مشتري هاي خوش اشتها آشنا بود.
همان زمان شنيدم چند نفر، از کار دکتر مصطفوي اظهار تعجب کردند: «دکتر مصطفوي با آن عنوان، با آن سابقه چطور حاضر شده در يک رستوران کارکند؟» دانستم در زندگي دچار عسرت و گرفتار احتياج نشده اند. امّا پس از مدتي کلوب فرانسه هم تعطيل شد و دکتر مصطفوي اين کار کوچک را هم از دست داد.

* * *

هفته آخر سال 1362 بود. از خيابان ايرانشهر شمالي عبور مي کردم. درآن سمت پياده رو از فاصله نسبتاً دوري قيافه آشنايي را ديدم. دقت کردم. آيا خودش بود؟ دکتر مصطفوي را مي گويم. اين آشنا هرکه بود قدي خميده و شانه هائي افتاده داشت. از چهره اش علائم درد و رنج به چشم مي خورد. خواستم به طرفش بروم، خجالت کشيدم. دلم نمي خواست ببيند او را درآن حال ديده ام. آن هم بعد از مدت مديدي که او را نديده بودم. شنيده بودم وضع مالي اش هم بسيار خراب است. در همان لحظه فکري از خاطرم گذشت باز تصميم گرفتم به طرفش بروم پيشنهادي به او بکنم اما لازم بود درآن باره قبلاً موافقت دخترم را جلب کنم. فکري که از خاطرم گذشت اين بود:

دخترم صاحب امتياز وسردبيرمجله دانستني هاست، يک مجله علمي-تحقيقي پُرتيراژ و پُر خواننده. عده نسبتاً زيادي نويسنده و مترجم برايش کار مي کردند. مي خواستم از او بخواهم از دکتر مصطفوي بدون توجه به مشاغل گذشته اش به عنوان يک مترجم دعوت به همکاري کند. مصطفوي زبان هاي انگليسي و فرانسوي را خوب مي دانست از عهده ترجمه هر متني برمي آمد. حتي حقوقي را که فکر کرده بودم به دخترم پيشنهاد کنم در صورت موافقت به او بپرداز به ياد دارم: «ده هزار تومان در ماه» درآن سال با اين حقوق مي شد زندگي کرد. البته نه خيلي خوب ولي خيلي بد هم نه. روز بعد با دخترم صحبت کردم. موافقت کرد. مانده بود موافقت دکتر مصطفوي، آن را هم فکر کردم بهتر است با دوست مشترکمان جهانبانويي برويم با او صحبت کنيم. فقط چند روزي به عيد نوروز مانده بود. قرار شد گفتگو را بگذاريم براي بعد از تعطيلات نوروز. شب دهم يا بازدهم فروردين ماه 1363 بود. براي ديدار يکي از خويشاوندان به اتفاق همه افراد خانواده به خانه او رفته بوديم. ديدار و بازديد عيد هنوز ادامه داشت. در ميان ميهمانان آقايي بود. ما را به هم معرفي کردند:
- آقاي محسن فتحي
- آقاي دکتر بهزادي
-آقاي محسن فتحي را (که بعد از دوستان صميمي شديم) براي اولين بار مي ديدم. وقتي مرا شناخت گفت:
- از دکتر رحمت مصطفوي خبر داريد؟
گفتم:
- چند روز قبل از عيد نوروز او را ديدم!
گفت: - پس ديگر او را نخواهيد ديد!
با عجله پرسيدم:
- رفت فرانسه؟
جواب داد: - نه . . .
بار ديگر پرسيدم:
- رفت آمريکا؟
گفت: - نه . . .
اين بار با حيرت پرسيدم:
- پس کجا رفت؟
لحظه اي سکوت کرد گفت:
- هيچ جا. . . او مرد. . .

و مشغول تعريف ماجراي مرگ او شد. اما من ديگر چيزي نمي شنيدم صدايش در گوشم مي پيچيد. حرف هاي او با تخيلات من درهم آميخته شد. . . مي گفتند او مي خواست به ديدن يکي از دوستانش (زنده ياد باقر پيرنيا) ديدار عيد برود. زير پل کريمخان زند يک تاکسي نارنجي به او خورد. دکتر مصطفوي افتاد. آن هيکل بلند و استخوان بندي درشت تاب تحمل ضربه را نياورد. راننده تاکسي که چنين ديد پائين آمد، اورابه زحمت سوارکرد و به بيمارستان فيروزآبادي برد. مصطفوي مدت يک هفته بين مرگ و زندگي بسر برد. گاهي به هوش بود. گاهي دچار اغما مي شد. در يکي از آن ساعات که به هوش بود يکي از بهترين کارهاي زندگاني اش را انجام داد. از پرستارش کاغذ و قلم خواست و از راننده تاکسي که به ملاقاتش آمده بود نام و مشخصاتش را پرسيد و آنگاه نوشت: «اينجانب رحمت مصطفوي فرزند. . .متولد. .. از آقاي. . . راننده تاکسي شماره. . . . هيچ گونه شکايتي ندارم. ايشان در حادثه اي که براي من پيش آمد گناهي ندارند. امضاء رحمت مصطفوي»
اين کوتاه ترين مقاله گونه اي بود که او در عمرش نوشت و بدون شک يکي از بهترين و مؤثرترين مقاله هاي او . . .

* * *

جهانبانويي تعريف مي کرد: «براي ديدار ايرج نبوي (نويسنده معروف مطبوعات) به دفترش در خيابان کريم خان زند رفته بودم. گفت دکتر مصطفوي چند روز قبل از مرگ اينجا آمده بود. يک کيسه نايلوني که در داخل آن چند نان باگت (نان معروف فرانسوي) بود در دست داشت. آن را به ما نشان داد و گفت :"آخرين پولم را دادم، اين نان ها را خريدم. اگر اين ها هم تمام شود نمي دانم ديگر چه کار بکنم." و بعد از اين حرف خداحافظي کرد و به سوي خانه اش که در همان نزديکي بود رفت.»
مصطفوي مجبور نشد براي نان هاي آينده اش فکري بکند. مرگ به موقع او را از فکر کردن در باره نان بي نياز کرد. درست زماني که آخرين قطعه نانش تمام شد زندگي او هم به سر رسيد.

* * *

شنيدم صاحبخانه اش نمي گذاشت جنازه اش را به خاک بسپارند. ظاهراً دکتر مصطفوي چند ماه اجاره بدهکار بود. صاحبخانه اجازه نمي داد جنازه را از بيمارستان ببرند. سرانجام اجاره هاي عقب افتاده را به اين صاحبخانه با محبت پرداختند تا اجازه داد جنازه را ببرند دفن کنند.

* * *

وقتي خبر مرگ دکتر مصطفوي را شنيدم تا مدتي فکر مي کردم چه طور من بلافاصله از مرگ او مطلع نشدم؟ چه طور شد دوستان من از اين حادثه مطلع نشدند و کسي به من خبر نداد؟ وقتي از دوستان پرسيدم معلوم شد آگهي مرگ او که امضاي خواهرانش را داشت کمي مبهم و به اين مضمون بود: «بدين وسيله درگذشت سيد رحمت الله مصطفوي نويسنده سرشناس را به اطلاع مي رساند. طبق وصيت آن مرحوم مخارج مراسم ختم و هفته و چهلم صرف امور خيريه خواهد شد.» او چه فرصتي براي نوشتن وصيت نامه پيدا کرد و کدام پول را مي خواست صرف امور خيريه کنند نمي دانم! او سيّد بود، و همه ما اين را مي دانستيم. اما اسمي که با آن دکتر مصطفوي را مي شناختيم دکتر رحمت مصطفوي بود: به اين سبب آگهي را دوستانش ديدند ولي او را به جا نياوردند. شايد عده اي هنوز هم ندانند که دکتر مصطفوي مرده و بيشتر از آنها کساني هستند که اصلاً نمي دانند چنين شخصي روزي روزگاري دراين دنيامي زيسته وسال ها روزنامه نويسي مي کرده و بهترين سرمقاله ها را مي نوشته!

* * *

به نظر من آنچه وجود دکتر مصطفوي را در هم شکست ضربه تصادف تاکسي نبود . . .او مردي بود که زندگي را از عرض آن مي خواست طول زندگي برايش اهميت نداشت. درست مانند آن مرد اشرافي زمان انقلاب کبير فرانسه، مصطفوي هم آرزو مي کرد روزهاي آخر عمر را شاد و سرحال بگذراند اما اجاره هاي عقب افتاده، کيسه نايلوني خالي نان باگت که فقط مختصري خرده نان در ته آن مانده بود، و از ميان رفتن همه اميدها و آرزوها در او احساسي به وجود آورد که وقتي با تاکسي اصابت کرد بهتر دانست در مقابل مرگ مقاومت نکند. لابد فکر کرد زنده بماند که چه؟ به منزلي برود که صاحب خانه مقابل درخانه انتظار او را مي کشد تا براي صدمين بار اجاره هاي عقب افتاده را مطالبه کند؟ داخل خانه شود و چشمش به کيسه هاي خالي نان بيفتد؟ پس بهتر آن ديد که براي نخستين بار در عمرش تسليم شود. و تسليم شد. مرگ هم وقتي داوطلبي را در انتظار خود ديد به جاي آنکه مثل تيمسار فرهاد دادستان فرماندار نظامي تهران در سال 1332 از کسي بخواهد تا دستش را بگيرد و او را از بازداشتگاه به منزلش برساند. دستش را گرفت و او را به جايي برد که به چيزي نياز نداشته باشد و طلبکارها منتظرش نباشند. دکتر مصطفوي هم تسليم و راضي عازم ديار خاموشان شد. . . ________________________________________________________________________

(2)

محمدحسن فغفوري

ارتش و استقرار نظام پهلوي
Stephanie Cronin
The Army and the Creation of the Pahlavi State in Iran: 1910-1926
New York and London, Tauris Academic Series, 1997
214 pages

يکي از زواياي نسبتاً ناشناخته تاريخ معاصر ايران نقش ارتش و نيروهاي مسلّح درتحولات سياسي کشور است. درمقايسه با ديگر کشورهاي خاورميانه، بويژه مصر و ترکيه، ارتش ايران به عنوان يکي از کانون هاي عمده سياست تاهمين اواخر کمتر مورد توجه محقّقان و صاحبنظران قرار داشته و تحقيق علمي و جدي دراين زمينه صورت نگرفته است. آنچه طي چندسال اخير و پس از انقلاب 1957 دراين زمينه برشته تحرير درآمده به نقش ارتش درمقاطع خاصي ازتحولات کشورتأکيد داشته و يا تنها به بررسي بخشي از سير تحولات نيروهاي مسلّح پرداخته است.1 درنتيجه اطلاعات چنداني ازپويائي درون نيروهاي مسلح و ماهيت رابطه آن با کل جامعه، و يا جريان ها و تمايلات فکري و سياسي رايج درآن دردست نيست. کتاب حاضر نخستين تلاش گسترده اي است که براي پُرکردن اين خلاء تدوين شده است. نويسنده کتاب خانم استفاني کرونين استاد تاريخ خاورميانه در دانشکده مطالعات آسيائي و آفريقائي دانشگاه لندن است و اين اثردر اصل تز دکتراي اوست که با تغييرات مختصري منتشر شده.

مقدمه کتاب «ارتش و تشکيل دولت پهلوي، 1910-1926» به بررسي وضع نيروهاي مسلح در زمان قاجار و اصلاحات نظامي قرن نوزدهم ميلادي اختصاص آفريقا درکتابخانه کنگره. ترجمه مؤلف از دستور الملوک ميرزا رفيعا (با همکاري ويلهم فلور) به زودي از سوي انتشارات دانشگاه کلمبيا منتشر خواهد شد. دارد. عدم آگاهي سلاطين قاجار ازشرايط بين المللي، وجود نظام اجتماعي- طبقاتي غيرقابل انعطاف و مقاومت در برابر هرگونه تحول در قرن نوزدهم موجب شد که حتي تلاش هاي رجال دورانديش و لايقي همچون امير کبير ناکام بماند و نيروئي که در زمينه اصلاحات نظامي صرف شد نهايتاً به تقليد ناقصي از اصلاحات دولت عثماني انجاميد و مثمر ثمر چنداني نشد. نويسنده کتاب اين ناکامي را ناشي از مخالفت شديد و مقاومت اشرافيّت قاجار، روحانيت، بزرگ زمينداران و نيز قدرت هاي خارجي بويژه روسيه و انگليس مي داند که جلوي هرگونه اصلاحات اساسي و از جمله اصلاحات نظامي را سد مي کردند. طبيعتاً مشکلات مالي پنجاه سال آخر دوران قاجار نيز امکان هرنوع تحول نظامي را در کشور ناممکن مي ساخت. تنها ميراثي که از اين دوران در زمينه نظامي باقي ماند و هسته ارتش آينده را تشکيل داد دو واحد نظامي ژاندارمري دولتي و بريگاد قزاق بود که فرماندهي و هزينه ابقاء آنان بطور عمده توسط روسيه و انگلستان تأمين مي شد.

فصل اول و دوم کتاب به بررسي تاريخچه تأسيس ژاندارمري دولتي و بريگاد قزاق اختصاص دارد. ژاندارمري دولتي درسال هاي11-1909 بوسيله مجلس دوم تأسيس شد و اين اقدام در حقيقت تبلور يکي از مهم ترين اهداف انقلاب مشروطه بود. دراين مورد کرونين به نقش دولت انگليس اشاره مي کند که تهديد مي کرد درصورتي که نيروي نظامي کار آمدي براي بسط امنيت و کنترل راه هاي تجارتي تشکيل نشود، خود نيروي نظامي مستقلي بدين منظور تأسيس خواهد کرد. امّا وي به آمال خود ايرانيان در زمينه تشکيل نيروهاي نظامي ملّي چندان نمي پردازد.

نيروي ژاندارمري که درسال 1912 متشکل از 21 افسر سوئدي و 3,000 عضو ايراني تشکيل شد درمدتي کمتر از يک سال گسترش يافت و نفرات ايراني آنبه 000, 6نفررسيد. درميان افسران ژاندارمري نام هاي آشنايي ديده مي شود که خدمات نظامي ارزنده اي به اين نيروي نوپا نمودند. از ميان برجسته ترين آنان، کرونين از کلنل محمّد تقي خان پسيان، فضل الله خان و فرج الله خان آق اولي، احمد خان اخگر، کلنل پولادين، محمدحسن خان جهانباني، ماژور مسعودخان کيهان و عزيزالله خان ضرغامي نام مي برد که برخي از آنان بعدها منشاء خدمات مهمّي در ارتش نوين ايران شدند. نيروي ژاندارمري از اعتبار و نام نيکي برخوردار بود و از آنجا که "فرزند" مجلس تلقي مي شد مورد حمايت گسترده طبقات اجتماعي، بويژه روحانيان و بازرگانان، بود. تجّار تهران و شهرهاي بزرگي چون اصفهان و شيراز بارها آمادگي خود را براي تأمين بودجه ژاندارمري ابراز مي داشتند. کارآئي، صداقت و خوشنامي افسران ژاندارمري موجب شد که اين نيرو به تدريج محور گردهمايي نيروهاي ملي و ملّت گرايان واميدآنان براي آينده ايران گردد. به گفته نويسنده کتاب، افسران ژاندارمري اغلب دانش آموختگان مدارس نظامي اروپا و يا استانبول و نيز گروهي از آنان دانش آموختگان مدرسه ژاندارمري ايران بودند. خاستگاه اجتماعي بسياري از اين افسران طبقات نسبتاً بالاي کشور و زادگاه شمار قابل توجهي از آنان تهران، تبريز، و مناطق شمالي کشور بود. ولي افسراني از ديگر نقاط ايران نيز دراين نيرو حضور داشتند. در رده هاي پائين تر حضور کرُدان، آذربايجانيان و بختياري ها درآن چشم گير بود (صص 31-32).

کرونين در بخش ديگري از نوشته خود به بررسي آثار عميقي که جنگ جهاني اول در سياسي کردن افسران ژاندارمري داشت مي پردازد. هواداري از قانون اساسي و اهداف انقلاب مشروطيت و مبارزه براي کسب استقلال و وحدت ملي اعتبار خاصي به نيروي ژاندارمري مي داد. اين ويژگي از چشم تيزبين افسران سوئدي دور نماند، کما اينکه چند تن از آنان در گزارش هاي خود به اعتبار و آگاهي سياسي افسران ژاندارمري اشاره کرده اند.
درآستانه کودتاي 1299 شمسي برتري نيروي ژاندارمري در غرب، شمال و شرق ايران کاملاً محسوس بود. دراين زمان تعداد افسران سوئدي به سه نفر تقليل يافته و افسران ايراني آن به 242 نفر و تعداد نفرات آن به 8,151 نفر افزايش يافته بود. بودجه سالانه آن 3 ميليون تومان و معادل 5/1 بودجه دولتي بود. (صص43-44). نيروي ژاندارمري با جنبش هاي سياسي- نظامي که دراين سال ها در نقاط مختلف ايران جريان داشت هم ياري و از آنان حمايت مي کرد. از اين ميان، کرونين از مخالفت نيروي ژاندارمري با قرارداد 1919، حمايت از جنبش جنگل در گيلان، قيام شيخ محمد خياباني در تبريز، قيام ابوالقاسم خان لاهوتي وکلنل پسيان درخراسان وحتي جنبش مصطفي کمال آتاتورک و انقلاب بلشويکي، و بالاخره همکاري درکودتاي 1299 شمسي نام مي برد. نويسنده به نقل از يک افسر سابق ژاندارمري مي نويسد که ظاهراً گروهي از افسران اين نيرو در صدد بودند خود کودتائي همزمان با کودتاي 1299 شمسي براه اندازند امّا از چند و چون آن دراين بخش اثري نيست. (صص 50-52).

نيروي نظامي عمده ديگري که نويسنده کتاب به تجزيه و تحليل آن مي پردازد و اطلاعات جالبي درباره آن ارائه مي دهد بريگاد قزاق است. اين نيرو که در 1878 با حمايت و کمک مالي روسيه تزاري تشکيل شد به عنوان عامل سلطه اين کشور وارد صحنه سياست ايران گرديد (صص 54-55). بريگاد قزّاق بطور عمده از مهاجرين ترک زبان قفقاز، از اهالي آذربايجان و در سطح نفرات از افراد قبايل کرد، بختياري و شاهسون تشکيل شد و تنها ده درصد اعضاي آن ايرانيان فارسي زبان بودند(ص 56-7). تيپ قزاق تقريباً تا آستانه کودتاي 1299 شمسي از مقبوليت اجتماعي قابل مقايسه با نيروي ژاندارمري برخوردار نبود. اين امر بويژه از مخالفت اين نيرو با جنبش مشروطه و نيز مشارکت فعال آن در سرکوب آزاديخواهان ناشي مي شد. هرچند اکثريت اعضاي تيپ قزاق به مشروطه تمايل داشتند و به علت اعتقادات مذهبي خود به رهبران روحاني انقلاب نيز بي علاقه نبودند، امّا فرماندهي آن تا کمي قبل از کودتا بطور عمده در انحصار افسران روسي بود (صص 58-64). فرماندهان درجه دوم تيپ قزاق از اينکه اين نيرو عملاً اهداف روسيه را در ايران دنبال مي کرد ناخرسند ودر انتظار فرصتي بودند که بتوانند به سطوح بالاي فرماندهي دست يابند. اين موقعيت در پي انقلاب 1917 روسيه و روي کار آمدن بلشويک ها در اختيار آنان قرار گرفت.

در اوائل سال 1918، فرمانده روسي تيپ قزاق سرهنگ استاروسلسکي با برخورداري ازحمايت دولت انگليس سرهنگ کِلرژِه را که براي فرماندهي بريگاد از جانب حکومت موقت شوروي به ايران اعزام شده بود برکنار ساخت. ظاهراً سرهنگ کِلِرژِه براي تحويل فرماندهي اين نيرو به افسران ايراني به ايران فرستاده شده و مورد استقبال افسران ايراني که سوداي فرماندهي در سر داشتند قرار گرفته بود.

ازلابلاي سطور کتاب چنين استنباط مي شود که با سلب پشتيباني رژيم جديد شوروي از استاروسلسکي ديگر حضور وي درايران دليلي نداشت. انگليسيان نيز از اين خلاء قدرت استفاده کرده در صدد به دست گرفتن کنترل تيپ قزاق برآمدند. دراين شرايط هرمان نورمن به مقام وزارت مختار انگلستان درتهران منصوب شد. وي ژنرال آيرون سايد را با خود به ايران آورد تا مقدمات و وسائل خروج افسران روسي را از ايران فراهم سازد. احمد شاه قاجار که از اين امر ناخرسند بود سردار همايون را به فرماندهي بريگاد قزاق گماشت. امّا سردار همايون علاقه اي به اداره امور روزمره تيپ نداشت و از همين رو به بهانه سرکشي املاک خود از تهران خارج شد و رضاخان را که دراين زمان درجه سرهنگ دوم داشت به نيابت خود منصوب کرد. از اين تاريخ حضور رضاخان در بريگاد قزاق بيش از پيش به چشم مي خورد. در همين اوان، از يک سو، سيد ضياء الدين طباطبائي و يارانش در صدد طرح ريزي و انجام کودتا بودند. از سوي ديگر، رضاخان و گروهي از افسران قزاق نيز انديشه دستيابي بر قدرت را در سر مي پروراندند و با مشاهده ناتوانائي احمد شاه در اداره امور و کنترل اوضاع بيش از پيش براي نيل به اين هدف مصمّم مي شدند. به نظر کرونين، کودتاي 1299 شمسي نتيجه ادغام و وحدت دوجنبش کاملاً جدا از هم بود، زيرا موفقيّت هريک بدون ديگري ميسّر نمي شد (صص 86-87).

به اين ترتيب، پس از پيروزي کودتا عملاً دونيروي نظامي درايران وجود داشت که پابه پاي هم در صدد کسب قدرت بودند. هرچند هر دو نيرو درکودتا همکاري و شرکت فعال داشتند امّا بعد از پيروزي ضرورت داشت که نيروي نظامي واحدي تشکيل شود و از آنجا که اصلاحات نظامي در رأس برنامه هاي دولت جديد قرار داشت رقابت و کشمکش ميان نيروي ژاندارمري و بريگاد قزاق اجتناب ناپذير بود. جنگ قدرت ميان اين دو نيروي نظامي براي کسب قدرت تام موضوع سومين فصل کتاب است. نويسنده دراين فصل نشان مي دهد که چگونه رضاخان توانست با مانورهاي بجا و بموقع، با استفاده درست از قدرت و اختيارات خويش و بالاخره با استفاده از هوش و سرعت عمل و کارآئي خود، درعين حفظ مقام فرماندهي کل قوا، وزارت جنگ را نيز در اختيار گيرد و با انتصاب افسران مطيع و وفادار بخود بيش از ديگران مقامات کليدي نظامي را تحت اختيار و کنترل خود درآورد. اين جنبه از کارهاي رضاخان و مهارت وي در تحکيم و تثبيت نفوذ خود در نيروهاي نظامي، که مهمترين پايگاه وي براي رسيدن به قدرت سياسي بود، تاکنون کمتر در منابع ديگر مورد بررسي قرار گرفته است. از اين تاريخ به بعد، يعني 5 سال قبل از رسيدن به سلطنت بود که رضاخان برنامه اصلاحات نظامي خود را به مجلس ارائه داد (ص 91).

کرونين اساس اصلاحات نظاميرضاخان رادر سه اصل خلاصه کرده است: (1) تثبيت قدرت و تفوق نيروي بريگاد قزاق بر همه نيروهاي ديگر، (2) تحليل ژاندارمري در تيپ قزاق و بالاخره (3) مخالفت با حضور عوامل و افسران خارجي درارتش. اين اصول با اهداف و مواضع سيد ضياء الدين در تضاد بود و از همين رو هنگامي که وي تصميم گرفت به آن گروه از افسران انگليسي که هم دوش نيروهاي دولتي ايران عليه جنبش جنگليان مي جنگيدند قدرت اجرائي برابر با افسران ايراني اعطا کند با مخالفت شديد رضاخان و افسران قزاق روبرو شد. نويسنده معتقد است اين تصميم سيّدضياء، يعني اعطاي قدرت برابر به افسران انگليسي و ايراني، همانگونه که رضاخان اعلام کرده بود «به منزله فروختن ارتش، يعني روح ملت، به خارجيان» تلقي شد و بازتاب اجتماعي بسيار منفي داشت. بنابراين، هنگامي که رضاخان تصميم به برکناري رئيس الوزراء گرفت با مقاومت چنداني روبرو نشد. حمايت احمد شاه از اين اقدام نيز کار وي را آسان تر ساخت (ص 92).

بخش چهارم کتاب به ايجاد ارتش نوين ايران، بين سال هاي 1299 و1304ش/1921-26م، و مشکلاتي که در اين راه وجود داشت مي پردازد. دراين بخش تشکيلات نظامي و فرماندهي ارتش، هزينه ها و بودجه نظامي، سربازگيري و برنامه هاي آموزشي، و تسليحات ارتش مورد بحث و بررسي قرار دارد. در آستانه سال 1921 خزانه دولتي خالي بود. به نقل از گزارش يک افسر انگليسي، رضاخان در برخي موارد حتي از ثروت شخصي خود براي تأمين برخي هزينه هاي نظامي استفاده مي کرد (ص 115). در طول سال هاي بين 1921 و 1925 هزينه هاي نظامي سهم قابل توجهي از کل بودجه کشور را تشکيل مي داد. گاه اين مبلغ به 40 درصد بودجه کشور مي رسيد. درسال 1923-4 از درآمد کل 23 ميليون توماني دولت، 9,200,000 تومان آن به ارتش و هزينه هاي نظامي اختصاص داشت (118). پا به پاي نيروي زميني، نيروي دريائي و هوائي نيز تشکيل شد. هرچند که اين دو نيرو از نظر توانايي نظامي ضعيف بود و اهميت چنداني نداشت، امّا به لحاظ سياسي اهميتي خاص داشت تا جائي که در گزارش وزير مختار انگليس اين اقدام مهم ترين قدم نظامي سال 1924 خوانده شده است (135).

فصل پنجم کتاب به بررسي نارضايتي ها و مخالفت هاي درون نيروهاي نظامي جديد، بويژه به رقابت ميان افسران سابق ژاندارمري و قزاق ها مي پردازد و از نقش نيروهاي مسلح طرفدار رضاخان در جنبش جمهوري نام مي برد. مطالعه اين بخش نشان مي دهد که مخالفت ها و نارضايتي ها در ارتش جديد از سه سو منشاء مي گرفت. نخست مخالفت افسران ژاندارمري بود که به خاطر تحصيلات نظامي برتر و مقبوليت عامه خواهان قدرت بيشتري بودند و برخي نمي خواستند به فرماندهي رضاخان تن دهند. منشاء ديگر نارضايتي نيروها و شخصيت هائي بود که از اقدامات رضاخان براي انحلال سلطنت قاجاريه خرسند نبودند. و بالاخره نوع سوم مخالفت ها در اختلافات ايدئولوژيکي و وضع بد مالي و حقوق کم افسران و نفرات ارتش ريشه داشت.

فصل ششم کتاب به روابط ارتش با دستگاه اداري دولتي، دربار و بالاخره با کل جامعه اختصاص دارد. قدرت روز افزون ارتش و وفاداري آن به رضاخان نه تنها موجب تحکيم قدرت و افزايش اقتدار وي گرديد، بلکه همانطور که کرونين نشان مي دهد، سبب شد که ارتش به تدريج برتري و قدرت خود را بر دولت، مجلس و دربار قاجار نيز بسط دهد. اين اقدامات هرچند از پشتيباني اجتماعي قابل توجهي برخوردار بود امّا مخالفت هائي نيز در ميان عامه مردم عليه ارتش و شخص رضاخان برانگيخت. اين مخالفت ها نه عليه اصلاحات و توسعه ارتش، بلکه بطور عمده عليه شيوه هائي بودکه دراين روندمورد استفاده قرار مي گرفت. ازنکات خواندني اين بخش حيف و ميل هاي مالي و سوء استفاده هاي برخي از افسران در راه کسب ثروت و مال اندوزي بود. به عنوان مثال، نويسنده از سرتيپ جان محمدخان دوّلو، که در مدت کوتاه فرماندهي ارتش در مشهد بيش از 650 هزارتومان و بنا به گزارش ديگر بيش از يک ميليون تومان گرد آورد، سرتيب محمدحسين آيرم، سرلشگر احمدآقا اميراحمدي و چند تن ديگر نام مي برد که ثروت هاي افسانه اي بهم زدند (صص 215-218).

فصل پاياني و نتيجه گيري کتاب به نقش مثبت و منفي که ارتش دراين سال ها و پس از به سلطنت رسيدن رضا شاه ايفا کرد اشاره دارد. نويسنده اثرات مثبت ارتش را در زمينه گسترش و تثبيت ناسيوناليسم ايران، توسعه آموزش و پرورش و راه سازي در سراسر کشور مورد بحث قرار مي دهد و آنها را مي ستايد ولي درعين حال معتقد است که ارتش نوين نقشي منفي در محدود کردن آزادي هاي اجتماعي و ناديده گرفتن قانون اساسي نيز ايفا کرد (صص228-231). با اين همه نبايد تصورکردکه حمايت ارتش از انحلال سلطنت قاجار و پشتيباني آن از به سلطنت رسيدن رضا شاه و تأسيس دولت پهلوي به تنهائي راه وي را براي رسيدن به سلطنت هموارنمود. واقعيت آناست که بسياري از اصلاحات و اقدامات ارتش بويژه در زمينه بسط امنيّت درکشور، تمرکز قدرت، و اصلاحات مالي و آموزشي مورد نياز ارتش و يا ناشي از نيازهاي آن، بدون حمايت اقشار اجتماعي بويژه روحانيان، شهرنشينان و روشنفکران ميسر نبود. نويسنده تاحدقابل توجهي از اين واقعيت تاريخي که به کرات مورد بحث صاحبنظران ديگر قرار گرفته غفلت کرده و بهاي لازم به آن نداده است.2 هم چنين وي توجه چنداني به خلاء قدرت ناشي از ضعف و سستي احمد شاه، و برتري استعداد و سرعت عمل رضاشاه در پُرکردن اين خلاء، در مقايسه با ديگر مدعيان قدرت، نشان نداده و کارآئي وي را آنچنان که بايد ارج ننهاده است.

کتاب با فهرستي از مآخذ و نسخي از برخي اسناد خاتمه مي يابد. يکي از اسنادضميمه اطلاعات مفيدي درباره برجسته ترين افسران ارتش دراين دوران ارائه مي دهد. سند ديگري حاوي وصيت نامه سرگرد علي قلي خان پسيان پسر عموي کلنل محمدتقي خان پسيان است. با اينکه در اصالت اين سند و انتساب آن به سرگرد علي قلي خام پسيان يقين نمي توان کردمي توان آن رانمونه اي از طرز تفکّر رايج و نشاني ازاحساسات وطن دوستانه وملت گرايانه افسران ژاندارمري و عناصر راديکال اين نيرو دانست. خواندني تر از اين دو، سند ديگري است که به مقايسه درجات نظامي و حقوق افسران ژاندارمري و قزّاق باحقوق و مزاياي افسران ارتش جديد اختصاص دارد. چنان که از اين سند برمي آيد، در بريگاد قزاق ميان حقوق افسران ايراني و روسي تفاوت فاحشي وجود داشت در صورتي که در ژاندارمري، به استثناي فرمانده، حقوق افسران ايراني و سوئدي تقريباً برابر بود. هم چنين درارتش نوين حقوق امراء و افسران ارشد از حقوق همرده هاي روسي آنان در تيپ قزاق بيشتر بود.

از ويژگي هاي شايان تذکر اين کتاب استفاده گسترده نويسنده از آرشيوها و منابع دولتي است. از اين ميان اسناد وزارت خارجه انگلستان، وزارت جنگ، وزارت نيروي هوائي و آرشيو اسناد انگلستان در هند اطلاعات جديدي به دانسته هاي پيشين ما درباره موضوع مورد بحث مي افزايد. امّا به نظر مي رسد که تکيّه بيش از حد به گزارشات دولتي موجب شده است که نويسنده بيش از حد لازم تحت تأثير تحليل هاي آنان قرار گيرد. برخي قسمت هاي کتاب به همين دليل تکراري و خسته کننده است. با اين حال کرونين اطلاعات جالبي درباره روابط دروني ارتش و ديناميسم قدرت سياسي ارائه داده است که شناخت ژرف تر اين دوران مهم از تاريخ معاصر ايران را ميسّر مي سازد.
-------------------------
پانوشت ها:
1. به عنوان مثال، ن. ک. به:

R.E. Looncy, "The Role of Military Expenditure in Pre- Revolutionary Iran's Economy", Iranian Studies,34: 1988.

هم چنين ن. ک. به:

R. R. Tousi, "The Persian Army: 1880-1907," Middle Easterm Studies, 24: 2, April 1988; Haleh Afshar, "Army" in H. Afshar, ed., Iran: A Revolution in Turmoil, N. Y. 1985; Sepehr Zibih, The Iranian Military in Revolution and War, London, 1982.

2. به عنوان نمونه ن. ک. به:

E. Abrahamian, Iran: Between Two Revolutions, 1982, pp. 120-121.

______________________________________________________________________

(3)

عطاء آيتي

نگاهي به تاريخ فنون و منابع آن در ايران قديم

Parviz Mohebbi
Techniques et Ressources en Iran, du 7eme au 91eme Siecle.
Tehran, I. F. R. I., 1996
273 P.

اين کتاب در پاسخ به پرسش هايي فراهم آمده که سال ها نويسنده کتاب دل مشغول آنها بوده است: چگونه تاريخ فنون ايران را مي توان مطالعه کرد؟ آيا تاريخي بنام فنون ايران وجود دارد؟ فرق تاريخ و چگونگي پيشرفت فنون در ايران با تاريخ تحوّل فنون غرب در کجاست؟ آيا ورود فنون غربي به ايران موجب رکود فنون بومي شده است؟ آيا پيش از اخذ و اقتباس فنون غربي، ايرانيان ابزار و وسايلي که بتوان به آن ها عنوان "فنون" داد داشته اند؟ و سرانجام اين که براي پژوهش در باره اين پرسش ها از کجاي تاريخ بايد آغاز کرد؟

نويسنده در مقدمه کتاب به نقد و بحث در باره منابع مورد بهره جوئي در تدوين اثر خود مي پردازد و به اين واقعيت اشاره مي کند که در باره اين گونه پرسش ها تحقيق درخوري انجام نگرفته است. او پژوهش خودرابه دو بخش تقسيم مي کند. بخش اوّل، مطالعه در باره ابزار و منابع و شامل پنج فصل است: چرخ و ارابه؛ چوب؛ زغال سنگ و نفت؛ سنگ؛ و آب و قنات. در بررسي هريک از اين زمينه ها محبّي به عوامل تاريخي، اجتماعي، اقتصادي و جغرافيائي توجهي خاص دارد و از همين رو درپژوهش خود به ادبيات پارسي، سفرنامه هاي سيّاحان غربي، مينياتورها و حفاري هاي آثار باستاني و نيز متون زبان شناسي توسّل مي جويد. به اين ترتيب، تلاش عمده او بر اين است تا مسير جابجائي ابزار و شيوه هاي فنون را در منطقه هاي جغرافيائي ايران و کشورهاي همجوار، با بهره جويي از نقشه هاي مناسب نشان دهد. اين شيوه تحقيق کتاب را از ارزش و اهميت خاص و کم نظيري برخوردار کرده است. در اين بخش مؤلف نه تنها به بررسي محدوديت ابزار در ايران و مالکيت منابع اعم از خصوصي و دولتي و روش استفاده از آنها پرداخته بلکه نقش دولت ها در گسترش يا رکود منابع را نيز بررسيده است.

بخش دوم به مطالعه دستگاه ها و مکانيزم هاي بهره برداري از منابع اختصاص داده شده و داراي چهار فصل است درباره: دستگاه هاي بالا بردن آب ازجمله گاوچاه، ساقيه و دول؛ آسياب ها؛ و برخي موارد استفاده از آسياب همانند شکرسازي، روغن کشي (ازکنجد و زيتون)، باروت سازي، دم مکانيکي، برنج کوبي و کاغذ سازي؛ و ساعت مکانيکي. دراين بخش همانند بخش نخست محبي به مطالعه منشاء پيدايش تاريخي اين دستگاه ها در گوشه و کنار ايران و نيز در کشورهاي همسايه ايران مي پردازد و نيز از چگونگي بهره برداري از ابزارهاي فنّي در کشورهايي چون ترکيه، هند، و چين سخن به ميان مي آورد. افزون براين، مؤلف، با استفاده از متون فارسي و عربي، در باره واژگان اين وسايل و ابزار و تاريخ ورود برخي از آنها به ايران به بررسي جامعي دست زده است. اهميت بخش دوم کتاب را مي توان بيشتر در سه نکته دانست. نخست اين که نويسنده با دقّت به مطالعه آسياب ها در مناطق مختلف ايران از لحاظ اجتماعي و اقتصادي مي پردازد. دوّم اين که وي بر اين واقعيت تکيه کرده که شکر در سه منطقه جغرافيائي مختلف ايران، شمال، جنوب و جنوب شرقي با سه شيوه متفاوت از لحاظ ابزار و وسائل فنّي توليد مي شده است. و سرانجام پژوهش وي در باره ساعت مکانيکي ساخته حافظ اصفهاني ملقب به «محمد الحافظ المخترع» است که محبي در سراسر تحقيق خويش بارها به دانش فني و علمي او تکيه کرده است.

در نتيجه گيري کلي کتاب، محبي به بحث در باره مقولاتي چون صنعت درايران، انسان و ماشين، سياست و دانش علمي و جهان بيني ايراني مي پردازد. وي در اين بخش مي کوشد تا نقش دولت را در پيشبرد فنون در فرهنگ قرون وسطاي ايران مشخص کند و به تجزيه و تحليل سبب هاي رکود فنون، در طول تاريخ صنعت ايراني از گذشته تا کنون بپردازد.

کتاب با يک ضميمه مزيّن با مينياتوري از ابزارها و چگونگي استفاده از آنها، يک کتاب نامه اعم از عناوين ايراني و خارجي و يک فهرست واره همراه است. آثار و اختراعات محمّد حافظ اصفهاني (مؤلّف سه رساله در اختراعات صنعتي: ساعت، آسيا و دستگاه روغن کشي، نتيجه الدوله، به تصحيح تقي بينش، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1350) يکي از منابع اصلي مورد استناد پرويز محبي است. پرسش محبّي اين است که چرا پژوهش علمي ديگري در باره آثار اين مخترع بزرگ و ديگر فن آوران ايراني انجام نگرفته است. به اعتقاد او اگر اختراعات حافظ اصفهاني همان قدر مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي گرفت که سروده هاي حافظ شيرازي شايد اکنون ايران تا به اين حدّ از کاروان فنون جهان عقب نمي بود. بررسي حاضر را از آنجا بايد مهم شمرد که بخشي از اين غفلت را جبران مي کند.

به نوشته محبي از شرح حال حافظ اصفهاني آگاهي چنداني در دست نيست، بجز آنچه که خود در گوشه و کنار نتيجه الدوله به آن اشاره مي کند. در ديباچه و بخشي ازمتن کتاب اوخودرا«محمد الحافظ المخترع» ودرجاي ديگري «محمدالاصفهاني» معرفي مي کند. حافظ اصفهاني احتمالاً ايام جواني خود را در شهر اصفهان سپري کرده و آنگاه براي کسب دانش، و نيز به سبب علاقه اي که به کارهاي فني و صنعتي داشته، به ديار خراسان، که در قرن 10 هجري کانون علم و ادب ايران بوده، عزيمت کرده است. در آن ديار از پشتيباني و تشويق حکومت تيموريان، بويژه از حمايت احمد گورکان پسر بزرگ سلطان سعيد از شاهزادگان تيمور که در سمرقند حکمراني مي کرده است، برخوردار مي شود. از حوادثي که در منطقه خراسان برايش آمده است اطلاعي در دست نيست. آنچه که خود او به آن اشاره مي کند، اين است که احمد گورکان از او مي خواهد که يک ساعت مکانيکي به مدل اروپائي بسازد، زيرا دانشمندان درباري درآن عصر از عهده ساختن چنين ساعتي برنيامده بوده اند. محبّي بر اين نکته نيز تأکيد مي کند که از مسافرت هاي حافظ اصفهاني به نقاط ديگر ايران نيز آگاهي هاي چنداني در دست نيست جز اين که مي دانيم به قم و کاشان سفر کرده و در شهر کاشان به ساختن ساعت هاي ديواري پرداخته است. از تاريخ و محل مرگ وي نيز آگاهي دقيقي بر جاي نمانده است.

به اعتقاد نويسنده «گوشه اي از تاريخ فنون و منابع در ايران،» نتيجه الدوله اثري بي نظير و ارزنده درتاريخ فنون ايران است که در اوايل قرن دهم هجري به زبان فارسي، و احتمالاً در خراسان، به نگارش درآمده. نام کتاب در ديباچه و نيز در پايان کتاب تکرار شده است. تاريخ دقيق تدوين اين اثر معلوم نيست امّا به احتمالي بايد پس از سال 927 هجري باشد. نتيجه الدوله را بايد از لحاظ ادبي نيز اثري قابل توجه دانست. جاي جاي از آيات قرآني و احاديث بهره گرفته شده و بويژه شعرهائي درآن به چشم مي خورد که نشانگر استعداد نويسنده در کار شاعري است.

موضوع اصلي کتاب، امّا شرح اسباب هاي فني قديم نظير ساعت، آسيا و بقول او "طاحونه محمدي" و دستگاه عصاري است. حافظ اصفهاني، نقشه، طرز کار و نام اجزاء دستگاه ها را به روشني ضبط کرده به اين انگيزه که با اختراع دستگاه هاي ساده و عملي تسهيلاتي به وجود بياورد که مردم بتوانند به آساني از آنها بهره مند شوند. ولي چهارده اختراع داشته که به گفته خود او "چهارده معصوم" را به ياد مي آورد. از جمله اختراعات او، مي توان ازساعت، دستگاه، يا به قول خودمخترع "جواز" عصاري، براي استفاده از نيروي آب در روغن کشي، "جواز" آسيا، "جواز" مرکب سازي، چرخ چاه خودکار، يا چرخ آب عين، قفل اصفهاني براي خانه، قلمدان مخصوص، و کليددان دزدگير يادکرد. محبي به نقل ازحافظ اصفهاني، سال اختراع برخي ازدستگاه ها را نيز آورده است.

به اعتقاد مؤلف کتاب حاضر، حافظ اصفهاني از اختراعات عصر خود آگاه بوده و بر همين پايه بعضي از اختراعات خود را با دستگاه هاي مشابه در ديگر کشور ها مقايسه کرده است. افزون براين، مخترع به لزوم سرمايه گذاري براي توليد دستگاه هاي خود و اهميت اقتصادي آنها واقف بوده است. مهم تر اين که وي با ضبط و تشريح و ترسيم نحوه ساختن اختراعات خويش منبعي ارزنده براي آگاهي از فنون ايران در قرون ميانه فراهم آورده است.

مؤلف کتاب درباره نقش دولت و دين در پيشبرد فنون در جامعه قرون وسطايي ايران به اين نتيجه رسيده است که کوشش دولت هاي آن دوران، بويژه از سلسله صفويه به بعد، معطوف به وارد کردن فنون غربي به کشور بوده است تا تشويق وحمايت ازصنايع وفنون بومي. افزون براين، اين دولت ها بيشتر علاقهمند به فنون و ابزار مربوط به ارتش و تزئينات درباري بوده اند از جمله توپ سازي، باروت سازي، و جواهر سازي. در تأييد اين نکته محبّي داستان شاه صفي را نقل ميکند که از فرنگ درخواست اسلحه ساز، زرگر، مرواريدتراش و نقاش براي دربار کرده بود. و نيز از قول ژان شاردن، سياح و تاجر فرانسوي، مي آورد که شاه عباس به پيشنهاد او براي واردکردن دستگاه چاپ روي خوش نشان نداد. تلسکوپي هم که رافائل دومان، مبلغ مسيحي، ساخته بود و در دربار به نمايش گذاشت، مورد پسند شاه قرار نگرفت. به اعتقاد مؤلف اين که عرضه و نمايش اختراع خارجيان در حضور شاه بوده و نه در برابر دانشمندان و اهل فن خود گوياي اين واقعيت است که حکومت هاي زمان در احداث مراکز علمي و جلب و جذب دانشمندان به آن ها کوششي نکرده اند. افزون بر اين، نبود ارتباط گسترده ميان نواحي و شهرهاي گوناگون کشور، از سويي، و تمرکز فعاليت هاي علمي در مرکز فرمانروايي پادشاه، از سويي ديگر، را بايد از موانع عمده رکود و سکون در زمينه هاي علمي و فني جامعه آن دوران ايران دانست.

-----------------
Author: 
صدرالدين الهي/ محمدحسن فغفوری/حسن آیتی
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Current Issue
Visited: 
1000