tile

اخلاق سياسي و اخلاق روزنامه نگاري




مبالغه آميز نخواهد بود اگر بگوئيم که روزنامه نگاري- و درمعناي محدودتر آن، روزنامه نگاري سياسي- و سياست، دست کم ازيک حيث، دونزديکترين حرفه به يکديگرند: هردو به قدرت نگاه مي کنند. امّا يکي براي آنکه قدرت را به دست آورد يا قدرت به دست آمده را نگاه دارد، حال آنکه ديگري مراقب آن است- يا بايد مراقب باشد- که قدرت، که برحسب ذات رو به گسترش دارد، مهار نگسلد و ديگر قلمروهاي اجتماعي را به زير سلطه نگيرد.
از اين دو نگاه متفاوت دو رويکرد متفاوت يا متضاد نيز به مسأله اخلاق فرا مي آيد. براي سياستمدار موازين اخلاقي فقط در صورتي معتبر و در خور احترامند که مانعي در راه نگاهداري يا کسب قدرت پديد نياورند. اين قاعده سياسي قدمتي به اندازه عمر جامعه هاي بشري دارد، وليکن براي نخستين بار نيکولو ماکياول (Nicolo Machiavel) آن را به عنوان يک قانون سياسي در کتاب شهريار تدوين کرد.

رمون آرون (Raymond Aron)، که ازشهريار به عنوان«اثري جاودانه» ياد مي کند،در پيشگفتاري که برترجمه فرانسوي آن نوشته است، مي گويد: «ماکياول، مانندهر انسان نيک زاد، آزادي را ترجيح مي دهد و از استبداد بيزار است. وليکن اوتجربه اندوخته است. . . روند امور انساني، ناپايداري توده ها و شکنندگي دولت ها را مي شناسد، بي توهم و بي پيشداوري به مشاهده انواع دولت ها مي پردازد، آنهارا برحسب سنخ طبقه بندي مي کند و قانون مي گذارد- قوانين علمي و نه اخلاقي- که به موجب آنها هر شاهزاده نشيني چگونه بايد تسخير و حکومت شود.»1 آرون مي افزايد که اگر ماکياول ستاينده لوکرس بورژواست، نبايد از اين بابت او را سرزنش کرد زيرا:

يک پزشک بيشتراوقات خود را به مطالعه بيماري مي گذراند تا به مطالعه تندرستي: بيماري ها از يک حيث جالبترند تا تندرستي . . . وليکن بدين سبب کسي پزشک را سرزنش نمي کند که بيماري را بر تندرستي ترجيح مي دهد. وانگهي مگر اين گناه ماکياول بود که در ايتاليا عاداتي حکمروائي مي کرد که وي شرح داده است؟ راستي را که سياست عمل است و مانند هر عملي رو به سوي کاميابي دارد. اگر کاميابي نيازمند آن است که وسائلي به کار برده شود که از حيث اخلاقي درخور ملامت است، آيا بايد از کاميابي چشم پوشيد؟ يا که بايد دست ها را آلود؟ سلامت روح خود را فداي سلامت دولت ساخت؟ در کدام نقطه از راهي ايستاد که از پيمودن آن گريزي نيست؟ از کدام دروغ بايد پرهيخت، و اگر راست گفته شود، بازي باخته خواهد شد؟2
اگر آرون ماکياول را بنيانگذار علم سياست مي داند، هنري کيسينجر اسقف ريشليو (Richelieu) را «پدردولت مدرن» مي خواندوازاوچنين نقل مي کند: «انسان جاودانه است و رستگاري او درآن دنياست. دولت از موهبت جاودانگي برخوردار نيست. يا بايد هم اکنون آن را رستگار ساخت يا هرگز»3 معروف است که پاپ اوربن هشتم، هنگامي که خبر درگذشت ريشليو را شنيد گفت: «اگرخدائي وجود داشته باشد، اسقف ريشليو بايد به بسا پرسش ها پاسخ گويد، وگرنه به عقيده من در زندگي موفق بوده است.»4

نگاهي به سعدي و ماکياول

درعرصه سخن فارسي شايد نتوان کسي را از سعدي به ماکياول نزديکتر دانست. اگر از جنبه روش شناختي امر بگذريم، نگاه او به قدرت سياسي و دستورنامه اي که براي رفتار سياسي صادر مي کند، به شيوهاي غريب به نگاه و دستور نامه ماکياول شبيه است. تقريباً 250 سالي که از حيث زماني و هزاران فرسنگي که از حيث مکاني ميان سعدي و ماکياول فاصله مي افکند، خود حکايت از آن دارد که قاعده هائي وجود دارد که سياستمدار واقعي را از پيروي ازآنهاگريزي نيست. براي اين شباهت نمونه اي بياوريم. سعدي در «نصيحت الملوک» مي گويد: «خشم و صلابت پادشاهان به کار است، نه چندان که از خوي بدش نفرت گيرند. بازي وظرافت روا باشد، نه چندان که به خفّت عقلش منسوب کنند.»5 و نيز در جاي ديگر مي سرايد:
نکند جور، پيشه سلطاني
که نيايد زگرگ چوپاني
پادشاهي که طرح ظلم افکَند
پاي ديوار مُلک خويش بکَند
ماکياول مي گويد: «. . . و بالاتر از همه، شهريار مي بايد با مردمان خويش چنان سر کند که هيچ پيشامدي. . . رفتار وي را دگرگون نکند، که درشتي پيشه کردن در روزگار سختي کاري است دير و بي هنگام و نرمي پيشه کردن نيز کاري است بيهوده، زيرا وي را ناگزير از آن مي دانند و از او سپاسگزار نخواهند بود.»6 اين آيا همان "فاصله" اي نيست که ماکس وبر(Max Weber) آن را براي يک زمامدارِ کامياب لازم مي شمرد؟ ماکياول درجاي ديگر مي گويد: «ولي کشتار همشهريان و فريب دادن دوستان و سنگدلي و پيمانشکني را مردانگي نمي توان ناميد. با چنين شيوه ها اگرچه به قدرت پادشاهي دست مي توان يافت اما به بزرگي نمي توان رسيد.»7

اما دريغا که ديده و شنيده شده است که سعديِ شناساني ماهيت قدرت سياسي را با سعدي آموزگار اخلاق در هم مي آميزند تا هرچه آسانتر بتوانند براين سخن سرا و انسان دوست بزرگ سرزنش رياکاري و دوروئي و دوگوئي وارد آورند. سعدي به عنوان شناساي قدرت سياسي در گلستان مي گويد: «سرِ مار به دست دشمن بکوب که از احدي الحسنيين خالي نباشد: اگر اين غالب آمد، مار کُشتي و اگر آن، از دشمن رَستي.» يا: «سپاهي که از صف کارزار دشمن بگريزد، ببايد کشت که خونبهاي خود به سلف خورده است. سپاهي را که سلطان نان مي دهد، بهاي جان مي دهد. پس اگر بگريزد خونش شايد که بريزند.» اين رهنمود سعدي آيا همان مجازاتي نيست که در سده هاي بعد براي فرار از زير پرچم قائل شده به آن جنبه جزائي داده اند؟
مي توان گفت که رهنمودهاي سياسي سعدي گه گاه با دستور نامه هاي ماکياول به اصطلاح مو نمي زند، آنجاکه در«نصيحت الملوک» مي گويد: «دشمنان را متفرق نتواني گردانيدن مگر بدان که بابعضي از ايشان دوستي به دست آوري. دشمن به دشمن برانگيز تا هر طرف غالب شود فتح از آن تو باشد.»
اسقف ريشليو يا تاليران بي شک سعدي نخوانده بودند، و اگر شهريار ماکياول را هم نخوانده بودند، گمان نمي رود که در صحنه سياسي بين المللي بازيي جز آنکه کردند، مي کردند. يک ذهن تحليل گر- يعني تنها ذهني که پژوهش علمي را مي برازد- ناگزير بايد از دونگاه به سعدي بنگرد. سعدي يکي است، ولي عرصه اخلاق و عرصه سياست که وي مشاهده کننده آنهاست، دوتاست. وي به کساني که خدمت پادشاهان مي کنند، هشدار مي دهد که «از تلوّن طبع پادشاهان برحذر بايد بودن که وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيارکردن هنرنديمان است و عيب حکيمان.»
در ادب فارسي بي گمان، و در سراسر جهان شايد، کسي را نتوان يافت که قلمروئي چنين گسترده ازمعرفت را در نورديده و در هريک از آنها شاهکارهائي آفريده باشد. از جمله به همين دليل، و هم چنين به دليل سفرهائي دراز که او را به سرزمين هائي با فرهنگ هاي گوناگون برده، به نسبيت ارزش ها آگاهي يافته است. وي که عيب و هنر را به عنوان مفاهيم متضاد، برابر مي نهد، از نسبي بودن آنها غافل نمي ماند. آنچه در نزد نديمان هنر به شمار مي آورد، در نزد حکيمان عيب است.

اما بدين سبب نمي توان گفت که او همه ارزش ها را نسبي مي کند. درنزد او مي توان ارزش هائي اخلاقي يافت که نسبيت را برنمي تابند. به «حکايت» آن دوبرادر در گلستان نگاه کنيم که«يکي خدمت سلطان کردي و ديگر به زور بازو نان خوردي. باري اين توانگر گفت درويش را که چرا خدمت نکني تا از مشقت کار برهي؟ گفت : تو چرا کار نکني تا از مذلت خدمت رهائي يابي که خردمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشير زرين به خدمت بستن. . . اي شکم خيره به تائي بساز/ تا نکني پشت به خدمت دوتا.» يا: «به دست آهک تفته کردن خمير/ به از دست برسينه پيش امير.» و «آز بگذار و پادشاهي کن، گردن بي طمع بلند بود.»
مي بينيم که برجسته کردن اين ارزش هاي مطلق از سعدي يک آموزگار اخلاق ساخته است. مطلق بودن برخي ارزش ها همان است که کانت در «سنجش خرد عملي» بدانها پرداخته است.

امانوئل کانت و ماکس وبر
کانت در تاريخ انديشه به عصر روشنائي دراروپا تعلق دارد. از ويژگي هاي برجسته آن عصر اين اعتقاد بود که انسان مي تواند بر امور جهان مسلط گردد و بشريت در حال پيشرفت مدام است. اين خوشبيني متکي برعقل در دهه ها و سده هاي بعد چنان برزمين خورد که هنوز نتوانسته است کمر راست کند. وليکن نمي توان گفت که انديشه هاي راهنماي آن نيز يکسره از ارزش افتاده است. اين ارزش ها هستند که با عملکرد و استناد به آنها همچنان مي توان-يا شايد بتوان- با مهارگسيختگي قدرت سياسي پيشاني کرد.8
دستگاه فلسفي کانت برآن است که به سه پرسش پاسخ گويد: پرسش نخست: چه مي توانم بدانم؟ وي در «سنجش خردناب» به پاسخگوئي به اين پرسش پرداخته است. پرسش دوم: چه بايد بکنم؟ پرداختن به اين پرسش موضوع «سنجش خرد عملي» است که درآن کانت به مسأله اخلاق و حقوق مي پردازد. و پرسش سوّم که «چه اميدي مي توانم داشته باشم؟» فلسفه تاريخ و فلسفه دين رابه بحث مي کشد. از اين ميان آنچه به بحث ما مربوط مي شود، همان پرسش دوم است.

درنزد کانت خرد عملي از خردناب، يا خرد نظري، جدا نيست. اين هردو در خرد ريشه دارند، منتها قلمرو خردنظري شناخت است، حال آنکه خرد عملي به کاربست خرد يا به آنچه کردار خوانده مي شود، مي پردازد. کانت مي گويد: «همه مفاهيم اخلاقي-آئيني نه در تجربه که در خرد جاي دارند و از آن سرچشمه مي گيرند.»9 بدين معني که در نزد کانت ارزش هائي اخلاقي وجود دارند که نه اعتباري هستند، نه نسبي، بلکه از مطلقيت تام برخوردارند. به عنوان مثال اگر کشتن انسان هاي بيگناه از حيث اخلاقي نارواست، اين دستور نه بايد به تجربه اي برگردد و نه به پاداشي به خود. بنابراين، «تو نيکي مي کن و در دجله انداز/که ايزد در بيابانت دهد باز» در نزد کانت بدان سبب في نفسه اخلاقي نيست که انتظار پاداشي درآينده درآن مندرج است. يا که انسان فقط بدان سبب دست به دزدي دراز نکند که خويشان و دوستان و همسايگان در او به چشم بد ننگرند، از آنرو في نفسه اخلاقي نيست که از تجربه اي حاصل شده است. تأملي دراين عبارت کانت، که در عنوان سنگ نوشته آرامگاه او نيز به کار برده است، مي تواند ما را به درک مفهوم پيشاندري (a priori) بودن اخلاق ياري رساند: «دو چيز، دل و جان را، هرقدر که انديشه بيشتر و پايدارتر بدان بپردازد، بيش از بيش از تحسين و تکريم سرشار مي سازد: آسمان ستاره نشاني که برمن است، و قانوني اخلاقي که در من است.» وليکن به رغم همه تأثيرهاي بزرگي که عصر روشنائي بر انديشه بشري داشته است، اين را هم بايد گفت که در متن خردگرائي اين روزگار، مسائل اجتماعي، تاريخي و انساني بسيار ساده تر از آن دريافت شده است که با واقعيت وجودي همخوان باشد.

هگل دراين ساده سازي نقشي بسيار مهم و تعيين کننده داشته است. توتاليتاريسم که ازاوائل سده بيستم سايه سنگينش راتقريباً بر تمامي جهان افکند، از آبشخور انديشه هگل بسيارنوشيده است. برتران ژوونل (Bertrand Jouvenel) دراين باره مي نويسد:

دستگاه دولتي پروس. . . درهگليانيسم توجيه نقش خود و روش هاي اقتدارگرايانه خود را مي بيند. . . قدرت ديوان سالار و دانا يقين دارد که اراده او هوا و هوس نيست، بلکه شناخت آنچه هست که بايد باشد. بدين سبب به خود حق مي دهد که ملت را به هر سوئي براند که دلخواه اوست و گمان برد که در اين رهگذر عقل راهنماي اشتباه ناپذير اوست. . . سوسياليسم علمي مارکس مي داند که پرولتاريا که بايد باشد: بخش آگاه پرولتاريا. پس بخش آگاه پرولتاريا مي تواند به نام همه سخن گويد و به نام همه بخواهد، و آگاهي خودرا به تمامت توده منتقل سازد. بدين سان پرولتاريا، با شناخت خود و آگاهي به وجود خود، خود را (در متن ديالکتيک هگلي)10برمي چيند تا به صورت تمامي جامعه درآيد. چنين است که حزب فاشيست به عنوان بخش آگاه ملت خود مي نمايد و خواست خودرا به عنوان خواست ملت وا مي نمايد وملت راچنان مي خواهد که بايد باشد.»11

خويشاوندي اين نظام ها با نظام جمهوري اسلامي که درآن "امّت" همان نقش پرولتاريا درکمونيسم يا "ملّت" درفاشيسم را دارد و با شعار "يد واحده" يا"همه باهم" پيرامون يک رهبر يا پيشوا گرد مي آيد، بديهي تر از آن است که نيازي به شرح بيشتر داشته باشد. اين واقعيت که جنبش هاي انقلابي خردستيز از مکتبي خردگرا چون مکتب فلسفي هگل سرچشمه گرفته اند، بحثي است که از محدوده سخن ما بيرون است. امّا، همه اين جنبش ها، با در نورديدن فاصله ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد،هيچ ميزان اخلاقي را آنقدر ارزشمند نشمردند که از زير پانهادن آن چشم بپوشند.

دانش، که سقراط آن را کليد رستگاري انسان مي دانست، به رغم پيشرفت هاي شگرفي که در سده هاي هجدهم و نوزدهم کرده بود، نتوانست از برآمدن آن جنبش هاجلوگيري کند. ويتوريو هُلزه (Vittorio Holse) در اين باره مي نويسد: «. . . بايد شر را شناخت که . . . يک واقعيت اخلاقي است. شر، چنان که سقراط مي پنداشت، فقط ناداني نيست. ساده ترين نمونه هيتلر است که يکي از بزرگ ترين تبهکاران تاريخ بود، ولي همه چيز بود مگر نادان. . . از اين رو هيتلر يک مسأله دانائي يا ناداني نيست، بلکه مسأله اي اخلاقي است.»12 سقراط که جام شوکران را مي نوشد، همان گونه در اوج اعتقاد اخلاقي حرکت مي کند که تامس مور که به درخواست هانري هشتم براي طلاق همسرش گردن نمي گذارد و در اين رهگذر گردن به زير تيغ مي دهد. آلبر مِمي، نويسنده فرانسوي زبان تونسي تبار، دراين باره مي نويسد:

مور برتر آن ديد که به کام مرگ رود و از اعتقاد دروني خود برنگردد. بدين ترتيب چهره او به عنوان نماد و نمونه و قهرمان پايداري شناخته شده است. وليکن سواي قدرت شخصيت، اين چهره خارق العاده چه معنائي به ذهن متبادر مي سازد؟ بي گمان تامس مور از جامعه برداشتي داشت که خلاف برداشت هانري هشتم بود. . . وي به مردم جرأت بيشتري داد تا ديگربازيچه هوسناکي يک شخص نباشند. بدينسان مور به عنوان پيشاهنگ دموکراسي مدرن نيز رخ مي نمايد. وي بهاي اين ايستادگي را باجان پرداخت. او يک قهرمان است. قهرمان کيست؟ کسي که جان درراه امري عادلانه فدا سازد.13

پايبندي مور به قانون حاکم درآن روزگار استوار تر از آن بود که با صدور حکم طلاق نه فقط موافق راي سلطان عمل کند بلکه جان بدر برد. اما نه اين را خواست و نه آن را. لابد براي اينکه اگر گردن به حکم پادشاه مي نهاد از خود چنان بيگانه مي شد که زندگيش را از معني تهي مي ديد. ماکس وبر مي گويد: «سياست کار مغز است. ولي نه فقط کار مغز. عمل اخلاقي نيز هست. اما چه وقت بايد برحسب اخلاق ناشي از اعتقاد عمل کرد؟ اين نکته اي است که نمي توان در باره آن رهنمودي صادر کرد.»14
در جزوه «سياست به عنوان حرفه»، ماکس وبر دو اخلاق متمايز از يکديگر را بررسي مي کند، يکي اخلاق ناشي از مسئوليت و ديگري اخلاق ناشي از اعتقاد. با کنکاش در باره اين دو نوع اخلاق، که به دو قلمرو متفاوت زندگي اجتماعي تعلق دارند، وي از خود مي پرسد:

پس رابطه راستين ميان اخلاق و سياست چيست؟ آيا، چنان که گفته اند، اين دو هيچ رابطه اي با يکديگر ندارند؟ يا اينکه در سياست نيز همان اخلاقي متداول است که در جاهاي ديگر؟ پنداشته مي شد که ميان اين دو برداشت بايد يکي را درست دانست: يا اين يا آن. اخلاقي که در اديان، خاصه مسيحيت، موعظه مي شود، به پاداشي چشم ندارد: اگر به اين گونه ات سيلي زدند، گونه ديگر را پيش بياور. . . يعني با بدي ها به زور مقابله مکن. ولي براي سياستمدار درست عکس اين اندرز مطرح است: بايد با بدي ها به زور مقابله کني، وگرنه مسئول بالا گرفتن آن هستي.15

ماکس وبردولت رابه عنوان نهادي تعريف مي کند که درمحدوده معين جغرافيائي مي تواند به شيوه اي مشروع زور فيزيکي بکار برد. ولي مشروعيت ازکجا مي آيد؟ دردموکراسي ها ازمردم، و درنظام هاي استوار برايدئولوژي- چه ديني وچه دين ستيز-ازجائي که مردم رابدان دسترسي نيست. با اين همه،دراين هردوصورت، قدرت، برحسب ماهيت، ميل به گسترش دارد و بدان مي گرايد که خود را از اين تلاش فارغ گرداند که هر بارمشروعيت خودراازنوبه اثبات برساند. هرقدرت سياسي، اگر از مهار بگريزد، خود را به فراز جامعه برخواهد کشيد و يکي ازنخستين کارهائي که خواهد کرد اين است که هويت فرد را از ميان بردارد تا از انسانهائي که هرکدام براي خودهويتي جداگانه دارندکه نشانه بارز بخودشناختگي (selbstverstandnis) آنهاست، توده اي بسازد که چون ماده اي مذاب همه هويت هاي فردي رادرخودحل کند، بدان سان که تميز يکي ازديگري امکان پذير نباشد.16

قدرت، چه به عنوان وسيله اي براي خدمتي و چه به عنوان قدرت براي خود قدرت تا به گفته ماکس وبر «از احساس جاهي لذت برده شود که قدرت به انسان مي بخشد»، تقريباً همواره در لباس مبدل جلوه مي کند و خود را به عنوان "خدمتگزار" وا مي نمايد. "ايثار"، که خاصه در ادبيات سياسي جمهوري اسلامي درايران به صورت ترجيع بند تکرار مي شود، مي خواهد چنين القا کندکه قدرت سياسي دراين نظام از پيرايه هر خودخواهي آزاد است. وليکن رسانه هاي همگاني رژيم اسلامي، و همچنين مديحه هائي که در وصف رهبر سروده مي شود، واقعيت ديگري را بيان مي کند. از آن ميان يکي را به عنوان نمونه مي آوريم. فخرالدين حجازي، نماينده نخستين دوره مجلس شوراي اسلامي، درديداري که نمايندگان اين مجلس با آيت الله خميني داشتند، از جمله چنين گفت:
قائدا، رهبرا، ايمان مدارا، ما که در محضر آن امام بزرگوار شرف حضور داريم، مردمي هستيم که به زعامت آن حضرت برخاسته ايم تا فرمان امام را اجرا کنيم. زيرا که نورالله را در زجاجه پيشاني بلند شما مي نگريم. مصباح جانتان آن چنان مي درخشد که تاريکي زمان را درهم مي پيچد. شما زيتونه مبارکه اي هستيد که مصباح وجودتان تجلي الهي است. شما تجلي امت الهي هستيد وتوانستيد مشيت الهي را درکره ارض تجلي بخشيد. اي فرزند علي که ذوالفقار در دست داري، ايران براي تو تنگ است، کره ارض ارزاني حکومتت باد. اي سليمان زمان، برمسند حکومت بنشين. .اي داود عصر، قضاوت کن.»17

قدرتي که باستايش هائي از اين دست روبروست، آيا مي تواند فقط درچهارچوب قوانين، از جمله قانون اساسي، محصور بماند؟ قدرت، حتي درجامعه هاي به اصطلاح "آزاد"، مدام به سوي تورّم مي گرايد تا به مکاني به مراتب برتر از آنکه شرائط اجتماعي-سياسي ايجاب مي کند، دست يابد. به اين هيولا هرچه بيشتربخوراني، گرسنه تر مي شود و اشتهاي بيشتري براي خوردن پيدا مي کند. درجمهوري اسلامي قدرت خود را به عنوان جلوه گاه اراده الهي وامي نمايد. درحکومت هاي ديني اين گفته سن پل (Saint Paul) چه بي معنا مي شود که «اگر تمامي قدرت از خداوند سرچشمه مي گيرد، از آنجا نيست که رعايا از قدرت اطاعت کنند، بلکه از آنجاست که فرمانروايان به فرمان خداوند گردن نهند.»
وليکن اِعمال قدرت همواره سکه اي دو روست. يک روي آن قدرتي است که فرمان مي راند و روي ديگر کساني که به فرمان گردن مي نهند. چرا به فرمان گردن نهاده مي شود؟ ماکس وبر به اين پرسش چنين پاسخ مي دهد: «بديهي است که در واقع انگيزه هاي بغايت نيرومند ترس و اميد -ترس از انتقام قدرت هاي افسونگر يا قدرت حاکم، و اميد پاداش اين جهاني يا آن جهاني- درکنار علائق گوناگون ديگر سبب فرمانبرداري مي شود.»18 آيا پيش از به قدرت رسيدن انقلاب اسلامي درايران ترس از عقوبت آن جهاني، که در خاطره جمعي هر قومي به گونه اي وجود دارد، سبب نشد که اکثريت بزرگ ايرانيان دعوت يک روحاني را براي سرنگوني رژيم اجابت کنند؟ اعتبار معنوي روحانيي که مردم را به قيام دعوت کرد در شکستن مقاومت نظام پيشين، که چنان آسان گذشت، واقعيتي آشکار است. بي اعتباري معنوي بعدي نظامي که با انقلاب به قدرت رسيد، نبايد از نيروي بُرد آن بکاهد. يکي از علل اصلي بي اعتبار شدن نظامي که با انقلاب به قدرت رسيد، از آنجاست که هرگز نتوانست ميان آرمان ها از يک سو و واقعيت سياسي از سوي ديگر هم نهادي به وجود آورد.

هنري کيسينجر در مصاحبه اي با روزنامه فرانسوي"فيگارو" مي گويد: «دولتمرد (statesman) بايد بتواند ميان سياست واقع بينانه و آرمانگرائي ناب سازشي به وجود آورد که با لحظه تاريخي نيز سازگار باشد.»19 کيسينجر، در همين مصاحبه، دوگل و ويلي برانت را به عنوان زمامداراني مي شناساند که در عين برخورداري از بصيرت سياسي، آرمان و اخلاق را نيز به ظهور رساندند. وزير خارجه پيشين آمريکا تأکيد مي کند که اعتقادات که از مقوله اخلاق است، نبايد به گونه اي باشد که مانع عمل سياسي گردد، و عمل سياسي تا آنجا که ممکن است، نبايد به اعتقادات لطمه اي بزند.
ويتوريو هُلزه نيز دراين باره سخني شنيدني دارد:

امروزه ازيک سو يک اخلاق گرائي انتزاعي وجود دارد که منطق جهان اجتماعي را نمي فهمد. دربرابر آن، فرصت طلبي کلبي مسلکانه اي هست که هيچ داوري را برخود نمي پسندد. اين هردو مخاطره آميز است. بايد دوباره به اين امر روي کنيم که برخي اصول اخلاقي داراي اعتبار مطلق است . . . بايد ميان بودن و بايستن پلي زد و راهي نمود. . . اخلاق بايد چيزي بيش از آنها باشد که جامعه آن را در شمار آداب مي داند. اگرهيتلرجنگ رامي برد، بسياري از سخنراني هاي انتخاباتي او نه فقط حق معتبر مي بود، بلکه قبول عام نيزمي يافت. آيا بدين سبب بايد گفت که در آن صورت سخنان او از حقيقت بيشتري برخوردار مي شد؟ البته که نه. . . پس احکام اخلاقي مي تواند، بدون ارجاع به تاريخ، حقيقت داشته باشد. اين حکم که کشتن انسان هاي بي گناه در اتاق هاي گاز يک تبهکاري است. به همان اندازه حقيقت دارد که دو دوتا چهارتا. براي تندرستي جامعه ما لازم است که چنين احکامي پذيرفته و محترم شمرده شوند. همدلي بهتر که شماتت. (شماتت معادل درست واژه آلماني schadenfreude است به معناي ازغم ديگران شاد شدن، که درفرانسه و انگليسي هم به همان صورت آلماني به کار مي رود) اما فقط ايمان به درستي کاري که مي کنيم کافي نيست. وگرنه آنکه فارغ ازسرزنش وجدان،وحتي باوجدان آسوده ورضايت خاطر، بمب مي گذارد وبي گناه مي کشد، حق نيز خواهد داشت. وجدان، اگر مي خواهد از ارزشي برخوردار باشد، بايد پرتو خرد بگيرد. . . بدون نيروي اخلاقي، کار فرجام نخواهد يافت. آرمان ها نيکوست، ولي هنگامي از هميشه خطرناکتر مي گردد که در خدمت قدرت سياسي قرار گيرد.20
تبهکاري هاي هولناکي که امروزه در افغانستان، و به مراتب هولناکتر از آن، در الجزاير، به نام يک آرمان صورت مي گيرد، فقط پرتو خيره کننده تري براين سخن مي افکند. خادمان به اين آرمان، براي هموار کردن راه بهشت درآن جهان، آيا راهي بهتر از اين ندارند که دراين جهان دوزخي بسازند که دوزخ تورات و قرآن در
برابر آن چون گلستان مي نمايد؟

اخلاق روزنامه نگاري

وليکن بدين سبب نبايد به سياست، که حرفه اي بسيار دشوار و درعين حال ظريف است، خرده گرفت. ماکس وبر مي نويسد:
سياست به معناي مته کردن نيرومندانه و آهسته تخته هاي سخت است با پشتکار و درايت. کاملاً درست است، و همه تجربه هاي تاريخي اين را تأييد مي کند که آدميزاد به آنچه ممکن شده است دست نمي يافت، اگر مدام و همواره دست به سوي ناممکن نمي يازيد. اما کسي که توانائي چنين کاري دارد، بايد يک پيشوا و نه فقط يک پيشوا، بلکه، به معناي ساده کلمه، يک قهرمان نيز باشد. آنان هم که هيچ يک ازاين دو نيستند، بايد دلي چنان استوار سازند که فرو ريختن همه اميدها را برتابد؛ هم اکنون چنين کنند، وگرنه نخواهند توانست از آنچه همين امروز امکان پذير است برآيند. فقط آنکه يقين دارد که در اين راه از پاي نمي افتد، و اگر جهان از ديدگاه او براي آنچه وي مي خواهد بدان عرضه دارد، بيش از اندازه ابلهانه است، بتواند همواره بگويد: با وجود اين! و او نيز داراي رسالت سياسي است.21

بدين ترتيب ماکس وبر مي کوشد ميان آنچه اخلاق برآمده از اعتقاد و اخلاق ناشي از مسئوليت مي نامد پلي بزند و حتي اين دو را "مکمل يکديگر" بشمرد که با هم آن «انسان شريفي را مي سازند که مي تواند رسالت سياسي داشته باشد.»22 با اين همه، تزريق اخلاق به سياست، کاري نيست که خود سياستمداران، خاصه اگر به قدرت رسيده باشند، بدان دست يازند. سوگند دروغ فرانسوا ميتران، رئيس جمهوري پيشين فرانسه که دولت ويشي در تبهکاري هاي نازيسم- جرگه کردن يهوديان- سهيم نبوده است، بامحاکمه موريس پاپون (Maurice Pappon) که درسال 1997 در فرانسه آغاز شد، برملا گرديد.
سلب مشروعيت ازنظام حاکمي که مشروعيت خود را از دست داده، ناگزير و به طريق اولي بايد به وسيله ارگان هائي بيرون از دستگاه دولتي صورت پذيرد. رسانه هاي همگاني، از جمله روزنامه، دراين رهگذر سهم بسيار مهمي دارند.

استانلي هافمن (Stanley Hoffmann) درمصاحبه اي با روزنامه فرانسوي لوموند مي گويد: «اگر سياست در دست سياستگران حرفه اي يا نخبگان باقي بماند. . .، مدنيت، يا آنچه از آن باقي مانده است، نيز از ميان خواهد رفت.» وي در پاسخ به اين پرسش که آيا مي توان اخلاق و سياست را با يکديگر آشتي داد، مي گويد: «اين کار دشواري است، ولي کاري است که بايد کرد! دموکراسي آزمايشي است براي اخلاقي کردن زندگي سياسي؛ براي پيشرفت از اخلاق ادعائي ماکياول به سوي في نفسه بودن اخلاقي که روسو و کانت اندرز مي دهند. . . وليکن تنش ميان اخلاق و سياست همواره بر جاي خواهد ماند، زيرا اخلاق همواره نه فقط با منافع خودخواهانه يا جامعه گريز، بلکه با اراده قدرت و سلطه جوئي در نبرد است. . . »23 الي ويزل (Elie Wiesel)، پژوهشگر و روزنامه نگاري که جايزه صلح نوبل را برده است، از اين حيث اندکي بدبين تر از استانلي هوفمن است. در مصاحبه اي با روزنامه فرانسوي فيگارو مي گويد: «امروز هنگامي که بانگي از اخلاق برمي خيزد، به مخالفت باآن بسنده نمي کنند، آن را به تمسخر مي گيرند . . . جاي ايمان در جامعه ما چنان خالي است که به دشواري مي توان تصور کرد که بانگي برآيد و از اخلاق بگويد.» همو مي گويد که به عنوان روزنامه نگار با بسياري از شخصيت هاي سياسي ديدار داشته است: «درآغاز، سياستمداران به دنبال روزنامه نگاران مي دوند و هنگامي که خرشان از پل گذشت از آنان مي گريزند.» وي در پاسخ به اين پرسش که آيا کارکرد سياسي است که از سياستمداران آدم هائي ميان مايه مي سازد مي گويد: « نه، آنچه ميان مايگي است وسائلي است که آنان براي رسيدن به هدف بکار مي گيرند. خواري بسيار براي اندکي افتخار. اين مسخره است.» گفتگو سپس چنين ادامه مي يابد:
- مسخره چيست، افتخار؟
- نه خود افتخار، بلکه بهائي که براي آن پرداخته مي شود. اين بهائي هولناک است.
- آيا قدرت شما را شيفته خود نمي سازد؟
- من قدرت را دوست ندارم.
- آيا واژه افتخار را دوست داريد؟
- نه، من واژه "شرافت" را دوست دارم.
- براي شما زندگي بايد در خدمت کدام امر باشد؟
- براي آنکه زندگي در خدمت امري باشد، بايد به آن معنائي بخشيد. زندگي را خدا مي دهد، ولي اين انسان است که به آن معنا مي بخشد.
- و اگر زندگي ديگر معنائي نداشته باشد؟
- پوچي هم خود معنائي دارد. به کافکا و به کيرک گارد نگاه کنيد. گفتن اينکه زندگي معنائي ندارد، خود به زندگي معنا مي دهد. . . بايد بتوان مردم را خنداند. آدميزادگان با هم مي خندند، ولي تنها مي گريند.24

طنز، دشنام و لودگي

چه چيز انسان را مي خنداند؟ يک موقعيت خنده دار که درجهان واقع روي مي دهد يا طنزي که موقعيت هاي خنده دار مي آفريند. دراين ميان طنز در روزنامه، خاصه طنز سياسي، به عنوان يک ضد قدرت، مکاني برجسته دارد. وليکن هشدار! طنز همان ريسمان باريکي است کشيده در ميان دو بلندي، و در دوسوي آن پرتگاه هائي که يکي دشنام گوئي است و ديگري لودگي. ذهن موشکاف و باريک بين، استعدادي خداداده و احاطه اي برکلام بايد تا طنزپرداز بتواند اين راه باريک و لغزنده را به کاميابي بپويد و از اين يا از آن سو به پرتگاه نيفتد.
و غافل از اين نبايد بود که روزنامه نگاري را تقريباً همواره از روي نمونه هاي بد آن داوري مي کنند و به ندرت از روي نمونه هاي خوب. روزنامه نگاري که براي تهيه گزارش يا عکس در بوسني يا رواندا يا فلسطين جان خود را از دست مي دهد، به مراتب زودتر به فراموشي سپرده مي شود تا آن شکارگران حوادث که، به روايتي، پرنسس ولز، دايانا، را به کشتن مي دهند. چند نفر به ياد دارند که فقط در سال 1996 در کشتارهاي خانگي در الجزاير بيش از نود روزنامه نگار جان خود را از دست دادند؟ شهامت و پشتکار و وجدان کار نمي خواست تا يک روزنامه نگار بتواند رئيس جمهوري آمريکا، اين بزرگ ترين قدرت جهان را، از مسند قدرت به زير کشد؟

يک روزنامه نگار هندي مي گفت هروقت ديديد که دولت از کار شما خرسند است، در اصالت کارتان شک کنيد، زيرا به احتمال بسيار عيبي درآن هست. راست مي گفت. هرگز تصادفي نيست که، تقريباً در هرکشوري، روزنامه هاي مخالف دولت- يا روزنامه هاي مقابل قدرت حاکم- همواره از جاذبه بيشتري برخوردارند تا روزنامه هائي که از قدرت حاکم جانبداري مي کنند.
بايد روزنامه نگار بود تا دانست که در اين حرفه انسان از چه تافته اي بايد باشد تا در برابر وسوسه هاي قدرت و ثروت، و در برابر تهديد هاي پيدا و پنهان، مقاومت کند. ماکس وبر دراين باره مي نويسد: « اين شگفت انگيز نيست که روزنامه نگاران بي ارزش و ازراه بدررفته بسيار وجود دارد. بلکه شگفت انگيز اين است که، به رغم همه وسوسه ها، اين قشر بخشي چنين بزرگ از انسان هاي با ارزش و کاملاً اصيل و نجيب در خود پرورده است» وي مي افزايد: «آنان که دستي از دور بر آتش دارند، نمي توانند اين را باور کنند.»25 و يادآور مي گردد که: «روزنامه نگاران جنجالي و بازاري، در سطوح گوناگون، البته به نفوذ و شهرت و ثروت رسيده اند، ولي بي گمان به شرافت دست نيافته اند.»26

ماکس وبر روزنامه نگاري را با کار دانشمندانه در خورمقايسه مي داند، زيرا به همان اندازه به شايستگي نياز دارد که هر کار دانشمندانه ديگر. در خور ياد آوري است که اين جامعه شناس بزرگ خود در شمار بهترين روزنامه نگاران زمان خويش بود. پس خوب مي دانست از چه حرف مي زند.
پس چرا نيچه، در چنين گفت زرتشت با نگاهي تحقير آميز به روزنامه نگاري گفت: «صفراي خود را بالا مي آورند و آن را روزنامه مي نامند؟» شايد به آنچه نظر داشت که محمودعنايت، به شيوه خودماني، درمقاله اي زير عنوان «جناب آقاي فحش» مطرح کرده است. عنايت دراين مقاله محمد مسعود وکريم پورشيرازي را نمونه هاي برجسته دشنام گوئي مي بيند و از ميرزاده عشقي وفرخي يزدي به عنوان «پيشکسوتان آنان» ياد مي کند، البته بي آنکه چشم بر ارزش هاي آنان فرو بندد.27 راستي را که در اين حرفه نيز، مانند همه حرفه هاي ديگر، نکو و نکوهيده درکنار يکديگر ديده مي شوند و چه بسا در يک اتحاديه صنفي نيز عضويت داشته باشند.

سياستمدارکه چشم به قدرت و کاميابي درنگاهداري يا احراز آن دوخته است، اگر در ميان اخلاق و قدرت ناگزير از انتخاب گردد، قدرت را انتخاب خواهد کرد؛ از اين حيث روزنامه نگار، درست در قطب مخالف سياستمدار قرار دارد: هنگامي موفق است که جانب اخلاق را بگيرد.

درپايان گفتار به اين سخن گرانبهاي آلبر ممي گوش فرادهيم: «حقيقت دژي است که بايد به هر قيمتي از آن دفاع کرد. زيرا اگر اين حفاظ فرو ريزد، هيولائي ناشناس سر برخواهد کشيد که همه چيز را خواهد بلعيد.»28
-------------------

پانوشت ها:


1. ن. ک. به:
Machiavel , Le Prince, livre de poche, Paris, 1983, pp. III-VIII .
2. همانجا.
3. ن. ک. به:
Henry Kissinger, Diplomatie, Paris, 1966, pp. 49-51.
4. همانجا.
5. سروده ها و سخنان سعدي که در اين نوشته آمده از کلّيات سعدي، به اهتمام محمدعلي فروغي، تهران، انتشارات اقبال، 1340، برگرفته شده است.
6. ماکياوللي، نيکولو، شهريار، ترجمه داريوش آشوري، تهران، نشر پرواز، 1366، ص 58.
7. همان، ص 56.
8. پيشاني کردن به جاي (to face) انگليسي و (faire face) فرانسوي به کار برده شده است، به لطف اين بيت سعدي: رستمي بايد که پيشاني کند با ديو نفس/گر براو غالب شديم افراسياب افکنده ايم.
9. ن. ک. به:
Alfried Hoffe, Immanuel Kant, Munchen, 1988, p. 175.
10. هگل فلسفه خود راAufhebung همه فلسفه هاي پيش از خود مي داند. اين واژه در آلماني درعين حال سه معني مي دهد: برچيدن، برکشيدن و نگاه داشتن. بدين ترتيب هگل مدعي است که فلسفه اش اين هرسه).
11. ن. ک. به:
Bertrand de Jouvenel, Du Pouvoir, Paris, 1972, p 98.
12. ن. ک. به:

Vittorio Holse, Moral und Politik, Munchen, 1997. P.133.
13. ن. ک. به:
Albert Memmi, La Dependance, Paris, 1979. P, 153.
14. ن. ک. به:
Max Weber, Gesammelte Politische Schriften, Tubingan, 1988, p 558.
15. همان، ص 556.
16. الياس کانِتي در کتاب «توده و قدرت» (Masse und Macht) کالبد شناسي و کالبد شکافي جامعي از اين فراگرد بدست داده است.
17. روزنامه کيهان (چاپ تهران)، 28 ارديبهشت 1361.
18. ن. ک. به:Max Weber ، همان، ص .507
19. ن. ک. به: Le Figaro, 7 Nov. 1966.
20. ن. ک. به: Der Spiegel,1977, no. 46.
21. ن. ک. به: Max Weber، همان، ص 560.
22. همان، ص 559.
23. ن. ک. به: Le Monde, 6 Decembre 1994.
24. ن. ک. به: Le Figaro, 51 Octobre 1996.
25. ن. ک. به: Max Weber، همان، ص 528.
26. همان، ص 522.
27. بامداد اينترنشنال، 26 مرداد 1375.
28. ن. ک. به: Albert. Memmi, همان، ص 151
Author: 
Houchang Vaziri
Volume: 
16
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000