tile خانه » ایران نامه » سال پانزدهم » شمارۀ ۳

نگاهي بر موفّق ترين رمان ايراني در دهه گذشته

احمد کريمی حکاک

«بامداد خمار،» موفّق ترين رُمان معاصر ايراني

دوسال پيش در ايران رُماني منتشر شد با نام بامداد خمار، نخستين اثر نويسنده اي به نام فتّانه حاج سيد جوادي. درخلال اين مدت رمان بامداد خمار بيش از ده بار به چاپ رسيده و تا به امروز تيراژ آن از مرز صد هزار فراتر رفته است. اين رُمان بحث هاي داغ بسياري برانگيخته، زيرا گروهي آن را مرهمي بر درد کنار آمدن با مسئله روابط ميان زنان و مردان جوان دانسته اند و حاوي داستاني که مي تواند درس عبرتي باشد براي جوانان بي تجربه دل درآستين، و گروه ديگري آن را نمونه اي و مسطوره اي شمرده اند از آثاري که رفته رفته در دفاع از اصالت و شرافت طبقات بالادست جامعه تحقير و تخفيف فرودستان را جايز و مجاز مي شمارند و با اين کار مباني الفت اجتماعي را سست مي کنند. مسلّم اين است که بامداد خمار اثرات و تبعات بسياري در پي داشته است که در شناخت فرهنگ امروز ايران و مقام ادبيات داستاني درآن شايان توجه و تحقيق بسيار است. با توجّه به اين همه، برآن شديم تا خلاصه اي از اين داستان را که در اصل درکتابي شامل 439 صفحه روايت شده است درچند صفحه بياوريم و اين کار را به گونه اي انجام دهيم که هم ساختارداستان وهم بافت کلام آن را به خواننده منتقل کند. ازهمين رو، اين نوشته شامل فشرده اي ازعمده ترين رويدادهاي داستان است همراه با برخي از صحنه هاي کليدي آن که عيناً از اصل کتاب نقل شده .

داستان بامداد خمار از بگو مگوي دختري جوان به نام سودابه با مادرش آغاز مي شود. دختر مي گويد تصميم خود را براي ازدواج گرفته و اصرار مادرش، ناهيد، در منصرف کردن او بي ثمر خواهد بود. مادر، پس از آن که در مي يابد عشق دخترش را کور و کر کرده و بحث و استدلال ديگر در او کارگر نيست به عنوان آخرين تير ترکش از او مي خواهد که به داستان زندگي عمّه جانش، که اکنون پيرزني هفتادوچندساله است، گوش فرا دهد، و قول مي دهدکه از آن پس ديگر دختررا باتصميم خود آزاد بگذارد. آنچه در پي مي آيد و اصل داستان را تشکيل مي دهد حکايتي است که عمّه اي سالخورده و تجربه اندوخته براي برادر زاده جوان خود- که به تشخيص همگان نسخه دوّم خود اوست - تعريف مي کند.

دراوايل سلطنت رضاشاه، محبوبه، دختر يکي ازاعيان تهران به نام بصيرالملک، درسن پانزده سالگي به شاگرد نجّار محلّه، رحيم، دل مي بازد، و اين در حالي است که جوانان بسياري از جمله پسر عطاءالدوله، يکي ديگر از اعيان تهران و منصور، پسرعموي محبوبه، خواستگار اويند.
در شرح صحنه هاي گوناگون ديدار محبوبه و رحيم، نويسنده، گاه با قلمي گرم و جذّاب، حکايت دلباختگي محبوبه را بيان مي کند و با شرح زيبائي رحيم در چشم محبوبه و شيرين زباني هاي اودر برابر دخترک معصوم، قدرت کورکننده عشق نوجواني را به رخ خواننده مي کشد. سر انجام بصيرالملک، با همه شرافت و اشرافيتش، تسليم اراده دخترک جوان مي شود، و محبوبه درمراسمي که بيشتر به سوک شبيه است تا به سور عروسي به عقد رحيم نجّار در مي آيد:

عروسي من داستان ديگري بود. سوت و کور بود. هيچ کس دل و دماغ نداشت. خودم از همه بي حوصله تر بودم. مي خواستم زودتراز آن خانه فرار کنم و ازاين همه فشار روحي راحت بشوم.
پنجشنبه ازصبح مادرم و آقاجان کزکرده و گوشه اي نشسته بودند. دايه جانم به کمک خجسته دراتاق گوشواره بساط شيريني و شربت و ميوه مختصري چيدند و لاله گذاشتند. خبري از آيينه و شمعدان نبود. سفره عقدي درکار نبود. زمين تا آسمان با عروسي خواهرم تفاوت داشت. ولي منهم گله اي نداشتم. اصلاً متوَجّه اين چيزها نبودم. حواسم جاي ديگر بود. اگر دايه جان نبود، همان چهارتا شيريني هم درآن اتاق کوچک وجود نداشت. خواهرم نزهت براي ناهار آمد. شوهرش بهانه اي يافته و براي سرکشي به ده رفته بود. مي دانستم ازداشتن چنين باجناقي عار دارد. کسي نپرسيد چرا نصيرخان نيامد! خواهرم از خجالت حتي بچه اش راهم نياورده بود تا مجبور نشود دايه اش را هم بياورد که داماد را ببيند. روحيه نصيرخان هم دست کمي از پدر و مادرم نداشت.

هوا کم کم خنک مي شد. اوّل پاييز بود. درها را رو به حياط بسته بودند. حدوديک ساعت به غروبمانده عاقد براي خواندن خطبه عقد آمد. بعد سروکله رحيم ومادرش پيدا شد. رحيم درلباس نو، با کت و شلوار وجليقه و ارسي هاي چرم مشکي، بازهم همان موهاي پريشان راداشت. واقعاً زيبا و خواستني شده بود، گرچه من اورا در همان لباده و پيراهن يقه باز بيشتر مي پسنديدم. انگار دراين لباس ها کمي معذّب بود.
مادرش زني ريزه ميزه و لاغر بود که زيور خانم نام داشت. موهاي سفيدش راحنا بسته وازوسط فرق بازکرده بود که از زير چارقد ململ پيدا بود. چشم هاي ريز وسياهي داشت که با سرمه سياه تر شده بودند. بيني قلمي و لب هاي متناسب او بي شباهت به بيني و لب هاي رحيم نبود. مي ماند چشم هاي درشت رحيم که قهراً بايد به پدرش رفته باشد. زيور خانم رفتار تند و تيزي داشت. پيراهن چيت گلدار نويي به تن کرده بود و به محض ورود به اتاق، درحالي که از ذوق و شوق سرازپا نمي شناخت، کلَّه قندي را که به همراه داشت برزمين گذاشت و با دو ماچ محکم لپ هاي بزک کرده مرا بوسيد و با شوق فراوان گفت: «آرزوي چنين روزي را براي پسرم داشتم.»
بوي گلاب نمي داد. من باصورت بند انداخته و بزک کرده با لباس ساتن صورتي که براي خواستگاري پسر شازده دوخته بودند نشسته بودم و انگار خواب مي بينم. فقط دلم مي خواست رحيم که پيش ازعقد توي حياط ايستاده بود زودتر بيايد و مرا ببرد، تا از زير اين نگاه هاي کنجکاو، غمگين و يا ناراضي، از اين بروبياي مصنوعي که دايه و دده خانم به راه انداخته بودند، ازاين مراسم حقارت بار که برايم ترتيب داده بودند، زودتر خلاص شوم. عاقد به اتاق پنج دري که پدرم با بي اعتنايي و با چهره اي گرفته درآن نشسته بود رفت و پشت در اتاق گوشواره که من درآن بودم قرار گرفت و خطبه را خواند. وقتي به مبلغ مهريه که پدرم دوهزارو پانصد تومان قرار داده بود رسيد، مادر رحيم با چنگ به گونه اش زد و گفت: «واي خدا مرگم بدهد الهي!»

خطبه سه بار خوانده شد. بايد صبر مي کردم و بعد از گرفتن زيرلفظي بله را مي گفتم. ولي ترسيدم. ترسيدم که آن هاچيزي براي زيرلفظي نداشته باشند. پس دردفعه سوم بلافاصله بله گفتم. دده خانم برسرمنقل وپول شاباش کرد که مادر رحيم و خجسته خنده کنان جمع مي کردند. حقارت مجلس دل آزار بود. تلاش هاي معصومانه خجسته وکوشش هاي پرمهر دده خانم و دايه جانم کافي نبود. کافي نبود تا واقعيت ها را وارونه جلوه دهند. تابراين واقعيت که پدر و مادرم اين داماد را نمي خواستند سرپوش بگذارد. تا تنگي دست اورا پنهان کند. مادر رحيم شادمانه مي خنديد و نقل به دهان مي گذاشت. بعد رحيم آمد و من ديگر غيراز او هيچ چيز نديدم. همان چشمان درشت، پوست تيره و همان لبخند شيطنت بار. اشتباه کرده بودم، با کت وشلوار خواستني تر هم شده بود. دايه دستش راگرفت و آورد و کنارمن نشست. دست درجيب کرد. يک جفت گوشواره طلا بيرون آورد و کف دست من گذاشت. بعد مادرش جلو آمد. يک النگوي طلا به دستم کرد و بازمرا بوسيد. انگشتر جواهرنشاني درکار نبود که برق آن چشم همه راخيره کند. درعوض من خيره به برق چشمان او نگاه مي کردم. هيچ عروسي در دنيا دلگرفته تر و خوشبخت تر ازمن نبود. مخصوصاً وقتي که با دست محکم مردانه اش دست کوچک و نرم مراگرفت و گفت: «آخر زن خودم شدي!» و باز همان لبخند شيطنت آميز لب هايش را ازهم گشود و دندان هاي رديف مرواريدگونه اش را به نمايش گذاشت.
خواهر بزرگ ترم که با اندوه و يأس درآستانه دراتاق ايستاده بود و با دلي گرفته تماشا مي کرد، جلو آمد. يک جفت النگوي پت و پهن به دستم کرد و مرا بوسيد. يک کلام با رحيم صحبت نکرد. شک داشتم که حتي نيم نگاهي هم به چهره او افکنده باشد. نمي دانستم آيا اگر او را در خيابان ببيند باز مي شناسد يا نه؟ سکوتي برقرار شد. مادر رحيم براي شکستن آن سکوت تلخ هِل کشيد و هلهله کرد. دايه يک سيني برداشت وضرب گرفت. مادر رحيم و دده خانم و خجسته دست مي زدند. پدرم بامشت به درکوفت. انگارکه به قلب من مي کوبد. به صداي بلند وخشني گفت: «چه خبرته؟ صدايت را سرت انداخته اي دايه خانم؟»
دايه از اين سو با رنجش آشکاري گفت: «وا، آقا خوب دخترمان دارد عروس مي شود. شادي مي کنيم ديگر. شگون دارد.»

پدرم آمرانه فرياد زد: «دنبک را بده دستشان ببرند خانه شان تاکلَه سحر هرقدر مي خواهند بزنند. اين جا اين سر و صداها را راه نينداز.»
دايه سرخورده و دلخور سيني را زمين گذاشت. ديگر نمي دانستيم چه بايد بکنيم. خواهر بزرگم رفت و برگشت و پيغام آورد: «محبوب، بيا آقاجان با تو کار دارند.»

فقط بامن. رحيم گويي اصلاً وجود نداشت. از جا بلند شدم و وارد پنج دري شدم و در را پشت سرم بستم. پدرم روي يک مبل افتاده بود. سر را بر پشتي مبل نهاده، پاها را تا وسط اتاق دراز کرده بود. مچ پاي راستش روي مچ پاي چپ قرار داشت. نه تنها تکمه کتش باز بود، بلکه نيمي از تکمه هاي بالاي جليقه و يقه پيراهنش نيز گشوده بود. مثل اين که احساس تنگي نفس مي کرد. هرگز او را اين قدر آشفته حال و نامرتب نديده بودم. دست ها را بي حس و حال روي دسته مبل نهاده ومچ دست هايش ازدسته مبل روبه پايين آويزان بود. رنگ به صورت نداشت وبه سقف خيره بود. جواهري را ازچنگش به يغما برده بودند. مادرم درلبه پنجره نشسته وبه شيشه هاي رنگين ارسي تکيه داده بود. انگار او نيزجان دربدن نداشت. حتي چادرنيزبرسرنيفکنده بود. باپيراهن گلدار آنجا نشسته بود ودست هارا سست و بي جان برزانوانداخته بود. مراکه ديد برخاست و جلو آمد. يک انگشتر الماس نسبتاً درشت پيش آورد و دردست من گذاشت. نگفت مبارک باشد. گفت: «اين راازمن يادگاري داشته باش.» و اشکريزان از در ديگر اتاق خارج شد.

پدرم مدّتي ساکت ماند. من نمي دانستم چه بايد بکنم. هم چنان سر به زير افکنده و دست ها را به هم گرفته و ايستاده بودم. خواهرم درکنارم بود. پدرم رو به سقف کرد. با صداي آهسته و بي جان گفت: «به تو گفته بودم ماهي سي تومان کمک خرجي برايت مي فرستم؟»
مي خواستم بگويم شما کي با من حرف زده بوديد؟ ولي فقط گفتم: «نه آقاجان.»
«مي دهم دايه خانم برج به برج برايت بياورد.»
بازحمت زياد دست راست را بالابرد ودرجيب داخل جليقه کرد. يک سينه ريز مجلّل طلا از آن بيرون کشيد و به طرفم دراز کرد: «بيا بگير. اين براي توست.» با احترام دو سه قدم جلو رفتم و سينه ريز را گرفتم. «بينداز گردنت.»
باکمک خواهرم سينه ريزرا به گردن انداختم. پدرم نگاهي به آن و به صورت جوان و بزک کرده من کرد ومثل مريضي که دردمي کشد، چهره اش درهم رفت و دوباره سررا برپشتي مبل تکيه داد و دست هايش از مچ از دسته مبل آويزان شد.
هيچ هديه اي براي رحيم نبود. اصلاً اسمي هم از اونبود.
«خوب، برو به سلامت.»
جرئتي به خود دادم و باصدايي که به زحمت ازحلقومم خارج مي شدگفتم: «آقاجان، دعايم نمي کنيد؟»
درخانواده ما رسم بودکه پدرها شب عروسي فرزندشان، هنگام خداحافظي دعاي خيربدرقه راهشان مي کردند و برايشان آرزوي سعادت مي کردند. دعاهاي پدرمرا درحقّ نزهت ديده بودم که اشک به چشم همه حتي عروس و داماد آورده بود. آن زمان به اين مسائل اعتقاد داشتند. آن زمان دعاها گيرا بود.
پوزخند تلخي برگوشه لبان پدرم ظاهرشد. سکوتي بين ما به وجود آمد. انگار فکرمي کرد چه دعايي بايد بکند. پدرم، با همان حالي که نشسته بود، دو انگشت دست راست را با بي حالي بلندکرد. سرش همچنان برپشت مبل تکيه داشت. گفت: «دوتا دعا درحقّت مي کنم. يکي خير است و يکي شرّ.»

باترس و دلهره منتظر ايستادم. خواهرم با نگراني و دلشوره بي اراده دست ها را به حالت تضرّع به جلو دراز کرد و گفت: «آه آقاجان . . . »

پدرم بي اعتنا به او مکثي طولاني کرد و گفت: «دعاي خيرم اين است که خدا توراگرفتار و اسير اين مرد نکند.» باز سکوتي برقرار شد. پدرم آهي کشيد و قفسه سينه اش بالارفت و پايين آمد و ادامه داد: «و امّا دعاي شرّم. دعاي شرّم آن است که صدسال عمرکني.» سرجايم ميخکوب شده بودم. نگاهي متعجب با خواهر بزرگترم ردّ وبدل کردم. اين ديگر چه جور نفريني بود؟ اين که خودش يک جور دعا بود! پدرم مي فهميد که درمغزما چه مي گذرد. گفت: «توي دلت مي گويي اين دعا که شرّ نيست. خيلي هم خير است. ولي من دعا مي کنم که صد سال عمر کني و هرروز بگويي عجب غلطي کردم تا عبرت ديگران بشوي. حالا برو.»
نزديک در رسيده بودم که دوباره پدرم صدايم زد. نه اين که اسمم را ببرد، نه. فقط گفت : صبر کن دختر.»
«بله آقاجان.»
«تا روزي که زن اين جوان هستي، نه اسم مرا مي بري، نه قدم به اين خانه مي گذاري.»
فقط گفتم: «خداحافظ.»
«به سلامت.»
(صص 173-168)

زوج جوان زندگي مشترک خودراباشور وعشق آغازمي کنند، امّاچيزي نمي گذرد که آنچه در چشم خانواده محبوبه "تفاوت فرهنگ" دوطبقه اجتماعي جلوه مي کند ازميان رابطه زناشوئي سر بر مي کشد، وعشق زوج جوان را به ناکامي مي کشاند. رحيم رفتاري توأم با خشونت دارد، آداب دان و نکته سنج نيست، و حرمت همسر خود را نگاه نمي دارد. فقر نيز مزيد برعلّت مي گردد، و سرانجام مادر رحيم را که تجسم روح خبيث "مادر شوهر" درفرهنگ عوام است به سکونت در خانه محقر اين دو وا مي دارد. دراين ميان نخستين فرزند محبوبه نيز به دنيا مي آيد، و هم از آغاز محور رقابت ميان عروس ومادر شوهر مي شود. ازاين پس زن و شوهر جوان بر سربسياري مسائل با هم جرّ و بحث مي کنند. محبوبه از اين که مادر شوهرش درخانه او لنگر انداخته ناراحت است. رحيم اين احساس را اصلاً درک نمي کند. مادر رحيم هم رفته رفته اختيار نوزاد نوپا را دردست مي گيرد ومحبوبه را ازفرايند پرورش و رشد فرزندش جدا مي کند. عروس و مادر شوهر بر سر روش تربيت فرزند، برسرموازين بهداشت او و بر سرزباني که مي آموزد بگومگو دارند. محبوبه نمي خواهد پسرش او را "ننه" خطاب کند، مادر رحيم اين را فرنگي مآبي مي داند. مادر رحيم به خواهش پسرش براي صبحانه روز جمعه کلّه پاچه مي خرد، ولي محبوبه از خوردن آن امتناع مي کند، و اين خود موضوع دعواي ميان زوج جوان مي گردد. مهمتر از اينها، رحيم که پيش از ازدواج به محبوبه قول داده بود روزي از نجّاري دست خواهد کشيد و وارد نظام خواهد شد، انگيزه اين کار را از دست مي دهد.

چندي بعد پسرخاله رحيم و خانواده اش به ديدار او مي آيند، و اين خود مناسبتي پيش مي آورد براي بيزاري بيشتر زن از مرد. اين بيزاري آنجا به اوج مي رسدکه محبوبه درمي يابد شوهرش با کوکب، دختر پسرخاله خودش، سروسرّي پيدا کرده است. يک روز پس از رفتن پسرخاله از خانه رحيم و محبوبه، رحيم به سراغ محبوبه مي آيد و پول وجواهراتي راکه او ازخانه پدرش آورده طلب مي کند:
کليد در صندوقم را مي خواست که به دستور خودش، از وقتي که مادرش نزد ما آمده بود، هميشه درآن را قفل مي کردم و زير فرش مي گذاشتم و هروقت از خانه خارج مي شدم، با خودم مي بردم.
لبه فرش را بالا زد و کليدرا برداشت. در صندوق را باز کرد. مقدار ناچيزي پول درآن بود. آن را برداشت و وقتي مبلغ اندک آن را ديد، نگاهي به چپ و راست کرد و شال کشمير را برداشت. فرياد زدم: «آن را کجا مي بري؟»
«هرجا دلم بخواهد.» جلو آمد: «آن را در بياور ببينم.»
«چي را؟»
«النگو را.»
«درنمي آورم. خجالت بکش.»
«گفتم دربياور.»

ديوانه شده بود. باور نمي کردم که بيدار باشم. با خشونت دستم را گرفت و النگوها را کشيد. همان النگوهايي که خواهرم سرعقد به من داده بود. پوست دستم خراشيده شد. گفتم: «صبر کن. خودم در مي آورم.»
دستم را رها کرد: «دربياور. به زبان خوش در بياور.»
النگوها را بيرون کشيدم و به طرفش پرتاب کردم: «بگير برو گمشو.»
«پدرت گم شود.»

<> اين بار من ديوانه شدم. به طرفش دويدم: «خفه شو. اسم پدرم را نياور. دهانت را آب بکش. تولايق نيستي کفش هاي پدرم را هم جفت کني. اسم پدرم را توي اين خانه خراب شده نبر، مرتيکه بي همه چيز بي آبرو.»
<>«بي همه چيز پدرت است. بي آبرو پدر پدر سوخته ات است که اگر آبرو داشت، دخترپانزده ساله اش پاشنه دکان مرا از جا نمي کند. همان پدر پدرسگت که . . .»
<>فرياد زدم: «پدرسگ توهستي که دنبال هر سگ ماده هرزه اي مي دوي. که به خاطر رفتن کوکب به مادرت پارس مي کني.»
<>ضربه اي که به صورتم زد چنان شديد بود که اوّل چيزي نفهميدم. تلوتلو خوردم و دست به ديوار گرفتم. انتظار اين يکي را ديگر اصلاً نداشتم. شايد هنوز از ته دل اميدوار بودم که پشيمان شود. با اين ضربه از آسمان به زمين افتادم. پرو بالم سوخت. اين سيلي چشم مرا به روي واقعيات گشود. درد کمتراز سوز دل آزارم مي داد. مدّتي با حيرت به روي او نگاه کردم. يک دستم به ديوار و دست ديگرم به صورتم بود. گفتم: «حق داري. تقصير من است. اين سيلي حقّم بود. بد غلطي کردم که زن تو شدم. ولي ديگر يک لحظه هم توي اين خانه نمي مانم.»
<> مادرش با نگراني دم دراتاق ظاهر شد. پسرم درآغوشش بود که لب ورچيده و با بغض به ما نگاه مي کرد. چانه اش مي لرزيد و آماده گريه بود. به شدّت ترسيده بود. رحيم گفت: «برو ببينم کجا مي روي؟»
<> گفتم: «بنشين و تماشا کن.»
<> مادرش بالحني که ناگهان نرم شده بود گفت: «محبوب جان، بيا و از خر شيطان پياده شو.»
<>رحيم گفت: «ولش کن. بگذار ببينم چه طور مي رود.»
<>با سرعت به اتاق خواب رفتم. چمدان کهنه ام را برداشتم. يک مقدار از رخت و لباس هايم را درآن ريختم. گردن بند پدرم را به گردنم بستم. انگشتري را که مادرم داده بود به انگشتم کردم. اشرفي را که براي تولّد پسرم به من داده بود برداشتم. رحيم گفت: «آن را بده به من.»
<>مادرش گفت: «رحيم ول کن.»
<>«خودم داده ام. مي خواهم بگيرم.»
<> اشرفي را به طرفش پرتاب کردم که فوراً برداشت و با النگوها در جيبش گذاشت. به در اتاق رفتم و بچه ام را از بغل مادر شوهرم کشيدم. چمدان را برداشتم. چادر به سرافکندم و در حالي که زيرسنگيني بار پسرم و چمدان به چپ و راست متمايل مي شدم از اتاق خارج شدم. کفش هايم را به پا کردم. يک لنگه کفش رحيم جلوي پايم بود. پشت آن را خوابانده بود. با حرص به آن لگد زدم. من هم مثل خود او شده بود. لنگه کفش در حياط افتاد و کنار حوض متوقّف شد. بايد زودتر مي رفتم. تا به نسخه دوم اين مادر و پسر تبديل نشده ام بايد بروم. تاپيش از اين که سراپا غرق شوم بايد بروم. من نتوانسته بودم رحيم را آدم کنم. ولي خودم داشتم مثل او مي شدم. وسط پلّه ها بودم که ازاتاق بيرون آمد. با پاي برهنه دنبالم دويد و چون ديد که به خاطر سنگيني بار آرام آرام از پلّه ها پايين مي روم، از وسط پلکان به ميان حياط جست زد و دويد جلوي پلّه دالاني که به درکوچه منتهي مي شد. نشست و راهم را بست. دست هارا به سينه زده بود. مادرش گفت: «محبوبه جان، ول کن، کوتاه بيا.»
رحيم گفت: «توکار نداشته باش.»
به مقابلش رسيدم. به آن چهره آشفته، به آن لات بي سرو پا خيره شدم. درچشم من حالا او يک رذل اوباش بود. گفتم: «رد شو. بگذار بروم.»
جوابي نداد. همچنان که نيش خود را وقيحانه باز کرده بود به من خيره شد.
گفتم: «برو کنار. مي خواهم بروم.»
«مي خواهي بروي؟ به همين سادگي؟ خانه مرابارکرده اي و مي خواهي بروي؟»
نگاهي به چمدان کردم و آن را محکم به زمين کوبيدم. «حالا رد شو. مي خواهم بروم.»
«خوب، اين از نصفش. ولي نصفه اصل کاري مانده!» مبهوت به او خيره شدم. «اصل کاري؟» به آرامي از جابرخاست. پسرم را از آغوشم بيرون کشيد و آهسته روي زمين کنار ديوار گذاشت. از جلوي پله و دالان کنار رفت و با دست به در اشاره کرد: «حالا بفرماييد تشريف ببريد. هرّي . . .»

قلبم ازجاکنده شد. پسرم گريه مي کرد. مثل سنگ برجاي خشک شدم. چادر از سرم افتاد. اگر لبه هاي آن در دو دستم نبود، بر زمين مي افتاد. به سوي ديوار رفتم. مدّتي به آن تکيه کردم. مات و مبهوت و مستأصل به فضاي خالي خيره شده بودم ولي چشمانم جايي را نمي ديد. آنگاه ازديوارجدا شدم. آرام آرام، در حالي که پا برزمين مي کشيدم وچادر به دنبالم کشيده مي شد، به سوي اتاق تالارروانه شدم. اسيراوشده بودم. پسرم مرا بندي کرده بود وتمام اين جاروجنجال ها فقط باعث شده بود که پرده حيا بين ما از هم دريده شود. صداي او را از پشت سرم مي شنيدم که به مادرش مي گفت: «ننه خوب گوش هايت را باز کن. ديگر حق ندارد اين بچه را ازخانه بيرون ببرد. الماس بايد حمّامش را هم با تو برود. فهميدي؟ دستت سپرده. ياعلي ما رفتيم.» و رفت.
دلم مي خواست از خواب بيدار شوم و خانه پدرم باشم. همان زماني که پسر عطاءالدوله مرا خواستگاري مي کرد. همان روزي که منصور مرا خواسته بود يا هرکس ديگر؛ هرکس ديگر که مثل خودم بود. دراين خانه من غريب بودم. بيگانه بودم. خواسته ها و اصول اينهارا نمي فهميدم. با فرهنگ اين مردم ناآشنا بودم. عجب غلطي کرده بودم. (صص 272-268)

چندماه بعد از اين ماجرا، محبوبه مي فهمد که دوباره باردار شده است، و تصميم مي گيرد ديگر فرزند رحيم را در رحم خود نپرورد. روزي در حمّام با دلاّکي به نام رقيه خانم درد دل مي کند، و سرانجام به کمک او به سراغ زني به نام گلين خانم که در سقط جنين تبحّر دارد مي رود:

يادم هست که در چوبي آبي رنگي بود. رقيه دستگيره را گرفت و در را کوبيد.
فرياد زد: "گلين خانم!" زني با لهجه عاميانه پاسخ داد: «بي تو. دروازه.»
ازپله اي پايين رفتيم و وارد حياط آجري شديم. خانه کوچک ومحقري بود. درمقابل ما ايواني قرارداشت که مسقّف بود و با دوستون گچي به رنگ آبي محافظت مي شد. درآن ايوان دو در وجودداشت که هريک به اتاقي منتهي مي شد. حوض کوچکي درکنارديوارحياط نزديک آشپزخانه قرارداشت که ازيک طشت رختشويي اندکي بزرگتربود. زني حدود سي سال که چارقدي به سر داشت و پيراهن آبي گلدار آستين بلندي پوشيده بود و روي هم رفته قيافه تروتميز و خوشايندي داشت، سر بيرون آورد و با دست به ما اشاره کرد. خواستم وارد اتاق رو به رو شوم گفت: " اين جا نه." اتاق کنار حياط و جنب آشپزخانه را نشان داد که کثيف و تيره بود. اندازه يک انباري کوچک. بوي ترياک ازدر وديوار اتاق به مشام مي رسيد. وارد آن شديم. گلين خانم مي رفت و مي آمد و بلندبلند با پيره زني که نمي دانستم درحياط بود يا توي زيرزمين راجع به کارهاي روزمره حرف مي زد. دستور مي داد مواظب باشد آب دم پخت که تمام شد دم کني را بگذارد. من معذّب بودم. اين تصوّر را داشتم که در منزل افرادي غريب مزاحم هستم. عاقبت وارد اتاق شد و خنده کنان به من گفت: «خوب، هرکي خربوزه مي خورد پا لرزشم مي شينه.»

يک دندان طلا داشت. ناگهان تکان خوردم. به نظرم رسيد نبايد سر و کارش با زن هاي نجيب باشد. اوهم به من خيره شد وخطاب به رقيه گفت: «زکي، اين که از اون آدم حسابياس!» و رو به من سؤال کرد: « شوور داري؟» «بله.»
«باهاس بت بگم من حوصله عر و تيز شوور تورو ندارم ها! نخاد براما قال چاق کنه ها!»
رقيه به ميان حرف او پريد: «شوهرش ولش کرده رفته يک زن چهارده ساله گرفته. مطمئن باش هيچ خبري نمي شود.»
«پول مول چقدر داري؟»
پرسيدم: «چه قدر مي خواهي؟»
«خوب، من اَسي چل تومن کمتر نمي گيرم.»
رقيه آهي از سر شگفتي کشيد.
من گفتم: «باشد، قبول دارم.»
چون چشمان نگران مرا ديد، گفت: «قبوله؟ به خواب خوشگله. نترس. درد نداره. اگه مي ترسي، يه عدس ترياک بخور تا هيچ چي نفهمي.»

احتياط را از قابله مادرم که پسرخودم را نيز به دنيا آورده بود يادگرفته بودم. پارچه هاي تميزي را که آورده بودم به او دادم و به دستور او گوشه اتاق روي يک مشمع بزرگ که پارچه اي برآن افکنده بود دراز کشيدم. اين وسائل و آمادگي اونشان مي داد که در اين کار تجربه دارد و تازه کار نيست. از اتاق خارج شد و با يک کاسه آب وارد شد و چيزي را کف دست من گذاشت و گفت: "بخور." پرسيدم: «اين چيه؟» «ترياکه ديگه. بخور تا دردت نيا.» بدون تأمل ترياک را خوردم. او منتظر نشست و خونسرد به صحبت با رقيه پرداخت. درميان صحبت هايش مرتب از من مي پرسيد: «خوابت نيومد؟»
من نگران خانه بودم. نزديک ظهر بود. کمکم خوابم مي گرفت. ديدم که پر مرغي در دست دارد. با بي حالي پرسيدم: «اين چيه؟»
با تمسخرآنرا بالاگرفت و درحالي که اداي مرا درمي آورد گفت: «هان! چيه؟ لولو خور خوره نيست، پرمرغه.»
دردي احساس کردم و ناليدم. دستش از حرکت بازماند: «چيه نازنازي خانوم؟ من که هنوزکاري نکردم!»
درد را حس مي کردم ولي بي رمق تر از آن بودم که حال فرياد زدن داشته باشم. به خودگفتم الان تمام مي شود. الان تمام مي شود. رقيه نيز تماشا مي کرد و نُچ نُچ مي کرد.
گلين خانم گفت:«خب، به گوشت چسبيده. با چسب که نچسبوندن. کمرتو بلند نکن.
گفتم آروم بتمرگ. کمر تو بلند نکن.»
درد امانم را بريد. مثل گاو نعره اي زدم.
گلين خانم گفت : «خب، تموم شد اِنقد کولي بازي نداشت!»
پر در دستش غرقه به خون بود. خوابيدم.
يک نفر صدايم مي کرد: «پاشو. پاشو. نمي خاي بري خونت؟»
ظاهراً رقيه و گلين خانم ناهار خورده و قليانشان را کشيده بودند و چاي نوشيده بودند. بلند شدم. بي حال بودم.
«چيزي مي خوري بيارم؟»
«نه. مي خواهم بروم خانه. ساعت چند است؟»
دو ساعت بعد از ظهر. اگه ولت کرده بودم تا شب مي خوابيدي.»
با صدايي کشيده و بي حال گفتم: «آخ . . . دير شده.»

ازجا برخاستم و نشستم. انگار مثل بچه ها قنداق شده بودم. به محض اين که نشستم، لخته بزرگي خون از بدنم خارج شد. از قنداق بودن خودم خوشحال شدم. به زحمت از يقه پيراهنم کيسه اي را که پول را درآن نهاده بودم و در درشکه به گردنم آويخته بودم بيرون کشيدم و سي تومان به گلين خانم دادم. چشمش به بقيه پول ها افتاد و پولي را که به او داده بودم پس زد. «نه جونم. کمه.» «ولي توگفتي سي چهل تومان.»
«شومام باهاس همون سي تومن و بدي؟ يه روز لنگ کار تو شدم. صب کي حالا کي؟ زناي ديگه ميان اين جا. کارشون فوري تموم مي شه و بلند مي شن مي رن خونه. توخيلي نازنازي هستي.»
بي حال تر و شادمان تر از آن بودم که جرّ و بحث کنم. پرسيدم: «حالا شما مطمئن هستي که کار تمام شده؟»
«بَه، دس شوما درد نکنه. شانس آوردي يه مات بيشتر نبود. چيزي که نبود. يه لخته خون. پس نديدي من چي کارا مي کنم!»
ده تومان ديگر را از من گرفت و پرسيد: «درشکه مي خاي؟» «بله.»
چادر سرش کرد و با کمک او و رقيه تا سرکوچه آمديم. برايم درشکه گرفت. با هر حرکت درشکه يک مشت خون از بدنم خارج مي شد. تا نزديک حمّام محلّه خودمان برسيم، داشتم از حال مي رفتم. ترس رقيه را گرفته بود. آهسته پانزده تومان کف دستش گذاشتم. گفت: «خانوم جون من همين جا پياده مي شوم.» مکثي کرد و پرسيد: «حالتان خوب است؟»
«نترس. حالم خيلي هم خوب است. برو به سلامت.»
پياده شد. ازدست ودل بازي من تعجّب مي کرد. ذوق زده شده بود. نمي دانست اين کمک او چه قدربراي من گرانبها بوده است. وارد حمّام شد و درحال رفتن با ترديد به عقب برگشت و مرا برانداز کرد.
کرايه درشکه چي را دادم و گفتم مرا تا نزديک خانه برساند. ديگر جان نداشتم. دردي در شکم شروع شده بود که کم کم اوج مي گرفت.
«همين جا نگه دار.»
درشکه ايستاد. من هم چنان سرجاي خود نشسته بودم. نمي توانستم خيز بردارم و پياده شوم. درشکه چي برگشت: «پس چرا پياده نمي شوي؟»
«نمي توانم. حالم خوش نيست.»
دست راست را دراز کردم تا لبه جلوي درشکه را بگيرم و پياده شوم. ولي هرچه تکان مي خوردم حتي نمي توانستم خود را از جايم جلو بکشم. کروک درشکه عقب بود. با دست چپ بقچه حمامم را مي فشردم. نمي دانم درشکه چي ترسيد يا دلش سوخت. يک دفعه از جا بلند شد و پايين پريد و پرسيد: «خانه ات کجاست؟» با دست اشاره کردم: «همين در است.»
از روي چادر دوطرف کمرم را گرفت و مرا مثل عروسک از جا بلند کرد. چرخيد و مرا پشت درگذاشت و کوبه در را يک بارکوبيد. روي صندلي سورچي پريد و به سرعت دور شد. صداي مادر شوهرم را شنيدم که مي گفت. «آمد. آمد.» پس رحيم به خانه آمده بود.
زانوهايم از ترس رحيم و از شدت خونريزي لرزيدند. تا شدند. به در تکيه دادم. ليز خوردم و برزمين نشستم. بقچه حمّام از دستم افتاد. ضعف کرده بودم. (صص 291-286)

درفرايند دورشدن عاطفي محبوبه از شوهرش مي توان حکايت سقط جنين را مرحله اي مهّم ناميد. و مهم تر از آن داستان جگر خراش مرگ الماس، فرزند خردسال اين زن است، که بر اثر غفلت مادر شوهر در حوض آب مي افتد و خفه مي شود. اين رويداد درعين حال که ضعف جسمي و نياز عاطفي محبوبه را دو چندان مي کند، عزم او را هم براي بيرون کشاندن خودش از وضعي که بدان گرفتار شده به مراتب راسخ ترمي کند. دراين ميان، رحيم هم روز به روز بيشتر از زن و خانه خودفاصله مي گيرد، گويي او هم سر درپي ماجراي عشقي جديدي دارد. محبوبه خيلي زود ازدايه مي شنود که گويا رحيم با دخترديگري سر وسرّي يافته، که او هم - مثل خود محبوبه- به دکان نجّاري رحيم رفت و آمدي دارد. اين ماجرا مشاجره اي را ميان عروس ومادر شوهر در پي دارد، که در خلال آن دامنه بگو مگو به اينجا مي رسد که محبوبه مي گويد که با چشم خودش ديده است که رحيم در دکان خود با دختري مغازله مي کرده است:

حرفش را قطع کردم: «خودم ديدم. با همين دو تا چشم هايم. دختره را کشيده بود توي دکان. . . .» مطمئن شد. انگار خوشحال هم شد. باخنده گفت: «آهان! پس تو از اين ناراحت شده اي که يک نفر توي دکان رحيم با او بگو بخند کرده؟ رحيم که دفعه اوّلش نيست که ازاين کارها مي کند. خوب، دخترها توي خانه شان بتمرگند. بچه من چه کارکند؟ او چه گناهي دارد؟ جوان است. صد سال که از عمرش نرفته! دست از سرش برنمي دارند. از اعيان و اشراف گرفته تا به قول تو برادرزاده آژان . . . حالا کم که نمي آيد.» تمام سخنانش نيش و کنايه بود. گزنده تر از نيش افعي.
«نه، کم نمي آيد. اصلاً برود عقدش کند. خلايق هرچه لايق. لياقت شما يا کوکب خيره سر بي حياست يا همين دختري که بلد نيست اسمش را بنويسد و پسرشما برايش شعر حافظ و سعدي را خطاّطي مي کند. خيلي بدعادت شده. تقصير خودش نيست. اتفاقاً از خدا مي خواهم اين دختر را بگيرد تا خودش و فک و فاميلش دماري از روزگارتان درآورند که قدر عافيت را بدانيد. پسر شما نمي فهمد که آدم نجيب پدر و مادر دار يعني چه! مدّتي مفت خورده و ول گشته، بدعادت شده. لازم است يک نفر پيدا شود، پس گردنش بزند و خرجي بگيرد تا او آدم شود. تاسرش به سنگ بخورد. من ديگر خسته شده ام. هرچه گفتيد، هرکار کرديد، کوتاه آمدم. سوارم شديد. امر بهتان مشتبه شد. راست مي گفت دايه جانم که نجابت زياد کثافت است.»

«دايه جانتان غلط کردند. پسرم چه گناهي دارد؟ لابد دختره افتاده دنبالش. مگر تو همين کار را نکردي؟ عجب گرفتاري شده ايم ها! مگر پسرم چه کارت کرده؟ من چه هيزم تري به تو فروخته ام؟ سيخ داغت کرده؟ مي خواستي زنش نشوي. حالا هم کاري نکرده. لابد مي خواهد زن بگيرد. بچه ام مي خواهد پشت داشته باشد. تو که اجاقت کور است. برفرض هم زن بگيرد، به تو کاري ندارد! تو هم نشسته اي يک لقمه نان مي خوري، يک شوهر هم بالاي سرت هست. مردم دو تا و سه تا زن مي گيرند صدا از خانه شان بلند نمي شود. اين اداها از تو درآمده که صداي يک زن را از هفت محلّه آن طرف تر مي شنوي قشقرق به پا مي کني. اگر فاميل من بيايند اين جا مي گويي رفيق رحيم است. توي کوچه يک زن مي بيني، مي گويي رحيم مي خواهد او را بگيرد. همه بايد آهسته بروند آهسته بيايند که مبادا به گوشه قباي خانم بر بخورد. اصلاً مي داني چيست؟ اگر رحيم هم نخواهد زن بگيرد، خودم دست و آستين بالا مي زنم و هرطور شده زنش مي دهم.»

درنبردي که دوباره شروع شده بود اين من بودم که سقوط مي کردم. به ابتذال کشيده مي شدم. از خودم تهي مي شدم و تبديل به نمونه هايي مي شدم که درميان آنها زندگي مي کردم. مادررحيم ميدان را خالي نمي کرد. جنگجوي قهّاري بود که از ستيزه جويي لذّت مي برد. پشت به اوکردم. دهان به دهان گذاشتن با او بي فايده بود. درحالي که از پله ها بالا مي رفتم تا به اتاقم بروم گفتم: «مرا ببين که با کي دهان به دهان مي شوم!»

اين ماجرا باز دعواي زن و شوهر را در پي مي آورد. رحيم محبوبه را کتک مي زند، محبوبه به رحيم و خانواده اش دشنام مي دهد، و زندگي درکام هردو تلخ تر از پيش مي شود. محبوبه باز يک بار ديگر مي کوشد تا بلکه با شوهرش از درآشتي درآيد، ولي چنين کاري هر بار از بار پيش سخت تراست. و اين فراز و نشيب ادامه دارد تا شبي که رحيم از محبوبه مي خواهدخانه اي راکه پدرش براي زندگي آنها به محبوبه هبه کرده است به نام او کند. محبوبه به خود مي آيد، و از انجام درخواست شوهر تن مي زند. رحيم کتک مفصلي به همسرش مي زند، و از خانه خارج مي شود. محبوبه تصميم خود راگرفته است- از اين خانه خواهد رفت، ولي خانه را هم پشت سرخود به ويرانه اي بدل خواهد کرد:

آرام برگشتم و از پله ها بالا رفتم. خيالش راحت شد. بلند شد و غرغرکنان به دنبال کارش رفت. وارد اتاقي شدم که روزگاري حجله عشق من بود. از خونسردي و آرامش خودم شگفت زده بودم. دررابستم. تازه به خود آمده بودم. محبوبه چه چيزي را مي خواهي ازاين خانه ببري؟ رغبت مي کني دوباره اين لباس ها را به تن کني؟ اين کفش ها را بپوشي؟ اين سنجاق ها را به سرت بزني؟ اين ها را که نشانه هايي از زندگي با يک آدم بي سر و پاي حيوان صفت است مي خواهي چه کني؟ اين ها را که سمبل جواني برباد رفته و آرزوهاي سوخته و غرور زخم خورده و احساسات جريحه دار شده است براي چه مي خواهي؟ نابودشان کن. همه را از بين ببر.

قيچي را برداشتم. چمدان را گشودم و تمام لباس ها را يکي يکي با قيچي بريدم وتکّه پاره کردم و بر زمين انداختم. قيچي کفش هايم رانمي بريد. يک تيغ ريشتراشي برداشتم و لبه کفش ها را باآن چاک دادم. دستم بريد. ولي من انگار حس نمي کردم. وحشي شده بودم. چادر شب رختخواب ها را به وسط اتاق کشيدم امّا گره آن را باز نکردم بلکه آن را با تيغ پاره پاره کردم. لحاف و تشک را بيرون کشيدم و سپس باتيغ و قيچي به جان رويه هاي ساتن لحاف ها افتادم. آنگاه به سراغ تشک ها رفتم. چنان با لذّت آن ها را مي دريدم که گويي شاهرگ رحيم است. انگار زبان مادر شوهرم است. انگار سينه خودم است. انگار بخت خفته من است. زيرلب غريدم: «ارواح پدرت. مي گذارم اينها برايت بمانند؟ به همين خيال باش.»
سپس با همان تيغ به سراغ قالي ها رفتم. دولا دولا راه مي رفتم و با دست راست تيغ را با تمام قدرت روي فرش هاي خرسک مي کشيدم و لذّت مي بردم. ازعکس العمل رحيم، از يکّه خوردن او، از خشم و نا اميدي او احساس شادي مي کردم. لبخند انتقام بر لبانم بود. برلبان کبود و متورّمم. برصورت سياه شده از کتکم.

سماور را برداشتم. هنوز داغ بود. آب آن را بر روي رختخواب ها و قالي ها دمر کردم. زغال ها از دودکش سماور روي رختخواب هاي تکّه پاره افتاد. چادر سياه تافته يزديم را برداشتم و تا کردم. مي دانستم مادر شوهرم عاشق و شيفته اين چادر است. با آن زغال ها را دانه دانه بر مي داشتم تا دستم نسوزد و هر دانه را روي يک قالي مي انداختم. قالي گُله به گُله دود مي کرد. چادر سياه از حرارت زغال سوراخ سوراخ مي شد. ايستادم و تماشا کردم. چشمم به جعبه چوب شمشاد افتاد. آن را هم بشکنم؟ مي خواستم آن را هم بسوزانم. گذشته ام را با آن دفن کنم. ولي دلم مي گفت شب کلاه الماس درآن است. يادگار آن بهار شيرين، خاطره سرکشي هايت را در خود دارد. هوس هاي جوانيت درآن پنهان است. اين آيينه عبرت را نگه دار. خواستم درآن را بگشايم و شب کلاه الماس را از درونش بردارم، ترسيدم. ترسيدم که اين همان صندوقچه پاندورا باشد که پدرم داستانش را برايم نقل کرده بود. ترسيدم اگر آن را بگشايم، جادوي آن وجودم را تسخير کند. پايم سست شود. بمانم و اسير پليدي گردم و ديگر نتوانم از رنج و اندوه بگريزم. خودم هم نمي دانم چه شد که ناگهان صندوقچه را بغل زدم. دوباره چادر را به سر افکندم و از پلکان پايين آمدم- باهمين صندوقچه چوب شمشاد که مي بيني- به محض آن که به ميان حياط رسيدم، باز مادر شوهرم مثل ديوي که مويش را آتش زده باشند حاضر شد ولب پلّه دالان نشست.
«باز که راه افتادي دختر! عجب رويي داري تو! کتک هايي که تو ديشب خوردي اگر به فيل زده بودند مي خوابيد. باز هم تنت مي خارد؟»
گفتم: «برو کنار. بگذار رد بشوم.»
«نمي روم.»
«من که چمدان را توي اتاق گذاشته ام. حالا بگذار بروم.»
«پس اين يکي چيست که زير بغلت زده اي؟»
«اين مال خودم است. به تو مربوط نيست.»
«هرچه دراين خانه است مال پسر من است و به من هم مربوط مي شود.»
گفتم: «الحمدالله پسر تو چيزي باقي نگذاشته که مال من باشد يا مال او. گفتم از سر راهم برو کنار.»
باصداي زير و جيغ جيغويش فرياد زد: «از رو نمي روي؟ زنيکه پررو؟ حالا من هم بروم کنار، تو با آن ريخت از دنيا برگشته ات رويت مي شود از خانه بيرون بروي؟ والله ديدنت کراهت دارد. خيال مي کني. . . . »
حرفش را قطع کردم و آرام پرسيدم: «پس نمي خواهي کنار بروي؟»
«نه.»
آهسته خم شدم و جعبه را درگوشه دالان گذاشتم. چادر از سر برداشتم و آن را از ميان تا کردم و روي صندوقچه نهادم. سپس به سوي او چرخيدم. دست چپم را پيش بردم و از روي چارقد موهايش را چنگ زدم و در حالي که از لاي دندان ها مي غريدم گفتم: «مگر به تو نمي گويم برو کنار؟»

با تمام قدرت موهايش را بالا کشيدم. به طوري که از روي پلّه بلند شد و فرياد زد: «الهي چلاق بشوي.» و کوشيد تا از خودش دفاع کند و مرا چنگ بزند. با دست راست دستش را گرفتم و آن را چنان محکم گاز گرفتم که احساس کردم دندان هايم درگوشتش فرو خواهند رفت و به يکديگر خواهند رسيد. چه قدر لذّت داشت. چنان فريادي کشيد که بدون شک هفت همسايه آن طرف تر هم صدايش را شنيدند. آن وقت من، نه از ترس فرياد او، بلکه چون خودم خواستم، گوشتش را رها کردم. جاي دو رديف دندان هايم صاف و مرتب روي مچ دستش نقش بسته بود. با دست ديگر جاي دندان هاي مرا مي ماليد و هر دو در يک زمان متوجّه برتري قدرت من شديم. جثه ريزکوچکي داشت. مثل يک بچه سيزده ساله و من از اين که چه گونه اين همه سال از اين هيکل ريزه حساب مي بردم و وحشت داشتم تعجّب کردم. نمي دانم چرا زودتر اين کار را نکرده بودم! شروع کرد به جيغ و داد و ناله و نفرين. گفتم: «خفه شو . . . » تحمّل فريادهاي او را نداشتم. صدايش مثل چکّش درسرم مي کوبيد. باز گفتم: «خفه مي شوي يا نه؟»
با يک دست دهانش را محکم گرفتم و با دست ديگر پس گردنش را چسبيدم. از ترس چشمانش از حدقه بيرون زده بود. او را به همان حال کشان کشان بردم و در قسمت چپ ديوار حياط، همان جا که زماني جنازه پسرم را قرار داده بودند، پشتش را محکم به ديوار کوبيدم. دلم مي خواست بدون اين که من بگويم، خودش مي فهميد که مي خواهم لب هِرّه ديوار بنشيند و چون نفهميد، با يک پا به پشت ساق پاهايش زدم. هردو پايش به جلو کشيده شد. مثل ماهي از ميان دو دستم ليز خورد. کمرش ابتدا به لب هِرّه باريک خورد و از آن جا هم رد شد و محکم برزمين افتاد. با ناله گفت: «آخ، استخوان هايم شکست. واي کمرم به ديوارماليد. زخم وزيلي شدم. مرا که کشتي. الهي خدا مرگت بدهد.» و به گريه زد.
به صداي بلندضجه و مويه مي کرد. با مشت به سينه اش مي کوبيد و فحاشي مي کرد. جلويش چمباتمه زدم. مانند معلّمي که به شاگردي نافرمان هشدار مي دهد انگشت به سويش تکان دادم و گفتم: «مگر نمي گويم خفه شو؟ نگفتم صدايت درنيايد؟ گفتم يا نگفتم؟» و باز دهانش را محکم گرفتم. ازقدرت خودم تهييج شده بودم و لذّت مي بردم. باز گريه مي کرد. ولي اين بار بي صدا.
«گريه نکن. گفتم گريه هم نبايد بکني. صدايت درنيايد.»
گره چارقدش را در زيرگلو گرفتم و سرش را نزديک صورت سياه و متورّم و کبود خود آوردم و با صدايي آرام و رعب انگيز گفتم: «خوب گوش هايت را باز کن ببين چه مي گويم. من از اين در بيرون مي روم.» چرخيدم و با انگشت دست چپ در جهت دالان و درِ کوچه اشاره کردم. «تو همين جا مي نشيني تا آن پسر لات بي همه چيزت به خانه برگردد. واي به حالت اگر سرو صدا کني. اگر پايم را از خانه بيرون بگذارم جيغ وداد به راه بيندازي، اگر صدايت را از آن سر کوچه هم بشنوم برمي گردم. خفه ات مي کنم و نعشت را مي اندازم توي حوض تا همه فکر کنند خفه شده اي، خوب فهميدي؟»

با نگاهي وحشتزده سرش را به علامت تأييد تکان داد. از ترس قدرت تکلّم نداشت. انگار احساس کرده بود که من شوخي نمي کنم. انگار مي ديد که ديوانه شده ام و اين کار را از من بعيد نمي دانست. خودم نيز کمتر از او وحشتزده نبودم. چون ناگهان دريافتم که به راحتي قادر به اين کار هستم و آنرا باکمال ميل انجام خواهم داد. تهديد نبود. براي ترساندن نبود. واقعاًبه آنچه مي گفتم اعتقاد داشتم و عمل کردن به آن برايم سخت نبود. متوجّه شدم که با يک کلام ديگر از طرف او، با شنيدن يک ناله يا ديدن يک قطره اشک فوراً خفه اش خواهم کرد.
يک دقيقه ساکت نشستم و به او خيره شدم. در انتظار يک حرکت، يک فرياد. از خدا مي خواستم که ساکت بماند و بهانه به دست من ندهد. اين دفعه خداوند دعايم را مستجاب کرد. پيره زن ترسيده بود. ساکت نشست. خشکش زده بود. آرام از جا بلند شدم. با لگد به رانش کوبيدم. رحيم چه معلّم خوبي بود. استاد آزار و شکنجه، و من چه شاگرد با استعدادي از آب درآمده بودم. آيا رحيم هم از کتک زدن من همين اندازه لذّت مي برد؟! گفتم : «اين همه سال به تو عزّت و احترام گذاشم. خودت لياقت نداشتي. نمي دانستم زبان فحش و کتک را بهتر مي فهمي. سزايت همين بود.»
آرام چادرم را به سر کردم. جعبه را زير بغلم زدم. برنگشتم به حياط نگاه کنم. به خانه نگاه کنم. به جاي خالي پسرم نگاه کنم. جاي او را مي دانستم. در قبرستان بود. مي توانستم بعداً به سراغش بروم. نگاه خداحافظي لازم نبود. در را باز کردم و بيرون آمدم و آن را محکم پشت سرم بستم و آزاد شدم. ديگر اسير او نبودم. دعاي پدرم مستجاب شده بود. همان فصلي بود که درآن ازدواج کرده بودم.
پاييز بود.
(صص 349-344)

باري، محبوبه پشيمان و پريشان روزگار از خانه شوهر مي گريزد و به خانه پدرش بصيرالملک باز مي گردد. پدر پس از آنکه دختر را يکسره از کار خودکرده خويش نادم مي يابد با او آشتي مي کند، و همچون پيرسالار قدر قدرتي رحيم خاطي را به حضور مي طلبد. رحيم، که در مقام يک مرد کاسبکار ايراني معناي ثروت و مکنت و قدرت ناشي از آن را خوب مي داند، سر به زير و مظلوم به حضور بصيرالملک مي رسد، و محبوبه از پشت در ناظر گفت و شنود آن دو مي شود:

ناگهان از طرز کفش از پاکندنش، سلام گفتنش، دست روي دست نهادن و متواضعانه و سر به زير ايستادنش، از تمامي حالات و حرکاتش، احساس اشمئزاز کردم. نه از او، از خودم که او را خواسته بودم. حالا او را به چشمي مي ديدم که بايد شش، هفت سال پيش مي ديدم. روزي که به خواستگاريم آمد. همان روزي که خجسته پرسيد تو اين را مي خواهي؟! يک مرد عامي، سبک سر، بيسواد، بي کمال، لات مآب که گرچه اين بارکت وشلوار به تن داشت، باز يقه چرک گرفته اش گشوده بود. نه از سر شيدايي و شورآشفتگي که از سر لاقيدي و شلختگي. کت و شلوارش چروک و جا انداخته. سر و وضعش پريشان. موها درهم و بي قرار. انگارمدّت ها شانه نشده اند. ته ريش درآورده بود. لب ها خشک و ترکيده. صورت افسرده و عبوس. حتي حضور او دراين خانه نامناسب و بيجا مي نمود چه رسد به آن که داماد اين مرد مسنّ و پخته و محترمي باشد که اين طور با وقار نشسته و سراپاي او را برانداز مي کند. گيج بود و به نظر مي رسيد کمي مست باشد. مدّتي سر به زير مکث کرد. سپس آهسته سر برداشت و به در و ديوار نگريست- مبهوت و بادهان نيمه باز. مثل آن که دفعه اوّلي است که آن جا را مي بيند. مثل اينکه باورنمي کرد دختر اين خانه همسر اوباشد. انگارخواب مي ديد. پدرم آهسته و آمرانه گفت: "بنشين."

خواست چهار زانو روي زمين بنشيند. پدرم با دست به مبلي در دورترين نقطه اتاق اشاره کرد و گفت: «اين جا نه. روي آن.»
تاريخ تکرار مي شد. هردو همان رفتاري را داشتند که در روز خواستگاري من داشتند. او اطاعت کرد و نشست. سکوتي برقرار شد و سپس پدرم گفت: «دستت درد نکند.»
او سر به زير، در حالي که با لبه کلاهش ور مي رفت گفت: «والله ما که کاري نکرده ايم!»
پدرم به همان آرامي گفت: «ديگر چه کار مي خواستي بکني؟ دخترم براي تو بد زني بود؟ درحقّ تو کوتاهي کرده بود؟ چه گله و شکايتي از او داشتي؟» من، در پس اين ظاهر آرام پدرم، خشم او را احساس مي کردم. آرامش قبل از توفان را به چشم مي ديدم. آتشفشاني آماده باريدن آتش و آماده سوزاندن. ولي رحيم ساده لوح و احمق بود. قدرت تشخيص نداشت. موقعيت را درک نمي کرد. خام بود و از ديدن ملايمت پدرم و شنيدن لحن پرسش او شير شد. طلبکار شد و ناگهان تغيير حالت داد و گفت: «دست دختر شما درد نکند! نمي دانيد چه به روز مادر من آورده!»
پدرم با همان آرامش و متانت پرسيد: «مثلاً چه کار کرده؟»
«چه کارکرده؟ چه کار نکرده؟ تمام زندگيم را به آتش کشيده. دست روي مادرم بلند کرده. پيره زن بيچاره کم مانده بود از وحشت پس بيفتد.»
پدرم حرف او را قطع کرد: «زندگيت را به آتش کشيده؟ کدام زندگيت را؟ چه چيزي را سوزانده؟ بگو تا من خسارتش را بدهم.»
رحيم کمي منّ ومن کرد و سپس گفت: «خوب، البتّه جهاز خودش بوده. قالي ها، رختخواب ها. . . . »
پدرم گفت: «خوب، اين که از اين. حالا برويم به سراغ مادرت. ماهي چند بار مادرت را کتک مي زده؟»
رحيم با لحن کسي که چغلي بچه شروري را مي کند گفت: «فقط همان روز که قهر کرد و از خانه رفت.»

پدرم پرسيد: «فقط همان يک روز؟ اين که نشد. من بايد او را به شدّت تنبيه کنم. و خواهم کرد. چون اگر من به جاي او بودم وشش هفت سال از دست اين زن عذاب کشيده و خون جگرخورده بودم، هفته اي هفت روز کتکش مي زدم. دخترم بايد به خاطر اين بي عرضگي که به خرج داده تنبيه شود.» اين را گفت و با غيظ پوزخند زد.

رحيم سر برداشت و باتعجّب او را نگاه کرد. تازه مي فهميد که پدرم او را دست انداخته است. چهره او را از درز در به وضوح مي ديدم. زير چشمانش پف کرده بود. مسلماً اين ده پانزده روز از مشروب غافل نبوده. تمام مدّت را در مستي و بي خبري گذرانده بود. پس او نيز به روش خودش زجر کشيده بود. ولي ديگر دل من برايش نمي سوخت. ذرّه اي احساس ترحم نداشتم. از عذابي که مي کشيد لذّت مي بردم.

پدرم با لحني خشمگين گفت: «مردک، تو حيا نکردي دختر مرا اين طور زير مشت و لگد خرد و خمير کردي؟ تازه به خاطر ننه ات شکايت هم مي کني؟ آخر يک مرد حسابي، يک مرد آبرودار، مردي که يک جو غيرت و شرف سرش بشود، زن خودش، ناموس خودش را کتک مي زند؟ آن هم يک زن بي دفاع را که همه چيزش را گذاشته دنبال آدم لات بي سرو پايي مثل تو راه افتاده؟ اين را مي گويند مردانگي؟ تو حيا نمي کردي طلاهاي زنت را برمي داشتي، پول هايش رامي گرفتي، داروندارش را مي بردي عرق خوري يا توي محله قجرها صرف زن هاي بدتر از خودت مي کردي؟»
در پشت در اتاق خشک شدم. چشمانم از فرط حيرت گرد شدند. چشمان رحيم هم همين طور. بهت زده گفت: «من؟ من؟ کي گفته من به محلّه قجرها مي روم؟ محبوبه دروغ مي گويد.»
«خفه شو. اسم دخترمرا بي وضو نبر. اودروغ مي گويد؟ او روحش هم خبر ندارد. من گفته بودم زاغ سياهت را چوب بزنند. من اين شش هفت سال مراقبت بودم ببينم کي حيا مي کني! کي کارد به استخوان دختر من مي رسد! کي از عرق خوري ها و کثافتکاري هاي تو خسته مي شود و توي بيچاره قدر اين زن را ندانستي. قدر اين فرشته اي را که خداوند به دامنت انداخت نفهميدي. هيچ کس اين قدر با يک شوهر لات آسمان جُل مدارا نمي کند که او کرد.»
رحيم گفت: «ديگر چه طور قدرش را بدانم؟ بگذارم روي سرم و حلوا حلوا کنم؟»
کم کم داشت پر رو مي شد و پدرم هم فوراً اين را با ذکاوت دريافت و گفت : «مثل آدم حرف بزن. اين حرف ها ديگر زيادي است. بايد فوراً دخترم را طلاق بدهي. سه طلاقه. غير قابل رجوع. فهميدي؟»
(صص 375-372)

سرانجام، آن گاه که بصيرالملک با قدرت کلامي که ريشه در تمکّن مالي او دارد رحيم را يکسره منکوب و از ميدان به در مي کند، آن گاه که رحيم، به گفته راوي داناي کل، "بيچاره و مستأصل" شده است، محبوبه با خود مي انديشد: «راست گفته اند که کار را بايد به دست کاردان سپرد.» و بدين سان، بختک شش هفت ساله اي که پس از "شب شراب" زودگذر نو جواني برهستي محبوبه دحتر بصيرالملک سايه افکنده بود به پايان مي رساند. آنچه در پيش اوست "بامداد خمار" آن مستي زودگذر است. منصور، پسرعمو و خواستگار ديرين محبوبه، که پس از رد شدن خواستگاريش از سوي دختر شوريده سر هفت سال پيش با دختري ديگر ازدواج کرده، باز هم به سراغ او مي آيد. درگفت و گوي اين دو معلوم مي شود که نيمتاج، همسر منصور، خود به شوهرش تکليف کرده است که معشوق ديرينش محبوبه را به زني بگيرد. آخر نيمتاج درکودکي زيبائي خود را به بيماري آبله باخته، و به همين راضي است که سايه شوهري را بر سر داشته باشد. او خود در شب عروسي به منصور گفته است: «از همين امشب آزاد هستيد که هروقت خواستيد زن بگيريد. يک زن جوان و زيبا و سالم. بايد هم بگيريد. نبايد پاسوز من شويد. فقط يک قول به من بدهيد که احترام مرا حفظ مي کنيد. که سرکوفتم نمي زنيد و نمي گذاريد ديگران هم مرا خوار کنند. همين و بس.» و حال، منصور، خواستکار پيشين و دوباره محبوبه، خطاب به او سخني مي گويد که در واقع زبان حال راوي و نويسنده خطاب به ده ها هزار خواننده عبرت جوي رُمان نيز هست:

منصور نشست و با لحني بي نهايت ملايم و مهربان گفت: «مي دانم که عاشق من نيستي. توقعي هم ندارم. ولي تو از بد دري وارد شده بودي. تو فکر مي کردي زندگي زناشويي يعني عشق کور کورانه و عشق کورکورانه يعني سعادت ابدي. بعد که ديدي رحيم آن بتي نبود که تو در خيالت ساخته بودي، از همه چيز بيزار شدي. هان؟ ولي اين طور نيست محبوبه. سعادت از عشق کور مثل جن از بسم الله فرار مي کند. يک بار اشتباه کردي، ديگر نکن. اگر عيبي درمن سراغ داري، مرا جواب کن ولي درغير اين صورت بيا و زن من بشو. بگذار اين دفعه محبت ذرّه ذرّه در دلت جا باز کند. من از تو انتظار آن عشق و علاقه اي را که به رحيم داشتي ندارم. ولي بگذار به تو خدمت کنم. بگذار غم هايت را تسکين دهم. بگذار شوهرت باشم. محبّت به دنبالش خواهد آمد. عشق مثل شراب است محبوبه. بايد بگذاري سال ها بماند تا آرام آرام جا بيفتد و طعم خود را پيدا کند. تا سکر آور شود. وگرنه تب تند زود عرق مي کند. به من فرصت بده. شايد بتوانم خوشبختت کنم.» (ص 397)

سخن منصور درست از آب درمي آيد. محبوبه و او سال هاي سال با هم (وبا نيمتاج خانم زن اول منصور) به خوشي و خوشبختي نسبي روزگار مي گذرانند، درعين حال (و يا شايد به اين دليل) که هردو مي دانند محبوبه عاشق منصور نيست. اينقدر هست که نام و سايه منصور شوهر برازنده محبوبه بر سر او مستدام است. و براي منصور هم همين کافي است که سرانجام به معشوقي که در جواني مي خواسته رسيده است. سال ها براين ماجراها مي گذرد، و رُمان فرودِ آرام و محتوم خود را به سر مي رساند. شخصيت ها يک يک، از صحنه خارج مي شوند يا درحواشي ميانسالي محبوبه بزرگ مي شوند. بصيرالملک، نيمتاج خانم و منصور مي ميرند. دربستر مرگ منصور، محبوبه سرانجام دايره زندگي پرفراز ونشيب خود را از شب شراب عاشقي تا بامداد خمار تسليم در برابر سرنوشت، چنين مي بندد:

تب داشت. حالش خوش نبود. درد مي کشيد. خيس عرق مي شد. دستش در دستم بود وباجملات فيلسوفانه مرا تسلّي مي داد. گفتم: «منصور، خدا مي داند چه قدر پشيمانم. کاش آن روز توي باغ به زور کتک مرا مي بردي و عقدم مي کردي.»
به زحمت لبخندي زد و پاسخ داد: «آدم بايد خيلي بي ذوق باشد که تو را کتک بزند.»
دلم غرق خون بود. منصور مکثي کرد و گفت: «نگران پسرم هستم محبوبه. من که نباشم چه بر سر ته تغاري من مي آيد؟»
دلم فشرده شد ولي گفتم: «پس من چه کاره ام؟ مرا به حساب نمي آوري؟ مگر من به جاي مادرش نيستم؟ مگر تا به حال زحمتش را نکشيده ام؟ بزرگش نکرده ام؟ مگر کوتاهي کرده ام؟ فکر نکني فقط به خاطر تو بودها! خودم هم دوستش دارم. وقتي کنارم مي نشيند، انگار پسر خودم است. يک ساعت که ديرکند ديوانه مي شوم.»
«مي دانم محبوبه. ولي تو هنوز جوان هستي. بايد ازدواج کني. من هم مخالف نيستم. گرچه حسادت مي کنم. . .»
حرفش را قطع کردم. از جا برخاستم و قرآن را از سر طاقچه آوردم. کنارش نشستم و پرسيدم: «قرآن را قبول داري منصور؟»
«چه طور مگر؟»
«به همين قرآن قسم که من بعد از تو هرگز ازدواج نمي کنم. خيالت راحت باشد و به همين قرآن قسم که در حقّ پسرت مادري مي کنم. هم به خاطر تو و هم براي دل خودم. خدا را شکرکن که من بچّه دار نشدم. راضي باش که پسرت مال من باشد. خدا اورا به جاي پسر خودم به من داده.»
آهي از سرحسرت کشيد و چشمانش را بست. ضعيف شده بود. گفت: «خدا مي داندکه چه قدر آرزو داشتم اين پسر دراصل ازتو بود. همه شان از تو بودند.» گفتم: «جزاي من همين است. ولي من هم در عوض بچه هاي تو را دزديدم.» و خنديدم.
خنديد: «خدا لعنتت کند محبوبه.»
«کرده ديگر، کرده. ديگر چه طور لعنت بکند؟»
خم شدم. پيشاني و لبان تبدارش را بوسيدم.
(صص 437-436)

از بچه هاي منصور که محبوبه زندگي خودرا وقف نگهداري آنها کرده يکي هم ناهيد است، که به تازگي ازدواج کرده است، و سودابه دختر اوست که - چنانکه در آغاز اين نوشته گفتيم- اکنون خود در آغاز سکُر خواب آور جواني قرار دارد. و به تقاضا و اصرار همين ناهيد است که سودابه مي پذيرد به داستان زندگي عمّه محبوبه گوش فرادهد. اکنون ديگر عمه محبوبه، که با بازگويي قصه زندگي خودگويي آخرين بار گران روزگاري صعب را برزمين نهاده سبکبار برمي خيزد تا سودابه را با درس عبرت آنها تنها بگذارد:

عمّه جان به راه افتاد. سودابه سخت در فکر فرو رفته بود. مي کوشيد تصميم بگيرد ولي ديگر کار ساده اي نبود. شراب شبانه را مي طلبيد و از خماري بامداد بيمناک بود. شايد اين طبيعت بود که مي رفت تا دوباره پيروز شود. آيا تاريخ بار ديگر تکرار مي شد؟
عمّه جان مي رفت و سودابه با حيرت و تحسين از پشت آن هيکل مچاله شده را تماشا مي کرد. به زحمت مي توانست او را جوان، رعنا، با لباس هايي فاخر و موهاي پرپشت پريشان، با دلي شيدا و رفتاري ماليخوليايي درنظر مجسّم کند. بااين همه حالا به شباهت با او افتخار مي کرد. احساس مي کرد اين زن پير و شکسته دل از غم ايّام را ستايش مي کند و عميقاً دوست دارد. گنجينه اي از تجربه ها بود که مي رفت و سودابه نمي دانست که عمّه جان زمستان سال آينده را نخواهد ديد.
(ص 439)

دراينجا قصد نقد و بررسي يا سنجش و ارزيابي مبسوط اين رُمان را نداريم، تنها به پيش کشيدن نکته اي کلّي بسنده مي کنيم، و آن اين که در تاريخ صدساله ادبيّات جديد داستاني درايران، "رمان عاميانه" هرگز چنان که بايد و شايد موضوع تجزيه و تحليل دقيق پژوهشگران قرار نگرفته است. اکنون با گسترش سواد ابتدائي درجامعه ايران شايد زمان آن فرا رسيده باشد تا اين گونه داستان به صورتي جدي مورد بحث و مطالعه صاحبنظران قرار گيرد تا از يک سو علل جاذبه آن در ميان اقشار کم سواد جامعه شکافته شود، و از سوي ديگر نقش آنها در شکل دادن به روابط اجتماعي -اعّم از طبقاتي، قومي و منطقه اي يا روابط ميان زن و مرد يا نسل هاي مختلف يا جز اينها- بررسي گردد.

اولين نکته اي که از خلال داستان گيراي بامداد خمار و قلم شيرين و پُرکشش نويسنده آن برمي آيد اين است که سرشت انسان امري است ساکن و ثابت و غيرقابل تغيير که به تبع موقعيت اجتماعي نيک يا بد مي تواند بود. بصيرالملک و خانواده و خويشانش آدميان نيکي هستند، و رحيم نجّار و پدرو مادر و پسرخاله و ايل و تبارش شرير زاده شده اند و شرير از دنيا خواهند رفت. اين نکته چه درکلّيات سير روايت و چه در جزئيات گفت و شنودها صدها بار به تصريح و يا تلويح تکرار مي شود. آن گاه که در رويارويي با بصيرالملک، و در برابر شروطي که او براي گرفتن طلاق دخترش قائل شده و به رحيم ديکته مي کند رحيم به خود جرأت مي دهد و مي پرسد: «از کجا که بعداً زير حرفتان نزنيد؟» بصيرالملک بي درنگ پاسخ مي دهد: « از آن جا که من مثل تو پستان مادرم را گاز نگرفته ام.» آن گاه راوي از زبان محبوبه مي گويد: «ازحاضرجوابي پدرم، از پختگي و تجربه او کيف مي کردم.»
فرهنگ نيز دراين رُمان چنين وضعي دارد، هم ثابت و ساکن است و معنايي خالي از ابهام دارد، و هم اعيان و اشراف آن را دارند و تهيدستان از آن محرومند. در داستان محيط بر قصه زندگي عمّه محبوبه، سودابه در پاسخ مادرش ناهيد که گفته است فرهنگ پسر مورد نظر دخترش «با فرهنگ ما زمين تا آسمان فرق دارد،» به اعتراض مي گويد: «پس فقط ما خوب هستيم؟ ما اصالت داريم؟ فرهنگ داريم، استخوان داريم، ولي آنها ندارند؟ ما تافته جدا بافته هستيم؟» و مادر تجربه ديده سرد و گرم روزگار چشيده چنين پاسخ مي دهد:

نه، اشتباه نکن. آن ها هم در نوع خودشان بسيار خوب هستند. نه آنها بد هستند و نه ما خوب هستيم. ولي موضوع اين است که ما با هم تفاوت داريم. اعتقادات ما، روش زندگي ما، تربيت ما دوخانواده و سليقه ها و اصول ما با هم متفاوت است. من نمي گويم کدام خويست کدام بد است. فقط مي گويم ما دوخانواده مثل دو خطّ موازي هستيم که اگر بخواهيم به هم برسيم مي شکنيم.

رياکارانه تر از اين سخني نيست. مادر سودابه مي گويد سخن بر سر خوبي و بدي نيست بلکه بر سر "تفاوت" است، ولي خواننده در پايان داستان اين نکته را درخواهد يافت که اين بانو فرزند منصور برادرزاده بصيرالملک است و خصلتهاي بصيرالملک يک سره به او به ميراث رسيده است، چنانکه همين ناهيد لحظه اي پيشتر ازسخني که نقل کرديم در پاسخ اعتراض دخترش که گفته بود: «مامان، من به پدر و مادرش چه کار دارم؟» پاسخ داده بود: «اشتباه ميکني. بايد کار داشته باشي. اين پسر را آن مادر بزرگ کرده. سر سفره آن پدر نان خورده. فرهنگشان بافرهنگ مازمين تاآسمان فرق دارد.» بنابراين، اصل کلّي ايکه از اين گونه سخنان کتاب بامداد خمار حاصل ميشود اين است که: در رمان عاميانه توان بلاغي نويسنده تمامي زرادّخانه موجود در زبان، يعنيکليشهها، ضرب المثل ها و زبانزدها، تعبيرات و اصطلاحات رايج را درخدمت ميگيرد تا به کمک آنها اعتبارهاي تثبيت شده، تعصّبّات کور قومي وطبقاتي، و ساير باورهاي سنگين سنگوارهاي يک فرهنگ را بار ديگر به اثبات برساند و به نسلي ديگر حقنه کند. جالب اين که در دوران پيش و در مقال سياسي ديگري رمان عاميانه ايران در جهت عکس آنچه در اينجا مي بينيم عمل مي کرد تا ايدئولوژي سياسي مخالف اشرافيت و جامعه طبقاتي را مطرح سازد. از دختر رعيت اثر م. ا. به آذين تا بوي نان اثرعلي اشرفيان درويش تا رقص رنج اثرخسرونسيمي نمونه هايي از رُمان عاميانه را مي تواند ديد که پيام نهايي آنان حاکي از انسانيّت، بزرگواري و از خودگذشتگي تهيدستان و در برابر آن پستي گوهرين طبقات بالاست.

واپسين ملاحظه اي که در اينجا درمورد رُمان بامداد خمار مطرح خواهيم کرد آن است که تجربه و سرنوشت فرد آدمي نيز مانند سرشت آدمي و فرهنگ طبقاتي هويّتي است هميشه همان که در سير زمان کمترين تغييري نمي کند. هم از آغاز داستان محيط برقصه زندگي عمّه محبوبه، مادر سودابه به او مي گويد: «خوب است که عمّه جانت را مي شناسي. نسخه دوّم خودت است.» به راستي چگونه ممکن است زني که در اوايل قرن بيستم در ايران زاده شده "نسخه دوّم" زني باشد که پنجاه شصت سال پس از آن چشم به زندگي گشوده است؟ و اگر اين امر مسلّم- يا حتي ممکن- نيست، پس چگونه مي توان تجربه آن يک را براي زندگي اين يک معتبر دانست؟ دامنه اين اعتبار تا کجاست؟ رُمان بامداد خمار براي اين پرسش آخري پاسخي ندارد، چرا که از ديدگاه اين رُمان همان کليشه "نسخه دوّم" کافي است. سودابه بيهوده مي کوشد تا عنصر زمان را واردمعادله کند. او به مادرش مي گويد که «يک دختر تحصيلکرده امروزي» است و «از آن دخترهاي صدسال پيش اندروني» نيست، ولي مادر- به گفته نويسنده "بالحني دردمند" چنين پاسخ مي دهد: " نخير سودابه خانم، آن دوران هرگز نمي گذرد. تاوقتي که دخترها و پسرها عاشق آدم هاي نامناسب و نامتجانس مي شوند، اين مسئله هميشه بين پدر و مادرها و پسر و دخترها بوده، هست و خواهد بود . . .»
به همين دليل است که رُمان بامداد خمار نمي تواند هيچ مسئله اي ازمسائل زن ايراني امروز را مطرح کند. نه مسئله استقلال مالي زن، نه مسائل حقوقي او از قبيل مهر و طلاق و حضانت، و نه مسئله بزرگ زنان ايران در آخرين دهه قرن بيستم- يعني راه يابي به فضاهاي اجتماعي و سياسي که قرنها درتيول مردان بوده است، هيچ يک از اينها يا ده ها و صدها چالش خرد و کلاني که امروز روياروي زن ايراني است در رُمان بامداد خمار جايي ندارد. کافي است دختران جوان شعر «شب شراب نيرزد به بامداد خمار» را به خاطر بسپارند و کار خويش را به دست مردان کاردان پيرامون خود واگذارند.

***