tile

جای پای مولانا در قونيه



نمي دانم چه احساسي بود که مرا به طرف خودش مي کشاند. نمي دانم، ولي احساسي بود گنگ، پُر از جذبه و شوق ديدار يار. آمده بودم به جنوب ترکيه، به کنار ساحل درياي مديترانه، به نزديکي شهر سيده (Side)، که خستگي ناشي از کار مداوم و زندگي روزمره پُر از فشار در آلمان را از تن و روح بيرون کنم. آمده بودم براي گذراندن تعطيلات دوهفته اي تابستانه، که درکنار روشنائي، در حاشيه اين ساحل زيبا و بي انتهاي مديترانه، و خورشيدي که هميشه مي درخشد، يخ هاي ناشي از زندگي درآن ديار را در گرماي شفابخش آفتاب اين ديار آب کنم. ولي هنگامي که رسيدم، آن احساس گنک نيز با من همراه بود: اينکه قونيه، شهري که مولاناي ما مدت چهل و پنج سال از زندگي پُربار خود را درآن گذرانده بود، اکنون درکمتر از 300 کيلومتري من قرار داشت.

به گفته راويان تاريخ مولاناجلال الدين در30 سپتامبر1207 ميلادي درشهر بلخ به دنيا مي آيد و بيش از سيزده سال از عمرش نگذشته است، که مجبور مي شود همراه پدرش سلطان ولد و جمع معدودي از ياران بلخ را ترک کند و به قصد حج و يا به بهانه ي حج راهي غرب شود. اين مسافرت حدود دوازده سال به طول مي انجامد. نخست به بغداد و سپس به حجاز و براي حج به مکه مي رود. پس از اقامتي طولاني در شام به ديار روم سلجوقي پاي مي نهد، همان جا که اکنون آناطولي مي نامندش. به دعوت سلطان وقت آن زمان، علاءالدين کي قباد (وفات 1236م) به شهر قونيه مي رود و 45 سال بقيه عمر را در همين شهر به سر مي برد و در سن 73 سالگي در 17 دسامبر 1273 ميلادي در همانجا چشم از جهان فرو مي بندد.

من نيز سال ها پيش به قصد مهاجرت ترک موطن خويش کردم، از برخي از سرزمين هائي که او گذشته است، گذشتم، تا خود را به غرب برسانم. آيا نفس مهاجربودن مرا به سمت اومي کشاند؟ يا آن "ني" دردمندي که از "نيستان" بريده بودندش و اکنون غريب درسرزميني بيگانه نواي غم آلود زندگي خويش راشرح مي داد؟ يا اين که چون او شاعر و فيلسوفي ايراني بود و به زبان فارسي تکلّم مي کرد و به اين زبان مي نوشت، اين بود که مرا به خود جلب مي کرد؟

درآن زمانه اي که مولانا مي زيست، گروه هاي بي شماري از خراسانيان و ساکنين شرق ايران در وحشت از حمله مغول، ترک ديار و سرزمين خويش مي کردند و به "غرب" که از اين حمله موقتاً در امان بود روي مي آوردند. در ناحيه روم سلجوقي نيز تعدادي از فارسي زبانان و تاجيک زبانان بودند که در شهرهاي مختلف آن ديار از جمله در قونيه مي زيستند. سلطان علاءالدين کي قباد که مردي روشن و آشنا با فرهنگ غرب بود از آن زمان که خيالش از جنگ با دشمنان خارجي راحت شد و توانست حکومت خويش را استوار سازد، قونيه را پايتخت خود قرار داد. دراين شهر اگرچه مردم به زبان ترکي محاوره مي کردند، ولي زبان فارسي زبان ادب و تحصيل بود و بسياري از اديبان و علماي فارسي زبان به دعوت سلطان کي قباد به اين شهر آمدند، از جمله سلطان ولد و پسرش. از اين رو عجيب نيست که فردي پارسي گوي چون مولانا دراين ديار غريب با فارسي گوئي خود هم صحبت هاي بسياري مي يابد.

* * *

شايد تنها پديده اي که از زمان مولانا تاکنون در شهر قونيه نسبتاً ثابت مانده است، موقعيت جغرافيائي و طبيعت زيباي اطراف آن باشد. اين شهر از نظر وسعت يکي از پهناورترين شهرهاي ترکيه است که برکناره سلسله کوه هاي تاروس (Taurus)، در ارتفاع 1016 متري سطح دريا، جاي گرفته. جمعيت اين شهر، که اکنون يکي از مهم ترين شهرهاي صنعتي ترکيه به شمار مي رود، در سال 1993 حدود 509 هزار نفر بوده است.

از شهر جنوبي ماناوگات (Manavgat)، که در حدود 100 کيلومتري شهر آنتاليا، مرکز ناحيه جنوبي ترکيه واقع شده است، تا قونيه دو راه وجود دارد. در هر راه بايد از گردنه هاي بلند سلسله کوه هاي تاروس که منطقه ساحلي جنوب را از منطقه آناطولي مرکزي جدا مي کند، عبور کرد. اولي راهي است طولاني تر، که با اتوبوس حدود 8 ساعت طول مي کشد و در حدود 420 کيلومتر است. سفر ما به سوي آناليا از شهر ماناوگات شروع مي شود. از آنجا گردنه هاي رفيع تاروس رامي پيمايد تا به شهر اسپارتا (Isparta)، که در داخل دشت آناطولي قرار دارد، برسد. از کوه هاي متوالي که رد مي شوي و به پيچ آخرين گردنه که مي رسي، ناگهان شهر قونيه بر پهنه دشتي زير پايت عرض اندام مي کند. شايد شباهتي به رويت شهر اصفهان داشته باشد، هنگامي که از شيراز به اين شهر مي آئي. وقتي که از نزديکي کوه صفّه اصفهان عبور مي کني و آخرين پيچ را رد مي کني به ناگهان پهنه دشتي روي مي نمايد که شهر اصفهان برآن پنجه خود را زهرسو گشوده است.

راه ديگر رسيدن به قونيه حدود نصف راه اوّلي، يعني حدود 270 کيلومتر است که پيمودن آن با اتوبوس حدود 4 ساعت طول مي کشد. اين راه به مراتب از راه اولي کوتاه تر و راحت تر است. البته براي کساني که مي خواهند از شمال ترکيه کشور به قونيه برسند نزديک ترين راه از آنکارا به قونيه است. هنگام عبور ازهر دو راه، به خصوص از راه اولي، از ميان دشت هاي حاصل خيز آناطولي عبور مي کني. مزارع گندم به نظر بي انتها مي آيند و باغات ميوه مانند زيتون و سيب زير بار ميوه سرخم کرده اند. رودخانه پرآبي مارپيچ وار از درون دشت مي گذرد و درکنارآندرختان سر به فلک کشيده سرو خودنمائي مي کنند. مردان و زنان دهاتي با لباس هاي رنگين شان و ماشين هاي دروکني و يا خرمن کوبي مشغول کاراند. هنگامي که باد در درختان سرو کنار رودخانه مي پيچد، سر و صدائي از آنان بر مي خيزد شبيه صداي موج دريا بر پيشاني ساحل. اطراف قونيه سرزمين حاصل خيزي است که مردمان آن بطور عمده به کشاورزي اشتغال دارند و تعداد کمتري از آنان به دامداري. دراين دشت بلند زمين بايري که درآن کشاورزي نشده باشد به ندرت به چشم مي خورد.

* * *

شهر قونيه، که درگذشته ايکوني يوم (Iconium) نام داشته و يکي از استان هاي امپراطوري روم بوده، داراي سابقه تاريخي ديرينه اي است و نيز يکي از اولين شهرهاي اين منطقه بوده که ساکنين آن با آمدن مسيحيت دين جديد را پذيرفتند و از پيروان آن شدند. به گفته آنامري شيمل مولوي شناس مشهور آلماني، حتّي در زمان مولانا نيز اکثريت مردم قونيه مسيحي مذهب بوده اند. صد سال قبل از اين که مولانا همراه پدرش به اين شهربرسد، قونيه که به دست سلجوق هاي ترک زبان اشغال شده بود، به پايتختي حکومت سلجوقي برگزيده شد. قونيه و مناطق اطراف آن هيچگاه زير بار حکومت بيزانس نرفتند و همواره استقلال خود را در برابر حکومت مرکزي در قسطنطنيه حفظ کردند. سلجوقيان ترک زبان که در قرن نهم ميلادي از محل درياچه آرال واقع در آسياي مرکزي به آسياي صغير کوچ کرده بودند به تدريج قدرت خود را در منطقه آناطولي تثبيت کردند. اين شهر درطول دوران سه گانه جنگ هاي صليبي نيز از آثار اين جنگ ها برکنار نماند. در سوّمين دوره جنگ، فردريک بارباروزا اين شهر را در 26 ماه مه 1190 ميلادي فتح کرد و پسرش تا تسخير محل اصلي شهر يعني تپه غربي آن پيش رفت و حکمران سلجوقي را منزوي ساخت.

قونيه در زمان سلطان سلجوقي علاء الدين کيقباد (1219-1237) اعتلاي فرهنگي خود را باز يافت. درسال 1221 شهر بازسازي شد و ديوارهاي آن مرمّت گرديد و براي مراقبت از شهر 108 برج ديده باني در طول ديوارهاي محاط برآن بناشد. در طول حکمروائي کي قباد، مدارس و مساجد و کاروانسراهاي بزرگ و با شکوهي در شهر و منطقه اطراف آن ساخته شد که بسياري از آنان هنوز پا برجاست. دربار علاء الدين به تدريج مرکز علم و هنر بيزانسي و ايراني گرديد. ولي اين اعتلاء ديري نپائيد و علاء الدين به دست پسرش مسموم شد و درگذشت. درسال 1307 آخرين سلطان سلجوقي علاء الدين سوم توسط مغول ها که اينک آسياي صغير را تحت اشغال خود درآورده بودند، به قتل رسيد و بدين ترتيب حکومت سلجوقيان به تدريج قدرت خود را در منطقه از دست داد.

زماني که مولانا همراه پدرش در يک مهاجرت طولاني 12 ساله به شهر قونيه رسيد، جواني بود 24 ساله. ساکنين شهر ترکيبي از ترک زبانان سلجوقي تازه وارد، تاجيکان فارسي زبان و يونانيان بودند. گروه هاي ارمني نيز دراين شهرزندگي مي کردند.علاوه براينان، برخي ازفرق دراويش،صوفيان صاحب خانقاه و اخيان اهل فتوّت و فقها و طلاب نيز از گروه هاي اجتماعي موجود در شهر بودند. بدين ترتيب و درست به خاطر اين تنوّع فرهنگي است که مولانا در قونيه به درجات والاي رشد و معرفت مي رسد. او در ارتباط مدام با گروه هاي متفاوت ديني و قومي است. از همين رو، هنگامي که درسال 1273 درهمين شهر ديده از جهان مي بندد، علاوه بر خيل عظيم شاگردان و يارانش، گروه هاي ديگر اجتماعي، از مسيحيان و يهوديان گرفته تا اهل فتوّت، صوفيان، دراويش، طلاب و عمّال ديواني، در مراسم تدفينش شرکت مي کنند.

نکته حائز اهميت ديگر آن است که بسياري از مردم نواحي شرق ايران و از جمله خراسان که خود را در معرض حمله مغول مي ديدند، درهمين دوران از موطن و ديار خويش گسستند و رهسپار غرب شدند. بسياري از آنان در منطقه اي که تحت نظارت و حکمروائي سلجوقيان بود سکنا گزيدند و همين امر ترکيب اجتماعي شهرهاي اين ديار را دگرگون کرد و به ناآرامي هائي در قلمرو حکومت سلجوقيان انجاميد. از يک طرف مهاجرين که مورد تبعيض قرار مي گرفتند به دنبال تغيير وضع بودند و دست به ايجاد خيزش هائي برضد حکمرانان مي زدند. از طرف ديگر، ساکنان اصلي اين نواحي حضور تازه واردين را در ميان خود تحمل نمي کردند و خواهان سرکوب آنان بودند. چنين تنش ها و ناسازگاري هايي باعث تضعيف قدرت حکومت مرکزي شد و به تدريج زمينه را براي حمله مغول آماده کرد؛ حمله اي که به تدريج به سقوط شهرهاي گوناگون اين خطّه انجاميد. با مرگ جلال الدين کيقباد، شهر قونيه اعتلاي فرهنگي خويش را از دست داد و رو به زوال رفت و به تدريج به دست مغول ها افتاد. پس از آن تا قرن نوزده ميلادي دوران نسبتاً آرام زندگي در قونيه آغاز شد. در سال 1832م، محمّدعلي، وليعهد مصر، براي مدت کوتاهي اين شهر را اشغال کرد. با برچيده شدن بساط عثمانيان و اعلام جمهوري درترکيه، شهر قونيه نيز به مثابه يکي از شهرهاي آناطولي مرکزي محسوب و بخشي از ترکيه مدرن فعلي شد.

* * *

اتوبوس ساعت هشت و ربع صبح از شهر به راه افتاد. اغلب مسافران ترک زبان بودند و از اهالي دهات و يا شهرهاي کوچک اطراف. برخي از آنان نيز به شهر اسپارتا و يا قونيه مي رفتند. تنها چند مسافر بودند که مثل ما غريبه مي نمودند. قسمت اوّل سفر، پس از عبور از شهر آنتاليا، گذشتن از گردنه هاي پرپيچ و خم تاروس بود. اتوبوس از سطح دريا به ارتفاعات بلند تاروس به جلو مي رفت. شهر اسپارتا در دشت بلند نهفته در سلسله کوه هاي تاروس قرار دارد، و اولين شهر بزرگي است که به آن رسيديم. اندکي بعد براي ناهار درکنار شهري در نزديکي اسپارتا توقف کرديم که گويا گلاب اش چون گلاب قمصر خودمان معروف است و درپشت ويترين مغازه هايش در ترمينال، جعبه ها و شيشه هاي صورتي رنگي از عصاره گل سرخ ديده مي شود. ناهار را در يکي از قهوه خانه هاي ترمينال مي خوريم، چيزي شبيه طاس کباب خودمان و به همين نام. کم بود و کم قيمت هم بود، در مقايسه با ناحيه جنوبي ترکيه که قيمت ها به علت وجود توريست هاي اروپائي سرسام آوراند. تا انتهاي اين دشت که پيش روي و از دو درياچه بزرگ آن بگذري دوباره بلندي ها شروع مي شوند. اتوبوس از گردنه هاي بي شمار مي گذرد و در آخرين پيچ ناگهان شهر قونيه نمايان مي شود. اتوبوس در نزديک شهر به سرازيري مي افتد و از کوه پائين مي آيد. در اين جا است که اوّلين نشانه هاي يک شهر مدرن و گسترده ظاهر مي شود، با دکل هاي بزرگ برق فشار قوي بربلندي کوه هاي مسلّط بر شهر. پس از آن که اتوبوس راه پرپيچ و خم را طي مي کند و به دشتي که شهر درآن واقع است مي رسد، ساختمان هاي بلند زشت بتوني و اغلب نيمه تمام عرض اندام مي کنند. از بلندي هاي مرتفع اطراف شهر مي توان مناره هاي مساجد بي شمار شهر را نيز مشاهده کرد. برفراز اين بلندي ها قونيه مخلوطي است از بافت هاي سنّتي و مدرن: از يک طرف، مساجد و گنبدها و مناره ها که اکثر در قسمت مياني شهر جاي دارند، و، از طرف ديگر، ساختمان هاي هيولاي بتوني که اغلب برحاشيه اين شهر بزرگ قرار گرفته اند. در واقع شهر از دو قسمت متمايز ساخته شده است. قسمت مياني و مرکزي آن، بخش قديم شهر است که يک طرف آن به مقبره جلال الدين مولوي رومي ختم مي شود و طرف غربي اش به تپّه مشرف بر شهرکه ارک دولتي در آن بوده است و اکنون مسجد علاء الدين درآن قرار دارد.

ميان اين دو انتهاي شهر دو خيابان اصلي واقع شده اند، خيابان مولانا و خيابان علاء الدين که اين دو ناحيه را به يکديگر وصل مي کنند. بنابراين قونيه قديم نبايستي بيش از پنج يا شش کيلومتر طول داشته باشد و حدود سه يا چهار کيلومتر عرض. بين اين دو محل و در قسمت مياني جنوبي آن بازار بزرگ و جالب شهر قرار دارد. درکناره اين دو خيابان اصلي که به يکديگر متّصل اند، مدارس و مساجد و حمّام شهر واقع شده اند. دورتا دور اين ناحيه بافت جديد شهر است با خيابان هايي که از بناي برخي از آنها آشکارا بيش از بيست سال نمي گذرد. تنها دانشگاه شهر به نام "دانشگاه سلجوق" نيز برحاشيه شهر قرار دارد.

اتوبوس ما ساعت 4 و نيم به ترمينال مسافرتي قونيه وارد مي شود. 8 ساعت در راه بوده ايم بي آن که چندان گذر زمان را تجربه کرده باشيم. به قونيه، محل تربت مولانا جلال الدين رومي خوش آمديد! تاکسي مي گيريم و مي گوئيم که به نزديک ترين هتلي برود که مقابل مقبره مولانا است. به هتلي مي رويم بنام "هتل درگاه" که درست درکنار مقبره جاي دارد. از تاکسي که پياده مي شويم ناگهان گنبد بلند و زيباي سبز رنگ مقبره مولانا خودنمائي مي کند. اين گنبد زيبا به راستي چه ابهتي دارد! هتل پُر از مهمان هاي تازه وارد جور واجور است: برخي زنان و مردان ميانه سال و مسن اروپائي هستند که معلوم است به صورت فردي و براي ديدار از مقبره مولانا آمده اند، زيرا توريست هائي که به صورت دسته جمعي به اين شهر مي آيند تنها چند ساعتي در قونيه مي پايند و سپس به راه خود با اتوبوس ادامه مي دهند. به آنان گفته مي شود که اين شهر براي آنان جاي ماندن نيست. برخي ديگر از ميهمانان خود اهل ترکيه اند و درميان آنان همه جور آدمي پيدا مي شود. مردان خانواده اغلب ته ريشي دارند و زنان روبنده و يا روسري و يا چادر مشکي و معلوم است که براي زيارت امام زاده مولانا آمده اند.

* * *

وقتي مي خواستيم از محل اقامتمان در نزديکي سيده به ديدار مولانا در قونيه بيائيم، مردم محلّي ازما مي پرسيدند: مگر شما مسلمانيد؟ از اين سؤال تعجب مي کرديم، چه آن ها مي دانستند که ايراني هستيم. معناي اين سؤال را به خوبي درک نمي کرديم، تا اين که به قونيه رسيديم و متوجه شديم. منظور آنان از "مسلمان" نوع مسلمانان قونيه است، يعني مسلمانان متعصّبي که تحمّل دگرانديشان را ندارند و تنها يک صراط مستقيم در زندگي شان وجود دارد.

شهر قونيه با دو پديده مشخّص مي شود: با گستردگي بي قاعده و لجام گسيخته ساختمان هاي آسمان خراش بتوني اش و با زنان به اصطلاح محجّبه اش. در همان گردش شبانه روز اوّل پديده دوّم را به کمال شناختيم. هرچه درطول چند روز اقامتمان در قونيه گردش ها و خيابان گردي هاي ما بيشتر مي شد به اين واقعيت بيشتر پي مي برديم که بسياري از زنان قونيه، شايد بيش از 90 درصد آنان، در خيابان ها با چادر و يا روسري ظاهر مي شوند: يا با چادر مشکي به صورت دو تکه و يا يک تکه، يا با روسري و مانتو به سبک زنان بعد از انقلاب اسلامي ايران و يا با روسري ولي بدون مانتو و با لباس عادي زنان يعني با بلوز و دامن. مردان بالاتر از 50 سال اغلب ته ريشي اسلامي بر صورت دارند و تسبيحي در دست. اولين احساس يک ايراني در اين شهر اين است که قونيه از نظر فضا و فرهنگ تا اندازه زيادي شبيه شهر قم است. فضا شديداً مذهبي است و سنگيني نگاه مردم را وقتي حس مي کني که خانمت و يا دخترت بدون روسري در شهر بگردند. شهر شهر زائران است و دکان هايي که در بازار کتب مذهبي يا تسبيح مي فروشند فراوان اند. نوارفروشي ها پُر از نوارهاي مذهبي و فولکلوريک است. انگار به زيارت "امامي" يا "حضرتي" آمده اي. ولي از نظر ديگر، يعني تکلّم مردم به زبان ترکي، قونيه شبيه يکي از شهرهاي آذربايجان است. بدين ترتيب، در اولين برخورد با اين شهر من چه احساس آشنائي دارم، و چقدر راحت ام. انگار در وطن خودم، در يکي از شهرهاي مذهبي آذربايجان قدم مي زنم.

البته اين اولين برخورد با فضاي مذهبي و فرهنگي شهر است وشايد سال ها دوري از وطن و در غربت زندگي کردن چنين احساس آشنا و راحتي را در انسان برمي انگيزاند. چندان که در اين شهر مي پايم، فشار را بر خودم و به خصوص زنم و دختر چهارده ساله ام بيشتر حس مي کنم. به نظرم مي رسد که شهر قونيه بدون گذار از انقلاب اسلامي واقعاً شبيه ايران اسلامي خودمان است و کساني هم که واقعاً دراين شهرحکومت مي کنند مذهبي هاي متعصّب آن هستند. در مکالمه با مردم کوچه و بازار درمي يايم که حزب رفاه ترکيه در اينجا بيشترين رأي را آورده است. اسلامبول و قونيه دو شهر بزرگ و مرکزي اي هستندکه ارباکان در آن ها به بيشترين رأي انتخاباتي خود دست يافت. در حجره ها و دکان هاي بازار و در مغازه هاي خيابان هاي اصلي شهر عکس دختري 13 يا 14 ساله را به پشت ويترين مغازه ها زده اند: دختري که روسري به سر دارد و مانتوي درازي به بر و قرآني در دست و به نماز ايستاده است.

نمي دانم، ولي دلم مي خواست براي فرار از اين فشار هاي سنگيني که هر لحظه بيشتر مي شد، راه گريزي پيدا کنم و خود را هرچه زودتر به مأواي دنجي برسانم. آرزو داشتم که به سر تربت مولانا روم و خود را در اتاق سماع آن پنهان کنم. براي من دراين وقت شب چه ماوائي آسوده تر و تسکين دهنده تر از تربت پاک او بود؟ به سر در مقبره او که رسيدم با در بسته روبرو شدم. ساعات کار اين "موزه" يا اين "زيارتگاه" از ساعت 9 صبح تا 6 و نيم عصر بود. با خود قرار گذاشتم که هرطور شده فردا صبح سر ساعت 9 درکنار او باشم. به رستوراني رفتم و شب را "فرين کبابي" (Firin Kebabi) خوردم، غذاي محلي شهر قونيه. يک تکّه گوشت بره که در تنور پخته شده بود، به اضافه تکه اي نان بربري که ملاقه اي از آب روغن روي آن داده بودند، به همراه يک دانه پياز پوست کنده. پيش خود فکر کردم به مولانا و غذائي که او درآن زمان مي خورد: لابد او نيز مثل من اشتهايش را با خوردن اين غذاي محلي قونيه فرو مي نشاند.

* * *

صبح زود در حالي که در خواب خوش بودم با صداي بلند اذان که از مسجد روبروي مقبره مولانا پخش مي شد، از خواب پريدم. صدا از مسجد "سليميه" مي آمد. بعد از اتمام اذان از اين مسجد، مساجد ديگر نيز شروع کردند، همه به ترتيب و به صورت متوالي. شايد صداي اذان بيش از نيم ساعت و يا سه ربع ساعت درفضا پخش بود.

مقبره مولانا بر قطعه زمين نسبتاً وسيعي قرار دارد که دور تا دور آن را نرده هاي بلند و زمخت سيماني کشيده اند. اين مقبره داراي يک گنبد سبز رنگ زيبا و شکل و شمايل جالب است که شايد درتمام قونيه همتا نداشته باشد. چرا که گنبدهاي ديگر، حتي گنبد مسجد علاء الدين صورت نيمه دايره دارند و روي آن با حلبي پوشيده شده است. به جز اين گنبد، يک گنبد نيم دايره بزرگ نيز وجود دارد که به همراه دو گنبد کوچک تر، سقف مقبره را تشکيل مي دهد. مقبره داراي يک مناره نسبتاً بلند نيز هست. اين مقبره که محلّي ها به آن تربت مولانا(Mevlana Tuerbesi) مي گويند، به شکل فعلي اش، چندان قديمي نيست. مي گويند مقبره در همان جائي ساخته شد که سلطان ولد، پدر مولانا، زندگي مي کرد، در همان باغي که از سلطان وقت گرفته بود. پس از مرگش او را در همان باغ به خاک مي سپارند. هنگامي که مولانا نيز دارفاني را وداع مي کند مقبره کوچکي مي سازند و آنان را هر دو در آن دفن مي کنند. مقبره فعلي درطول قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي و توسط سلاطين عثماني، که برخي از آنان حامي فرقه مولويه بودند، ساخته مي شود و رفته رفته پيروان مولويه درآن جاي مي گيرند و آن را به محلي براي رقص و موسيقي و اسکان دراويش مولويه تبديل مي کنند. مدتي بعد از فوت مولانا، (درسال 1284م) پسر مولانا، بهاء الدين ولد، مبادرت به تأسيس فرقه مولويه مي کند ، که راه پدر را ادامه دهد. اين فرقه مانند هر فرقه درويشي ديگر با روي کار آمدن آتاتورک ممنوع اعلام شد. بدين ترتيب، از سال 1925 به بعد "زيارتگاه مولانا"، تبديل به "موزه مولانا" شد. به کتاب هاي راهنمائي رسمي مسافرتي که نگاه کني همه جا از آن به عنوان موزه مولانا(Mevlana Muesesi) ياد شده است و نه زيارتگاه مولانا(Mevlana Tuerbesi). ولي با يک نگاه نخست به در ورودي مقبره در مي يابي که اين تضاد بين "موزه" و "تربت" هنوز وجود دارد. به تن توريست هاي اروپائي که شلوار کوتاه پوشيده اند، خواه مرد باشند و خواه زن، دامن هاي بلند کشدار بلند مي کنند. زنان توريست نيز حتماً بايد سرخودرا با روسري هائي که براي آنان آماده کرده اند بپوشانند. ديدارکنندگان همه بايد کفش هاي خود را هنگام ديدار از مقبره درآورند. بنابراين شايد اين تنها موزه اي باشد که بايد اين آداب زيارتگاهي را پيش از ورود به آن انجام داد.

در ورودي مقبره به طرف غرب قرار دارد. پس از ورود، از دالان باريک و تاريکي که گيشه بليط فروشي درآن قرار دارد، عبور مي کني. از دالان که رد مي شوي به حياط خلوت نسبتاً بزرگ مقبره مي رسي که در ميان آن حوض آبي چند ضلعي با شيرهاي آب قرار دارد. در اين جا مردمان مؤمن و معتقد دست نماز مي گيرند و يا دست و پا و صورت خود را مي شويند. طرف دست چپ حياط اتاق هائي به شکل [L] درکنار يکديگراند که ظاهراً محل اُطراق دراويش بوده است، هم محل خواب وهم محل کار آن ها. در يکي از اين اتاق ها مجسمه بزرگ درويشي به چشم مي خورد که روي قالي، کنارمنقلي از آتش، نشسته و درحال خواندن مثنوي است. در سرسراي متصل به اين اتاق ها، مينياتورهائي قرار دارند که زندگي مولانا، ديدار او با شمس، و ميانجي شدن اورانزد سرداران مغول ترسيم کرده اند.

به در دوم ورودي مقبره که مي رسي، وارد صحن اصلي مقبره مي شوي. دري است چوبي و منبّت کاري شده که بر سر در آن با خط نستعليق خوش نوشته شده است: "ياحضرت مولانا" (محمد صادق 1291). کمي پائين تر اين شعر زيباي مولانا که جوهر کلام و معرّف روح مسالمت جوي اوست نقش شده:

بازآ، بازآ، هر آنچه هستي بازآ
گر کافر و کبر و بت پرستي بازآ

اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شکستي بازآ

درمقابل همين در دوّم مأموري به نظارت ايستاده تا مطمئن شود بازديدکنندگان با کفش، شلوار يا دامن کوتاه، و موهاي نپوشيده وارد مقبره نمي شوند. به اتاق درگاه، يعني اولين اتاق کوچک بعد از در ورودي، که پا مي گذاري، خود را در محاصره تابلوهاي خوش نويسي بسيار زيبائي، از دوره هاي مختلف امپراطوري عثماني، مي يابي که به زبان عربي، ترکي يا فارسي نوشته شده اند. علاوه بر آن تصويري از کعبه و محيط پيراموني آن، و در مشبّک کاري چوبين بسيار زيبا و نفيسي دراين اتاق قرار دارد. چيزي که جلب توجه مرا کرد اين عبارت فارسي بود که با خط خوش در درون قابي نقش بسته بود:
«کعبه عشّاق باشد اين مقام/ هرکه ناقص آمد اينجا شد تمام».

در کنار اين اتاق دري وجود دارد که به سالن بزرگي راه مي گشايد: اتاق "حضور پير". سالني که درآن بسياري از سران اوليه فرقه مولانا، افراد خاندان چلبي و هم چنين خود مولانا و خانواده اش خاک شده اند. اين سالن بزرگ که حدود20 متر طول و 5 متر عرض دارد محل اصلي مقبره مولانا به شمار مي رود. درسمت چپ آن ششتن از ياران خراساني که بنام "سربازان خراسان" مشهورند و در واقع همراه سلطان ولد و پسرش شهر بلخ را ترک کردند و به قونيه آمدند، دفن شده اند. درکنار قبر آنان ظرف برنجي بزرگي است که به آن "نيسان تاسي" (Nisantasi) مي گويند. اين ظرف در سال 1333م براي سلاطين ايلخاني در موصل ساخته و سپس به درگاه مولانا هديه شد، يعني درست در زماني که انديشه مولانا در فرقه مولويه متبلور شده بود. اين ظرف را جلوي درگاه آويزان مي کردند که آب باران در آن جمع شود. آب باران ماه ارديبهشت (آوريل) مقدّس شمرده مي شد و بوميان اين ناحيه به آن اهميت مي دادند. پس از اينکه ظرف پُر از آب مي شد نوک عمامه مولانا را درآن فرو مي بردند تا به اصطلاح تبرک شود و سپس به جمع مريدان مي دادند تا از آن بنوشند، از آبي که شفابخش و متبرّک شده بود. در قسمت مياني سمت راست، قبور خاندان چلبي قرار دارد و کمي بالاتر از آنان قبر دختر مولانا، ملک خاتون و زن او و درکنار قبر خود مولانا قبر بهاء الدين ولد پسر او قرار دارد. سپس قبرخود مولانا است که پارچه اي سفيد رنگ نقره فام روي آن انداخته اند. قبر او بالاتر از ساير قبور است ، البته به استثناي قبر پدرش، که ضريحي مشبک کاري شده و چوبين دارد، و حدود نيم متر از قبرخود مولانا بلند تر است.
روي قبور مردان دستار متوفي قرار دارد. درفرقه مولويه زنان راه به رقص سماع وحق شرکت در فعاليت هاي آنان را نداشتند، و نمي توانستند درويش و يا صوفي به حساب بيايند و صاحب مقام و منزلتي شوند. از همين رو، قبر ملک خاتون و يا کراخاتون فقط با يک پرده پوشيده شده است. مبتديان فرقه، داراي کلاه نمدي کوتاهي هستند که در دور آن خبري از عمامه پُرپيچ و خم نيست. ولي دستار سبزرنگ خود مولانا بسيار پُرپيچ و خم و داراي کلاه نمدي بلندي است که شايد طول آن به 40 سانتي متر برسد. ظاهراً اين کلاه خود مولانا نيست. کلاه حقيقي او که در ويترين ديگري جاي دارد بسيار ساده تر و کوچک تر از اين کلاه تشريفاتي است. در سمت چپ سالن آخر اتاق سماع قرار دارد. دو طرف اين اتاق چند ضلعي ايوان هاي کوچکي است بلند تر از صحن خود اتاق که توسط نرده هائي چوبين از صحنه جدا شده و ظاهراً محل اجتماع نوازشگران ني و تمبک و ساز بوده است. در قسمت بالائي ديوار اين اتاق، شعر اول مثنوي، دفتر اول، به خطّي خوش زينت بخش است: «بشنو از ني چون حکايت مي کند. . . »
برخي اشعارديگرکه برديوارنوشته شده درفضيلت سماع و رياضت کشي است مانند:

سماع آرام جان زندگاني است
کسي داند که او را جان جانست

خصوصاً حلقه اي کاندر سماعند
همي گردند و کعبه درميان است

در چند ويترين درون اين اتاق نسخ خطّي از دواوين مولانا، پسرش بهاء اًلدين، نظامي و حافظ به چشم مي خورند. گويا درهمين اتاق سجّاده و لبّاده مولانا نيز نگهداري مي شود امّا هنگام ديدار ما موجود نبودند. اتاق ديگري که توسط دالان کوتاهي به اتاق سماع وصل مي شود، اتاق نيايش است. اين اتاق پُر از کتب خطي قديمي است که داخل ويترين ها قرار دارند، و هم چنين قالي هاي قديمي و درهاي چوبين نفيس مشبّک کاري شده که به ديوارها آويخته شده اند. در ميان قرآن هاي موجود در اين اتاق نسخه بسيار کوچکي وجود دارد که گويا کاتب که زن بوده با تاري از موي سر استنساخ کرده است. افزون بر اين ها، دراين اتاق ظرف عودي که در خانقاه مي سوزانده اند و نيز ساعت گرانبهاي اهدائي به درگاه ديده مي شود. هم چنين قطعه چوبي به شکل"T" که به آن "متکّا" (Muetteka) مي گويند و ظاهراً مولانا هنگامي که به فراق شمس مبتلاء بوده است و چلّه نشيني و رياضت کشي مي کرده زير چانه مي گذاشته تا خواب بر او فائق نيايد و بتواند به خواندن کتب و تزکيه نفس ادامه دهد. پس از گذشتن از اين اتاق به در خروجي مقبره مي رسيم. در پشت ساختمان باغ نسبتاً بزرگي قرار دارد که بخشي از ديوار قديم آن مورد توجه و کاوش باستان شناسان بوده است. در اين باغ هنوز ديواري کاهگلي مزيّن به موزائيک هاي کوچک آبي رنگي پا بر جاست. درون حفره جلو اين ديوار چهار قبرکه روي آنها را سيمان کشيده اند، کمي بلند تر از سطح زمين به چشم مي خورد. در پشت ديوار نرده اي و در قسمت شرقي باغ، خانه هاي گلي نيمه خراب ، وجود دارد که مسکن اهالي محل است. شايد بتوان تصوّر کرد که در زمان مولانا خانه ها از اين جنس و قماش بوده اند، خانه هاي دو طبقه گلي با درهاي چوبي. از نشانه هاي تنگدستي مردمان اين بخش از شهر، و پنهان از چشم کنجکاو جهانگردان و زائرين، وجود اين محلّه نيمه خراب و فقير در پشت چنين مقبره عظيم است.

* * *

"زائريني" را که براي ديدن قبر مولانا به قونيه مي آيند مي توان به سه گروه تقسيم کرد:
1. گروه اول کساني هستند که براي انجام فرايض مذهبي و زيارت مولانا، به عنوان يک "امام" يا شخصيتي روحاني، به ديدن مقبره او مي آيند. براي آنان مولانا صاحب کتاب است، شريعت را به خوبي مي داند، و احتمالاً داراي معجزاتي است. بدين ترتيب آمدن و زيارت کردن چنين فردي ثواب دارد. اين تعبير غالب کساني است که از خود ترکيه به سر تربت مولانا مي آيند. زنان و مردان اغلب از دهات و يا شهرهاي کوچک اطراف قونيه آمده اند. زنان اکثراً لباس اسلامي پوشيده و خود را با روسري و يا مقنعه و يا چادر پوشانيده اند. اکثريت اين دسته از زائرين با آثار مهم مولانا چون کليات کبير و مثنوي آشنائي ندارند، چرا که بسياري از آنان بي سواداند. بخش بزرگي از زائريني که از 9 صبح تا پاسي از شب گذشته به مقبره هجوم مي آورند، از اين گروه اند. هنگام ورود درهاي ورودي را مي بوسند، کفش ها را از پا در مي آورند و وقتي که به صحن اصلي مقبره مي رسند، جائي که قبور دراويش جاي دارد، روي به طرف آنان مي کنند، دودست را به طرف آسمان مي گيرند و به دعا و نيايش مي ايستند. درقسمت آخر سالن که قبر مولانا قرار دارد، ازدحام بيش از حد ممکن مي شود. مردم با شوق و ذوق بسيار دعا مي کنند و نماز مي گزارند. آشنائي اين دسته از زائرين با مولاناي مجتهد است نه با مولاناي شيدا کما اين که ديوان کبير مولانا که شرح شيدائي او با شمس است به آساني در قونيه بدست نمي آيد.

2. گروه دوّم شامل جهانگردان است، اغلب از کشورهاي اروپائي، و يا برخي از خود ترکيه، که بيشتر براي فرونشاندن حس کنجکاوي خود به ديدار مقبره مولانا مي آيند زيرا تقريباً در هر همه کتابچه هاي راهنما مقبره مولانا به عنوان نخستين جاي ديدني آمده است. اقامت توريست هاي اروپائي، که به صورت سازمان يافته و دسته جمعي به اين شهر مي آيند، کوتاه است، اغلب آنان چند ساعتي از قبرمولانا ديدن مي کنند و سپس به جاهاي ديدني ديگر مي روند. براي آنان مهم نيست که با چه شکل و شمايلي به اين درگاه نزديک شوند. ولي وقتي به مقبره مي رسند خود را کاملاً با اوضاع تطبيق مي دهند و پس از ساعتي از آن خارج مي شوند. مأموران نيز چندان در مورد حجاب اسلامي زنان جهانگرد سخت گيري نمي کنند و حتّي به نظر مي رسد همانقدر که سرپوشي داشته باشند براي ورود به صحن کافي است. اين دسته از توريست ها اغلب با دوربين عکّاسي يا فيلم برداري وارد مقبره مي شوند و براي آن ها مقبره مولانا به عنوان يک "جاي ديدني" ترکيه اهميت دارد و تربت او بيشتر "موزه"اي است از اشياء ديدني.

3. گروه سوّم افرادي هستند از همين توريست ها، چه بومي و چه خارجي، که تا اندازهاي با آراء و انديشه هاي مولانا آشناهستند و به انگيزه درک کردن بهتر محيط زندگي وي بر سر تربتش مي آيند و چند روزي در هتل هاي اطراف مقبره به سر مي برند. براي اين دسته از "زائرين"، که در اقلّيت اند، مقبره مولانا هم نوعي "زيارت" است و هم نوعي "مکاشفه". به نظر مي رسد که آنان کمابيش با مثنوي آشنايي دارند، ديوان شمس را خوانده اند و عشق مولانا، آنان را به درگاه او کشانده است.

در کيوسک کوچک کنار مقبره تنها نسخه هايي از مثنوي به فروش مي رفت و از ديوان غزليات شمس، که به دوره دوم تکامل فکري مولانا بر مي گردد خبري نبود. کتب توريستي به زبان فرانسه، انگليسي، ژاپني، و آلماني در مورد قونيه و تربت مولانا، نوارهاي موسيقي ني و ساز و تنبک مربوط به فرقه دراويش مولويه، و کارت پستال هاي جور و واجور از صحن داخلي مقبره، و چند کار خوش نويسي، مجموعه کالاهاي اين کيوسک بود.

در دهه 1960 ميلادي فرقه مولويه، که از زمان آتاتورک از فعّاليت محروم و ممنوع شده بود، اجازه يافت که فعّاليت هايش را از سر گيرد. امّا اين بار فرقه بر رقص سماع و نوعي موسيقي روحاني و خلسه آور تکيه مي کردکه خود مبتکرش بود. به تدريج، با دخالت و نظارت وزارت فرهنگ و هنر ترکيه، فعّاليت هاي فرقه به قلمرو "هنرهاي نمايشي" وارد شد و دراويش مولويه با عرضه نوع خاصي از هنرهاي نمايشي حقوق بگير دولت شدند. بدين ترتيب اين مراسم به تدريج جنبه هاي عرفاني و روحاني خويش را از دست داده است. هرسال يک بار، در هفدهم دسامبر، که مصادف با روز مرگ مولانا است، اين دراويش دو فستيوال بزرگ در ترکيه برگزار مي کنند، يکي در اسلامبول و ديگري در قونيه. امّا کارها و برنامه هاي هنري اين فرقه، به نمايش هاي آنان در ترکيه محدود نمي شود. هرسال شماري از اين فرقه به کشورهاي اروپائي مي آيند و نمايش رقص هاي سماع را برصحنه مي آورند. درآلمان اين گروه از دراويش به "دراويش رقصنده" (Tanzende Derwischen)مشهوراند.

* * *

در قونيه دو مکان مهم ديگر وجود دارد که مي توان جاي پاي مولانا را درآنها ديد: يکي مدرسه اي است در امتداد خيابان علاء الدين و ديگري مسجدي است که مقبره شمس تبريزي درآن قرار دارد. مدرسه، به نام "اپليکچي کولي سي"(Iplikci Kuellizesi) در نزديکي ارک حکومتي است. زماني که جلال الدين به همراه پدرش به اين شهر رسيد، سلطان ولد تدريس خود را در اين مدرسه شروع کرد و تا زنده بود در همان جا به کار خود ادامه داد. سپس پسرش جاي او را گرفت و به وعظ و ارشاد مردم همت گماشت. اين مدرسه درسال 1201م با حمايت سلطان رکن الدين سليمان شاه بنا شده و داراي مناره اي است با رگه هائي از کاشي آبي رنگ. صحن داخلي مدرسه بسيار بزرگ است و شايد گنجايش 1000 نفر را داشته باشد. در داخل آن محرابي است سنگي و سفيد رنگ که درکنارش منبري چوبين زيبايي که منبّت کاري شده قرار دارد.

به فاصله 500 متري و درست روبروي مدرسه، آن سوي خيابان علاء الدين مسجد شمس تبريزي است که در ميان پارک سبز کوچکي جاي گرفته. وقتي به مسجد رسيديم از بلند گوي مسجد صداي اذان ظهر تمام شده بود. در پارک نمازگزاران دست وضو مي گرفتند تا خود را براي نماز جماعت آماده کنند. در جلوي در ورودي مسجد منبع آبي با دو شير آب قرار داشت. امّا براي ديدن مقبره، بايد در انتظار پايان نماز منتظر مي مانديم.

مسجد داراي گنبد چند ضلعي و حقيري است که روي آن را با حلبي پوشانده اند. مناره اي دارد که به سبک ساير مناره هاي مساجد سنّي مذهب از آجر و سنگ است و بر بالاي آن کلاهک تيزي قرار دارد. در درون مسجد، پشت در ورودي، کفش کن واقع شده و در قسمت راست، پله هائي چوبين است که به بالکن يا طبقه بالاتر مي رود که دور تا دور آن توسط پرده اي پوشيده شده زيرا محل نمازگزاري زنان است. روبروي در ورودي، محراب است و منبر، و درکناره راست نزديک محراب، قبري است منسوب به شمس تبريزي. اين قبر بر بالاي صحن بلندي قرار دارد و به سبک همان قبوري بنا شده است که در مقبره مولانا ديده بوديم. پرده اي که برآن کلماتي به عربي نوشته شده و نيز دستاري که منسوب به شمس تبريزي است قبر را پوشانده اند. همانجا نشستم و به مولانا فکر کردم: به عشق عجيب او و شيفتگي و شيدائي او، و به اين که اين عشق پاک سرچشمه لايزال خلاقيت و پويائي و مبناي يکي از شاهکارهاي ادب پارسي بود.

ديدار ما از شهر قونيه به پايان مي رسد. آمده بودم به قونيه، در جستجوي خانه و کاشانه اي آشنا، در جستجوي حالي و صفائي، که با آن غم مداوم غربت را از تن و روح بدر کنم. حال قونيه اي يافته بودم که هنوز هم مولانا نقطه مرکزي آن است ولي هرکس نيز با تعبير و انگيزه خاص خودش به ديدار آن آمده. يکي مولانا را امامي مي داند صاحب معجزه که بايد زيارت شود، ديگري او را شيدائي مي بيند عاشق پيشه، و سوّمي او را رقصنده اي مي داند شيفته موسيقي. ولي چه عيب دارد؟ مگر خود او نبود که سرود: «هرکسي از ظن خود شد يارمن/ از درون من نجست اسرار من»؟

***
Author: 
مهدی نفيسی
Volume: 
۱۵
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000