tile

يهوديان جديدالاسلام مشهد



 

در دوران قاجار تعصب مذهبي، همانند عهد صفويه، بار ديگر شدت گرفت و خوار شمردن و پايمال کردن حقوق اقليت هاي ديني، چون يهوديان، به مظالم گوناگون از جمله تجاوز به يهوديان، غارت اموال آنان و کشتارهاي فردي و جمعي اعضاي اين گروه از ايرانيان منجر شد.1 گاه کمترين بهانه و يا نشر يک شايعه ضد يهودي کافي بود تا مردمان متعصب به محله هاي يهودي نشين يورش آورند و به ضرب و شتم و چپاول پردازند. در جامعه خرافات زده ايران در قرن نوزدهم، که انحطاط مادي و معنوي در آن ابعادي کم سابقه يافته بود، چنين فرصت ها براي تهاجمِ سريع به قربانيان اندک نبود. شماري از رهبران مذهبي جامعه نيز بجاي آرام کردن احساسات برانگيخته و خواباندن بلواهاي خودجوش توده هاي مردم، اغلب به رفتار تعصّب آلوده و متجاوزانه عوام رنگ حق به جانب مذهبي مي دادند و به آن دامن مي زدند.

هدف اين نوشته بررسي کمّ و کيف يکي از اين گونه رويدادهاي تاريخي در جامعه ايران قرن نوزدهم و عوامل و عناصر مرتبط با آن است. در اين رويداد که به واقعه «الله داد» شهرت يافته است، جامعه يهوديان شهر مشهد در سال 1839 ميلادي زير فشار و تهديد مراجع شيعي به صورت دست جمعي اسلام آوردند.
پيش از پرداختن به شرح تاريخچه اين رويداد، اشاره به چند نکته پيرامون منابع و اسناد مورد استفاده و استناد اين نوشته لازم است. اين منابع و اسناد عبارت بوده اند از:
- گزارش هائي از جهانگران اروپائي، مبلّغان و کشيش هاي مسيحي که درآن سال ها گذارشان به مشهد افتاده بود؛
- نوشتارهاي "سفرنامه" گونه ديپلمات ها، پزشکان و مورخين اروپائي؛
- اسناد، روايات و خاطرات تني چند از افراد جامعه «جديد الاسلام» مشهد؛
- اسناد دولتي انگليس (به نقل از يکي از پژوهش هاي مورد استفاده)؛ و
- پژوهش هاي شماري از مورخان يهودي (ايراني و غير ايراني)، مطالعات جامعه شناختي و فلکوريک دانشگاهيان غربي.
در اين ميان جاي خالي مدارک و نوشته هاي فارسيِ تاريخ نگاران ايراني و بي عنايتي پژوهشگران ايراني غير يهودي به اين رويداد، شديداً چشمگير است. واقعيت اين است که غالب تاريخ نگاران عهد قاجار که در بيان وقايع و شرح احوال کسان، گاه به جزئيات و حواشي بس طولاني هم کشيده مي شوند، از پرداختن به رويدادهائي چون تهاجم به هويت و موجوديت اقليت هاي ديني و ايذاء و آزار و کشتار آنان و عواقب فرهنگي و اجتماعي چنين خشونت ها يکسره مي پرهيزند.2 هدف اساسي تاريخ نگار بررسي و تعليل روندها و رويدادها، آراء و انديشه هاي دوره مورد پژوهش است. در عين حال، يک نوشته تاريخي خود بازتابي از آراء و انديشه هاي تاريخ نگار در زمان نگارش است. با چنين فرضي بايد بپذيريم که بي اعتنائي تاريخ نگار دوره قاجار به وضع زندگي گروه هاي محروم و مورد تبعيض، از جمله زنان، گروه هاي قومي و ديني، چه بسا ناشي از نهادينه شدن فرهنگ تبعيض باشد.

درحکومت قاجاريه آثار خودسري، خودکامگي و استبداد به همه شئون و سطوح اجتماعي تسرّي يافته بود. به سبب پيامدهاي ناشي از جنگ ها و شکست ها در برابر دشمنان خارجي، از يکسو، و رواج تعصب و خرافه و قحطي و فقر عمومي، از سوي ديگر، شأن و هويت انسان در جامعه به حد اقل رسيده بود. در چنين فضائي تجاوز به حريم و منزلت اعضاي اجتماع نه چندان بازتاب مي يافت و نه رويدادي قابل اعتنا شمرده مي شد. از همين رو، بي خبري عمومي نسبت به واقعه «الله داد» را شايد نتوان غيرعادي دانست. اين بي خبري به حدي بود که تا دهه هاي بعد از واقعه، حتي يهوديان ساير شهرهاي ايران نيز از آنچه بر سر يهوديان مشهد آمد بي اطلاع بودند.

در هريک از منابع مورد بررسي، بخش ها وجوانبي از حادثه «الله داد» بازگو شده است امّا شرح تمامي واقعه بصورت يک جريان واحد تاريخي کمتر آمده. در نوشته حاضر، با تکيه بر منابع و اسناد ياد شده، سعي بر اين است که شرح حال جامعه يهوديان مشهد در اين دوران و سرنوشت آن به اختصار امّا منسجم بيان شود. اشاره به اين نکته نيز ضروري است که پيامدهاي واقعه اي که بيش از يک قرن و نيم پيش در مشهد روي داد زندگي جمعي از يهوديان ايراني را در نسل هاي پياپي رقم زد و مسير زندگي آنان را دگرگون ساخت.
گرچه در تاريخ يهوديان اروپا، به ويژه در اسپانياي قرن شانزدهم، نمونه هاي پذيرفتن اجباري مسيحيت بصورت رخدادي که بر گروهي از يهوديان همراه با تجاوز به جان و مال آنان تحميل مي شد بسيار است ولي اين گونه رويدادها در ايران اسلامي به آن وسعت و شدّت چندان سابقه نداشت. اين که يهوديان جديدالاسلام مشهد، به عنوان يک گروه، توانستند در نهايت امر هويت يهودي خويش را حفظ کنند نيز خود در تاريخ معاصر ايران امري بي سابقه بوده است.

* * *

مهاجرت به مشهد (1740-1760م)

برپايه روايات شفاهي و باورهاي تاريخي رايج در ميان يهوديان مشهد در قرن نوزدهم، اينان ورود اجداد خود و سکونتشان در مشهد را به دوران پادشاهي نادرشاه افشار (1747-1736م) و فرمان وي باز مي گردانند. پيش از ورود اينان به مشهد در اين دوره، ظاهراً جامعه يهودي دراين شهر وجود نداشت.
نادرشاه به پيروي از سياست جابجائي جمعيت ها و اقوام ساکن در قلمرو حکومت خود، گروه هاي چندهزار نفره را از نقاط مختلف ايران به منطقه خراسان کوچ مي داد و درآنجا ساکن مي کرد.3 به حکم او بود که شماري بزرگ از کردهاي کردستان، از ايل نشينان آذربايجان و مردم فارس در خطه هاي شمال خراسان، در قوچان و مشهد اقامت گزيدند. نادرشاه اغلب جمعي از تازه واردين را به حفاظت از مهمّات، غنائم و ثروت هايي که در پيشروي هاي نظامي به شرق ايران و در جنگ با هندوستان بدست آورده بود، مي گماشت. شاه افشار سنگ هاي قيمتي و ذخائر عظيم از جواهرات گرانبها در کلات انباشته کرده بود و مشهور است که در پي بدگماني شديد و جنون آميز او نسبت به نگهبانان کلات، اغلب اينان سرنوشتي جز هلاکت به دست مأموران شاه نداشتند.4
به احتمال بسيار بي اعتمادي شديد شاه افشار نسبت به اطرافيان -و از جمله پسر ارشد خود رضاقلي ميرزا که بدستور پدر نابينا شد- و عناد او نسبت به علماي شيعه -که بويژه در جوار حرم امام رضا در مشهد، از اقتدار قابل توجهي برخوردار بودند- منشاء انگيزه او براي کوچ دادن اقوام ديگر به خراسان و گماردن آنان به نگهباني از کلات بوده است.
به همين منوال بود که به دستور نادرشاه افشار حدود 40 خانوار يهودي، عليرغم خواست خود، از شهر قزوين و از شهرهاي شمال ايران به کوچ اجباري به خراسان کشانده شدند. اين سفر که چندين سال به درازا کشيد زير نظارت سربازان و به زور اسلحه آنان صورت گرفت. تاريخ نگاران اين دوران، سند و يا آگاهي هائي به دست نداده اند که نشان دهد فرمان شاه در اين مورد و کوچ تحميلي يهوديان به مشهد، که شهري مذهبي و سخت متعصب بود، به چه منظور صادر شد. اما در روايات شفاهي کوچانده شدگان، از عطوفت و اعتماد شاه نسبت به يهوديان و گماردنشان به امر نگهباني از کلات ياد شده است.5 معلوم نيست چنانچه اينان در زمان حيات شاه افشار به مشهد مي رسيدند و به دسته محافظين کلات نادري مي پيوستند، چه سرنوشتي در برابر داشتند. خشونت و شقاوت نادر شاه در امر تنبيه هرآنکه در نظر وي مظنون و يا متخلف مي آمد چنان ابعاد جنون آميز داشت که گاه حتي مجريان فرمان را در فرمانبرداري و ارتکاب جنايت وحشت زده و متردد مي کرده است. پزشک خصوصي شاه، دکتر بازين فرانسوي، در مشاهدات خود موردي را در اصفهان به سال 1746 شرح مي دهد. طبق گزارش وي شش تاجر هندي، ارمني و يهودي تنها به اتهام ثابت نشده اقدام به خريد يک قطعه فرش از اموال شاه -که توسط درباني به سرفت رفته وبراي فروش عرضه شده بود- دستگير مي شوند. طبق فرمان نادر افشار هر شش نفر جملگي در ابتدا کور و سپس زنده به ميان آتش افکنده شدند. مرگ دردناکشان عمال شاه و مشاهده گران را به حيرت و انزجار نشاند.6

پس از آن که نادرشاه شهر مشهد را به مقر حکومت خود بدل کرد در گسترش و تقويت توان شهر گام هائي برداشت و بويژه براي آماده کردن اين خطه براي مقابله باحملات احتمالي از سوي شرق کوشيد. درميان مهاجرين به خراسان، مسافران يهودي از قزوين هنوز به مقصدشان نرسيده بودند که نادرشاه کشته شد (1747). در زمان مرگ نادرشاه، 17 خانوار به کلات رسيده بودند، 16 خانوار هنوز در مشهد و 7 خانوار در سبزوار بودند. سربازان اين گروه ها را در همان شهرها رها کردند.7 گروهي که به کلات رسيده بودند، با چنان بدرفتاري و آزاري از سوي اهالي آنجا روبرو شدند که به کوچ خود ادامه دادند و به سمرقند، هرات و بخارا رفتند و درآن شهرها اقامت کردند. گفته اند که مردم سني مذهب آن ديار نسبت به اينان رفتاري پذيراتر داشتند. اما خانوارهائي که در اين تحقيق مورد مطالعه اند، در مشهد ماندگار شدند. شماري از اين خانوارها در اصل از ديلمان و يا از گيلان به قزوين آمده بودند و هنوز به گيلکي سخن مي گفتند. حتي تا يک قرن بعد هم در مشهد زبان تکلمشان در خانواده هنوز گيلکي بود.8
اين خانواده هاي يهودي در ورود به مشهد با رفتار سرد و گاه خصمانه اهالي شهر روبرو شدند ولي درنهايت امر توانستند منطقه اي را در نزديکي حصار و دروازه شهر، موسوم به محله عيدگاه، از زرتشتياني که خود به علت آزار و فشار مردم مشهد اين شهر را ترک مي گفتند، خريداري کنند و درآنجا ساکن شوند. به مرور ايام، محله عيدگاه مسدود و در حصار ديوارها و خارج از مسير زندگي اکثريت مردم، به پايگاه و محل سکونت يهوديان مشهد بدل شد. يهوديان در اين محله محصور به زندگاني مجزا امّا کمابيش موازي با زندگي اهالي شهر ادامه مي دادند. رفته رفته منازل کوچکي ساختند. مدارس مذهبي، دکان ها، حمام و کنيسا(عبادگاه) برپاکردندو به زودي قبرستان ويژه خودرا نيز در آن بنا نهادند. ساکنان محله عيدگاه به تدريج در اقتصاد متمرکز و در حال رشد شهر مشهد، که به مرکزي تجاري و سياسي تحول يافته بود، جائي براي خويش باز کردند. در مشهد، يهوديان به حرفه اي که اساساً در گيلان آموخته بودند يعني توليد و تجارت ابريشم پرداختند. افزون بر اين، آنان در تهيه نخ پنبه و پارچه بافي نيز مهارت داشتند و در اين زمينه ها دست به داد و ستد زدند.9

با افزايش حجم واردات کالا از انگليس، به ويژه پارچه هاي پشمي، آمد و شد و تماس هاي بيشتر با هند، و با گسترش فعاليت هاي سياسي و اقتصادي انگليس ها براي تأمين منافع والاي خويش در هندوستان و افغانستان، و به طور کلي با افزايش سطح تجارت در منطقه، امکانات اقتصادي نويني در برابر محله نشينان يهودي در مشهد فراهم آمد. اين گونه فرصت ها از جمله تعدادي از يهوديان مشهد را به قصد تجارت به مسافرت هاي دور، به هندوستان، هرات و بخارا کشاند. حتي از شهرهاي ديگر چون يزد -پس از قحطي سال -1770 لار و کاشان، جمعي تازه ازخانواده هاي يهودي به مشهد جلب شدند وبدينسان بر تعداد آنان در مشهد افزوده شد.10
به اين ترتيب، در ابتداي قرن نوزدهم، جمعيت يهودي اين شهر، با حفظ فاصله از ساير اهالي مشهد، در محله هاي خاص خود مي زيستند و با رفتار خصومت آميز متعصبان شهر و رهبران ديني و اجتماعي آن نيک آشنا شده بودند. آنان، همراه زرتشتيان و ديگر جوامع غيرمسلمان مجبور به پوشيدن جامه ها و وصله هاي مشخص و قابل شناسائي بودند.11در اواخر قرن 18 و ابتداي قرن 19، ملاياني که رهبري مسلمانان مشهد را به عهده داشتند اغلب به دلايل سياسي و يا سودجوئي هاي شخصي به تحريک مقلدان و پيروان خود مي پرداختند و آنان را عليه يهوديان، زرتشتيان و صوفيان شهر مي شوراندند و در عين حال مي کوشيدند تا با حربه فشار و تهديد اعضاي جوامع را به اعراض از مذهب خويش و پذيرفتن اسلام اجبار کنند. 12

با همه فشارها و تهديدها، اهانت ها و تحقيرهاي مستمر، جامعه يهودي مشهد به کيش ديرينه باقي ماند، دوام آورد و رشد کرد. حتّي شماري از رهبران اهل ادب اين جامعه به کار شاعري پرداختند و در زمينه تصوف و عرفان آثاري از خويش باقي گذاشتند. مهم ترين رهبر مذهبي جامعه ملاسيمان طوب ملامد بود (وفات 1828) که دستکم دو کتاب نوشت. يکياز اين دو به زبان عبري، آرامي و فارس يهود (زبان فارسي نوشته شده به خط عبري) نگاشته شده است. اين اثر شامل 370 بند شعر فارسي و عبري در باره مضامين مذهبي است و در سال 1896، سال ها پس از مرگ وي، در اورشليم به چاپ رسيد. کتاب ديگر که در بخارا به چاپ رسيده به زبان فارسي و به خط عبري است و سِفرِ حيات الروح نام دارد. در اين اثر، که شرح سير و سلوک روحي است پرجوش و عدالت خواه، توضيحاتي پيرامون آموزش هاي انديشمندان يهودي چون ابن ميمون (موسي بن ميمون دانشمند دربار خليفه مصر 1204-1135م) و انديشه هاي ديني-فلسفي به نظم درآمده است. در هردوي اين آثار آشنائي نويسنده با عقايد متفکران اسلام و يهود در قرون وسطي مشهود است.13 آمده است که « او با امام جمعه مشهد هم دوستي و رفت و آمد داشته است.»14 در همين دوران شماري از يهوديان مشهد به تصوف و عرفان گرايشي خاص يافتند، به اشعار حافظ و مولانا علاقه بسيار مي داشتند و حتّي به محافل و حلقه هاي صوفيان و شاعران مشهد راه يافتند.15

واقعه "الله داد"
در سال پنجم سلطنت محمد شاه قاجار و در دوره صدارت حاجي ميرزا آقاسي، در روز يازدهم ذيحجه 1255ه ق/ 27 مارس 1839، که مصادف با عيد قربان بود، شماري از ساکنان شهر ناگهان به محله عيدگاه يهوديان مشهد هجوم بردند و به قتل و غارت پرداختند.16 اين هجوم و تعرّض که چند ساعت ادامه داشت به کشته شدن حدود 38 تن و مجروح شدن صدها نفر ديگر انجاميد. يک کشيش انگليسي به نام دکتر ژوزف وولف که دوبار، يک بار پيش و يک بار پس از اين واقعه به مشهد سفر کرده و با جمعيت محله عيدگاه آشنا بود، شرح ماجرا را بدين گونه آورده است:

زن فقيري (از محله يهوديان در عيدگاه) از زخم دست رنج مي بُرد. پزشک مسلمان شهر به رسم روز تجويز کرد که سگي را بکشد و دست خود را درخون گرم حيوان شست و شو دهد. زن نيز چنين کرد. ناگهان مردمان به اين ادعا که کار زن به قصد تمسخر و اهانت به پيغمبر ايشان بوده است دست به بلوا زدند. در دقايقي 35 يهودي کشته شد. بازماندگان وحشت زده جملگي اسلام آوردند.17

لرد کرزن، راوي داستان به نقل از کشيش انگليسي، در کتاب خود واقعه را چنين تحليل مي کند که: «قضا را اين حادثه در همان روزي رخ داد که مسلمانان در حال برگزاري مراسم عيد قربان بودند. خرافات و تعصب در عامه مردم و سوء نيت برخي در ميان آنان، به سادگي دست بدست هم داد و بدينسان رفتاري معمولي و پيش پا افتاده توهيني دانسته و عمدي به مقدسات ملي تعبير گرديد و منشأ اين حمله و خشونت شد.18
لاشه پرتاب شده سگ بر سر گذر، غضب مسلمانان مشهد و ساير شيعيان را که ازنقاط ديگربراي مراسم آن روز به اين شهر آمده بودند، برانگيخت و آنان را به هجوم به طرف ساکنان بي خبر و بي دفاع محله يهوديان واداشت. ظاهراً خشم حمله کنندگان به حدي بوده که پس از حمله به کنيساي يهوديان نسخه هاي تورات را نيز به آتش مي کشند. در اين ميان، برخي از يهوديان توانستند خود را در چاه ها و يا قبرستان مخفي کنند و خردسالان را در زيرزمين ها پناه دهند. متجاوزان سپس به سوي خانه ها و محل هاي کسب و کار يهوديان سرازير شدند و به شکستن و غارت اثاثيه، و مضروب و زخمي کردن اهالي محله و سرقت اشياء و اموال و ربودن شماري از دختران جوان دست زدند. در اکثر منابع تعداد دختران ربوده شده را 6 نفر آورده اند. به ظاهر، اين دختران جملگي به خانه امام جمعه برده مي شوند. او از ميان آنان دو نفر را انتخاب مي کند و به عقد ازدواج خود در مي آورد.19
بنا بر اکثر روايات، اگر امام جمعه شهر، حاجي سيد عسکري، شخصاً پادرميان نگذاشته و آشوب را نخوابانده بود احتمالِ کشتارِ وسيع تر و قربانيان بيشتر، مي رفت. در وساطت خويش امام جمعه به يهوديان اعلام مي کند که تنها راه فروکشي غضب مردم و راه نجات آنان پذيرفتن اسلام است. به اين ترتيب به فاصله چند ساعت پس از شروع حمله، هفت نفر از بزرگان جامعه يهوديان «نظر به خير و صلاح طايفه و براي جلوگيري از قتل و غارت، مصلحت ديدند که اسلام را قبول نمايند. از روي پشتبام رضايت خود را به اطلاع مردم رسانيده. . . نزد امام جمعه رفتند.»20 وي کلمات شهادت را به دهان آنان جاري مي کند و براي هريک نامي اسلامي برمي گزيند. آنگاه قرار براين مي شود که ديگر اعضاي جامعه يهوديان نيز نزد او روند و اسلام آورند. امام جمعه اين موفقيت را به حاضران تبريک مي گويد و آن روز را روز "الله داد" مي نامد و اسلام آوردگان را "جديدالاسلام" مي خواند.21 يهوديان جديدالاسلام يا "جديدي ها" نيز آن روز را به پيروي از امام جمعه روز "الله دادي" مي خوانند و به روايتي، تعبيرشان از اين نام چنين است که در اين روز، عدالت (داد) پروردگار شامل حال آنان شده و به جزاي گناهان خود رسيده اند. بدينسان بود که در ظرف چند روز جامعه يهوديان مشهد که به حدود 2400 نفر يا 400 خانوار مي رسيد موجوديت رسمي خود را از دست داد.

غيبت مراجع دولتي شهر در اين رويدادها شايد ناشي ازضعف دولت در برابر قدرت علماي شيعه در مشهد باشد. در اسناد دولتي انگلستان، به نقل از گزارشگران شاهد انگليسي آمده است که دولت محمدشاه قاجار سرانجام در اين کار به نوعي مداخله کرد. اين مداخله و وساطت، که چند ماه پس از اين رويداد صورت گرفت بسيار محدود بود و تنها به کوششي براي استرداد اموال دزديده شده پايان گرفت. در اکتبر 1839 وزيرشاه، ميرزا مسعود براي رسيدگي به اين امر به مشهد رفت و خواستار برگرداندن اموال غارت شده يهوديان شد. اعتراض به کشتارها يا تغيير اجباري مذهب در دستور کار وي قرار نداشت.22 اين جاست که امام جمعه حکم مي کند همه اشياء غارت شده را بياورند و درصحن بريزند تا صاحبان آنها پيدا شود، «چه غارت مال مسلمان حرام است.»23

دو سند و منبع تاريخي ديگر در باره اين واقعه را نيز بايد واجد اهميتي خاص دانست. اين دو شايد تنها مدارکي باشند که به زبان فارسي نگاشته شده و نويسندگان ايراني آنها، با درک اهميت تاريخي واقعه آنرا گزارش و ثبت کرده اند. سند اول دست خطي است در پشت جلد يک سيدور24 (کتاب عبادت يهوديان) که به اختصار به شرح حادثه پرداخته. اين نوشته براي ساليان دراز در خانه يکي از جديد الاسلام ها نگهداري شده بود و امروز در کتابخانه بن صوي نگهداري ميشود. سند به خط عبري و به زبان فارسي است و تاريخ "الله داد" را سال 5599 عبري (1839 ميلادي) مي داند. مؤلف سند مي نويسد «. . . مسلمان ها بهانه گرفتند. روز دوازدهم نيسان به محله هجوم آوردند. بقدر 32 نفر را کشتند و بقيه را از دين برگردانيدند. اگر قبول نمي کرديم تمام. . . را مي کشتند. از ناعلاجي تسليم شديم»25
سند دوم تنها شرحي است که يک تاريخ نگار ايراني غيريهودي از خود بجا گذارده است. در جلد دهم تاريخ روضة الصفاي ناصري، تأليف رضاقلي خان هدايت، چند سطري به شرح اين واقعه اختصاص دارد:

و از جمله غرايب اتفاقات اينکه در روز عاشوراي سال يک هزارو دويست و پنجاه و پنج در شهر مقدس چند نفر از اطفال يهود کله سگي را بر سر چوبي کرده العياذ بالله بعضي کلمات کفر آميز بر زبان مي راندند و اين خبر در روضه مطهره به مجمع عام گوش زد خلايق شده بالاجماع به خانه يهودان ريخته دويست تن از آنان بکشتند و اثاث البيت آنها را غارت کردند طايقه يهود زبان به کلمه طيبه شهادت گشاده مأمون گشتند وحاجي ميرزا موسي خان همه را مسلمان کرده و اطفال آنان را به مکتب نشانيدند و اموال آنها را بعد از اسلام رد کرد قريب يک هزار خانوار به شرف اسلام مشرف شدند.»26

اين متن را، باآنکه شامل برخي جزئيات و اطلاعات و ارقام نادرست يا اغراق آميز (مانند تعداد کشته شدگان) است، بايد متني قابل تأمل و از لحاظ تاريخي معتبر دانست، چه تا آنجا که مي دانيم تنها منبع ايراني و غير يهودي است که به حادثه "الله داد" اشاره اي دارد.
به اين ترتيب، گزارش همه شاهدان و راويان واقعه در باره علل مستقيم حمله مسلمانان به محله يهوديان مشهد و پيامدهاي بلافاصله آن کمابيش مشابه يکديگر است، از روايات شفاهي گرفته تا يادداشت هاي سياحان و مبلغان مذهبي و شرح رضاقلي خان هدايت. اما نگاهي به اوضاع سياسي منطقه خراسان، شايد اوضاع و احوال عمومي اي را که منجر به بهانه گيري متعصبان مذهبي و يورش آنان به محله عيدگاه و کشتار يهوديان و غارت اموال آنان شد روشن تر کند.
عزري ا لوي که خود از بازماندگان جديد الاسلام هاي مشهد است، با بررسي اسناد دولتي انگليس پيرامون تاريخ اين دوران، به نقش احتمالي سياست هاي دو قدرت بزرگ روس و انگليس در منطقه اشاره مي کند و واقعه "الله داد" و قربانيان آن را در پرتوي ديگر مي نگرد. درابتداي قرن نوزدهم نفوذ و قدرت امپراطوري روسيه در شمال ايران و امپراطوري انگليس درجنوب و درجوارهندوستان رو به افزايش مي رفت. پس از درگذشت فتحعلي شاه قاجار درسال 1834، محمد شاه و نخست وزير او، حاج ميرزا آقاسي، معتقدبه نزديکي بيشتر به همسايه شمالي ايران بودند. انگليس بيم داشت که گسترش طلبي روسيه در منطقه آسياي ميانه، هندوستان را مورد تهديد قراردهد و از همين رو از گرايش هاي سياسي دولت ايران و دربار به سود روسيه نگران بود. در سال هاي آخر دهه 1830، ارتش ايران به قصد حمله به هرات سه باروارد خاک افغانستان شد و هربار شکست خورد و عقب نشست. عقب نشيني بار سوم در زمستان سال 1839-1838 رخ داد. اين بار محاصره سه ساله و طولاني هرات توسط نيروي نظامي ايران، با حمايت دولت تزاري، به واکنش دولت انگلستان انجاميد. عمليات نظامي ارتش هند به فرماندهي افسران و درجه داران انگليسي در منطقه بندر بوشهر و خليج فارس دولت ايران را به تجديد نظر واداشت و سرانجام در دسامبر سال 1838، پس از تحمل تلفات سنگين، ارتش ايران ناگزير به دست برداشتن از محاصره هرات و بازگشت به خاک ايران شد. سربازان اين ارتش که ماه ها و بلکه سال ها محروم از مستمري بودند، تنگدست و درمانده، گرسنه و بيمار به سوي خراسان روان شدند. زماني که به آبادي هاي خراسان رسيدند، به قصد دسترسي به آذوقه و پوشاک به آبادي هاي سر راه خويش شبيخون زدند و با غارت اموال ساکنان محل و ايجاد نا امني، اوضاع اقتصادي منطقه را از آن چه بود وخيم تر کردند.

لشکر شکست خورده قاجار در فوريه 1839 در مشهد اردو زد. در 21 مارس 1839، چند روز پيش از رويداد "الله داد"، محمدشاه قاجارعزاداري عمومي اعلام کرد و نوروز آن سال را به مناسبت شکست ارتش قاجار، روز عزا خواند. در 25 مارس قواي انگليس به پيشروي خود در بوشهر ادامه داد و فشار سياسي بر ايران به منظور عقب نشيني کامل قواي ايران از افغانستان افزايش يافت. اين رويدادها در مجموع بر نابساماني اقتصادي در اين نواحي افزود و به نگراني هاي سياسي توده مردم دامن زد. اين نابساماني ها و نگراني ها زمينه مناسبي فراهم آوردند که در آن رهبران متعصب مذهبي در ايام عزاداري و حضور وسيع زائران در شهر به تحريک گروه هاي درمانده و مستمند شهر مشهد برخيزند و آنان را به تعرض و تجاوز به سکونت گاه يهوديان کشانند.27

پيامدهاي "الله داد"

پس از رويداد خونين "الله داد"، بسياري از يهوديان مجبور به ترک وطن شدند و از مشهد گريختند. برخي به سوي شرق، به افغانستان رفتند و مقيم هرات شدند. اينان در آن شهر، فارغ از آزارها و دشمني هاي مردم متعصب مشهد، در محيطي نسبتاً مساعدتر، قادر به اقامت، کسب و کار و حفظ مذهب اجدادي خويش و زبان و آداب و سنن ايراني شان شدند. برخي ديگر رو به هندوستان، يا به مرو و بخارا آوردند. درآن شهرها اغلب در تجارت و کسب فعال بودند، مهارت يافتند و تعدادي هم موفق و سرشناس شدند.
واما جديد الاسلام هاي مشهد، پس از پذيرش اجباري دين نوين، اولين گام ها را در جهت خو گرفتن با چگونگي زندگاني و هويت جديد برداشتند. شماري از آنان قلباً و عميقاً، به دين تازه ايمان آوردند و آن را پذيرفتند. اينان با گزينش اسامي متداول در ميان پيروان اهل تشيع، معاشرت با امام جمعه، برقراري تکيه و روضه خواني و آمد و شد درمحافل مذهبي شهر، کم کم جذب جامعه بزرگتر مشهد شدند. افزون براين، به دستور امام جمعه که زيارت مکه و انجام مراسم حج را براي آنان که استطاعت مالي داشتند واجب مي شمرد، يهوديان تازه اسلام آورده با زيارت مکه حاجي لقب يافتند يابا سفربه عتبات کربلائي نام گرفتند. اما اکثريت خانوارهاي جديد الاسلام، تنها در ظاهر به مذهب نوين گرويدند و در خفا به دين اجدادي خود وفادار ماندند و بدينسان يک زندگي دوگانه پيچيده سراسر بيم و هراس را آغاز کردند. اينان در ظاهر و در انظار عام مسلمان بودند و فرامين اسلام را گردن مي نهادند و مراسم آن را بجا مي آوردند. اما در پنهان، در حريم بسته خانه هاي خود، آئين و فرايض يهود را با جديت، تعصب و وسواسي به مراتب بيش از پيش اجرا مي کردند. همه اعضاي اين گروه يک پارچه و يک دل به نگهبانان جمعي اين زندگي سرّي بدل شدند.

در زندگي جمعي و پيچيده اينان -که اکثريت جديدالاسلام ها را تشکيل مي دادند- هويت فردي، جمعي و مذهبي ثابت نبود و در هرلحظه هم مسلمان و هم يهودي بودند. روزمره، با رفت و آمد به مساجد و تکيه ها، با برگزاري روضه و انجام مراسم اسلامي، خريد گوشت ذبح اسلامي در بازارها و پرداخت وجوه براي تکيه ها و مانند آن، به وظايف شرعي خود عمل مي کردند. در عين حال، و به موازات اين تعهد جمعي و رفتار گروهي، جمعيت جديدالاسلام مشهد در خاطره جمعي خود و فرزندانشان، در نهانخانه هاي خويش، به هويتي و مذهبي ديگر آگاهي و تعهد داشتند و به فرايض دين يهود نيز عمل مي کردند.

تا يک دهه بعد از "الله داد"، "جديدي ها" هنوز در همان محله عيدگاه مشهد ساکن بودند. هنوز راه براي پذيرش و آميزش اينان با جامعه بزرگ تر مشهد کاملاً هموار نبود. منازل اينان درعيدگاه چنان ساخته شده بود که از راه نقب هاي زيرزميني به هم متصل مي شد. اهالي عيدگاه، دور از انظار ظنين همسايه ها قادر بودند با رفت و آمدهاي زير زميني به خانه هاي يکديگر، تماس و ارتباط ميان خود را حفظ کنند. از اين راه بود که مبادله خبر، دسترسي به گوشت ذبح يهودي و سرانجام تجمع در مواقع اضطراري ميسر مي شد. به مرور ايام در پناه امنيت اين زيرزمين ها، "جديدي ها" براي عبادت، حل و فصل دعاوي و مشکلات ميان خويش، برگزاري اعياد مذهبي و جشن و سرور و غيره گرد هم مي آمدند.

به خاطر اينکه مجبور نشوند دخترهاي خود را به مسلمانان شهر به زني بدهند، آنان را اغلب از سنين خردسالي به عقد پسران جوان و نو بالغ جامعه خود در مي آوردند. مراسم عقد و ازدواج دوبار برگزار مي شد. بار اول برطبق موازين اسلامي و شرعي، با سر و صدا و سرور و شادي. و يک بار ديگر با اجراي مراسم عقد يهودي در خفا.28

اسناد و قباله هاي ازدواج "جديدي ها" اغلب اين گونه دوگانگي ها و سيّال بودن هويت قومي و مذهبي را دراين گروه به روشني به نمايش مي گذاشت. در تعدادي از اين گونه اسناد -که در موزه ها و کتابخانه هاي دانشگاهي در اسرائيل نگهداري مي شود و پًِتاي هم تصاويري از آنان در کتاب خود آورده- در سرلوحه سند، آياتي چند از قرآن به زبان عربي در باره اهميت و تقدس پيوند زناشوئي آمده است. آنگاه جزئياتي چند درباره پيوند، تاريخ و ميزان مهريه و غيره به زبان فارسي وارد شده و سرانجام در پاي سند، امضاء شهود حاضر بر عقد ازدواج آمده که با حروف عبري است، چه سواد نوشتن اغلب جديدي ها منحصر به اين زبان بوده.29
روزهاي جمعه در مساجد حاضر مي شدند و به نماز جماعت مي نشستند. حال آنکه شب هنگام، در عبادتگاه زيرزميني خود نماز يهود مي گزاردند.30

مراسم ختم و نماز ميت نيز دوبار و در دونوبت اجرا مي شد. شماري از افراد جديدالاسلام مشهد که توانائي مالي کافي داشتند، به پيروي از فرايض ديني به زيارت مکه و برگزاري مراسم حجّ رفتند. برخي از اين حاجيان هنگام بازگشت با قايق و از طريق اسکندريه و جافا، خود را به اورشليم مي رساندند و درآنجا در برابر دو مکان مقدس اسلامي و يهودي، مسجد الاقصي و ديوار ندبه، به عبادت مي ايستادند.31
تا يکي دو دهه پس از اسلام آوردن دست جمعي يهوديان مشهد، تنها تعليم مذهبي ايشان تعليم اسلامي بود که توسط مجتهد مشهد و در مکاتب قرآن خواني به آنان داده مي شد. رفته رفته مدارس مذهبي مخفي جديدي ها در زيرزمين خانه ها داير گرديد. پسرهاي جوان، پس از آموزش قرآن و شرعيات و خط فارسي در مدارس اسلامي، بعد از ظهرها به اين مکتب هاي زيرزميني مي آمدند و دين يهود و زبان عبري مي آموختند. پسران کمتر از 11 سال را به اين مدارس راه نمي دادند چه از آن بيم داشتند که نوجوانان خردسال نتوانند اسرار جامعه را پنهان دارند و در نتيجه بار ديگر مجموعه آنان با خطر کشتار و نابودي روبرو گردند.32 دختران از تحصيل محروم بودند.

در روزهاي اعياد يهوديان و در روزهاي شنبه که بر طبق فرامين يهود کار و کسب مي بايست تعطيل باشد، دکاندارهاي "جديدي" به اجبار مغازه هاي خود را باز مي کردند و ظاهراً مشغول کار بودند، امّا مي کوشيدند تا در عمل وارد معامله و کسب نشوند. گاهي نيز فرزندان خود را در محل کار مي گماردند تا در غيابشان جنسي به مشتري فروخته نشود و معامله اي صورت نگيرد. اگر هم فروشي انجام مي شد و پولي رد و بدل مي گشت، درآمد به صندوق عمومي واريز مي شد.33 به اين ترتيب، در زندگي جديدي ها خطر لو رفتن و کشتار مجدد همواره ملموس بود. چه، در فضاي مذهبي سنگين شهر مشهد درآن دوران واهمه اي مزمن و نا امني مدام بر شانه ها سنگيني مي کرد.

در نبود ملجأ و نيروي پشتيبان، چه در داخل ايران و چه درخارج آن، رفتار محتاطانه و موجوديت دوگانه افراد اين اجتماع در طي ساليان دراز، آنان را به طور کم نظيري به همديگر نزديک و وابسته کرد. زندگي در سايه نظارت دائم و شکاکانه همسايگان و کار و کسب در محيطي مملو از کنجکاوي ها و بازجوئي هاي تهديدآميز همکاران و رهبران ديني، سبب شد که نسل هاي جوانتر "جديدي ها" به ديگران احساس بي اعتمادي کنند و در نهايت امر افرداي درون گرا شوند. براي اينان، به سبب اوضاع و احوال خاص شخصي و اجتماعي، فرديت و حقوق فردي اهميت و ارزش چندان نداشت و در مقابل، فداکاري براي جمع و حفاظت از منافع جمعي يک ضرورت بي منازع شناخته مي شد. به عنوان مثال، در اکثر موارد، در ازدواج جوان ها، انتخاب همسر نه بر مبناي تمايلات و علائق فردي، بلکه براساس نيازها و ضرورت بقا و منافع جمعي صورت مي گرفت و کمابيش تصميمي دست جمعي بود. حس وظيفه و ضرورت پاسداري از مصالح جمع به هر قيمت، باعث شد که در طي ساليان دراز، اعضاي گروه با همه رنجش هاي فردي و اختلافات داخلي، همچنان يک پارچه و همبسته باقي مانند.34
زنان "جديدي" که خود درسنين 6 يا 7 سالگي به نامزدي پسران نو بالغ و جوان از ديگر خانواده هاي "جديدي" درآمده بودند،35 به هنگام بلوغ و در زناشوئي، خود به پاسداران اصلي و مصمّم دين اجدادي بدل مي شدند. علي رغم آنچه در خارج از خانه ها مي گذشت، سبک و شيوه زندگي در اندرون خانه ها، سنتي و يهودي باقي ماند و دستخوش تغييري نشد. زنان خانه دار و يا حتي شاغل کماکان کيش نياکانشان را به همان نحو که خود آموخته بودند با جديت به نسل هاي بعدي انتقال دادند.36 در مواردي نيز، به هنگام خطر، اين زنان بودند که طايفه را از خطر لو رفتن و مرگ رهانيدند.37

زندگي اقتصادي
تجار جديد الاسلام پس از واقعه "الله داد" حيطه فعاليت به مراتب وسيع تري يافتند زيرا از نظر اقتصادي امکانات نويني به رويشان گشوده شد. پيش از اين واقعه، گذر اغلب دست فروشان يهودي مشهد به بخش هاي بزرگ شهرنمي افتاد، و کسب و کاري محدود به کوچه هاي اطراف و دهات دور و بر داشتند آن چنان که در اثر کمبود ارتباط و مراوده با ديگر ساکنان مشهد زبان محاوره اي آنان هنوز گيلکي مانده بود. امّا، پس از رويداد "الله داد" "جديدي ها" بدون پرداخت جزيه، قادر به داد و ستد و انجام معامله در مشهد شدند. افزون بر اين، به دنبال سفرهاي متعدد و برخورداري از آزادي عمل بيشتر و نيز بواسطه زيارت مکّه و عتبات و گذر از تهران -در دهه هاي اول قرن بيستم- آنان موفق شدند شبکه هاي تجارتي وسيع تري در شهرهاي مختلف ايران داير کنند. به طور مثال، از طريق آن دسته از يهوديان مشهدي که پس از واقعه "الله داد" به هرات رفته بودند و هنوز با اقوام خود در مشهد يا درسايرشهرها ارتباط داشتند، توانستند شبکه هاي تجاري در نقاط جديد نيز برقرار سازند. پس از يکي دو دهه و به دنبال مسافرت هاي بازرگاني به روسيه (عشق آباد)، هندوستان (بمبئي)، افغانستان (هرات)، مرو و بخارا و بغداد، "جديدي ها" در امر خريد و فروش پوست، سنگ هاي قيمتي، فرش، ابريشم و پارچه مهارت يافتند. جمعي از اينان از اين طريق به ثروت رسيدند38 و شماري نيز در آسياي مرکزي به تجارت مشغول شدند.39

ساير افراد جامعه جديدالاسلام که در کار تجارت دستي نداشتند و در همان شهر مشهد گذران زندگي مي کردند، به کارهاي تازه روي آوردند و گاه به مشاغل غريبي گمارده شدند. علاقمندان به تصوف وعرفان اسلامي با محافل صوفيان آزادانه به رفت و آمد مشغول شدند و از محضر آنان کسب فيض و دانش عرفاني کردند. برخي از "جديدي" ها که به القاب "حاجي" يا کربلائي شناخته شدند به درجاتي ازايمان رسيده بودند که مورد اعتماد کامل امام جمعه وقت قرار گرفتند. امامجمعه با اطمينان به امانت و دينداري اين گروه آنان را به آستانه قدس رضوي معرفي کرد. در آستانه، مشاغلي چون انبارداري، صندوق داري و حتّي نظارت بر امورمالي خزانه -که بيشتر شامل نذورت و هداياي زائران بود- به آنها محول شد.40 يکي از جهانگردان اروپائي که چند دهه بعد از "الله داد" (در دهه 1880) از مشهد ديدن کرده بود، در گزارش خود با اشاره به حضور همه ساله هزاران هزار زائر در شهر مشهد و اهميت آنان به عنوان يک منبع درآمد مالي مهمي براي اين شهر به اين نکته مي پردازد که اداره بعضي از امور عمومي شهر به "جديدي"هاي مؤمن محول شده است ولي آنها، گرچه با خلوص نيت و پشتکار انجام وظيفه مي کنند هنوز با نيش زبان و تحقير ها و بي اعتمادي مردم شهر روبرويند. به گفته اين جهانگرد اروپائي مشکل مسئولان شهر اين بود که حتي اگر هم نسبت به وفاداري جديدي ها و ميزان تعهد آنان به اسلام ذره اي شک مي داشتند قادر به افشاي هويت سابق آنان نبودند زيرا اقرار آنان به اينکه "نامسلمانان" (نجس) درحرم شاغل اند و حتّي برامور مالي آن نظارت دارند مي توانست به حيثيت شهر و امر زيارت لطمات سنگين وارد آورد.41

بدينسان، حدود چهار هزار نفر از يهوديان جديد الاسلام، شامل طيف وسيعي از تمايل ها و گرايش ها و اعتقادات گوناگون، از مؤمن اسلامي گرفته تا متعصب يهودي، تاجر درسفر تا دوره گرد، از صوفي و عارف و مدرس تا خانه دار فقير و از عالم و عامي چند سالي فزون بر يک قرن پس از "الله داد" زندگي پيچيده، چندگانه و سختي را گذراندند. اين جامعه در ميان مردم مشهد هيچگاه مشروعيت و پذيرش صميمانه نيافت و در برزخي اجتماعي و روحي روزگار به سر آورد. آماج طعنه ها و اهانت ها و شبيخون هاي گاه و بي گاه کنجکاوان و بازجويان بود. فتنه ها و توطئه ها را پشت سرگذارد و بارها به لب پرتگاه نابودي رسيد.42
در اين ميان افرادي از اين جامعه تاب نياوردند و به تنهائي يا با خانواده خويش يا از مشهد رفتند و يا به دين جديد بهائي گرويدند.43 امّا، اين جامعه در مجموع، شايد بيشتر از هر گروه يهودي جديدالاسلامي در ايران، به هويت ديني خود پاي بند ماند و به پاسداري از آن کوشيد. حتّي جنبش مشروطه و پيامدهاي آن نيز در وضع زندگي و سلوک اين گروه تأثيري چندان نداشت و تحولات سياسي دوران پس از اين جنبش نيز بافت اجتماعي آن را کمابيش دست نخورده بجا گذارد.

بازگشت آشکار به يهوديت
در دوره سلطنت رضا شاه پهلوي، به دنبال تصويب قوانين و مقررات گوناگوني که معطوف به تحکيم ارکان حکومت مرکزي و کاهش نفوذ و قدرت تشيّيع بود شرايطي نيز فراهم شد که به نوبه خود "جديدي" ها را در بازگشت علني و آزادانه به دين اجدادي خويش مدد رساند. به عنوان نمونه، مقررات منع برگزاري مراسم روضه خواني در تکاياي عمومي، که خود از جمله فعاليت هاي مذهبي عامه پسندِ "جديدي ها بود"، آنان را از ادامه اين گونه تظاهرات معاف کرد و از بار هزينه و تدارکات مفصلي که براي تعزيه ها و روضه خواني ها متحمل مي شدند رها ساخت. نمونه ديگر، لزوم تهيه شناسنامه براي همه افراد کشور بود که به "جديدي ها" فرصتي داد تا اسامي خانوادگي تازه برگزينند و زندگي نويني را در جامعه پي نهند. فراگرد کشف حجاب و يک شکل ساختن البسه مردان نيز خود به جداسازي بيشتر "جديدي ها" از جامعه مذهبي و کنار گذاشتن چادر وعبا وعمامه انجاميد. افزون براين، درپرسشنامه ها و تقاضانامه هاي رسمي مراجعه کننده يا متقاضي مي بايست مذهب خويش را قيد کند و واژه "جديدالاسلام" براي اين منظور پذيرفته نبود. به کار بردن صفت "مسلمان" نيز براي اعضاي اين گروه هنوز جايز شمرده نمي شد. در اکثر موارد، مأموران دواير دولتي خود در پرسشنامه آنان در مقابل "مذهب" واژه "کليمي" را به کار مي بردند و اين رسم به تدريج به تثبيت هويت يهودي آنان جنبه رسمي داد. شرکت جوانان اين جامعه در نظام وظيفه کشور و پذيرفتن تقاضاي مرخصي آنان به مناسبت اعياد يهودي، به نوبه خود کليمي بودن آنان را آشکار مي کرد.44 در مجموع مي توان گفت که تکيه بر روند جدائي مذهب از امور سياسي در دوران رضاشاه، فضا را براي بازگشت آزادانه جديدالاسلام ها به هويت ديني مطلوب آنان بازتر ساخت. سرانجام، در سال هاي آخر سلطنت رضا شاه، افراد جامعه جديدالاسلام مشهد رفته رفته، با احتياط، تأمل و ناباوري توانست قدم به قدم از لاک ديرينه خود به در آيد و به گونه اي باز و آشکار به يهوديت باز گردد. اين بازگشت، خود با ناهنجاري ها و ناهمواري هايي تازه توأم بود. به عنوان مثال، در پايان جنگ جهاني دوّم در سال 1325 و پس از خروج ارتش شوروي از مشهد و افزايش مشکلات اقتصادي و سياسي، بار ديگر برخي از مسلمانان مشهد به دنبال بهانه اي به محله يهوديان حمله کردند و شماري را مضروب و مجروح ساختند.45 اين رويداد شکيبائي ديرينه اين گروه را از ميان برد آن گونه که بسياري از اعضاي آن مشهد را براي هميشه ترک کردند، يا در تهران ساکن شدند و يا از ايران خارج شدند.

--------------------

پانوشت ها:

1. در متون فارسي براي شرحي از اهّم اين گونه حملات در دوران سلطنت قاجار در شهرهائي چون تبريز، اصفهان، بوشهر، شيراز، همدان، تهران، بابل (بارفروش)، مشهد و کرمانشاه، ن. ک. به: حبيب لوي، تاريخ يهود ايران، جلد سوم، تهران 1960، صص 508 تا 593؛ هوشنگ ابرامي، تاريخ جامع يهوديان ايران، لس انجلس 1997، صص 370 تا 432، و امنون نتصر، تاريخ يهود در عصر جديد، چاپ دوم، اورشليم، 1998، صص 234 تا 240. براي منابع انگليسي، از جمله ن. ک. به:

Walter Fischell, "The Jews of Persia, 1795-1940," in Jewish Social Studies , Vol. XII, No 2, April 1950, pp. 119-160; George N. Curzon, Persia and the Persian Question, Vol. I, pp. 165-166, 380, 510-511; J. Malcolm, The History of Persia, London, 1815, Vol. II, P. 425

2. به استثناء يک اشاره کوتاه چند خطي به واقعه مشهد در تاريخ روضةالصفا، نگارنده قادر به يافتن هيچ سند تاريخي ديگري به زبان و خط فارسي در اين باره نشده است.

3. ن. ک. به:

Laurence Lockhart, Nadir Shah, London, 1938, PP. 51-52, 54, 89, 91.

4. به نقل از محمّدکاظم، نادرنامه، ص 341 و نيز ن. ک. به:

Lockhart, op.cit., P 254.

5. حبيب لوي دليل «توجه و اعتماد و محبت خاص نادرشاه به يهوديان» را در سني بودن شاه و تمايل او به مطالعه ترجمه هاي تورات و انجيل و قرآن مي داند. حبيب لوي، همان، جلد سوم، ص 470.

6. ن. ک. به:

Lockhart, op.cit. P 258;

7. يعقوب ديلمانيان، تاريخ يهوديان مشهد؛ از ورود به مشهد در زمان نادرشاه افشار الي مهاجرت از مشهد، نيويورک، 1999، صص 17-16.

8. همان، ص 19.

9. همان، ص 18

10. همان، ص19.

11. اين مطلب را جهانگردان خارجي، بويژه در دهه پيش از حادثه مورد بررسي در اين نوشته، متذکر شده اند. در اين مورد از جمله ن. ک. به:

Arthur Conolly, Journey to the North of India, London, 1834, vol. 1, PP. 267, 352, James Baillie Fraser, Narrative of a Journey into Khorasan in the Years 1821 and 1822, London, 1825, p. 501; Joseph Wolff, Research and Missionary Labours, London, 1835, P.159; and G. Curzon, op. cit , vol. II, P. 240.

12. ن. ک. به:

Azaria Levy, The Jews of Mashhad, Jerusalem, 1998, P.3.

13. ن، ک. به:

Raphael Patai, Jadid al- Islam , Detroit, 1997, P. 39; J, Wolff, Narrative of a Mission to Bokhara in the Years 1843-1845, PP. 394-395.

14. ديلمانيان، همان، ص 20.

15. ن. ک. به:

J. Wolff, Researches. . . , PP. 131-137.

16. در شماري از گزارش ها اين تاريخ مصادف با روز عاشورا در ماه محرم آن سال قيد شده است. به عنوان نمونه، ن. ک. به: امنون نتصر، همان، چاپ دوم، 1998، ص 235.

17. ن. ک. به:

G. Curzon, op. cit., vol 1, P. 166.

18. ن. ک. به:

J. Wolff, op. cit., vol 1, P. 239, and vol II, P. 72.

18. همانجا.

19. ديلمانيان، همان، صص 24، 25، 36 و 37؛ و نيز به:

Azaria Levy, op. cit., p. 40; R. Patai, Jadid Al- Islam, P. 61.

20. ديلمانيان، همان، صص 24-23.

21. پاره اي از متون کار مسلمان کردن يهوديان را به مجتهد محل نسبت مي دهند.

22. ن. ک. به:

British Foreign Office Documents, 249-33, no. 77, 1839 and 6067, Nov. 14, 1839 as quoted in: Azaria Levi, op. cit., p. 7.

23. ديلمانيان، همان، صص 25-24.

24. در کتاب نيايش يهوديان اين واژه را "صيدور" هم نوشته اند.

25. ديلمانيان، همان، ص 21.

26. رضا قلي خان هدايت، تاريخ روضة الصفاي ناصري، قم، 1339، جلد دهم، ص 248.

27. ن. ک. به:

British Foreign Office Documents, 60-45, 1835 through 1842, as quoted in: Azaria Levy, op. cit., PP. 5-6.

28. ن. ک. به:

R. Patai, "Folk Traditions About the History of the Meshhedi Jews," in On Jewish Folklore, Detroit, 1983, P. 200.

29. ن. ک. به:

R. Patai, Jadid Al- Islam, P. 249.

30. ن. ک. به:

R. Patai, "Folk Traditions..." p. 200.

31. ن. ک. به:

Dan Ross, Acts of Faith, New York, 1982, P. 76.

32. ن. ک. به: Ibid, P. 72.

33. ن. ک. به:

Ibid, P.71; and Patai, Jadid al-Islam, P. 230.

34. ديلمانيان، همان، صص 32-25.

35. همان، ص 29.

36. همان، صص 25،41 و43.

37. همان، ص 49.

38. همان، صص 34-33 و 45.

39. پًِتاي و ع. لوي به تماس هاي اين گروه با مأموران دولت انگليس در آسياي مرکزي و احياناً تقاضاي کمک و پشتيباني از آنان اشاره کرده اند:

Patai, op. cit., PP. 65-68 and A. Levy, op. cit., PP. 4-10.

40. ديلمانيان، همان، ص 35.

41.ن. ک. به:

E. Newmark, Travel in The Land of the East, 1889, pp. 39-75 as quoted in R. Patai, Ibid, p. 70.

42. ديلمانيان، همان، صص 51-49.

43. همان، صص 55-54.

44. همان، صص 61-59.

Author: 
Jaleh Pirnazar
Volume: 
19
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000