tile

ملّی گرائی، تمرکز و فرهنگ در غروب قاجاريه و طلوع پهلوی



در دوره جنگ جهاني اوّل يک روز وزير مختار روس و انگليس، با تهديد و ترساندن، فرمان رياست وزرائي کسي را از احمد شاه مي گيرند و فرداي همان روز وزيرمختار آلمان و سفير کبير عثماني شاه را مجبور به عزل همان رئيس الوزرا مي کنند.1 کاردار سفارت آلمان در برکناري کارگزاران شهرها دخالت مي کند و اصرار مي ورزد که رئيس الوزرا (مستوفي الممالک) بر سرکار بماند و به شاهزاده عين الدوله پيشنهاد مي کند که عضويت کابينه را بپذيرد.2

آلماني ها که نه با ما هم مرز بودند و نه -جز خيل جاسوساني که در شمال وجنوب کشور جولان مي دادند- ارتشي در ايران داشتند، اين چنين صاحب خانه شده بودند، تا چه رسد به انگليس و روس که از بدِ روزگار همسايه ما و سربازانشان درخاک يا درکنار دروازه هاي فروريخته مان لنگر انداخته بودند. عهدنامه هاي گلستان و ترکمانچاي، جنگ هرات، قراردادهاي 1907 و 1919 يا پليس جنوب و کاپيتولاسيون و داستان هاي خفت بار ديگر از اين دست را کسي نيست که نداند. گفتن ندارد.

بيش از صد سالي وطن ما مردمِ غافل چون پيکر بي توش و تواني بر سرِ راه روندگان افتاده بود، چون که از شاه و گدا، دولت و ملت، همه نادان و ستمکار در سراشيب انحطاط روزگاري به غفلت سپري مي کرديم؛ مردمي وازده، گرفتار رنج هاي حقير و شادي هاي مسکين چه سرنوشتي بهتر از اين مي توانند داشته باشند؟ خودمان را در آئينه خاطر خطيرمان مي ديديم و خودمان از خودمان خوشمان مي آمد، تا آن روز که خودمان را در آئينه همان همسايه هاي حريص نگاه کرديم، ترسيده و شگفت زده به خود آمديم، انديشه آزادي و حکومت قانون در آگاهي کساني از ما جايگزين شد، مشروطيت را از روي نمونه هاي اروپائي به وام گرفتيم و در طلب پي آمدهاي گسترده و سلامت بخش فرهنگي و اجتماعي آن برآمديم. استعمارگران اگرچه ما را خانه خراب کردند ولي درتماس باهم آن ها دانستيم که درکار "خانه خدائي" جز آيين "خاقان گيتيستان" راه هاي ديگري هم براي سياست و کشورداري هست.

امّا تازه چندسالي از انقلاب مشروطه گذشته بودکه جنگ جهاني درگرفت؛ روس ها شمال، عثماني ها غرب و شمال غرب، انگليسي ها جنوب و شرق و زيروبالا را گرفته بودند و اگر جائي خالي مانده بود مال دست نشاندگان آنها و گردنه گيران محلي بود. بدين گونه دولت هاي نالايق و نيروهاي نظامي بي نظام ايران ديگر ميداني نداشتند که تاخت و تازي کنند. براي همين شاه بُزدل داشت از پايتخت مي گريخت که نگذاشتند و جمعي از سياستمداران مهاجرت کردند تا دولت بي خاصيّت ايران را در کشوري بيگانه تشکيل دهند. در دهه اول پس از مشروطيت سي وشش بار و فقط در يکسال شش بار کابينه عوض شد و دولت دست به دست گشت.
پس از پايان جنگ، حتّي پيش از خروج نيروهاي خارجي، درهر ولايت و منطقه کساني از همه دست با انگيزه هائي از هر قماش: وطن خواهي، جاه طلبي يا خيانت، دم از حکومت و استقلال خود مي زدند. خوزستان و گيلان، کُردستان و لُرستان، آذربايجان و خراسان و بلوچستان، هرايالتي چند روزي نغمه تازه و جداگانه اي ساز مي کرد. بختياري ها و قشقائي ها در هر فرصتي به قصد اصفهان و شيراز ازدرون مرزهاي ايمن خود بيرون مي زدند و نايب حسين در کاشان و اطراف مي کُشت و غارت مي کرد.3 در کنار تهران، در زرگنده و قلهک مأموران دولت حقّ دخالت در کاري يا چيزي نداشتند. در يک جا سفارت روسيه و درجاي ديگر"کدخدا"ي سفارت انگليس يعني گماشته اي محلي و دون پايه رتق و فتق امور را تعهّد مي کرد و به کارها مي رسيد. کسي برجان و مال خود ايمني نداشت.

دل وطن دوستان و آزادگان از اين هرج و مرج و ستم افسارگسيخته خون بود به ويژه که انديشه آزادي و آرزوي استقلال و سربلندي ازمدتي پيش، از گرماگرم انقلاب مشروطه، در آن ها ريشه کرده و دردل ها استوار شده بود. واگوي احساسات شورانگيز اينان را هم در "اپرت" هاي عشقي و تصنيف هاي عارف يا سروده هاي ديگران مي توان ديد و هم در "وطنيّه" هاي بهار:

اي خطّه ايران مهين، اي وطن من
اي گشته به مهرتوعجين جان وتن من

دور ازتوگل ولاله وسرو وسمنم نيست
اي باغ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خارمصيبت که خلد دل را برپاي
بي روي تو اي تازه شکفته چمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالي از دل محن من

بسيار سخن گفتم در تعزيت تو
آوخ که نگرياند کس را سخن من

و آنگاه نيوشند سخن هاي مرا خلق
کاز خون من آغشته شود پيرهن من

و امروز همي گويم بامحنت بسيار
دردا و دريغا وطن من، وطن من4

در آن روزها درد وطن حس مشترک کساني بود که فکري در سر و آرزوئي در دل داشتند و درجستجوي راهي بودند تا ايران نيمه جان از بن بستي که درآن افتاده بود به درآيد و به ساحل سلامت برسد. در چنين وضعي که بسياري نگران فرو پاشيدن و از دست رفتن کشور بودند، در قياس با انديشه آزادي که از خواست هاي اساسي انقلاب مشروطه بود، نظم و بقاي ايران شتاب و ضرورتي بيشتر يافت. اوّل بايد غريبه هاي اشغالگر را از خانه بيرون مي کردند و کمر سرکشان خودي را مي شکستند تا بعد نوبت سهم صاحبان خانه از حق آب و گلي که داشتند برسد.

يگانه چاره اي که تقريباً همه انديشمندان ايراندوست براي درمان پريشاني يافتند، دو راه به هم پيوسته و يک سويه بود:

- ايرانيگري (ناسيوناليسم)5 در ايدئولوژي؛
- دولت نيرومند مرکزي، درميدان عمل.

پس از صد سال تحقير هيچ چيز به خوبي ناسيوناليسم پاسخگوي نياز عاطفي ميهن دوستان نبود. از سوي ديگر هيچ چيز هم به خوبي دولتي نيرومند نمي توانست آنرا تحقّق بخشد.

هسته ايرانيگري در آگاهي به خود يعني هويّت ايراني بود، در شناخت و دلبستگي به کشور و ملّتي با ساماني ويژه در زمان و مکان يا به عبارت ديگر با تاريخ و در سرزميني با مرزهاي معين و متفاوت با کشورها و مردم ديگر.
مردمي که از زمان جنگ هاي ايران و روس در برخورد با تمدّني تازه و غريب زبوني کشيده بودند اکنون که از برکت آگاهي به هويّت خود مي خواستند بر پاهاي لرزان بايستند نيازمند اعتماد به نفسي بودند که ازتاريخ اسلامي ايران کمتر به دست مي آوردند. زيرا اين دوره با اقوام و سرزمين ها و جهان بيني و فرهنگ مسلمان هاي هم جوار آميخته است. از سوي ديگر فراز و نشيب و ناکامي هاي رابطه با عرب ها و مغول ها و ترک هاي آسياي مرکزي و يا آشنائي بعدي با مغرب زمين و لغزيدن در سراشيبي دامنه دار، مايه سرافزاري نبود؛ يا گمان مي کردند که نيست. به ويژه آنکه -به سبب دين اسلام وزبان عربي- دستاوردهاي گران بهاي هزاره گذشته ما -به جز ادب فارسي و پاره اي هنرها- فقط از آنِ خودمان نبود و ديگران نيز درآن سهمي داشتند.

امّا ايرانِ پيش از اسلام با سه امپراطوري بزرگ از سوئي و آيين هاي زرتشتي، مهري و مانوي از سوي ديگر، با تمدّن و فرهنگي استوار به خود و تاريخي دراز، براي ايرانيگري تکيه گاه و جان پناهي آسيب ناپذير مي نمود تا ميهن پرستان تشنه افتخار عطش خود را از اين سرچشمه روزگار پيشين فرونشانند.

* * *

تاريخ هميشه ابزار دست ناسيوناليسم است و چگونگيِ به کار بردن آن بستگي به خصلت پيشرو يا پَسرو، ستيزه جو و مهاجم يا مردمانه و آشتي پذير ناسيوناليسم دارد6 تا به قصد يا حتّي بدون قصد گذشته را از وراي آرمان هايش باز بسازد و به خدمت زمان حال خود درآورد. ملّي گرائي ستيزه جو با لاف وگزاف درباره توانائي ها و بزرگ نمائي خود و ناديده گرفتن ارزش هاي ديگران معمولاً با آنان سرناسازگاري دارد و راه را بر فرهنگ هاي بيگانه مي بندد تا درون قلعه خود آسيب ناپذير بماند، دربسياري از جاها، درميان بيگانگان -اقليت هاي قومي، مذهبي، نژادي و فرهنگيِ درون مرزي يا ملت هاي ديگر- سپر بلائي مي يابد تا گناه ناکامي هاي ملي را به گردن آن ها بيندازد، خشم و نفرت توده ها را برانگيزد و در راه شعارهايش به جنبش درآورد.

درنزد ما اين "سپربلا"عَرَب و استعمار بود. بسياري از ميهن پرستان پُرشور شکست ساسانيان و پيروزي عرب ها را سرآغاز و سرچشمه تاريخي سياه روزي ايرانيان مي دانستند و علّت ديگر و موجود را به حقّ در نفوذ، سودجوئي و زيانکاري قدرت هاي استعماري -به ويژه روس و انگليس- که خود شاهد هر روزه آن بودند، مي ديدند. اين دريافت، که به هر تقدير حقيقت و مجازي توأم بود، درماندگي ما را توجيه مي کرد، وجدان اجتماعيِ رنجورمان را تا اندازهاي آرامش مي بخشيد، مسئول را -که ما نمي بوديم- نشان مي داد و تاوان عقب ماندگيمان را از آنها مي طلبيد و چون هيچ پاسخي جز بي اعتنائي و انکار نمي يافت آزرده تر و خشمگين تر مي شد. بيزاري از عَرب و دشمني با غربِ استعمارگر دو انگيزهاي بود که همواره احساسات ميهني ملّي گرايان را برمي افروخت؛7 انگيزه هائي که از انکار و نفي ديگري مايه مي گرفت و اگر فقط درهمين حال مي ماند حاصلي جز فرو خزيدن و بسته شدن درخود نمي داشت.

امّا احساس ميهن پرستان آن روزگار در قبال غرب استعمارگر پيچيده تر ازآن بودکه فقط در "بيزاري يا نفرت" خلاصه شود و به خودشيفتگي بينجامد، چون که آن ها آرزومند باززائي و پيشرفت کشور از روي الگوي همان استعمارگران و سرانجام، همانندي با آنان بودند. پس شور و شوق ملّي گرايان با دروازه هاي باز به روي مغرب زمين گشوده ماند و از سنگوارگي نجات يافت. زيرا آن ها با اين که از درنده خوئي آزمند تمدني که به صورت سياست ها و جنگ هاي استعماري سرباز مي کرد به ستوه آمده بودند، ولي توانائي و برتري مادي و علمي و رفاه اجتماعي آنرا با فريفتگي و حسرت مي نگريستند و خيال مي کردند از اين کلافِ خوب و بدِ درهم و يکپارچه (که ناچار از روياروئي با آنند) مي توان خوبش را گرفت و بدش را به صاحبانش وانهاد. براي همين با احساسي متناقض و دوگانه، در حالي که خود را از آن برحذر مي داشتند، به سويش مي شتافتند.

* * *

باري درچنان شرايط و با چنين روحياتي، در روزهائي که بيم تجزيه و نابودي کشورمي رفت، ميهن پرستان ما درگرايش تاريخي خود، به جاي جستجوي بيهوده "سپربلا" بيشتر جوياي رشته اي بودند تا مرزهاي گسيخته "ممالک محروسه" را به دور کانوني ببندد، بخش هاي تکه پاره کشور را در هم ببافد و ايراني يکپارچه فراهم آورد.
در راه اين هدف ملّي گرايان ما از سردار سپهِ کم سواد گرفته تا سياستمدار دانائي چون مشيرالدوله پيرنيا و پورداودِ دانشمند هرسه (مانند ديگران) بي خبر از يکديگر و هم زمان به تاريخ گذشته، آنهم گذشته دور (پيش از اسلام) روي آوردند؛ يکي در ميدان عمل و دوتن ديگر در عالم علم (تاريخ نگاري و اسطوره شناسي).

در 14 خرداد 1304 قانون سجل احوال از مجلس گذشت که بنا برآن مردم بايست نام خانوادگي براي خود انتخاب مي کردند و به ثبت مي رساندند و شناسنامه مي گرفتند. رضاخان سردار سپه "پهلوي" را بر مي گزيند، خود را پهلوي مي نامد و چند ماه بعد با انقراض قاجاريه مجلس حکومت را به "رضاخان پهلوي" مي سپارد.8 حکومت رضاخان مشروعيت خود را نه مانند قاجاريه از قدرت ايلي به دست مي آورد و نه مانند صفويه از دودماني مقدّس (شيعه-صوفي) و جامع شريعت و طريقت. فرزند يک نظامي سوادکوهي که گذشته پدرانش را بيش از دو سه پشت نمي شناخت باگزينش اين نام، از گذشته نزديک مي بُرد و نژاد نه، بلکه پادشاهي و آيين کشورداريش را نظراً به ايران پيش از اسلام مي پيوندد و اينگونه خانواده آرماني و هويّت تاريخي خود را بنيان مي نهد.

و امّا مشيرالدوله پيرنيا براي نماياندن ايران قديم چنان که بود،9 در سال 1306 ايران باستاني و درسال 1307 داستان هاي ايران قديم را منتشر مي کند. درکتابِ نخستين بجز ايلام و بابل و آشور از ايرانِ روزگار مادها، هخامنشيان، سلوکيان، پارت ها و ساسانيان سخن گفته شده و آن ديگري «حاوي خطوط برجسته و داستان هاي ايران قديم است . . . به ضميمه استنباطاتي که راجع به قرون قبل از تاريخ آريان هاي ايراني مي توان نمود.»10

جستجوي ريشه هاي کهن تاريخ ايران که از چندي پيشتر (ميرزا آقاخان کرماني و آئينه سکندري) آغاز شده بود دراين روزها گسترشي به سزا يافت و دستکم گروهي از اهل فضل و دستگاه فرهنگي کشور آن را وظيفه اي ملي انگاشتند. عباس اقبال مي نويسد:

شش سال قبل (1306) موقعي که نگارنده در پاريس بودم و حسن اتفاق مصاحبت ذيقيمت بزرگان عاليقدري را که همه بر من سمت استادي و بزرگواري داشته و دارند يعني حضرت علاّمه مفضال آقاي ميرزا محمّدخان قزويني و حضرت مستطاب اشرف آقاي ذکاء الملک فروغي و حضرت استادي آقاي ميرزا ابوالحسن خان فروغي نصيبم کرده بود غالباً گفتگوي اين موضوع درميان بود که باّتفاق يکديگر به سبک تواريخي که در فرنگستان به همکاري فضلا فراهم شده است تاريخي عمومي جهت ايران تهيّه کنيم و چندين جلسه اوقات ما صرف ترتيب نقشه اين کار و اختيار روش و ترتيب وسايل و مقدّمات آن شد. . . . مقارن برگشتن نگارنده به طهران در پنج سال قبل وزارت جليله معارف نيز براي رفع احتياج مدارس دست بکار تأليف يک سلسله کتب درسي زد و جناب مستطاب اجلّ آقاي اعتمادالدّوله قراگوزلو وزير معارف وقت نيز دراين موضوع جدّي تامّ داشتند و نگارنده به تشويق ايشان و حضرت مستطاب اشرف و مخدوم معظّم من آقاي تقي زاده وزير محترم ماليّه دام اجلاله مأمور تهيّه يک دوره تاريخ ايران از ابتداي استيلاي مغول تا اعلان مشروطيّت گرديده و مقرّر شد که سلسله تاريخ ايران از ابتدا تا مشروطيّت به ترتيب ذيل فراهم شود:
از ابتدا تا صدر اسلام بقلم حضرت آقاي پيرنيا
ازصدر اسلام تا استيلاي مغول بقلم حضرت آقاي تقي زاده
و از استيلاي مغول تا اعلان مشروطيّت بتوّسط اين ضعيف.11

برنامه "وزارت جليله معارف" به انجام نرسيد ولي دراين ميان گذشته از دوکتاب پيشين، مشيرالدوله به ابتکار خود دوجلد بزرگ تاريخ ايران باستان را منتشر کرد. وي در مقدمه نخستين چاپ مي آورد که:

پس از انتشار ايران باستاني در پنج سال قبل روشن ديده شد که عدّه زيادي از هموطنان مايل اند تاريخ مفصّل ايران را بخوانند. اين تمايل که حاکي از علاقمندي ايرانيان به گذشته هاشان بود مؤلف را برآن داشت که . . . به ترتيبي ديگر تاريخ مذکور را از سر گيرد.12

تاريخ نگار بنام ديگري درباره همين کتاب مي گويد:

همين که دو جلد ديگر اين کتاب گرانبها نيز از طبع خارج و در دسترس عامّه فارسي زبانان گذاشته شود افق جديدي پيش چشم مردم اين عصر که از گزارش احوال نياکان خودعموماً و ايران باستان خصوصاً، آن هم به شکل مطالعه علمي بکلّي بي خبرند، گشوده خواهدشد و از قرائت و سير در احوال اجداد با افتخار خود به مآثر گذشته قوم ايراني که همه وقت در دنياي قديم صاحب نام و نشان و همدوش ملل عظيم الشأن بوده پي خواهند برد. . . باشد که غرور ملي بار ديگر در هموطنان معاصر ما شعله زند و خرمن سستي و تن پروري را در وجود ايشان سوخته آنان را به اقتدا به اجداد باعظمت خود وادارد.13

اينک در آغاز قرن و دوران دگرگوني و چرخش در زندگي اجتماعي که سياست و کشورداري سده گذشته به بن بست رسيده بود، مردم هوشيار مي خواستند «خرمن سستي و تن پروري» را در وجود خود بسوزند و طرحي نودراندازند. آن ها الگوي چنين طرحي را در پيشِ رو (اروپا) و پشتوانه آن را در پشتِ سر (گذشته تاريخي) داشتند. با چنين پشتوانه اي تحقّق چنان الگوئي شدني مي نمود. ما که مي خواستيم بارديگر در ميان ملّت هاي جهان "صاحب نام ونشان" (خود آگاهي-هويّت) و با آن ها برابر و هم سنگ شويم بايد آن "غرور ملي" از دست رفته را باز مي يافتيم تا به جاي احساس درماندگي و خواري از همان افتخار نياکان برخوردار گرديم.14 درچگونگي راه و روشِ(مُتد) تاريخ نگاري نيز، باز سرمشق اروپا که همه به آن چشم دوخته اند، روياروي است؛ آگاهي به «گزارش احوال نياکان خود. . . به شکل مطالعه علمي» و مطابق اسلوبي «که از نيم قرن به اين طرف درميان علماء علم تاريخ قوت گرفته.»15

ملّي گرائي ايراني دربازگشت به گذشته از يادرفته نيز با همان «شکل مطالعه علمي»، به کندوکاوِ فراسوي تاريخ و اسطوره هاي ديرين روي مي آورد. درست درميانه تغيير نام رضاخان به پهلوي و انتشار ايران باستاني، پورداود ترجمه نخستين وکهن ترين بخش اوستا -گات ها- را منتشر مي کند و در پايان مقدّمه مي گويد:

زهي شاد و سرافرازم که پس از بيشتر از هزارسال انقراض دولت زرتشتي اول کسي هستم که معني سرودهاي پيغمبر ايران را به زبان امروزي آن مرز و بوم درآورده به معرض مطالعه عموم مي گذارم.16

ملّي گرائي رضاخان و مشيرالدوله و پورداود (سه شخصيّت متفاوت با سه آزمون در سه زمينه جداگانه) را به منزله نمونه واکنش "فرهنگي-ملي" بيشتر تاريخ سازان آن روزگار آورديم.
اگر دريک دوره کساني همانند و بي خبر از هم در ايجاد و پيشبرد جريان تاريخي يکساني شريکند شايد براي آنست که "سرنوشت" تاريخي آنان "سرگذشت" اجتماعيشان را رقم مي زند، نه سرنوشتي مقدّر از عالم بالا بلکه گرد آمدنِ اتّفاقي و بيرون از اراده يک سلسله درهم پيچيده عوامل و پديده ها در يک زمان و مکان. پيدايش و رشد هريک از اين عامل هاي اثر کننده معلول علّت هاي خود و احتمالاً تابع "قانون" هائي است. امّا گره خوردن آن ها در يک "گره گاه" چنين نيست. شرايط اتّفاق فراهم مي آيند امّا پي آيند اين مجموعه اتّفاقي ها ضرورتي است که از آن به "سرنوشت تاريخي" تعبير کرديم.17

و اين "سرنوشت" در بيرون از ايران نيز مانند درون کشور عمل مي کرد. انتشار مجلّه با اعتبار و نام آور ايرانشهر اندک سالي پيش از برکناري قاجاريه آغاز شد. گذشته از نام "ايرانشهر" که يادآور ايران دوره ساساني است پيشاني نخستين صفحه18با طرح هاي زير آراسته شده: فروهر، سنگ نگاره آرامگاه داريوش، تخت جمشيد، طاق کسرا، ويرانه کاخ سروستان؟ زيگورات چغازنبيل؛ همه نقش هائي از ايران باستان.
اساسي ترين مقاله اين شماره گفتاري پُرمايه و دراز (44صفحه) است با عنوان "دين و مليّت". پس از مقدّمه اي درباره ضرورت مذهب شيعه و فايده دين اسلام که در طي هزارسال ايراني شده و هردو مفيد و کارسازند چنين آمده که ايران براي جبران عقب ماندگي احتياج به انگيزه (ايدئولوژي) دارد. «دين يک محرّک اجتماعي (ايده آل) ملت ايران نمي تواند و نبايد بشود چه دين يک امر مقدّس الهي است و مقام قدسي خودرا از دست نبايد بدهد. ما مليّت را يگانه وسيله ترقّي ايران مي دانيم و آن را کمال مطلوب و غايت آمال نژاد جوان و نوزاد ايران مي شناسيم.»19 و سپس مقاله چندين و چند بار، به جاي اتّحاد اسلام، بر تقويّت حس ملي، ميهن پرستي و يگانگي ايرانيان تأکيد مي ورزد.

اين ميهن پرستي گذشته نگر و آينده گرا که با کوله باري از فروهر و تخت جمشيد و خسرو انوشيروان در راه جبران عقب ماندگي و پيشرفت ملت ايران است، در بسياري از کسان آميخته با احساسات ضد عرب و گاه مخالف اسلام جلوه مي کند. شاعران و نويسندگاني چون عشقي، عارف، پورداود، هدايت، نفيسي، بهروز يا شايد لاهوتي و فرّخي را مي توان زبان دل و از جمله سخنگويان و سردار سپه را دست آهنين و کارپردازِ اين ميهن پرستان دانست؛ دستي که، در بناي ايران نوين، "سفت کاري" -پيکني و شالوده ريزي و برآوردن ديوارها- را مي دانست امّا کمي بعد -به علّت خودکامگي- در "نازک کاريِ" اين بناي تازه واماند.

در يک چشم انداز تاريخي وسيع و فراگير و باديدي از دور، همه آن ها هدف همانندي داشتند. با وجود ناسازگاري و دشمني هاي آشتي ناپذير و گاه خونين، همگي با نگاه به پشت سر به پيش مي رفتند. دشمنان درازمدت و نهائي (استراتژيک) سردار سپه و نوگرايان در ميان روحانيان بودند نه در ميان سياسيان زندان قصر. آنها شاه و ديوانيان را ظلمه و حکّام جور مي دانستند تا چه رسد به دولت و دستگاهي خودکام، غرب گرا و براندازنده سنّت را. درحالي که مبارزه مخالفان ديگر با سردار سپه- حتّي مبارزان فداکار و جانباخته- چون خواهان اجتماع، زندگي و آييني تازه بودند، بر سر چگونگي راه و چگونگي حکومت (تاکتيکي) بود نه انکار و نفي نوگرايي دولت جديد.

دربرابر اختلاف عمليِ پيدا و نوپديد سياسي ميان آزادي و ديکتاتوري، کشمکش نظري، پنهان و کهنسال ديگري از مدتها پيش ميان اقتدار و مشروعيت ديني و حکومت دنيائي وجود داشت که ديرترها، آن چنانکه ديديم با انفجاري انقلابي واقعيت خودرا اعلام کرد. يکي جدائي تمام ورطه گذرناپذير ميان سنّت و بدعت بود و يکي اختلاف درکاربرد قدرت سياسي براي دستيابي به تجدّد. براي همين مي توان گفت که با وجود درگيري هاي سنگدلانه و نابرابر سردار سپه (و هواخواهاني نظير سليمان ميرزا، فروغي، تيمورتاش، داور و . . . چند نظاميِ همدست) با دشمنانِ آزاديخواه، سرانجام همه اين ملي گرايان مي خواستند به پشت گرمي گذشته شالوده آينده را بريزند. هدف همزماني با مغرب زمين بود با دستمايه اي "نا همزمان" (گذشته). براي رسيدن به آرماني پيشِ رو گذشته پشت سر نهاده را نيز آرماني مي کرديم تا ياراي برابري با آينده دلفريب را داشته باشد و با آن هم سنگ و هم وزن گردد. آرزوهاي سرخورده امروز رابه تاريکي شب هاي تاريک دورمي تابانديم وآن تصوير دلخواه رابهروزهاي روشن آينده منتقل مي کرديم. شُکوهِ امپراتوري ها (هخامنشي، پارت، ساساني) و ارزش هاي والاي اخلاقي (پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک)مايه دلگرمي رهروان ومردهريگي براي سودجوئي دستگاه هاي تبليغاتي و مديحه سرايان بود تا ازآن شعار «خدا، شاه، ميهن» را بسازند و بپرورند.

ولي تاريخ دوران اسلامي به سبب شکست ازعرب ها و فرو ريختن فرّ و شکوه باستاني به کار "غرور ملي" نمي آمد و نمي توانست پايگاه هويّت تازه باشد و به خدمت مليّت درآيد مگر در زمينه فرهنگي20 يا آنجا که سخن از ايستادگي و شورش ايرانيان به ضدّ حاکمان عرب21و تشکيل حکومت هاي ايراني (سامانيان، آل بويه. . .) پيش مي آمد. آنگاه مثلاً حکومت سامانيان از چشم اين ميهن پرستان پرشور اين گونه ديده مي شد:

درآن روزهاي نيک بختي پادشاهان بزرگ ساماني در خراسان فرمانروائي داشتند. آسيب تازيان از مشرق ايران برافتاده بود و ديگر فرمان فرمايان بيگانه برخراسان چيره نبودند. پادشاهان ساماني با مردم خراسان برادرانه رفتار مي کردند. ديگر مردم خراسان ناچار نبودند که زبان تازي، اين زبان بيگانه درشت را به کار برند. امراي آل سامان زيردستان و خراج گزاران خود را به شيوائي ها وشيريني هاي زبان فارسي اجازت داده بودند. . . اين رادمردان ايراني نژاد مي خواستند ايران را که ناگهاني پس از سپري شدن ساسانيان در شکنجه تازيان افتاده بود از آن گرداب برآورند.22

* * *

بدين گونه بررسي تاريخ ايران، به ويژه پيش از اسلام، به وسيله تاريخ نگاراني آشنا به روش پژوهش غربي، که در ايران تازگي داشت، در دوره بيست ساله رونق يافت و زمينه هاي گوناگون را در برگرفت. جلوه هاي ديگر فرهنگ ايران؛ دين، عرفان، زبان، هنرها فقط از ديدگاه تاريخي نگريسته و بررسي مي شد. مثلاً دريافت و شناخت ادبيات معمولاً از کند و کاو تاريخي آن فراتر نمي رفت. دانشمندان و اديبان نامدار زمان -ياران و همراهان دهخدا و قزويني- اساساً به مطالعه تاريخي ادبيّات يعني بحث در شرح حال و روزگار و محيط زندگي شاعران و اهل علم و ادب بسنده مي کردند، منتها با برداشت و بر زمينه اي ملّي؛ تاريخ ادبيّاتي که تصوير بزرگان را-آگاهانه و نا آگاهانه- در طول تاريخ بر تاروپود مليّت ايراني نقش مي کرد.23 البته اين خود دستاورد بزرگي بود و نگارش تاريخ ادبيّات روشمند را جانشين تذکره نويسي نادقيق و "غيرعلمي" دوره هاي پيشتر کرد امّا درونمايه ها و مفهوم هاي ديگر ادبيّات، عشق به زندگي و مرگ، شادي و اندوه، آزادگي و بندگي آدمي، پيوند آن ها با دين، عقايد مابعد طبيعي و وضع اجتماعي، يا اخلاق، زيبائي شناسي، روانشناسي و جز اين ها، و به طورخلاصه "چيستيِ" ادبيّات دست نخورده و ناگزير24 نينديشيده ماند و فقط تا اندازهاي به "چگونگي" تاريخي آن پرداخته شد.

از زمان هاي پيش تاريخ نگاري يکي از قلمروهاي ويژه نثر فارسي بود و مورّخان سخندان و اهل ادب بودند. در اين دوره اديبانِ سخندان نيز به سهم خود در کار تاريخ نگاري دستي داشتند و تاريخ و ادبيّات بيشتر از هميشه به هم بسته شدند. شاعر، اديب و مورّخ نام آوري چون ملک الشعراء بهار را مي توان گوياترين نماينده اي دانست که به اين «چندين هنر آراسته» وجمع بين شعر و ادب و تاريخ بود.25 اثر مشهوراو، سبک شناسي يا تطور نثر فارسي از نمونه هاي کامياب مطالعات "ادبي-تاريخي" است.
رونق مطالعه تاريخ و تاريخ ادبيّات و توجّه مخصوص دانشمندان به اين رشته هاي دانش، از ميانه هاي دوره بيست ساله، علّت ديگري نيز مي يابد که نبايد ناديده گرفت. در دوران ديکتاتوري زبان حقيقت بسته و کنجکاوي در کاروبار زمان حال چه بسا با زجر و زندان توأم است. درنتيجه راهي که در برابر پژوهندگان باز مي ماند پناه بردن به گذشته تاريخي است. از قضا در سرگذشت بهار خوب مي توان ديد که زندان و تبعيد چگونه راه سياست روز را به روي او بست و نگاهش را به گنج خانه هزارساله پيشين بازگرداند.

* * *

بجز تاريخ (و ادبيّات) برخورد با "زبان" نيز مطابق با "سرنوشت تاريخي" زمان ملّي گرايانه است زيرا "فارسي" نيز کشتزار با برکتي بود که بذر ملّي گرائي مي توانست درآن ببالد و بارور شود. در اين دوره از سوئي زبان فارسي در سير تاريخي (گذشته) نگريسته مي شد و از سوي ديگر در رابطه با نيازهاي زندگي جديد (آينده) و در هر دوحال چون پناهگاه و خانه امن مليّت ايراني.

از مدّتي پيش نارسائي ها و کمبودهاي زبان فارسي براي بيان انديشه ها و دانش هاي اروپائي و در روياروئي با نهادها و سازمان هاي نو پديد آشکار شده بود. بحث در باره زبان به خودي خود و فارغ از ادبيّات، اين که چگونه بايد آن را براي کاربردهاي نا آشناي تازه آماده ساخت، تا چه مايه مي توان ازگنجينه واژگان و دستاوردهاي پيشين بهره گرفت، مرز واژه سازي و نو آوري و افزودن به زبان و کاستن از آن درکجاست و براي جلوگيري از هجوم کلمه هاي خارجي به فارسي چه بايد کرد، همه اينها گفت و گوي بي سابقه اي بودکه از همان سال هاي دگرگوني هاي اجتماعي درگرفت (و هنوز هم ادامه دارد).

درآن روزهايِ ملّت گرائيِ همه گير سخنان ميرزا محمدخان قزويني آئينه پندار و کردار مردم با فرهنگ در باب زبان فارسي و نقش ملي آنست. علامه قزويني سرآمد فضلاي زمان خود، مردي سخت سنّت گرا، عميقاً دلبسته به فرهنگ ايران اسلامي و عرب و نخستين کسي از ايرانيان بود که روش تحقيقات اروپائي و خاورشناسان را در پژوهش هاي خود به کار برد. او با اين که جز وسواس دانش و حقيقت دلواپسي ديگري نمي شناسد «دراين دوره اصول ملّيت که هرکس در هرگوشه دنيا براي اثبات حقّ حيات و تأييد مليّت خود درصدد احياي کوچکترين مآثر گذشتگان خود برآمده است»26، نگران سرنوشت ملّي زبان و نقشي است که فارسي به عنوان تکيه گاه و نگهدارنده ملّيت ما به عهده دارد. وي درباره زباني که درطي دوازده قرن آن را ورزيده و پروردهاند مي گويد:

حالا اين زبان رايج معمولي يک آلت تبادل افکار بسيار نفيسي و يک واسطه تفهيم و تفهّم بسيار کامل العياري شده است که . . . بسيار بايد قدر آن را بدانيم و براين غنا و ثروت عظيم و سرمايه بسيار هنگفتي که درنتيجه حوادث ايام به چنگ زبان ما افتاده است از صميم قلب شادي و خرّمي نمائيم و درعين همين حال براي تطبيق اين زبان با مقتضيات عصر حاضر و حوائج علمي و ادبي و صنعتي و تجارتي امروزه با کمال جد و جهد درتکميل غنا و ثروت و ازدياد سرمايه آن مردانه بکوشيم تا آن را متّدرجاً مثل يکي از السنه ملل بزرگ امروز زبان کامل و مستقل و مجزّي و قائم بالذات سازيم و اين زبان زنده خود را همدوش ساير زبانهاي زنده دنياي متمدن نمائيم.27

زيرا نويسندگان فضل فروش، خودنما و افراطي مانند«صاحب وصّاف و تاريخ معجم و شمسه و قهقهه و دّره نادره و غالب نويسندگان بعد از قرن هفتم . . . در مدّت چهار پنج قرن زبان کتبي فارسي را به منتهي درجه انحطاطي که زبان يک ملّتي ممکن است تنزّل نمايد تنزّل دادند و يک زبان عربي با روابط فارسي يعني يک زبان مصنوعي خنثي از آن ساختند.»28
ولي با اين همه گناه بزرگتر از نويسندگان آن چناني نيست زيرا «تاراج زبان عربي بر زبان فارسي [حاصل] تسلّط عرب بر ايران[است] که يکي از کوچکترين نتايج آن اختلاط زبان ما با زبان آنها»29بود. شش، هفت سالي پس از پايان جنگ و قراردادکذائي 1919 وي تقصير را (پس از خليفه دوم و پادشاه ساساني) بيش از همه متوجّه:

بعضي ايرانيان خائن و عرب مآبان آن وقت (شبيه فرنگي مآبان و روس و انگليس پرستان امروزه که بلاشک نسب اين ها به خط مستقيم به آن ها منتهي مي شود) از اولياي امور و حکّام ولايات و مرزبانان اطراف [مي داند] که به محض اين که حس کردند که در ارکان دولت ساساني تزلزلي روي داده خود را فوراً به دامان عرب ها انداخته و . . . راه و چاه را به آن ها نمودند. . . به شرط آن که عرب ها آن ها را به حکومت آن نواحي باقي بگذارند.30

در آن آخرين روزهاي قاجاريه ولفت وليس رجال وطن فروش،31اشاره قزويني به خيانت مرزبانان ساساني32و گناه آنها در فساد زبان فارسي نشان م يدهد که توجّه او به اين زبان تاچه اندازه تاريخي و ميهن پرستانه (ملّي گرا) و هماواز با روح زمان است؛ مخصوصاً اگر به ياد داشته باشيم که اين ها گفته برجسته ترين دانشمندِ سنّت گرا و محتاط ترين آنهاست.

* * *
ياينک پس از اين مقدّمه مي توان به کوتاهي به همين استنباط سه تن از
دانشمندان بنام زمان با سه گرايش متفاوت (محافظه کار، تند رو و ميانه رو)
به مشکل زبان نظر افکند.

اين اديبان با وجود اختلاف سليقه و رأي بسيار،
همگي در امر "زبان" ديدي ملّي گرا و تاريخي دارند. مثلاً از گروه نخستين،
عبّاس اقبال پس از ستايش زيبائي کلام فردوسي و دست تواناي صاحب گلستان که
فارسي را «لايق عروج برعالي ترين مدارج جلوه و جلال کرده»33 زبان را در
تاريخ مانند نهري زنده و جاري مي بيندکه درهر دوراني بايد از زلال آب روانش
سيراب شد. امّا در ايران دو دسته اين آب را گل آلود مي کنند: کهنه پرستاني
که مي کوشند«سيلاب پُرخروش زبان فارسي را به يک طبقه يخ ساکن مبدّل سازند.
. . و ساده لوحاني که تصوّر مي کنند زباني خالص . . . مي ماند.» و با کلمات
ساختگي و نادرست به نام "فارسي سره" خاک در کام زبان مي ريزند. دراين نگرش
فارسي سده هاي پيشين -حتّي کلام بيهقي-کهنه شده و ديگر نمي توان به آن سياق
عبارت پرداخت. فارسي سره بي خبران نيز ياوه اي بيش نيست. عبّاس اقبال آن گاه مي افزايد:

قبل از همه چيز بايد بگويم که نويسنده اين مقاله هيچگونه ارادتي به عرب ندارد و هروقت که درتاريخ بهفجايع ايشان برميخورد به همان [اندازه] حرکات لشکر اسکندر و ترکان غز و مغولان چنگيزي و ترکمانان و ازبکان و سالدات هاي تزاري از آنهامتنفرمي شود امّا از آنجا که زبان خالص در هيچ کجا وجود ندارد، زبان ما با وجود واژه هاي عربي، پس از هزارسال گرانبها ترين يادگارهاي اجداد هنرمند ما و مابه الامتياز شخصيت و قوميّت ملّت ايران است. آنها که مي خواهند واقعاً به استحکام مليت ايران از راه زبان خدمت کنند بايد سعي داشته باشند که به زباني چيز بنويسند که لااقل اکثر فارسي زبانان دنيا آن را بفهمند و آن همان زبان اجدادي ماست که حتي ساکن ترک آذربايجان و لُر بختياري و کردبانه و سقز و افغان کابل و قندهار و مستشرق فارسي آموخته، همه آن را مي فهمند.»34

درنتيجه گيري مقاله نويسنده مي گويد:

امروز که دوره رقابت شديد سياسي و اقتصادي بين ملل است و السنه نيز بهترين وسيله نفوذ قدرت هاي سياسي و اقتصادي است بايد کوشيد که زبان ما، که تنها ضامن حيات آن در اين مخاصمه آثار گذشتگان ماست، رابطه خويش را با پشتيبانان خود از دست ندهد و درميدان تنازع بقا بي مدافع نماند.35

اگر بخواهيم نظر اقبال را خلاصه کنيم تاريخ نگهدارنده زبانِ ما و زبان، «مابه الامتيازشخصيت و قوميت . . . و مايه استحکام ملّيت ايران» است. بدين گونه زبان پديده اي تاريخي و مهم ترين نقش آن خدمت به مليّت است. دربرابر تاريخ نگاران و اديبان سنّت گراي همان عصر کسروي سنّت شکن و بي پروا، از زبان، تاريخ، فرهنگ و ملّيت ايراني استنباط و دريافت ديگري دارد. ولي او نيز مانند مخالفانش زبان فارسي را در مسير تاريخ مي نگرد و آنرا مانند ديگران خدمتگذار ملّيت مي شناسد، و در سرگذشت هزار ساله زبان فارسي36بيشتر به هجوم بي بندوبار واژه هاي بيشمار عربي، ترکي، مغولي نظر دارد و آن را ناشي از خودنمائي فضل فروشان مي داند. به گفته او از سوئي عربي مآبي مترجم کليله و دمنه يا صاحب درّه نادري و همانندانشان تيشه به ريشه زبان فارسي زده و از سوي ديگر سره پردازي «سرتا پا چرند و سرسامآور» مشتي نادان و پريشان نويسي روزنامه نگاران بيسواد «بنياد زبان کهن فارسي» را ويران مي کند. «کساني که غيرت ايراني گري دارند بايد اين نوشته ها را خوانده آه هاي سرد از دل برآرند.»37 چون که اين ها استقلال زبان فارسي را از بين مي برند و «هر زباني که درهاي خود را به روي کلمه هاي بيگانه نبست از استقلال بي بهره مي شود. چنان که هر مردي که درهاي کشور خود را به روي بيگانه نبست استقلال خود را از دست مي دهد.»38

باري، زبان مانند کشور است و کسروي خواستار استقلال زبان فارسي است براي استقلال کشور. براي جبران نارسائي هاي زبان ما و دست يافتن به "استقلال" او راههائي پيشنهاد مي کند که بيشتر زبانشناختي و بيرون از دايره گفتار ماست. امّا نخستين همه آن ها راهي تاريخي، بازگشت به گذشته است، بازگشت به «کتاب هاي ناصر خسرو و يا تاريخ بيهقي و فارسنامه ابن بلخي و ترجمه تاريخ طبري و اسرارالتوحيد و گلستان سعدي و مانند اين ها.» : روي آوردن به تاريخ زبان به قصد پاک ساختن و سامان دادن به زبان براي سامان دادن به کشور.
کسروي تاريخدان، زبانشناس و اخلاقي است. امّا پيش و بيش ازهمه اين ها ملّي گرائي سخت انديش و پيگير است. تاريخ نگاري، بررسي هاي زبانشناختي، گفتارهاي ادبي، سياسي و اخلاقي او جستجوهائي است در راه حقيقتي کلي تر و محسوس تر به نام "ايرانيگري"، در راه ايراني يکپارچه، هوشيار و پيشرو، آنگونه که او مي پنداشت.39 وي خواستار يک ملّت و يک دولت سراسري متمرکز است و همچنان که درکشورداري خودسري خانها و جدائي ايلي را برنمي تابد در فرهنگ ملي نيز جائي براي زبان ها و گويش هاي ديگر بجز فارسي نمي بيند. «اين زبان ها و نيم زبان ها که در ايران است بايد از ميان برود. در يک توده تا ميتوان بايد جدايي ها را کم گردانيد.»40

* * *

در ميانه آن دو دانشمند سنّتگرا و سنّت شکن، محمّدعلي فروغي، حکيم، اديب و دولتمرد دوران بيست ساله و مردي ميانه رو جاي دارد. او نيز مانند آندو و بسياري ديگر زبان فارسي را در سرگذشت تاريخيش مي بيند و آن را چون گوهر هويّت ما براي نگهداري و پايداري ملّيت ايراني از هرچيز ديگر ضرورتر مي داند. اين نخستين مترجم افلاطون که نظريات خود را با اعتدالي سقراطي در رساله مشهور پيام من به فرهنگستان يک جا گرد آورده از همان آغاز، گفتار خود را درمتن تاريخ و اين گونه بنيان مي نهد:

زبان فارسي چنان که از گذشتگان به ما رسيده است عيبي دارد و نقصي و از آن رو که ما بايد آن را به آيندگان باز بگذاريم خطرهائي در پيش دارد. پس وظيفه ما اين است که تا بتوانيم عيب و نقص گذشته را رفع کنيم و خطر آينده را پيش بندي نماييم.»41

به عبارت ديگر زبان رودخانه اي است که بستر گذشته را پيموده، درگذرگاه "اکنون" به ما رسیده و در راه آينده از ما و اين زمان که درآنيم در ميگذرد؛ زبان درتاريخ است و روندي همپاي تاريخ دارد. رساله پيش از آغاز "درآمد"ي دارد که از آن مي توان دانست چرا فارسي زبانان وظيفه دارِ رفع کردن عيب و نقص زبانشان هستند. فروغي "درِ" سخن را چنين مي گشايد:

من به زبان فارسي دلبستگي تمام دارم زيرا گذشته از اين که زبان خودم است و اداي مراد خويش را به اين زبان مي کنم و از لطائف آثار آن خوشي هاي گوناگون فراوان ديده ام نظر دارم به اين که زبان آيينه فرهنگ قوم است و فرهنگ مايه ارجمندي و يکي از عامل هاي نيرومند ملّيت است. هرقومي که فرهنگي شايسته اعتنا و توجه داشته باشد زنده و باقي است و اگر نداشته باشد نه سزاوار زندگاني و بقاست و نه مي تواند باقي بماند. از اين کوتاه تر و بهتر گفتن آسان نيست. براي زنده ماندن بايد زباان را که آئينه فرهنگ است دريابيم چون که قوم بي فرهنگ نمي تواند زنده بماند.

درنظر همه تاريخ نگاران و اديباني که آورديم -و نمايندگان گرايش هاي متفاوت فرهنگ زمانند- زبان فارسي پديده اي تاريخي و درخدمت ملّيت ايراني است. افزون برآن چه گفته شد از ديدگاه اين ملّي گرايان (اقبال، کسروي) کارکرد ملّي فارسي تاحدّي است که براي ارتباط ايرانيان با يکديگر نقش زبانهاي ترکي، لُري و کردي و بلوچي را نيز فارسي (در داخل مرزهاي ايران) کفايت مي کند. از سوي ديگر همه آن ها آنگاه که از تاريخ ايران (از مادها تا قاجار) و زبان و ادبيّات فارسي سخن مي گويند -دانسته يا ندانسته- کشورکنوني ايران و فارسي امروز ما را در انديشه دارند نه تاريخ سرزمين هاي فارسي زبان را در طول تاريخ، چنان که گوئي فقط ميهن امروز ما وارث و نماينده تاريخ و تمدّن بيرون از مرزهاي ايران امروز است.

از تمامي اين گفتار شايد اين نتيجه روشن به دست آيد که در نخستين سالهاي سده کنوني ملّي گرائي، ايدئولوژي "سياسي-اجتماعي" غالب در انديشه ميهن دوستان آن عصر و دوران بيست ساله بود. بنابراين بديهي است که شاعر بزرگ و با شکوهي چون فردوسي را به حق سزاوارترين فرزند و زبان سخنگوي ملت ايران و شاهنامه را کانون روشني بخش تاريخ، زبان و ادب ما بنگرند. جشن "هزاره فردوسي" در اوج پادشاهي رضا شاه (1313) نه تنها به سود و براي بهره برداري زودگذر سياسي بلکه با ديدي کلّي تر، درجهت برکشيدن و بزرگداشت ارکان پايدار ملّيت ما نيز بود.42
دراين دورنما محمدعلي فروغي، ذکاء الملک، شاهنامه شناس گرانمايه، برپاکننده هزاره فردوسي، نخست وزير وقت و رئيس فرهنگستان را ميتوان نظريه پرداز "غير سياسي" و نماينده معتدل فرهنگ حاکم دوران بيست ساله دانست.43 در دوران رضا شاه چراغ فکر سياست خاموش است و نماينده چنان دوره اي -اگر چه دولتمرد- بيانگر فلسفه يا فکر سياسي معيني نيست. ولي انديشه و عمل چنين کسي ناگزير معنائي سياسي دارد که مي توان آن را در کل و اجمالاً ملّي گرائي ناميد.

* * *

و امّا در ميدان عمل سياسي. ملّي گرائي ايرانيان، از احساسات وطني بهار گرفته تا ايراني گري کسروي، رويهم رفته طيف گسترده اي از گرايش هاي ميهن دوستانه و گاه افراطي را دربرمي گرفت. درآن روزگارِ آشوب زده، تنها راهي که براي خروج از بن بست به نظر دوستداران ايران مي رسيد تشکيل دولتي مرکزي و مقتدر بود که بتواند "ممالک محروسه" بي سامان را به دور کانوني گردآورد. هرج و مرج راه را براي ديکتاتوري هموار مي سازد. ملک الشعراء بهار که خود ازمخالفان پادشاهي پهلوي بود در تصوير روشني خواستِ بيشتر سياستورزان آن روزها را به دست مي دهد:

من اين جا بايد به يک چيز اعتراف کنم که مکرّر محتاج به تذکار آن نشوم. من از آن واقعه هرج و مرج مملکت . . . که هردو ماه دولتي به روي کار مي آمد و مي افتاد و حزب بازي و فحاشي و تهمت و ناسزاگوييِ . . . مخالفان مطلق هرچيز و هرکس، رواج کاملي يافته بود و نتيجه اش ضعف حکومت مرکزي و قوت يافتن راهزنان و ياغيان در انحاء کشور و هزاران مفاسد ديگر بود، از آن اوقات حس کردم، و تنها هم نبودم، که مملکت با اين وضع عليالتحقيق رو به ويراني خواهد رفت. معتقد شدم و درجريده نوبهار مکرر نوشتم که بايد حکومت مقتدري به روي کار آيد . . . بايد دولت مرکزي را قوت بخشيد، بايد مرکز ثقل براي کشور تشکيل داد. . . بايد حکومت مشت و عدالت را که متکي به قانون و فضيلت باشد رواج داد و اين مشتي ضعيف و جبان و نالايق را که از . . . ترس رخنه دار شدن وجهه ملي خود حاضرند کشور را به بدبختي سوق دهند، دور انداخت. . . همواره در صفحات نوبهار آرزوي پيدا شدن مردي که همت کرده مملکت را از اين منجلاب بيرون آورد پرورده مي شد. ديکتاتور يا يک حکومت قوي يا هرچه . . . دراين فکر من تنها نبودم، اين فکرِ طبقه بافکر و آشنا به وضعيّات آن روز بود. همه اين را مي خواستند. . . [تا آن که] رضا خان پهلوي پيدا شد و من به اين مرد تازه رسيده و شجاع و پُرطاقت اعتقادي شديد پيدا کردم.44

وي همچنين درباره وثوق الدوله مي نويسد: «بايد زمام کار را طوري به دست [ميگرفت] که با توپ هم نشود از او پس گرفت . . . رئيس دولت ما نخواست يا جرأت نکرد که طرز کار آتاتورک يا موسوليني45 را پيش گيرد و اين کار بعدها صورت گرفت. . . ولي به دست عده اي قزّاق نه به دست عدّه اي عالم و آزاديخواه.»46

احمد کسروي -که در هيچ زمينه ديگري شباهتي با بهار ندارد- دراين مورد مثل او آرزو مي کند روزي دستي نيرومند با مشتي آهنيني راهزنان وگردنکشان وجدائيخواهان را سرکوب و پيش از هرکار ايران پراکنده رايکپارچه کند. او که در زمان برقراري حاکميّت دولت در خوزستان رئيس عدليه آنجا بود،47 درجشني به مناسبت پيروزي سردار سپه بر خزعل گفت:

من . . . بخوبي مي دانستم که بازوي نيرومندي را خداي ايران براي سرکوبي گردنکشان اين مملکت و نجات رعايا آماده گردانيده است و اين انتظار مرا مي کشت که کي آن دست خدائي و آن بازوي نيرومند بسوي خوزستان نيز دراز خواهد شد؟ صد شکرخدا را که عاقبت نوبت نجات خوزستان هم رسيد، و اينک مي بينيم که آن دست خدائي بسوي اين سرزمين دراز شده است و با يک مشت، گردن آخرين گردن کشان ايران و طاغي خوزستان را خرد کرده است! . . . خوزستان دوره جديدي در پيش دارد که بايد دوره سعادتش ناميد، بايد همگي شاد باشيم و جشن بگيريم . . . و فاتح آن، سردار باعظمت ايران را که امروز شخصاً به خوزستان آمده از درون جان و بن دندان دعا گفته و ثنا خوانيم.48

نظر بهار و کسروي را از آن رو درکنار هم آورديم که آن دو در تنها موردي که باهم سازگاري داشتند، همين پيدايش مردي نيرومند بود تا زمام امور را به کف با کفايت خود گيرد. ايران گرائي و تمرکز وجه مشترک بيشتر ميهن دوستاني بود که جز اين هيچ وجه مشترکي نداشتند. اظهار نظر آندو که در دوسوي متضاد طيف گستردهاي از دانشمندان ايراندوست جا داشتند ما را از آوردن آراء ديگران بي نياز مي کند.

و امّا درميان مطبوعات ازمجله وزين و با اعتبار آينده نام مي بريم که با نويسندگاني نظير دکتر افشار، دکتر سياسي، سعيد نفيسي، فروغي، تقي زاده و عبدالله انتظام بيانگر خواست هاي انديشمندان زمانه بود. سرمقاله نخستين شماره مجله (تيرماه 1304) درباره وحدت ملي، دولت مقتدر مرکزي و اصلاحات اداري است؛ ارتش، ماليه، آموزش! نويسنده وضع زمان را با چند سال پيشتر مي سنجد که قشون روس تا پشت دروازه تهران رسيده و «سپاهيان هندي انگليس تمام ايران را در تصرف داشتند و قشون ايران اسمي بي مسمّي بود»، و مي بيند که امنيت برقرار و «خوشبختانه . . . شخص مقتدري در رأس حکومت جاي دارد و بيم تزلزلي هم نمي رود.»
«وحدت ملي ايده آل يا مطلوب اجتماعي» نويسنده مجله و «ساير ايرانيان مخصوصاً طبقه جوان» است. تقي زاده نيز درهمين مجله و درمقاله «مقدمات آينده روشن» مي گويد که «درباب وحدت ملي ايران و اهميت آن شرح و تفصيل لازم نيست» چون که آن را امري بديهي مي داند امّا براي حفظ آن چهار رکن و چهار اساس بر ميشمارد که اول «امنيت عمومي و قدرت قاهر مرکزي دولت در اکناف مملکت از دور و نزديک و از ريشه برانداختن ملوک الطوايف بزرگترين و مهم ترين قدمي است که اين مملکت به سوي استقلال و تشکيل حقيقي دولت بر مي دارد و اين فقره شرط اساسي وحدت ملي نيز هست.»

آرزوي مردي نيرومند، دولتي متمرکز و "مشکل گشا" فقط از آن ما ايرانيان نبود. درآن سال هاي ميان دو جنگ روي آوردن به حکومت هاي ديکتاتوري با ايدئولوژي ها و به صورت هاي متفاوت جرياني جهاني بود که از همان روزهاي پايان جنگ اول تکوين يافت؛ ايتاليا و آلمان، اسپانيا و پرتقال، کشورهاي اروپاي شرقي و چيان کاي چک درچين. درهمسايگي خودمان انقلاب اکتبر و ديکتاتوري پرولتاريائي لنين "مدينه فاضله" چپ گرايان ما بود و ديکتاتوري متجدّد آتاتورک (درترکيه اي که از نيمه قرن گذشته و در نهضت مشروطه از راههاي ورود انديشه آزادي به ايران بود) به عنوان سرمشق ديگري در برابر نظر ميهن پرستان خودنمائي مي کرد.
گذشته از موجبات داخلي، اين جريان جهاني نيز ايران را به همراهي با خود وامي داشت، به خصوص که همزمان با پايان جنگ، انگلستانِ استعماري و شورويِ انقلابي -هريک به علت سياست داخلي و منافع خاص خود- خواستار دولت مرکزي نيرومندي درايران بودند در يک چند سالِ کوتاه منافع آن ها و ايرانيان وطن دوست و تشنه اصلاحات هماهنگ شده بود.

* * *

ملّي گرائي (ناسيوناليسم) ايدئولوژي سياسي آغاز قرن و دوران بيست ساله بود. اين ايدئولوژي نظراً بر دو پايه تاريخ ايران و زبان فارسي استوار بود و عملاً در دولت نيرومند مرکزي تحقّق مي يافت. امّا نه ايدئولوژي به خودي خودهدف بود و نه تحقّق آن در سازماني فرمانروا. هدف تجدّد(modernite) ايران بودمطابق با تمدّن اروپائي (همانندي و همزماني باکشورهاي غربي). هدف را بهار، روشن و کوتاه اين گونه بيان کرده است:

يا مرگ يا تجدّد و اصلاح
راهي جز اين دو پيش وطن نيست

و امّا درباره تجدّد و اصلاح -از «عيد خون عشقي» تا حکومت «مشت و عدالتِ» بهار يا قيام خياباني- هرکس يا گروهي بنا بر تصوّرات سياسي و احساسات اجتماعي خود طرحي مي ريخت و پيشنهادي داشت ولي شايد روشنترين برنامه اجرا شدنيِ ملّي گرايان را در مرامنامه انجمن ايران جوان که در فروردين 1300 منتشر شد- بتوان يافت. اين انجمن را چند تني از جوانان ميهن پرست و اروپا ديده تشکيل دادند49که بعدها همگي از کارگزاران بلندپايه دوران بيست ساله شدند و مرامنامه آن ها عملاً به صورت برنامه دولتهاي آن عصر درآمد؛ مانند:

الغاء کاپيتولاسيون
احداث راه آهن
استقلال گمرکي ايران
فرستادن دانشجوي دختر و پسر به اروپ
ا آزادي زنان
وضع قانون جزا
توجه به ترويج معارف و تعليمات ابتدائي
تأسيس مدارس متوسطه و توجّه به تحصيلات فني و صنعتي
محروم کردن بيسوادان از حق رأي
تأسيس موزه ها و کتابخانه ها و تآترها
اخذ و اقتباس قسمت خوب تمدّن اروپا.50

البته مي توان آرزوهاي گوناگون ديگري از اين جا و آنجا گرد آورد و به سياهه بالا افزود. ولي مرامنامه انجمن "ايران جوان" رويهم رفته ميانگين واقعبينانه و گويائي از خواست هاي ترقّيخواهان زمان به دست مي دهد، از همان تجدّد و اصلاحي که به گفته بهار جز آن يا مرگ، راه ديگري درپيش وطن نبود.

* * *

بيداري از رخوتي سنگين و دراز در نهضت مشروطه و خطر نابودي در جنگ اوّل روحيهاي ملّي و فضائي سياسي به وجود آورد که ما کوشيديم در خطوطي ساده طرحي گرته وار از آن را ترسيم کنيم. آرزوي تجدّد و اميد به اصلاح در چند سال کوتاه غروب قاجاريه و طلوع پهلوي در فرهنگ نيز -مانند سياست- با تحوّلي ناگهاني و ژرف توأم بود. دراين زمينه مي توان عوض شدن نقش اجتماعي شاعر و نويسنده و ادبيّات، پيشي گرفتن اهميّت و کاربرد نثر بر شعر، تغيير محتوا و شکل و به طورکلّي ديد آثار ادبي از جهان و جامعه، همگاني شدن تصنيف هاي ميهني و درنتيجه "سياسي شدنِ" موسيقي، پيدايش تآتر و نقد ادبي . . . را نام برد. روزنامه ها و مطبوعات ادواري نيز که از چندي پيشتر سر برآورده بودند کار"سياسي-فرهنگي" همگاني و بي سابقه اي انجام مي دادند. همچنين انتشار مجلّه هاي وزين و ارزشمندي چون کاوه و ايرانشهر و نامه فرنگستان يا بهار، دانشکده و شرق را در بيرون و درون کشور نبايد از ياد برد.

امّا گذشته از اين ها همزمان با انتشار مرامنامه انجمن "ايران جوان" و کمي پس از آن آثار نو آور زير پديدار شد که يا در ادب فارسي طرحي تازه افکند و يا دست کم نشان از ديد و دريافتي تازه از فرهنگ ما داشت:

يکي بود و يکي نبودِ جمال زاده (1300)؛ جعفرخان از فرنگ آمده حسن مقدم (علي نوروز) 1300؛ شرح حال عارف به قلم خودش (1300)؛ افسانه نيمايوشيج(1301)؛ تهران مخوفِ مشفق کاظمي (1301)؛ ايده آل پيرمرد دهگانيِ عشقي (1302)؛ ترجمه گات ها به فارسي از پورداود (1305)؛ ايران باستانيِ مشيرالدوله پيرنيا (1306)؛ زيباي حجازي (1312).

بخش ادبي آثار ياد شده (بجز يکي بود و يکي نبود و افسانه) تاکنون کمتر مورد اعتناي سخن سنجان و ادب دوستان بوده است. چون در آن آغاز کار هم انديشه و صورت (فرم) در بيشتر اين آثار ناتمام بود و هم زباني که بايد درآن تولّد و تحقّق مي يافتند کم مايه و نورزيده. بنابراين ارزش آن ها فرهنگي و تاريخي است نه هنري و"فراتاريخي"، بيشتر به تاريخ نگارش و سالهاي انتشارشان محدودمي شوند، توانائي فراگذشتن از زمان خود را ندارند و نمي توانند با آينده همزمان شوند. آينده ندارند چون کلّي (universel) نيستند. معرّف فرهنگ زمان و مکان خودند.

ولي با اين وصف ادبيات فرهنگي اين دوره ارزش تاريخي و اجتماعيِ بسيار دارد. زيرا از آنِ سال هائي است که يکي از چرخش هاي دوران ساز تاريخ معاصر ايران در آن رخ داد. دنيائي فروريخت و دنيائي سر برکشيد. رّد پايِ اين گذر بزرگ و دگرگوني جامعه ايران را در اين آثار بهتر از هرجاي ديگر مي توان بازيافت و به همين سبب از نظر جامعه شناسي ادبيات سزاوار مطالعه و بررسي هستند.51

------------------------------------------------------------------------------------

پانويس ها:

1. باقرعاقلي، روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب، تهران، نشر گفتار 1369، رويداد10/2/1294.

2. مورخ الدوله سپهر، ايران در جنگ بزرگ 1914-1918، چاپ دوّم، تهران، انتشارات اديب، 1362، ص 139.

3. نايب حسين در يک نوبت هفت قريه بين يزد و کرمان را غارت مي کند و عده زيادي زن و دختر را اسير مي گيرد. (باقر عاقلي، همان، رويداد 18 شهريور 1291).

4. «درسال 1289 شمسي، هنگامي که لشکريان روسيه تزاري به بهانه حفظ اتباع خود به خراسان و نواحي شمالي ايران گسيل شده بودند، اين قصيده در خراسان گفته شد و در نوبهار انتشار يافت.»محمّد تقي بهار، ديوان اشعار ، تهران، اميرکبير 1335، ص 208.

5. باکمي آسانگيري، دراين متن واژه هاي ايرانيگري، ملّي گرائي، ميهن پرستي و ناسيوناليسم با مفهوم و معنائي مشابه به کار برده شده است.

6. هابرماس(Habermass) فيلسوف و جامعه شناس مشهور آلماني درگفت و گو با آدام ميشنيک(Adam Michnik) روشنفکر و روزنامه نگار لهستاني مي گويد که تا سال 1848 ناسيوناليسم آلماني يک ارزش سياسي و پيشرو بود. از آن پس، و با سودجويي بيسمارک از آن، از دهه 90 قرن گذشته زيان هاي عظيم به بار آورد. ن. ک. به: هفته نامه آلماني Die Zeit، 17 دسامبر 1993.

7. درجنگ جهاني اوّل ملّيون ايران به سبب دشمني با روس و انگليس و به اميد شکست آنها، هواخواه و آرزومند پيروزي آلمان بودند و کساني از آنان به قصد همکاري و همدستي، درخارج و داخل کشور، با مأموران آلماني تماس داشتند. درباره تماس و مذاکرات رضاخان ميرپنج با رودلف زُمر شارژ دافر سفارت آلمان در تهران نگاه کنيد به: ميرزا ابوالقاسم خان کحّال زاده، ديده ها و شنيده ها، خاطرات ميرزا ابوالقاسم خان کمال زاده، منشي سفارت امپراطوري آلمان در ايران، به کوشش مرتضي کامران، تهران، نشرفرهنگ، 1363، ص299.

8. در 19 ابان 1304 اين ماده واحده ازمجلس گذشت: «مجلس شوراي ملي به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجاريه را اعلام و حکومت موّقتي را در حدود قانون اساسي و قوانين موضوعه مملکتي به شخص آقاي رضاخان پهلوي واگذاري مي نمايد.».

9. «مقصود از تأليف اين کتاب نماياندن ايران قديم است بطوري که بوده يعني بطوريکه از نوشتجات مورّخين قديم و اسناد تاريخي ملي ما و حفريات و اکتشافات در امکنه تاريخي و تتبّعات محّققين جديد برميآيد،» حسن پيرنيا (مشيرالدوله سابق)، ايران باستاني، [تهران]، مطبعه مجلس، 1306، مقدمه.

10. به نقل از باستاني پاريزي، تلاش آزادي، محيط سياسي و زندگاني مشيرالدوله پيرنيا، چاپ سوّم، تهران، انتشارات نوين، 1354، ص 528.

11. عبّاس اقبال، تاريخ مفصل ايران از استيلاي مغول تا اعلان مشروطيّت، به دستور وزارت جليله معارف،، جلد اول: از حمله چنگيز تا تشکيل دولت تيموري، تهران، مطبعه مجلس، 1312 شمسي، مقدّمه، ،صص "د"، "ه".

12. حسن پيرنيا (مشيرالدوله،)، ايران باستان يا تاريخ مفصل ايران قديم، تهران، شرکت مطبوعات، 1311، مقدّمه.

13. عبّاس اقبال، همانجا.

14. در اينجا غرض البته نقد تاريخ نگاري آن دوره و از جمله يادآوري اين نکته نيست که اگر مثلاً هخامنشيان با سرافرازي سرزمين و دودمانشان را ميستودند يا ساسانيان خود را از ايرانشهر مي دانستند و هويّت ايراني خود را از "انيران" باز مي شناختند، احساس قومي، نژادي، عقيدتي يا ملّي آنان به همان مفهوم و حس "غرور ملّي" آغاز اين قرن نبود.

15. حسن پيرنيا، ايران باستاني، همانجا.

16. در 29 مه 1926 مطابق 7 خرداد 1305 شمسي. سپس ترجمه نخستين بخش "يشتها" از هرمزد يشت تا رَشَن يشت نيز در آغاز فروردين 1307 به انجام رسيد.

17. شناخت و بر شمردن همه عامل ها هرگز ممکن نيست ولي مثلاً در مورد دوره مورد بحث ما، مي توان چند تائي از مهم ترين آنها را که منجر به رشد ملّي گرائي و سپس روي کار آمدن رژيم رضا شاهي شد فهرست وار نامبرد: سابقه تاريخي با شکوه (احساس خود بزرگي)؛ تحقير صد ساله در تماس با غرب (احساس خود کهتري)؛ آگاهي سياسي و اجتماعي که به انقلاب مشروطه انجاميد؛ هرج و مرج و بي قانوني داخلي در دوره جنگ اول؛ تاخت و تاز ارتش هاي بيگانه در همان دوره در ايران؛ انقلاب اکتبر و بازگشت همسايه شمالي به درون مرزهاي خود؛ عقب نشيني اجباري ارتش انگليس از ايران (به سبب ملاحظات سياسي داخلي انگلستان، کاستن از بودجه وزارت دفاع و غيره)؛ تمايل هردو همسايه با نفوذ به وجود دولتي مرکزي و مقتدر در ايران؛ فضا و گرايش سياسي جهاني براي پيدايش رژيم هاي ديکتاتوري در اروپا و آسيا به اضافه شکست تجربه دموکراسي پس از انقلاب مشروطه؛ بي لياقتي مدام و شکست هاي خارجي و داخلي پياپي و بن بست حکومت قاجاريه؛ پراکندگي و چند دستگي مخالفان سياسي سردار سپه؛ وجود شخص رضاخان با آن خصوصيات که هم برآيند و هم گره گشاي اين شرايط پيچيده بود و . . .
]
18. شماره 1 و 2، سال 3، اوّل دي ماه يزدگري سال 1293 شمسي.

19. باز درهمان مقاله ميبينيم: «آنان که تلقين مليت و حفظ استقلال قومي و ايرانيت را مخالف با سعادت بشر ميدانند و تبليغ وحدت بشر و اتحاد اسلام را در ايران بزرگترين خدمت به نوع بشر و يگانه چاره نجات ايران ميدانند به خطا مي روند. . . . در نظر من پيش از وحدت بشر و حتي پيش از اتحاد اسلام به اتحاد ايران بايد کوشيد.».

20. مثلاً نهضت شعوبيه يا اسماعيليه، سهم ايرانيان درتمدن اسلامي يا شعر و ادب فارسي، عرفان و غيره. . . 21. مانند ابومسلم، به آفريد، بابک خرم دين، ابن مقنّّع و . . .

22. سعيد نفيسي، احوال و اشعار ابوعبدالله جعفربن محمد رودکي سمرقندي، مجلّد اول، تهران، کتابخانه ترقّي، 1309، ديباچه، صص 1 و 2 [ديپاچه داراي تاريخ 1 مرداد ماه 1302 شمسي است] .

23. سنّتي که از علامه قزويني به يادگار مانده و همچنان درنظر بيشتر ادباي رسمي و دانشگاهي ما شناخت و نقد ادبيات درمطالعه تاريخ آن خلاصه ميشود.

24. مي گوئيم "ناگزير"، چون گذشته از گرايش کلي که پژوهندگان را به سوي بررسي تاريخي مي راند، بي خبري از پيشرفت دانش هاي انساني، از جمله فلسفه غرب نقد ادبي و زبانشناسي، کمتر چنين بررسي هائي را ممکن مي ساخت.

25. او افزون بر فضيلت هاي ديگر تاريخ بلعمي، تاريخ سيستان و مجملالتواريخ و القصص، سه متن گزيده نثر فارسي را تصحيح کرد. درميانسالي زبان پهلوي آموخت تا به سرچشمه تاريخي زبان فارسي دست يابد و چند اندرزنامه و متن پهلوي را به فارسي برگرداند.

26. ميرزا محمدخان قزويني، «طرز نگارش فارسي،» مجله فرنگستان، شماره 10-9، سال اوّل، ژانويه و فوريه 1925، تاريخ پايان مقاله: پاريس، جدي 1303.

27. محمّد قزويني، همان، ص 417.

28. همان، ص 414.

29. همان، صص 411 و 413.

30. همان، ص 411.

31. براي انعقاد قرارداد 1919 و سپردن ماليه و قشون ايران به انگليسي ها وثوق الدوله نخست وزير دويست هزار تومان و صارم الدوله و نصرت الدوله وزيران ماليه و خارجه هريک صدهزار تومان رشوه گرفتند (خاطرات سيدحسن تقي زاده، زندگي طوفاني، به کوشش ايرج افشار، چاپ اوّل، تهران، انتشارات محمدعلي علمي، 1368، ص 193).

32. انتقاد قزويني از رفتار گروهي از ايرانيان را -اگرچه طولاني است- به سبب حقيقت تلخ و عبرتي که درآن است نقل مي کنيم:
يکي از معروف ترين آنها ماهويه سوري و مرزبان مرو قاتل يزدجرد است که بعدها در زمان حضرت امير به کوفه آمده خدمت آن حضرت مشرّف شد و حضرت امير بدهاقين و اساوره و "دهسلاّرين" خراسان حکمي نوشت که جميعاً بايد جزيه و ماليات "قلمرو"خود را باو پردازند و همچنين بعضي از ايراني هاي ديگر که در بسط نفوذ عرب و زبان عرب فوق العاده مساعدت کردند مثل آن ايراني بي حميّت که براي تقرب به حجاج بن يوسف دواوين ادارات حکومتي را که تا آن وقت به فارسي (يعني پهلوي) بود به عربي تبديل کرد. يا مثل «خواجه بزرگ شيخ جليل شمسالکفاة» احمدبن الحسن الميمندي وزير سلطان محمود که پس از چهارصد سال از هجرت و خاموش شدن دولت عرب درخراسان و نواحي شرقي ايران تازه آقاي کافي الکفاة از جمله کفايت هائي که به خرج دادند يکي اين بود که دواوين ادارات دولت غزنويه را که وزير قبل از او ابوالعباس فضل بن احمد اسفرايني به فارسي تبديل نموده بود او دوباره به عربي تحويل کرد.
في الواقع پاره از ايرانيان بمحض قبول دين مبين اسلام گويا از تمام وجدانيات انساني و عواطف طبيعي که منافات با هيچ ديني هم ندارد منسلخ شدند. قبر قتيبة بن مسلم باهلي سردار معروف حجاج را که چندين صد هزار از ايرانيان را در خراسان و ماوراء النهر کشتار کرد و در يکي از جنگ ها به سبب سوگندي که خورده بود اينقدر از ايرانيان کشت که به تمام معني کلمه ازخون آن ها آسياب روان گردانيد و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخته تناول نمود و زنها و دخترهاي آن ها را در حضور آن ها به لشکر عرب قسمت کرد، قبر اين شقي ازل و ابد را پس از کشته شدنش زيارتگاه قرار دادند وبراي تقّرب به خدا و قضاي حاجات هر روزه «تربت آن شهيد» را زيارت مي کردند. ولي بزرگترين شاعر ايران و باني رفيع ترين و منيع ترين بناي مجد و شرف ملي ايران يعني فردوسي طوسي عليه الرحمه را پس از وفات بعوض اين که قبّه و بارگاه بر سر مقبره او بنا کنند معاصرين قدرشناس او حتي جسد او را نگذاردند که در قبرستان عمومي مسلمانان دفن نمايند و مقتداي آن ها شيخ ابوالقاسم گرگاني گفت: «او مادح گبران و کافران بوده و پيغمبر صلي الله عليه وسلم فرموده من تشبه بقوم فهو منهم.» گذشته از عوامل بزرگ اجتماعي و طبيعي مقصرين واقعي در تسلط عرب برايران که يکي از کوچکترين نتايج آن اختلاط زبان ما با زبان آن ها بود اين ها بودند که ذکر شد. (محمّد قزويني، همان، صص 412).

33. عباس اقبال، "فارسي ساختگي" در مجلّه مهر، چاپ اول، سال اول، شماره 6، آبان 1312.

34. عبّاس اقبال، همان.

35. عباس اقبال، همان.

36. ن. ک. به: احمد کسروي، زبان فارسي و راه رسا و توانا گردانيدن آن، گرد آورنده يحيي ذکاء، گردآورده از مهنامه هاي پيمان سال يکم 1312 تا سال چهارم 1316، تهران، مؤسسه مطبوعاتي شرق 1334.

37. کسروي، همان، ص 24.

38. کسروي، همان، ص 7.

39. بحث در آراء و عقايد کسروي درباره تاريخ، زبان، ادبيات، سياست، اخلاق عملي و دين و يا حتي اشاره کوتاه به آن ها دراين چند سطر نمي گنجد و هريک نيازمند گفتارهائي ديگر است.

40. «همه مي دانند که ترکي به آذربايجان از بيرون آمده است و هيچگاه آذربايجاني ها آن را زبان خواندن و نوشتن نشناخته بودند. پيش از آن که مشروطه به ايران بيايد و گفت و گوئي از ميهن پرستي و اين قبيل احساسات درميان باشد آدربايجاني ها به فارسي که زبان کشورشان بود علاقمند بودند و نامه ها شان را جز به فارسي نمي نوشتند، کتاب هاشان جز به فارسي نبود، در مکتب ها جز به فارسي درس خوانده نمي شد.
پس از مشروطه گاهي گفت و گو از زبان به ميان مي آمد، گاهي کساني يادآوري مي کردند که اگر درس ها به ترکي باشد شاگردها تندتر پيش خواهند رفت.، بسياري هم اين را مي پذيرفتند. ولي پس از چندي سياست "پان تورکيزم" ترکان عثماني به فعاليت پرداخت، دانسته شد که آن ها درآرزوي يک امپراطوري بزرگ ترکي مي باشند. آذربايجاني ها را هم ترکي نژاد شمارده پافشاري مي نمايند که تبليغات خود را در ميان اين ها رواج دهند. . . و آذربايجاني ها را به سوي خود کشند.
در اين جا آزاديخواهان ديدند زبان ترکي در آذربايجان عنوان به دست بيگانگان مي دهد. آنگاه آذربايجاني ها که اين را مي بينند و مي خواهند با ايران به سر برند. . . به نام علاقه اي که به ايران و آذربايجان داشتند دورانديشانه به چاره پرداختند و . . . تصميم گرفتند که تا توانند به رواج زبان فارسي در آذربايجان کوشند. . . اين تصميمي بود که آزاديخواهان آذربايجان گرفتند دولت يا تهراني ها درآن دخالت نداشتند.» (کسروي، سرنوشت ايران چه خواهدبود، تهران، شرکت سهامي چاپاک، 1357، صص 49).

41. محمدعلي فروغي، پيام من به فرهنگستان، چاپ سوّم، تهران، انتشارات پيام، 1354، ص 5. در اين جا نيز مانند نوشته هاي اقبال و کسروي توجه ما به ديد تاريخي از زبان فارسي و نقش ملّي آنست نه بحث هاي ديگر رساله.

42. غرض ما نه سودجوئي دستگاههاي تبليغاتي و مديحه سرايان رضا شاه از نام فردوسي و کتاب اوست و نه سوء استفاده مخالفان بعدي آن دوره که نوشته هاي فروغي، بهار و ديگر دوستداران فردوسي را از ياد مي برند و درعوض کتاب سرهنگ بهارمست، سپهبد فردوسي را به مثابه نمودار و آئينه فرهنگ رسمي آن عصر به رخ مي کشند. اگر بخواهيم برداشت واقع بينانه تري از تبليغات سياسي آن دوره داشته باشيم، بايد سخنراني هاي پرورش افکاري را با تبليغات رسمي ديکتاتوري هاي کشورهاي پيشرفته تر همان زمان، با ترکيه کمال آتاتورک، آلمان هيتلري و ايتالياي فاشيست يا روسيّه استاليني مقايسه کنيم تا ببينيم که در تاخت و تاز بيشرمانه دروغ هم ديگران از ما پيشرفته تر بودند، هرچند که اين "پيشرفت" آن ها هرگز نمي تواند موجب برائت يا آرامش خاطر ما باشد. نه آنروز و نه امروز!

43. يکي از مخالفان سياسي فروغي درباره او مي نويسد:
فروغي در دوران دوّم نخست وزيري خود (1312-1314) دست به يک سلسله فعاليت هاي فرهنگي زد. تأسيس دانشگاه تهران، تأسيس فرهنگستان ايران، برگذاري جشن هزاره فردوسي با شرکت ده ها تن از مستشرقان و ايرانشناسان در مشهد توسط او انجام گرفت. تشکيل انجمن آثار ملي براي احياي فرهنگ ملي ايران به همت او جامه عمل پوشيد. تجديد ساختمان آرامگاه حافظ و تعمير بناي سعدي از ديگر اقدامات فرهنگي اوست. رياست فرهنگستان و انجمن آثار ملي در دوران نخست وزيريش با او بود. (باقرعاقلي، ذکاء الملک فروغي و شهريور 1320، چاپ دوّم، تهران، انتشارات علمي، 1370 ص 23).

44. ملک الشعرا بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 2، تهران، مؤسسه انتشارات اميرکبير، 1363، ص 100.

45. همين آرزو -به گفته بهار- نزد «طبقه بافکر و آشنا به وضعيات» درخارج از کشور نيز وجود داشت. مشفق کاظمي نويسنده تهران مخوف، يکسال پيش از پادشاهي رضا شاه در سرمقاله نامه فرنگستان، پس از شرح ناداني، خرافه پرستي و عقب افتادگي مردم، مينوشت راهي براي نجات کشور نيست جز آن که «يک صاحب فکر، فکرنو زمام حکومت را در دست گرفته با يک عمل، عملي تازه، خاتمه به اين وضعيات بدهد.» آن گاه او نيز مانند بهار از موسوليني نام مي برد و روش حکومت او را مي پسندد و براي ايران خواستار «فرمانفرماي مطلقي[است] که علم و عمل را تؤاماً دارا بوده . . . خاتمه به وضعيات فعلي داده ترتيب زندگاني شيرين براي آتيه بدهد.»(نامه فرنگستان شماره 1، سال اول، برلين، اول ماه مه 1924/1303، ص 6).

46. بهار، همان، ص 29.

47. زماني که سردار سپه مي خواهد بساط خودسري خزعل را در خوزستان برچيند کسروي را به رياست عدليه آنجا مي گمارند تا به دست مردي درستکار و نترس حکومت قانون در آن استان پا بگيرد. پيش از عزيمت وي رئيسالوزراء خود اورا مي بيند و سفارش هاي لازم را به وي مي کند. (ن. ک. به: احمد کسروي، زندگاني من، تهران، نشر و پخش کتاب، 2535، ص 186).
کسروي تا پايان طرفدار دولت سراسري نيرومند است. وي پس از شهريور 1320 درباره ايلات مي گويد:
درباره ايل ها به هيچ گفت و گوئي نياز نيست. . . اين ها گذشته از آن که خودشان در زندگي پس مانده اند . . . مايه آزار ديگران هم هستند. هرزمان که دولت ناتوان است کار اين ها دزدي و راهزني و تاراجگري است. . . عيب بزرگ آن ها اين است که زندگاني ايلي را نگه داشته اند، هر ايلي خود را جدا مي گيرد، حکومت يا اداره هاي دولتي را نمي شناسند، اختيارشان بيش از همه در دست ايل بيگ ها و ايل خاني هاست. . . بايد همه ايل ها را ده نشين گردانيده . . . به کارهاي سودمند واداشت آنگاه به جاي ايل بيگي يا ايلخاني اداره هاي دولتي در ميان آن ها برپا گردانيد.
(احمد کسروي، در راه سياست، چاپ پنجم، تهران، چاپاک، 1357، ص 34).

48. به نقل از باستاني پاريزي، همان، ص 401.
دربرابر اعتدال ، آهسته کاري و سنجيدگي فروغي، کسروي نماينده چهره ديگر و شتابان همان فرهنگ دوره بيست ساله است که در بريدن از سنّت، نقد ارزش هاي موجود و گريز به آينده سخت انديش و بي آرام است. درعالم آزاد خيال مي توان مجسم کرد که احمد کسروي، «رضاخان سردار سپه» است در جبهه دانش، کمابيش با همان خواست هاي او درباره مرکزيت دولت و يکپارچگي ملت و نيز با همان «اراده معطوف به قدرت.»

49. مانند علي اکبر سياسي، عليقلي خان (مهندس الدوله)، حسن خان (شقاقي)، اسماعيلخان (مرآت)، جوادخان (عامري)، حسن خان (مشرّف نفيسي)، محسن رئيس، حسن مقدّم، مشفق کاظمي، علي سهيلي، عبدالحسين ميکده. ن. ک. به: علي اکبر سياسي، گزارش يک زندگي، لندن، دي 1363، ج 1، ص 74 و يحيي آرين پور، از صبا تا نيما، ج 2، تهران، کتابهاي جيبي، ص 204.

50. ن. ک. به :

Ali Akbar Siassi, La Perse au contacte de l' occident, etude historique et sociale, Paris, Librairie Ernest Leroux, 1931, pp 226.

و آرين پور، همانجا. دکتر سياسي مي نويسد:
چيزي از تأسيس "ايران جوان" نمي گذشت که سردار سپه نخست وزير نمايندگان ايران جوان را به حضور خواند. انجمن دعوت سردار سپه را پذيرفت- البته جز اين هم نمي توانست بکند! اسماعيل مرآت، مشرّف نفيسي، محسن رئيس و من با اندکي بيمناکي به اقامتگاه او که درآن موقع درخيابان سپه تقريباً روبروي مدارس نظام (بعدها دانشکده افسري) بود رفتيم. در محوطه باغ ايستاده بوديم که او با شنلي که بردوش داشت با قامت بلند و برافراشته خود از دور پيدا شد و روي نيمکتي نشست و به ما اشاره کرد نزديک شويم و روي نيمکتي که نزديک او بود جلوس کنيم. آن گاه گفت: «شما جوان هاي فرنگ رفته چه ميگوئيد، حرف حسابتان چيست؟ اين انجمن ايران جوان چه معني دارد؟» من گفتم: «اين انجمن از عده اي جوانان وطن پرست تشکيل شده است. ما از عقب افتادگي ايران و از فاصله عجيبي که ما را از کشورهاي اروپا دور ساخته است رنج مي بريم و آرزوي از بينبردن اين فاصله و ترقّي و تعالي ايران را داريم و مرام انجمن ما بر همين مبني و اصول گذاشته شده است.» گفت: «کدام مرام؟» من مرامنامه چاپ شده انجمن را به او دادم. آن را گرفت و آهسته و به دقّت خواند. آن گاه نگاه نافذ و گيرنده خود را متوجه ما کرد و با کمال گشاده روئي گفت: «اينها که نوشته ايد بسيار خوب است. مي بينم که شما جوانان وطن پرست و ترقّي خواه هستيد وآرزوهاي بزرگ و شيرين در سر داريد. ضرر ندارد که با ترويج مرام خودتان چشم و گوش ها را باز کنيد و مردم را با اين مطالب آشنا بسازيد. حرف ازشما ولي عمل از من خواهد بود . . . به شما اطمينان، بلکه بيش از اطمينان به شما قول مي دهم که همه اين آرزوها را برآورم و مرام شما را که مرام خود من هم هست از اوّل تا آخر اجرا کنم . . . اين نسخه مرامنامه را بگذاريد نزد من باشد. . . چند سال ديگر خبرش را خواهيد شنيد. (علي اکبر سياسي، گزارش يک زندگي، ص 76).

51. ما در شماره هاي پيشين ايران نامه به بررسي افسانه، ايده آل پيرمرد دهگاني، تهران مخوف ( و شرح حال عارف) و زيبا پرداخته ايم. نگاه کنيد به شماره هاي پائيز 1371، بهار 1372، تابستان 1372 و بهار 1373.

Author: 
شاهرخ مسکوب
Volume: 
۱۲
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000