خانه » ایران نامههویت ایرانی در گستره تاریخ
هويّت ملّي از احساسي دروني ميزايد. چنان که از مقالات دانشمنداني که اثرشان در اين جا به طبع رسيده برمي آيد عواملي چند مثل زبان و مذهب و نژاد و وطن و از همه مهم تر، اشتراک در تجارب تاريخي درتکوين آن مؤثّر است.
آريائي هائي که از هزاره دوم پيش از ميلاد به تدريج بطرف ايران سرازير شدند خود را با بومياني متمدّنتر از خود، از جمله ايلاميان، روبرو ديدند که برخي خط داشتند و نقشهاي ظريف آنان بر ظروف سفالين، و پيکرهها و اشيائي که در گورها با مُردگان به خاک مي سپردند (در سيلک و شوش و تپّهحصار و مارليک و جز اينها) حکايت از قرن ها سير در طريق تمدّن ميکرد. امّا زماني که آريائي ها به ايران حملهور شدند بوميان ايرانزمين با گذشت زمان به کهولت رسيده بودند و نيروي دروني آن ها رو به کاهش نهاده بود. از اين رو در برابر آريائيهاي تازه نفس، با وجود بدوي بودن اينان، تاب نياوردند و مقهور آريائي ها شدند و آريائي ها با اقتباس تمدّن آنان به تشکيل برخي حکومت هاي محلي کامياب گرديدند. امّا يکي دو قرن پس از هزاره اوّل ميلادي با اوج قدرت دولت آشوري مواجه شدند و مغلوب و خراجگذار آن گرديدند و اين شايد اوّلين خطري بود که هويّت ايرانيان را تهديد ميکرد. همين آشور دولت کهن سال ايلام را در قرن هفتم پيش از ميلاد از ميان برداشت و شهرهاي عمده آن را ويران کرد و پيکره خدايان آن را به غارت برد. و نيز دولت اورارتو را در شمال غربي ايران از هستي انداخت و اقوام ديگري را نيز در آسياي صغير و ميانرودان فرمانبردار خود کرد.
امّا نيروي جوان و سخت کوش ايرانيان از ميدان بدر نرفت. قبايل ايراني دولت ماد را پي افکندند و در 612ق.م. با همکاري بابل دولت آشور را برانداختند. حکومت مادها نيرو گرفت و سرآمد دولت هاي خاورميانه شد. امّا نيم قرن بعد جاي به هخامنشيان سپرد و کورش و کمبوجيه استقلال بابِل و مصر را که با وجود تمدّن هائي چنان درخشان اينک فتور پيري برآن ها دست يافته بود درهم نورديدند. اقوام اصلي اين دو سرزمين که ثروتمندترين و تواناترين مردم جهان باستان بودند پس از آن هرگز بپا نخاستند و هويّت آن ها به افول گرائيد و در قرن هفتم يکسره در هويّت عربي تحليل رفت.
از مادها سند مکتوب در دست نيست و آن چه به حدس گفته مي شود براساس آثار بابلي و آشوري و يوناني و عهد عتيق و نيز برخي کاوشهاي باستان شناسي است. امّا هويّت خودآگاه ايراني را در کتيبههاي داريوش (522-486ق. م.) آشکار مي بينيم که مکرّر خودرا از خاندان هخامنشي و قبيله پارسي و قوم ايراني و برکشيده اهورمزدا ميخواند و به آن مينازد.
نخستين خطر مسلّّم و مستند براي هويّت ايراني با هجوم اسکندر و استيلاي او و فرو ريختن شاهنشاهي هخامنشي پيش آمد. حکومت ايران از آن سلوکيان شد و يونانيمآبي از جهات بسيار مانند تمدّن امروز غرب در سراسر خاورميانه از مصر تا کاشغر رواج گرفت. آتشکده هاي ايراني از رونق پيشين افتاد و موبدان، چنان که از سنّت زردشتيان پيداست، خوار شدند. شهرهاي يوناني، خواه نوبنيان و خواه نونام، درايران پاگرفت. بسياري از شهرها حتّي در افغانستان و آسياي مرکزي، از جمله خاراکس نزديک خرمشهر و هرات وبلخ و مرو و شايد قندهار و آيخانم و غزني يا کابل (مجموعاً سيزده شهر) در خاک ايران به نام فاتح مقدوني "اسکندريه" خوانده شد. زبان يوناني رواج يافت و بسياري لغات آن وارد زبانهاي ايراني گرديد. زبان بلخي خط يوناني را به جاي آرامي برگزيد.
يونانيمآبي در سراسر دوران اشکاني ادامه يافت، حتي کتيبه معروف و مفصّل شاپور اوّل ساساني (240-270م.) درکعبه زردشت باوجود نفرت و کينهاي که ساسانيان نسبت به اسکندر ابراز مي داشتند شامل روايتي به خط و زبان يوناني است و آثار حضور يونان را حتّي در برخي فصول دينکرت ميتوان ديد.
با اين همه بايد گفت که ايران ازين بوته آزمايش بدون دگرگوني اساسي بيرون آمد و هويّت و شيوه زندگي و جهانبيني خودرا باز يافت و فرهنگ يوناني هرچند دير پائيد درطول زمان رنگ باخت و از اندام فرهنگ ايران فروچکيد و از آن جز اثر خفيفي بهصورت برخي لغات يوناني (مثل کليد، کلم، مرواريد، الماس، زمرّد، ياقوت، نرگس و قپان) باقي نماند.
آغاز پايداري در برابر نفوذ يونان و ميراث سلوکيان را -باوجود يوناني مآبي اشکانيان- بايد از قيام آنان در خاور ايران و تشکيل سلسله اشکاني که به راندن سلوکيان از ايران انجاميد بهشمار آورد. بيگانه زدائي با اشکانيان در پرده آغاز شد و در پادشاهي مهرداد اوّل نيرو يافت و با قيام اردشير ساساني که به سنّت مذهبي ايران تعلّق داشت چون عقده اي سرباز کرد و با قدرت يافتن کردير موبدِ نيرومند و سخت کوش ساساني اوج گرفت و با استقرار کيش زردشتي به عنوان آئين رسمي ايران، خاصه پس از بهرام دوّم، استوار شد. فرهنگ ساساني فرهنگي ديني و ايراني است.
بحران ديگر با هجوم تازيان و درهم شکستن سپاه ايران و فرو افتادن خاندان ساساني پيش آمد. اين بار مذهب ايران دگرگون شد و از آن جا که اسلام مانند کيش زردشتي ناظر به همه امور دنيا و آخرت است -از اعتقاد به رستاخيز و نبوّت و فرشتگان گرفته تا آداب تطهير و اجراي کيفرهاي بدني و قواعد ازدواج و طلاق و معاملات، تغيير مذهب جهانبيني و راه و روش تازه اي را به ايران آورد. توحيد را جانشين ثنويّت و مسجد را جانشين آتشکده و گور را جانشين دخمه کرد و شيخ را بجاي موبد نشاند و آب و آتش و خاک را از حرمت انداخت و آفتاب و ماه و مهر و ناهيد و بهرام و ديگر ايزدان ايراني را از تخت فرود آورد.
با پذيرفتن خط عربي خط پهلوي جز درميان معدودي موبدان به دست فراموشي سپرده شد و با ترک آن پيوند ايرانيان با پيشينيان بيش از پيش سستي گرفت. قرآن و حديث معيار رفتار شد و براعتقادات و روابط مؤمنان حکمفرما گرديد. گروه کثيري از قبايل تازي به تدريج در ايران سکني گرفتند (تنها درخراسان حدد250 هزار تن). بيم آن بودکه هويّت ايران نيز چون هويّت مصر و سوريه درهويّت تازيان ادغام شود.
درنتيجه درخاطر برخي از ايرانيان انديشه مند از دير باز آميزش فرهنگ ايراني و تازي آميزهاي ناسازگار جلوه کرده است. نهضت شعوبي قرن هاي هشتم و نهم و نفي سيادت تازيان و تفاخر به نسب ايران از مظاهر آنست. دردوران معاصر که از يکسو تاريخ ايران باستان به همّت دانشمندان غربي از پرده ابهام پيشين بيرون آمده و موجب روشن تري براي گرامي داشتن مفهوم ايران کهن پيش پاي درس خواندگان گذاشته و از سوي ديگر با رواج ملّتپرستي، وطن دوستي غالباً بصورت تعصّب ملّي بروز مي کند، تخالف دوعنصر ايراني و تازي شدّت گرفته و شکافي در ضمير بسياري ايجاد کرده که از نهضت مشروطه تاکنون چندبار به آشوب و تخاصم انجاميده است.
تازه ترين بحران بحراني است که اکنون با آن روبروايم. اين بحران از برخورد ما با تمدّن غرب که تمدّن فائق زمان ماست برخاسته و شايد دشوارترين بحراني باشد که ما با آن روبرو شده ايم. زيرا برخورد ما با نفوذ و گسترش تمدّن غربي در روزگاري روي داده که دوران جواني و چالاکي ما سپري شده و نيروي آفرينش و ابداع ما سستي گرفته و ما نيز مثل غالب ملل جهان سوّم در اثر قرنها کوشش در آراستن و پرداختن حيات مادي و معنوي خود و پاسداري آن ازآفتهاي گوناگون فرسوده شده ايم، و بار تمدّن چند هزارسالهاي که بهدوش ميکشيم ما را مثل همه اقوام کهنسال خسته کرده است. اين بحران نتيجه شکست نظامي نيست. نتيجه نيازماست -نيازي که ازناتوانيما برميخيزد. چند قرن در رخوت و غفلت گذرانديم و چون بهخود آمديم و چشم به دنياي تازه گشوديم خود را مانده از کاروان و نيازمند دانش غربيان يافتيم. از آنان مددگرفتيم. ماشين را جانشين دراز گوش و اسب وعراّبه کرديم؛ پارچه دستباف و رنگ نباتي و طبّ اجدادي را فروگذاشتيم و جارچي و قلمدان و ديگ سفالين را به امان خدا سپرديم؛ صندلي جانشين فرش شد و انگشتانِ لقمهگير جا به کارد و چنگال سپرد و دبستان جاي مکتب را گرفت. در تلاش رسيدن، انقلاب مشروطه را پي ريختيم، امّا چون دستگير نشد و به آشفتگي انجاميد به سلطه زورمندي تيزران و ترقّيطلب رضا داديم و درپيآمد آن يکسره دل به شيوه غربيان سپرديم و چون بيشتر دگرگوني ها را سودمند و با دانش جديد سازگارتر يافتيم پس ازجنگ جهاني دوّم در اقتباس فنون غربيان و تشبّه به آنان سر از پا نشناختيم.
دراين ميان آداب ديرينه ما رو به زوال گذاشت. پاس پدر و مادر کاهش يافت. آموختن زبان ملّي نقصان گرفت و آشنائي با ادبيّات آن از اعتبار افتاد. خريد ساخته هاي وطني بوي حقارت گرفت و پيروي از آداب فرنگي مايه فخر و نازش شد. برخي که هويّت ملّي را در خطر ديدند گفتند بايد فنون غربي را بپذيريم ولي از آداب غربي بپرهيزيم؛ مغز را برداريم و پوست را بگذاريم؛ غافل از آن که درکار اقتباس درِ اختيار بر هيچ ملّتي گشوده نيست. هر فنّي و دانشي ناچار آداب خود را همراه مي آورد. با اعتقاد به ميکروب ادامه لقمه پيچيدن با انگشتان و در کاسه مشترک غذا خوردن و مآلاً گلودرد زنان را از پس پرده درمان کردن ممکن نخواهدشد.
فرنگيمآبي به غرب زدگي کشيد، بي آن که از نياز ما چندان بکاهد. کارها رويهاي آراسته و دروني کاسته يافت. خرما هنوز برنخيل بود بي آن که پاي ما ديگر برزمين باشد. صاحبدلان به رنج بودند و عِرق ملّي پيروي و چاکري بيگانگان را بر نمي تافت. هرچند رفاه مادي فزوني يافته بود دل ها از زبوني و کوچک ابدالي رميده و در خشم بود و سرانجام آتش اين خشم زبانه کشيد و بسياري از آن چه را طي سال ها کوشش به عنوان دستمايه فراهم کرده بوديم در شعله خود سوخت. در گريز خود از مکروه مجاور به اقصاي مقابل تاختيم و بازگشت به روزگاري دور دست را که گمان داشتيم مظهر عدل و تقوي بوده است علاج دردهاي خود شمرديم و با شکستن و بستن و درهم ريختن مظاهر نوآوري چند صباحي آبي برآتش خشم درون پاشيديم.
جنبش و پويش ما غالباً ريشه در دلهاي ما دارد. انقلاب اخير ايران نيز، بهگمان من بيش از آنکه نتيجه تحوّلات اقتصادي باشد، پاسخي خشم آميز به مجموعه احوالي بود که هويّت و غرور ملّي ما را تهديد ميکرد و ميکند و در دل ها منافي سرافرازي و موجب شرمساري به شمار مي آمد. چنين واکنشي هيچ ناشناخته نيست و يکي از واکنش هاي مألوفي است که ملل ديرپائي که ديروزشان بهتر از امروز بوده است به شوق بهروزي و اميد رهائي از خفّّت حال به آن دست مي زنند.
کوشش درحکومت مردم برمردم، استبداد ترقّي خواه، مساوات اجتماعي و اقتصادي، حکومت کارگر و دهقان، ترويج اصول بازار آزاد راه هاي ديگري است که جامعههاي بازمانده در شوق علاج به آن روي مي آورند. ولي بايد گفت که هيچ يک از اين طريقه ها، از جمله قهر کردن از تجدّد و بازپس نگريستن و سر درلاک گذشته پنهان کردن، تاکنون راه بهجائي نبرده است و اگر برخي از نهضت هاي درمان نما چند روزي نشان کاميابي برپيشاني داشته، ضعف درون دير يا زود چهره نموده و حسرت ديرين را زنده کرده و نياز به جنبشي از نوع ديگر را آشکار ساخته است.
*اين نوشته براساس گفتاري است که نگارنده در بحث از هويّت ملّي در کنفرانس ايرانشناسي، که از 24 تا 26 ارديبهشت 1372 به اهتمامSociety for Iranian Studies در شهر واشينگتن تشکيل شد، ايراد نمود.







